در حال تایپ رمان خفته در کالبد ها | fateme078 کاربر انجمن نگاه دانلود

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
به نام خالقِ شگفتی‌ها

نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: خفته در کالبد ها
نویسنده: fateme078 کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: ترسناک، معمایی
ناظر: P_Jahangiri_R

خلاصه:
پس
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ز اقامت خانواده ی حمیدی در عمارتِ قدیمی نزدیکی لواسانات، پدر خانواده متوجه تغییر حالت دخترش می‌شود. دختر هجده ساله خانواده به بیماری ناشناخته ای مبتلا می‌شود طوری که هر بار خودش را جای افرادی قرار می‌دهد که در گذشته در این خانه زندگی می‌کردند!
 

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
10/1/16
1,699
45,970
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران

مقدمه:
خانه ای در میان مه، در تابستان ها سرد و در زمستان ها پوشیده شده از برف؛ گویی تمام سال قبرستانی از انسان را در خود جای داده است و خاک با هر حرکتی می‌بلعد زندگان را برای پادشاهی مردگان... و چه بر سر گندمی می‌آید که باید از این خاک رهایی یابد!
فصل اول
باران شروع به باریدن می‌کند، پدر آخرین کارتن را در صندوق عقب اتومبیل مان جا می‌دهد. همزمان با وانت بار باید راه بیافتیم‌. هوا رو به تاریکی ست، با درب و پنجره های آپارتمان نو ساز ِمان خداحافظی می‌کنم. برای آخرین بار طبقه پنجمش را از نظر می‌گذرانم که رو به اتاق سابق من باز می‌شد.
- گندم سوار شو دیگه.
سوار ماشین می‌شوم. گیتا خندان ضربه های مداومی به شانه ام می‌زند و هر بار لبخند یخ بسته ای تحویلش می‌دهم. دلم هیچ جوره راضی به دل کندن از خانه سابق مان نیست.
پدر دوباره و برای هزارمین بار از زیبایی های خانه جدید می‌گوید و من باز به گوشم نمی‌رود.
گیتا با ذوق و شوق می‌گوید:
- بابایی... بابا، میگم حیاطش خیلی بزرگه نه؟ میخوام با گندم و تو وسطی بازی کنیم.... اوم مامانم ‌اگه غر نزنه بازیش میدیم‌.
مادر دوباره ابرو هایش را در هم گره می‌زند و به سمت گیتا برمی‌گردد.
- بذار برسیم، من می‌دونم و حضرت عالی! که من غر می‌زنم، آره؟
پدر با خنده می‌گوید:
- نه خانوم بچه شوخی کرد. حالا خانوم خوشگله بابا بیاد یه بـ*ـوس به باباش بده‌.
گیتا خودش را جلو می‌کشد و صورت پدر را می‌بوسد.
بی‌حوصله شیشه ی ماشین را پایین می‌کشم و بارانِ اواخر پاییز را نفس می‌کشم.
طولی نمی‌کشد که به کوچه مورد نظر می‌رسیم. کوچه بزرگی که تنها یک خانه انتهایش بود، خانه که چه عرض ‌کنم عمارت!
رو به روی درب بزرگ قرمز رنگ که نرده های بلندی بالایش کشیده شده بود، متوقف می‌شویم. وانت هم پشت سرمان می‌ایستد. پدر چند بار بوق می‌زند و آخر مردی مسن و کوتاه قد در را می‌گشاید.
داخل حیاط می‌شویم‌. انگار که قبلا باغ بوده و حالا تمام درخت ها و سبزی هایش خشکیده اند و به بیابان مبدل شده.
و در انتهای این همه خشکی خانه ایست در میان مه!
از ماشین پیاده می‌شویم. پدر به آن مرد قد کوتاه چیزی می‌گوید و او به کمک کارگر و راننده می‌شتابد‌.
گیتا بلند می‌گوید:
- وای گندم، چقدر پله! چقد بزرگه این جا... یهو هم دیگر رو گم نکنیم!
پدر اندام ظریف گیتا را در آغـ*ـوش می‌کشد و سپس کولش می‌کند و از پله های باریک بالا می‌روند و در میان مه گم می‌شوند!
مرد قد کوتاه در حالی که چند کارتن را بلند کرده از کنارم رد می‌شود و آهسته می‌گوید:
- اینجا قبلا با آدماش سوخته دوباره بازسازیش کردن!
گنگ نگاهش می‌کنم و زل می‌زنم به طبقه میانی، از پشت پنجره پرده تکانی می‌خورد و سایه ای رخ نشان می‌دهد! چشم هایم گرد می‌شوند که پنجره باز می‌شود و پدر و گیتا دست تکان می‌دهند!
مادر رو به کارگر ها می‌گوید که اسباب را داخل بیاورند. خودش هم بالا می‌رود.
دوباره تشر می‌زند:
- گندم بیا بالا...
پله ها را دو تا یکی طی می‌کنم، میان دو یا سومین پله باقی مانده سلفی از خودم می‌گیرم و می‌خواهم در اینستا بگذارم و بگویم من و خانه جدیدمان که متوجه موقعیت کور بودن خانه می‌شوم. آنتن نمی‌دهد!
در با صدای قرچ قرچی باز می‌شود. داخل می‌روم و در را تا آخر باز می‌کنم تا اسباب را بیاورند.
 
آخرین ویرایش:

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
[HIDE-THANKS]دقیقا رو به‌روی در، پله‌های بلند طلایی قرار گرفته بود که همانند مار به طبقه بالا پیچیده بودند. لوستر بلند و بزرگی از بالا آویزان شده بود که رنگ طلایی و نقره‌ای‌اش تنها حسی که به آدم القا می‌کرد "شکوه" بود! شکوهی که اگر اغراق نکرده باشم، حداقل چندثانیه ادم خیره‌اش می‌شد.
سرم را بالا می‌گیرم و به عظمت خانه چشم می‌دوزم‌. سمت چپم دیوار است و سمت راست بعد از راه‌روی باریکی به همکف می‌رسد. راهم را کج می‌کنم و سمت راست می‌روم. فضایی بزرگ با مبل هایی که رویشان را با روکش‌های سفید پوشانده بودند. روی سرامیک آجری رنگ با کفش راه می‌روم. خاک، روی اسباب خانه از جمله تلویزیون بیست و چهار اینچی و میز تلویزیونش نشسته و کمی از شکوه و جلال خانه می‌کاست.
با چشم دنبال کلید برق می‌گردم.
- کلید برق اینجا، همون بغلتونه خانوم!
برمی‌گردم و لبخندی به نشانه قدردانی به مرد می‌زنم‌ و کلید کنارم را پایین می‌کشم.
- ببخشید قبلیا چرا اسباب رو نبردن؟
موهای کم پشت سفیدش که تا پایین شانه‌اش می‌رسید را با کش پشت سرش می‌بندد. نمی‌دانم چرا اما... میل عجیبی داشتم که سرش را بالا نیاورد. زیرا که سرش آنقدر پایین بود که چانه‌اش به قفسه سـ*ـینه‌اش چسبیده بود.
- خانوم قضیه‌اش مفصله! این بنده‌خدا ها اصلا وقت نکردن چیزی با خودشون ببرن!
گیج به اطرافم نگاه می‌کنم. از آنجا که اهل زیاد سوال پرسیدن نبودم، دیگر ادامه نمی‌دهم.
- آها! ببخشید بابایی اینا بالان؟
سرش را تکان می‌دهد. چند تار سفید موهایش در پیشانی‌اش می‌افتاد. چشم‌های قهوه‌ای ریزش را در تمام اندامم به چرخ در‌می‌آورد. از نگاهش می‌ترسم!
لبخند مسخره‌ای می‌زنم و تند سمت پله ها می‌روم.
- مراقب باشید خانم جوان!
با صدایی لرزان می‌گویم:
- مراقبم!
بعد از طی کردن پله ها به دو راهی بین دو طرف طبقه دوم برمی‌خورم. با دیدن مادر لبخند روی لبم می‌نشیند و سمتش می‌روم. پرده های‌سرخ را کنار کشیده و از پنجره های بزرگ مربع شکل بیرون را نگاه می‌کند. گویی در شکوه و جلال این مکان غرق شده بود.
به مادر نگاهم را می‌دوزم و دستانم را در آغـ*ـوش می‌کشم. سرمایی در اینجا بود که حس می‌کردم فقط این من هستم که حسش می‌کنم!
- مامان... اینجا یجوریه!
نگاهش را به من می‌دوزد.
- چطوریه؟!
می‌خواهم چیزی بگویم که یکی از کارگر ها با یخچال بالا می‌آید.
- خانوم آشپزخونه کجاست؟
مادر با دامن بلندش به آن طرف پله‌ها می‌دود.
- آقا بیاید این‌طرف.
به تبعیت از مادر و نگاهش به پایین، من هم به پایین پنجره خیره می‌شوم‌. همان مرد مسن که انگار سرایدار اینجاست از حیاط به من خیره شد‌.
آب دهانم را قورت می‌دهم و پرده را به تندی می‌کشم و اطرافم را می‌پایم. این طبقه هم‌سرامیک آجری دارد، اما از اسبابی که جا گذاشته شده باشد؛ خالی‌ست! به دیوار های سفید و گچی خیره می‌مانم.
صدای گیتا و پدر را می‌شنوم که از طبقه بالایی می‌آیند. آن طبقه با کم تر از چهار پله به طبقه دوم و سمت آشپزخانه وصل شده!
گیتا سمتم می‌دود و دسته‌ای از موهای پر کلاغی مواجش در آسمان می‌رقصد.
-گندم اون بالا اتاق توئه‌ها! کنارشم اتاق من! وای اتاق مامان و بابا هم همون پایینه! ولی هنوز وقت نشده ببینیمش! تازه دو تا اتاقم خالی می‌مونه...‌
پدر با دیدن ذوق گیتا لبخندی روی لب می‌نشاند.
- گندم حواست به گیتا باشه بعد که اینا رفتن بیا باید خونه رو مرتب کنیم و وسایل رو بچینیم.
سری تکان می‌دهم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
[HIDE-THANKS]پس از رفتن کارگر ها و انتقال تمام وسایل به سالن طبقه دوم، به طبقه بالا می‌روم. دو اتاق رو به روی هم قرار گرفته بودند که طبق گفته گیتا یکی برای من بود و دیگری برای خودش.
داخل اتاق بزرگ تر که برقش همچنان روشن بود، می‌شوم. هیچ پنجره‌ای نداشت و نور آفتاب داخلش راه نمی‌یافت و فضایش با آن دیوارهای خاکستری تیره دلگیر بود.
آینه قدی بزرگی روی دیوار زده شده بود. جلو تر می‌روم و می‌خواهم خودم را به آینه برسانم که صدای باز شدن درچوبی حمام داخل اتاق، سر جا متوقفم می‌کند. سرم را سمت حمام کج می‌کنم. آب دهانم را قورت می‌دهم و نوک انگشتانم را به لبه دستگیره در نزدیک می‌کنم. نفسم به شماره می‌افتد.
-کسی این‌جاست؟
در حمام را با ضربه محکم کف پایم باز می‌کنم. با دیدن موشی که نگاهش به من است و داخل وان در حال حرکت، عقب گرد می‌کنم. چند بار پشت هم نفسم را به بیرون فوت می‌کنم. برق اتاق نیم سوز می‌شود. در حمام را باز می‌گذارم و از اتاق بیرون می‌دوم. پله ها را بدون توقف طی می‌کنم و نزدیک پدر که کارتنی را روی کابینت ام دی اف نسکافه‌ای رنگ آشپزخانه قرار می‌داد پا تند می‌کنم. با لکنت می‌گویم:
-بابا موش! به خ... خدا موش دیدم بالا تو حموم بود!
ابروهای پر پشتش را در هم گره می‌زند و رگ دست‌هایش را به سمت پایین می‌شکند. با لحن مسخره کننده‌ای ل**ب‌های پهن ماتش را در صورت خربزه مانندش به حرکت درمی‌آورد.
-موش! گندم به جای این حرف‌هایی که از تخیلاتت و فیلمایی که دیدی سرچشمه گرفته؛ بیا کمک کن و هی از زیر کار در نرو. حتی گیتا هم نصفه توئه ولی داره کمک می‌کنه!
می‌دانستم مانند همیشه حرفم را باور نمی‌کند. باید بهش ثابت می‌کردم که این خانه، موش دارد!
دستش را می‌گیرم و با خواهش و تمنا از پله ها بالا می‌برم. برق اتاقم خاموش شده بود، شاید هم سوخته بود! عقب می‌ایستم تا اول او داخل برود. پشت سرش پناه می‌گیرم. با دیدن در بسته حمام چشم‌هایم گرد می‌شوند. پدر دستگیره در حمام را پایین می‌کشد.
-اون برق رو بزن!
کلید برق حمام و کلید برق خود اتاق کنار هم قرار داشتند. هر دو را با هم روشن می‌کنم. هر چند مطمِئن بودم برق را روشن گذاشته بودم و در حمام را باز! با روشن شدن برق اتاق باز هم به خودم و چشمانم شک می‌کنم!
-گندم خانوم! تو اینجا موش می‌بینی؟ دیدی باز سرکارمون گذاشتی!
-بابا به‌خدا خودم دیدمش!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
[HIDE-THANKS]]نگاهم را در وان خالی حمام چرخ‌ می‌دهم و آه از نهادم بلند ‌می‌شود.
با همان کالج‌های سبز رنگم داخل حمام می‌روم و پشت در را هم نگاه می‌کنم. زمانی که از نبودنش مطمئن می‌شوم، ضربه‌ای محکم به پیشانی‌ام می‌زنم.
- بابا بدبخت شدیم! حتما رفته بیرون. شب نیاد تو تختم!
بابا برق‌ها را خاموش می‌کند و بعد از سرکوفتی از اتاق خارج می‌شود. دوباره لامپ اتاق شروع به روشن خاموش شدن می‌کند. چشم‌هایم را محکم‌ روی هم می‌گذارم و بلند می‌گویم:
- موش کثیف هرجایی هستی خودت بیا بیرون! قول می‌دم توی مجازاتت تخفیف قائل شم!
چشم‌هایم را که باز می‌کنم نگاهم دوباره به آینه می‌افتد و موشی که پایین آن لم داده!
جیغ جیغ کنان از اتاق بیرون می‌دوم و هراسان از پله‌ها پایین می‌روم. چند باری نفسم را بیرون می‌دهم که گیتا را همراه با فنجان چای جلوی پله می‌بینم.
- گندم، داشتم برات چایی میاوردم. باید اتاق‌هامون رو تمیز کنیم، مامان گفته تو خودت باید اتاقت رو تمیز کنی ولی مامان به من کمک می‌کنه!
صدای نفس نفس هایم بلند تر از حد معمول است و گیتا زیاد از حد وسط این‌موقعیت دارد صحبت می‌کند!
فنجان‌ را از دستش می‌گیرم.
- بالا نریا! وایسا با بابا و مامان می‌ریم، خب؟!
گیتا لبخند مطمئنی می‌زند.
- مگه من مثل تو ترسوئم؟! ‌جعبه عروسکام رو خودم بردم تو اتاقم، حالا هم می‌رم بچینمشون! تو هم به بابا بگو میز و تختت رو زود تر بیاره بالا که شب زود باید بخوابی خواهر مهربانم!
از مادر بازی های مسخره‌اش که امروز درحال نشان دادنش بود، حرصم می‌گیرد. در دل "برو هر بلایی هم سرت آمد، به درک"ی می‌گویم و خودم‌ را به پدر و مادر که روی مبل‌های سبز رنگ سلطنتی‌‌مان که وسط خانه بی‌نظم قرار گرفته بودند، نشسته بودند، می‌رسانم. فنجان را نزدیک لبم می‌برم.
- بابا میای کمک کنی تخت من و گیتا رو ببریم‌ بالا؟
نگاه خسته‌اش را به من می‌دوزد.
- باشه حالا... تخت گیتا که بالا هست! گندم، تو چایی از کجا آوردی؟ خانوم مگه سماور رو روشن کردی و به من نگفتی؟!
مادرم هم‌ نگاهش را از گوشی بیرون می‌کشد و به فنجان در دست من می‌دوزد.
- وا! نه من هنوز سماور رو از جعبه‌اش هم بیرون نیاوردم!
نگاهم را به فنجان داخل دستم می‌دوزم.
- شما ها هم که مثل من شدید! گیتا برام چایی آورد ها!
نگاهشان را به هم می‌دوزند و پوفی می‌کشند. مادر کش و قوسی به بدنش می‌دهد.
- گیتا کی برای تو چایی آورد گندم؟! اون بچه رو ما تختش رو زود بـرده بودیم بالا! الان هم یک ربعی هست آروم رو تخت خوابه! بچه‌م از خستگی زود خوابش برد!
فنجان چای از دستم روی زمین رها می‌شود. احساس می‌کنم تمام رگ های صورتم بی‌حس شده‌اند و تنها به شیشه‌های روی زمین نگاه می‌کنند.
- می‌شه سر به سرم نذارید؟ من حوصله شوخی ندارم! اگه گیتا نیاورد این فنجون چای رو پس کی برای من آورده؟! منم که بالا بودم.
مادر از جا بلند می‌شود و با عصبانیت به خرده‌شیشه‌ها چشم می‌دوزد.
- گندم! شورش رو درآوردی دیگه‌... تو اون خونه هم هر چی می‌شد یه داستان سرایی می‌کردی! آخرشم گفتی تو خیابون رو به اتاقت آدمایی رو می‌بینی که از ماشین رد می‌شن! دخترم می‌دونم تخیلت خیلی قویه اما نه به حدی که ‌خودت چای بریزی و بگی گیتا ریخته!
ل**ب‌هایم را به آرامی تکان می‌دهم.
- ولی مامان من...‌
دستش را جلوی ل**ب‌هایم قرار می‌دهد.
- آقا میلاد! پاشو تختش رو ببریم بالا تا از بی‌خوابی همه‌مون رو به روح و جن تبدیل نکرده!
برای به کرسی رساندن حرف خودم، بدو خودم را به آشپزخانه می‌رسانم. با دیدن سماور روی گاز و لیوان‌هایی که کنارش پر از چای بودند، چشم‌هایم گرد می‌شوند.

- مامان... مامان! شما مگه‌ نگفتی سماور تو جعبه‌اس، پس این چیه؟! شما حتی برای ما ها هم چای ریختی! فقط، فقط، این‌جا هشت تا لیوانه![/HIDE-THANKS]
 

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
[HIDE-THANKS]نفس نفس هر دو را پشت سرم حس می‌کنم. مادر کنارم متوقف می‌شود و پدر با آرامش داخل آشپزخانه می‌رود و دستش را روی یکی از لیوان‌ها می‌کشد.
- داغه هنوز! گندم برو بالا ببین گیتا خوابه یا نه!
سرم را به طرفین تکان می‌دهم.
- من نمی‌رم بالا! حالا حرفم رو باور می‌کنید؟
صدای پایی از پشت‌سرمان می‌شنویم و هر سه سمت‌ صدا برمی‌گردیم. مادر با دیدن گیتا با تیشرت و شلوارک سفید خال‌خالی نفس راحتی می‌کشد.
- دختر ترسوندیمون!
گیتا چشم‌هایش را می‌مالد.
- چرا گندم داد می‌زد؟ از خواب پروندم!
پدر با یکی از لیوان های چای سمت گیتا می‌رود و جلوی پایش زانو می‌زند.
- بابایی تو می‌دونی کی سماور رو وصل کرده؟
گیتا کش دو طرف‌موهایش را باز می‌کند‌ و به من نگاه می‌کند.
- اون آقای سرایدار چایی می‌خواست شما هم داشتید خونه رو مرتب می‌کردید من بهش گفتم بیاد از آشپزخونه برداره!
چشم‌هایم را در حدقه می‌چرخانم.
- گیتا تو به من چای دادی؟ مگه نه؟ اصلا اون سرایدار کی اومده که مامان و بابا ندیدنش ولی چایی ها داغه هنوز؟
گیتا اخم می‌کند.
- چرا دروغ می‌گی گندم؟ من کی به تو‌ چایی دادم؟ خودت وقتی سرایداره رفت اومدی چایی ریختی! گفتم چرا انقدر زیاد می‌ریزی گفتی واسه بچه‌هام می‌ریزم و الکی خندیدی! تو خیلی دروغ‌گویی!
نگاه عصبی پدر و مادر را روی خودم حس می‌کنم.
- حرف این فنچ رو باور می‌کنید؛ حرف من رو نه! واقعا که! تختم رو بیارید بالا اصلا می‌خوام بخوابم!
پدر سری به نشانه تاسف تکان می‌دهد. با کمک مادر و من که وسطش را گرفته بودم تخت را سمت اتاق می‌بریم. تمام اتاق را زیر نظر می‌گیرم و آب دهانم را پشت هم قورت می‌دهم. تخت را جلوی آینه می‌گذارند. میز و صندلی بنفشم را هم بالا می‌آورند و رو‌به روی درب حمام قرار می‌دهند. فرش یاسی رنگ شش متری را هم وسط اتاق پهن می‌کنند. مادر غر غر کنان می‌گوید:
- امر دیگه نبود خانوم؟ بریم به کارای اصلی برسیم؟ مثلا دختر بزرگ کردم که بشه عصای دستم! دست به سیاه سفید نمی‌زنه!
روی پیشانی‌ام چین می‌اندازم و با نگاه خیره‌ام بدرقه‌شان می‌کنم.
برق اتاق که حالا درست کار می‌کرد را خاموش می‌کنم و در را می‌بندم. خودم را در تاریکی روی تخت می‌کشانم. به طرف آینه قدی روی دیوار می‌خوابم و سرم را لای بالشت فرو می‌کنم. به خودم در آینه خیره نگاه می‌کنم. چیز غیر معمولی نمی‌بینم و گوشیم را در می‌آورم. آنتن را که خالی می‌بینم ضربه‌ای به پیشانی‌ام می‌زنم. از ناچاری پیام های کانال ها را می‌خوانم و آخر به عکس ها سر می‌زنم و روی آخرین عکس کلیک می‌کنم. فکر می‌کردم از خودم سلفی گرفته‌ام اما هیچ تصویری از من داخلش نبود و تنها حیاط را گرفته بود. روی تصویر زوم می‌کنم و با دیدن دخترکی که کنار در ایستاده بود و به دوربین نگاه می‌کرد، تمام اعضای بدنم سرد و یخ زده می‌شوند.


[/HIDE-THANKS]
 

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
دیگه بیشتر از این نوشتن جایز نبود... انقدر دوست دارم از این خونه ها داشته باشم که شب‌ها پر موجودات عجیب باشه، از ترس سکته کنم!
نظری ندارید؟


[HIDE-THANKS]بدنم به لرزش می‌افتد. روی تخت نیم خیز می‌شوم. نگاه دختر را می‌توانستم با تمام وجود روی خودم حس کنم. پتوی نازک را دورم می‌کشم و با نور گوشی از اتاق بیرون می‌روم و در اتاق را پشت سرم می‌بندم. با لرز عجیبی در بدنم داخل راه‌رو حرکت می‌کنم. در اتاق گیتا را باز می‌کنم. با نور گوشی مسیر تختش را پیدا می‌کنم.
کنارش روی تخت دراز می‌کشم‌. احساس می‌کنم از بیرون صدای جیغ می‌آید. چشم‌های گرد شده‌ام را با مردمک هایی بی‌تحرک به پنجره مربع شکل و بزرگ و بدون پرده بالای سر گیتا که سایه‌ای بیرونش افتاده بود می‌دوزم. دستان سردم را زیر پتو به دست های گیتا آویز می‌کنم. دست‌هایش به کوچکی نرمی سابق نبود!
- گیتا پاشو... پاشو گیتا!
پتو را از سرش پایین می‌کشم. نور گوشی را رویش می‌اندازم. با دهانی باز از تخت پایین می‌جهم و به زن مسنی که با چشمانی باز و از حدقه درآمده روی تخت خوابیده بود، نگاه می‌کنم. می‌خواهم جیغ بزنم که صدای گیتا را پشت سرم می‌شنوم.
- گندم! اینجا چی کار می‌کنی... برو بخواب تو اتاقت. من دستشویی بودم.
آخرین نگاه را به زنی که انگار مرده بود می‌اندازم و سمت در برمی‌گردم. گیتا با همان لباس ها و موهایی ژولیده که دورش بود، کامل داخل اتاق می‌آید.
- گندم! چرا این‌طوری نگاه می‌کنی... می‌خوای امشب پیش من بخوابی؟
به سختی نفسم را بیرون می‌دهم و با انگشت اشاره‌ام تخت را نشان می‌دهم. گیتا از کنارم رد می‌شود و روی تخت دراز می‌کشد. مغزم با دیدن تخت خالی و بدون آن زن قفل می‌کند.
- اِ پتو تو هم که آوردی اینجا رو تخت! بیا عیبی نداره امشب اینجا بخواب!
دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم، سرد است. قطره اشکی تا لبم کشیده می‌شود.
- گندم چیزی شده؟
سیلی‌ای به گوش خودم می‌زنم و پتویم را از گیتا می‌گیرم.
- چیزی نیست!‌ خوب بخوابی...
از اتاق خارج می‌شوم و در را پشت سرم می‌بندم. نور داخل دستم روی زمین سایه‌ می‌اندازد. به سایه‌های در حال حرکت نگاه می‌کنم. دستان سِر و یخ‌زده ام را که به دست های آن زن خورده بود جلوی چشمانم می‌گیرم. جای انگشتان او رویش نشسته بود! بدون آن‌که نگاهی به در بسته اتاق خودم بیاندازم از پله ها پایین می‌روم. تنها چراغ آشپزخانه روشن بود‌.
[/HIDE-THANKS]
 

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
[HIDE-THANKS]جلو می‌روم. آن‌قدر جلو که سایه‌ام گوشه آشپزخانه هویدا می‌شود. صدای بلند نفس کشیدنم کنار گوشم ولوله به پا می‌کند. چند باری سرفه می‌کنم‌. احساس می‌کنم در پایین باز می‌شود و باد خنک داخل خانه می‌پیچد. پتو را بیشتر به خودم می‌فشارم. خودم را به پله‌های مارپیچ می‌رسانم و نور گوشی را روی پله‌ها می‌اندازم‌. آهسته رویشان قدم برمی‌دارم. در ورودی همان‌طور که حدس می‌زدم نیمه باز است. صدایی در گوشم قبل از رسیدن به در، متوقفم می‌کند. اصلا برای چه پایین آمدم؟ چه دلیلی داشت خودم را از آن تونل وحشت کوچکِ اتاق به این تونل وحشت بزرگ تر بکشانم؟ اصلا بعدش شه؟ کسی که حرف مرا باور نمی‌کند. آخر دیوانه‌ای خطابم می‌کنند. می‌خواهم برگردم که در کامل باز می‌شود و سایه ای جلویش می‌افتد. نفسم در سـ*ـینه حبس می‌شود. چشم‌هایم در حدقه به چرخش درمی‌آیند و روی سایه‌ای که مشخص نبود از آن کیست خیره می‌مانند‌. می‌توانستم تجسم کنم بلند قد است و اندامی تو پر دارد و موهایی کوتاه و رو به هوا! انگار او هم از دیدن من تعجب کرده. نور گوشیم را بالا می‌برم و روی صورتش می‌اندازم.
هر دو با هم دیوانه‌وار فریاد می‌زنیم!
برق ها روشن می‌شوند. با دیدن پدر که رو‌به رویم ایستاده نفس راحتی می‌کشم.
مادر با موهایی بهم ریخته و چشم‌هایی چپ از کنار کلید برق، نگاهمان می‌کند.
- خدا شفاتون نمی‌ده که! پدر و دختر هم رو می‌بینند و جیغ می‌کشن!
پدر گوشیش را بالا می‌گیرد و برای مادر ابرو بالا می‌دهد.
- اِ مینا خوابت بـرده بود؟ رفته بودم ببینم بیرون آنتن می‌ده یا نه که نداد! نمی‌فهمم این همه تبلیغ می‌کنند ما تو غار هم آنتن می‌دیم چرا اینجا جواب نمی‌ده! قبل اینکه راه بیافتیم یه استوری برای دانشجو ها گذاشتم الان دیدم نرفته! فردا هم هشت صبح کلاس دارم.
نور گوشیم را خاموش می‌کنم. ابروهایم را در هم می‌کشم.
- واقعا که بابا! مامان خانوم تحویل بگیر الانم به فکر دانشگاست‌. بابا یه سال رفتی درس بدی تو یه دانشگاه هنر و معماری، پدر ما رو درآوردی! حالا هم که می‌خوای تنهامون بذاری! خوبه مامان هم تو این موقعیت فردا بره سرکار؟
با فهمیدن این‌‌که هر دو صبح تا شب بیرون خانه‌اند و تنها من و گیتا داخل خانه‌ایم ضربه‌ای به پیشانی‌ام می‌زنم.
- از همین حالا گفته باشم من تو این خونه نمی‌مونم. اگه بمونم یا دیوانه می‌شم یا شما ها رو دیوونه می‌کنم. "سی سال تو این خونه زحمت نکشیدم که حالا رهام کنید برید!"
جمله‌ آخرم را نمی‌دانم از کجا درآمد! حتی نفهمیدم چگونه از دهانم خارج شد!
مادر و پدر هر دو با چشم‌هایی گرد براندازم می‌کردند. مادر در حالی‌که دستش را داخل موهای کوتاه هم‌رنگ ماکارانی‌اش به‌ چرخش در‌آورده، با لحن متعادلی می‌گوید:
- گندم! کم خوابی روی مغزت هم اثر گذاشته. برو بخواب عزیزم. من و پدرت هم می‌خوایم استراحت کنیم. آقا میلاد فردا ما کلی کار داریم شما هم مثل من مرخصی می‌گرفتی بد نمی‌شد ها!
[/HIDE-THANKS]
 

FATEME078

کاربر ویژه
عضو انجمن
8/8/16
1,320
29,522
816
20
تهران
ببخشید بابت تاخیر... منتظر نظراتتون هستم و لطفا پستای این رمان رو شب‌ها بخونید:D

[HIDE-THANKS]پدر دستی به موهای کوتاهش می‌کشد. به پله‌هایی که باید به سمت بالا طی کنم نگاه کوتاهی می‌اندازم. کاش می‌شد مانند کودکی بروم و وسطشان بخوابم!
شب بخیری می‌گویم و از پله ها بالا می‌آورم. روی پله بالایی کمین می‌کنم. به محض رفتنشان به اتاق خواب، با دو از پله ها پایین می‌روم و داخل حیاط می‌شوم. همچنان باران می‌بارید. کلاه پیراهنم را روی سرم می‌کشم، طوری که موهایم از اطراف بیرون می‌زند.
داخل حیاط به دنبال سرایدار می‌گردم.
- خانم جوان!
به سرعت عقب گرد می‌کنم. موها و بارانی‌اش خیس شده بودند. در تاریکی و با رعد و برق‌هایی که هر از چندگاهی زده می‌شد نگاهش می‌کنم.
- سلام!
- بیاید بریم داخل کلبه من، اینجا سرما می‌خورید!
از رفتن سمت کلبه‌ چوبی‌ای که گوشه حیاط برای خودش ساخته بود امتناع می‌کنم.
- همین‌جا راحتم. کارِتون دارم! کار واجب! من یه زن رو تو اتاق خواهرم دیدم. پدر و مادرم حرفم رو باور نمی‌کنند. شما می‌دونید حتما! بگید کسی اینجا زندگی می‌کنه؟!
ابروهایش را درهم می‌کشد. نور کلبه‌اش که درش را نیمه باز گذاشته بود تنها منبع روشنایی حیاط بود.
- چه دل و جرات دارید خانم! چطور می‌تونید به اونا فکر کنید؟ شجاعت شما رو تحسین می‌کنم. حتی پدرتون هم با ترس تو تاریکی وارد حیاط شده بود! اون‌وقت ‌شمایی که یک خانوم جوان هستید با وجود اینکه اون‌ها رو دیدید، اومدید پیش من! شما شجاع ترین ساکن این‌ خونه هستید.
چند باری آب دهانم را قورت می‌دهم‌. از تعریف‌هایش سرم را بالا می‌گیرم و لبخند می‌زنم.
- حق باشماست‌ بهتره بریم کلبه‌تون صحبت کنیم!
لبخندی با دندان‌های نصفه نیمه و زرد رنگش می‌زند. پشت سرش راه می‌افتم. انگشتانم را مشت می‌کنم و چند باری بسم‌الله می‌گویم!
- بفرمایید داخل!
کلبه‌چوبی‌اش تنها یک راحتی زرشکی داشت و یک تلویزیون قدیمی رو به رویش. یک در هم داخلش ساخته شده بود که احتمالا در دستشویی و حمام حساب می‌شد. شومینه‌ای هم پشت راحتی قرار داشت. داخل می‌روم.‌
- بنشینید.
- من اینجا بشینم، شما کجا می‌شینید؟!
لبخندی به پهنای صورت می‌زند و صندلی چوبی‌ای از کنار شومینه برمی‌دارد و رو به روی راحتی می‌گذارد.
- خب چی رو می‌خواستید بدونید؟
دستان بهم گره زده‌ام را باز می‌کنم و سرم را از فرش شش متری دست‌بافت قرمزش بالا می‌آورم.
- من! من یک عکسی اینجا گرفته بودم بعد، بعد... دیدم که اون پشت اون عکس یه دختری ایستاده! اصلا بذارید نشونتون بدم.
سمت گالری می‌روم و دنبال آخرین می‌گردم، اما نیست! چند باری پلک می‌زنم.
- یکی پاکش کرده! به‌خدا همین‌جا بود.
لبخند مطمئنی می‌زند! اصلا به آدمی که در این خانه سالم مانده باشد، باید شک کرد!
- این چیز ها پیش میاد خانوم... خانواده‌تون رو نگران نکنید. کسی اینجا به اون‌ها آزار نمی‌رسونه! البته اگه تو‌ کارشون دخالت نکنند مثل شما!
سرم را بالا می‌گیرم و با چشم‌هایی گرد و بدنی یخ زده نگاهش می‌کنم.
- نه! قسم می‌خورم کاری باهاشون نداشتم!
ابرو بالا می‌اندازد و صندلی‌اش را برمی‌گرداند و نوع نشستنش را تغییر می‌دهد.
- مطمئنید؟! شما نزدیک آینه رفتید، یادتون که نرفته؟
سرم گیج می‌رود. توان تکیه دادن به مبل را ندارم.
- ولی شما از کجا می‌دونید؟!
بلند می‌خندد.
- شوخی می‌کنم! چه زود باورید خانوم! تو بگو طاهره؟ مگه من با شوخی نکردم؟
از جا بلند می‌شوم و سمت در می‌روم. پشت سرم را چند باری نگاه می‌کنم، مشخص نبود با که حرف می‌زند!
- شوخی مسخره‌ای بود!
***
به‌محض باز شدن چشم‌هایم، خودم را روی پله ‌های رو‌به‌روی در ورودی می‌بینم. طوری روی پله ها خوابم بـرده بود که کمرم به شدت درد می‌کرد. کش و قوسی به بدنم می‌دهم. دیشب را به‌خاطر می‌آورم که از ترس داخل اتاقم نرفتم و روی پله نشستم. به‌سختی خودم را به نرده می‌چسبانم و از جا بلند می‌شوم.‌
حداقل روزهای خانه ترس نداشت! هوا کاملا روشن بود و پرده‌ها کنار کشیده شده بودند. خودم را لنگ لنگان و درحالی‌که دست به کمر بودم، به طبقه سوم می‌رسانم. در اتاقم را باز می‌کنم و ابتدا تمام اتاق را از نظر می‌گذرانم و سپس داخل می‌روم. در را نیمه‌باز رها می‌کنم. از کیفم شانه را بیرون می‌کشم و جلوی آینه می‌روم. هر طرف آینه که می‌ایستم تصویری از خودم نمی‌بینم‌. چشم‌های گردم را به آینه‌ای که تنها پشت سرم را نشان می‌داد گره می‌زنم. دستم را چند باری جلوی آینه می‌گیرم اما هیچ چیز از من نشان نمی‌داد. خودم را عقب می‌کشم، آنقدر عقب که به دیوار می‌چسبم. چشم‌هایم را می‌بندم و چند باری نفس نفس می‌زنم. به محض باز کردن چشم‌هایم دختری با لباس‌ مشکی بلند را جلوی آینه می‌بینم. از ترس با صدای بلندی جیغ می‌کشم. دختر سمتم برمی‌گردد و با لبخند نگاهم می‌کند.
توان حرکت کردن نداشتم. به دختری که از صورتش خون می‌چکید و تار موهایش با هر شانه‌ای روی زمین می‌ریخت نگاه می‌کنم. کم مانده بود غش کنم. جلوی چشمانم را می‌گیرم. صدایم رفته رفته بلند می‌شود.
- م.... ما... مامان...
در اتاقم باز می‌شود و مادر سراسیمه داخل می‌آید.
- گندم چی شده؟
دست دیگرم را سمت آینه می‌گیرم.
- اونجاست! ببین داره از صورتش خون میاد!
- عزیزم اونجا که کسی نیست! چه آینه قشنگی داری‌ها. کاش اینجا رو برای خودمون برمی‌داشتیم... حیف جلوی پنجره رو بستن!
دستم را به سختی از روی چشمانم برمی‌دارم. به اطراف نگاه می‌کنم. نه مادر هست نه آن دختر! پس با که حرف می‌زدم؟ از روی دیوار سر می‌خورم و روی زمین می‌نشینم. به خودی که حالا جلوی آینه دیده می‌شد خیره می‌شوم؛ به این دختر ترسویی که کم مانده جایش را خیس کند. قلبم تند تند می‌زد، انگار هیچ جا برایم امن نبود. حتی نمی‌توانستم به خانواده‌ام اعتماد کنم. صدای گریه گیتا را می‌شنوم، به سرعت از اتاقم خارج می‌شوم و در اتاق گیتا را باز می‌کنم. با دیدنش که روی تخت با حالت معصومانه‌ای خوابیده، نفس راحتی می‌کشم‌. اما صدای گریه همچنان کنار گوشم می‌آمد.
- گیتا، گیتا خواهری پاشو. دستشویی نداری؟
چشمانش را آرام باز می‌کند و با دیدنم لبخند کوتاهی می‌زند و دوباره چشمانش را می‌بندد.
- نه ندارم... خوابم میاد.
صدایم به‌طور ناخواسته‌ای کلفت می‌شود.
- تو باید پاشی!
چشم‌هایش را باز می‌کند و روی تخت نیم خیز می‌شود.
- چرا صدا تو مردونه کردی؟ انگار یه پیرمرد حرف زد! هی با توئم گندم! اصلا برو درس تو بخون به‌جای عوض کردن صدا! بابا همش می‌گـه این خواهرت هیچی نمیشه‌ها! کنکورتم رد می‌شی یه سال دیگه هم میشینی تو خونه داستان ترسناک می‌خونی و فیلم دانلود می‌کنی! اصلا به قول مامان آدمی که یهو بی‌کار میشه دیوانه می‌شه... یه چی بهت بگم به بابا نمی‌گی؟
سرم را می‌خارانم.
- نه بگو.
- مامان گفت باباتم اون دو سالی که بی‌کار شد دیوانه شده بود!
ریز می‌خندد. چپ چپ نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش گرد می‌شوند و با دهانی باز نگاهم می‌کند.
- گ... گندم اون کیه پشت سرت؟
سریع با ترس و لرز برمی‌گردم که صدای خنده‌اش بلند می‌شود.
- شوخی کردم!
[/HIDE-THANKS]