درحال تایپ رمان نقاب | غزاله.ش كاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Ghazalhe.Sh

كدام شخصيت را مى پسنديد؟

  • سانيا(ملودى)

  • برديا

  • حسام

  • رامين

  • ملورين


Results are only viewable after voting.
نام رمان: نقاب(زمانى كه حقيقت آشكار مى شود)
نويسنده: Ghazalhe.Sh کاربر انجمن نگاه دانلود
تايپيست:^M.A.K.I.A^كاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: جنایی-پليسى، تراژدى، عاشقانه
نام ناظر: P_Jahangiri_R
نثر:ادبى
زاويه ديد:سوم شخص
خلاصه:

Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
ختر داستان اتفاق تلخى را در گذشته تجربه مى كند و همين اتفاق باعث تغيير زندگى اش مى شود؛ با گذشت چندين سال، دخترك تبديل به يكى از خلافكار هاى شهر مى شود! از طرفى فردى از گذشته دخترك مى آيد و راز هاى سر به مهر شده اى را فاش مى كند! ولى فاش شدن اين راز ها پايان داستان نيست!
image.png
با تشكر از طراح عزيز @F@EZEH

لينك تايپك نقد:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
10/1/16
1,698
46,107
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
مقدمه
همه ى ما برای تعامل در جهان بیرون و برای مؤثر بودن تعاملات و روابط اجتماعی مان نیازمند به استفاده از ماسک و یا نقاب هستیم. در صحنۀ نمایش زندگی گاهی هرکدام از ما مجبور هستیم نقش های متفاوت و متنوعی را عهده دار شویم . گاهی شاگرد هستیم و گاهی کارمند. گاهی یک همسر هستیم و گاهی یک دوست…
همه ما نقابى به چهره داريم! بعضى نقابى از جنس خوشى، بعضى از جنس غم و بعضى از جنس بى تفاوتى؛ اما روزى مى رسد كه اين نقاب ها مى افتند؛ آن زمان است كه، چهره واقعى آشكار مى شود.


فصل اول
-رئيس بالاخره اون سگ رو پيدا كرديم!
پوزخندى گوشه لبش شكل گرفت؛ چند ماهى بود متوجه جاسوسى در دستگاهش شده بود. حالا افرادش او را شناسايى كرده بودند! با حفظ ظاهر خونسردش گفت:
-كجاست؟
مرد با اطمينان پاسخش را داد و او بى تفاوت سرى تكان داد؛ در كمى آن طرف تر، شخصى به صندلى بسته شده بود و سر و صورتش به خاطر شكنجه هاى زياد خونى بود و از هوش رفته بود! با ورود مرد، تمام افراد حاضر در اتاقك سر خم كردند؛ مرد با حفظ ظاهر خونسردش روى صندلى مقابل او نشست. به يكى از افرادش اشاره كرد:
-به هوشش بيار!

يكى از افرادش سطل آبى را روى مردك مفلوك خالى كرد؛ مردك ناله اى كرد و به هوش آمد. با ديدن تصوير تار مقابلش پوزخندى زد و ناليد:
-بالاخره متوجه شدى سامان خان؟ حالا كه منو گرفتى بچه ام رو آزاد كن!
سامان خان پوزخندى زد:
-تند نرو؛ به زودى به بچه ات مي رسى ولى نه اين دنيا!

خنده اى سر داد؛ سپس اسلحه ى كمرى اش را روى سر مرد گذاشت و غريد:
-از ما چه اطلاعاتى پيدا كردى آشـ*ـغال!
صورت سامان خان برافروخته بود؛ برعكس مردك كه با وجود آسيب زيادى كه ديده بود و دردى كه داشت؛ به هر حال مى دانست چه حرف بزند و چه ساكت باشد؛ در آخر خواهد مرد! با وجود دردى كه داشت؛ با تمام توانش قهقهه سر داد:
-نمى تونى از من حرف بكشى؛ پس نه خودت رو خسته كن و نه من رو!
سامان خان از سرسختى مرد رو به رويش خبر داشت؛ پوزخندى روى لبش شكل گرفت و اسلحه را غلاف كرد. به يكى از زيردستانش اشاره كرد؛ بقچه ى سفيد رنگى را آورد! مرد فرياد كشيد:
-تو خيلى پستى سامـ..
ادامه ى حرفش با مشتى كه حواله ى صورتش شد؛ در سـ*ـينه اش خفه شد؛ ناله اى كرد. بقچه ى سفيد رنگ تكانى خورد و صداى گريه ى نوزاد بلند شد! سامان خان پوزخندى زد:
-كه گفتى حرفى براى گفتن ندارى؛ مطمئنى؟
سپس با خونسردى به مرد نگاه كرد؛ اما مرد تمام حواسش به نوزاد درون بقچه بود. سامان پوزخندى زد:
-لال شدى مرتـ*ـيكه.. زنتم وقتى داشت جون مى داد لال شده بود!

مرد نگاهى به سامان انداخت؛ سپس چشمان ميشى رنگ همسرش مقابل چشمانش آمد. اين مردك او را هم قربانى كرده بود؟ خشمى سر تا سر وجودش را در بر گرفت و ناسزايى حواله سامان كرد؛ اما سامان بي تفاوت سيگارى آتش زد و دودش را بيرون فرستاد! سپس رو به يكى از افرادش گفت:
-بكشش!
صداى فرياد مرد با بلند شدن صداى گريه ى نوزاد همراه شد!
*******

پا روى پا انداخت و كمى از قهوه اش نوشيد؛ طرف معامله هنوز نيامده بود و كم كم داشت بيخيال مى شد! از آدم هاى بدقول خوشش نمى آمد و اين يكى از آن بدقول ها بود؛ بالاخره پيدايش شد! مردى سى و دو سه ساله اى بور با كت و شلوار نفتى رنگ؛ به نظرش با آن گوشواره در گوشش، مثل غلام هاى حلقه به گوش بود! با ديدنش لبخندى زد و به سمتش آمد؛ او اما بى تفاوت بود و واكنش خاصى نشان نمى داد! از نظرش آن مرد، حال بهم زن ترين آدمى بود كه مى شد ديد؛ هرچند كه در كارشان تمام افراد منفور بودند! مرد همچنان لبخند مصنوعيش را بر چهره داشت؛ اما او رغبتى براى زدن حتى لبخندى كوتاه را نداشت. مرد رو به رويش نشست:
-از ديدنت خوشحالم سانيا، فكر مى كردم بزرگتر باشى؛ بهت مى خوره بيست.. بيست و يك سالت باشه؛ نه؟
سانيا حتى با شنيدن اين حرف هم واكنشى نشان نداد؛ بى تفاوتى سانيا بيشتر روى اعصاب بود؛ سانيا كمى از قهوه اش نوشيد و فنجان را روى ميز شيشه اى گذاشت. كيارش كه مى دانست سانيا چه اخلاقى دارد؛ لبخندى زد:
-اگه موافق باشيد بريم سراغ كارمون؛ پارسا خان!
پارسا كه از برخورد سانيا خوشش نيامده بود؛ سرى تكان داد و به نوچه اش اشاره كرد. مرد كت و شلوارى جلو آمد و كيفى را كه دستش بود، باز كرد. كيارش جلو رفت و يكى از بسته هاى داخل كيف را برداشت؛ با چاقو بازش كرد و كمى از پودر سفيد رنگ را چشيد! سپس به سانيا رو كرد:
-خوبه!

به يكى از محافظ هايشان اشاره كرد و محافظ سامسونت به دست جلو آمد؛ كيارش كيف را باز كرد و مقابل پارسا گذاشت! پارسا به نوچه اش اشاره كرد تا كيف پر از پول را بردارد! سپس لبخندى زد:
-معامله خوبى بود فقط.. افتخار هم صحبتى با بانو رو نداشتم!
سپس سرى به نشانه ى تاسف تكان داد؛ اين بار سانيا واكنش نشان داد و پوزخندى زد! البته كه اين صحنه از چشم پارسا دور نماند؛ شنيده بود كه سانيا اخلاق خاصى دارد، اما تا آن روز با او برخوردى نداشت و تازه معناى حرف هاى حسام را درك مى كرد! كيارش نگاه خيره و لب هاى افتاده ى پارسا را ديد:
-خانوم ترجيح مى دن من به جاشون حرف بزنم!
پارسا جلوى خودش را گرفت تا نگويد: «تو و اون خانومتون، باهم برين به درك» در عوض لبخندى زد:
-نكنه خانومتون زبون نداره؟ زبونت رو موش خورده عزيزم؟
سانيا پوزخندى زد و بى توجه به پارسا تلفن همراهش را در آورد؛ براى برادرش پيامى فرستاد و گوشى گران قيمتش را در جيب پالتويش سر داد! بى تفاوت از جايش بلند شد:
-زبون دارم جناب، ولى نيازى نديدم ازش استفاده كنم!
مجدد پوزخندى زد و از آن جا بيرون رفت؛ كيارش به پارسايى كه با ابرو هايى در هم رفتن دخترك را نظاره گر بود، نگاه كرد. سرى تكان داد و بدون گفتن كلمه اى، بيرون رفت!
***
ماشين مقابل در ورودى عمارت نگه داشت؛ يكى از محافظان در را برايش باز كرد و سانيا بى تفاوت از ماشين پياده شد. از مقابل محافظ كت و شلوارى گذشت و وارد عمارت بزرگى، كه محل زندگى او و برادرش بود، شد. دكوراسيون خانه شاهانه بود؛ مبل هاى سلطنتى فيروزه اى طلايى، مجسمه هاى برنزى، لوستر هاى بزرگ كريستالى و… ! ولى براى سانيا دكوراسيون عمارت ذره اى اهميت نداشت؛ يكى از خدمه جلو آمد و پالتو و كيفش را گرفت.
-خوش اومدين خانوم!
سرى تكان داد و با لحن هميشه سردش گفت:
-برادرم تو اتاقشه؟
دخترك خدمتكار كه به رفتار هاى خانومش عادت كرده بود؛ سرى تكان داد:
-بله خانوم!
از پله ها بالا رفت و مقابل اتاقى با در چوبىِ قهوه اى رنگى ايستاد؛ تقه اى به در زد و بعد از «بيا تو» گفتن برادرش داخل اتاق رفت! تنها كسى كه سانيا برايش احترام قائل بود؛ برادرش بود. هرچند حتى اين احترام نسبى اى كه به برادرش مى گذاشت هميشگى نبود! داخل اتاق ساميار تمام مشكى بود؛ دكور اتاق مشكى و خاكسترى بود؛ البته به استثناى ديوارهاى سفيد رنگ! ساميار روى صندلى چرمى، پشت ميزِ كارش نشسته بود و داشت سيگار مى كشيد و سانياى هميشه عصبى را عصبى تر مى كرد؛ تنها چيزى كه با گذشت سال ها نتوانسته بود به آن عادت كند؛ همين سيگار كشيدن مداوم برادرش بود! نمى دانست چرا با آن كه با پسرك نسبتى جز هم خونى از طريق پدرش ندارد؛ تا اين حد به ساميار توجه نشان مى داد و برايش عجيب بود اين وابستگى احساسى! ساميار خاكستر سيگارش را داخل جاسيگارى بلورى تكاند و بى تفاوت گفت:
-شنيدم بدجور تو پر اين پارسا زدى!
سانيا بى تفاوت شانه اى بالا انداخت:
-چون حقش بود مرتـ*ـيكه پرو... اصلاً ازش خوشم نيومد!
صداى قهقه ى ساميار بلند شد؛ هنوز هم با گذشت چندين سال اين دخترك مى توانست باعث خنديدن اين مرد مغرور و هميشه سرد شود! سانيا لبانش را انحنا داد؛ سرى تكان داد و سرد گفت:
-خنده نداره… خيلى خوب، من ديگه برم خسته ام!
ساميار لبخندش را جمع كرد و سرى تكان داد؛ باز هم در جلد خشن و سردش رفته بود. با لحن خشكى گفت:
-آره باشه، برو استراحت كن!
سانيا با لحن آرومى گفت:
-ميشه ديگه اون كوفتى رو نكشى؟
ساميار خيلى قاطع و محكم گفت:
-نه!
سانيا عصبى نفسى كشيد و از اتاق خارج شد؛ مقابل در چوبى مشكى رنگى ايستاد و سرش را به چپ و راست تكان داد. دستگيره ى طلايى رنگ را به سمت پايين كشيد و وارد اتاقش كه تا مدتى قبل متعلق به ساميار بود شد! اتاق مستطيلى شكل بزرگى كه دكوراسيون سفيد و مشكى رنگى داشت؛ اتاقى كه با رفتن امپراطور خسروى ها مال او شده بود! به خاطر نو بودن وسايل، از تعويشان صرف نظر كرده بود و فقط وسايل شخصى اش را به اتاق منتقل كرده بود؛ كفش هايش را به گوشه اى پرت كرد و به سمت حمام رفت. حمام رفتن شبانه يكى از عادت هايش بود كه با گذشت سال ها تغيير نكرده بود!
***
روى صندلى نشسته بود و به خاطر راه طولانى طى شده خسته و بى حوصله بود؛ به كيارش كه سرخوش مشغول تكان دادن پايين تنه اش بود نيم نگاهى كرد. لبش را انحنا داد و بى تفاوت گفت:
-كيا، همه چى رديفه؟
كيارش سرى تكان داد:
-خيالت تخت، همه چيز رديفه رديفه؛ مى گما رئيس...
سانيا نگاهى به كيارش انداخت و كيارش ادامه داد:
-اين دختره افى خطر، ازش خوشم نمياد.. يه جورايى مشكوك مى زنه؛ به گمونم يه ريگى به كفشش هست. احتمالش هست مامورى.. جاسوسى چيزى باشه؟!
سانيا كمى فكر كرد؛ چهره ى خشن زنى با چشمان مشكى و لب هاى گوشتى در ذهنش جولان داد. افسانه همان زنك مسئول آموزش دختراى نينا بود؛ مى دانست كيارش سابقه خوبى درباره دختر هاى نينا نداشت و حتى مى دانست كه كيارش با همه دختراى نينا و حتى خود نينا رابـ*ـطه داشته است! چهره ى نقاشى شده اى در ذهنش تداعى شد؛ زياد نينا را مى ديد. دخترك همسن خودش ولى برخلاف او ريز نقش بود. آن كه كيارش از نينا خوشش بيايد، قابل قبول بود ولى آن كه چشمش افسانه را گرفته باشد؛ كمى خنده دار بود ! پوزخندى زد:
-چون باهات راه نيومده، اين رو ميگى؟!
كيارش كه اخلاق مزخرف سانيا دستش آمده بود، با لودگى و لحن معترضى گفت:
-اِ..با ما هم آره نوكرتم؟
سانيا از لودگى هاى كيارش خوشش نمى آمد و حتى شده بود كه گاهى مى خواست گلوله اى را حرامش كند؛ حالا هم دلش مى خواست همين كار را بكند! با اين حال نفس عميقى كشيد و كوتاه گفت:
-آره!
كيارش مى خواست سانياى مغرور را خفه كند و چند بار هم براى اين كار قدم پيش گذاشته بود؛ چرا گـه از نظرش سانيا واقعا روى اعصاب بود! نفس عميقى كشيد و با لودگى گفت:
-چه سابقه اى نوكرتم، به جون سانيا دروغه!
سانيا با عصبانيت گفت:
-جون من كشك دم مشكت نيست، نفله!
***
 
آخرین ویرایش:
-اسى، اون زر زروها رو خفه شون كن!
صداى گريه ى چند دختر، روى اعصابش بود و او را به ياد دختركى چشم آبى مى انداخت؛ نحوه ى آشنايى اش با او هم همين طور بود! چهره ى عشقش پيش چشمانش آمد؛ دختركى چشم آبى با موهاى بلند مشكى كه عاشقشان بود؛ وقتى دخترك را ديد در نگاه اول دلباخته اش شد اما، آن سامان خانِ بى رحم دخترك را او گرفت! سرى تكان داد تا خاطره اى كه مى رفت تا در ذهنش شكل بگيرد را پس بزند؛ به چهره هاى ترسيده ى دختر ها نگاه كرد و شايد آن ها حق داشتند از آينده يشان بترسند؛ آينده اى كه معلوم نبود آخرش چيست؟ خب اين انتخاب خودشان بود؛
تقصير خودشان و كنجكاوى زيادشان! پس دلسوزى برايشان بى فايده بود! يكى از دختر ها كه شباهت بى اندازه اى به عشقش داشت پيش آمد و با چشمان اشكبارى گفت:
-آقا تو رو خدا بزار ما بريم، به خدا ما اشتباهى اينجا اومديم!
دخترك با سيلى اسماعيل روى زمين پرت شد؛ صداى خشن و خش دار مرد بلند شد:
-خفه شو دختره ى.. سر جات بتمرگ!
دخترك با چشمان اشكى و دهنى كه به خاطر، ضربه ى اسماعيل خونى بود؛ سر جايش، كنار بقيه نشست. به دخترك نگاهى كرد. به نظر مى آمد شانزده يا هفده سالش باشد؛ قيافه معمولى اى داشت و قدش متوسط و ريز نقش بود! دخترك كناري اش، دخترى سيزده چهارده ساله، بور و قد بلند بود؛ دخترك با عشقش مو نمى زد! يادش بود كه مريمش گفته بود خواهر دوقلويى ندارد؛ پس دخترك با او نسبتى نداشت. بيخيال دختر ها شد، چه تفاوتى داشت دخترى به مريم شباهت داشت يا نه؟ وقتى به زودى همه شان به آن سوى آب ها فرستاده مى شدند و خدا مى دانست سرنوشتشان چه مى شود؛ يا به فروش مى رفتند و يا اعضاى بدنشان را خارج مى كنند. سرى تكان داد و رو به حسنا گفت:
-وقتى برزو اومد، اينا رو تحويلشون بده!
حسنا زن بيست و هفت-هشت ساله اى بود؛ صورت بچگانه يا بى بى فيسى داشت و به زحمت آرايش فراوان قابل تحمل شده بود؛ حسنا برخلاف ظاهرش، صداى كلفتى داشت و با همان لحن چاپلوس گونه اش گفت؛
-چشم قربان!
آخرين نگاهش را حواله دختر كرد و از اتاق بيرون رفت!
*****
ماشين مقابل در آهنىِ زنگ زده اى ايستاد و سانيا بى تفاوت از ماشين پياده شد؛ مقابل در ورودى چند نفر مراقب بودند و وقتى يكى از مراقب ها در را باز كرد؛ سانيا بدون توجه به اطراف وارد مكان نينا يا از نظر خودش دخمه شد! كارخانه اى قديمى اما بزرگ، كه براى نگه دارى دختر ها از آن استفاده مى شد؛ سانيا از آن مكان بى زار بود و البته به طور كلى از كارش متنفر بود! ظاهر سردى به خودش گرفت و به سمت ميز رفت؛ روى صندلى زهوار در رفته نشست و كوتاه گفت:
-خوب مى شنوم!
نيلو(خواهر و دستيار نينا) پيش آمد؛ نيلو برعكس خواهرش چشمان سبز تيره اى داشت و موهايش كوتاه و شرابى رنگ بود؛ هميشه تيپ پسرانه مى زد و اخلاقياتش بيشتر شبيه مرد ها بود تا يك زن جوان! قدمى به جلو برداشت و با لحنى كه سعى در خشن و سرد بودنش داشت گفت:
-همه چى طبق خواسته ات انجام شده، فقط.. يه مشكل جزئى براى كاميلا پيش اومده بود كه حلش كرديم!
كاميلا، يكى از پخش كننده هاى مـ*ـواد بود و سانيا يك بار از دور ديده بودش؛ با اين حال برايش زندگى زير دستانش هيچ ارزشى نداشت! با بيخيالى و جديت گفت:
-بايد بيشتر حواست رو جمع كنى!
نينا سرى تكان داد و با ناز گفت:
-حتما، سعى مى كنيم ديگه مشكلى پيش نياد!
نيناى سى و دو ساله برخلاف سنش، مانند دختران چهارده ساله رفتار مى كرد؛ لباس هاى جلف و بچه گانه اى مى پوشيد و هميشه ادا و اطوار جز حركاتش بود. درست نقطه ى مقابل نيلو بود؛ با اين حال كارش را درست انجام مى داد و به همين خاطر بود كه هنوز سانيا با او كار مى كرد! سانيا چشمانش را بست؛ نفس عميقى كشيد و گفت:
-براى اون شيخه چندتا رو مى خواى بفرستى؟
نيلو سرى تكان داد و شمرد:
-سه تا از دختراى نازى، چهار تا از دختراى مليحه و سه تا از دختراى فريدون خان!
نازى و مليحه هر دو مسئول خانه هاى عـ*ـفاف شهر بودند و فريدون خان يك باند قاچاق دختر داشت؛ هر چند سانيا قلباً از همه يشان متنفر بود، ولى در كارش دلسوزى و رحم يعنى بازنده بودن و سانيا ياد گرفته بود رحم نداشته باشد؛ همين بى رحمى باعث شده بود كه سانيا به دخترى بى احساس و مغرور تبديل شود! سانيا نيم نگاهى به ساعت مچى اش انداخت و گفت:
-خيلى خب، اون شيخه الاناس پيداش بشه نيم ساعت ديگه با كيارش بفرستشون برن!
از روى صندلى بلند شد و رفت! متقابل كيارش از اتاق رو به رو بيرون آمد؛ لباس هايش نامرتب و عرق كرده بود؛ سانيا اخمى روى صورتش نشاند! بارها به كيارش گفته بود: «وقتى براى كار پيش نينا ميايم، غلط اضافه اى نكن! »هر چند حرف هاى سانيا روى كيارش اثرى نمى گذاشت! وقتى سانيا را ديد، لبخند گشادى زد؛ برعكس كيارش سرخوش، سانيا مثل هميشه خشك و اخمو بود! سانيا پوزخندى زد و از آن مكان منفور بيرون رفت؛ وقتى رد مى شد بوى مـ*ـواد و سوختن زغال باعث شد چينى به بينى بيندازد و با انزجار از آن جا دور شود.
***
در اتاق رو به روى ساميار و دوست برادرش نشسته بود؛ حسام، از نظر سانيا او يك مفت خور بى خاصيت بود و البته از نظر حسام هم سانيا يك دختر لوس و بى خود بود! ساميار پا روى پا انداخته بود و خونسرد نسكافه اش را مى خورد و حسام هم دولپى مشغول خوردن بود؛ سانيا كه از مرد ها و مخصوصاً از دوست برادرش خوشش نمى آمد و فقط به خاطر دوستى برادرش، حسام را تحمل مى كرد و حسام هم متقابلاً از اين خواهر ناتنى دوستش كه هشت سالى بود كه سر و كله اش پيدا شده بود؛ به شدت بدش مى آمد و به نظرش اين دختر جز يك دختر بچه لوس چيزى بيشتر نيست! براى حسام تحمل سانيا سخت بود و زمانى كه ساميار از او خواست مراقب سانيا باشد؛ بيشتر از قبل از سانيا متنفر شد! حسام بلند شد و براى شستن دست هايش بيرون رفت؛ سانيا فنجانش را روى ميز گذاشت:
-يه حسى بهم مى گـه، برم اين پسره رو خفه كنم!
ساميار خوب مى دانست، سانيا چرا از جنس مرد متنفر است و مسبب اين تنفر سانيا هم تنها خودش بود؛ البته نفرت سانيا برايش خوب بود و باعث خوشحالى اش مى شد! لبخند كمرنگى روى لب هاى ساميار شكل گرفت و به ظاهر بى تفاوت گفت:
-جالبه، اونم نسبت به تو همين حس رو داره؛ ولى خودت مى دونى كه تو كار ما احساسات كوچك ترين اهميتى نداره!
سانيا خوب مى دانست كه شرط اول خلافكار بودن، بى احساس بودن است و مى شد گفت به همين خاطر وارد كار خلاف شده بود. شانه اى بالا انداخت:
-فكر مى كنى نمى دونم؛ يكى از دليلام براى كار كردن با تو همين بوده سام! حالا مى شه بدونم دليل اومدن اين دوست خل و چلت اينجا چيه؟
حسام مى خواست دخترك را خفه كند و البته دليل آن كه تا حالا اين كار را نكرده بود؛ علاقه ساميار به خواهر ناتنيش بود؛ نمى خواست با كشتن دخترك وارد ليست سياه ساميار بى اعصاب شود! روى صندلى نشست و گفت:
-با اينكه از تو خل و چل تر تو دنيا نيست، ولى آره خودمم كنجكاوم بدونم چرا خواستى بيام؟
سانيا پا رو روى پا انداخت و به حسام چشم غره اى رفت و حسام بى تفاوت به ساميار نگاه كرد؛ ساميار كه خونسرد مشغول نوشيدن بود فنجانش را روى ميز گذاشت. با لحن هميشه سردش گفت:
-براى محموله ى بزرگ دريا، مى خوام گروه سانيا و حسام با هم كار كنن!
از حرف ساميار، نه سانيا خوشش آمد و نه حسام؛ چون حسام مى دانست سانياى لوس، شروع به كولى بازى مى كند؛ ساكت بود. سانيا معترض به برادرش نگاه كرد:
-يعنى چى ساميار؟ مى خواى من با اين كار كنم؟
ساميار انتظار اين برخورد و حتى واكنش شديدترى از سانيا را داشت؛ نفسى كشيد و با خونسردى تمام به هر دو نفر نگاه كرد؛ سانيا عصبى و حسام بى تفاوت بود! سانيا نفس عميقى كشيد:
-واقعا از اين خونسرديت، گاهى لجم در مياد! به هر حال، بكشيم هم حاضر نيستم براى يه دقيقه ام اين رو تحمل كنم؛ كار كردن پيشكش!
حسام نگاهى تند به سانيا انداخت:
-دخترهِ افاده اى، انگار من عاشق چشم و ابروتم..
سانيا عصبى بين حرف حسام پريد:
-به درك كه خوشت نمياد، به هر حال قرار نيست هم ديگه رو تحمل كنيم!
ساميار براى جلو گيرى از دعواى بين حسام و سانيا، صداش را صاف كرد:
-سانيا بچه بازى در نيار، همين كه گفتم تو اين كار تو و حسام با هم همكارين!
سانيا بلند شد و عصبى گفت:
-منم ميگم نه، بچه ام اين دوست نفهمته!
حسام خواست حرفى بزند ولى سانيا از اتاق بيرون رفته بود؛ براى سانيا كار كردن با بقيه راحت نبود؛ شايد به خاطر تربيتش بود و يا ذاتش! سانيا با حرص به اتاقش رفت و روى تختش نشست؛ عصبى با پايش روى زمين ضرب گرفت. با عصبانيت گفت:
-كار كردن با حسام؟ هه.. مگه اينكه عقلم رو از دست داده باشم بخوام با اون جلبك كار كنم!
پوف كلافه اى كشيد و موهايش را پشت گوشش فرستاد؛ «..با حسام كار كنى» اين كه ساميار مى خواست با حسام كار كند براش عجيب بود. مى دانست سانيا از همكار خوشش نمى آيد و از حسام هم بى زار است؛ برايش سوال بود كه در ذهن ساميار مى گذرد!
-دليل كارش چيه؟ بهم اعتماد نداره يا.. اگه اعتماد نداشت كه كاراى محرمانه اش رو بهم نمى سپرد، هر چند اين اواخر، بيشتر كاراى خورده ريز رو بهم مى سپرد؛ ولى دليل بى اعتمادى نبود، من علاوه بر همكارش خواهرشم هستم پس مى مونه...
در آخر پوف كلافه اى كشيد و روى تخت دراز كشد؛ سرش داشت منجر مى شد؛ سوال هاى بى جوابى در سرش جولان مى داد، كه هرچه بيشتر فكر مى كرد كمتر به نتيجه مى رسيد!
****
قرار بود براى معامله به خانه ى يكى از خريداران اسلحه بروند؛ مدتى مى شد به خاطر فرارى بودن سامان خان رابـ ـطه ى خسروى ها و منوچهر خان شكرآب بود و ملاقات با اين خريدار لازم بود! طبق فرمان ساميار خان، سانيا و حسام مجبور بودند يك ديگر را تحمل كنند و اين براى سانياى بى اعصاب و حسامى كه از سانيا خوشش نمى آمد، سخت بود؛ در سكوت داخل ماشين نشسته بودند، فضاى ماشين سنگين بود. حسام دست برد و ضبط را روشن كرد؛ آهنگى كه از نظر سانيا مزخرف و چرت بود از ضبط در حال پخش بود؛ در آخر سانيا كلافه سرى تكان داد:
-واى سرم رفت... اون رو خفه اش كن!
حسام براى در آوردن لج سانيا، دست برد و صداى ضبط را بيشتر كرد؛ سانيا هم كم نياورد و ضبط را خاموش كرد:
-كرى مگه؟ اعصابم رو خورد كردى!
حسام از اين كه حرص سانيا را در آورده بود خوشحال بود؛ از اذيت كردن اين دخترك لوس لـ*ـذت مى برد؛ نفس عميقى كشيد و گفت:
-چه قدر غر مى زنى، بيچاره ساميار كه تحملت مى كنه؛ واقعا چه طور مى تونه؟
سانيا شانه اى بالا انداخت، نقطه ضعف حسام خواهرش حنانه بود؛ نمى دانست چرا و چه طورى ولى حسام خواهرش را از دست داده بود! لبخند خبيثى زد و بى رحمانه گفت:
-ساميار من رو دوست داره و ازم شكايتى نداره؛ برعكس خواهر تو كه نتونست تحملت كنه و...
حسام عصبى شد؛ اين دخترك لوس چه طور از خواهر معصومش با بى رحمى حرف زده بود؛ حنانه ى بى نوايش نمرده بود بلكه با بى رحمى به قتل رسيده بود و حالا اين دخترك ننر، بدون دانستن چيزى درباره جان حسام داشت حرف مى زد؟ خون جلوى چشمانش را گرفته بود و به فرمان چرمى چنگ مى زد؛ با داد سانيا نگاهش را به رو به رو داد:
-بيشعور جلوت رو نگاه كن!
فرمان را چرخاند و با صداى دورگه اى گفت:
-دو ديقه(دقيقه)خفه شو سر جات بتمرگ، تا به كشتنمون ندادى؛ دخترهِ خير سر!
سانيا پوف كلافه اى كشيد و حسام را به بار فحش گرفت؛ حسام هم نفس عميقى كشيد و دنده را عوض كرد. تا رسيدن به مقصد بينشان سكوت حكم فرما بود. با توقف ماشين پياده شدند و داخل رفتند؛ يك ساختمان ده طبقه ى ساده با نماى سفيد، محل ملاقاتشان بود! سوار آسانسور شدند و سانيا از آينه به خودش نگاه كرد؛ دختر بيست و چهار ساله با صورت كشيده و آرايش! هيچ شباهتى به خودش نداشت؛ فقط سنش واقعى بود؛ البته در ظاهر واقعى! پوزخندى زد؛ با صداى آسانسور كه طبقه مورد نظرشان را اعلام مى كرد؛ اول حسام و پشت سرش سانيا از آسانسور خارج شد. در آن طبقه فقط يك واحد بود و روى در چوبى، شماره 10طلايى رنگى بالاى چشمى در بود؛ حسام زنگ در را فشرد و منتظر شد تا در باز شود! محافظى در را باز كرد و بعد از يك بازرسى كامل به سالن رفتند. مرد كت و شلوار پوشى راهنماييشان كرد؛ خانه دست كمى از عمارت خودش نداشت. دو دست مبل يكى راحتى و ديگرى سلطنتى، مجسمه هاى مرمرى و تابلو فرش نفيس، لوستر چند شعله ى بزرگ و…
! برعكس سانياى بى تفاوت، حسام زير چشمى مشغول كنكاش بود؛ مرد كت و شلوارى به محوطه باز راهنماييشان كرد. روى يكى از مبل هاى دو نفره نشستند؛ با صداى تق تق پاشنه اى سانيا سرش را بلند كرد، يك زن جوان با چهره نقاشى شده مقابلشان بود؛ زن لبخندى زد و گفت:
-خوش اومدين..
 
آخرین ویرایش:
سانيا بلند شد و به اجبار لبخندى زد:
-سانيا هستم، سانيا خسروى!
دستش را با اكراه به سمت زن دراز كرد و با او دست داد؛ نقطه ى مقابل سانيا، حسام بود كه با لبخند از جايش بلند شد و گفت:
-منم حسام هستم، حسام مرادى!
سپس دست زن را گرفت و با او دست داد؛ زن از رفتار حسام خوشش آمد. لبخند ديگرى زد:
-منم هلنا هستم، از آشناييتون خوشبختم، بفرماييد بشينين!
سانيا بدون تعارف نشست؛ اما حسام صبر كرد تا اول هلنا بنشيند و بعد سر جايش نشست. از نظر هلنا سانيا دخترك لوس و گستاخى بود و حسام مردى متشخص و اجتماعى! حسام هميشه سعى مى كرد در معاشرت با ديگران با ادب باشد و سانيا نقطه ى مقابل حسام بود؛ برايش مهم نبود نظر ديگران درباره اش چيست؟ هلنا به پيشخدمتش اشاره كرد تا برايشان شربت بياورد؛ هر چند كه او در همان برخورد اولش از دخترك خوشش نيامده بود؛ ولى مجبور بود به خاطر نقشه اش با او خوش رفتار باشد! به اجبار لبخندى زد و رو به سانيا گفت:
-شنيده بودم ساميار، يه خواهر خوشگل داره كه تازه از كانادا برگشته؛ خوشحالم از نزديك مى بينمت!
حسام پوزخندى زد؛ سانيا خوشگل بود؟ شايد اگر از اخلاق به قول حسام «مزخرف» دخترك صرف نظر مى كردى؛ در ظاهر شايد زيبا بود! سانيا بى تفاوت سرى تكان داد و جدى گفت:
-بهتره بريم سر كارمون…
***
-عجب چيزى بود!
سانيا همان طور كه كمربنش را مى بست؛ پوزخندى حواله حسام كرد! حسام سرى تكان داد و با خودش گفت: «اصلاً چرا دارم پيش اين بچه حرف مى زنم؟ » سپس شانه اى بالا انداخت و پشت فرمان نشست؛ ماشين را روشن كرد و باز هم صداى آهنگى آمد كه روى اعصاب سانيا بود. به نظرش متن آهنگ مزخرف بود؛ در دلش گفت: «خدايى موندم اين بشر از چى اين آهنگ خوشش اومده؟ همه اش آه و ناله اس! » پوف كلافه اى كشيد و سرش را به شيشه ماشين تكيه داد! حسام ماشين را مقابل در ورودى نگه داشت و به سانيا نگاه كرد؛ خلاف زمان بيداريش، دخترك در خواب آرام و معصوم و البته براى حسام قابل تحمل مى شد! هرچند به نظرش سانيا چه در خواب و چه زمان بيدارى اعصاب خورد كن ترين موجود روى زمين بود! شانه اى بالا انداخت و به شانه دخترك ضربه ى آرامى زد!
-هى پرنسس، رسيديم پاشو؛ با تو ام سانيا!
سانيا تكانى خورد و چشمانش را باز كرد، دستى به گردن خشك شده اش كشيد و از ماشين پياده شد؛ بى توجه به اطرافش، راه اتاقش را در پيش گرفت! خميازه اى كشيد و با همان لباس هاى بيرونش روى تخت افتاد! با صداى جيغى از خواب پريد و در جايش نشست؛ صورتش خيس بود و دانه هاى عرق روى پيشانى اش نشسته بود. دست برد و موهاى آشفته اش را از روى صورتش كنار زد! لباس هايش را با ست گرم كن خانگى اى عوض كرد؛ ديگر خوابش نمى برد و شايدم نمى خواست بخوابد و دوباره آن رويا را ببيند! رويايى كه كابوس هر شبش بود و اعصابش را متشنج مى كرد؛ در خوابش: «دختر بچه اى را مى ديد كه سرخوشانه مى خندد و دور حياط خانه اى مى دود و پسر بچه اى كه با لبخند به دختر بچه نگاه مى كرد بود و بعد صداى جيغ دختر بچه و تقلاى پسر بچه براى نجات دختر! » يك روياىِ گنگ و مبهم، كه كابوس هر شبش بود؛ كلافه دستى به صورتش كشيد و سپس بلند شد؛ به سمت زير زمين رفت. زيرزمين، هم سالن ورزش بود و هم اتاق تخليه استرسش؛ وارد اتاقكى كه براى ورزش بدنى بود شد؛ دستكش هاى بكس را دستش كرد و به جان كيسه بكس افتاد! حسام كه تازه از آب بيرون آمده بود متوجه سر و صدايى از اتاقك كنارى اش شد؛ سابقه نداشت ساميار اين ساعت از شب را براى ورزش كردن انتخاب كند حتماً آن دخترك گستاخ بود. شانه اى بالا انداخت؛ دمپايى هاى چرمش را پوشيد و از استخر بيرون رفت. اتاقكى كه سانيا در آن مشغول مشت زدن بود به استخر نزديك بود و حسام ناخواسته هم مى توانست سانيا را ببيند؛ دخترك چنان با قدرت به كيسه ضربه مى زد كه اگر آدمى به جاى كيه بود به احتمال نود در صد مى مرد و حسام به خودش گفت: «يادت باشه اين ديوونه رو آتيشى نكنى يه وقت، كه اون وقت مرگت حتميه! » سپس پوزخندى زد و در جواب خودش گفت: «مال اين حرفا نيست دختره ى پيزورى! » به خودش كه آمد و متوجه شد؛ چند دقيقه است كه دارد دخترك را تماشا مى كند! سرى تكان داد و وارد اتاقك شد؛ با فاصله از سانيا ايستاد و گفت:
-كى رو دارى اين طور با خشم مى زنى؟
با شنيدن صدايى كه حدس زد متعلق به حسام است؛ بدون آن كه برگردد گفت:
-تو رو مى زنم نظرت چيه؟
سپس مشت ديگرى به كيسه زد؛ حسام خواست جوابش را بدهد ولى بيخيال شد و به گفتن: «ديوونه اى» زير لبى بسنده كرد و رفت! سانيا پوزخندى زد و به مشت زدنش ادامه داد تا جايى كه خسته كه شد و روى زمين ولو شد؛ نفسش كه جا آمد به رخت كن رفت و لباس هايش را در آورد. بعد از يك دوش پنج دقيقه اى، حوله تن پوشى پوشيد و بيرون رفت.
****
-سانيا خانوم، آقا منتظرتونن!

غلتى زد، به خاطر شب زنده دارى ديشبش، دير خوابيده بود و الان خسته بود؛ يعنى اول صبح ساميار با او چه كارى داشت؟ با اكراه از جا بلند شد؛ دستى بين موهاى بلند طلايى اش كشيد و به سمت دستشويى راه افتاد! عادت نداشت آرايش كند ولى هميشه مرتب بود؛ برق لبى زد و لباساس پوشيده و از اتاق بيرون رفت. ساميار پشت ميزش نشسته بود و داشت قهوه مى خورد؛ عادت مشترك هر دويشان قهوه خوردن به جاى صبحانه بود! ساميار سرش پايين وموهاش مرتب بود؛ مثل هميشه، كت شلوار مشكى تنش بود و كروات زده بود! سانيا عاشقانه برادرش را دوست داشت؛ پس از تجربه نافرجامش، برادرش تنها كسى بود كه تكيه گاه محكمى برايش بود! درست بود نبايد احساسات مى داشت؛ ولى ساميار در دايره ى ممنوعه سانيا نبود! ساميار زير چشمى به خواهرش نگاه كرد؛ فنجانش را روى ميز گذاشت و با جديت كفت:

-تموم شد؟

سانيا متوجه منظورش شد؛ ولى با تعجب به برادرش نگاه كرد! ساميار لبخند كمرنگى زد؛ سپس تك سرفه اى كرد و با لحن جدى اى گفت:
-ديد زدنت، تموم شد؟

سانيا آشكارا لبخندى زد و رو به روى ساميار نشست؛ در چشمان تيره رنگ برادرش خيره شد:
-نوچ!
ساميار لبخند كمرنگى زد؛ تنها كسى كه مى توانست آن كوه يخ را كمى نرم كند تنها همان دخترك بود و البته تنها كسى كه مى توانست سانيا را به دختر قبلى تبديل كند هم ساميار بود! در واقع اين دو نفر زمانى كه كنار هم بودند خودشان بودند؛ بدون هيچ نقاب و تظاهرى! ساميار سرى تكان داد و به دخترك رو به رويش نگاه كرد؛ اين دخترك چه گنـ*ـاهى داشت كه بايد وارد همچنين بازى اى مى شد؟ نگاه خيره ى ساميار لبخندى روى لبانش آورد؛ سانيا پا رو پا انداخت و با لحن جدى اى گفت:
-مى دونم؛ بگذريم! اين وقت صبح چى كارم داشتى؟

ساميار دستانش را در هم قلاب كرد و با اكراه گفت:
-بابا..

مكثى كرد و كمى جلوتر آمد؛ با خونسردى ظاهرى ادامه داد:
-مى خواد ببينت!
سانيا بى تفاوت به قهوه اش كه بخار مارپيچ مانندش نشانه داغيش بود؛ نگاه كرد و پوزخندى زد. با وجود آن كه پس از ماجراى خواهرش به ايران آمده بود و در ظاهر با پدرش رابـ*ـطه خوبى داشت؛ اما هيچ گاه حس نكرد كه سامان خان پدرش است! حال ناگهانى مى خواست او را ببيند و نه پسر دوردانه اش را؛ ابرويى بالا انداخت و بى تفاوت گفت:

-خيلى خب، بعدا شايد رفتم ببينمش!

ساميار سرى تكان داد؛ حتى او هم از پدرش ﺩل خوشى نداشت و مى شد گفت از پدرش متنفر است! بى تفاوت شانه اى بالا انداخت و خونسرد گفت:
-خواستم بدونى.

سانيا سرى تكان داد و ساميار از جا بلند شد و گفت:
-من بايد برم سوئد!
سانيا سرى تكان داد و فكر كرد: «يعنى يه خداحافظى انقدر براش سخته؟ سخت، نه سخت نبود فقط..فقط ميونه خوبى با خداحافظى نداشت! » سرى تكان داد و زير لب گفت:
-مواظب خودت باش داداشى!
نفس عميقى كشيد و كمى ا
ز قهوه اش خورد؛ حسام با لباس راحتى و در حالى كه خميازه بلند بالايى مى كشيد؛ روى صندلى اى كه تا چند لحظه قبل ساميار رويش نشسته بود؛ نشست و گفت:
-صبح بخير پرنسس!
سانيا نگاهى به ساعت مچى اش انداخت؛ پوزخندى زد:
-از نظر تنبلى مثل تو صبحه!
پوزخند ديگرى زد، فنجانش را روى ميز گذاشت و بلند شد و از آن جا رفت!
***
 
آخرین ویرایش:
سانيا پوف كلافه اى كشيد؛ خوش مزه بازى هاى كيارش روى اعصاب نداشته اش بود؛ به كيارش رو كرد و جدى كفت:
-كيارش به پر و پام نپيچ كه حوصله اتو ندارم!
كيارش در دلش پوزخندى زد و با خودش گفت: «آخه تو شده يه روز حوصله داشته باشى؛ دختره دائم العصبى؟ » سپس با لودگى هميشگيش كفت:
-آخه نوكرتم، كار من پيچشه تو كه مى دونى!
سانيا كه بى حوصله بود؛ پوف كلافه اى كشيد و با جديت كفت:
-مزه نريز؛ با ياسى هماهنگ كردى؟
كيارش ياد دخترك چشم قهوه اى افتاد و با يادآورى مجدد دخترك با چشم اشكى، پوزخندى زد و دستى به گردنش كشيد؛ سپس احمقانه لبخندى زد و گفت:
-همه چى رديفه نوكرتم!
پوزخندى گوشه لب سانيا آمد؛ به نظرش كيارش يك… به تمام عيار بود! تك سرفه اى كرد و با جديت گفت:
-محموله كى مى رسه؟
كيارش پوزخند زد؛ سانيا با آن همه تكبرش، مسئول جا به جايى محموله ها شده بود! قيافه ى متعجبى به خودش گرفت:
-خودت مى خواى انجامش بدى؟
سانيا به وضعيت اسف بارى كه در آن گير افتاده بود پوزخندى زد؛ به سمت كيارش برگشت و يكى از آن نگاه هاى ترسناكى كه از ساميار ياد گرفته بود به كيارش انداخت! كيارش به ظاهر ترسيده و سرى پايين انداخت و در دلش به حال سانيا خنديد! سانيا پوف كلافه اى كشيد و در دلش گفت: «امان از دست اين ساميار، حتى منم كه خواهرشم بعضى وقتا نمى فهمم چى تو سر اين بشر مى گذره! » آه كوتاهى كشيد و به پشتى صندلى تكيه داد؛ با توقف ماشين پياده شد و به سمت خانه ى فريدون خان يا به قول خودش«خرابه ى فرى خطر» رفت!
خانه بزرگ و دوبلكس بود و برخلاف گفته ى سانيا، خيلى هم زيبا و مدرن بود و هيچ شباهتى به خرابه نداشت؛ به نظرش فريدون خلاف لقبش، اصلاً خطرناك نبود؛ البته اين فقط نظر سانيا بود! واقعاً كسى كه رئيس يك باند قاچاق بود؛ مى توانست بى خطر باشد؟! يكى از نوچه هاى فريدون، كه سانيا به خاطر چاپلوسيش از او بدش مي آمد؛ جلو آمد و طبق عادت پاچه خوارى اش تعظيمى كرد:
-خوش اومدى سانيا بانو؛ با اومدنت كلبه محقرمون رو منور كردى!
سانيا هم كه از بودن در آن به قول خودش«خراب شده» عصبى بود؛ با چرب زبونى هاى غلام بيشتر عصبى شده بود. با چهره ى اخمو و جدى اى كفت:
-انقدر فك نزن نفله، اون رئيست كجاست؟
خسرو، دستيار و پسر فريدون براى بيرون رفتن آمده بود كه با ديدن سانيا منصرف از رفتن به سمتش رفت؛ وقتى دخترك را مى ديد قلبش بى اختيار تند مى تپيد! لبخندى زد:
-به به، ببين كى اينجاست؟ ملكه سانى..خوش اومدى بانو، امر مى كردى خدمت مى رسيدم!
سانيا از خسرو هم بدش مى آمد؛ در كل از همه ى مردها به جز ساميار بدش مى آمد! سانيا عاشقانه برادرش را دوست داشت و خسرويى كه عاشق سانيا بود اما سانيا با بى رحمى تمام پسش زده بود! سانيا نگاه گذرايى به خسرو انداخت و جدى و خيلى سرد كفت:
-لازم بود اومدم، در ضمن اسم منو درست بگو نفله!
خسرويى كه هنوز با عشق به سانيا نگاه مى كرد؛ با لحن سرد سانيا قلبش يخ زد و لبخند از روى لبش پاك شد. لبانش به پايين خم شد و برق چشمانش كه با ديدن سانيا روشن شده بود خاموش شد! با لحن مغمومى گفت:
-بله، ببخشيد بانو؛ بفرماييد بريم داخل!
سانيا سرى تكان داد و راه افتاد؛ كيارش دلش به حال خسروى بخت برگشته سوخت؛ سرى تكان داد و با خودش گفت: «بيچاره گـ*ـناهش فقط عاشق شدن بود؛ اونم نه عاشق هر كسى شدن؛ اين بخت برگشته دلش پيش اين سانياى روانى گير كرده! » پشت سر سانيا رفت! سانيا روى مبل نشست و دستانش را قلاب كرد؛ نگاهى به فريدون انداخت و با جديت و لحن عصبى هميشگيش گفت:
-اون مردك رو پيدا كردى؟
فريدون، مردى پنجاه و خورده اى ساله بود؛ با آن كه خودش رئيس يك باند بود زير مجموعه باند خسروى ها بود؛ به قول ياسرخان( يكى از خلافكار هاى بين المللى) «تو هر سوراخى ردى از اين خسروى هاى لا كردار هست! » فريدون از آن كه مقابل سانيا، كه او را يك الف بچه مى دانست ولى به خاطر برادرش مجبور بود به اين دخترك گستاخ پرو جواب پس بدهد و به او احترام هم بگذارد؛ حسابى عصبانى بود! دستانش را مشت كرد و سرش را پايين انداخت و با صداى آرامى گفت:
-نه هنوز...
سرش را بالا آورد و ادامه داد:
-ولى گيرش ميارم؛ از مادر زاييده نشده كسى كه بتونه فريدون خطر رو دو دره كنه!
سانيا نگاه تاسف بارى به فريدون انداخت؛ پوزخند صدا دارى زد و بعد با حالت تمسخر گفت:
-لاف نزن فرى ژيگول..
نفس عميقى كشيد و با جديت ادامه داد:
-جاى يه مشت مفت، بگرد اون مرتـ*ـيكه رو پيدا كن!
فريدون عصبانى تر از قبل، دندان هايش را روى هم ساييد؛ نفسش را عصبى بيرون داد و از بين دندان هاى كليك شده اش گفت:
-امر، امر شماست!
سانيا بى توجه به سن و سال فريدون، با پرويى تمام گفت:
-تا وقتى پيداش نكردى؛ جلو چشمم آفتابى نشو؛ افتاد؟!
از جا بلند شد و بى تفاوت از آن جا رفت؛ كيارش سرى به نشانه تاسف تكان داد؛ سانيا واقعاً بى ادب بود حتى براى بزرگ تر از خودش، كسى كه دو برابر او سن داشت، ذره اى احترام قائل نبود! كيارش با تاسف گفت:
-بابت رفتار بى ادبانه سانيا معذرت مى خوام فريدون خان، اخلاقش رو كه مى دونيد پشتش به اسم خانوادگيش گرمه؛ دختر لوسى كه به خاطر برادرش، متاسفانه مجبوريم تحملش كنيم، بازم من ازتون معذرت مى خوام با اجازه!
ولى فريدون عصبانى از حرف هاى كيارش چيزى نمى فهميد، فقط با تمام توانش دست هاى مشت شده اش را به سيـ*ـنه اش كوبيد!
****
 
آخرین ویرایش:
اسماعيل عصبى طول و عرض اتاق را طى مى كرد؛ اما او بى تفاوت روى مبل راحتى قهوه اى رنگ لم داده بود و با لبخند به اسماعيل كلافه نگاه مى كرد! اسماعيل مانند اسپند روى آتش شده بود؛ رو به او كه با بيخيالى مشغول نوشـ*ـيدن ليوانى از شربت آلبالو بود كرد و با عصبانيت گفت:
-تو ديوونه شدى پسر؟ انگارى سرت رو تنت سنگينى كرده نه؟!
اما او خونسرد بود؛ لبخندى به چهره پريشان اسماعيل زد و با بى تفاوتىگفت:
-حرص نخور اسى جون، بيا شربت بخور!
و با خونسردى تمام، ليوان شربتش را سر كشيد؛ اسماعيل اما كلافه نفسش را بيرون داد و با لحنى كه سعى مى كرد ملايم باشد گفت:
-بخور احمق اين آخرين كوفتيه كه، راحت از حلقومت پايين مى ره!
اما او خونسرد لبخندى زد و بيخيالگفت:
-تو يه مورد باهات موافقم، آخرين كوفت؛ ولى نوچ، اين تازه شروعشه! اونى كه بايد نگران باشه من نيستم، توله هاى اون مرتـ*ـيكه ان كه بايد نگران باشن!
بر عكس او اسماعيل طور ديگرى فكر مى كرد؛ نمى خواست او را هم مانند برادر بيچاره اش به خاطر گرفتن يك انتقام احمقانه از دست دهد! با آن كه مى دانست نمى تواند او را از گرفتن انتقامش، منصرف كند؛ اما مى خواست آخرين تلاشش را بكند. به همين دليل گفت:
-مراقب حرفات باش، حرفى نزن كه بعدا مثل خر بمونى توش!
با يادآورى مريم، لبخندى ناخودآگاه روى لبانش آمد؛ اما با فكركردن به مرگ نا عادلانه ى مريمش، خون در رگ هايش به جوش آمد! دستانش مشت شدند و با يادآورى انتقامش خنديد و با لحن سردى گفت:
-نگران من نباش داش اسى!
اسماعيل دستى به گردنش كشيد و پوف كلافه اى كشيد. با كلافگى گفت:
-چون مى دونم چه كله خرى هستى، نگرانتم بچه؛ نمى خوام تو ام مثل اون دختر بخت برگشته، آخرِ كارت بشه يه متر جا تو حياط پشتى!
از آن كه اسماعيل نگرانش شده بود لبخندى روى لبانش شكل گرفت؛ اما اسماعيل با عصبانيت از اتاق بيرون رفت و او را تنها گذاشت. با رفتن اسماعيل نقاب خونسردى اش افتاد و با كلافگى دستى به صورتش كشيد! اسماعيل كه از حال درونى اش خبرى نداشت؛ نمى دانست ديدن گل نازش كه بى رحمانه پرپر شد چقدر برايش سخت بود! اسماعيل كه از گريه هايش خبر نداشت! آه سوزناكى كشيد و از جا برخاست؛ به خودش تشر زد: « الان براى آه و ناله وقت ندارم، بايد براى رفتن به عمارت ياقوت آماده بشم! » چمدانش را باز كرد و مشغول جمع كردن وسايلش شد؛ لباسش را پوشيد و براى آخرين بار به اتاقش نگاه كرد؛ اتاقى كه پر از خاطرات خوب و بد بود. هنوز عطر مريم در اتاق بود! نفس عميقى كشيد و با ولـ*ـع عطر عشقش را به ريه هايش فرستاد؛ سرى تكان داد و كتش را پوشيد. چمدانش را برداشت و با خودش گفت: «دفعه بعدى كه بيام تو اين اتاق، رو سفيد ميام، با خبر بدبختى اون و توله هاش ميام! » از اتاق بيرون رفت و در را محكم پشت سرش بست و راهى عمارت ياقوت شد! ساميار پشت ميز نشسته بود و او را بر انداز مى كرد؛ قدش بلند و لاغر اندام بود؛ بى شك سانيا متوجه نمى شد قرار است او را براى خبرچينى انتخاب كرده باشد! اما تفكر ساميار متفاوت بود. ساميار مى دانست: «شايد سانيا توى نگاه اول نفهمه؛ ولى ساده نيست، اون دختر باهوشيه! » و البته كه حق با ساميار بود! شايد سانيا به نظر احمق بيايد؛ ولى اين تنها در ظاهر بود و سانيا حتى در مقابل ساميار هم خوب مى توانست نقش بازى كند! اين يكى از همان ويژگى هايى بود كه، دخترك را براى ساميار خاص مى كرد و حتى تا جايى كه او به سانيا لقب جواهر ناب من بدهد! وقتى آناليز كردنش توسط ساميار تمام شد؛ سرش را بلند كرد و به چشمان قهوه اى ساميار نگاه كرد. اگر مى شد مى خواست گردن ساميار را بشكند؛ ساميار بود كه گردن ظريف مريمش را گرفته و او را كشان كشان به انبارى بـرده بود! نفس عميق و عصبى اى كشيد تا با وسوسه اى كه تـ*ـحريكش مى كرد تا به ساميار حمله كند و دستانش را دور گردن كلفت ساميار حـ*ـلقه كند؛ غلبه كند! ساميار پوزخندى زد و با خونسردى گفت:
-از امروز تو محافظ شخصى خواهرمى، حواست باشه اون خيلى فرز و باهوشه؛ درضمن اگه اين دختره رو ديدى، مواظب باش با سانيا رو به رو نشه!
عكسى را كه به سمتش گرفته بود، را با اكراه از ساميار گرفت؛ عكس دختركى همسن و سال سانيا بود. دخترك چشم عسلى اى كه موهاى خرمايى بلندى داشت؛ صورتش كوچك و پوستش مانند ساميار سفيد بود؛ حدس زد دخترك خواهر ديگر ساميار باشد! برايش جالب بود كه چرا ساميار نمى خواهد كه دو خواهر، يك ديگر را ببينند؟! سرى تكان داد و به اجبار گفت:
چشم قربان!
نگاه ديگرى به عكس كرد؛ سپس آن را به سمت ساميار گرفت! ساميار سرى تكان داد و گفت:
-پيشت باشه، اينم بگم تو قراره به عنوان مترجم اون باهاش برى دبى؛ ولى در واقع براى محافظت از سانيا اونجايى، فهميدى؟
سرى تكان داد و از اتاق بيرون رفت. شنيده بود خواهر ساميار خان، خودش رزمى كار حرفه اى بود و يك دختر لوس و ننر؛ دستانش را مشت كرد و پوزخندى زد. در ﺩل گفت: «داداشش مى گـه، فرز و باهوشه! طبيعيه از خواهرش تعريف كنه، هرچند اون طور كه شنيدم؛ خواهر تنى ساميار خان نيست، يعنى نامشـ*ـوعه! » همان طور كه از راه پله مى گذشت؛ تابلوى نقاشى شده ى سامان خان، ساميار و سانيا را ديد! در عكس سامان خان نشسته و ساميار و سانيا در دو طرفش بودند؛ چهره هاى منفور سامان خان و ساميار پسرش، هيچ وقت تا عمر يادش نمى رفت؛ چهره ى سانيا هم بايد به ليستش اضافه مى كرد؛ با آن كه سانيا هيچ تقصيرى نداشت اما دختر آن مردك قاتل كه بود!
****
سانيا با تمسخر به پسرك لاغر اندام مقابلش نگاه كرد؛ ساميار مى خواست براى سفرش اين پسر محافظش باشد؟ چشم از پسر گرفت و پوزخندى زد! به برادرش رو كرد و با تمسخر گفت:
-اين جوجه مى خواد محافظ من بشه؟ اينو يه فوت كنى ميوفته بابا!
ساميار بدون نيم نگاهى به خواهرش كه با تمسخر به پسر اشاره مى كرد، بدون هيچ احساسى با خونسردى مخصوص خودش گفت:
-اون محافظ تو نيست؛البته دفاع شخصى بلده اما..اون فقط مترجم توئه!
سانيا به ساميار خونسرد و آرام نگاهى كرد؛ در دلش پوزخندى زد و گفت: «آره تو بگو مترجم ولى من كه مى دونم اون كيه..حسام كم بود اينم اضافه شد! » پوف كلافه اى كشيد و با عصبانيت گفت:
-حالا هر چى، مترجم يا محافظ؛ گمون نكنم بهش نياز داشته باشم..
با نيم نگاه برادرش ساكت شد؛ پوف كلافه اى كشيد و به ساعت مچيش نگاه كرد؛ از جاش بلند شد:
-من ديگه بايد برم!
به برادرش نزديك شد و بر خلاف هميشه كه عصبى بود؛ خم شد و گونه برادرش را كوتاه بوسـ*ـيد و با مهربانى گفت:
-تا من برگردم مراقب خودت باش!
ساميار بر خلاف ظاهر جدى و بى تفاوتش از اين كار سانيا خوشحال شد ولى هنوز ظاهرش خونسرد و بى تفاوت بود؛ فقط خيلى كوتاه گفت:
-زودتر برو!
****
حسام از آن كه به اجبار همراه سانيا آمده بود؛ راضى نبود و عصبى بود! از روى حرص پوزخند عصبى اى زد و گفت:
-نگاه، به افتخارت فرش قرمز پهن كردن!
سانيا هم از آن كه مجبور به تحمل حسام بود؛ به هيچ عنوان خوشحال نبود! بى توجه به حسام با جديت ، سوار آسانسور شد و با توقف آسانسور پياده شد؛ از قبل يك طبقه رو به خاطر سفرشان رزرو كرده بودند؛ سانيا بى توجه به حسام و پسر مترجم نام سمت يكى از اتاق ها رفت! حسام بيخيال سانيا رو به پسرك كرد و گفت:
-اين سانيا يكم زيادى خل و چله، راستى اسمت چيه؟ بگو آشنا بشيم!
پسر نگاهى به حسام كرد؛ از قبل مى دانست اين مرد حسام، تنها دوست ساميار خان و دستيارش است. سرى تكان داد و گفت:
-اسمم بردياست قربان!
حسام لبخندى زد و به پشت برديا ضربه ى آرامى زد؛ به سمت اتاقش، كه اتاق كنارى سانيا بود، راه افتاد.
*****
 
آخرین ویرایش:
سانيا روى تخت به حالت دمر خوابيده بود؛ با صداى كوبيده شدن در اتاق از خواب پريد؛ زير لب فحشى نثار شخص پشت در كرد و از جا بلند شد. هرچند مى دانست جز حسام كسى جرئت ندارد اين طورى به در بزند؛ يا به عبارتى به در بكوبد! با عصبانيت و در حالى كه حسام را مورد عنايت قرار مى داد؛ در را باز كرد و پرخاش كرد:
-چى مى خواى؟
حسام با ديدن سانيا با آن لباس خواب كوتاه و موهاى آشفته اش زير خنده زد و بلند بلند شروع به خنديدن كرد، سانيا كه با تعجب به حسام نگاه مى كرد وقتى حسام كنارش زد؛ با عصبانيت به رفتنش نگاه كرد و زير لب برايش خط و نشان كشيد! برديا سرش را پايين انداخت و زير لب گفت:
-ببخشيد خانوم..
سانيا برگشت و برزخى به برديا نگاه كرد و پرخاش كرد:
-هان؟ چيه؟
برديا همان طور كه سرش پايين بود با آرامش گفت:
-حسام خان گفت بهم احتياج دارين منـ..
سانيا ابرويى بالا انداخت و پرخاش گونه گفت:
-پس چرا وايسادى؟ بيا تو!
سانيا روى تخت نشست و به حسام نگاه كرد؛ حسام همان طور كه سانيا را زير نظر داشت با خونسردى در يخچال اتاق كنكاش مى كرد؛ سانيا پا روى پا انداخت و عصبى گفت:
-حالا مى خواى بگى اينجا چه غلطى مى كنى؟
حسام شيشه اى از يخچال برداشت؛ روى مبل مقابل سانيا نشست و كمى از محتويات كهربائى رنگِ شيشه خورد. صورتش را جمع كرد و با پشت دست دور دهانش را پاك كرد! نفس عميقى كشيد:
-چيز مهمى نيست، حوصله مون سر رفته بود، خواستيم بريم يه دورى بزنيم..
سانيا پوزخندى زد و سپس اخم هايش را در هم كشيد؛ از نظرش حسام واقعاً اعصاب خورد كن بود! انگار كه نه انگار براى كار آمده بودند؛ مى خواست براى تفريح بيرون برود! حسام با ديدن قيافه سانيا، سرى تكان داد و بى تفاوت گفت:
-قيافت رو اون طورى نكن، خواستم ببينم مياى يا نه؟
با آن كه مى دانست سانيا ساز مخالفت مى زند؛ باز هم گفت شايد او هم از بى حوصلگى دربيايد. هرچند براى سانيا بهتر بود تنها باشد تا او را همراهى كند؛ هرچند نه حسام مى خواست كنار دخترك باشد و نه سانيا حوصله ى حسام را داشت! سانيا عصبى و جدى گفت:
-حوصله ات سر رفته؟ مى خواستى نياى؛ نيومديم اينجا براى خوشگذرونى كه براى معامله اينجا اومديم! حالام اگه مفت خوريت تموم شده، بزن به چاك!
حسام انتظار همين حرف را داشت؛ مى دانست سانياى از نظر او «خل و چل» جز كارش به چيزى اهميت نمى دهد! هرچند قلباً، نمى خواست سانيا را همراهى كند ولى هم به ساميار قول داده بود و هم براى اجراى نقشه هايش به دخترك احتياج داشت! ظاهر بى تفاوتى به خودش گرفت؛ پوفى كرد:
-من رو بگو خواستم اين تنها نباشه؛ حقشه تنها بمونه. مادر فولاد زرهِ بدبخت، بردى پاشو بريم!
حسام از برديا خوشش آمده بود؛ در چشمان سبز تيره ى برديا برقى را مى ديد كه سال ها پيش هم در چشمان خودش مانند آن را ديده بود و از اين رو با او صميمى شده بود! از نظر برديا هم حسام متفاوت بود انگار دردى را كه تجربه كرده بود؛ حسام هم تجربه كرده بود و همين باعث شده بود برديا و حسام خيلى زود با هم رفيق بشوند! برعكس سانيا كه فكر كشتن حسام بود و با خودش فكر كرد: «حالا كه ساميار ام نيست و كسى براى شهادت نيست؛ بزنم يه گوله، تو اون مخ پوكش، خالى كنم؛ از دستش راحت بشم! »همان طور كه با خودش نقشه كشتن حسام را مى كشيد؛ متوجه كاناپه خالى شد. نه حسام و برديا يا به گفته حسام: «بردى!» نبودند و كاناپه خالى بود! با خودش گفت: «اينا كى رفتن؟ » بى تفاوت شانه اى بالا انداخت و به سمت سرويس رفت؛ دستشويى و حمام به وسيله ى ديوارى شيشه اى از هم جدا شده بودند! حمام شامل دو بخش بود يكى دوش سرپايى و ديگرى وان بزرگ و مكعبى شكل! سانيا وان را انتخاب كرد؛ لباس هاش را در آورد و داخل وان نشست. حوله تن پوشى پوشيد و با همان حوله تنش، روى تخت نشست و تلفن را برداشت. قهوه و كيكى سفارش داد و منتظر نشست؛ يكى از محافظ ها همراه با سينى اى وارد شد و فنجان سفيد رنگ و بشقاب كيك شكلاتى-وانيلى را روى ميز گذاشت! سانيا بدون توجه به محافظ پا روى پا انداخت:
-هى تو..
به محافظ نگاهى كرد و پرسيد:
-اينا رو چك كردى؟!
محافظ سرى تكون داد:
-بله خانوم!
سانيا پوزخندى زد، به محافظينش بى اعتماد بود؛ در واقع به جز برادرش به بقيه بى اعتماد بود؛ فنجان قهوه را برداشت و نزديك بيني اش برد! پوزخند ديگرى زد و قهوه را روى ميز گذاشت و همان لحظه در گوش محافظش چيزى گفتند؛ مردك بخت برگشته گرخيد؛ رنگش پريد و پاهايش لرزيد! به سانيا كه با پوزخند و خونسرد نگاهش مى كرد رو كرد و با من من گفت:
-خانوم.. منو ببخشيد.. من..
سانيا مجدد پوزخندى زد و با خونسردى گفت:
-انقدر من من نكن، فهميدم تو اين قهوه يه كوفتى ريختن؛ احتمالا ً الان يكى از همكارات رفته اون دنيا..
پوزخند ديگرى زد و با تمسخر ادامه داد:
-مى خواى تو ام برى پيشش، تنها نباشه؟
هنوز لحظه اى نگذشته بود كه چند مرد كت و شلوارى داخل شدند؛ سينا كه هيكلى بود و روى صورتش جاى زخم بود و البته رئيس بقيه محافظ ها، رو به سانيا گفت:
-ازتون واقعا معذرت مى خوام خانوم!
سانيا دستش را بالا برد و به محافظ بخت برگشته، كه روى زانوهاش نشسته بود و با عجز به اونگاه مى كرد؛ پوزخندى زد و بى تفاوت گفت:
-اين احمق رو ببرين و تو سينا، كارت كه تموم شد بيا تو اتاقم؛ اينا رو هم ببرين، اشتهام رو كور كرد!
سينا چشمى گفت و رفت؛ سانيا كه ظاهر خونسردى داشت؛ به اين فكر مى كرد كه اين بار كدام احمقى قصد كشتش را داشت!
****
در لابى نشسته بود و داشت نوشـ*ـيدنى مى خورد؛ چند تا مرد در حالى كه مردى را گرفته بودند و به سمت استخر، مى رفتند؛ يكى از آن ها زخم آشنايى را صورتش داشت! يادش آمد كه چند سال پيش خودش نقاشيش كرده بود. به رضا رو كرد و گفت:
-برو دنبال اونا ببين چه خبره؟
رضا بلند شد و رفت، كمى بعد آمد؛ نشست و گفت:
-يكى از محافظا، اشتباه كرده بود؛ ظاهراً قهوه رئيسش مسموم بوده و اون بخت برگشته فقط قهوه رو بـرده تو اتاق و اينام خلاصش كردن!
لبخندى زد و با خودش گفت: «راه مسموم كردن، اونم از طريق قهوه، براى كشتن دست پرورده ساميار خانِ خسروى، احمقانه ترين راه بود. » پوزخندى زد و رو به رضا گفت:
-ببين كيه كه مى خواد اون بچه رو بكشه؟!
رضا نگاهى به رئيسش انداخت؛ بعد از مرگ پدرش از دخترك كينه ى شديدى به ﺩل گرفته بود و حال در صدد انتقام بود! رضا سرى تكان داد و گفت:
-ولى براى صدمين بار، ثابت كرده نسبت به سنش بيشتر مى فهمه!
با حرف رضا خنده بلندى كرد؛ دخترك را حتى بيشتر از خودش مى شناخت! سرى تكان داد و گفت:
-معلومه، زرنگ و باهوشه، شايد طول بكشه از دور خارج كردنش، ولى درنهايت ميسوزه...
****
 
آخرین ویرایش:
شب شده بود و سانيا در ترانس نشسته بود و داشت قهوه مى خورد؛ حسام همراه برديا در حالى كه نيمه هشيار بود؛ روى يكى از صندلى ها نشست و از ليوان روى ميز كمى آب خورد! محتواى ليوان به نظرش تلخ مزه مى آمد؛ ولى چون نيمه هشيار بود اهميتى نداد. خبر اتفاقى كه براى سانيا افتاده بود را شنيده بود هرچند برايش مهم نبود؛ حتى اگر سانيا مى مرد هم برايش مهم نبود؛ ولى بايد حفظ ظاهر مى كرد! پس با لحن ملايمى گفت:
-سينا گفت چه اتفاقى افتاد؛ الان خوبى؟
سانيا نگاهى به حسام نيمه هشيار انداخت؛ اگه چند سال قبل بود مى گفت: « نه! » و احتمالا يك سكته هم رد مى كرد! ولى با در نظر گرفتن موقعيتش و هم آن كه جانش برايش بى اهميت شده بود؛ به اين كه خيلى ها بخواهند قصد جانش را كنند؛ عادت كرده بود. ولى يك چيز را به خوبى مى دانست؛ «اينكه اون هدف راحتى براى دشمنش نبود! » پوزخندى زد؛ پا روى پا انداخت و گفت:
-هنوز نمردم، درضمن اونى كه خوردى آب نبود؛ چند تا نمونه بود!
حسام يادش رفته بود كه رو به رويش سانياى كله خراب و بيخيال نشسته است؛ سانيا گفته بود آنى كه خوره بود آب نبود، پس چه بود؟ با تعجب به سانيا نگاه كرد و گفت:
-چى بود؟!
سانيا پوزخندى زد و سرى تكان داد، با تاسف گفت:
-دى استيل مرفين پودرى، يعنى هرچى تو ليوان بود بايد بخورى؟ بعضى وقتا برام سواله، تو تو اون ملاجت، مخ دارى يا گچ؟!
حسام باز هم اعتراف كرد كه: «سانيا واقعاً غير قابل تحمل است! » به ظاهر لبخندى زد و با لودگى گفت:
-زغال فروش، زغالى شده؛ اينكه خيلى مهم نيست!
و دوباره خنديد؛ سانيا سرى به نشونه تاسف تكان داد؛ به نظر سانيا: «حسام در هر حالتى مسخره و لوده بود! » اخمى كرد و با جديت گفت:
- يه احمق سعى كرده منو بكشه بازم سعيش رو مى كنه؛ اين دفعه ممكنه تو رو بكشه، بايد بگم مواظب باش.. هر چند قلباً، اگه براى تو اتفاقى بيوفته ناراحت كه نميشم، بلكه خوشحالم ميشم؛ اما متاسفانه چون تو همراه منى و منم نسبت به افرادم مسئولم، لازم بود تذكر بدم!
حسام كه از رفتار سانيا، مخصوصاً از اقتدارش براى اثبات رئيس بودنش؛ خنده اش گرفته بود و همچنين دلش به حال سادگى دخترك سوخت؛ پوزخندى زد و گفت:
-مثلاً مى خواى مثل سامى رفتار كنى؟ ولى يادت رفته من از تو دستور نمى گيرم؟!
سانيا ابرويى بالا انداخت؛ پوزخندى زد و گفت:
-و انگار تو يادت رفته تو اين سفر من رئيس تو ام؟!
حسام پوزخندى زد و زير لبى گفت:
-گور باباى رئيس بودنت!
سانيا خواست جوابش را بدهد؛ ولى بيخيال شانه اى بالا انداخت و گفت:
-عصر با يه خريدار قرار داريم، ساعت پنج بياين دنبالم!
بعد فنجانش را روى ميز گذاشت و بلند شد؛ نيم نگاهى به حسام نيمه هوشيار و برديايى كه ايستاده بود انداخت؛ پوزخندى زد و به سمت اتاقش رفت.
***
 
آخرین ویرایش:
سانيا كلافه با پاش روى زمين ضرب گرفته بود، از نظرش: «اين مردا احمق ترين موجودات روى زمين بودن، كه تا امروز باهاشون رو به رو شده بود! » عصبى نفسش را بيرون داد و گفت:
-ببينين، اين معامله براى من مهمه، اما گمونم براى شما مهم تر از ما باشه؛ اين طور نيست؟!
به برديا كه در حال ترجمه بود نگاه كرد و در دلش گفت: «مرتـ*ـيكه هاى زبون نفهم، فقط بلدن زر مفت بزنن! » حسام هم بيخيال مشغول خوردن كيك و قهوه بود؛ هر چند كه زير چشمى سانيا را زير نظر داشت و از حرص خوردنش لـ*ـذت مى برد! البته بيخيالى حسام بود كه بيشتر سانيا را عصبي مى كرد؛ برديا به سانيا رو كرد و با آرامش گفت:
-ميگن: «همون طور كه اونا پولو دوست دارن، ما هم به دوا(هروئين) نياز داريم! »
سانيا كه عصبى بود با شنيدن اين حرف بيشتر عصبى شد؛ حرف ساميار را به ياد آورد: «وقتى طرف معامله بخواد قيمت رو بالا ببره..» نفس عميقى كشيد و پوزخندى زد؛.اين را مى دانست طرفش انگليسى بلد است؛ پس خودش شروع كرد به حرف زدن:
-بسيار خوب، هر طور ميلتونه، اون طور كه متوجه شدم شما تمايلى به معامله ندارين...
پوزخند ديگرى زد بلند شد و ادامه داد:
-بنابراين، بهتره نه من وقت شما رو بگيرم و نه خودم رو خسته كنم..
پشتش را به طرفشان كرد و با خونسردى به سمت در رفت؛ تنها چيزى كه خوب از ساميار تقليد مى كرد، همين خونسردى بيش از حد بود؛ با آن كه اين رفتار ساميار بدجور روى اعصابش بود ولى گاهى مؤثر بود! در حالى كه به طرف در مى رفت؛ نگاهى به حسام كه به ظاهر بى توجه به او مشغول خوردن بود، انداخت و عصبى زير لب اسمش را صدا زد. حسام در دلش پوزخندى زد و با نا رضايتى ظاهرى بلند شد و دنبال سانيا حركت كرد! در ماشين نشستند كه حسام بى مقدمه گفت:
-چرا همچين كردى؟
سانيا از گوشه چشم نگاهش كرد و عصبى نفسش را بيرون داد. با كلافگى گفت:
-چون داشت دبه مى كرد؛ تو ام وقتى بايد حواست باشه، در حال خوردنى؛ مگه به خاطر خوردن همراهم اومدى؟
حسام كه از حرص خوردن سانيا، نهايت لـ*ـذت را مى برد؛ لبخند بيخيالى زد:
-چقدر تو غر مى زنى پرنسس، تو ام فقط بلدى غر بزنى؛ درضمن اگه يادت رفته ياد آورى كنم كه من و تو..
سانيا بين حرفش پريد؛ رويش را سمت پنجره برگرداند و با حرص گفت:
-مى دونم.. مى دونم! من و تو همكاريم؛ نمى خواد هى يادآوريش كنى؛ اوكى؟
تا رسيدن به هتل حرفى بينشان رد و بدل نشد و وقتى رسيدند؛ حسام همراه برديا به بهانه نهار خوردن در لابى ماندند. سانيا پوفى كرد و سوار آسانسور شد؛ ناخودآگاه ذهنش سمت گذشته اش پر كشيد ؛ گذشته اى كه هم تلخ بود و هم شيرين!
«گذشته- سانيا
در حال نوشتن مطالب روى تخته بود و خواهرش كلافه در حال غر زدن بود!
-بجنب دختر، دو ساعته معطل تو ايم ها!
بيخيال مشغول نوشتن بود؛ پوفى كرد و بيخيال گفت:
-چه كم طاقتى بابا...اومدم ديگه!
آخرين كلمه را كه نوشت؛ دفترش را بست و بعد از گذاشتن دفتر داخل ميز، وسايل را داخل كوله اش گذاشت و زيپش را بست. كوله را روى دوشش انداخت؛ خواهرش جدى گفت:
-كجا موندى؟ من رفتم اونوقت مجبورى با اتوبوس بياى ها!
سپس از كلاس بيرون رفت؛ خواهرش عادت داشت هميشه در كار هايشان عجله كنند و او هم براى درآورد حرصش، دقيقه نودى بود! دوست داشت هميشه زودتر از بقيه از مدرسه بيرون برود و هر چند كه هميشه به خاطر او آخرين نفرات بود! هر چند خواهرش هميشه مى گفت: «كه چرا دير مى كند» يا «تقصير اونه كه آخرين نفر از مدرسه بيرون مى ره» »
با باز شدن در آسانسور، از فكر كردن به گذشته دست كشيد و پياده شد؛ يكى از محافظ ها در را برايش باز كرد ولى او بى توجه به اطرافش روى تخت ولو شد.
-نه..خواهرم رو كجا مى برى؟
-ولم كنين..ولم كنيد..داداشى!
باز هم كابوس هميشگيش، چشمانش را باز كرد و روى تخت نشست؛ فكرش در گير دختر و پسر خوابش شدو كلافه زير لب تكرار كرد: «حتماً بين من و اون خواهر و برادر يه ارتباطى هست، حتماً! » ولى چه ارتباطى؟ پوف كلافه اى كشيد نگاهش به پنجره افتاد با آن كه پنجره اش بسته بود پرده تكان مى خورد؛ برايش عجيب بود با خودش گفت: «پنجره بسته ولى پرده تكون مى خوره؛ احتمالا وقتى خواب بودم يكى از خدمه اومده تو و اتاق رو تميز كرده يا شايد كار يكى از محافظا بوده باشه. ولى دليلى نداشت وقتى خواب بودم بيان! » حس درونيش مى گفت: «اين يه موضوع بى اهمييت نيست» البته امكان اين كه تكان هاى پرده به خاطر سيستم تهويه هم باشد، كه اگه اين طور باشه فكراى بيخود كردم. » شانه اى بالا انداخت؛ به خاطر كارش زيادى محتاط شده بود! از جايش بلند شد و به طرف يخچال رفت؛ احساس تشنگى مى كرد. زبانش را روى لبش كشيد و شيشه آبى برداشت؛ جرعه اى از آب خورد و شيشه را روى ميز گذاشت! طبق عادت هميشگى كه بعد از آن كابوس ، ديگر خوابش نمى برد؛ به بالكن رفت تا كمى هواى تازه بخورد. باد ملايمى مى وزيد،؛ چشماش را بست و نفس عميقى كشيد! باز هم به گذشته پرت شد؛ با ياد آورى گذشته اش، لبخندى ناخودآگاه روى لبش آمد. آهى كشيد؛ چه آن روزها خوب بود؛ روزايى كه بزرگترين دغدغه اش، انتخاب شدن به عنوان زيباترين دختر دبيرستان بود؛ پوزخندى زد: «هه،زيبايى؟ » تنها چيزى كه اين روز ها برايش بى اهميت بود، زيبايى بود! به رو به رو خيره شد؛ در تاريكى شب چيزى توجه را جلب كرد. زن و مردى در حال گفت و گو بودند! در حالت عادى افراد اطرافش برايش كوچكترين اهميتى نداشت؛ ولى آن شخص هر كسى نبود؛ براى چندمين بار به گذشته رفت:
«گذشته-سانيا

در حال آماده شدن براى رفتن به مهمانى دوست مشتركشان سارا بود؛ خواهرش در حالى كه مرتب از او مى پرسيد: «حاظر شدى يا نه؟ » مدام ياد آور مى شد كه: «گفتى پنج دقيقه، الان نيم ساعته اون تويى؛ ساعت هفت بايد اونجا باشيم. » در آخر دوستشان گفت:
-ملو، لطفا بس كن؛ تو كه بيشتر دارى وقت تلف مى كنى بريم؟

خواهرش دستش را كشيد و سوار ماشين شد؛ در حالى كه دستش را مي ماليد گفت:
-دختره ى بى مغز داشتى ناقصم مى كردى!
صداى خنده ى ناآشنايى و دنبالش صداى پسرانه اى آمد!
-چه دوست بامزه اى دارى؛ ملورين!
متعجب به پسرك نا آشنا نگاهى كرد؛ چشمان آبى سير، صورتى قلبى شكل و موهاى كوتاه صورتى رنگى داشت! از همان نگاه اول از پسرك خوشش نيامده بود! خواهرش اما با بى تفاوتى رو به همان شخص گفت:
-اون دوستم نيست؛ خواهر ديوونه امه!
زير لب: «ديوونه خودتى» اى حواله خواهرش كرد و بعد جدى گفت:
-ممنون از معرفيت آبجى كوچيكه!
ملورين نفسش رو پرصدا بيرون داد؛ مى دانست خواهرش از اين كلمه خوشش نمى آيد؛ ولى خوب حرص دادن خواهر كوچك ترش لـ*ـذت خاصى داشت! خواهرش حرصى گفت:
-بازم گفتى؟ خوبه، همه اش يك سال زودتر دنيا اومدي! هى تو سرم بكوبش!
به خواهرش كه با لب هاى افتاده به رو به رو خيره شده بود؛ لبخندى زد و با مهربانى گفت:
-حقيقت گاهى تلخه، آبجى كوچيكه!
پسرك نا شناس مجدد به حرف آمد؛ رو به او گفت:
-حرفت درسته، خواهر ملورين!
سرش را تكان داد و جدى گفت:
-ولى من اسم خودم رو بيشتر دوست دارم تا خواهر ملورين!
پسرك خنديد و گفت:
-درست، خوب اسمت چيه؟ »
از گذشته بيرون آمد؛ چشمانش را روى هم فشار داد؛ آن مرد همان مرد بود؟ نمى توانست كس ديگرى باشد! بى اختيار تعادلش را از دست داد و زير پايش خالى شد، براى نيوفتادنش دستش را به نرده بالكن گرفت؛ به سختى خودش را به اتاق رساند و روى زمين كنار در ولو شد. با يادآورى چيزى كه چند لحظه قبل ديده بود و چيزى كه در گذشته بود، چند بار سرش را تكان داد و زير لب تكرار كرد: «اين واقعى نيست» كمى بعد صداى تقى شنيد و او اين صدا را خوب مى شناخت؛ صداى شليك گلوله بود! پس توهم نبود، او بود و صداى شليك گلوله هم احتمالاً كار خودش بود! بعد از آن اتفاق، سانيا زمين تا آسمان تغيير كرده بود و حتى مى شد گفت دليل ورودش به دنياى تاريك او بود! با خودش گفت: « آره من تغيير كردم، ديگه اون دختر بچه ى دبيرستانى تو نيويورك نيستم؛ اون دختر بچه ى ساده و احساساتى ديگه نيست! » نفس عميقى كشيد و بلند شد.
***
حسام با تعجب پرسيد:
-منظورت چيه كه مى خواى اينجا بمونى؟
سانيا اما بى تفاوت به حسام نگاه كرد؛ حسام كه نمى دانست دليل اسرار سانيا چيست عصبى بود؛ سانيا خونسرد بود. درست مثل ساميار كه وقتى نقشه اى داشت ظاهر بى تفاوتى به خودش مى گرفت؛اكنون سانيا همان شكلى بود! خونسردى سانيا، بيشتر حسام را عصبى مى كرد؛ در آخر حسام ظاهراً بى تفاوت با بيخيالى گفت:
- اصلا بخواى بمونى، فكر مى كنى ساميار بزاره؟
خود سانيا هم فكر نمى كرد كه ساميار به راحتى اجازه دهد سانيا خودسر كارى كند؛ با اين حال پا رو روى پا انداخت و با بى تفاوتى گفت:
-اين كه ساميار بزاره يا نه، اصلا برام مهم نيست؛ هر چند فكر نكنم براى اون مهم باشه؛ من كنارش باشم يا نباشم!
سانيا با ناراحتى جمله آخرش را گفت؛ حسام كه به علاقه و وابستگى ساميار به اين خواهر لوس و ننرش با خبر بود. پوز خندى زد و زير لب گفت: «تو اين طور فكر مى كنى! » انتظار داشت سانيا نشنود؛ اما شنيد و لبخند مليحى زد! حسام مجدد پوزخندى زد و با لحن تمسخر آميزى گفت:
-مى تونى اينو به خودش بگو... من كه مى دونم تو از سامى، مثل چى مى ترسى!
سانيا ابرويى بالا انداخت؛ انگار حسام احترامى كه او براى ساميار قائل بود را با ترس اشتباه گرفته بود! سانيا پوزخندى زد و فنجانش را به لبش نزديك كرد؛ كمى از محتوايش نوشيد. مجدد پوزخندى زد و گفت:
-ببين جناب، من به ساميار احترام مى ذارم ولى ازش نمى ترسم؛ گمونم اون قدرى بفهمى بدونى بين احترام گذاشتن و ترسيدن تفاوت هست. بيخيال، چرا دارم برات توضيح مى دم؟ بخواى بفهمى خودت ميفهمى ديگه، آهان.. اين يارو، جنساش آماده اس گفتم كه خودش دنبالمون ميوفته. رسوندن محموله به خونه با توئه...
حسام از نطق سانيا خوشش آمد و در دلش تحسينش كرد كه از ساميار نمى ترسد؛ لبخندى زد پا روى پا انداخت. سپس بى تفاوت گفت:
-واقعا خوبه كه از سامى نمى ترسى، اما به نفعته خلاف ميل ساميار رفتار نكنى..
سانيا پوزخندى زد و فنجانش را روى ميز گذاشت و به حسام زل زد؛ حسام با زبان لبش را خيس كرد و ادامه داد:
-اين يه نصيحته نه تهديد، چيزايى هست كه تو ازشون بى خبرى ..
سانيا ابرويى بالا انداخت؛ يعنى كارش به جايى رسيده بود كه به نصيحت حسام گوش بدهد؟ اما كنجكاو شد بداند آن چيزى كه به قول حسام: «ازشون بى خبره» چيست! پوزخندى زد و گفت:
-مثلاً چى؟
حسام پا روى پا انداخت؛ هنوز زود بود براى گفتن خيلى چيزها! شانه اى بالا انداخت و گفت:
-ندونى بهتره بپرسى هم جوابى نمى گيرى؛ پس بهتره.. به هر دليلى كه هست نمونى و برگردى درضمن پيش ساميار هم از رفتنت حرف نزنى!
از جا بلند شد و رفت. براى سانيا خوشايند بود كه فقط خودش نيست كه وابسطه ساميار است؛ ساميار هم به او وابسطه است! هر چند كه اين اواخر نسبت به احساس برادرش نسبت به خودش دو ﺩل بود. از نظر سانيا، حسام مشكوك بود؛ چه چيز حسام بى دست و پاى خنگ مى توانست مشكوك باشد؟ خودش از تفكرش خنده اش گرفت، شانه اى بالا انداخت و به اتاقش رفت.
 
آخرین ویرایش: