در حال تایپ رمان فصل نگار | nora adib کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 4K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: nora adib

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
« به نام خداوند نون و قلم »
نام رمان : فصلِ نگا
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

نام نویسنده : نورا ادیب کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر رمان : عاشقانه / اجتماعی
ناظر رمان :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

خلاصه رمان :
نگار ، دختری زاده ی جنوب کشور ، مثل همیشه تنها در جنگ با سرنوشتش ، در تکاپوی دردسر های همیشگی اش با یادگارهای ارزشمند عزیزترین کسش و در کنار نامزدش شاید نزدیک به لمس واژه ی خوشبختی می شود. اما با بازگشت به گذشته ی فراموش شده اش و آدم های دور شده از خاطراتش انگار همه چیز جان می گیرد و در هیاهوی گذشته ، یک اتفاق و آدمی که از راه می رسد و او را به زمستانش می رساند و کسی که حتی تصورش را هم نمی کند ، ناجیش می شود در بازی خطرناک زندگی ....
سایر رمان ها :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
595
43,680
781
کانادا


نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
سلام به عزیزانم.
بعد از یه وقفه نسبتا کوتاه در خدمتتون هستم . امیدوارم قلمم پیشرفت کرده باشه و شرمنده خواننده های عزیز نشم. در مورد این رمان هم ، قصه از قصه ی رمان قبلیم ، سرآغاز یک فرجام ، پیچیده تر خواهد بود و خواهشا همراهم باشید مثل رمان قبل. ( یه سوپرایز برای کسانی که سرآغاز یک فرجام رو خوندن دارم :aiwdffan_light_blum: که خودتون متوجه خواهید شد ) لطفا گزینه ی پیگیری موضوع رو بزنید تا از پست گذاشتن ها مطلع بشید. ممنونم پیشاپیش از همه ی کسانی که قراره دنبالم کنن.

**********************************************
«هو الحق »
پست اول
سرم رو به شیشه ی داغ خط واحد تکیه زدم. سعی کردم خودم رو تو مسیر باد کولر بالای سرم قرار بدم و همزمان به لحظه های با شکوهی فکر کردم که یک ساعت پیش اتفاق افتاده بود ...
با کمال پررویی دستی به سر کچلش کشید و آروم گفت :
- متوجه که هستید ؟
منم نفس عمیقی کشیدم و زل زدم توی چشمهایی که واضح بود داره دروغ می گـه و آروم گفتم:
-بله . کاملا جناب رضویان .
نفس راحتی که کشید رو کاملا حس کردم . صندلیش رو تکون داد . بلند شد ، رفت سمت کمد اتاقش و پرونده ای بیرون کشید و گفت:
-خوبه که درک می کنید.
نشست روی صندلی و پرونده رو گذاشت روی میز بزرگش که بی شباهت به میز تنیس نبود و در همون حال گفت:
- همون طور که متوجه شدید ، داریم تعدیل نیرو می کنیم.
پوزخندی بهش زدم و فکر کردم بازم دروغ ؟
نمی دونم چه اصراری داشت بهونه و دلیل بیاره . می گفت برو دنبال زندگیت و بی خیال این کار شو ، خودم می رفتم . دیگه نیازی به این همه دروغ نبود. با همون پوزخندی که سعی می کردم کاملا مشخص باشه ، گفتم :
- بله . اتفاقا همین دیروز که خانوم رضویان نامی اومدن و اولین کلاس ترم جدیدم و اتاق اساتید رو مورد بررسی قرار دادن ، متوجه شدم که به همین زودی ها قراره تعدیل نیروتون رو از من شروع کنید.
چشماش روی پرونده خشک شد. برای لحظه ای از صراحت حرفم مات سرش رو بلند کرد و بهم زل زد اما سریع به خودش اومد و در حالی که با اون چشمهای کوچکش به پرونده نگاه می کرد ، گفت:
-بله.
خسته از این همه دروغش بلند شدم و گفتم:
- خدانگهدار.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :
-فردا بعد از ظهر بیاید برای تسویه حساب.
سری تکون دادم و چیزی نگفتم و رفتم بیرون از اون اتاق بزرگش که نفسم می گرفت داخلش. رفتم سمت اتاق اساتید آموزشگاه . خدا رو شکر کلاس ها تموم شده بود و همه رفته بودن . چه خوب که نبودن تا لحظه ی به یاد ماندنی اخراج من رو از آموزشگاهی که دو سالی بود سرم رو گرم کرده بود ، ببینن. نگاهی به ساعت مچیم که بند طلایی رنگش پوسیده شده بود ، انداختم . ساعت 8:00 شب بود. پوفی کردم و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون از آموزشگاه . نگاهی به اطراف انداختم. با دیدن خیابون تاریک که مگس هم داخلش پر نمی زد ، اه عمیقی کشیدم. اگر این جناب رضویان خان زحمت می کشیدن و بدون حاشیه می گفتن اخراجی حداقل به خط واحد می رسیدم. شکست خورده کیف مشکیم رو روی شونه هام جا به جا کردم و چند تا کتابی که داخل دستم بود رو بغـ*ـل کردم و راه افتادم و سعی کردم به خودم بقبولونم که هوای اواخر شهریور خیلی هم گرم نیست . چند قدمی از در آموزشگاه دور نشده بودم که صدای رضویان باعث شد آرامش تقریبیم به هم بخوره:
- خانوم بهرام !
بند کیفم رو فشار دادم و برگشتم سمتش. پا تند کرد و بهم رسید . کت قرمز رنگش که به نظرم برای یه مرد 39 ساله زیادی جلف بود رو مرتب کرد و گفت:
-تشریف بیارید می رسونمتون.
اون لحظه عجیب دلم می خواست یه مشت بزنم توی صورتش . طوری که زیر چشماش اونقدر باد کنه که چشمهای کوچکش دیگه باز نشه . اگر حرفاش رو کوتاه می کرد ، الان لازم نبود پیاده برم تا ایستگاه بعدی که کلی تا اونجا فاصله داشت. اما خسته تر از این چیزا بودم . آروم گفتم :
-ممنون. نیازی نیست.
و باز می خواستم برگردم که گفت:
-خانوم بهرام !
بی حوصله فقط نگاهش کردم . چرا نمی فهمید اصلا دلم نمی خواد باهاش هم کلام بشم؟ سرش رو کمی چرخوند و مستأصل گفت :
- خواهش می کنم از من ناراحت نشید. به هر حال...
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
-آقای رضویان ، من باید برم.
سری تکون داد و سریع گفت:
-خب پس عجله دارید. من می رسونمتون.
فقط نگاهش کردم. چقدر پیله بود. با اخم کتاب هام رو جا به جا کردم و گفتم :
-چه اصراری دارید شما ؟
نمی دونم چی توی چشمام دید داخل اون تاریکی که ادامه داد:
- راستش عذاب وجدان دارم.
منتظر نگاهش کردم که گفت:
- قضیه اصلا تعدیل نیرو نیست . راستش به اصرار عموم ، مجبور شدم دختر عموم رو اینجا استخدام کنم به جای شما.
مجددا پوزخند زدم و بهش نگفتم که برام طبیعیه. هر روز دارم این جور چیزا رو می بینم و یه عمره که دیدم چطور حقم رو خوردن. عادی شده برام دیگه. با همون پوزخند گفتم:
-بله . سارا جان دانشجوی خودم بودن. من به کار خودم اطمینان دارم . سارا حتما موفق می شه.
متعجب نگاهم کرد که سری تکون دادم و گفتم:
-شب خوش.
و راه افتادم . بالاخره به زحمت خودم رو به ایستگاه اتوبوس رسوندم....
پوفی کردم و از فکر یک ساعت پیش بیرون اومدم و به دختر کم سن و سال کنار دستم زل زدم که داشت نهایت تلاشش رو می کرد که بچه ی داخل بغلش رو آروم کنه. زمزمه هاش رو می شنیدم که غر می زد :
-آروم بچه. آروم باش. الان می رسیم خونه.
و ضربه ی آرومی که نوزاد با پاهای کوچولوش به صورت دختر زد ، لبخند خسته ای به لبم آورد. زن آروم خندید و پچ پچ کرد:
-حالا دیگه مامان رو می زنی ؟ من ...
دیگه به حرفاشون گوش ندادم و به خودم فکر کردم . خیلی روی این کار حساب باز کرده بودم و حالا ناغافل اخراج شده بودم . بنابراین با یه حساب سر انگشتی وضع مالی این ماهم تأثر برانگیز می شد . باز صدای گریه بچه بلند شد. نگاهم رفت سمت نوزادی که مشخص بود چه مشکلی داره اما مادرش بی تجربه تر از این حرفها بود. آروم زمزمه کردم:
- داره دندون در میاره. طبیعیه.
متعجب نگاهم کرد . با لبخند کوچکی نگاهش کردم . انگار اونم فهمید که اصلا حوصله ندارم که فقط گفت :
-ممنونم.
و از داخل کیف نسبتا بزرگش پستونکی بیرون آورد و گذاشت داخل دهنش و باز هم به تلاشش برای ساکت کردنش ادامه داد.
 
آخرین ویرایش:

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
[HIDE-THANKS]
پست دوم
ایستگاه سوم از خط واحد پیاده شدم . بازم پیاده روی کردم تا خونه . خونه ای که پنج ، شش سال پیش مال خودم شده بود. اما ای کاش نشده بود. کاش هنوزم بود تا آپارتمان به نام اون بود . کاش هنوزم بود تا حضورش آرومم کنه. کاش بود . فقط بود.
بالاخره رسیدم به آپارتمان کوچکی وسط شهر که شده بود پناهگاهم تو شب های شلوغ تهران. آروم دنبال کلیدم گشتم. با لمس کردن یه چیز نرم لحظه ای دستم ایستاد . باز لمسش کردم که رسیدم به یه شی فلزی ، آروم بیرونش آوردم و به عروسک موش کوچکی که به کلید وصل بود زل زدم. نفس عمیقی کشیدم و آروم زمزمه کردم:
-از دست تو.
و در رو باز کردم. آروم از پارکینگ گذشتم . بی توجه به آسانسور سمت چپ ، از راه پله که سمت راست پارکینگ قرار داشت رفتم بالا . آخه سه طبقه خونه که آسانسور لازم نداره. خرج الکی به همین می گن دیگه. ماه تا ماه کلی پول می کشن روی شارژ و می گن برای تعمیر و راه انداختن آسانسوره. خب آسانسور نذارید تا هزینه ها کمتر بشه دیگه . حتما این ماه که خواستم شارژ رو بدم به فاطمه خانوم ، بهش می گم که به گوششون برسونه. همزمان با غر غر کردن های همیشگیم ، به طبقه دوم رسیدم. با دیدن کفش هاشون که نامرتب جلوی در واحد پخش و پلا بود ، متوجه شدم که برگشتن. چه عجب دل کندن. در رو باز کردم و رفتم داخل . تاریکِ تاریک بود. چراغ کنار در رو زدم. نور کمرنگ و زردی چشمم رو زد . کتاب و کیفم رو روی جا کفشی سمت چپ در ، زیر کتابخونه گذاشتم و کفش هاشون رو برداشتم و داخل جا کفشی جا دادم. در رو بستم و به پادری جلوی در که کج شده بود ، نگاه کردم. قشنگ مشخص بود که برگشتن. همه چی نامرتب بود. بیخیال پادری شدم و وسایلم رو برداشتم و رفتم جلو و سمت راست ، وارد آشپزخونه کوچک خونه شدم و چای ساز رو راه انداختم. بعد از کلی خستگی حتی تو گرمای شهریور هم حسابی می چسبید. تا چای درست می شد به کابینت تکیه زدم و از اپن کوچک آشپزخونه به هال و دو دست مبل خونه و تلویزیونی که روشن بود ، زل زدم. پوفی کردم. رفتم سمت هال و کنترل رو از روی میز کوچکی که توسط مبل ها محاصره شده بود برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم. با لیوان چای و وسایلم رفتم سمت راهرو کوچک سمت چپ ، بعد از کتابخونه دیواری و مستقیم وارد اتاق سمت راست کنار دستشویی شدم . حوصله دید زدن دو اتاق سمت چپ رو اصلا نداشتم. وسایلم رو روی تختم انداختم و چای داخل دستم رو گذاشتم روی میز تحریری که انتهای اتاق کوچکم بود. با دیدن چمدونم که گوشه اتاق بود ، نفس عمیقی کشیدم و ناراحت نشستم روی صندلی میز آرایش که سمت چپ اتاق بود و بهش زل زدم. بعد از سه روز هنوز وقت نکرده بودم چمدونم رو باز کنم. هنوز عرق راهم خشک نشده ، اخراج شدم. پوفی کردم و لباسی از جلوی کمد پیدا کردم و لباسم رو عوض کردم و رفتم سمت تخت تک نفره و کرمیم تا دراز بکشم . ولی با دیدن کیف مشکی و قشنگم دپرس نشستم روی تخت . به جای چای خوشرنگی که درست کرده بودم فقط اه و افسوس خوردم . مثلا کلی از پول هام رو جمع کرده بودم که با لباس ها و تیپ جدید و مرتب برم آموزشگاه ولی با این وضعیت... خدا لعنت کنه پارتی بازی رو که همیشه ضربه خوردم از این موضوع . ما که پارتی نداریم دقیقا باید چیکار کنیم تا پول در بیاریم؟ جواب مشخص بود . باید پارتی پیدا کنیم. پوفی کردم. حیف اینهمه هزینه که برای ترم جدید کردم . پوفی کردم و زمزمه کردم :
-خدا بگم چیکارت کنه رضویان.
و کیفم رو انداختم ته کمدم تا چشمم بهش نیفته و یادم اومد که هنوز نمازم رو نخوندم . قامت بستم و بعدم رفتم سراغ برگه های ترجمه ای که فردا باید به یکی از دوستانم تحویلش می دادم و پولم رو می گرفتم. سرمست از اینکه فردا پول می گیرم ، مشغول شدم ....
با سر و صدا از خواب بیدار شدم. با چشمای خمـار سرم رو از روی میز بلند کردم که گردنم درد گرفت. آخی گفتم و در حالی که می مالیدمش ، برگشتم و به ساعت موبایلم نگاه کردم. 8:30 صبح بود. از پنجره اتاقم نگاهی به خونه نیمه کاره رو به رو که داخل کوچه پشتی بود انداختم و کوفتی نثار روح پر فتوح کارگرهای محترمی که مشغول کار بودن ، کردم و رفتم بیرون. خونه هنوزم سوت و کور بود . متعجب رفتم سمت آشپزخونه ، تکه کاغذی روی اپن توجهم رو جلب کرد. با اون دست خط خرچنگ ، قورباغه ش نوشته بود :
« اومدیم ، بازم نبودی ، رفتیم. فردا رو یادت نره »
و یه لبخند بزرگ رو نقاشی کرده بود ، عین لبخندهای خودش که هر سی و دو تا دندونش پیدا بود. سری تکون دادم و لبخند کجی زدم . نیومده ، رفته بودن. لحظه ای فکر کردم که فردا چه روزیه و فهمیدم فردا شنبه ست . یادم اومد چه کاری باید انجام بدم. سری تکون دادم و رفتم سراغ ترجمه. بعد از ظهر ، رفتم پیش دوستم و ترجمه رو تحویلش دادم . پول رو گرفتم و مستقیم رفتم تعمیرگاه . کلی با آقا غلام مسئول تعمیر گاه که دیگه از اعضای خانوادم شده بود از بس دیده بودمش ، چونه زدم و آخرش یکم کمتر باهام حساب کرد . نگاهی به رنو ی قشنگم که تازه از تعمیر گاه آورده بودمش و خاکِ روش رنگ مشکیش رو کاملا پوشونده بود ، انداختم . سه روز پیش ، رسیده و نرسیده جوش آورده بود و منم مستقیم اومده بودم خدمت آقا غلام که با کلی غر غر قبولش کرده بوده و با اون صدای کلفتش که بر خلاف اندام کوچکش بود ، گفته بود :
-آفتابه خرج لحیم یعنی همین خانوم بهرام .
و منم سری براش تکون داده بودم که یعنی حرف شما متین و درست و بی توجه به محتوای حرفش پیاده راهی خونه شده بودم.
سری تکون دادم و با یه بسم الله سوار شدم. نزدیک خونه بودم که موبایلم زنگ خورد . متعجب نگاهی به سمت راستم انداختم که کیفم گذاشته بود و زدم بغـ*ـل تا با موبایل صحبت کنم. توی رانندگی همچین مبادی آداب نبودم ولی از اونجایی که دست فرمونم تعریفی نبود ، مجبور به ایست شدم . البته اینکه پول نداشتم دیگه برای تعمیر و تصادف بدم هم بی تاثیر نبود. با دیدن اسمش روی موبایلی که خودش برام خریده بود ، لبخند بزرگی زدم و پر انرژی جواب دادم:
-جانم.
خنده ی آرومش رو شنیدم و بعد که گفت:
- جانت بی بلا خانوم . احوالات شریف اولیای علیه ؟
با لبخند گفتم:
-عالی.
با لحنی حرصی گفت:
- می بینم حسابی بدون من داره بهت خوش می گذره.
سری تکون دادم و تند گفتم:
-نه به خدا. منظورم این بود که صدات رو که شنیدم حالم عالی شد ، آخه من ...
با صدای خنده ش ادامه ی حرفم رو خوردم و حرصی گفتم :
-خیلی بدی.
و با به یاد آوردن اون چشمهای همیشه مهربون و عسلیش حرفم رو پس گرفتم و از حرصم دیگه چیزی نگفتم . در حالی که آثار خنده اش هنوز داخل صداش معلوم بود ، گفت :
- می دونم بانو جان.
از داخل اینه جلوی ماشین به صورتم خیره شدم. گونه م با شنیدن این حرفش حتی از پشت تلفن هم رنگ گرفت. چیزی نگفتم که خودش ادامه داد :
- حالا واقعا سفر چطور بود ؟ مشکلی نبود ؟
با به یاد آوردن اخراج شدنم ، سرم رو زیر انداختم و به انگشتر داخل دستم نگاه کردم و آروم زمزمه کردم:
-نه. نبود.
لحظه ای مکث کرد و گفت:
-خوبه. اونجا همه خوبن؟ همه چی خوبه ؟
لبخندی از این محبتش زدم و تا خواستم جواب بدم ، خودش سریع گفت:
-من بعدا خودم زنگ می زنم. آقای رأفت اومد.
و سریع خداحافظی کردیم و من با لبخند هنوز به صفحه موبایلم خیره بودم و بعدم با حرص فکر کردم که این رئیس ها همیشه بی موقع سر می رسن. رفتم آموزشگاه و حقوقم رو از مسئول مالی آموزشگاه گرفتم . خدا رو شکر خود رضویان نبود. لحظه ی آخر به در آموزشگاه نگاه کردم. دو سالی بود اینجا کار می کردم. عادت کرده بودم و کارم رو دوست داشتم. اما .... عادت کردم نرسم به ارزوهام هام ، عادت کردم نجنگم. شایدم خسته شدم. از جنگیدن و باختن ، از رفتن و نرسیدن ، از تلاش کردن و زمین خوردن .
سری تکون دادم . رفتم خونه. ظاهرا هنوز نیومده بودن ، اما من اینقدر خسته بودم که مستقیم رفتم بخوابم .


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
[HIDE-THANKS]
پست سوم
صبح ساعت نه بیدار شدم. بازم همه رفته بودن. نمی دونم چطور می رفتن که من متوجه نمی شدم ، خوابم همچین سنگین هم نبود. سری تکون دادم که نگاهم خورد به اپن. بساط صبحانه هنوز پهن بود. پوفی کردم و در حالی که فقط یه لقمه کوچک داخل دهنم بود ، همه رو جمع کردم و رفتم که آماده بشم. نگاهی به مانتو ی جدیدم که برای آموزشگاه گرفته بودم انداختم و با نفس عمیقی بیرونش آوردم. یه مانتو شلوار اداری خاکستری و گشاد با سر جیب های مشکی ، با اون کیف جدید مشکیم خوب می شد . سریع آماده شدم. موهام رو که تا شونه هام بود رو جمع کردم و با دقت زیر مقنعه مشکیم دادم و از اینکه موهام پیدا نبود ، لبخند رضایتی زدم . روی لب های تقریبا کوچک و خشکم کمی نرم کننده زدم و عطری که ماه پیش از حنانه جون کادو گرفته بودم رو برای اولین بار استفاده کردم و راه افتادم. رفتم داخل پارکینگ و سوار رنو م شدم و ریموت در رو زدم. این ریموت و در هم جزو اون خرج های اضافی بود. خب در عادی می ذاشتید . فوقش هر صبح کلی خم و راست می شدیم تا در رو باز کنیم ولی عوضش جیبمون پر تر بود. پوفی کردم و تا در باز می شد ، مجددا نگاهی داخل اینه ماشین انداختم . سری تکون دادم و یاد حرف حنانه جون افتادم :
- چرا گوش نمی دی تو ؟ صورتت گرده ، بالای مقنعه ت نوک دار باشه ، می شی شکل سمبوسه .
خندیدم . شوخی هاش هم متناسب شهرش بود. بالای مقنعه م رو که زاویه داشت ، درست کردم و راه افتادم. تا مقصد راه زیادی نبود اما چون بعدش کار داشتم ماشین رو آوردم. دو کوچه اونطرف تر از مدرسه پارک کردم و به تابلوی بزرگ بالای در نگاه کردم . « دبیرستان دخترانه » . سری تکون دادم و رفتم داخل و مستقیم دفتر مدیر. در زدم و رفتم داخل و با دیدن خانوم صبور که داشت با یکی از بچه‌ها حرف می زد ، لبخندی زدم و آروم لب زدم :
-سلام.
اونم سری تکون داد و به توبیخ دختری که سرش پایین بود ادامه داد. منم روی یکی از صندلی هایی که دور تا دور دفتر مدیر بود ، نشستم. بعد که دختر رفت ، عینکش رو درآورد ، نگاهم کرد و با لبخند گفت:
-چطوری خانوم بهرام کم پیدا ؟
لبخندی بهش زدم و گفتم :
-خدا رو شکر. شرمنده نتونستم زودتر بیام.
از پشت میزش بلند شد و از روی میز خانوم ناظمی که مسئولیتش مطابق با فامیلش بود ، کاغذی برداشت و عینکش رو زد و گفت:
- فدای سرت. مهم اینه که به موقع اومدی . آخر تابستون کسی قبول نمی کنه برای کلاس فوق برنامه بیاد .
سری تکون دادم و با مکث گفت :
-الان با بچه های کلاس پیش «ب» داری.
سری تکون دادم و بلند شدم و گفتم :
- پس با اجازه.
نگاهم کرد و هشدار داد :
-حواست باشه ، شیطون کم ندارن.
خنده آرومی زدم و گفتم :
- بعد از چند ماه دیگه می شناسمشون.
و رفتم سمت کلاس بچه های پیش دانشگاهی . در رو که باز کردم ، نزدیک بود از خنده بترکم. هر کدومشون در یه حالتی بودن . یکی روی دسته صندلی ، یکی لبه پنجره کلاس ، یکی در حال نقاشی کشیدن پشت تابلو ، یکی در حال چیپس خوردن و از همه بدتر یکی در حال اهنگ خوندن و ... انگار استپ شده بودن. در حالی که سعی می کردم خندم رو بخورم ، در رو بستم و گفتم :
-سلام.
با صدای بلند سلامم به خودشون اومدن و بالاخره مرتب نشستن . شروع کردم به درس دادن. پنج دقیقه مونده بود تا کلاس تموم بشه که صدای شیطونش رو شنیدم :
- خانوم ، به نظرتون کافی نیست ؟
چون صورتم سمت تابلو بود ، با خیال راحت لبخند کوچکی از شنیدن صداش زدم و برگشتم سمتش. با دیدن برق چشمهای سبز رنگش ، فهمیدم چقدر دل تنگش بودم. دلم می خواست فقط بغلش می کردم و اندام کوچولوش رو فشار می دادم به خودم. خندیدم و گفتم :
- باز شروع شد ؟
آروم خندید و دستش رو به کمر باریکش زد و گفت :
- نه والا . ما فقط می خوایم فرصت تحلیل مباحث امروز رو داشته باشیم .
از سیاستی که پیش گرفته بود ، سری تکون دادم و گفتم :
-تو که راست می گی.
همه خندیدن. اخم کرد اما با شنیدن برای امروز کافیه ای که گفتم لبهای صورتی و باریکش کش اومد و سریع بدون اینکه وسایلش رو جمع کنه عین تیری که از تفنگ آزاد می شه از کلاس بیرون رفت . معلوم نبود می خواست چه آتشی به پا کنه. مشغول جمع کردن وسایلم شدم و بچه ها با یه خسته نباشید از کلاس خارج می شدن. داشتم تابلو رو پاک می کردم که صدای سها رو شنیدم:
-ببخشید خانوم بهرام.
برگشتم سمتش که با لبخند همیشگیش که ارتودنسی دندونش رو به نمایش گذاشته بود ، گفت :
- در مورد کاربرد since , while جزوه ای هست که کامل باشه و بتونم بخونم؟
در حالی که وسایلم رو جمع می کردم ، گفتم:
-خودم داخل خونه یه جزوه دارم . مربوط به کل گرامر پایه دبیرستان هست. علاوه بر مطالب کتاب و نکته های کنکوری ، یه چیزایی هم خودم اضافه کردم برای سهولت در یادگیری .
سرش رو به نشانه فهمیدن تکون داد و گفت:
-من فقط همین قسمت رو خیلی مشکل دارم.
نیم نگاهی بهش انداختم . در حالی که از سکوی کوچک جلوی تابلو پایین می اومدم ، نگاهی به اطراف کردم. خبری از اون چشمهای شیطون نبود. کیفم رو روی شونم جا به جا کردم و در حالی که می رفتم بیرون از کلاس گفتم :
- من جزوه رو بهت می دم ، تو خودت فقط از اون قسمت کپی کن . خوبه ؟
باز لبخند زد و چادرش که داخل دستش بود رو سر کرد و پرسید:
-حالا چطوری ازتون بگیرمش ؟ برای آزمون این هفته لازمش دارم.
تا خواستم حرف بزنم یکی عین کوالا پرید روی شونه ی سها و از پشت بغلش کرد و گفت:
-خودم می رسونم بهت عشقم .
و لبخند بزرگی زد . سری از روی تأسف تکون دادم و سها با حرص برگشت سمتش و با یه انگشت زد داخل پیشونیش که چتری هاش روش ریخته بودن و رو به من گفت:
-با اجازه.
اشاره ای بهش که داشت پیشونیش رو می مالید و موهاش رو از داخل صورتش کنار می زد کردم و گفتم:
-صاحب اختیاری.
و جلوتر رفتم و لحظه ی آخر دیدم که سها با اخم گفت:
-ای زهرمار . ای حناق . با اون دست خیست دستشویی بودی دیگه؟
آره آرومی گفت و سها بلند تر ادامه داد:
- پریا ، چادرم رو تازه دوختم . به خدا اگر بلا ملایی سرش بیاد ، با من طرفیا.
و پریا که با خنده گفت :
-جونم غیرت . خدایا ! چادرش شم بلکه غیرت داشته باشه روم.
و دیگه نشنیدم چی گفتن . با خانوم استادی ، دبیر ریاضی خداحافظی کردم و رفتم دو کوچه پایین تر . نزدیک ماشین شدم و وسایلم رو روی صندلی‌های عقب گذاشتم و در رو بستم که پریا خانوم با اون صدای نازک دخترونه ش گفت :
-نگار ! بابا ، جون من این رو بده کارواش.
برگشتم سمتش و طلبکار گفتم :
-علیک سلام . چند بار گفتم من رو این طوری صدا نزن. نمی گی بچه های مدرسه بفهمن؟
خندید و کوله صورتیش رو روی شونه اش جا به جا کرد و اومد جلوم ایستاد و گفت :
-درود خداوند بر تو باد. بیخیال بابا. بعدم گلشون سهاست که می دونه.یعنی خودت بهش گفتی.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-سها همسایه ست. می شه نفهمه به نظرت؟
شونه ای بالا انداخت که پرسیدم :
- حالا چرا نیومد ؟
جواب داد:
-می خواست بره کتابخونه کار داشت.
سری تکون دادم که باز گفت:
-می گم چرا نمی دی این رو کارواش؟
جواب دادم:
-چشم . منتظر بودم شما دستور بدی.
با غرور نوک دماغ تقریبا کوچکش رو خاروند و از اون لبخند ها زد که سی و دو تا دندونش معلوم بود و گفت:
- دستور صادر شد. بزن بریم.
لبخندی زدم و گفتم:
-سوار شو.
قد کوتاهش رو کشید تا اون طرف ماشین رو ببینه و گفت:
-خیلی دلم می خواد ، اما ظاهرا باید پرواز کنم.
نگاهی به اون سمت ماشین که به دیوار چسبیده بود انداختم و سوار شدم و رفتم عقب تا سوار بشه. کوله ش رو انداخت صندلی عقب و زد روی داشبورد و بلند گفت:
- برو تورنادو.
سری تکون دادم که کامل برگشتم سمتم و گفت:
-خب سرکار خانوم. کی تشریف آوردی ؟
آینه جلوم رو تنظیم کردم و گفتم :
- جنابعالی که نامه فدایت شوم نوشته بودی و گذاشته بودی روی اپن با اون دست خط خرچنگ قورباغه ت. نفهمیدی من کی اومدن ؟
خندید و گفت:
- دقیق می خوام بدونم.
سری تکون دادم و گفتم :
-سه شنبه صبح رسیدم. نبودید شما.
گفت:
-آره .
و تند ادامه داد :
- هوا چطور بود ؟
پوفی کردم و با به یاد آوردن اسپیلت هایی که مداوم روشن بودن ، گفتم :
- گرم. مثل همیشه. اهواز همیشه همین طور بوده .
سری تکون داد و در حالی که عینک آفتابیش رو به چشماش می زد ، نتیجه گرفت:
- پس سفر خوش نگذشته.
پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
-سفر...
و محکم ادامه دادم:
-برای من سفر اینجا اومدنه. اهواز خونه و شهرمه.
موهاش رو توی آینه کوچکش درست کرد و چیزی نگفت. چند ثانیه سکوت شد و بعد دوباره گفت:
-راستی خانوم ناظمی رو امروز دیدی ؟
آروم گفتم :
-نه. چطور ؟
انگار منتظر بود. تند با هیجان توضیح داد که خانوم ناظمی موهاش رو رنگ کرده و خیلی تغییر کرده و غیره. آنقدر گفت و گفت تا رسیدیم خونه.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
[HIDE-THANKS]
پست چهارم
همون طور که به حرف های پریا می خندیدم ، در آپارتمان رو باز کردم که سرش به سمت در برگشت. با دیدنش کیف و وسایلم رو انداختم روی زمین و روی دو زانوهام نشستم تا هم قدش بشم و دستام رو باز کردم . با خنده خودش رو از روی مبل پرت کرد پایین و با پاهای سفید و تپلش دوید سمتم. چشمام رو بستم . محکم بغلش کردم. بوش کردم. لبخند از ته دلی زدم. بیشتر از دو ماه بود که ندیده بودمش همه کسم رو. ازم جدا شد . چشم های قهوه ای روشنش براق تر از همیشه بود. دستی داخل موهای کوتاه و مشکیش کشیدم و گفتم :
-چطوری عزیز دل من؟
خندید و گفت:
-دلم برات تنگ شده بود.
با لبخندم که وسعت گرفته بود ، گفتم :
-پس نمی دونی من چقدر دلم برات تنگ شده.
عینک کوچولوش رو بالا و پایین کرد و پرسید:
-چقدر ؟
دستام رو باز کردم و گفتم :
-اینقدر.
خندید و با اشتیاق گفت :
- حالا چی برام آوردی؟
و صدایی که محکم گفت:
-کوشا ! خاله رو اذیت نکن.
ایستادم و به قامتش که توی اون تیشرت و گرمکن ورزشی بلند تر از همیشه به نظر می رسید ، زل زدم. چشمام با دیدن چشمای قهوه ای تیره ش ، پر از اشک شد. تیر آخرم شد همین آدم رو به روم. حالم رو دید. لبخند کوتاهش رو زد و اومد نزدیک و گم شدم توی بغـ*ـل پسر تازه مرد شده ی این روزهام . با اون اندام لاغرش محکم گرفته بودم . شاید می دونست چقدر دلتنگشون شدم ...
سالاد رو گذاشتم روی میز چهار نفره گوشه ی خونه ، کنار کتابخونه و نشستم . آروم تیغ های ماهی کوشا رو درمی آوردم . منتظر بهم زل زده بود که غذاش رو آماده کنم و بهش بدم . با لبخند کوچکی رو بهش گفتم:
-شیطون ، باز که موش موشیت رو زده بودی به کلید من. می خواستی خاله رو بترسونی ؟
لبخند شیرینی زد و گفت:
-نه. مگه ترسیدی ؟
دستی داخل موهاش کشیدم و گفتم :
-نه عزیزم. نه.
و نگفتم شما که نباشید من از همه چیز می ترسم . از همه چیز ، از همه کس. پریا از داخل اتاقش که کنار اتاق من بود ، بیرون اومد . در حالی که موهای روشنش رو که تا کمرش بود ، می بست با دیدن من که داشتم ماهی کوشا رو تمیز می کردم ، غر زد:
- خدا شانس بده.
لبخندی زدم که نشست و کوشا همون طور که با دقت به دستام نگاه می کرد ، جوابش رو داد:
- به قول عمه آرام ، حسودی نکن کوچولو.
پریا با چشم های درشت شده نگاهش کرد و داد زد:
-بردی ! چشمت روشن . بیا ببین این کوشا خان چی می گـه.
ظرف قلیه ماهی رو آورد داخل هال. گذاشت روی میز و آروم کنار پریا نشست و گفت:
- اولا بردی نه و بردیا . دوما چرا جیغ جیغ می کنی باز ؟
بشقاب کوشا رو جلوش گذاشتم که پریا چشم غره ای به بردیا رفت و گفت:
- مثلا صدات کردم بیای از من دفاع کنی. تو هم که...
و ساکت شد و رو به من گفت:
-می بینی نگار ؟ من بین این دو تا داداش بی چشم و رو گیر کردم.
کوشا در حالی که دهنش پر بود ، گفت:
- بی چشم و رو یعنی چی ؟
لبخند زدم ، پریا قیافه ش رو جمع کرد و بردیا نهیب زد :
- کوشا !
کوشا سریع متوجه شد با دهن پر نباید حرف زد و سرش رو انداخت پایین و مشغول خوردن شد. بردیا هم آروم رو به پریا گفت:
-پریا خانوم چند بار بگم ؟ شما هم ملاحظه کن.
پریا ایش کشیده ای گفت و زمزمه کرد:
-بابا بزرگ.
نفس عمیقی کشیدم . بردیا جوابش رو نداد و سکوت شد. بهشون زل زدم. بیشتر از دو ماه می شد که ندیده بودمشون. چقدر دلم براشون تنگ شده بود. برای شیطنت های کوشا ، پسر بچه هشت ساله ای که نفس خاله ش بود. برای غر غر های پریای 17 ساله ی خاله که جونم برای شیطنت هاش در می رفت . برای مرد بزرگ زندگی نگار ، بردیای 22 ساله و آرومم که همیشه مردونه کنارم بوده ، کنار تنها عضو خانواده مادرش . سرش رو بالا آورد. لبخندی بهش زدم که پرسید :
- فواد خان خوب بودن؟
با به یاد آوردن مکالمه دیروز و بانو جان گفتن های همیشگیش ، لبخند آرومی زدم و گفتم:
-خوبه. سلام رسوند.
لقمه اش رو آروم جوید و پرسید:
-شنیدم اهواز وضعیت خیلی بده. آره ؟
تائید کردم :
-آره. هوا واقعا بد بود ، آب کم بود. شرایط زندگی خیلی سخت شده. نفس هم به زور می کشن اونجا.
کوشا با قاشق کوچکش قلیه ماهی رو روی برنجش ریخت و بهم زل زد و گفت:
- نگار خاله ! می شه دیگه نری اونجا ؟
از طرز صدا زدنش دلم غنج رفت و پرسیدم:
-کجا عزیز نگار ؟
جواب داد :
-پیش عمو فواد.
پریا آروم خندید و کش داخل موهای بلندش رو محکم کرد و گفت :
-نه بابا . فواد خان نامزدش رو از خودش جدا نمی کنه.
آروم صداش کردم که کوشا با اخم گفت:
-اصلا با عمو فواد قهرم که تو رو می بره اونجا. من می خوام همیشه پیشم باشی.
دست کوچولو ش رو گرفتم و گفتم:
-من همیشه هستم عزیزم. همیشه کنارتونم.
اخم کرد و گفت :
-نخیر. من دیشبِ دیشب دلم درد می کرد ، ولی شما نبودید. چرا ...
بی توجه به دیشبِ دیشب گفتنش ، نذاشتم ادامه بده و متعجب تکرار کردم :
-دل درد ؟
و رو به بردیا با اخم گفتم :
-چرا چیزی نگفتی؟
لیوان آبی برای خودش ریخت و عادی جواب داد :
-چیز مهمی نبود . با یه آمپول حل شد.
اخم کردم که کوشا باز خواست ادامه بده که بردیا گفت :
-کوشا ، سر میز هستیما.
و کوشا ل*ب*هاش رو داد جلو و مشغول بازی با غذاش شد .
سری تکون دادم که به پریا که سرش داخل موبایلش بود ، گفتم :
-پریا اون موبایل رو بذار کنار ، ناهارت رو بخور. از دو ماه پیش چند کیلو لاغر کردی ؟
لحظه ای سرش رو بلند کرد و گفت :
-هیچی بابا.
کوشا با عینک دور مشکی کوچک و گردش بهش زل زد و گفت :
-دروغ نگو. اون روز داشتی به سها می گفتی خیلی لاغر شدی.
پریا آب دهنش داخل گلوش موند و سرفه کرد. سری به نشانه تأسف تکون دادم و آب بهش دادم و بردیا با لبخند کوچکی برادر کوچکترش که در شیطنت از خواهرش کم نداشت رو نگاه می کرد. بعد از ناهار ، ظرف ها رو گذاشتم داخل سینک و آب برای چای گذاشتم. بردیا ظرف های کثیف رو روی کابینت گذاشت و گفت:
-ممنون . خیلی وقت بود قلیه ماهی جنوبی نخورده بودم.
چیزی نگفتم . نزدیک شد و آروم گفت:
-نگار .
جواب ندادم. خنده آرومی زد و گفت :
-نگار خانوم.
بازم جواب ندادم. اینبار آروم ترگفت :
-نگار خاله .
چیزی نگفتم که تکیه زد به کابینت کنار یخچال و گفت :
-باور کن اصلا چیز مهمی نبود. یکم پر خوری کرده بود فقط.
برگشتم سمتش و شاکی گفتم:
-من غریبه بودم ؟ هزار بار سفارش نکردم که هر چی شد به من بگید ؟
پوفی کرد . دستی داخل موهای مشکیش که همرنگ موهای کوشا بود کشید و گفت :
- چرا نگرانت می کردم وقتی خودم از پسش بر می اومدم ؟
در یخچال رو محکم بستم و گفتم :
-نگران ؟ بردیا ، هیچ کس ندونه تو که می دونی نگرانی برای من یعنی بی خبر بودن از شما .
آروم نگاهم کرد و گفت:
-نخواستم مزاحمت بشم.
عصبی نگاهش کردم که خنده آرومی کرد و ادامه داد :
- واقعا می گم. نخواستم مزاحمت بشم.
از کنار اجاق گاز پسش زدم و آب جوش رو از روی شعله برداشتم و گفتم :
- بهونه خوبی نبود.
به اپن کوچک کنار یخچال تکیه زد و گفت:
- تو و فواد خان بعد از چندین ماه نامزدی تازه با هم تنها بودید. دلم نمی خواست این دوران خوب رو مشغول فکر کردن و رسیدگی به ما سه تا باشی.
اه کوتاهی کشیدم و برگشتم سمتش. لبخند تلخی زدم و کنارش ایستادم . زل زدم به صورتش که تک و توک جوش های ریز و جوونی زده بود و گفتم :
- فواد رو بدون شما نمی خوام. من همه زندگی و عمرم شمایید. همه چیزهای خوب رو برای خودم نمی خوام و برای شما می خوام.
چشم از چشماش گرفتم و به دمپایی روفرشی پلاستیکی و صورتی رنگ و رو رفتم زل زدم و گفتم:
-خدا شاهده اگر اطمینان نداشتم که اونجا بهتون خوب رسیدگی می شه امکان نداشت برم.
و نگفتم شما امانتید. امانت های عزیز ترین کسم و نگفتم که من آدم فداکاری نیستم اما برای شما جونم رو هم می دم. نگفتم من آدم قوی نیستم اما به خاطر شما همیشه ایستادم.
سرم رو بالا آوردم . با لبخند گفت :
-ممنون نگار خاله ی مهربون. ممنون که هستی پیشمون.
خنده سرسری کردم و مشتی به بازوی لاغرش زدم و گفتم:
-برو بچه این حرفا بهت نمیاد.
نگاهی بهم کرد و دستش رو به بازوش گرفت و گفت :
-نگار خیلی دستت سنگینه ها.
اخم کردم و گفتم :
-رو حرف خاله ت حرف نزن.
سری تکون داد و رفت بیرون. چقدر خوب که بود. چقدر خوب بود که این شونه های لاغر همیشه پشت و پناهم بود. بردیا همیشه بهم ثابت مرده بود که قوی بودن و محکم بودن به بازوهای کلفت و عضلانی نیست . بردیای من با همین بازوهای لاغر ، کارهایی کرده که شاید قویترین مردا از پسش بر نمی اومدن. سری تکون دادم و مشغول کار شدم.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
[HIDE-THANKS]
پست پنجم
دیشب تصمیم گرفتم فردا که کلاس ندارم ، برم دنبال کار . برای کوشا کارتون پلنگ صورتی گذاشتم تا مشغول بشه . صبحونه ای برای پریا و سها که قرار بود بیاد جزوه رو بگیره آماده کردم و با بردیا همراه شدم تا اونم برسونم دانشگاه . در خونه رو که باز کردیم ، سها با عصبانیت رو به آیفون گفت:
-کوفت.
نگاهش به ما که افتاد ، رنگ از روش پرید . آروم سلام کرد و سرش رو انداخت پایین که من سلام کردم و بردیا آروم جوابش رو داد . سها روسری سبز تیره ش رو جلو تر کشید که بردیا با اجازه ای گفت و رفت سمت ماشین. پریا از داخل آیفون داد زد :
-سهی ... چت شد بابا ؟ باز که داری خیابون متر می کنی.
پوفی کردم و خطاب به پریا داخل آیفون گفتم:
-داد نزن بچه. صدات کل کوچه رو پر کرده.
پریا بلند خندید . حدس می زدم الان زبون کوچکش هم پیدا باشه و گفت :
-مگه نرفتین شما هنوز ؟
چشمام رو از حرص بستم و گفتم :
-نه هنوز.
و بعد ادامه دادم :
- آنقدر مهمونت رو اذیت نکن.
و زیر لب گفتم :
-تمام کوچه فهمیدن ما قصد بیرون رفتن داریم اما هنوز نرفتیم.
تند گفت :
-سهی که مهمون نیست ، صاحب خونه ست.
سها صبرش تموم شد و گفت:
-سهی و ...
و نگاهی به من کرد . پوفی کرد و چادرش رو بیشتر به خودش چسبوند و ادامه داد :
- من سها هستم ، پریا ی گلم.
و گلم رو آنقدر کشیده گفت که پریا سریع گفت:
- خودتی.
پوفی کردم و رو به سها که گونه های سفیدش از خجالت سرخ شده بود ، گفتم :
-برو داخل سها جان.
نگاهی بهم انداخت و گفت :
-ممنون خانوم بهرام.
لبخندی زدم و از پشت نگاهش کردم . پر تر از پریا به نظر می رسید . صداش کردم. برگشت سمتم. کفش های عروسکی سبز رنگش رو نگاه کرد که گفتم :
-من داخل خونه و برای خانواده نگارم. تو هم اعضای خانواده منی.
سری تکون داد و نگاهم کرد. چشمهای درشت و قهوه ایش که رگه ای از سبز داشت و برق می زد رو بهم دوخت و گفت :
-ممنون خانوم...
مکثی کرد و چادرش رو کمی ول کرد و با خنده ای که باز ارتودنسی هاش رو به نمایش می گذاشت ، گفت :
-نگار جون.
و تند خداحافظی کرد و رفت. سری تکون دادم. رفتن پشت فرمون رنو نشستم که بردیا که بغـ*ـل دستم بود گفت :
-دیر کردی .
سری تکون دادم و گفتم :
-از دست این پریا . بیچاره سها رو گیر آورده .
سری تکون داد و گفت:
-گاهی من که برادرشم واقعا از دستش کلافه می شم. خدا به داد دوستش برسه. چی می کشه؟
صداش اومد:
-نقاشی بابا بزرگ.
برگشتم سمت صدا. از شیشه عقب ماشین تا کمر خم شده بود داخل . سری تکون دادم و پرسیدم :
-چته ؟
جواب داد :
-باید برم چند تا چیز بخرم.
بردیا گفت :
-بگو چی می خوای ، برگشتم برات می خرم.
لبش رو کج کرد و جواب داد:
- زحمت نکش بردی خان . الان لازم داریم.
و بعد رو به من گفت :
-من رو می رسونی سر کوچه ؟
متعحب گفتم :
-تا سر کوچه بیست قدم هم نیست. تنبل.
اخم کرد و گفت :
-نخواستم بابا . خودم می رم.
بردیا اخم کرد و در حالی که به چادر سها که ناشیانه سرش کرده بود ، اشاره می کرد گفت :
-لازم نکرده با این تیپ.
لبخند کمرنگی از غیرت بردیای مرد شده ام زدم و به
پریا نگاه کردم که لبخند بزرگی زد و در حالی که پایین چادرش رو از روی آسفالت جمع می کرد ، گفت :
- سریعترین تیپ ممکن.
و سوار شد . سرش رو از بین دو تا صندلی جلو آورد و گفت :
-چی می گفتین؟
از فضولیش خندیدم و جواب دادم :
-داشتیم می گفتیم سها دختر خوبیه. با خانواده ش هم خیلی متفاوته.
نیم نگاهی به بردیا انداختم. سوالی نگاهم می کرد. سرم رو برگردوندم و به جلو زل زدم و گفتم:
-نگو که نمی دونی. پریا هزار بار تا حالا برای هزار نفر این رو تعریف کرده.
پریا کنجکاو به بردیا زل زد و پرسید :
-اره بردی؟ یادت نیست ؟
بردیا پوفی کرد و گفت:
- چیزی یادم نمیاد.
خندید و صداش رو صاف کرد و گفت :
- عرضم به خدمتت که ...
و شروع کرد :
- خانواده سها بالا شهر زندگی می کنن. باباش از اون سرمایه دار هاست ، مامانش هم مزون لباس عروس داره . خلاصه که وضعشون خیلی خوبه.
ماشین رو روشن کردم . پریا برگشت سمت بردیا و ادامه داد:
-ولی خب زیاد پایبند نیستن. یعنی زیاد که نه. در واقع اصلا پایبند نیستن. محرم و نامحرم ندارن. هر شب مهمونی و رقـ*ـص که من عاشقشونم و سها متنفر.
با صدای بوق ماشین پشت سرم ، راه افتادم. صدای بردیا رو شنیدم :
-پس چرا همش اینجاست ؟
اینبار من خندیدم و جواب دادم :
-مامان بزرگش همین جا ، توی محله ما زندگی می کنه دیگه .چند تا خونه اونطرف تر.
کمی مکث کرد و بعد بلند و سوالی پرسید:
- خانوم صالح؟
پریا با ذوق گفت :
-ایول هوش. مرسی بردی.
با لبخند سرم رو تکون دادم که بردیا زمزمه کرد :
-عجب.
و پریا ادامه داد:
-آره. به خاطر دوری از اونا ، بیشتر اینجاست.
پریا سر کوچه پیاده شد و جو کاملا ساکت شد. بعد از چند ثانیه بردیا پرسید:
-امروز آموزشگاهی؟
نیم نگاه کوتاهی بهش انداختم. هنوز نمی دونستن اخراج شدم. می خواستم اول یه جا مشغول شم بعد به همه بگم. حقیقتش این بود که نمی خواستم بگم جام رو به یکی از دانشجوهای خودم باختم. آروم گفتم :
-نه.
و برای جلوگیری از اینکه بحث رو ادامه بده ، پرسیدم :
- حالا چیکار داری دانشگاه ؟
نگاهم کرد و بی حوصله گفت:
- با استاد مشاورم کار دارم.
سری تکون دادم و پرسیدم :
-راستی پایان نامه چطوره ؟
نفس عمیقی که کشید رو حس کردم و بعد که گفت:
- بد. به هیچ جا نمی رسه.
آروم و زیر چشمی نگاهش کردم. نگاهش به جلو بود ، بی حرف. دلم از جا در اومد با دیدن قیافه ناراحتش. حالم گرفته شد. خیلی زیاد. بردیای من مگه چند سالشه که این همه درد تحمل می کنه؟ که این همه باید سختی بکشه ؟ پوفی کردم . رسوندمش دانشگاه و حرکت کردم. کنار اولین پارک نگه داشتم. روزنامه ای گرفتم و پلاستیکی رو پهن کردم روی چمن و نشستم. چند تا آموزشگاه آگهی زده بود. تا می گفتم با مدرک لیسانس می گفتن لازم نداریم. من لیسانس بودم اما به لطف هم کلاس دانشگاهم که دوستم هم شده بود و مادرش امریکایی بود ، حرف زدن و مکالمم در سطح بیشتر از یه لیسانس بود. که خب فکر می کنم آشنا شدن با اون دختر تنها شانس زندگیم بود. اما این آموزشگاه ها فقط مدرک رو می دیدن و پارتی رو که من نداشتم. همون آموزشگاه آقای رضویان رو هم برادر حنانه جون ردیف کرده بود برام وگرنه شانس من رو چه به تدریس تو آموزشگاه . اما خب اونا هم با دیدن اینکه من خوب درس می دم و یه چیزایی بلدم ، نگهم داشتن. طی نیم ساعت چند جا زنگ زدم برای ترجمه که نشد. واقعا نیاز به کار داشتم. تهران که می اومدم ، غیر از این یک سال که توی مدرسه ی پریا اینا کلاس فوق برنامه داشتم باید کلی کار دیگه هم می کردم تا از پس خرج های خودم و بعضی وقت ها هم بچه ها بر بیام. به منشی گری هم راضی شدم اما نشد. دلم گرفته بود از حال خودم. از گذشته. از همه. دلم می خواست حرف بزنم با یه نفر. موبایلم رو بیرون آوردم. روی اسم فواد مکث کردم و زنگ زدم بهش. چهار تا بوق خورد و جواب داد :
-جانم.
لبخند قشنگی روی صورتم نقش بست. آروم گفتم:
-جانت سلامت.
آروم خندید و گفت :
- خوبی بانو جانم ؟
شادی که با بانو جانم گفتنش به دلم تزریق شد قابل توصیف نبود. چیزی نگفتم که زمزمه کرد:
-ای جانم . گونه ی سرخ شده ت رو بد خریدارم.
تند به اطراف نگاه کردم. جز چند تا پسر بچه فال فروش کسی اطراف نبود. با صدای آروم به خودم اومدم :
- حدس زدنش سخت نبود.
آروم لبم رو گاز گرفتم. خوب شد اینجا نبود و ندید که چه گیج بازی در آوردم و اطراف رو نگاه کردم. صدام کرد :
- بانو !
هنوز بعد از گذشت شش ماه از نامزدیمون ازش خجالت می کشیدم. آروم زمزمه کردم:
-جانم.
پرسید :
-چیزی شده زنگ زدی ؟
با مکث گفتم:
-نه. فقط دلم می خواست صدات رو بشنوم.
و بازم نتونستم بگم اخراج شدم و سکوت کردم. اما اون شروع کرد به حرف زدن. کلی برام حرف زد ، اتفاقات با مزه ی اون روزش رو برام تعریف کرد. با شنیدن صداش ، آروم شدم. بعد از قطع کردن. با انرژی باز دنبال کار گشتم. به چندین جا زنگ زدم. دو سه جا گفتن برای مصاحبه برم. از جام که بلند شدم تازه فهمیدم چقدر گرسنمه. جایی نبود که بتونم یه ساندویچ بخرم. رفتم سمت یه ساندویچی. نگاهی به منو ش کردم. فلافل نداشت. یه کتلت سفارش دادم و نشستم داخل ماشینم و شروع کردم به خوردن. شیشه رو کشیدم پایین تا کمی هوا بخورم که یادم اومد نوشابه یادم رفته . رفتم سراغ خرید نوشابه . پول نوشابه رو که حساب کردم ، داشتم از خیابون رد می شدم که موتوری همون طور که عین جت رد می شد و گفت :
-جون خوش تیپ .
با چشم غره ای مشایعتش کردم و نگاهی به تیپم انداختم. یه مانتوی مشکی و گشاد نخی با شلوار جین مشکی و کفش طبی قهوه ای سوخته و مقنعه قهوه ای تیره اصلا منظره جالبی نبود. و به این نتیجه رسیدم که تیکه بهم انداخته بود. با این فکر چشم غره ی دیگه ای هم بهش رفتم. داخل ماشین نشستم که صدای موبایلم بلند شد . سریع از داخل کیفم بیرونش آوردم . بردیا بود. سریع جواب دادم:
-جانم.
صدا زیاد بود. صداش رو به زحمت شنیدم :
- سلام.
نوشابه رو روی صندلی کنار گذاشتم و گفتم:
-سلام . جانم بردیا ؟
جواب داد :
-می گم نگار ، عمه زنگ زد و گفت امشب ...
و قطع شد. متعجب به موبایل نگاه کردم. چرا قطع شد این ؟ دوباره زنگ زدم که گفت خاموشه. به خونه زنگ زدم . پریا پر انرژی گفت:
-سلام.
تند گفتم :
-سلام . پریا ، بردیا اونجاست ؟
جواب داد :
- ا نگار تویی؟
پوفی کردم و گفتم:
-نه پس عمته.
خندید و گفت:
-اگه به آرام نگفتم.
سری تکون دادم و حرصی گفتم:
-اینقدر حرف نزن پریا ، بردیا اونجا نیست؟
داد زد:
-کوشا دست نزن ، کثیف شد.
نفس حرصی کشیدم و بلند صداش کردم :
-پریا !
انگار صدا روی اسپیکر بود. صداش از دور اومد. تند و کشیده گفت:
-بله.
و ادامه داد :
- بردیا نیست اینجا. کی میای ؟
و باز داد زد:
-کوشا به خدا اومدی نزدیک می زنمتا.
پوفی کردم و گفتم:
-کوشا ، خاله جان.
لحظه ای صدایی نبودند و بعد صدای کوشا:
-الو. نگار خاله.
از داخل اینه دیدم که لب های بی رنگ و کوچولوم کش اومد و چشم های میشی رنگم برق زد. گفتم:
-جان نگار خاله. چیکار داره می کنه کوشای من؟ مشق هات رو نوشتی ؟
جواب داد:
-آره . داشتم باب افسنجی می دیدم.
از تلفظ اشتباهش خندیدم که پریا از دور با حرص داد زد:
-دروغ می گـه نگار . داره کار خرابی می کنه.
سری تکون دادم. هزار بار بهش گفتم نگو دروغ می گـه. بگو الکی می گـه. اینجوری بچه لفظ دروغ رو یاد می گیره . اما پریا بی خیال تر از این حرفا بود. به کوشا گفتم :
-خاله ، خواهرت رو اذیت نکن. برو کارتون رو تماشا کن.
تند گفت :
-گرسنمه.
سری تکون دادم و گفتم :
- ناهار نخوردی مگه ؟
اوم کشیده ای توی موبایل پیچید . این یعنی داره فکر می کنه. بعد از چند ثانیه گفت:
-چرا. ماکارونی خوب بود ولی پریا و سها همه رو خوردن .
پریا با اعتراض گفت :
-کوشا ، سهای بدبخت که هیچی نخود .
و کوشا هم جواب داد:
- خب پس همه رو خودت خوردی.
چشمای سبز و درشت شده ی پریا قابل تصور بود. اینبار واقعا داد زد :
- کوشا به خدا الان میام سرت رو می کَنم.
لبخندی زدم و باز صداش زدم:
-کوشا !
باز سکوت و بعد صداش:
-بله نگار خاله.
سریع گفتم:
- الان دیگه برو میوه بخور. پوست کندم داخل یخچال. به خواهرت هم بده.
از پشت تلفن هم تونستم اخم هاش رو ببینم. محکم گفت :
-نه . بهش نمی دم. خیلی اذیت می کنه.
آروم لبخند زدم و گفتم :
-عزیز نگار ، شما هم که کم اذیتش نکردی.
آروم خندید و من از پشت تلفن دلم غش رفت برای دندون های کوچولوش . نگاهم به ساعتم افتاد . دیر شده بود . سریع گفتم :
-کوشا جان ، من باید برم. کاری نداری ؟
خداحافظی کردنش مصادف شد با داد پریا:
- کوشا !
و من دیگه قطع کرده بودم. نگاه متاسفی به نوشابه م که وقت نداشتم بخورمش انداختم و سریع رفتم سراغ کار....
نگاهی به اطراف انداختم. چقدر شلوغ بود. برای منشی گری هم اینقدر آدم داوطلبه؟ نفس عمیقی کشیدم و از اونجایی که جا برای نشستن نبود ، ایستادم. بی انگیزه و بی روحیه کارم که تموم شد ، رفتم سمت خونه. می دونستم قبولم نمی کنن. از پله ها ی خونه رفتم بالا . در رو باز کردم و رفتم داخل. کسی نبود. متعجب نگاهی به ساعت انداختم تازه ساعت پنج بود. کلید رنو رو گذاشتم روی اپن آشپزخونه که چشمم به دست خط پریا خورد.
« نگار خاله ما رفتیم Mansion. بـ*ـوس پریایی روی لپت نگار خاله »
سری تکون دادم . از دست این دختر. لبخندی از لفظ نگار خاله که مخصوص کوشا بود ، زدم و فکر کردم mansion ؟ ای خدا بگم چیکار کنه اون mansion رو که اینا همش اونجا می گردن . سر و دمشون رو بزنی اونجان. رفتم داخل اتاق. لباسم رو با یه تی شرت و شلوار گشاد عوض کردم . چمدونم رو باز کردم . با دیدن جعبه چوبی داخلش لبخند واقعی زدم. آروم عین شی مقدس دستی روش کشیدم و بازش کردم. نگاهی به دستبند فیروزه ای رنگ داخل دستم انداختم. سلیقه ش بد نبود. اما مهم نبود چی برام می خره مهم این بود که همه رو فواد خرید بود. دستبند رو کنار گذاشتم و به عروسک کوچک خرگوشی زل زدم . لبخند بزرگی زدم. می گفت این خرگوشه رو که می بینه یاد من می افته . نمی دونم چرا . هیچ وقت دلیلی براش نیاورد اما خب من دوست داشتم این خرگوش رو و اینکه می گفت شبیه منه . به خودم فشارش دادم و چشمام رو بستم. خرگوش رو گذاشتم کنار و عطر خوشبویی که برام خریده بود رو برداشتم و کمی به خودم زدم و گذاشتمش روی میز آرایش . انگشتر نامزدی دست چپم رو آروم نوازش کردم و لباس ها رو داخل کمد جا دادم . اون شب تا دیر وقت با فواد پیام بازی می کردم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
همراهان عزیز دلم. انشالله از این به بعد شنبه ها و سه شنبه ها پست میذارم. اطلاع دادم که مشکلی از بابت دنبال کردن رمان نداشته باشید. ممنون از همتون. ❤❤❤❤❤

[HIDE-THANKS]
پست ششم
صبح زود باید می رفتم مدرسه. آماده شدم و حلقه م رو داخل دستم انداختم و لبخندی از داخل اینه به دختر رو به روم زدم. سریع یه لقمه برای خودم گرفتم و در حالی که می خوردم ، رفتم مدرسه. امروز فقط با بچه‌های پیش داشتم. کلاس ساعت دومم که تموم شد ، رفتم جلوی در کلاس پریا اینا به بهانه دادن تمرین هایی که قرار بود آماده کنن . می خواستم ببینمش و چند تا سوال مهم ازش بپرسم درباره همسایه ساختمون بغـ*ـل که پریا بهتر از من می شناختشون. هیچ کس داخل کلاس نبود. خدا رو شکر هیچ کدومشون داخل کلاسشون بند نمی شدن. زنگ که می خورد پر می کشیدن. سری تکون دادم و رفتم داخل دفتر. خانوم ناظمی به دقت مشغول دیدن دفتر حضور و غیاب بود. سلام کردم و نشستم و با خانوم ها مشغول صحبت شدم که خانوم ناظمی با اخم رفت سمت خانوم صبور و در همون حال گفت:
- این هم غایب های امروز.
خانوم صبور سری تکون داد و رو به خانوم ناظمی گفت :
-لطفا زنگ رو بزنید ، بچه ها برن سر کلاس.
خانوم ناظمی سری تکون داد و چشمی گفت و زنگ رو زد و بعد هم رفت سمت حیاط تا بچه ها رو به کلاس هدایت کنه. بلند شدم برم سر کلاس که خانوم صبور صدام کرد. کنارش ایستادم و گفتم :
-جانم.
سرش آورد جلو و آروم گفت :
-پریا کجاست ؟
متعجب نگاهش کردم. نه به خاطر اینکه احوال پریا رو از من می پرسید ، چون خانوم صبور ماجرای من و پریا رو می دونست یعنی به خاطر روند ثبت نام فقط اون و خانوم ناظمی می دونستن. از این متعجب شدم که چرا این سوال رو پرسید. مگه چی شده بود ؟ خودش توضیح داد :
-نیومده امروز.
بازم متعجب نگاهش کردم اما آروم گفتم :
-دیشب خونه ی پدریشون بوده. ولی نمی دونم چرا نیومده. شاید حالش زیاد خوب نبوده.
سری تکون داد و گفت :
- در هر صورت حواست بهش باشه. زیاد غیبت کنه ، توبیخ می شه.
سری تکون دادم و گفتم :
-چشم. ممنون که گفتید.
و با ذهنی مشغول رفتم بیرون از دفتر. نگران شده بودم. نفهمیدم کلاس رو چطوری تموم کردم و پر کشیدم سمت ماشین. داشتم تقریبا می دویدم که صدای سها باعث شد بایستم. برگشتم سمتش. لبه های چادرش از هم باز شده بودن و نفس نفس می‌زد . هیکلش توی فرم مدرسه پر تر به نظر می رسید. لب رنگ و رو رفته ش رو کمی تر کرد و گفت:
-خانوم .... بهرام ... چرا انقدر تند می رید؟
نگاهش کردم و نگران گفتم:
-پریا امروز نیومده بوده. نگرانشم.
خم شده بود روی پاهاش و نفس تازه می کرد و در همون حال گفت :
-پریا....
متعجب نگاهش کردم و بی توجه به حالش ، تند گفتم:
-پریا چی ؟ خبری ازش داری سها؟
راست ایستاد و گفت :
-دیشب که باهاش حرف زدم گفت خسته ست و امروز نمیاد.
نفس راحتی کشیدم اما بعد اخم کردم و گفتم:
-چرا خسته ست؟ چیکار کرده مگه؟
شونه ای بالا انداخت و مقنعه ش رو جلوتر آورد و گفت :
- نگفت. راستش من خواب بودم که زنگ زد بهم. اصلا حواسم نبود که چی می گـه ، فقط همین قسمت رو شنیدم.
سری تکون دادم و گفتم :
-خیلی خب. بریم برسونمت خونه.
آروم گفت :
-مزاحم نمی شم خانوم بهرام .
نگاهش کردم . هر روز همین بساط بود. می گفتم بیا بریم و سها هم می گفت مزاحم نمی شم و پریا ضربه ی جانانه ای پشت سرش می زد و می گفت: -غلط کردی .
و با خودمون همراهش می کرد. اما من که از این توانایی ها نداشتم . پس سری تکون دادم و گفتم :
-سها ، تعارف داریم با هم ؟ خانوم صالح روی چشم ما جا داره . و شما هم نوه ی خانوم صالح هستی که گل سر سبدی و هم اینکه دوست پریای شیطون ما هم هستی و تحملش می کنی .
لبخند آروم و خجولی زد و گفت:
-پس ممنون.
خندیدم از این حالتاش و گفتم :
-بریم.
و رفتیم سوار ماشین شدیم. برگشتم کیفم رو بذارم صندلی عقب که متوجه شدم شونه هاش از خنده داره می لرزه . متعجب صداش زدم :
-سها.
آروم برگشت سمتم. دستی به دماغ نه بزرگ و نه کوچکش انداخت و گفت:
- هیچ ... هیچی...
از خنده ش خندم گرفت . در حالی که می خندیدم گفت:
-چته بچه ؟ من رو مسخره می کنی؟
سریع برگشت سمتم و جلوی خنده ش رو گرفت و گفت :
-نه به خدا. فقط ...
و مکثی کرد و باز با صدایی که آثار خنده داخلش معلوم بود ، گفت:
- یاد حرف پریا افتادم.
سرم رو کج کردم و گفتم :
-پریای موزمار چی گفته مگه؟
کمی خنده ش رو کنترل کرد و گفت:
-ببخشیدا... ببخشیدا... ببخشیدا...
پوفی کردم و خسته از این همه تعارف ، نهیب زدم :
-سها.
نگاهم کرد و تند گفت:
- ببخشید بازم ولی ماشینتون واقعا به یه کارواش اساسی نیاز داره.
و روی اساسی خیلی تاکید کرد. آروم سری تکون دادم و خندیدم و گفتم :
-قبول دارم...
می خواستم ادامه بدم و بگم ولی پول ندارم اما سکوت کردم. خودم دو تا سطل آب می ریختم روش اوکی می شد . بعد طی تصمیم ناگهانی برگشتم سمتش و گفتم :
-کاری که نداری الان ؟
نامطمئن گفت:
-نه. چطور ؟
با لبخند کوچکی گفتم:
-بریم دنبال پریا و بعدم کارواش. چطوره ؟
کمی مکث کرد و گفت:
-آخه. مادر جون.
برگشتم سمت کیفم و موبایلم رو دادم بهش و گفتم :
-بزن زنگ رو .
فقط نگاهم کرد که گفتم:
-اطلاع بده بهشون دیگه.
با تعلل از دستم گرفت و زنگ زد . خانوم صالح تا متوجه شد که می خواد با من باشه ، اوکی داد . خندان ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. موبایلم رو سمتم گرفت که رو بهش گفتم :
- بی زحمت به پریا هم زنگ بزن بگو بیاد سر خیابون و منتظرمون باشه .
نیم نگاهی بهم انداخت و آروم گفت :
-چشم.
راهنما به سمت چپ زدم و گفتم:
-بی بلا.
و زنگ زد و گذاشت روی اسپیکر. صدای شادش توی ماشین پیچید:
-سلام نگارم.
و سها بود که جواب داد :
- سلام پریا .
مکث طولانی کرد و بعد پریا که مردد گفت :
-سهی. فکر کنم خط ها خراب شده . شماره نگار افتاده.
سها لبخندی زد و گفت:
-نه فکر نکنم.
پریا باز لحظه ای مکث کرد و بعد با ذوق گفت:
- پس تو. موبایل بردی مدرسه کلک؟ کجا قایمش کردی ؟ عین اون دفعه داخل...
و متوجه حرکت تند دست سها شدم که موبایل رو از حالت اسپیکر در آورد و بلند نهیب زد :
-پریا .
لبخندی از کارش روی لبم اومد. و به این نتیجه رسیدم سها همچین هم آروم نیست. شیطنت هم داره. پشت چراغ قرمز توقف کردم. نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. به ماشین های رنگارنگ و بعضی هم رنگ و رو رفته ی اطرافم . بردیا چند باری بهم گفته بود که چرا ماشینم رو عوض نمی کنم. خیلی های دیگه هم می گفتن بهم اما نه بردیا و نه هیچ کس دیگه نمی دونست که من با همین ماشین رنگ و رو رفته و همیشه خاکی چه کارها که نکردم و چه جاها که نرفتم. این ماشین یادگار تنها عضو بازمانده از خانوادم بود. پوزخندی زدم. خانواده ؟ نداشتم ... یا شایدم داشتم ... یا شایدم .... صدای پریا با اعتراض دوباره بلند شد:
- آهان . سهی پس یعنی شما با همید بدون من؟
سری تکون دادم. سها دوباره زده بود روی اسپیکر .
سها با حرص گفت:
-ای خدا بگم چیکارت بکنه. من سها هستم نه سهی. گرفتی؟
پریا خندید و گفت :
-بیخی بابا. حالا کجایید واقعا ؟
سها گیج به اطراف نگاه کرد که متوجه شدم گفتم:
-نزدیکیم. بگو بیاد سر خیابون.
از پشت خط داد زد :
-چی؟ خب بیا سر کوچه دیگه.
اخم کردم و جدی گفتم :
-می دونی که نمیام. تنبل بازی در نیار پریا.
مکثی کرد و با لحن خواهشی گفت:
-نگار جونم . بیا دیگه .
لبخند کوچکی از نگار جونم کشیده ش زدم و سریع گفتم:
-با من بحث نکن پریا. میای یا بریم؟
اونم سریع گفت :
-اومدم.
و خواست قطع کنه که تند گفتم:
-پریا ، کوشا هم اونجاست ؟
اونم عجله ای جواب داد :
-نه . با بردیا رفتن چند تا چیز برای مدرسه بخرن. چند روز دیگه اول مهر هست ها .
و بعد غر زد :
- فکر کردی همه مثل ما بدبخت هستن که از آخر شهریور برن مدرسه ؟
سری تکون دادم و قبل از اینکه بیشتر ادامه بده و ناله کنه ، گفتم:
-پس زود بیا .
سر خیابون نگه داشتم و به خونه های زیادی بزرگ و با معماری عالی اطرافم زل زدم. وقتی ده سالم بود آرزوم زندگی توی همچین خونه هایی بود. بزرگ و قشنگ. آرزو هام کم نبود اما تا وقتی بزرگتر شدم فقط تونسته بودم به آرزوهای خیلی کوچکم برسم. با این وجود کم کم فهمیدم بقیه آرزوها مهم نیست و من دلم فقط دو چیز می خواد. چیزهایی که ازمون دریغ شد. از من ، از ...
در ماشین باز شد و پریا پرید داخل . در رو که محکم به هم زد ، رشته افکارم پاره شد . هنوز درست ننشسته بود که شروع کرد به غر زدن :
-آخه این چه کاریه می کنی نگار ؟ خب می اومدی داخل کوچه. مگه چی می شد ؟
نگاهش کردم. شالش آزاد روی موهاش بود و موهای خرماییش رو کج ریخته بود. تونیک کوتاه و شلوار جینی پوشیده بود . از تیپ فشنش چشم گرفتم و گفتم :
-علیک سلام.
داشت دستبند قشنگش که تا حالا داخل دستش ندیده بودم رو درست می کرد که با حرف من دستش ایستاد و گیج گفت:
-وا ! مگه سلام نکردم ؟
سری از روی تأسف تکون دادم و برگشتم تا ماشین رو روشن کنم که از پشت اویزون شد به سها و گفت :
-سهای من چطوره ؟ بی مرام چرا حرف نمی زنی باهام ؟
و خودش ذوق کرد از قسمت دوم حرفش که ناگهانی هم قافیه در اومدن. سری تکون دادم و حرکت کردم که سها چهره ش رو در هم کرد و گفت:
-اه. پریا ! برو عقب بابا . خفه شدم.
پریا مسـ*ـتانه خندید و گفت :
-تا آشتی نکنی که نمی رم سهای عزیزم.
سها خنده ش گرفت و در حالی که تکون می خورد و سعی می کرد خودش رو از دست پریا نجات بده ، گفت:
- باش بابا. آشتی. ولم کن دیگه.
و پریا رهاش کرد و تند گفت :
-خب تعریف کن.امروز چه خبر بود؟
و تمام مدت من به حرفها و گاهی شیطنت های دو تا دختر 17 ساله گوش می دادم و گاهی لبخند می زدم. لبخند می زدم و فکر می کردم من وقتی 17 سالم بود کجا بودم ؟ چیکار می کردم ؟ تمام 17 سالگی من پر شده بود از بقیه ، از ترس ، از تنفر. من توی 17 سالگیم هم بچگی نکردم. کسی چه می دونه که من به این یکباره بزرگ شدن ها عادت کردم. به این از اول و از صفر شروع کردن ها. به این تنهایی . به آخر خط رسیدن ها. به این نفسی که گاهی کند می شه و دلم نمی خواد برگرده ... عادت کردم به همه چی ، به همه کس. گاهی خسته می شم. از همه چی ، از همه کس و حتی از خودم. با به یاد آوردن امید این روزهای زندگیم و به یاد آوردن اون قامت بلند و هیکل خوبش که نشانه این بود که یه عرب اصیله ، مجددا حرفم رو پس گرفتم. فؤاد با اون طرز حرف زدنش که مدام بین تعریف هاش کلمات عربی میاره ، حسابی توی دلم جا خوش کرده. طوری که دیگه 17 سالگیم رو به یاد نیارم. دیگه نمی خوام 17 سالگی رو زندگی کنم. می خوام همیشه توی همین سن و نامزد فؤاد بودن بمونم. لبخندی روی لبم اومد. خودم رو داخل اینه نگاه کردم و باز یاد حرف فؤاد افتادم :
-تو واقعا مثل خرگوشی .
و من که می پرسیدم :
- آخه من کجام شبیه خرگوشه؟
و فواد که با لبخند می گفت :
-هیچی. همینجوری .
و من این خرگوش بودن بی دلیل و منطق رو دوست داشتم. سری تکون دادم و جلوی در خونه پارک کردم. متعجب نگاهم کردن. بی توجه بهشون کمربندم رو باز کردم و گفتم:
-چرا ماتتون بـرده ؟ پیاده شید.
پریا مات گفت :
- مگه نمی خواستیم بریم کارواش؟
پیاده شدم و از پنجره گفتم:
-پیاده شید حالا.
نگاهی به هم انداختن و به ناچار پیاده شدن
....
پریا در حالی که به دستم نگاه می کرد ، مات گفت:
-نه نگار. این کار رو با ما نکن.
گفتم:
-چه کاری دقیقا ؟
به دستم که دو تا سطل آب و سه تا پارچه داخلش بود اشاره کرد و گفت:
-این کار.
لبخندی زدم و به سها که دو طرف چادرش رو گرفته بود و اون هم مات به داخل دستم نگاه می کرد ، لبخندی زدم و گفتم:
-ببینم پس فکر کردید شما رو آوردم واسه چی؟
سطل ها رو گذاشتم روی زمین که پریا تند گفت :
-حتما واسه خر حمالی.
خندیدم و گفتم :
-نه عزیزم. خر حمالی که می کنی ، مزد می گیری . اینجا خبری از مزد نیست.
چند ثانیه هر دو پلک نزدن. پریا نگاهی به سها کرد و سها بود که به حرف اومد و گفت :
-الان که فکر می کنم باید برم پیش مادر جون چون پاشون خیلی درد می کنه.
سطل رو زمین گذاشتم و گفتم :
-بهونه نیار ، فراموش که نکردی. بهشون زنگ زدی و اجازه گرفتی.
و بعد رو به هر دوتاشون گفتم :
- یالا بجنبید.
پریا نگاهی به خودش انداخت و با بیچارگی گفت:
- آخه با این لباس ها . با این تیپ ؟ نه تو رو خدا.
نگاهش کردم و مصمم گفتم:
- نه دقیقا با همین تیپ . مگه حالا تو کارواش کی تو رو می دید که آنقدر تیپ زدی ؟
دپرس نگاهم کرد که حالا نوبت سها بود که رو به پریا گفت:
-حالا تو هیچی. من با این چادر چطوری آخه ؟
پریا با حرص گفت:
-خب بکن اون رو.
سها هم با حرص گفت :
- نه بابا ؟ منتظر دستور شما بودم.
نگاهی به سها انداختم و برای اینکه خیالش راحت بشه ، گفتم:
-سها جان. می تونی چادرت رو در بیاری. این قسمت از پارکینگ معمولا کسی نمیاد. ضمن اینکه این ساعت همه سر کار هستن.
نامطمئن نگاهم کرد که لبخندی بهش زدم و گفتم :
-وگرنه من با این تیپ نمی اومدم.
و خندیدم و به لباس بلند قهوه ای تیره و شلوار مشکی و مقنعه م که عوضش نکردم تا راحت باشم اشاره کردم. لبخندی زد و آروم چادرش رو گذاشت داخل ماشین و شروع کردیم به شستن ماشین . سها و پریا که مدام در حال شیطنت و آب پاشیدن روی هم دیگه بودن و من که مدام نظارت داشتم و ساکتشون می کردم و هشدار می دادم که آب هست ولی کم هست. و اونا می خندیدن به حرفم و باز ادامه آب بازی ....

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
[HIDE-THANKS]
پست هفتم
بعد از یک ساعت دخترا خسته و کوفته رفتن بالا و من دستم رو زدم به کمرم و با لبخند رضایتی به شاهکارمون نگاه کردم. ماشین قشنگم تمیز شده بود . رفتم جلو و دستی روی قسمتی که به خاطر تصادف و برخوردم به دیوار فرو رفته بود داخل ، کشیدم. اهی کوتاهی کشیدم. درسته خیلی برام مهم بود اما دلم نمی اومد همه پولم رو براش خرج کنم. نفس عمیقی کشیدم و سطل های آب و پارچه ها رو گذاشتم داخل انباری پارکینگ و رفتم بالا . در رو که باز کردم ، دیدمشون که افتاده بودن روی مبل و تکون نمی خوردن . فقط با اصوات نامفهوم و آرومی با هم حرف می زدن. سری تکون دادم . رفتم لباسم رو عوض کردم و براشون شربتی درست کردم و گذاشتم روی میز کوچک داخل هال . آروم از موقعیت خوابیده به نشسته تغییر حالت دادن . پریا خسته گفت:
-من برم لباس عوض کنم.
بلند شد و ایستاد و رو به سها گفت :
-بیا یه دست لباس هم به تو بدم که عوض کنی.
سها هم خسته گفت:
-نه. حوصله ندارم. همینا خوبه .
پریا اخمی کرد و در حالی که می رفت سمت اتاق ، غر زد:
-فرم مدرسه کجاش خوبه آخه؟ گشاد و زشت.
سری تکون دادم که سها دستی به موهای کوتاه قهوه ای کمرنگش کشید و گفت:
- ممنون نگار جون.
سری تکون دادم و آروم گفتم :
-نوش جان.
و پرسیدم:
-کی موهات رو کوتاه کردی ؟
در حالی که شربت رو با قاشق هم می زد ، گفت:
- دو هفته ای می شه.
سری تکون دادم که خودش ادامه داد:
- برای مدرسه واقعا زیر مقنعه اذیتم می کرد. هِی موهام می اومد بیرون. اینجوری راحت ترم.
لبخندی زدم که پریا هم با تی شرت و شلوارک زردی اومد . شربتش رو برداشت و گفت :
-می گم نگار ، تا حالا رفتی این آرایشگاه ناز ؟
کمی فکر کردم تا یادم بیاد آرایشگاه ناز اصلا کجا هست؟ و بعد از چند ثانیه که به نتیجه نرسیدم ، پرسیدم:
-کجا هست؟
به جای پریا که داشت شربت می خورد ، سها جواب داد :
-پایین تر از مغازه آقای مظاهر.
پریا به زحمت شربتی که داخل دهنش بود رو پایین داد و زد زیر خنده . متعجب نگاهشون کردم و متعجب تر پرسیدم:
-آقای مظاهر دیگه کیه ؟
پریا وسط خنده هاش گفت:
-طغی .... طغی رو می گـه.
آروم لبخند زدم. همزمان با برگشتن چشم های من به حالت اولیه ، چشمهای سها بود که متعجب بهمون نگاه می کرد . مات پرسید :
-طغی دیگه کیه؟
پریا برگشت سمتش و گفت :
-بابا سها ، فقط تویی که بهش می گی آقای مظاهر . این اسمش طغرله. طغ....رل... بگو .
سها چشم غره ای رفت و گفت :
-خب طغرل باشه. چه ربطی به طغی داره ؟
پریا خندید و جدی در حالی که دستش رو تکون می داد ، توضیح داد:
-ببین مثل سها که می شه سهی ، طغرل هم می شه طغی.
سها پشت چشمی براش نازک کرد و منم سری از روی تأسف براش تکون دادم و پرسیدم:
-شربت نمی خواین دیگه ؟
پریا تند باقی مونده شربتش رو خورد و گفت:
-چرا من می خوام.
بلند شدم . براش آوردم و در همون حال گفتم:
-خب حالا نگفتید آرایشگاه ناز چی؟ مشکلش چیه ؟
پریا با هیجان لیوانش رو گذاشت روی میز و گفت:
-آخ .آره . دیروز که با سها رفتیم از طغی دو تا چیپس بگیریم ، دیدیم گیس و گیس کشی شده و این خانوما دارن هم رو می زنن .
سری تکون دادم که ادامه داد :
-حالا طغی هم این وسط حسابی خود شیرینی می کرد. می پرید این ور می گفت: حالا خانوم خودتون رو ناراحت نکنید. درست می شه. اونوقت دو ثانیه بعد ، می پرید اونور و به دشمن همون زنه می گفت : لیاقت شما رو ندارن که.
و با سها زدن زیر خنده. آروم خندیدم که پریا گفت :
-خلاصه که دیگه نرو اونجا. اعصاب جر و دعوا کردن طغی رو ندارم.
سری تکون دادم و گفتم:
-اتفاقا قبل از اینکه برم اهواز موهام رو اونجا رنگ کردم.
هر دو نگاهشون رفت به سمت موهام که تا روی شونه هام بود و سها با لبخند ملیحی گفت :
-قشنگه . چه رنگی می شه ؟
و پریا که جواب داد:
-نسکافه ای.
و با شیطنت سقلمه ای به سها زد و ادامه داد:
-آق فواد دستور دادن.
سها پرسشگر نگاهش کرد که اونم با ریتم خوند :
-مگه نمی دونی کیه ؟ آق داماده . مگه نمی دونی چیه؟ شاخ شمشاده.
سری از روی تأسف براش تکون دادم . سها با لبخند آهانی گفت و رو به من با شادی گفت :
- مبارکه نگار جون. شرمنده فراموش کرده بودم تبریک بگم.
لبخند آرومی زدم و گفتم:
-ممنون عزیزم.
سها که رفت ، بردیا و کوشا هم اومدن. شام خوردیم و من داشتم ظرف می شستم که پریا نشست روی اپن و گفت :
-ببینم نگار تو کنجکاو نیستی در مورد دیشب بدونی ؟
آروم با دستای کفی برگشتم سمتش و گفتم:
-دیشب؟ چه خبر بود مگه دیشب؟
بردیا هم اومد داخل آشپزخونه و رو به پریا گفت:
-بیا پایین می افتی.
پریا نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:
-نمی افتم. نگران نباش.
بردیا هم شونه ای بالا انداخت و رفت سر یخچال و بطری آب رو بیرون کشید و کمی داخل لیوان ریخت ، خورد و بعد داد زد:
-کوشا ، میوه می خوری ؟
کوشا هم داد زد :
-آره. اونی که نگار خاله پوست کنده برام رو بیار .
بعد از چند لحظه بردیا سرش رو از داخل یخچال بیرون کشید و داد زد:
-کجاست ؟
تا خواستم بگم طبقه دوم داخل ظرف در کرمی . کوشا اومد داخل آشپزخونه و عین بزرگ ترها ، پوفی کشید و شاکی گفت:
-حتما خودم باید بیام؟
سری تکون دادم و لبخند کوتاهی از اینکه ادای من رو در آورد ، زدم و مشغول کار شدم که پریا هم حرفاش رو از سر گرفت و گفت:
-خلاصه که مهمونی بود.
متعجب پرسیدم:
-مهمونی بود. کجا ؟
پریا پوفی کرد و بردیا در حالی که به کوشا که در تلاش بود میوه رو پیدا کنه نگاه می کرد ، جواب داد :
- خونه ی پدری .
و پریا که با حرص تصحیح کرد:
- عمارت. mansion.
بردیا آروم نگاهش کرد و پرسید :
-دقیقا چه فرقی دارن ؟
و پریا که جواب داد :
-عمارت با کلاس تره. آخه به اون کاخ می گن عمارت یا ... ؟
و ادای بردیا رو در آورد و ادامه داد :
-خونه ی پدری ؟
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم که پریا با ذوق ادامه داد :
- عجب مهمونی بود. خیلی کیف داد.
و غر زد :
-همیشه که تو رو دعوت می کنن . آخه چرا نمیای؟ خیلی خوش می گذره.
چیزی نگفتم که کوشا با غر سرش رو از داخل یخچال بیرون آورد و گفت:
-آهان ایناهاش.
و ظرف رو محکم بغـ*ـل کرد و رفت بیرون از آشپزخونه. بردیا پوفی کرد و در یخچال رو بست و بهش تکیه زد. پرسیدم:
-حالا به چه مناسبت بوده ؟
و صدای بردیا که گفت:
- عمو بزرگه برگشته.
بشقاب داخل دستم رو داخل سینک گذاشتم و گفتم:
-خب؟
پریا عین یه بادکنکی که می ترکه ، توی خودش مچاله شد و با ادا گفت:
-همین ؟ خب ؟
بردیا خندید و رو به من گفت:
-خوب پوزش رو زدی نگار .
و رفت بیرون . پریا اداهاش رو درآورد و رو به من گفت :
-بابا نگار ، مهمونی مجلل نه از این جوریا که ما می ریم و همیشه رفتیم .
و در حالیکه دستش رو تو هوا تکون می داد ، گفت :
- خیلی شلوغ بود ، با کلی خوراکی خوشمزه.
دستم رو شستم و برگشتم سمتش و پرسیدم:
-خب حالا خوش گذشت ؟
با لبخند همیشگی و بزرگش گفت:
-آره. خیلی.
با لحن مچ گیرانه ای گفتم :
-معلومه حسابی شیطنت کردی.
لبخند بزرگی زد و گفت :
-اوهوم.
پررویی زیر لب زمزمه کردم و گفتم :
-چی کار کردی بچه ؟
با خنده تعریف کرد :
- این نوه ی عمه طلعت هست ، عمه ی بابا.
کنجکاو گفتم :
-خب.
ادامه داد :
-اسمش نوشابه ست.
متعجب نگاهش کردم. نوشابه ؟ مگه نوشابه اسمه؟
همین سوال رو ازش پرسیدم که جواب داد :
-بله نگار خاله. این روزا همه چی اسمه. حتی آبگوشت.
آبگوشت ؟ نکنه من واقعا اشتباه می کنم و آبگوشت ، غذا و نوشابه ، نوشیدنی نیست. داشتم متعجب تر از قبل نگاهش می کردم که بی توجه بهم ادامه داد :
-این هی می گفت من مدرسه تیزهوشان می رم و نمره هام همش بیسته و این حرفا . منم فقط حرص می خوردم.
چشمام رو به حالت اول بر گردوندم و گوش دادم . نفس عمیقی کشید و گفت :
- خلاصه بعد از کلی پز الکی که داد ، بلند شد و رفت شام بخوره . منم تا اون رفت یک عدد کیک خامه رو در کیفش که حاوی کتاب های عزیزش بود ، قرار دادم و از اونجایی که کیک بدون چای اصلا ممکن نیست ، چای رو به محتوای کیف مشترک مورد نظر افزودم .
مات ، چند تا پلک زدم که با دیدنم لبخندی زد و گفت :
-کِیف کردی. نه؟
فقط نگاهش کردم که ادامه داد :
- تازه سوژه مورد نظر بعد از جیغ و داد های فراوان از مهمونی رخت بر بست که اینجانب...
و به خودش اشاره کرد . چشمام رو ریز کردم و منتظر شدم ببینم چی می خواد بگه و دیگه چه خرابکاری کرده که ادامه داد :
-بله . اینجانب تا جلوی در خروج مشایعتش کردم و در نهایت بهش گفتم که آزمون این هفته رو عالی دادم و رتبه برتر شدم.
چشمام رو گرد کردم. دروغ بزرگتر از این ؟ پریا رتبه برتر بشه ؟ لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت :
-خب طبیعتا باور نکرد اما بنده عکسی از کارنامه رو نشونش دادم و به ثانیه نکشید که رنگش پرید.
ابروهام رو در هم کشیدم و متعجب گفتم :
-پریا ، تو واقعا رتبه برتر شدی ؟
پریا زد زیر خنده و بعد از کلی خنده گفت :
-نه بابا. عکس برگه مربوط به آزمون سها بود نه من.
چشم غره ای بهش رفتم و پرسیدم :
- خب حالا تکلیف نوشابه چی شد ؟
با لبخند موذیانه ای گفت :
-متاسفانه هنوز اطلاعات دقیقی از زنده بودن یا نبودن آن مرحومه به دستم نرسیده.
سری تکون دادم و گفتم :
-بیچاره نوشابه.
و رو بهش ادامه دادم :
-یکم درست رفتار کن پریا.
سری تکون داد و گفت :
-چشم. ولی این یکی واقعا لازم بود.
سری تکون دادم و نزدیکش شدم و پرسیدم:
-آرام هم بود ؟
سری تکون داد و جواب داد:
- نه. رفته بود جیرفت برای تحقیق .
سری تکون دادم. دو روز بند نمی شد داخل تهران.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

nora adib

همراه انجمن
عضو انجمن
2/1/18
376
13,290
641
[HIDE-THANKS]
پست هشتم
رفتم بیرون از آشپزخونه که پریا از روی اپن پرید پایین و دنبالم اومد. ایستادم و رو به کوشا که داشت میوه می خورد و گفتم:
-کوشا ، خونه رو به هم نریزیا. باشه ؟
فقط سری تکون داد. شک داشتم که اصلا شنیده باشه. نگاهی به اطراف انداختم که بردیا لباس پوشیده از اتاق مشترکش با کوشا بیرون اومد. پریا زودتر از من پرسید:
-کجا ؟
در حالی که ساعت مچیش رو می بست ، گفت:
-قرار دارم.
یه تای ابروم بالا رفت و همزمان پریا اخم کرد و پرسید :
-با کی به سلامتی ؟
در حالی که سعی می کرد دکمه ی پیراهن آستین بلند ِ چهارخونه ای سبز و آبیش رو ببنده ، گفت:
- با استاد مشاور پایان نامم.
اخم های پریا باز شد و با لبخند رفت سمتش و دکمه ی استیشن رو بست و بعد در حالی که انگشت اشاره اش رو برای هشدار تکون می داد ، جدی
گفت :
- بردیا ، به خدا اگه فهمیدم عاشق شدی و قرار گذاشتی و به من نگفتی چنان شقه شقه ت می کنم که با گوشت قربونی اشتباهت بگیرن.
لبخند آرومی زدم و نگاهشون کردم. لبخند بردیا آروم تر بود ، پر عشق تر بود ، برادرانه بود. کش موهای پریا رو کشید و همزمان گفت:
- به قول خودت مرسی غیرت.
پریا اخم کرد و داد زد:
-بردی . تازه بسته بودمشون.
و زل زدم به بردیا که خندید و دستش رو داخل شلوار جین آبی رنگش کرد و رفت سمت کوشا. خم شد سمتش و بـ..وسـ..ـه ای روی لپش کاشت که کوشا با اعتراض گفت:
-اه بردیا. برو کنار. نفهمیدم چی شد . ای بابا.
و بردیا که بازم خندید و اومد سمت من که کنار اپن ایستاده بودم و رو بهم گفت :
-چیزی نمی خوای ؟
لبخند زدم به مردانگی هاش و گفتم :
-نه. ممنون.
سری تکون داد و رفت. در رو که بست ، برگشتم برم داخل اتاق که با پریا رو در رو شدم. متعجب به چشمهای سبز تیره ش زل زدم و پرسیدم :
-چته ؟
دست های لاغرش رو دور گردنم انداخت. هنوز هم اون دستبند فیروزه ای روی دستش می درخشید. با لبخند مخصوصش گفت :
-نگار ، بیام تو اتاقت؟
چشمام رو کوچک کردم و پرسیدم:
-چی می خوای از جونم ؟
آروم خندید و خودش رو لوس کرد و گفت:
- کادو هایی که می گفتی فواد خان خریده.
سری تکون دادم و گفتم :
-عمرا. اونا چیزای شخصی هستن.
چشمای کوچکش رو درشت کرد و پرسید :
- من و تو چیز شخصی نداریم. یالا دیگه.
و دستم رو کشید و برد داخل اتاق. نشستم روی تخت و بهش نگاه کردم که وسط اتاق ایستاده بود و کنجکاو همه جا رو زیر نظر می گذروند. بعد از چند ثانیه گفت :
-کجاست ؟
شونه ای بالا انداختم که گفت :
-جون من نگار. تو رو خدا. دارم از فضولی می میرم.
لبخند کجی زدم و در حالی که می رفتم سمت کمدم، زمزمه کردم :
-فضول .
و جعبه رو کشیدم بیرون و گرفتم سمتش. با ذوق نشست روی زمین و بازش کرد. منم رفتم سمت میز تحریرم. به تقویم نگاه کردم. دو روز دیگه اول مهر بود. خوبه بچه ها از خانواده پدریشون ماهیانه می گرفتن ، وگرنه من که خودم هیچ بودم و پول نداشتم و البته به زور زندگی می کردم توی این اوضاع گرونی و تورم . پول هایی که از رضویان گرفته بودم رو گذاشتم برای شارژ خونه و یکم خرید برای خونه. ولی واقعا نیاز به کار داشتم. با پول کلاس فوق برنامه برای بچه های مدرسه چیزی در نمی آوردم . خصوصا اینکه بودجه ی مدرسه ها همیشه ی خدا کم بود. باید یه جایگزین برای آموزشگاه پیدا می کردم. از طرفی هم دیروز که زنگ زدم به دارالترجمه ، گفتن فعلا مترجم نیاز ندارن. پاک ناامید شده بودم. فکر کنم باید برم تو کار شاگرد خصوصی . ولی نه. فواد موافقت نمی کرد . دوست نداشت من و شاگردام غیر از محیط درس با هم کاری داشته باشیم و مثلا برگزاری هر گونه کلاس داخل خونه ی من یا خونه ی دانشجوهام کاملا ممنوعه محسوب می شد. لبخندی زدم. عاشق غیرتی شدنش بودم . عاشق وقتی که ابروهای قهوه ای تیره ش رو توی هم می کنه و زیر لب غر می زنه. با جیغ جیغ های پریا ، صندلی چرخ دارم رو چرخوندم سمتش. با ذوق دستبند فواد رو کرده بود دستش. بلند شد و اومد سمتم و با ذوق گفت :
-ببینشون نگار.
نگاهم رو از چهره ی خندانش به مچ دستاش دوختم . دو تا دستبند رو کنار هم دستش کرده بود. مال اون همون دستبندی بود که از صبح دستش بود و برق می زد روی مچش . دستبند فیروزه ای و قلبی شکلی بود که وسطش با نقره کار شده بود و مال من هم تقریبا همون دستبند بدون نقره کاری. نگاهش کردم و گفتم:
-هر دوش قشنگه.
با غرور گفت :
- مال من قشنگ تره.
لبخندی زدم و تائید کردم :
-آره .
و نگفتم صد در صد مال تو گرون تر هم هست. بلند شدم و رفتم سمت میز آرایش که دنبالم اومد . نشستم و مشغول شونه کردن موهام شدم که پشتم ایستاد و گفت:
-نگار ولی فواد واقعا خیلی خرج کرده ها.
از داخل اینه نگاهش کردم . دستم ایستاد و گفتم :
-آره. کل حقوق اون ماهش رو داد برای اینا.
خندید و زمزمه کرد :
-پس خوب شد اومدی تهران . وگرنه کل حقوق این ماهش رو هم دود می کردی.
برگشتم سمتش و توضیح دادم :
-باور کن من چیزی نخواستم ، خودش ...
نذاشت ادامه بدم و با شیطنت گفت :
-می فهمم بابا. نامزد بازی و این حرفا.
چپ چپ نگاهش کردم که جعبه رو بست و گذاشت روی میز آرایش و با لبخند از پشت بغلم کرد و از داخل اینه بهم گفت :
-خیلی برات خوشحالم.
چیزی نگفتم ، فقط دستاش که دور گردنم بود رو محکم گرفتم که ادامه داد:
-چقدر جاشون خالیه.
و خیسی روی دستم احساس کردم. اشک عزیز دلم چکید روی دستم و دلم ریش شد از غم صداش. آروم گفتم :
-پریا ، مطمئنم همین الان دارن نگاهمون می کنن. تو که نمی خوای ناراحت بشن؟
سریع سرش رو بلند کرد . اشکش رو گرفت و بعد از مکثی گفت :
- دوست دارم نگار خاله .
و دوید بیرون. لبخند تلخی زدم و پشت سرش زمزمه کردم :
-پریا ی عزیزم منم دوست دارم. عاشقانه ، خواهرانه ، مادرانه عاشقتم...
امروز اول مهر بود. زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. تغذیه ی کوشا رو آماده کردم و برای خودم و پریا لقمه گرفتم و گذاشتم روی میز. صبحانه رو آماده کردم. داشتم نون رو از یخچال بیرون می آوردم که با صدای سلام خواب آلودی ، نگاهم برگشت سمت بردیا . موهای مشکیش رو دیشب کوتاه کرده بود. سلامی کردم که نشست پشت میز. پرسیدم:
-کوشا هم بیدار شد ؟
آروم جواب داد :
-نه.
رفتم سمت اتاقشون. در زدم و رفتم داخل . دیوار اتاق طبق خواسته ی کوشا ، آبی بود . سمت راست میز تحریر و دو تا کمد دیواری و مستقیم یه تخت کوچک مخصوص کوشا و یه تخت هم برای بردیا قرار داشت. رفتم جلو و صداش زدم. همینطور که اسمش رو می گفتم ، از چوب لباسی بالای تختش فرم مدرسه ش رو که چند روز پیش از خیاط گرفته بودم ، گرفتم دستم و بلند تر صداش کردم . به سختی بیدار شد . رفتم اتاق کنار. دیوار اتاق ها صورتی بود. سمت راست کمد بزرگی قرار داشت و بعدش هم میزش و تخت و یه پنجره که بالای تختش بود. بلند کردن پریا از تخت حتی از بیدار کردن کوشا هم سخت تر بود. بالاخره با کلی ترفند اون رو هم بیدار کردم. به زور مجبورشون کردم چند لقمه صبحانه بخورن . بعد از اینکه آماده شدن ، رسوندمشون و خودم رفتم چند جا برای استخدام که اصلا نتیجه بخش نبود. حدودا ساعت 12 ظهر بود که رفتم دنبال کوشا . جلوی در مدرسه منتظر بودم تا ببینمش . با خوشحالی و خنده از مدرسه بیرون اومد. دستی براش تکون دادم که متوجهم شد . سوار ماشین که شد ، بلند سلام کرد. جوابش رو دادم و با لبخند در حالی که حرکت می کردم ، گفتم:
- امروز مدرسه خوب بود ؟
کیفش رو داخل دستش گرفت و گفت:
-آره خیلی. چند تا پسر جدید هم اومده بودن داخل کلاسمون و من با همشون دوست شدم.
لبخند کوچکی زدم و به تعریف هاش درباره ی امروز و این همکلاسی های جدید گوش سپردم. مثل پریا شیطون بود ، پر انرژی بود. عزیز خاله بود....
خسته و کوفته ماشین رو داخل پارکینگ پارک کردم . کوشا تند دوید بالا که پوفی کردم و کیفش رو خودم برداشتم تا ببرمش بالا. داشتم از پله های طبقه اول می رفتم سمت واحد خودم که یادم اومد اول ماهه. رفتم سمت خونه ی فاطمه خانوم . زنگ در رو زدم. می دونستم تا با اون پا درد خودش رو به در برسونه مدتی طول می کشه. خسته به دیوار کنار در آپارتمان تکیه زدم و چشمام رو بستم . چقدر خسته شده بودم. این دویدن دنبال کار و پیدا نکردنش آخر من رو بیچاره می کرد. اما از جسمم بدتر ، ذهنم بود که حسابی آشفته و خسته بود. کاش حداقل می تونستم به یکی بگم که اخراج شدم تا حداقل بتونه راهکار بهم بده و از لحاظ روحی کمکم کنه . اما به کی ؟ به فواد که نمی شد گفت ،چون کار و زندگیش رو ول می کرد و می اومد تهران و بعد از یه درگیری حسابی با رضویان ، می بردم اهواز و می گفت اینجا بمون و پادشاهی کن.
به بردیا می گفتم ؟ اون بیچاره خودش کلی مشکل داره. از طرفی خودش که داغون بود و از طرف دیگه این پایان نامه لعنتی که شده بود قوز بالا قوز. و نتیجه گیری که داخل ذهنم کردم ، باعث شد به حال خودم پوزخندی بزنم. نتیجه این بود ؛ من واقعا کسی رو نداشتم که مشکلم رو بهش بگم. واقعا کسی نبود. هیچ کس. من واقعا خیلی تنها شده بودم . خیلی زیاد . شاید به خاطر همین بود که می گفتن مستقلم. چون مجبور بودم مستقل باشم. چون چند ساله که کسی نیست که کنارم باشه و کمکم کنه و من چند ساله خودم مشکلاتم رو حل کردم. مجبور بودم که حل کنم .
با صدای چرخوندن دستگیره ی در و متعاقبا صدای دری که به روغن کاری اساسی نیاز داشت ، پوفی کردم و چشمام رو باز کردم و برگشتم سمت در. چشمم از روی عصای چوبیش رد شد و به دستای لرزونش رسید. لبخندی زدم و سلام کردم. مثل همیشه با ارامش و اون چشمهای بی اندازه آشنا نگاهم کرد و گفت:
- سلام جان دلم. از این طرفها؟
خجالت زده سری تکون دادم و گفتم:
-شرمنده فاطمه خانم. حسابی درگیر بودم.
با صدای آرومش سرم بالا اومد:
-دشمنت شرمنده. خوبی جان دلم ؟
به دروغ گفتم :
-خوبم. شما بهترین ؟ پاتون خوبه ؟
با همون آرامش جواب داد :
- شکر. بد نیست.
سری تکون دادم . چقدر خوب بود این زن . من همین الان که کار نداشتم و بی پول شده بودم کلی سر نماز شکایت می کردم اما این زن چقدر صبور بود. زل زدم به صورت چروکش و صدای لرزونش که پرسید:
-بیا داخل نگار.
سری تکون دادم و گفتم :
-نه . می خوام برم بالا. کوشا رو تازه آوردم از مدرسه ، منتظره. خودمم کار دارم .
چشماش رو ریز کرد تا بهتر ببینه من رو و گفت:
-بیا داخل جان دلم. خیلی نگهت نمی دارم.
سری تکون دادم و نتونستم جواب رد بهش بدم. کفشم رو درآوردم و رفتم داخل. عین خونه ما ساخته شده بود اما به جای میز ناهارخوری گوشه سالن ما ، مبل گذاشته بودن . فاطمه خانوم آروم رفت روی مبل کوچکی که مخصوص خودش بود نشست و عصاش رو به دسته مبل تکیه زد و پرسید :
-کی اومدی ؟
در حالی که رو به روی تلویزیون می نشستم ، جواب دادم :
- سه شنبه .
عینکش رو که روی دسته سمت چپ مبل بود برداشت و زد به چشماش و از زیر عینک نگاهم کرد و پرسید:
-حنانه خوب بود ؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
-خیلی سلام رسوند.
ابروهای کم و نا مرتبش رو توی هم فرو کرد و گفت :
- سلامش برای خودش خوبه. نمی گـه یه زن بیچاره ای هم اینجا مونده با این پسر عذب که فقط می ره و میاد؟
اولین بار بود می دیدم شکایت می کنه . و مطمئن بودم که شکایت نیست ، فقط نگرانی مادرانه ست و تمام. در هر حال لبخندی از غر زدن مادرانه اش زدم و گفتم :
- آقا حمزه خوبن؟
ابروهاش بیشتر رفت توی هم و گفت :
- حمزه هم همش سر کاره. کی به من می رسه که ببینم خوبه یا بد ؟
سری تکون دادم و گفتم :
-حنانه خیلی دلتنگ بود ولی خب درگیر بود دیگه.
سری تکون داد و چیزی نگفت اما بعد از چند ثانیه ، برگشت سمت راستش و از روی میز کنارش ، ظرفی پر از شیرینی جلوم گرفت و در همون حال گفت :
-بخور عزیز جان.
لبخندی زدم و گفتم :
-ممنون . شیرینی هاتون رو قایم کردین فاطمه خانوم ؟
خنده آرومی کرد و جواب داد :
-نه عزیز جان. به خاطر این پا درد نمی تونم هی برم تا آشپزخونه و بیام . اینطوری بهتره.
سری تکون دادم . نگاهم به ساعت که افتاد ، فهمیدم دیر شده . سریع رفتم سر اصل مطلب و سراغ چیزی که به خاطرش اومده بودم . گفتم :
- راستی فاطمه خانوم . اومده بودم شارژ این ماه رو بدم.
نگاهم کرد و گفت :
- این ماه نمیان. اگر دست و بالت خالیه نمی خواد عجله کنی.
کنجکاو پرسیدم :
- چرا ؟
آروم جواب داد :
- ظاهرا حبیبی از زنش داره طلاق می گیره. درگیره فعلا.
متعجب نگاهش کردم . حبیبی ، پسر صاحب ساختمون بود که بعد از مرگ پدرش این خونه بهش ارث رسید و اونم خونه رو گذاشت برای فروش و این طور شد که فاطمه خانوم و ما ساکن اینجا شدیم . اما خود حبیبی که واحدش داخل طبقه سه بود ، مدام سفر بود با زنش و اینجا پیداش نمی شد . فقط ماه تا ماه یا خودش یا یکی از دوستاش می اومدن پول شارژ رو می گرفتن و می رفتن تا ماه دیگه. مثلا شده بود مدیر ساختمون و شارژ رو می گرفت اما هیچ وقت نبودش . البته وجدانا با وجود این نبودن هاش ، اگر آسانسور و در پارکینگ و چیزای دیگه مشکل داشتن ، با همون پول چند نفر برای تعمیرات می فرستاد تا درستش کنن . سری تکون دادم و باز پرسیدم :
-چرا ؟
جواب داد:
- چی بگم والا ؟ جوونای امروزن دیگه.
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که پول رو از داخل کیفم بیرون می آوردم ، گفتم :
-در هر صورت من با این ماه موافق ترم. اینجوری راحت ترم.
سری تکون داد و زمزمه کرد :
-هر طور راحتی .
و پول رو از دستم گرفت . بلند شدم که گفت:
-بودی حالا .
لبخندی زدم ، سریع گونه ش رو بوسیدم و رفتم بالا. در رو که باز کردم ، کیف خودم و کوشا رو روی جا کفشی گذاشتم و گردن کشیدم تا این مرد کوچک رو ببینم. داخل هال نبود. صداش زدم:
-کوشا... کوشا...
جوابی نیومد. رفتم سمت اتاق مشترک کوشا و بردیا . صداش از داخل اتاق اومد :
- آره. .... خیلی خوش گذشت... چشم. باشه. خداحافظ.
سری تکون دادم و در زدم. در رو خودش باز کرد. نگاهش کردم. لباس مدرسه هنوز تنش بود و تلفن هم داخل دست تپلش جا خوش کرده بود. پرسیدم:
-کی بود ؟
جواب داد :
-عمه آرام.
نگاهش کردم که در رو ول کرد و رفت سمت تختش و ادامه داد :
-در مورد مدرسه ازم پرسید.
لبخند رضایت بخشی زدم و گفتم:
-خوبه. میای ناهار ؟
تند و با هیجان گفت :
-آره . آره.
سری تکون دادم. فصل مدرسه که می شد ، هر کس جدا غذا می خورد. یه بار کوشا ، یه بار پریا ، یه بار بردیا . منم اگر داخل مدرسه کلاس داشتم با پریا و اگر نداشتم با کوشا. روزایی که کلاس داشته باشیم ، کوشا می ره به قول بردیا ، خونه ی پدریشون و اونجا ناهار می خوره . سری تکون دادم و با هم ناهار خوردیم...
روز پنجشنبه بود. پریا و کوشا خواب بودن و بردیا بیرون بود. توی آینه نگاه کردم. مانتو بلند مشکی و مقنعه و شلوار مشکیم ، نشون دهنده ی جایی بود که می خواستم برم. از خونه زدم بیرون . به بهشت زهرا که رسیدم ، چند شاخه گل گرفتم و رفتم سمت مقبره خانوادگی. دست کردم داخل کیفم و کلیدی که دیروز بردیا از آناهیتا گرفته بود رو بیرون آوردم و در رو باز کردم. آناهیتا این مدت شده بود کلید دار این مقبره خانوادگی. هنوز وارد نشده ، اشک داخل چشمام جوشید. در رو بستم و رفتم جلو. فقط نگاهی به اسم ها می کردم و سر تکون می دادم. تا رسیدم به عکسش ، به اسمش ، به تاریخ تولد و مرگش . نشستم . چشمام رو بستم که اولین قطره اشکم چکید . نیم ساعتی بی حرف نشسته بودم که صدایی از پشتم اومد :
- حالا دیگه بی من میای ؟
چشم از سنگ تیره گرفتم و به رو به روم زل زدم. حضورش رو کنارم احساس کردم. نشست کنارم. نگاهش کردم. چشم های سبزش از اشک پر بود. اولین قطره اشکش که روی گونه ی بر جسته ش چکید ، زمزمه کردم:
-آرام.
و اون که زمزمه کرد :
-جان آرام .
چونه م لرزید . دید و چونه ی کوچک اون هم لرزید. و صبر تمام شد. چقدر صبر می کردیم من و این دختر رو به روم؟ چقدر تحمل می کردیم نبودشون رو؟ مگه چقدر طاقت داریم ما ؟ بعد از چند دقیقه که خوب تخلیه شدیم ، از هم جدا شدیم. اشک هاش رو از صورت برنزه ش پس زدم که گفت:
-یکم راه بریم؟
برای عوض کردن حال و هوامون گفتم :
-بریم.
بی حرف بلند شدیم و راه افتادیم. از بین قبر ها و درخت ها رد می شدیم . بی حرف. نیم نگاهی به سمتش انداختم. قدش اندازه من بود تقریبا. موهاش که از زیر شالش بیرون بود ، مش شده بود. نگاهم کرد و پرسید :
-چته؟
بازم بهش زل زدم. ابروهای قشنگ و قهوه ایش رو بالا بـرده بود. غر زدم :
-سیاه سوخته شدی از بس زیر آفتاب جیرفت بودی.
لبخند کجی زد که لب رنگ و رو رفته ش عین لب خودم خودنمایی کرد و گفت:
-جیرفت برای من تاریخ نهفته ست. من عاشق کشف نشده های جیرفتم.
با حرص گفتم:
-آخه تاریخ هم شد رشته ؟ کشتی خودت رو از بس توی این خاک و باد و طوفان ها موندی.
لبخند آرومی زد. ازم بزرگتر بود . اما فقط یک سال. به خاطر همین خیلی زودتر از اون چه که همه تصور می کردن ، با هم دوست شدیم و با هم موندیم تا الان. بعد از گذشت همه ی سختی های راه پیچ در پیچ زندگیمون . با همون لبخند گفت:
- اما تو آب زیر پوستت رفته. جون گرفتی.
آروم نگاهش کردم که با شیطنت گفت:
- فواد خان خوب بهت ساخته.
لبخند ی زدم. با شنیدن اون لحن شیطون و دیدن چشمهای سبزش که شیطنت داخلش برق میزد یاد پریا افتادم. چشمهاش مثل عمه کوچکش و البته پدرش بود. لبم رو گاز گرفتم و همزمان مشتی به بازوش زدم که چهره ش رو جمع کرد و گفت:
-نگار ، چند بار بگم ؟ دستت سنگینه. کبود می شه الان.
ابروهام رو تند تند براش بالا انداختم و گفتم:
-تا تو باشی من رو اذیت نکنی.
زیر لب زمزمه کرد:
-لعنت بهت .
آروم لبخندی زدم که کنارم ایستاد و باز راه افتادیم . پرسید:
-حالت خوبه نگار ؟
نگاهش نکردم . به سنگ ریزه ی جلوی پام لگد کم جونی زدم و جواب دادم:
-نه. وضعیتم به هم ریخته .
آروم و نگران پرسید:
-چرا ؟ به خاطر فواد خان ؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
- نه . همش اون نیست.
خاک رو از روی مانتو کوتاهش تکاند و گفت:
- پس چی؟
و بعد از مکثی خودش ادامه داد:
- چقدر بهت گفتم برو اهواز . هان ؟ بابا ناسلامتی شما نامزدید. اینطوری نمی شه که تو اینجا ، اون اونجا.
کلافه نگاهش کردم و گفتم:
-آرام تو که وضعیت زندگی منو رو می دونی . بچه ها رو چیکار کنم ؟
لحظه ای نگاهم کرد و بعد محزون گفت:
- نگار ، بردیا 22 سالشه. پریا 18 سالش می شه امسال . این دو تا بچه هستن؟ فقط کوشا ست که اونم خودم هستم . مراقبش می مونم .
چشمام رو بستم. روی نیمکت کوچکی بین قبر ها نشستیم و گفتم :
- دل خودم رو چیکار کنم؟
نگاهش رو حس کردم. برگشتم سمتش. ادامه دادم :
- این دوماه و نیم رو به سختی گذروندم. فواد گاهی شاکی می شد از اینکه این همه بهشون زنگ می زنم.
پوزخندی زدم و به رگه های قرمز داخل چشماش که نشونه خستگی و گریه کردنش بود ، زل زدم و گفتم:
-اون‌وقت تو می گی برو. کجا برم وقتی شیشه های عمرم اینجان؟
بغض صداش رو حس کردم وقتی گفت :
- پس خودت چی؟ نگار چیکار می کنی با دل خودت ؟
اشکی که می اومد روی گونه م جاری بشه رو گرفتم و به قبر جلوم زل زدم و گفتم :
-آرام من آدم فداکاری نیستم. اما امانت دار خوبی هستم. امانتی های عزیز ترین کسم رو به این سادگی ها رها نمی کنم.
بی رحم شد و عصبی گفت:
-لعنتی ممکنه فوادی که آنقدر دوستش داری ولت کنه. تنها کسی که می بینم بعد از پنج ، شش سال تونسته امید بده بهت.
سریع برگشتم سمتش و گفتم:
-فواد از روزی که من رو دید ، من بهش گفتم من بدون بچه ها زنده نیستم.
پوفی کرد و پاهایش رو تند تکون داد و گفت:
- نگار ، به خدا ما بلدین ازشون مراقبت کنیم. تو که خودت می دونی چقدر هواشون رو داریم.
سرم رو پایین انداختم و زمزمه کردم :
-همین الانم شما دارید همه زحمت ها رو می کشید.
نهیب زد:
-نگار!
به عمه ی ته تقاری بچه ها زل زدم و بی توجه به نهیبش ادامه دادم:
-همین الان هم پول تو جیبیشون رو شما می دید ، هزینه تحصیل هم که با شماست ، توی نبود من هم که همه جوره حمایتشون کردین. دیگه اگر اینکه پیشم بیان رو هم ازم بگیری ، دیگه واقعا احساس بی عرضگی می کنم.
حرصی گفت :
- مزخرف نگو نگار. هر کاری تا الان کردیم وظیفه ی هممون بوده. اونا یادگار محسن هستن.
با غم نگاهش کردم و با بغضی که توی گلوی هردوتامون لونه کرده بود ، گفتم :
- یادگار نرگس منم هستن.
ساکت شد. مات شد. گل نرگسم ، خواهرم ، همه کسم نبود. دیگه نبود. پنج ، شش سالی می شد که دیگه نبود. که خونمون به نام من شده بود. فقط من. لعنت به این نبودن ها. لعنت به نفس هایی که بی حضورش می کشم. لعنت به دوری من از خواهری که مادرانه برام مهر و محبت خرج می کرد و دیگه نیست. اون که نیست انگار هیچ کس نیست. انگار پشتم خالیه. بی حامی ، بی مادر ، بی خواهر ، بی نرگس ...


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: