در حال تایپ رمان مرهم دل | سحربانو کاربر انجمن نگاه دانلود

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
نام رمان:مرهم دل
نام نویسنده:سحربانو انجمن نگاه دانلود
ژانر:عاشقانه
ناظر رمان:*یـگـانـه*

خلاصه رمان: آتاناز سر یک شراکت با سالار آشنا میشه و عاشق هم میشن. سالار به آتاناز قول می ده که تموم تنهایی هاش پر کنه. اما بعد از یک بی خبری آتاناز تو عروسی عشقش شرکت می کنه...
 
آخرین ویرایش:

Roya_77

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن



نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
بسمه تعالی

از روز تولدم، از نگاه های پرترحم دایه، از سکوت توی این روز، از این تنهایی متنفرم!
همیشه از این روز فراری بودم واین کتاب خونه مأمن آرامشم بود. دور از آدم های دل سنگ؛ بین یک عالمه کتاب که صفحه به صفحه بعضی هاشون عشق، محبت، دوستی ومهربونی موج می زنه.
گاهی حسرت محبت های خواهر وبرادرها، مادر ودخترها، محبت پدرها وصمیمیت فامیل ها رومی خورم. گاهی حتی مزه عشق شخصیت ها زیر دندونم می ره و دلم کمی، فقط کمی عاشقی می خواد.
رمانم که تموم شد؛ ازجام بلندشدم، کتاب رو به کتابدار تحویل دادم . از کتاب خونه بیرون اومدم. هوا تازه تاریک شده بود. امروز دلم اندازه یک دنیا گرفته بود!
به خونه رسیدم ودر باز کردم؛ نفس عمیقی کشیدم وتورفتم. حتی امروز حیاطی که عاشقش بودم، برام زیبا نبود!
از پله ها بالا رفتم، کفشم درآوردم ودرباز کردم. دایه دم در گیرم انداخت.
دایه:آتاناز اومدی؟
_سلام دایه جون، اومدم.
دایه:خوش اومدی دخترم. آغا زنگ زد، گفت یک سر اونجا بری، کارت داره.
مکثی کردم وگفتم: نگفت چی کار داره؟
دایه:نه مادر فقط گفت یک سر اون جا بری.
_باشه.
دوباره کفش هام رو پوشیدم، از پله ها پایین اومدم، از خونه بیرون اومدم.
عجله ای برای رفتن نداشتم. آروم قدم می زدم؛ وقتی احساس کردم خسته شدم، ماشین گرفتم. جلوی خونه پیاده شدم، همون خونه ای که توسیزده سالگی با دایه بیرونم کردن، به جرم این که سامان پسرعمه ام دوستم داشت.
کلید داشتم اما مثل همیشه زنگ زدم. گلی خانوم در رو باز کرد، نفس عمیقی کشیدم وبا سر بالا تورفتم. اول به خونه کوچیک دایه _کنار عمارت_ نگاه کردم، بعد به سمت عمارت راه افتادم.
گلی خانوم دم در منتظرم بود.
_سلام گلی خانوم
گلی خانوم:سلام خانوم، خوش اومدین.
وارد عمارت شدم. گلی خانوم در حالی که به سمت سالن غذا خوری اشاره می کرد، گفت:
همگی دارن شام می خورن، آقا گفت بهشون ملحق بشید.
با این که گشنم بود، اما گفتم:
ممنون، من تو اتاق کار آغا منتظرش می مونم، بهشون خبر بدید.
قبل از مخالفتش سمت اتاق کار آغا رفتم. وارد اتاق شدم، دربستم و بهش تکیه دادم، نفس عمیقی کشیدم.رومبل نشستم، سرم بین دستام گرفتم؛ دلم این جا بودن نمی خواست! با صدای در سرم رو بلند کردم، با دیدن آغا که باابهت همیشگی وارداتاق شد، از جام بلند شدم.

_سلام
مثل همیشه با اخم سری برام تکون دادو گفت:
چرا سر میز نیومدی؟اولدوز منتظرت بود.
_قبل از رفتن یک سر بهش می زنم.
پشت میز نشست، ازش پرسیدم:
دایه گفت کارم دارید، چه کاری دارید؟
با جدیتی که مخصوص خودش بود، شروع کرد به صحبت کردن؛ بادقت به حرفاش گوش دادم و نظراتم بهش گفتم. اما به حرف آخرش اخم کردم وگفتم :
من نمی تونم دایه تنها بزارم
آغا:دایه تنها نمی مونه، این جا میاد.
_اما...
آغا:همین گـه گفتم. آماده باش فرداشب پرواز داری.
دست هام مشت کردم و فقط نگاهش کردم.
آغا:بهتره قبل از رفتن یک سر به مادر بزرگت بزنی.
از جام بلند شدم، با اخم کمی نگاهش کردم.
بدون توجه به حضورم شاهنامه اش باز کرد ، شروع به خوندن کرد. از اتاق بیرون اومدم.
اصلا نمی فهمم الان وقت شاهنامه خوندن بود؟!
سمت پذیرایی رفتم، بادیدن سویل که کنار نازیلا نشسته بود، جلوی در مکث کردم. اون این جا چی کار می کنه؟!
بدون توجه به اخم بابا، چشم غره های نازیلا ، عمه الین وشوهرش، نگاه بی تفاوت عمه سونای و لبخند شاهین ، شانلی وعمو شهرام، سمت مادر بزگم _که با دیدنم چشماش برق زد_ می رم. اصلا از احساسات افراد این عمارت سر در نمی آرم! چندنفرشون دوستم دارن، چند نفرشون نسبت بهم بی اعتنا بودن و چند نفرشون ازم متنفربودن.
کنار پاش زانو زدم وگفتم:
چطوری بانوی من؟!
بانو اسمی بود که مادربزرگم رو صدا می زدم.
روی سرم دست کشید وگفت:
خوبم عزیزم. از وقتی اومدی، تو اتاق کار پدربزرگت رفتی.
_درمورد کار داشتیم حرف می زدیم.
بانو:عزیزم خودت خسته نکن
آروم ادامه داد:اگه به پدر بزرگت باید تا آخر عمرت کار کنی.
_از بیکاری خوشم نمی آید.
با لحن شیفته ای زمزمه کرد:
حتی مثل خودش حرف می زنی !
لبخندی به عشقی که به آغا داشت، زدم. وقتی تو بچگی بانو راجب عشق وعاشقی خودشون برام تعریف می کرد،
حتی تو بچگی هم باور این که آغا شخصی که بانو تعریف می کرد باشه، سخت بود. از پدر بزرگ اخموی من عاشقی بعید بود!
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
باصدای در و سلام گلی خانوم لبخند روی لبم خشک شد. می ترسیدم اونی باشه که دلم گاهی نافرمانی می کرد و براش تنگ می شد!
صدای شاد تایلان باعث شد نفس راحتی بکشم که چشمای بانوغمگین شد.
تایلان :سلام...سلام تورو خدا پا نشید، به خدا راضی به زحمتتون نیستم.
با دیدنم گفت: اِ...فندق توهم این جایی؟!
بانوبااخم گفت:
چه خبرته؟! چرا این قدر دیر اومدی؟ تواون خراب شده چه خبره که تااین وقت شب اون جاموندی؟
تایلان:اولدوز جون غر نزن که بهت نمی آید!
به ساعت نگاه کردم، کی یازده شد؟!
از جام بلند شدم که بانو سریع گفت:
کجا مادر؟
عمه الین:آنا(مادر) چیکارش داری؟می خواد خونه خودش بره.
تایلان :خوب بگو می خوام اتاقم برم.
همون اتاقی که تا سیزده سالگی فقط شب ها مال من بود وبس .
دست بانو فشار دادم وگفتم:
دایه تنهاست، باید برم.
عمه الین باتسخر به نازیلا وسویل گفت:
انگار ما التماسش می کنیم، بمون!
نازیلا پوزخند زدو سویل هم بی حوصله نگاه اش رو از عمه گرفت.عادت به حرف های عمه الین داشتم، به عمه سونای بی خیال با بچه هاش حرف می زد، نه مشکی با بودنم داشت ونه خواستار رفتنم نگاه کردم. بابا هم با شوهر عمه ها بحث می کرد و بی خیال بود.
بانو بی توجه به عمه الین گفت:
بازم بهم سربزن! منتظر نمون بهت زنگ بزنم، خودت هر وقت خواستی بیا.
مثل این که از برنامه ای که آغا برام ریخته بود، خبر نداشت.
بانو با لحن دستوری به تایلان گفت:
تایلان پاشو آتاناز برسونش!
عمه الین:اِ...آنا، به تایلان چی کار داری؟ بچه خسته است!
بانو باعصبانیت می پرسه:
تایلان مشکلی با رسوندن آتاناز داری؟
تایلان با بی خیالی جواب می ده:
نه، مشکلی نیست.
بانو به عمه الین می گـه:
تایلان مشکلی تو رسوندن برادر زاده اش نداره. بهتره تو بعضی روابط دخالت نکنی!
با شنیدن برادر زاده از دهن بانو، اخم بابا و نازیلا تو هم رفت، عمه هم با اخم ساکت شد ، البته چشم غره ریزی هم به من رفت.
گونه بانورو بوسیدم، یک خداحافظ کلی گفتم و فقط سه نفر جوابم دادن.همراه تایلان از عمارت بیرون اومدیم، خواست حرف بزنه می دونستم چی می خواست بگه.
_ناراحت نشدم!
تایلان:من که چیزی نگفتم!
_می دونستم چی می خوای بگی.
سرم رو پایین انداختم وبه انگشت هام نگاه می کردم، از دیدن اتفاقیش می ترسیدم.
تایلان:سویل تنها اومده!
سریع سرم رو بلند کردم وگفتم:
چــــی؟
نگاهی بهم کرد وچیزی نگفت. سرم به شیشه تکیه دادم.
_تایلان؟
تایلان:جونم !
_من فرداترکیه میرم، قول بده مواظب دایه باشی!
تایلان:چی؟! چرا میری؟
_آغا یک شراکتی اون جا راه انداخته، گفت برم.
زیرلب گفت:از دست تو بابا!
تایلان:چرا این قدر زود؟
_زود! آغا چند ماه درگیر فرستادنم بود، تموم کارهارو خودش انجام داده. امروزهم به من خبرش رو داد.
سری تکون داد، جلوی خونه نگه داشت.
_مرسی، شبت بخیر.
تایلان:کجا؟ چه تشکر خشک وخالی بود! یک ب*و*س بده.
گونش ب*و*س*ی*د*م، لبخندی زد وگفت:
حالاشد ، شب شما هم بخیر خانوم زیبا.
سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم، سمت خونه رفتم. آروم درحیاط باز کردم، دستی برای تایلان تکون دادم و تو رفتم. صدای گاز دادنش باعث شد با تاسف سری تکون بدم .
آروم وارد اتاقم شدم، نگاهی به چمدون های گوشه اتاقم کردم. کار دایه بود، دایه می دونست دارم میرم وخودم آخرین نفری بودم که فهمیدم. روی تخت دراز کشیدم، به سقف خیره شدم. الان اون کجاست؟! چرا پیش سویل نبود ؟ با سویل خدشبخت شده! اصلا دلش برام تنگ شده؟! اصلا بهم فکر می کنه؟ اصلا گاهی یادم می افته!
یک قطره اشک از گوشه چشمم سمت موهام رفت. باحرص روی چشمام دست کشیدم، چشم هام بستم ومحکم فشارشون دادم. من نباید به ممنوع ترین آدم زندگیم فکر می کردم، اما این دل لعنتی وقتی دل تنگ می شه چیزی نمفهمه!
تا صبح فقط چشمام روی هم بودو نخوابیدم، ترسیدم بخوابم اون رو تو خواب ببینم !
صبح سرحال تر از دیروز بودم، با این که نخوابیده بودم. مهم این بود که اون روز_تولدم_گذشته بود!
از روی تخت بلند شدم،از اتاق بیرون اومدم.صدای دایه که با زبان ترکی شعر می خوند، از آشپزخونه می اومد.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
وارد آشپز خونه شدم:
صبح بخیر دایه جونم!
دایه:صبح بخیر مادر، خوب خوابیدی؟
یک تیکه نون برداشتم، به خامه زدم وخوردم.
_اوهوم...خوب بود.
دایه:بشین، درست صبحانه بخور!
نشستم و پرسیدم:
کی گفت برام چمدون ببندی؟
سریع اشک تو چشماش جمع شدو گفت:
یک ساعت بعد از این که رفتی؛ آغا زنگ زد، گفت برات چمدون ببندم.
سری تکون دادم.با اولین اشکی که روی صورتش ریخت .
_ اِ...دایه جونم گریه نکن!
دایه:آخه من بدون تو چی کار کنم! یزدانم اون سر دنیا هفته ای یک بار زنگ می زنه. همه دل خوشیم تو بودی! توهم داری میری.
_تو اشک هات رو پاک کن.الان به آغا زنگ می زنم، می گم شراکتت به قد یک قطره اشک دایه نمی ارزه، من تر کیه برو نیستم، یکی دیگه جای من بفرست.خوبه؟
دایه: نه مادر روی حرف آغات نباید حرف بزنی. آغا اون قدر به تواطمینان داره به بقیه نداره، ماشاالله همه کاری ازت برمی آد.
پوزخندی به حرفش می زنم، اون قدری که به تو اطمینان داره به بقیه نداره! آغا فقط آدم پولساز می خواست که برای اعضای خانوادش بی دردسر پول دربیاره.
_خوب پس اشک هات رو پاک کن، باید خوشحال باشی یک مدت دردسرت نیست.
اشک هاش روپاک کرد وگفت:
نگو مادر، تو عزیزی!
*************************
به آقا رحیم _راننده آغا_نگاه کردم.
آقا رحیم:سلام خانوم، چمدون هاتون بدید تو صندق عقب بزارم.
_سلام آقا رحیم لازم نیست، شما بلیط هارو بده.
آقا رحیم:اما آغا گفتن شمارو تا فرودگاه ببرم.
_لازم نیست شما این جا منتظر بمون دایه وسایش جمع کنه، منم با آژانس میرم.
آقا رحیم:اما...
دیگه اما نداره، من به آژانس زنگ زدم. شماهم کاری رو که گفتم بکن. خودم جواب آغا رو می دم.
باتردید گفت:
باشه خانوم.
ماشینی که خواسته بودم، اومد. راننده پیاده شدو چمدون ها رو تو صندوق عقب گذاشت. از دایه خداحافظی کردم؛ کلی دلداریش دادم و با قول به این که هر روز بهش زنگ می زنم، آروم شد. از آقا رحیم هم خداحافظی کردم ، سوار ماشین شدم.

تو سالن فرودگاه دنبال یزدان می گشتم. درحالی که داشت ورقه ای که نوشته بود((خوش اومدی آتاناز ))تکون می داد، دیدمش. سمتش رفتم و ب*غ*ل*ش کردم.
_چطوری کیک یزدی؟
لپم وکشید وگفت:
ای بابا... از کیک یزدی گفتن دست برنداشتی!
با ناز گفتم :
نچ ...دوست دارم!
خندید وگفت:
یک خواهر زاده دیونه که بیشتر ندارم.
خندیدم وگفتم:
به داییم رفتم.
یزدان:بچه پررو!
باهم از فرودگاه بیرون رفتیم.بعد از این که چمدون ها رو تو صندوق عقب گذاشت، سوار ماشین شدیم.
سریع پرسیدم:
یزدان نمی دونی چطور آغا مشتاق شراکت بایک شرکت ترکیه ای شد؟ اون موقع که خواستم باتو بیام نذاشت این که خودش فرستادم، تعجب داره!
از سوالم جا خورد، کمی مکث کرد وگفت:
نمی دونم، آغایهویی بهم خبر داد می خوا این جا شراکتی شروع کنه ، راستی کمی مکث کرد وگفت:
رییش شرکت ایرانیه.
_ایرانیه؟!
یزدان:آره
_دیدیش؟
پوفی کشید وگفت:
دیدمش. بهتر نپرسی چطور آدمیِ، خودت می بینیش.
_باشه
**************
از آسانسور بیرون اومدیم، سمت یکی از واحد ها رفتیم.
خوب واحد تو کدوم طبقه است؟
یزدان:من این جا زندگی نمی کنم؟
_چی؟
یزدان:آغا این جارو برای تو درنظر گرفته، من برای خودم یک خونه جمع وجور دارم.
نگاهی به واحد روبه رویی انداختم وگفتم:
خوب توأم بیا اینجا، من تنهام.
در باز کرد وگفت:
خوب تو همسایه هام چندتا خانوم محترم که چشمشون به کمک های منِ هستند.می دونی که من چه قدر مهربونم!
_آره جون خو...
با دیدن خونه خشکم زد، این امکان نداره!
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
این خونه، مثل خونه ای من واون تو رویام بود . سرگردون به اطرافم نگاه می کردم، دیدن این خونه که کوچیک ترین جزئیاتش مثل رویام بود، باعث یادآوری رویاهایی شد که به سختی فراموشش کردم.
اما این جابودن، باورم نمی شه!
با چشم های زیر شده، بهم نگاه کرد:
چی شد؟
نگاهی به اطراف کرد:
خوشت نیومد؟
_من این جا نمی مونم!
یزدان:یعنی چی؟!
سعی کردم بغضم قورت بدم، باحالت عصبی گفتم:
یعنی همین، من نمی خوام تو این خونه لعنتی بمونم، می فهمی نمی خوام!
یزدان: آخه برای چی؟ من این خونه رو همون طور که بهم گفتن آماده کردم
پریشون اطرافم رو نگاه کردم:
اگه این نمی مونی کجامی خوای بمونی، توکه جایی رو نداری؟
سریع برگشتم و نگاهش کردم، فهمید چی گفت.
یزدان: چیزه... من منظوری نداشتم عزیزم. من فقط...
نگاهم ازش گرفتم، از جلوی راهش کنار رفتم.
می خوام تنها باشم !
یزدان : آتاناز من...
_ گفتم می خوام تنها باشم!
سرم پایین انداختم تابا نگاه کردن بهش گریه نکنم. از حرفش دلم شکست، ازش توقع این حرف رو نداشتم. جلوم وایستاد سرم بلند نکردم، آهی کشید وسرم رو ب*و*س کرد.
یزدان:من معذرت می خوام!
وقتی دید حرفی نمی زنم، زیرلب چیزی گفت که نفهمیدم. از خونه بیرون رفت.
با صدای بسته شدن دراولین قطره اشکم ریخت، با درموندگی به خونه نگاه می کردم. قطره های اشکم روی صورتم می ریختن، من یاد زمانی افتادم که روبه روش نشسته بودم و با شوق و ذوق از خونه مشترکمون می گفتم. من با هیجان از کنارهم بودنمون می گم وبا هر حرفم چشم هاش نورانی تر می شدن!
جلو می رم و به اطراف رو نگاه می کنم. همون خونه ای بود که تعریفش کرده بودم. جلوی مبل روی زمین می شینم .
کار آغاست؟! اما هیچی درمورد من و رویاهام نمی دونه. کار اون، امکان نداره! خدایا این جا چه خبره؟
سرم پایین انداخته بودم وجز رو به رو جایی رو نگاه نمی کردم. از کار های آغا سر در نمیارم.
چشم می بندم؛ آروم سرم بلند می کنم، یواش چشم هام رو باز می کنم. تند پلک می زنم تا گریه نکنم. با یک تصمیم یهویی بلند می شم کل خونه رو به جز اتاق های خونه رو می گردم. رویاهام جلوی چشمم بودن.من خوشحال نبودم!
آخرش باز جلوی مبل روی زمین می شینم و به تلویزیون خاموش زل می زنم.
ذهنم خالیه، خالی بود!

باخوشحالی کارنامه ام رو _اول دبستان_ از دست دایه گرفتم و سمت در دویدم، دایه صدام می کرد که وایستا. از پله ها پایین اومدم، دایه پشت سرم می اومد وصدام می زد. وارد پذیرایی شدم و سمت بابا دویدم، با خوشحالی گفتم:
بابا...بابا کارنامه ام رو ببین!
جلوش وایستادم، کارنامه ام رو سمتش گرفتم؛ بابا اخم کرد اما قبل از این که حرفی بزنه، لباسم با شدت از پشت کشیده شد تا برگشتم کشیده محکمی خوردم. با بهت به نازیلا نگاه می کردم، باعصبانیت گفت:
چندبار به تو باید بگم اون بابای تو نیست
با انزجار گفت:
تو فقط یک مزاحمی، تو اون مامان آ*ش*غا*لت فقط مزاحم زندگی ما هستین!
از شدت ناراحتی از حرف وکشیده که خورده بودم، دست هام مشت کردم و باگستاخی به چشم های نازیلا زل زدم که دوباره عصبی شد.
خواست دوباره بهم کشیده بزنه که آغا باعصبانیت گفت:
دستت فقط بهش بخوره!
نازیلا:نه آقاجون این بچه حقش یک کشیده دیگه است. اینم مثل مادرش بی اصل ونسبه! اینم چند وقت دیگه مثل مادرش روی زندگی یک نفر دیگه خراب می شه.
سنگینی نگاه همه رو روی خودم حس می کردم، چندبار آب دهنم قورت دادم تا بغضم نترکه. به تک تکشون نگاه کردم، اون جا بود که ازم مادرم به خاطر کشیده ای که خورده بودم، به خاطر حرفی که با تموم بچگیم فهمید بدِ شنیده بودم و به خاطر سنگینی نگاه هاشون که حس مختلفی بهم دست می داد متنفر شدم! تنها کاری که کردم، دویدم از پذیرایی بیرون رفتم، به صدا زدن های دایه هم توجه نکردم.
باصدای زنگ گوشی از خواب پریدم، دستی به گردن دردناکم کشیدم. همون طوری که دیشب نشسته بودم، خوابیده بودم. به گوشی نگاه کردم، آغا زنگ می زد؛ پوفی کشیدم و صدای گوشی رو کم کردم .سرم به مبل تکیه دادم وبه سقف خیره شدم. گوشی قطع می شه وبعداز پنچ دقیقه دوباره شروع به ویبره رفتن می کنه. گوشی رو بالا میارم واین سری یزدانه که زنگ می زنه، گوشی رو دوباره کنار پام می ذارم، به سقف خیره می شم .
دوهفته بعداز حرف های نازیلا، دایه وبانو خواستن بهشت زهرا برن.
دایه:آتاناز جان مادر آماده ایی؟
_من نمیام!
دایه با تعجب گفت:
وا...مادر چرا؟! نمی خوای بیای یک سر به مادرت بزنی ؟
_من نمیام!
دایه:پاشو مادر، می خوام بریم به مادرت سر بزنیم، بیا یک فاتحه ای برای مادرت بخون، اونم چشم به راهه!
"توفقط یک مزاحمی، تو اون مامان آ*ش*غا*لت فقط مزاحم زندگی ما هستین" صدای نازیلا تو گوشم پیچید و بارص داد زدم:
اون مادر من نیست، ازش متنفرم!
در برابر چشم های متعجب دایه از اتاقم بیرون رفتم. از پله ها پایین رفتم، همه رو درحالی که خوشحال باهم حرف می زدن دیدم و من قرار نبود هیچ وقت عضوی از اون ها باشم! قطره اشکی از یاد آوری خاطره های بچگیم از گوشه ای چشمم سمت موهام رفت.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
تاشب همون طور بی حرکت به سقف زل زدم. ده دقیقه بود که گوشیم دیگه ویبره نمی رفت، انگار از تماس گرفتن خسته شده بودن. با خاموش وروشن شدن صفحه گوشیم، گوشی روبرداشتم. بیست تماس از دست رفته از یزدان وتایلان و فقط دوتا از تماس ها مال آغا بود، یک پیام از یزدان داشتم.
"آتاناز جان عزیزم چرا جواب نمی دی؟ عزیزم جواب بده، نگرانت شدم تاحالا نشده که جواب تماس هام رو ندی! آتا به خدا منظوری از اون حرف ها نداشتم ناخودآگاه از دهنم در رفت. تو که می دونی چه قدر برام عزیزی! تو فقط جواب بده من خوبم، به خدا هر جا بخوای می برمت. به خدا نگرانتم!"
به گوشی زل زدم، دوباره خاطره ها به سمتم هجوم آوردن.
از دست غرغرهای دایه بابت غذا نخوردنم، بالای درخت پناه بـرده بودم. دایه هم با تهدید گفته بود اگه جرأت داری پایین بیا.
یزدان:هی آتاناز اون بالا چیکار می کنی؟
به پایین نگاه کردم، یزدان وتایلان پایین درخت وایستاده بودن.
_از دست دایه فرار کردم!
یزدان:از دست دایه فرار کردی؟!
_آره هی می گفت غذا بخور... غذا بخور ، منم گشنم نبود گفتم نمی خورم. گفت یا غذا بخور یا بزور بهت غذا می دم، منم فرار کردم.
یزدان بامهربونی بهم لبخند زد، تایلان هم با تعجب نگام می کرد.
یزدان:باشه حالا پایین بیا، می افتی.
_نه نمیام!
یزدان: اگه به خاطر دایه می گی قول می دم اذیتت نکنه.
_نه نمیام!
تایلان:چرا؟
با خجالت می گم:
می ترسم!
یزدان: چه طوری بالا رفتی، همون طوری پایین بیا.
باحاضر جوابی جواب می دم:
بالا اومدنش آسونه، اما پایین اومدنش سخته.
یکم عقب رفتم که از پشت پرت شدم، سریع شاخه رو گرفتم وجیغ زدم.
یزدان: آروم آتاناز، شاخه رو سفت بگیر من الان میام کمکت می کنم.
_باشه...باشه زود بیا الان می افتم.
از درخت بالا اومد وگفت:
نترس عزیزم. اصلا تایلان می دونی آتاناز چه شعر هایی بلده؟
تایلان همون طوری با ترس بهمون خیره شده بود، کفت:
نه...نمی دونم.
آتاناز واسه تایلان شعر بخون!
شعری که همیشه واسه یزدان می خوندم، خوندم. پام که کشیده شد، جیغ زدم وگریه کردم.
یزدان: منم...منم، ببین پات رو گرفتم الان پایین می برمت. حالا دستاتو ول کن، من گرفتمت.
دست هام ول کردم ، یزدان سریع بغلم کرد دوتایی به پهلو افتادیم، یزدان موقع برخورد به زمین دستش رو زیر سرم برد تا به زمین نخوره، پیشونی خودش به زمین خورد.
تایلان سریع بهمون کمک کرد تا بلند بشیم، بادیدن خونی که از پیشونی یزدان می اومد، دوباره زیر گریه زدم و با دست خون های صورتش رو پاک کردم.
_یزدان چی شد؟
یزدان: هیس عزیزم چیزی نیست.
_خو...خون...از پیشونیت خون میاد.

یزدان: ای باباچیزی نشده، دختره لوس چه گریه ای می کنه!
_من لوس نیستم!
تایلان با رنگ پریده گفت:
لوسی دیگه، داری گریه می کنی .
اشک هام پاک کردم و گفتم:
من گریه نمی کنم.
یزدان با لبخند موهام ناز کرد و تایلان برای اولین باردستش رو دور شونه ام حلقه کرد.
از اون لحظه به بعد تایلان مثل قبل بهم بی توجهی نمی کرد. یزدان وتایلان تنها کسی بودن که اون عمارت هیچ وقت تنهام نذاشتن.
گوشی تو دستم لرزید، عکس یزدان روی صفحه افتاد. شکستی روی پیشونیش که من باعث شده بودم جلوی چشمم خود نمایی می کرد.
جواب دادم:
بله
نفس عمیقی کشید وگفت:
آتاناز!
_زنگ زدی فقط اسمم صدا کنی؟
یزدان:کشتی ... کشتی منو دختر. چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت! خیلی نامردی می دونی چی کشیدم؟!
_فقط یک روز ازم بی خبر بودی.
یزدان: ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه. اصلا یک کاری کن آماده شو دنبالت میام، پیش خودم بمونی خیالم راحت تره.
نگاهی به خونه انداختم وگفتم:
نه نمی خواد، مزاحمت نمی شم.
یزدان: آتاناز به خاطر حرف هام ناراحت شدی ؟ به خدا منظوری نداشتم، یک دفعه از دهنم در رفت.
_مهم نیست!
یزدان:اما...
_مهم نیست، بیخیال.
یزدان :خوب آمادشو، دنبالت میام.
_نه... فردا برای رفتن به شرکت دنبالم بیا، دوست ندارم خودم رو بی مسولیت نشون بدم.
یزدان: شرکت! فردا بریم بگردیم، پس فردا شرکت بریم.
_نه این دو روز هم به اندازه ی کافی دیر شده.
ناراضی گفت:
باشه.
خوب کاری نداری؟
یزدان:نه...فقط به آغا یک زنگ بزن .
_باشه
گوشی رو قطع کردم. مردد بودم بهش زنگ بزنم یا نزدم، آخرش دلم طاقت نیاورد و زنک زدم"
با شنیدن صداش حس کردم بدجور دلم براش تنگ شده.
_سلام آغا
از پشت تلفن هم می تونستم اخم هاش ببینم.
آغا:بار آخرت جواب تماس هام نمی دی!
_ببخشید، حوصله نداشتم.
آغا: حتی اگه حوصله هم نداشتی باید جواب می دادی که من جوابگو نگرانی اولدوز و دایه باشم .
لبخند زدم، نگفت خودن نگرانتم دایه وبانو بهونه کرد. همین محبت ها وکارهاش بود که ازش متنفر بودم، من فقط کمی دلخور بودم .
_چشم از این به بعد جواب می دم.
یک هم درمورد کار بهم گوشزد کردو گوشی به بانو و دایه داد. با دایه وبانو هم یک کم حرف زدم ، البته کلی هم دعوام کردن.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
همش هشت سالم بود که از کتک های عمه الین ونازیلا کنار دایه و گلی خانوم غذا درست می کردم و خونه رو تمیز می کردم. همیشه حسرت بازی با بچه هارو که تو حیاط باشادی بازی می کردن، می خوردم.
یک بار به دایه گفتم: می خوام بابچه ها بازی کنم، گفت:این کار ها برای آینده ات خوبه، وقتی خونه شوهر بری همه چی بلدی. اصلا حرفش رو نمی فهمیدم، فقط دلم بازی با بچه ها رو می خواست.
فکر می کردم حداقل اون ها می تونن دوستم داشته باشن اما هیچ وقت عضو دوست داشتنی این خانواده نبودم. وقتی فهمیدم که یک روز که دایه بهم سپرده بودکه سیب زمینی هارو سرخ کنم. زیر پام چهار پایه گذاشته بودم که قدم به گاز برسه، سامان تو آشپز خونه با دیدنم خندید وگفت:
کوچولو تورو چه به آشپزی، برو عروسک بازیتو کن.
اخم کردم_ دوست نداشتم کسی مسخرم کنه_ گفتم:
فعلا که تموم غذاهای که خوردی، منم تو درست کردنش به دایه کمک کردم. شما برو با بچه ها بازی کن کوچولو.
نیشخندی زد و گفت:
بلبل زبونم که هستی!
جوابش ندادم که گفت:
بلبل زبونی یک عواقبی داره.
محکم به چهار پایه لگد زد، چهار پایه از زیر پام وسط آشپزخونه پرت شد؛ جیغ کشیدم و فقط دردِ برخورد سرم با سرامیک هیچ وقت یادم نرفت. با صدای جیغم همه تو آشپزخونه اومدن، حتی آغا هم اومد. سامان با دیدن عمه الین رنگ پریده اش برگشت و بهم زل زد . تایلان سریع بلند کرد وگفت:
آتا چی شد؟
با بغض گفتم:
سرم درد می کنه!
آغا:چه اتفاقی افتاده؟
سامان سریع گفت:
چهار پایه از زیر پاش در رفت.
آغا:مطمئنی؟
عمه الین: یعنی چی آتا(پدر) بچه من دروغ می گـه؟
آغا: تایلان این بچه رو بالا ببر. دیگه هم نبینم این بچه تو آشپزخونه باشه.
وقتی تو اتاقم تنها شدم، از درد سرم گریه کردم.
یا مثل سری بعد که وقتی دو قلوها (شاهین وشانلی) کتاب مورد علاقه آغا رو از سر لجبازی باهم پاره کردن و تقصیررو گردنم انداختن، مجازاتش دوساعت زندونی تو انباری تاریک و ترسناک شد.
یا مثل وقتی که سویل تو استخر پرتم کرد، اگه یزدان نبود تو آب خفه می شدم، نجات پیدا کردم اما سرما بدی خوردم.
چشم هام روی هم فشار دادم، خواب از چشم هام فراری بود. لعنت به این خونه که خاطراتی رو که سال ها گوشه ای از ذهنم دفن کرده بودم، یادم آورد.
برای فرار از یاد آوردی خاطرات، بلند شدم وبه خونه نگاه کردم ونتیجه بی خوابم تغییر دکوراسیون خونه شد.
**************
"پایین منتظرم"
از جام بلند شدم، صدای زنگ گوشیم اومد. با دیدن اسمش لبخندی روی لب هام اومد، جواب دادم. صدای سرخوشش با باعث لبخندم شد.
_سلام دردونه ،چطوری؟ رفتی اونور آب غربی شدی، یک زنگ نمی زنی.
_سلام چطوری ؟ حوصله نداشتم زنگ نزدم.
_نچ ... نچ حتی حوصله منم نداشتی؟
_ مخصوصا تو!
_بیشعور !
دررو که باز کردم همسایه روبه رویی که پشتش بهم بود، دیدم. دررو باز کرده بودتا تو بره.
_آتی نمی تونی از اون جا دخی خوشگل برام پست کنی، این جا دخی هاش دیگه تکرار شدن.
با حرص گفتم:
متین باز چشم من دور دیدی پررو شدیا!
از گوشه ای چشم مکث مرد همسایه رو دیدم ، کلاه سویشرتش نمی ذاشت قیافش ببینم. سوار آسانسور شدم، تالحظه ای که در آسانسور بسته دیدم که جلوی خونش وایستاده.
متین:جون...جون جوجو کوچولو عصبی شدی؟
_ می دونستی خیلی گاوی؟
متین:منم عاشقتم!
_من ازت بدم میاد!
متین:باشه عشقم شب که دیدمت کلی بغلت می کنم.
_چی میگی؟ دیوونه شدی؟!
متین:منم برات میمیرم عشقم!
_قرصات باز نشسته خوردی؟
متین:عشقم فدای خندهات بشم، دیوونه دیوونتم!
با صدای جیغ دخترونه که باحرص متین صدا می زنه وخنده متین، بیشعوری نسیبش می کنم و گوشی قطع می کنم. با لبخندی که از دیوونه بازی های متین روی لبم بود ،از ساختمون بیرون اومدم و سوار ماشین شدم.
_سلام، صبح بخیر.
یزدان:سلام صبح بخیر عزیزم.
یکم مکث کرد وپرسید :
آتی اومدنی با کسی حرف می زدی؟
_نه ، چطور؟
یزدان:همین طوری، فکر کردنم تایلان یا آغا بهت زنگ بزنن.
یکمی مشکوک نگاهش کردم، دستپاچه خندیدو زیرلب مرتیکه ای آشغالی زمزمه کرد.
ازکارش شونه ای بالا انداختم .
***********
از آسانسور بیرون اومدم، با دیدن اسم شرکت سرجام خشک شدم.
"شر کت طراحی لباس چیچک "
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
"تند تند داشتم از آرزوم داشتن یک شرکت بزرگ طراحی لباس حرف می زدم، خیرگی نگاهش باعث هیجان زدن می شد.
با افسوس گفتم :
فقط نمی دونم اسمش چی بزارم!
_چیچک
_چی چیچک؟!
_آره، چیچک
_چراچیچک؟
گلی برام آورده بود از روی میز برداشت، روی موهام گذاشت و گفت:
بزار چیچک تا همه بفهمن گل من چه قدر با استعداده.
با شیطنت گفتم:
گل تو ؟!
_آره تو گل عمر من!
_دیگه چیم؟
با سرفه صداش صاف کرد، به لیوان شکلات گلاسه ام اشاره کرد وگفت:
اگه نمی خوری بریم ؟
با نیش باز گفتم :
چرا... چرا می خورم .
با دیدن نیش بازم اخم تصنعی کرد، دل من برای جذبش رفت."
یزدان:چرا وایستادی؟
گیج گفتم:
هان
یزدان:بیا بریم تو
_بریم
وارد شرکت شدیم، یزدان سمت منشی رفت وگفت:
سلام آسلی جون
آسلی:سلام، چرا دیر اومدی؟
یزدان به من اشاره کرد وگفت:
دنبال آتاناز رفته بودم.
آسلی: آتاناز ؟
بهم نگاه کرد وگفت:
آهان آتاناز، خوش اومدی عزیزم.
_ممنونم ، فقط می شه اطلاح بدید من اومدم.
یزدان وآسلی بهم نگاهی رد وبدل کردن، آسلی گفت:
الان که رییس نیستن، ایران رفتن.
_خوب الان باکی می تونم حرف بزنم ؟
آسلی: می تونی با امیر حسین حرف بزنی .
_امیر حسین ؟
یزدان:اون یکی شریکت
_ممنون میشم اتاقشون نشونم بدید.
آسلی:حتما عزیزم، بیا.
سمت یکی از اتاق ها رفت و در زد.
امیرحسین:بفرمایید
در باز کرد وگفت:
امیر حسین آتاناز اومده
بعد کنار کشید تا وارد اتاق بشم، امیرحسین تو نگاه اول برام آشنا اومد احساس کردم جایی دیدمش.
امیرحسین: مرسی آسلی جان، لطفا دوتاقهوه بیار.
_چای
امیرحسین:بله؟
_من چای می خورم.
امیرحسین: اوکی، آسلی جان لطف می کنی برامون چای بیاری؟
آسلی : باشه
دربست ورفت.امیرحسین به مبل ها اشاره کرد وگفت:
بفرمایید خانوم
روی مبل نشستم و گفتم:
خوب آقای؟
امیرحسین:می تونید امیرحسین صدام کنید.
وقتی دید نگاهش می کنم، گفت:
دهلوی هستم.
_آقای دهلوی من نمی دونم چرا پدر بزرگم تصمیم گرفت با یک شرکت در ترکیه وارد شراکت بشه ، هیچ اطلاعی درباره این شراکت ندارم؛ می خوام شما برام توضیح بدید.
امیرحسین:ایرادی آتاناز صداتون کنم؟
_با بخیتاری راحت ترم.
امیرحسین: اوکی..خوب خانوم بختیاری بیست درصد از سهام شرکت به اسم شماست وبا وجود تعریف آقای بختیاری بزرگ از استعداد شما در طراحی ،شما به عنوان یکی از طراح شرکت شروع به کار می کنید. البته قرار دادی به شما داده میشه که شما به عنوان یکی از کارمندهای شرکت شروع به فعالیت می کنید.
_ خوب می تونم قرار داد رو مطالعه کنم.
امیرحسین:بله حتما
زنگ زد وبه آسلی گفت قرار داد بیاره.
آسلی در زد و با بفرمایید امیرحسین وارو اتاق شد، پشت سرشم یزدان تو اومد. آسلی سینی چای روی میز گذاشت و قرار داد از یزدان گرفت، با اشاره امیرحسین قرار داد رو دستم داد.
شروع کردم به خوندن، شرایط خوبی بود.
یزدان:خوب چی شد، موافقی؟
_شرایطش خوبه، مشکلی ندارم .
خودکارم رو از کیفم در آوردم و قرار داد امضأ کردم.
امیرحسین لبخندی زد وگفت:
به جمع ما خوش اومدید.
_ممنون
امیرحسین:ازکی کار تون رو شروع می کنید ؟
یزدان: ای بابا امیر اینم سوال داشت معلومه دیگه از فردا.
امیرحسین:هر طور خانوم بختیاری راحت هستن.
یزدان دستم رو گرفت وگفت:
پاشو آتاناز بیرون بریم بگردیم.
امیرحسین:یزدان
یزدان:فردا میام کارها رو انجام می دم.
امیرحسین: چی بگم بهت، باشه
ازشون خداحافظی کردیم، یزدان سریع از شرکت بیرون اومد. این همه عجله اش برام جای تعجب داشت.
 
آخرین ویرایش:

سحربانو

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
27/7/16
306
6,384
541
تو کافه کنار دریا نشسته بودیم.
یزدان: از وقتی اومدی نتونستیم باهم حرف بزنیم. چه خبرا؟ دایه ام چطور بود؟
_ آره فرصت نشد باهم حرف بزنیم. دایه خوبه، فقط هم دلتنگ وهم دلخوره از پسرش که کم بهش زنگ می زنه. تو بگو چه خبر ؟ عاشق که نشدی؟!
یزدان:دلم برای دایه یک ذره شده، شاید عید امسال برم ببینمش.
_سوال دومم جواب نداشت؟
یزدان:بچه تو چه قدر فضولی !
_ اِ...یزدان بگو دیگه
یزدان: عاشقِ عاشق که نه ولی از یکی خوشم می آد.
به شوخی پشت چشمی نازک می کنم و می گم:
چشمم روشن ، اومدی تو شهر غریب چشمتت دخترهای خارجی گرفته ، مگه دخترهای ایرونی چی کم دارن ؟ دختر خارجی هم مگه زن میشه . اصلا همین کوکب خانوم چی کم داره؟ دست کمال نداره که داره، آمار رفت آمد تموم آدم های کوچه رو نداره که داره، دایه هم راضیه.این دخترهای خارجی سوسولاً به درد زندگی نمی خورن .
می خنده و میگه:
مثل این که تو قرار جای آی گل خواهر شوهر بازی در بیاری !
خنده از روی لب هام رفت، هیچ وقت نمی خواستم جای اون زن_مادرم_ یا مثل اون زن باشم.
نگاهم که می کنه ، سریع می گم:
کی منو باهاش آشنا می کنی؟
یزدان:باهاش آشنا شدی .
چشم هام ریز می کنم، یکم فکر می کنم و چشم هام رو گرد می کنن ومی گم:
آسلی؟!
از کارم می خنده وسری تکون می ده .
_ازش نا امید شدم !
یزدان:چرا؟
_ بهش نمی اومد بد سیلقه باشه .
شاکی میگه :
مگه من چمه؟!
_ تو کلا مشکل داری، البته دست خودت نیست که از اول همین جوری بودی.
یزدان:برو بابا هرچی باشه از بهترم
لبخندی می زنم و بیخیال کل کل باهاش می شم. داشتم چایمو می خوروم که گفت:
آتا برام قورمه سبزی می پزی ؟
چای های تو دهنم تو صورتش تف می کنم و می گم :
چــــی؟
با چندشی دستی به صورتش می کشه و می گـه:
زهرمار دختره چندش، خوب چیه هـ*ـوس قورمه سبزی کردم .
_چند وقتته؟
چشم غره ای می ره و می گـه:
کوفت نیشت رو ببند!
_باشه، فقط باید بریم خرید .
خواستم یک کم دیگه از چایم رو بخورم، استکان از دستم گرفت و روی زمیر گذاشت وگفت:
پاشو دیگه چه قدر چای می خوری ؟
_خیلی پررویی!
می خنده و دستش دور شونم حلقه می کنه.
************
درخونه رو باز می کنم و می گم:
چرا خونه تو نرفتیم ؟
یزدان:فرشگاه به این جا نزدیک تر بود، چرا الکی کلی راه تا خونم برم. این جوری قرمه هم زودتر آماده میشه.
_پررو
باخنده وسایل توآشپز خونه می ذاره، گونم ب*و*س می کنه .
_ باشه برو الان درستش می کنم .
یزدان:خیلی گلی !
از آشیزخونه بیرون میره و بعد از چند دقیقه می گـه :
آتاناز این جا چرا این طوریه ؟!
به کتاب های چیده شده کنار میز تلویزیون اشاره می کنه و جا کتابی که پشت مبل نقش کمد لباسم گرفته اشاره می کنه.
شونه بالا می اندازم و می گم :
تغییر دکوراسیون دادم .
یزدان:مگه این جا اتاق نداره ؟!
_ داره اما ازش استفاده نمی کنم .
یزدان:چرا؟
نمی گم از ترس خالی بودن جای قاب عکس های دونفری من واون تو اتاق نمیرم. شونه بالا می اندازم ومی گم:
همین جوری
نگاهش جوری بود که انگار مچم گرفته، می خنده و می گـه :
دیوونه ای دیگه !
_به داییم رفتم .
 
آخرین ویرایش: