در حال تایپ رمان اولین و آخرین | mahrad.n.a کاربر انجمن نگاه دانلود

از نظر شما رمان چطوره و کدوم شخصیت رو دوست دارید

  • فوقالعاده

  • عالی

  • خوب

  • متوسط

  • قابل قبول

  • ضعیف

  • پیتر

  • سوزان(مادر پیتر)

  • هامان

  • سارین


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
[2c7x_جلد_رمان_اولین_و_آخرین.png
نام رمان: اولین وآخرین
نویسنده: MAHRAD.a.n کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: فانتزی
ناظر:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

تاریخ شروع تایپ: 8مهر سال1397
سخن نویسنده:
سلام خدمت تمام خواننده های گرامی.
این اولین رمانمه و امیدوارم که ایرادی نداشته باشه و اگر هم داشت شما به بزرگیتون ببخشید.لطفا نظر بدید تا بتونم بهترش کنم

خلاصه ی رمان:
پسری ناتوان
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ما توانا،پسری از خاندانی بزرگ که چیزی دربرابر بزرگ شدن قدرتش مقاومت می کند.اما چرا؟گویی از او محافظت میکند.قدرت پسر می تواند اورا به کشتن دهد.او به دنبال راهیست تا قدرتش را آزاد کند اما می فهمد چیزی ورای تصوراتش در انتظار اوست.
تشکر ونظر یادتون نره
اگر هم نظری داشتین بیاین خصوصی بگین
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود

 
آخرین ویرایش:

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
پست اول:
به نام خدا
هنوزهم حرف های پدربزرگم رو به یاد دارم که چطور با آب و تاب برام شب تولدم روتعریف می کرد.می گفت:قبل از به دنیا اومدنت 5محافظ اصلی ابعاد،زمان،روح،نور و تاریکی برای دیدن مادرت در روز تولدت درخواست ملاقات داده بودن و باورمون نمیشد که قراره اشخاصی که به ندرت روی زمین میان رو ببینیم. اونقدر خوسحال بودیم که چند بار درخوایت کردیم تا زود تر بیان ولی درست یک ساعت قبل از تولدت که در حال انتقال به اینجا بودن درد مادرت شروع شد و هاله های انرژی اون به قدری نا متعادل و خطرناک شد که حتی نگهبان ابعاد هم نتونست دروازه ای برای دیدن مادرت باز کنه چه برسه به من که از شدت ترس نمی تونستم تکون بخورم.درست بود که ما خاندان قدرتمندی بودیم ولی تا اون روزچنین قدرتی در خاندان ما وجود نداشت وقتی به دنیا اومدی همه ی ما بیهوش شدیم ودرست بعد از یک ساعت به هوش اومدیم و عصای گمشده ی تارنِز رو کنارت دیدیم و وقتی عصا متوجه حضور ما شد به سرعت ناپدید گشت. وقتی وارد ذهنت شدم فهمیدم که در گوشه ای از ذهنت حفاظی به شکل پرنده ای به رنگ های سبز،سفید،سیاه،طوسی و زرد وجود داره که سعی میکنه از اطلاعاتی مهم نگهداری کنه. راست می گفت حتی الان که من بسیارپیشرفت کرده بودم و قدرتمند شده ام نمیتوانم خاطرات واطلاعات درون اون را ببیینم،ولی یه حسی به من میگه که هنگام بلوغم می توانم آن مطالب را بفهمم.اما فعلا که چاره ای به جز صبر کردن ندارم. راستی یادم رفته بود اسم من پیترجکسون هست و زندگی پر فراز و نشیبی داشتم.
دوست دارم قسمت هایی زندگیمو براتون تعریف کنم:
مادر:پیتر وایسا،اونطرف نرو اونجا خطرناکه.
-چرا مامان؟
مادرم من رو در آغـ*ـوش گرفت و گفت:
-چون اونطرف دره است و ممکنه که پرت شی پایین.
-ولی من ده سالمه.
-هر چه قدر هم بزرگ باشی باید محتاط باشی.همیشه چیزایی برا ترسیدم وجود داره.
-باشه. میشه بریم خونه ی خودمون که بتونم با دوستام بازی کنم.
نگاه مادرم دوباره غمگین شد و گفت:
-باید صبرکنیم تا پدر بزرگت برگرده.
پدربزرگ من جادوگر اعظم بود به تازگی مریض شده بود وهر روز برای مداوا به شهر می رفت.
صبح که از خواب پاشدم فهمیدم که پدر بزرگم مرده و ما باید مخفی بشیم تا دشمنان پدر بزرگم نتونن ما رو پیدا کنن.حدود دوماهه که مخفی شدیم و مادرم به من مبانی جادو رو یاد می ده.
-پیت سعی کن طلسماتو به سمت درست نشونه بگیری.
با اینکه مادرم هر دفعه به من اینو می گفت ولی به نظرم من راهنمایی طلسم از درست کردنش بسیار سخت تر بود.
-مامان هرچه قدر سعی میکنم نمی شه.
-کار نشد نداره باید انجامش بدی.
تو این دو ماه همش همینطوی بود.نمیتونم وجود نداره و من باید برای حفظ جونمم که شده جادو رو یاد بگیرم.
-خب برای امروز کافیه میتونی استراحت کنی.
با این حرف فقط تونستم تن خستمو تا روی تختم برسونم.
***
-خب امروز میخوام انتقال مکانی(آپارات)رو بهت یاد بدم.اول باید ذهنت رو خالی از هرچیزی کنی و بعد به مقصدت فکر کنی.سعی کردم به چیزی فکر نکنم ولی هربار یاد یه چیزی می افتادم.مادرم که متوجه این موضوع شد به من تمرین داد که تا وقتی نتونستم به مدت سی ثانیه به چیزی فکر نکنم صداش نکنم.خب توقع زیادی بود چون من هر لحظه فکر میکردم که چرا من،نوه ی جادوگر اعظم،کسی که حامیان بزرگی دارم باید از ترس دورازمردم و تو جنگل زندگی کنم.تا شب حتی نتونستم ده ثانیه به چیزی فکر نکنم و با خستگی از میون درخت ها به کلبه برگشتم.هروقت از مادرم درباره ی پنهان شدنمون می پرسیدم جوابی به من نمی داد.با اینکه پنج روزه دیگه ده سالم می شه خیلی بیشتر از هم سن وسالای خودم می فهمم و می دونم ولی در دوران کودکیم برای حفظ جونم مجبورم کارهایی رو یاد بگیرم که بقیه وقتی یازده سالشون می شه در مدرسه باید یاد بگیرن که ازمن زمان بیشتری هم دارن.
 
آخرین ویرایش:

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
ببخشید دیرشد.عوضش دو پست می ذارم.زمان بعدی پست گذاری هم چهار شنبه ی بعدی
پست دوم:
-پیت تو حتی دیروز نتونستی برای ده ثانیه ذهنت رو خالی نگه داری و قاتل های پدر بزرگتم به ما وقت نخواهند داد تا تو بتونی جادو کردن رو یاد بگیری.
-قاتل های پدر بزرگ!
-درسته،پدربزرگت بیمار نبود.یعنی قبل ازدوئل با اون چهار جادوگر متقلب به این روز نیفتاده بود.اون روز بعد از اینکه تو خوابیدی من به همراه پدر بزرگت به شهر رفتیم ولی جادوگر آشیل،سیمون،آلیس و کایمرا جلوی ورودمون رو گرفتن و شرط گذاشتن که اگه از پدر بزرگت دردوئل پیروز شود ما می تونم ورد شهر بشیم.پدربزرگت به راحتی کایمرا،آلیس و آشیل رو از میدون به در کرد و طبق مقررات اونها حق دخالت در دوئل را نداشتند ولی آشیل از پشت طلسم مرگی را به سمت پدر بزرگت فرستاد.اون متوجه شد و سپری ساخت اما هیچ سپری حتی نمی تونست از قدرت اون کم کنه اما سپر ابدائی پدر بزرگت تونست از قدرت اون کم کنه اما طلسم به بدن اون خورد و تأثیر مخربی روی بدن اون گذاشت(در واقع به پیتر درباره ی مریض بودن پدر بزرگش دروغ گفته بودن چون اونها برای یافتن راهی برای ورود و بازگشت به شهر می گشتند که اونروز پدربزرگ پیت بعد از اصابت طلسم فقط مدتی دوام آورد و سپس مرد)پدر بزرگت قبل از مرگش از من خواست به تو صندوقچه ای رو بدم که بعد از یادگیری جادو و رسیدن به سطح متوسط اجازه داری اون رو باز کنی.
از حرف های مادرم هم عصبانی بودم و هم کنجکاو.عصبانی به خاطر اینکه چرا اونها باید پدر بزرگم رو بعد از اون همه زحمت برای دنیای جادوگران بکشند و کنجکاو از اینکه چه چیزی در اون صندوقچه وجود داره که من باید ابتدا به سطح قابل قبولی از جادو برسم و سپس اون رو باز کنم.اون لحظه حسی به جونم افتاد که همین الان باید اون رو بازکنم ولی باید حرف پدربزرگمو گوش می کردم و صبر می کردم.
-خب حالا پاشو تا تمرین کنیم ولی یادت نره این حرف ها باید بین منو تو بمونه.
-چشم.
-خب حال سعی کن ذهنت رو خالی کنی و به هیچ چیز فکر نکنی،اگه بتونی آپارات رو یاد بگیری برات یشرفت چشمگیری محسوب می شه چون این یکی از موارد حیاتی برای یک جادوگره.
اما با وجود حرف هایی که مادرم بهم زد دیگه حتی یک ثانیه هم نمی تونستم ذهنم رو خالی کنم.بعد از مدتی مادرم گفت:
-پیتر اگر نتونی کاری که میگم رو انجام بدی باید امید رسیدن به سطح متوسط رو با خودت به گور ببری.
-باشه سعیم رو می کنم.
تا شب تمام سعیم رو کردم اما بیشتر از ده ثانیه نتونستم این کارو بکنم.با اینکه برای آپارات فقط لازمه در همون لحظه به چیزی فکر نکرد اما مادرم معتقد بود برای یادگیری درست این عمل حداقل باید برای یک بار سی ثانیه ذهنم را خالی نگه دارم.
-خب برای امشب دیگه بسه ولی اگه فردا نتونی،دیگه آموزش دادنتو متوقف می کنم و تو رو دودستی به جادوگر سیمون تحویل می دم تا کار رو که دوست داره انجام بده.
***
فردا صبح شده بود و مادرم با عصبانیت بیرون وایستاده بود.
-از این به بعد شب ها تا نیمه شب تمرین میکنی و صبح ها قبل از طلوع آفتاب بیدار می شی.
خواستم اعتراضی کنم که مادرم غضبناک به من نگاه کرد.
-خب پیت تو باید امروز بتونی آپارات کنی.
تا بعد از ظهر سعی کردم ولی نشد.یعنی از دیروز هم وضعم افتضاح تر بود.
-دیگه خسته شدم
-پیت اگه نمیتونی این کارو کنی حاقل سعی کن سی ثانیه به یک چیز واحد فکر کنی.
خب به نظرم اینکار آسون تر بود.سعی کردم تصویر ذهنی در ذهنم بسازم و فقط به آن فکر کنم.خب خیلی راحت تر بود و درست بعد از نیم ساعت تونستم این کارو انجام بدم.
مادرم با خوشحالی گفت:
حالا فقط لحظه ای ذهنت رو خالی کن وبه مقصدت فکرکن،و فکر کن بی وزن شدی و می تونی به هرجا بری.
تمام این کارهارو کردم ولی وقتی احساس به جریان افتادن انرژی رو در بدنم حس کردم،نا گهان فهمیدم که انرژی در مسیر خود به سدی غیر قابل نفوذ برخورد می کنه و به همین علت به جای غیب شدن به سمت درختی پرت شدم.
 

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
پست سوم:
بار ها سعی کردم و از هر مسیری که بلد بودم و در کتاب ها بود استفاده کردم تا انرژی رو انتقال بدم اما هر بار به سدی مانند سد اول برخورد می کردم و نمی تونستم غیب بشم.مجبور بودم از توانایی هام استفاده کنم.من از وقتی به دنیا اومدم می تونم خطوط منتقل کننده ی انرژی رو در بدن خودم و بدن هر کس دیگه ببینم.با استفاده از توانایی هام به محل احتمالی سد نگاه کردم ولی چیزی نبود.سعی کردم دوباره غیب بشم اما وقتی انرژی به راه افتاد سدی رنگارنگ ایجاد شد که مانع حرکت بیشتر انرژی می شد.من قبلا این رنگ ها رو دیده بودم اما یادم نمی اومد کجا.بعد از فکر کردن زیاد یادم اومد این رنگ ها همان رنگ های پرنده ی درون ذهنم هستند.اما چرا باید حفاظ درون ذهنم مانع به جرین افتادن انرژی بشه. من در بعضی از کتاب ها درباره ی حفاظ های ترکیبی ذهنی خوانده بودم ولی این حفاظ هیچ وجه مشترکی با نوشته های کتاب نداشت.
-مامان،مامان لطفا بیا برام مشکلی پیش اومده.
-چی شده؟
-یه سدی مانع این می شه تا انرژی در بدنم به جریان بیفته.هربار که سعی می کنم فشار زیادی بهم وارد می شه
-این سد وقتی که درحال اجرای طلسم هستی اذیتت می کنه؟
-نه
تا الان به این فکر نکردم که چرا موقع اجرای طلسم این سد مانع کار من نمی شد؟!
-پیت احتمالا توی تمرکزت یا نحوه ی تجسم مکان تو ذهنت مشکل داری وگرنه این امکان نداه که سدی مانع انتقال انرژی بشه.
-اما.....
-ساکت.دیگه نمی خوام چیزی بشنوم تو نباید به خاطر خستگیت دروغ بگی
-ولی....
تا بیام حرفی بزنم متوجه شدم مادرم به داخل خونه رفته.اگر اون هم قابلیت من رو داشت و می تونست درون بدن و خطوط انرژی رو ببینه و متوجه این سد می شد می تونست بفهمه که من دروغ نمی گم.یه حسی به من می گـه که مادرم میدونه من راست می گم ولی به خاطر اینکه من رو ناامید نکنه این قضیه رو کتمان می کنه.اما حالا به نظرم وقت گذاشتن برای این کار بیهودست چون این حفاظ مانند حفاظ درون ذهنمه و حتی پدر بزرگم که جادوگر اعظم بود هم نمی تونست به اون نفوظ کند چه برسه به من که هنوز حتی آپارات کردن رو هم بلد نیستم.
-هه،حتی دیگه نمی تونم آپارات کنم.یعنی واقعا الآن به مادرم حق می دم تا بخواد من رو به جادوگر سیمون تحویل بده.اگر هم می شد خودم با پای خودم به اونجا می رفتم چون من یه بی عرضه ی به تمام معنا هستم و به درد هیچکس نمی خورم.
حتی اگه تا آخر دنیا هم تمرین می کردم نمی تونستم این سد و بشکنم.معلوم نیست این حفاظ ذهنیم تا کجا قراره مانع یادگیر جادو توسط من بشه.
-پیت بیا داخل باهات حرف دارم.
صدای مادرم بود که داشت منو صدا میزد.
-الآن میام مامان.
وقتی رفتم داخل دیدم که مادرم با ناراحتی نشسته و داره وسایل خونه رو جمع می کنه.ازش پرسیدم:
-چرا داری وسایل رو جمع می کنی.
-میخوام ببرمت شهر پیش هامان و بعد از اون باید جامون رو عوض کنیم چون ممکنه مارو تعقیب کنند و محل زندگی مون رو پیدا کنند.
با شنیدن اسم هامان خاطراتی به ذهنم هجوم اورد که مربوط به پدر بزرگ و مادرم بود.یادم م یاد پدر بزرگم وقتی می خواست هامان رو به مادرم معرفی کنه گفت:"هامان یه جادوگره بزرگه که از یک کشور دیگه اومده ودر زمینه ی درمانگری،آموزش جادو و پیدا کردن مشکلات و بیماری های جادویی های جادوگران حتی از من هم بهتره.امیدوارم هیچ وقت به اینی که الآن می خوام بهت بدم احتیاج نداشته باشی اما اگه این رو در دستت بگیری می تونی درون خانه ی هامان بدون هیج مشکلی ظاهر بشی.اما یادت باشه که با این نمیتونی از شهر خارج بشی و برای خروج از شهر باید خودت یه راهی پیدا کنی".سپس یه سنگ بیضوی شکل سیاه با رگه های نقره ای به مادرم داد و من حالا اون سنگ رو در دستان مادرم می دیدم که منتظر بود تا من به پیشش برم تا با هم به خونه ی هامان بریم.
-مادر آخه من که نمی تونم آپارات کنم؟
-این سنگ مارو با آپارات پیش هامان نمی بره بلکه باروشی خاص می بره که فقط محافظ ابعاد از اون خبر داره که در ضمن این سنگ هم اون به هامان داده و بعد از اون که پدر بزرگت از شهر بیرون رفت هامان روی اون سنگ وردی خوند تا راه ملاقاتی باشه برای اون و پدر بزرگت که حالا به من رسیده.اما متاسفانه فقط یکبار می تونیم از این سنگ استفاده کنیم.
-چرا؟
-چون که اون وردی رو که هامان روی این سنگ خوند،محافظ ابعاد به اون یاد داده بود اما فقط محافظ ابعاد می تونه یه سنگ اینطوری به صورت ابدی درست کنه و اگر شخص دیگری بخواد این ورد رو بخونه باید خیلی قدرتمند باشه تا فقط بتونه سنگی یک بار مصرف درست کنه.حالا دیگه حرف بسه دست من رو بگیرو چشمات رو ببند و تا وقتی که نگفتم اونهارو باز نکن.
 

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
سلام.اینم پست جدید.زمان بعدی پست گذاری.دوشنبه:(لطفا برای کمک به من تشکر رو بزنید)
پست چهارم:

-چشم
بعد ناگهان حس کردم کاملاً بی وزن شدم. انگار جاذبه به طور کامل از بین رفته بود.حتی از پشت پلک هام هم می توانستم شدت نور رو تشخیص بدم.انگار جلوی خورشید استاده بودم و اون با تمام وجودش سعی داشت من رو کور کنه.یکدفعه حس کردم آب سردی روم ریخت و بعد از چند ثانیه مادرم گفت:
-چشمات رو باز کن.
تمام این اتفاقات توی چند ثانیه افتاد امابرای من چند دقیقه گذشت.وقتی چشمام رو باز کردم با منظره ی عجیبی رو به رو شدم،اطرافم فقط سنگ بود وسنگ و سنگ.انگار این قسمت از دنیا فقط از سنگ ساخته شده بود.توقع داشتم با تعریف هایی که پدر بزرگم از هامان کرده بود داخل یک خونه ی مجلل با اسباب اثاثیه ی زیبا و گرون قیمت ظاهر بشیم اما حالا حتی اسباب اثاثیه ای هم نبود تا دلم را به اون ها خوش کنم.از مادرم پرسیدم:
-اینجا کجاست؟مگه قرار نبود تو خونه ی هامان ظاهر بشیم.
فکر می کردم الآنه که به من بگه تو نزدیکیه خونه ی اون هستیم و یا آنکه سنگ مشکل پیدا کرده و ما اشتباه اومدی اما مادرم با کمال آرامش گفت:
خب،اینجا خانه هامانه.الآن ما دقیقا رو به روی در ورودی غاری ایستادیم که هامان در اون زندگی می کنه.
خب پس اون در غار زندگی می کرد،مانند غارنشینان.اما فردی مثل اون چطور می تونست در بعضی از زمینه ها از پدر بزرگ من بهتر باشد در حالی که بویی از تمدن نبرده و هنوز توغار زندگی می کنه.
مادرم که ذهنم را خوانده بود گفت:
-من هم اول مثل تو فکر می کردم اما وقتی فهمیدم که او با یکی از محافظین و ارواح ارتباط داره متوجه شدم که چرا اون اینجارو برای سکونت انتخاب کرده.چون اولاً که او برای دیدن محافظین به جایی دور از مردم احتیاج داشت،چون اون ها خودشون رو را به هرکسی نشون نمی دند،در ضمن اون نمی تونست درون شهر با وجود اون همه فلز با ارواح ارتباط برقرار کنه واز اون ها راهنمایی بگیره.
با شنیدن کلمه ی اروا ح به خود لرزیدم.نه اینکه پسر ترسویی باشم،اما هرکس برای خودش ترس هایی داشت که یکی از ترس های بزرگ من ارواح بودند.الته که اونها به علت پیمان پدربزرگم نمی تونستند به من آسیبی برسونن.
به همراه مادرم به آرومی درون غار قدم می گذاشتیم.هرچی جلوتر می رفتیم غار روشن تر می شد.انگار چشمه نوری در انتهای غار قرار داشت.وقتی به انتهای غار رسیدیم دیدم که نوری جادویی در اونجا قرار داره.در انتهای غار خانه ای ساده با چهار تخت چوبی،یک میز و صنذلی ویک صدوقچه ی بزرگ قرار داشت.کسی در غار نبود و مادرم گفت:
مثل اینکه کسی به جز ما در غار نیست و ما باید منتظر اون بمونیم تا برگرده.
من که دیدم باید صبر کنیم تا او برگرده کمی در غار قدم زدم تا زمان بگذره.غار نسبتا بزرگی بود،چون تصور من ازغارهمیشه این بود که مکانی تنگ و باریک و کوچکه،اما اینجا بزرگ و دلباز بود.از قدم زدن که خسته شدم رفتم کنار مادرم نشستم و سرم را روی پاهایش گذاشتم و از او پرسیدم:
-هامان کی می یاد؟
-نمی دونم
-نمی تونی با اون ارتباط برقرار کنی؟
-می تونم اما می ترسم از اومدن ما اطلاع داشته باشد و برای خرید وسایل پذیرایی از ما به شهر رفته باشد.آخه دفعه ی قبل هم که با پدر بزگت اینجا بودیم همین اتفاق افتاد.
-دفعه ی قبل؟مگه چند بار اینجا اومدی؟
-وقتی تو رو حامله بودم هبیچ کس نمی تونست تشخیص بده که بچه سالم هست،چند ماهش هست و یا اصلا پسره یا دختر.اما وقتی پیش هامان اومدیم اون تونست به من بگه که تو پسری و به زودی به دنیا میای.درست دو هفته بعد از ملاقت با هامان تو به دنیا اومدی.
اولین بار بود که این مطالب رو می شنیدم.از مادرم پرسیدم:
-چرا کسی نمی تونست جنسیت من رو تشخیص بده اما هامان تونست؟
-برای تشخیص جنسیت،سن و وضعیت سلامت نوزاد از طلسم هایی استفاده می شود که از بدن مادر رد می شوند؛اما وقتی این طلسم ها وارد بدن من،یعنی در اصل وارد بدن تو می شدند از اون خارج نمی شدند و به خاطر همین بود که اون ها از تشخیص جنسیت تو عاجز بودند.وقتی که پدر بزرگت متوجه این موضوع شد من رو پیش هامان بر و اون تونست به من بگه که تو یه پسر سالم و با مزه هستی.
سپس لبخند زد و انگار که در خاطرات گذشته غرق شد.نمی خواستم اون رو از فکرش بیرون بکشم اما کنجکاویم این اجازه رو به من نمی داد.
-مامان من یه سوال دیگه هم داشتم.
مادرم به من نگاه گرد و گفت:
بپرس
-هامان چطوری تونست از وضعیت من باخبر بشه؟
-نمی دونم.امم....می تونی وقتی اومد از خودش بپرسی.
سپس با لبخند ادامه داد:
حالا دیگه بخواب و اینقدر سوال نبپرس.
نمی دونم چیشد اما همین که مادرم در مورد خواب حرف زد تازه یادم آمد که چه قدر الآن به خواب نیاز دارم.
-باشه ولی وقتی هامان اومد من رو بیدار کن.
-خب حالا از روی زمین پاشو و برو روی یکی از تخت ها بخواب.
وقتی که سرم رو روی بالشت گذاشتم کم کم چشمام سنگین شد و آخرین لحظه صدایی رو شنیدم و دیدم که مادرم با نگرانی و آرام آرام به سمت ورودی غار می رفت وقتی صداش کردم جواب نداد و چیزی رو زیر لب زمزمه کرد و ناگهان پلک های من سنگین تر از اون چیزی شد که بتونم باز نگهشون دارم و به خواب فرو رفتم.
***
 
آخرین ویرایش:

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
[HIDE-THANKS]
پست پنجم:
زمزمه هایی رو می شنیدم اما نمی تونستم حرکت کنم،انگار یه جسم صد کیلویی رو روی من گذاشته بودند.از اون صدا های گنگ چیزی نمی فهمیدم اما بعضی اوقات از بین اون ها اسم خودم رو می شنیدم.حدود ده دقیقه بود که نمی تونستم حرکت کنم و بار ها تلاش کردم تا صدایی از خودم در بیارم.بالاخره با تلاش زیاد فقط تونستم صوتی ناله مانند از خودم در بیارم.با این کار من زمزمه ها قطع شد و حس کردم کسانی به من نزدیک شدند.صدای مادرم رو شنیدم که گفت:
چه اتفاقی داره براش میوفته؟-
-چیزی نیست.احتمالاً الآن بیداره و می تونه حرف های مارو گوش بده،اما به خاطر طلسمی که تو روی اون به صورت اشتباه اجرا کردی نمی تونه حرکت کنه.اون در خلسه ای کوتاه فرو رفته که بهتره کمی توش بمونه.
-جناب هامان شما باید به صورت ذهنی به ما اطلاع میدادین که دارین میاین. لطفا نگید که نمی تونستید که می دونم به راحتی می تونستید چون من وقتی به غار رسیدم برای شما پیغامی ذهنی فرستادم و این کار برای من هیچ مشکلی نداشت.
وقتی فهمیدم که اون شخص هامانه می خواستم پاشم تا زود تر اون رو ببینم اما هنوز هم نمی تونستم حرکت کنم.
-درسته اما تصور نمی کردم شما از ورود بدون اطلاع من بترسید. اما حتی اگر می ترسیدید من هم سیمون بودم نباید با بی ملاحظه گی طلسم خواب رو روی بچه تون اجرا می کردید،اون هم چه طلسمی!طلسمی که اگه یه جادوگر ضعیف اون رو اجرا کنه 4 تا 5 ساعت باعث بی هوشی میشه.اما اون طلسم رو شما اجرا کردین که قطعا تاثیری چند برابر داشته.
-درسته حق باشماست.من نباید با بی احتیاطی اون کار رو می کردم.
-خب فکر کنم حالا بیدار کردن این جوون براش ضرری نداشته باشه.
صدای زمزمه کردن چیزی رو شنیدم و بعد حس کردم ناگهان فشار به سرعت چند برابر شد و با همون سرعت یا شاید حتی بیشتر،از بین رفت.وقتی تونستم چشمام رو باز کنم مادرم رو دیدم که با نگرانی کنارم نشسته و پیرمردی هم کنار اون نشسته اما برعکس مادرم با آرامش و لبخند نگاهم می کنه.
- خب پسرم الآن حالت بهتره؟
-بله بهترم
-الآن میتونی دوباره بخوابی تا فردا من معاینه ات کنم.
-خواب!اما من که الآن از خواب بیدار شدم!
-درسته،اما به خاطر طلسمی که مادرت روی تو به صورت ناقص اجرا کرد و طلسمی که من برای هوشیاریت به کار بردم حالا انرژی زیادی از دست دادی و بهتره استراحت کنی.در ضمن الآن دیگه چند ساعت تا صبح مونده و بهتره استراحت کنی چون کارهای زیادی باقی مونده که نیازمند انرژی کافیه،پس حالا بخواب.
بعد هامان دستی رو سرم کشید و دستش رو به سمتم دراز کرد.داخل دستش چیزی شبیه آبنبات بود.به مادرم نگاه کردم و اون با سر بهم فهموند تا اون رو بخورم.اون رو از دست هامان برداشتم و داخل دهنم انداختم اما قبل از اینکه بتونم مزه مزش کنم تبدیل به مایعی شد و از گلوم پایین رفت و بعد از اون حس کردم به خواب نیاز دارم و با لـ*ـذت از دنیای اطرافم جدا شدم.
****
صبح با صدای بلندی بیدار شدم و فکر کردم که اتفاقی افتاده.همین که خواستم مادرمو صدا کنم متوجه شدم که کسی داخل غار نیست. از جام پاشدم که متوجه شدم بدنم خیلی درد می کنه. بی توجه به درد به بیرون غار رفتم.دیروز نتونستم به علت تاریکی به خوبی بیرون غارو ببینم،اما الآن که بیرون از غارو دیدم متوجه شدم که دیروز دیدن چه مکانی رو از دست دادم.درست بود که اطراف غار کاملا از سنگ بود اما کمی دورتر منطقه ی بسیار زیبایی قرار داشت. نمی تونستم چشمام رو از محیط اطراف بگیرم. به سمت راستم نگاهی انداختم و مادرم رو دیدم که پشت آتش نشسته بود و انگار داشت چیزی را آماده می کرد.وقتی منو دید از جاش بلند شد و اومد پیش من و منو در آغـ*ـوش گرفت و گفت:
-کی از خواب بیدار شدی
-همین الآن
-خب بیا اینجا بشین تا هامان بیاد و کارشو شروع کنه.
بعد به سنگی اشاره کرد، سنگ به قدری بزرگ بود که به راحتی چهار نفر می تونستن روی اون بخوابن.یکدفعه دوباره اون صدای بلند رو شنیدم.متوجه شدم که از پشت دیواری میاد که اول متوجه اون نشدم.دیواری که به طرز عجیبی در اون طبیعت زیبا کمی دور تر از مادرم قرار داشت.وقتی به اون رسیدم دیدم هامان توی یک منطقه ی هزار متری که با طلسم های قدرتمند محافظت می شد ایستاده و داره سعی می کنه گیاهی رو از ریشه دربیاره.گیاه که انگار مقاومت می کرد ریشه هاش رو با خشونت به سمت هامان پرتاب می کرد و اون هربار اون هارو داخل تور هایی آبی گیر می انداخت.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
سلام.اینم پست جدید.لطفا رمانم رو به بقیه هم معرفی کنید.
[HIDE-THANKS]
پست ششم:
اینو از اونجایی فهمیدم که هر وردی که زمزمه می کرد پس از این که صدایی بلند تولید می شد اون گیاه کمی از خاک بیرون می اومد و ریشه هاش داخل تور های آبی رنگ گیر می افتاد.وقتی به اطراف هامان نگاه کردم متوجه شدم که اطراف اون پر از گیاهانی هست که تا به حال فقط اسمشون رو داخل کتاب ها دیده بودم.مثل ریشه ی آهو که فقط ده تا از اون توی کل دنیا وجود داشت و می تونست حافظه هایی که با جادو پاک شده بود رو برگردونه.وقتی هامان نگاهش به من افتاد با مهربانی و صورتی آرام گفت:
-پیتر برو روی اون تخته سنگی که کنار مادرت هست دراز بکش تا من بیام.
به آرومی راهمو به سمت تخته سنگ کج کردم.وقتی که به تخت سنگ رسیدم روی اون خوابیدم.برخلاف ظاهرش که از سنگ بود اصلا من رو اذیت نمی کرد.مدتی منتظر موندم تا اینکه هامان بالای سرم اومد و گفت:
-خب پیت...اشکالی نداره که پیت صدات کنم؟
-نه اصلا.
-خب پیت بگو مشکلت چیه؟
-خب دقیقا خودم هم متوجه نمی شم اما وقتی که می خوام آپارات کنم یک سدی مانع به جریان افتادن انرژی می شه و من نمی تونم آپارات کنم.
-پیت ببین با توجه به تحقیقاتی که من انجام دادم فقط نه نفر توی دنیا بودن که حفاظی غیر قابل نفوظ درون ذهنشون داشتن. البته شاید تعدادشون بیشتر باشه،ولی اون تعدادی که من اطلاع دارم همین نه نفر هستند که الآن فقط یکیشون زندست که دقیقا بعد از این که به سن بلوغ رسید اون محافظ از بین رفت و اون تونست رازهای درون اون حفاظ ذهنی رو بفهمه.وقتی با توجه به گفته های مادرت از اون مشاوره خواستم اون به من گفت که این مانع شدن فقط یکبار برای اون اتفاق افتاد که در زمانی مانع به وجود اومد که اون می خواست طلسمی رو اجرا کنه که نتونست و بعد ها فهمید که اگه اون طلسمو اجرا می کرد جونش به خطر می افتاده پس من نتیجه گرفتم که آپارات برای تو خطر داره یا حداقل در اون زمانی و مکانی که تلاش می کردی برات مشکل ساز بوده.حالا می خوام یک آزمایش انجام بدم و قبل از اون باید به سوالاتی ازت می پرسم با دقت پاسخ بدی.باشه؟
-حتما
-اول می خوام بدونم که چه مقصدی رو برای انتقال در نظر داشتی؟
-محیطی که حدود ده متر از جایی که ایستاده بودم دور تر بود.
-آیا خارج از محدوده ی حفاظتی ای بود که مادرت ایجاد کرده بود؟
-نمی دونم.
دروغ گفتم.اون جا درون محدوده ی حفاظت شده بود اما می خواستم هامان کارش رو بکنه تا شاید من از دست این حفاظ راحت بشم.
-خب من حدس می زنم که خارج از محدوده بوده و در اون اطراف کسی بوده که نباید تو رو می دیده و به همین خاطر نتونستی منتقل بشی و برای اثبات فرضیم باید کاری کنی.
-چه کاری؟
-سعی کن که پیش مادرت ظاهر بشی.

[/HIDE-THANKS]
 

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
با تشکراتون حمایتم کنید و رمانم رو به بقیه هم معرفی کند.اگر کردید ممنونم اگر هم نکردید بازهم ممنونم.
[HIDE-THANKS]
پست هفتم:
با این حرف هامان حواسم رو جمع کردم و روی محدوده ی کنار مادرم تمرکز کردم.دوباره همون حس به جریان افتادن انرژی و....
اما ناگهان انرژی دوباره به همون سد برخورد کرد و من نتونستم منتقل بشم.اما ان دفعه حسی همراهم شد.انگار نیرویی فراتر از هرکس حتی هامان در این نزدیکی بود،اما این احساس اونقدر سریع و گذرا بود که اون رو نادیده گرفتم.وقتی به هامان گفتم که نمی تونم با رویی نه چندان آرام گفت:
-پس مجبوریم بریم سراغ راه حل دوم.
و بعد رو به مادرم کرد و ادامه داد:
-سوزان لطفا اون معجونو بیار.
وقتی مادرم ظرف رو جلو آورد متوجه شدم که داخل اون ظرف مایعی به رنگ بنفش با رگه های سیاه وجود دارهکه هر لحظه داخلش جرقه هایی ایجاد می شه.مادرم اون مایع رو جلوی صورتم گرفت وگفت:
-این معجون رو بخور.
معجونو از دست مادرم گرفتم و با نگاه پرسشگرانه به سمت هامان برگشتم و اون هم که متوجه نگاهم شده بود گفت:
-این باعث می شه محافظ درون ذهنت ضعیف بشه.یعنی در اصل کاری می کنه تا قدرت اون محافظ معطوف نابوی اثرات معجون بشه و در اون وقت من طلسمی رو روی خطوط انرژِی مربوط به انتقال مکانیت اجرا می کنم تا بتونه جلوی ایجاد هر جادویی رو بگیره. حالا آماده ای؟
-بله،آمادم
بعد از این حرفم معجون رو سر کشیدم و حس کردم هر لحظه ممکنه از شدت انرژی داخل بدنم منفجر بشم.انگار تمام انرژی موجود در دنیا رو جمع کرده و به شکل تیری به من بزنند.هامان با لحنی مضطرب گفت:
-سعی کن جلوی وارد شدن انرژی رو به خطوط انرژیت بگیری.
سعی کردم کاری رو که هامان گفته بود انجام بدم و موفق هم شدم اما جلو گیری از ورود انرؤی با اون حالی که داشتم برام به سخت ترین کار ممکن تبدیل شده بود.متوجه هامان شدم که داره باصدایی تقریبا بلند ورد ها و طلسم هایی رو می گـه که ازشون سر در نمی آوردم.هرچه قدر که هامان در طلسم خوندن جلو می رفت چشم های من سنگین تر می شدند،تا اونجایی که دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد و بیهوش شدم.
***
وقتی بیدار شدم هنوز روی همون تخته سنگ بودم،اما کسی در اطرافم نبود و هوا داشت کم کم تاریک می شد.خواستم از جام پاشم که متوجه شدم بدنم به اون تخته سنگ چسبیده.هرچه قدر بیشتر تقلا می کردم انگار نیرویی که منو سرجام نگه داشته بود بیشتر می شد تا اونجایی که فشار وارد شده به من باعث شد نتونم راحت نفس بکشم و نفس کشیدن برایم به کاری زجرآور تبدیل شده بود.با تمام وجودم فریاد زدم:
-مادر،مادر!
متوجه شدم کسی صدام را نمی شنوه.ترسیدم،چون صدای عجیبی از نزدیکیم شنیده می شد.مطمئن بودم که اون صدا متعلق به حیوونی معمولی نبود.هزاران فکر به سرم حجوم آورد که نکنه اون حیوون آسیبی به مادرم رسونده باشد و حالا بوی انسانی دیگه به مشامش رسیده باشد و به سمت من درحال حرکت باشه.ناگهان چیزی را به یاد آوردم،به یاد آوردم که هامان همراه مادرم هست و کمتر کسی می تونه با وجود اون به مادرم آسیبی برسونه اما اگر جادوگر سیمون و یارانش مارو پیدا کرده بودند دیگه حتی با وجود هامان هم شانسی نداشیم چون اونا تعدادشون بیشتر از ماست.
دوباره اون غرش را شنیدم اما ایندفعه از فاصله ی دویست متری.به خودم لرزیدم،سعی کردم طلسم هایی که برای ناپدید شدن هست به یاد بیاورم اما چیزی به ذهنم نیومد که ناگهان صدایی گیرا در ذهنم گفت:
-نیهادوس
از شندین اون صدا اون قدر شکه شدم که فراموش کردم موجودی در حال حرکت به سمت من هست.در ذهنم گفتم:
-تو کی هستی
صدا پاسخ داد:
-فعلا این چیزها مهم نیست.طلسمی رو که گفتم رو اجرا کن.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

MAHRAD.n.a

همراه انجمن
عضو انجمن
10/9/18
69
3,169
396
تو انجمن
[HIDE-THANKS]
پست هشتم:
-چرا باید این کارو انجام بدم؟
صدای ذهنی:
-نکنه یادت رفته می خواستی خودت رو از دست موجودی که داره به این سمت میاد پنهان کنی؟
یادم اومد که تا چند لحظه ی دیگه اون مجود به سمت من میاد پس به سرعت در ذهنم گفتم:
-نیهادوس
ناگهام احساس کردم که در پارچه ای ابریشمی پیچیده شدم.این حس به همون سرعت که ظاهر شد از بین رفت.
-زود باش طلسم اینساموس رو هم اجرا کنی تا اون نتونه بوی تنت رو تشخیص بده.
اون کاری که اون صدا گفته بود رو انجام دادم.با خودم فکر کردم که چرا اینقدر زود به این صدا اعتماد کرده بودم.اما حالا دیگه وقت پشیمونی نبود چون بوته هایی که در فاصله ی بیست متری من قرار داشت تکون شدیدی خورد و از پشت اون اسبی سیاه رنگ با چشمانی با مردمک زرد بیرون اومد.چیز عجیبی که درمورد اون اسب وجود داشت این بود که اون اسب یک تک شاخ بود و به جای سفیدی درون چماش رنگ سیاه وجود داشت که من رو خیلی می ترسوند.من فکر می کردم که توی بعد ما دیگه اسب تک شاخی وجود نداره اما حالا اون اسب روبه روم ایستاده بود و داشت به من نزدیک می شد.به تخته سنگ که رسید از چشم هاش نوری زرد با رگه های سیاه بیرون اومد که ازداخل بدن من گذشت و شروع به چرخیدن به دور سنگ کرد.پس از دو دقیقه که برای من به اندازه ی دو ساعت گذشت اسب ازمن دور شد و جایی ثابت ایستاد.در همون لحظه مردی که چشمهاش همرنگ اسب بود و فقط به جای سیاهی سفیدی درون چشمانش بود به سمت اسب حرکت کرد.اون مرد لباس بلندی پوشیده بود که علامتی عجیب روی اون بود. اون دستش رو روی سر اسب گذاشت و ناگهان غیب شدند.متوجه شدم که حالا می تونم حرکت کنم.ازجام بلند شدم و به اطراف نگاهی انداختم اما اثری از هامان و مادرم نبود.به سمت غار راهم رو کج کردم تا داخل اونجا رو هم نگاهی بندازم.وقتی به ته غار رسیدم مادرم و هامان رو دیدم که مثل نوزادی که در خود می پیچد اون ها هم به دور خود می پیچند و در محاصره ی حصاری زرد رنگ قرار گرفته اند. حصاری جادویی که اجرای اون کار هرکسی نبود.خواستم به سمت اون ها بروم که صدا درون ذهنم گفت:
-به اون ها نزدیک نشو اون ها کسانی هستن که می خواستن جون تو رو به خطر بندازند.من اون ها رو زندانی کردم و به غازر انتقال دادم تا اون موجود نابودشون نکنه.
-نه اونها مادرم و دوست پدر بزرگم هستن.
-مهم نیست که اون ها چه کسیانی هستند و چه نسبتی با تو دارند.تو نباید بهشون اعتماد کنی.اونها قصد داشتند جون تو رو به خطر بندازند که من جلوی اون ها رو گرفتم.
-لطفا آزادشون کن
-اما عواقبش بت خودته و من این دفعه دیگه بهت کمک نمی کنم.
-باشه
بعد از این حرفم حصار به آرومی کمرنگ شد و از هم پاشید.سپس مادرم و هامان که خودشون رو رها شده دیدند برای لحظه ای چشمانشون را بستند و سپس به سختی ازجاشون بلند شدند و مادرم به سمت من اومد و من رو در آغوشش گرفت و بـ..وسـ..ـه ای بر سرم زد و از من پرسید:
اتفاقی که برات نیفتاده؟
-نه من خوبم.چه اتفاقی برای شما افتاده؟
هامان در جوابم گفت:
-وقتی که داشتم طلسم رو اجرا می کردم محافظ ذهنیت متوجه این کار من شد و من و مادرت رو به عنوان اشخاصی شناسایی کرد که قصد آسیب زدن به تو رو دارند.بعد ناگهان دست تو بالا اومد و از سر انگشتانت طلسمی زرد رنگ بیرون اومد که باعث شد ما بیهوش بشیم و وقتی به هوش اومدیم متوجه شدیم که گیر افتادیم و تو داری مارو صدا می زدی و بعد هم که دیگه صدایی از تو بلند نشد و ما فکر کردیم اتفاقی برات افتاده اما نمی تونستیم حرکت کنیم.
می خواستم بپرسم که آیا شما صدای اون حیوان را شنیدید که صدای ذهنی گفت:
-درمورد این قضیه به اون ها چیزی نگو.
و من دوباره بدون هیچ شناختی درباره ی اون صدا به مادرم و هامان در باره ی اتفاقی که اون بیرون افتاد چیزی نگفتم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: