حرفه‌ای رمان دژم | PrAiSe کاربر انجمن نگاه دانلود

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
دوستان منتظر نظرات‌تون هستمBoredsmiley
خیـــــلــــــــــی وقتهSigh
بین این همه امتحان سخت براتون پست گذاشتم:aiwan_light_cray2:

[HIDE-THANKS]

- تو... تو تنها سارا و نکشتی، تنها مامان و پریزاد و بدبخت نکردی! (بغض مخربی در صدایش پدیدار شد) تو برادرت و... کسی که همیشه پشتت بود و فکر می‌کرد تو بهترینی رو از ریشه نابود کردی!
آرام پریا را به عقب هول داد و با قامتی خمیده از اتاق خارج شد. دستانم را بر روی دهانم نهادم و با صدای خفه‌ای زار زدم.
- من... من ترسیده بودم... نمی‌خواستم اینجور بشه...!
نگاهم را از صورت پر از اشک او گرفتم و با تقلا از روی زمین بلند شدم تا از اتاق خارج شوم.
خانه عجیب بوی گریه می‌داد و پریا چسبناک زار می‌زد.
وارد حمام بزرگ شدم و با دستان لرزانم لامپ را روشن کردم. سرمای حمام تنم را مور مور می‌کرد. جلو رفتم؛ زیر دوش ایستادم و به آرامی روسری و پلاستیک را از سرم دراوردم و بر روی زمین انداختم. دستم را به طرف شیر آب دراز کردم.
دوش را باز کردم و بر روی دو زانو افتادم. قطرات آب بر روی سرم می‌ریخت و قطرات پر از حنا از سرم بر روی صورتم و لباس‌های خیس شده‌ام می‌لغزید. حتی به فکرم هم نمی‌رسید که زندگی‌مان تا این حد اسفناک باشد! برادرم عاشقِ زن برادرش بود و خواهرم قاتل زن برادرش و خالقِ زندگیِ احمقانه من و مادرم بود!
پدرم به همراه پسرش زن بازی می‌کرد و برای خفه کردن دخترش او را راهی شیراز کرد و برای خفه کردن دخترِ خواهر زنش، او را به عقد پسرش دراورد! از بیچارگی سارای عزیزم، از بدبختی خویش، از احمق بازی‌های مادرم جانم به درد آمده بود! از عشق ناکام برادرم، از پوچی که قلبش را فرا گرفته بود داشتم همانند اسپند بر روی آتش جلز و ولز می‌کردم!
- خدایا... خدایا! دیگه بسه‌مونه، دیگه ما تموم شدیم! خدایا...
* * *
سارها به سرزمین ها کوچ می‌کردند و پیام باران می‌دادن، پیام حاصلخیزی! اما زندگی به گند کشیده ما با هیچ آب پاکی تمیز نمی‌شد!
نگاهم را به هاله سپردم که سینی حاوی سه لیوان چای رو روبه‌روی من و ستایش بر روی زیرانداز حصیری که در باغ خانه‌اش پهن کرده بود، گذاشت. ستایش به آرامی شالش را دراورد و دستی در موهای شکلاتی‌اش که به تازگی رنگ کرده بود کشید و فرهای موهایش به آرامی تکانی خوردند و دلبری کردند.
-موهات ناز شده.
ستایش آرام نگاهش را به صورت بی روحم که حالا با یک لبخند کوچکی مزین شده بود، دوخت و آهسته گفت:
- مرسی پری.
هاله خودش را جلو کشید و لیوان چای را برداشت:
- ستایش چرا انقدر آروم شدی؟ دیگه مثل قبل نیستی... مگه نه پری؟
سرم را تکان دادم و ستایش چشمان زیبایش را به غنچه‌های ریز گل که بر روی چای شناور بودند خیره شد:
- چجور شاد باشم؟ فکر نمی‌کردم دوستام به این درصد از بدبختی برسن!
حال مارا باش! انقدر حال‌مان زار است که ستایش همیشه خوشحال را هم محزون کرده‌ایم!
هاله سرش را به زیر انداخت و چند حبه قند در چایی‌اش انداخت:
- از این چیزا حرف نزنین دیگه، چند ساعت از همه چی دور شیم!
سری تکان دادم و ستایش گفت:
- راستی فرحناز چیشد؟ گفتی با پروانه خانم و تو دارید خریداش و انجام می‌دید.
آرام خندیدم و با به یاد آوردن پروانه خانم و فرحناز، گفتم:
- خوب شد یادم آوردی! سه روز دیگه جشن عقد و نامزدی فرحنازه و داره از استرس پس میفته، خدا پروانه خانم و اون ببعی و خیر بده، از اول تا اخرش همراهمون بودن. اگر اونا نبودن دو هفته که سهله! تا اخر عروسی فرحناز نمی‌تونستیم خریدا و تموم کنیم! عصری پروانه خانم گفت که میاد دنبال من و فرحناز، دوستامونم جمع کنیم بیاریم، نمی‌دونم چرا واقعا؟
ستایش با خنده فر ریزی را دور انگشتش پیچاند و گفت:
- حتما می‌خواد برای فرحناز جشن گودبای پارتی مجردی بگیره! ما هم بریم هاله، گفت دوستا پری هم بیان!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]

هاله تا خواست اعتراضی کند، موبایلم زنگ خورد. عذرخواهی کردم و با نگاه کردن به مخاطب که "Ms.Aghayi" نوشته بود، جواب دادم.
- الو؟ سلام پریزاد جان!
تک سرفه‌ای کردم:
- سلام جناب آقایی، خوب هستید؟
- مرسی دخترم، شما خوبی؟
- تشکر، بفرمایید؟ کاری داشتید؟!
ستایش برای هاله چشم و ابرو می‌آمد و هاله می‌خواست با پایین ترین ولوم صدا، او را متقاعد کند که با من نیایند!
- راستش جناب قزوینی دعوتمون کرده برای عصرونه و اینکه گفتن کار مهمی با تو دارن دخترم...! می‌تونی بیای؟ اگر بیای خیلی خوب میشه!
لبم را از داخل دهانم گاز گرفتم. چه بگویم؟ نروم و کنار دوستانم بمانم و بی احترامی می‌شود به آنها، یا اینکه بروم و به سرعت برای زمانی که پروانه خانم گفت برگردم؟ قطعا باید دومین نظریه را انتخاب می‌کردم!
- خب... من میام، اگر میشه آدرس رو برام بفرستید.
- باشه دخترم، ساعت پنج اونجا باش.
- چشم خدانگهدار.
-خدانگهدارت باشه.
قطع کردم و ستایش بر رویم پرید:
- کدوم گوری می‌خوای بری؟ مگه قرار نبود باهات بیایم بریم اونجا پیش پروانه خانم؟!
او را از روی خودم کنار زدم و هاله که فکر می‌کرد بیخیال بیرون رفتن با آنها شده ام، نیشش را باز کرد و گفت:
- بزار هرجا دلش می‌خواد بره، تو چکارش داری؟
موهایم را درست کردم و گفتم:
- ساعت پنج میرم، پنج و نیم، شیش میام، نگران نباشید میریم بیرون!
هاله لب‌هایش را جمع کرد و موهای قهوه‌ای‌اش را پشت گوشش فرستاد. ستایش سرخوش گفت:
- خب؟ حالا کجا می‌خوای بری؟
* * *
از تاکسی پیدا شدم و به خانه زیبای روبه‌رویم خیره شدم. در ورودی‌اش حصار مانند بود و دو قدم بعدش تونل گل بود. نمی‌دانستم وارد شوم یا نه؟ زنگ نداشت و میله‌های درِ حصاری جای خوبی برای در زدن نبودند!
بالاخره با کلی کنکاش، در را هول دادم و وارد شدم.
پایم را بر روی سنگ فرش های قدیمی و گاه ترک خورده نهادم و نگاهم را به تونلی که سقفش از پیچک درست شده بود، دوختم. ماتم بـرده بود که با صدای قدم هایی که از انتهای تونل آمد، سرم را پایین آوردم. پدر هومهر قزوینی، جناب قزوینی بود.
با شرم آویز کیفم را در دستانم فشار دادم و گفتم:
- سلام جناب قزوینی، تروخدا ببخشید شرمندم بی اجازه وارد شدم، آخه زنگ و..
حرفم را برید و با لبخندی ملیح گفت:
-خوش آمدی دخترم، بفرمایید تو، دشمنت شرمنده!
لبخند خجلی زدم و پشت سرش از تونل خارج شدم و من دوباره ماتم ماند. زنی زیبا رو، شاید همسن مادرم اما با صورتی جوان تر، در لباس‌های محلی که نمی‌دانستم برای کدام قشر جامعه هستند اما حدسم، زرگرها را نشان می‌داد، با لبخند به استقبالمان آمد. هنگام راه رفتن، چیزهایی که از روسری تور مانندش که بر روی یک روسری ساتن انداخته بود، تکان می‌خوردند و صدای جیلینگ جیلینگ می‌دادند. پشت سر آن زن زیبا، هومهر با تیشرتی طوسی و شلوار کتان مشکی پوشیده بود و ایستاده جایی دور تر از ما را می‌نگریست و انوار زرد خورشید که بر روی سرش افتاده بودند، او را بور تر از هرلحظه‌ای کرده بودند. آهسته لب گزیدم و آن زن با لهجه و صدای خوش آهنگی گفت:
- خوش آمدی دُتر جان، صِفا آوردی، بفرمایید بفرمایید!
لبخندی زدم و پس از سلام و احوالپرسی با رعنا خانم که خودش را مادر هومهر و همسر علی قزوینی، پدر هومهر قزوینی، معرفی کرد، به هومهر سلامی دادم و در جوابم خوش آمدگویی کرد.
کنار جناب قزوینی، بر روی صندلی میز چوبی شش نفره نشستم و رعنا خانم برایم یکی از نوشیدنی‌های محبوب محل زندگی‌شاپ، روستای زرگر را آورد. می‌گفت نوشیدنی "آیرانه سی" فقط برای مهمان‌های عزیز کرده است و من از اینکه مهمان عزیزکرده این خانواده کوچک بودم غرق لـ*ـذت شدم.
آرام آرام از آیرانه سی می‌خوردم و دوباره پی بردم که غم درون چشمان بی کورسوی نورِ هومهر، عجیب دلم را به درد می‌آورد. جناب آقایی هنوز نیامده بود و دلم می‌خواست سر در بیارم که برای چه به خوزستان آمده‌اند؟!
آهسته و یواشکی با زبانم دور لبم را لیسیدم و پس از سرفه‌ای گفتم:
- چطور شد جایی به اون خوش آب و هوایی و ول کردید اومدید تو این جهنم؟
سکوت مرگباری که بر فضای شاد حاکم شد، مرا شرم زده از فوضولی‌ام کرد!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
وقتی خواستم فصل سوم یعنی حباب و شروع کنم بهتون گفتم که این فصل مهمیه و بیشتر اتفاقای مهم رمان تو این فصل میفته. برای همین دیر شد پست و جدید اینکه من حدود دو هفته ای به انجمن دسترسی نداشتم.
و این فصل برای خواننده‌هایی خوبه که میگن پس کی پریزاد قراره به خوشبختی برسه؟


[HIDE-THANKS]با خجالت لب گزیدم و لیوان بزرگ و بلوری را بر روی میز گذاشتم:
- متاسفم که... متاسفم که فوضولی کردم!
رعنا خانم آهسته خندید و از جا بلند شد:
- دُتِر جان! اگر اینجا بِرای شما جهنم است، برای ما بهشت است، ما را طرد نکرد!
آب دهانم را قورت دادم و رعنا خانم رفت تا میوه بیاورد.
اما من جدیدا آنقدر وقیح شده بودم که زود، خجالت و کار زشتم را از یاد می‌بردم. درست همان زمانی که هومهر سرش را بالا آورد و چشمانش برایم بیشتر از هر آدم بینایی پر از حس بود، همان حس های منفی از قبیل غمدهای خانمان سوز، درست همان لحظه‌ای که جناب آقایی زنگ زد و گفت که بخاطر ترافیک دیر می‌رسد، آقای علی با خبر خوبش کل روز و شب مرا پر از روشنی کرد! روشنی از جنس پرتو‌های پر از مهربانی خورشید!
- راستش پریزاد جان، درست ترش این بود که من پیش شما بیام و دخواستم رو مطرح کنم، اما خب نمی‌دونستم کجا و برای اینکه همه راحت باشیم گفتم بیاید اینجا!
ابروهایم بالا پریدند و با چشمانی که انگار فقط آن نوشیدنی خنک و خوشمزه را می‌دید، به آقا علی خیره شدم اما به سرعت بر روی همان لیوان بولوری برگشتند!
- خواهش می‌کنم! بفرمایید؟ چه درخواستی؟!
- دخترم، ما آموزشگاه و ارتقاع دادیم که بتونیم برای کنکوری ها هم خدماتی اجرا کنیم و کلاس هایی بزاریم، و من استاد ادبیاتی خوبی می‌خواستم که علاقه مند باشه به رشته و با جون و دل درس بده! از استادتون پرسیدم و ایشون گفتن که شما جزو برترین های دانشکده ادبیات هستید و نمرات‌تون ماکسیموم هستش! این افتخار رو به ما میدید که استاد زبان و ادبیات فارسی آموزشگاه ما بشی؟!
چشمانم گرد می‌شود و آیرانه سی در گلویم می‌پرد! باور کردنی نبود! یعنی، من با خود فکر می‌کردم که تا ابد به سرکار نمی‌روم و من هم مانند کسانی می‌شوم که دچار معضل بیکاری شده اند! اما، شاید واقعا هم همینطور باشد و من اشتباهی شنیده ام!
آب دهانم رت به سختی قورت دادم و در حالی که موهای ریخته شده در صورتم را عقب می‌راندم گفتم:
- اِم؟ ببخشید میشه دوباره بگید؟ فکر کنم اشتباهی شنیدم!
آقا علی قهقهه بلندی زد و چشمانم گرد تر شد. رعنا خانم ظرف میوه را بر روی میز گذاشت و هومهر نیشخند پررنگی زد!
قطعا خواب بود. به استقلال رسیدن من، خوابی بیش نبود!
* * *
با لبخند سرخوشی سوار ماشین هاله شدم و با بلند ترین حد صدا، سلام کردم. هاله و ستایش با چشمانی گرد شده به طرفم چرخیدند و ستایش گفت:
- چیز خورت کردن؟! موقع رفتن که خیلی پکر بودی.
خنده ای کردم و ستایش چشمانش بیشتر گرد شد و بیشتر به سمتم متمایل شد.
- نه مثل اینکه واقعا چیز خورت کردن! دختر چی بهت دادن؟
به صورت ملتهب ام دست کشیدم و با خوشحالی گفتم:
- اول بریم اینجایی که پروانه خانم گفته، بعدشم شب براتون تعریف می‌کنم!
هاله با خوشحالی گفت:
- شب پیش من می‌مونید؟
سپس استارت زد.
- نه، شب همه خونه بی بی می مونیم، حتی شما!
ستایش لب ورچید و کولر را جوری تنظیم کرد که بادش به من بخورد.
- چرا زودتر نگفتی؟ من لباس راحتی همراهم نیست! مامانت‌اینا اجازه دادن؟
- فرحناز به هممون میده! اره اجازه دادن، خونه بی بیِ ها!
هاله پشت چشمی نازک کرد:
- خونه ما هم خونه دوست هاته ها!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]دوباره خندیدم و ستایش درحالی که با شالش خودش را باد می‌زد چون شدیدا گرمایی بود، گفت:
- نه هاله، باورکن یه چیزی شده که این نفسم میکشه میخنده.
کیفم را باز کردم و موبایلم را دراوردم؛ باید آدرس را به هاله میدادم، در همان حال خندیدم و گفتم:
- خیلی خب بابا، الان می گم، خودتون و کشتید!
ستایش در حالت پوکر فیسی گفت:
- خا حالا، بگو.
- آقای قزوینی بهم پیشنهاد کار داد!
چشمای هاله گرد شد و ستایش جیغ بلندی کشید:
- جون من؟
درحالی که پیام های پروانه خانم را می‌خواندم گفتم:
- جون تو!
ستایش با هیجان ادامه داد:
- خب... خب چه کاری؟
هاله خندید و گفت:
- ستی تو بیشتر خود پریزاد هیجان داریا!
ستایش مهربانانه گفت:
- آخه بالاخره داره روی خوش میبینه.
از هر دو تشکری کردم و گفتم:
- دبیر ادبیات فارسی برای کنکوری ها.
هاله می گفت خوشحال است که در رشته خودم کار پیدا کرده‌ام و ستایش با خنده می گفت دستیار لازم نیستم؟
و من داشتم به حرف ستایش فکر می‌کردم.
همان روی خوش زندگی!
به نظر من، این ها را زندگی به من بدهکار است! خیلی اتفاق باید بیفتد تا من بگویم این روی خوش زندگی است!
پس از چند دقیقه که درمورد پیشنهاد کاری من صحبت شد، من آدرس را به هاله دادم و ستایش گفت:
- می‌خوان چکار کنن؟
خودم را به جلو کشاندم و دستم را زیر چانه ام زدم و گفتم:
- حنابندون! پروانه خانم و ما و بقیه برای فرحناز می‌گیریم، بعد که حنابندونش کردیم امیر میاد و دوتاشون و حنابندون می‌کنیم.
ستایش با ناراحتی نالید:
- آخه پروانه خانم چرا انقدر دیر گفت؟ الان ما با مانتو شلوار باید توی جشن بریم؟خدایی؟
هاله نیم نگاهی به ستایش که مانتو جلوباز پوشیده بود انداخت و گفت:
- شومیز زیر مانتوت قشنگه.
ستایش با چشم غره گفت:
- نمی خوام، به ماهان الان زنگ میزنم، بره دم خونمون برام لباس از مامانم بگیره بیاره، میخوای بگم برای شما هم بیاره؟
هاله تاییدی کرد و من گفتم:
- لباسای تو که اندازه من نمیشه، برام گشادن.
ستایش جیغی زد و یک دسته از موهایم را کشید:
- یه جور میگی انگار من چاقم! تو زیادی اسکلتی!
* * *

ریمل را به مژه هایم زدم و بی بی بلند صلوات فرستاد:
- چشم حسود کور بشه به حق علی! دخترای خوشگل من!
ستایش با لوس بازی به بی بی نزدیک شد و گفت:
- بی بی جون منظورت فقط فرحناز و پریزاد؟
بی بی خنده ای کرد و فرنگیس خانم که داشت نماز می‌خواند الله اکبری گفت.
- نه خوشگل خانم، با همه شمام که مثل ستاره ها دارید می‌درخشید.
لبخندی زدم و فرحناز با حرص گفت:
- خدایی بی بی الان زمان شما نیست که بخوام لباس بلند و تور قرمز سر کنم، چرا زور میگی؟ بزار لباسی که خودم گرفتم و بپوشم دیگه!
بی بی نچ نچی کرد و سرعت تسبیح انداختنش بیشتر شد.
- نه فرحم، نه! این لباس و مادرشوهرت فرستاده، یه رسمه، نپوشی بده دختر، بد!
فرحناز ناراحت به لباس گیپور و حریر قرمز و تور حریر نگاهی انداخت و پوفی کشید.
ستایش به طرفش رفت تا او را رازی کند. معمولا او در مخ زنی حرفه ای بود. حالا چه پسر و چه دختر!
فرنگیس خانم مُهر را بوسید و چادر را تا کرد و نشست، روبه من و هاله گفت:
- دخترا اگر حال دارید میرید کمک پروانه خانم؟ یکم حالم جا بیاد خودمم میرم.
من که تنها یک باشد گفتم و به طرف در رفتم، اما هاله گفت:
- شما بفرمایید بشینید، ما خودمون کمک شون می‌کنیم، حمابندون دخترتون آماده بشید.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]فرنگیس خانم لبخندی زد و از اتاق خارج شدیم. خانه‌شان برای دو نفر آدم زیادی بزرگ بود. برای پروانه خانم و کوروشی که می‌گفتند بخاطر کارش مدام در سفر است زیادی بزرگ بود. این خانه‌ی دوبلکس.
هاله آهسته از پله ها پایین رفت و در همان حال گفت:
- عجب خونه ای دارنا... معلومه پولدارن.
نرده را در دست گرفتم و آرام آرام از پله ها پایین رفتم. برای منی که خیلی از پله ها افتاده بودم، خانه دوبلکس اصلا زیبایی نداشت!
- اوهوم، کوروش تاجره ها!
هاله سری تکان داد و پروانه خانم که انگار داشت می آمد بالا، پایین پله ها ایستاد و گفت:
- چیزی شده دخترا؟
لبخندی زدم و موهایم را در شال فرو کردم.
- نه، اومدیم کمک‌تون کنیم.
خندید. پروانه خانم زود پیر شده بود. وگرنه این خنده های دلبرانه، موهای گر کوتاه کرده و مش کرده برای یک زن پنجاه و هفت ساله نیست.
- کوروش و آقا امیر رسیدن، بهشون کمک کنید تا صندوق میوه ها و کیک و حنا و بیارن تو، تا من برم یه سر به بالا بزنم.
چشمی گفتیم و پس از اینکه ما به طرف در ورودی رفتیم، پروانه خانم ارام ارام از پله ها بالا رفت.
با دیدن امیر و کوروش که نمی‌توانستند یک کیک دو طبقه را بیاورند، چون امیر بخاطر هیکل درشتش در چهارچوب گیر کرده بود، خنده ام گرفت و بلند خندیدم.
کوروش سرش را از بالای شانهٔ امیر بالا آورد و سرکی کشید. سپس روبه ما، با لحن طلبکاری گفت:
- پری خانم بهتر نیست بیاید یه کمکی بکنید؟
هاله مرا به جلو هول داد و با خنده به جلو رفتم، گفتم:
- خب، آقا امیر، برید بیرون، آره آره، من میگیرمش، شما چون درشتید نمیشه خب.
هردو سری تکان دادند و وقتی من سینی را گرفتم، امیر سینی را ول کرد.
نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا آوردم. باد ملایم، موهای ببعی مانند فرفری کوروش را تکان داد. او قدش از من بلند تر بود و شانه های پهنی داشت و هیکلش روی فرم بود. اما درشت و هیکلی نبود.
با حالتی پوکری گفت:
- استخاره می‌کنید؟ عقب عقب برید دیگه پری خانم.
سری تکان دادم و یک قدم عقب رفتم که او عجول سینی را به جلو هول داد و کیک لیز خورد و به شومیز میشی رنگ مالیده شد.
با چشمان گرد شده به شومیزم خیره شدم و او که نمی‌دانست چه شده کلافه گفت:
- خدایا، خشکتون زد؟ برید دیگه!
تنها عقب عقب رفتم و وقتی وارد شدیم به سمت راست عقب گرد کردم و وارد آشپزخانه شدیم. داشتم از عصبانیت میمردم اما لال شده بودم.
کیک را که روی میز گذاشتیم، او خواست برود که سد راهش شدم و با هم برخوردیم. چشمانش گرد شد و نگاهم پایین رفت.
تیشرت طوسی رنگش با شومیز من برخورد کرده بود وخامه‌ای شده بود.
با بهت گفت:
- چیه؟
اخمی کردم و گفتم:
- نگاه کن کیک و هول دادی خورد به شومیزم چیشد؟ الانم انقدر هول بودی خوردی بهم که تیشرت خودتم کثیف شد.
نگاهش به پایین لغزید و با دیدن ل*ـاس هردویمان که کثیف شده بود، چشماش گرد شد. آب دهاهنش را قورت داد و در همان حالتی که چشمانش متمرکز خامه روی لباس ها بود، گفت:
- شما لباس دارید اینجا؟
با عصبانیت نق زدم:
- نه، اینم از فرح گرفته بودم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
عیدهمگی مبارک
اینا عیدی بودن :D

[HIDE-THANKS]کوروش کلافه چنگی در موهایش زد و گفت:
- خب حالا چکار می‌کنید؟ من که اینجا لباس دارم...
همان موقع پروانه خانم وارد آشپزخانه شد، به ما نزدیک شد و گفت:
- چیشده بچه ها؟
پروانه خانم یک ماکسی حریر سبز پسته‌ای با شال حریری که سبز پسته ای بود با رگه‌های عسلی، پوشیده بود و از زیبا هم زیباتر شده بود.
کوروش گفت:
- کیک و که آوردیم داخل، خورد به لباس پری خانم، بعدش ایشونم لباس همراه خودشون نیاوردن.
پروانه خانم چنگ آرامی به گونه تپل سفیدش زد و گفت:
-‌ اوا خب.. خب کوروش برو برای پریزاد لباس بخر بیار.
چشمانم گرد شد و کوروش با ابروهای بالا پریده گفت:
-جانم؟ مامان من سایز ایشون و از کجا...
پروانه خانم ضربه نچندان آرامی بر روی دست کوروش زد و با اخم گفت:
- استغفرالله! این چه حرفاییه که تو می‌زنی؟ پری زود باش برو بالا لباسات و عوض کن بیا برو با کوروش لباس بخر، اینم بیار پایین تا بندازم تو ماشین لباسشویی.
به سرعت دست پروانه خانم را گرفتم. داشتم به غلط کردن می‌افتادم.
- نه پروانه خانم، من همون مانتوم و میپوشم خوبه، لازم نیست.
پروانه خانم نچ نچی کرد و حس کردم کوروش می‌خواهد سرم را در دیوار بکوباند.
- دختر میگم برو لباس عوض کن بیا برو باهاش دیگه، اا؟
و با انگشت سبابه و وسطی اش دو ضربه ارام به شانه‌ام زد.
با لب‌های آویزان عقب عقب رفتم و به طرف پله ها رفتم، اصلا دلم نمی‌خواست بخاطر یک لباس با کوروش به بازار بروم و لباس بخرم. این دیگر چه تِزی بود؟!
وارد اتاق که شدم، اولین نفر ستایش متوجه شومیز خامه‌ای‌ام شد و زیر خنده زد و گفت:
- وا؟ رفتی کمک کنی یا تو خامه شنا کنی؟
اخم در هم کشیدم و گفتم:
- حوصله ندارما! کیک خورد به لباسم بعد الان پروانه خانم گیر داده که بیا کوروش ببرت بازار لباس بخر!
فرحناز کرم پودر را بست و نگاهم کرد. تنها گرم پودر زده بود و خط چشم و ریمل زده بود. شبیه روح شده بود.
- پدرام و مامانجونت که می‌خوان بیان، اگه روت نمیشه به اونا بگو برات یه لباس بیارن.
تقریبا به هوا پریدم.
- واقعا؟ اونا هم میان؟
بی بی گفت:
- آره دخترم، مگر میشه مامانجونت نباشه؟
خوشحال موبایلم را برداشتم و پیامی برای پدرام فرستادم و وقتی سند کردم، ستایش گفت:
- هاله کجاست؟
سرم را بالا آوردم.
هاله کجاست؟
هاله با من پایین بود اما... الآن کجاست؟
- نمی‌دونم من که چیز کردم، رفتم کیک و بیارم، دیگه حواسم به هاله نبود.
ستایش خواست چیزی یگوید که همان موقع در باز شد و هاله وارد شد:
- ستایش ماهان اومده. دم دره.
ستایش پشت چشمی نازک کرد:
- می‌خواست فردا بیاد، آقا! چیش! انگار یه شومیز آوردن چه طولی میکشه؟
و از اتاق خارج شد.
- هاله کجا بودی؟
شالش را توی آینه درست کرد و گفت:
- رفتم توالت، بعدم که زنگ زدن و ماهان بود.
آهانی گفتم و فرنگیس خانم گفت:
- دخترا بعد جشن اینجا، بچه ها می‌خوان برن کافه، شما هم باهاشون برید که خیالم راحت باشه.
بی بی از جا بلند شد و گفتم:
- باشه.
نمی‌دانستم کافه رفتن‌شان چه بود؟ تا بخواستیم حنابندانشان کنیم ساعت می‌شد ده_یازده شب! آن زمان اصلا کافه ای باز بود؟
نفس عمیقی کشیدم و دکمه‌های شومیز را باز کردم و دراوردمش، مانتویم را پوشیدم و موبایلم را چک کردم. پدرام در جوابم یک ok فرستاده بود.

[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
دربی و به همه پرسپولیسیا تبریک میگم :ura:

[HIDE-THANKS]بی بی از اتاق خارج شد و نگاهم را از فرنگیس خانم که به یک نقطه نامعلوم خیره شده بود گرفتم. آه که فرنگیس خانم شکسته بود. ویران شده بود و حتی در شادی های دخترش هم نمی‌توانست خودش را جمع و جور کند. اما او برای خودش شیرزنی بود. حقارت را تحمل نکرد، زندگی با مردی که طرف خیانتگران را می‌گرفت تحمل نکرد و خودش را کنار کشید و تنها گفت فکر آبرویت را می‌کنم که طلاق نمی‌گیرم. اما باز هم سایه و غم کار تاسف بار آنها، تا ابد بر روی شانه های همگی ما سنگینی می‌کند. ای کاش مادر من هم همانند فرنگیس خانم بود و هر روز اصرار نمی کرد که به آن خانه نجـ*ـس برگردیم!
آهی کشیدم و گوشه ای نشستم. فرنگیس خانم آهسته به طرفم برگشت و گفت:
- خالت و دعوت کردیم، امروز دانشگاه داشت؟ میاد؟
صاف نشستم و در چشمان قهوه ای سوخته بی روحش خیره شدم.
- نمی‌دونم، زنگ بزنم بهش بپرسم؟!
آهسته چشمانش را روی هم گذاشت و گفت:
- آره عزیزم.
موبایلم را باز کردم و وارد مخاطبینم شدم و روی aunt fati زدم و رفت بر روی شماره گیری. بعد از چهار بوق جواب داد:
- بله؟
- سلام خاله خوبی؟
- سلام مرسی، جانم؟
پاهایم را دراز کردم و زانویم از خستگی صدای تیک کوچکی داد.
- خاله امشب میای حنابندون فرحناز؟!
- آره، الان خیابون بالایی هستیم، دو دقیقه دیگه اونجاییم، یکم شلوغه.
باشدی گفتم و پس از خداحافظی، قطع کردم و روبه فرنگیس خانم گفتم:
- آره میان، الانم خیابون بالایی هستن.
فرنگیس خانم سری تکان داد و در به صدا درآمد. بله ای گفتم و صدای کوروش آمد:
- پری خانم یک لحظه میاید؟
بلند شدم و به طرف در رفتم، در را باز کردم و نگاهم به او افتاد که کلید را در فر موهایش می‌کرد و در می آورد. خنده‌ام گرفت، اما پنهانش کردم و گفتم:
- بله؟
از اولم نگاهش به من بود، فقط نمی‌دانستم چرا بعد آنکه من گفتم بله شروع به حرف زدن کرد؟!
- نمیاید بریم؟ یه ساعته منتظرم.
دستانم را مشت کردم و لب گزیدم:
- ببخشید، من حواسم نبود که بیام به شما بگم، زنگ زدم پدرام، لباس برام میاره.
چانه اش را بالا برد و پس از چند ثانیه، در چشمانم خیره شد و گفت:
- آها باشه.
و بعد به طرف پله ها رفت و تند تند از آنها پایین رفت.
ابرو بالا انداختم و دوباره وارد اتاق شدم و تا خواستم در را ببندم صدای مادرجان در حال احوالپرسی آمد.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و بعد بستن در، به سرعت از پله ها پایین رفتم. مادرجان با دیدنم خندید و نایلونی از زیر چادرش دراورد:
- بیا دخترم.
به سمتش رفتم:
- سلام مامانجون، مرسی.
وبعد بـ..وسـ..ـه ای روی گونه اش نشاندم و نیم نگاهی به پدرام و کوروش که دم در ورودی با یکدیگر صحبت می‌کردند انداختم و بعد به سرعت برگشتم و از پله ها بالا رفتم.
وارد اتاق شدم و هاله گفت:
- آوردن بالاخره... چی آوردن؟
در را بستم و نایلون را باز کردم و پیراهن را بیرون کشیدم. یک پیراهن تا روی مچ پا نباتی رنگ که همه اش با تور و حریر درست شده بود و آستین هایش تا روی بازو بود. یک شال خیلی بلند حریر هم برایم آورده بودند.
هاله با نیش باز گفت:
- این لباس یه آرایش توپ می‌خواد، برو صورتت و بشور بیا بپوشش که آرایشت کنم.
نچ نچی کردم و به سرعت لباس هایم را عوض کردم.
- آرایش خودم خوبه.
و بعد شالم را دورم انداختم و به این فکر کردم این پیراهن زیادی است برای یک حنابندان ساده!
[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
سلام دوستان شبتون بخیر.
تقریبا بعد دوماه خدمتتون رسیدم. بعد دوماه به انجمن سر زدم.
وقتی انجمن رو باز کردم و دیدم دژم تگ حرفه ای گرفته واقعا روی پا بند نبودم و البته تا حدی متاسف بودم که چرا زودتر به خودم نیامدم و انقدر وقفه در کارهای انجمنم پیش اومد؟
مادربزرگ بنده فوت شده و امتحانات دانشگاه، همگی با هم باعث شدن که وقت آزادی نداشته باشم؛ ولی مطمئن باشید جبران میکنم
! :aiwan_light_give_rose:

[HIDE-THANKS]فرحناز به آرامی رژ صورتی پررنگ را بر روی لب‌هایش به حرکت درآورد و کنارش ایستادم.
صورت لاغرش حتی زیر حجم زیادی از کرم پودر هم سرخ دیده میشد! نمی‌دانستم در نبودم چه شده که آنقدر سرخ شده؟ اما هر چه که بود باعث شده بود روانش بهم بریزد و پلکش مدام تیک بزند و دستانش بلرزد.
شالِ روی سرم را های ظریفم انداختم و با لب هایی که ناخواسته بر روی هم فشرده میشدند، موهای به تازگی پر شده‌ام را بالای سرم محکم بستم و پس از آن به تندی و ماهرانه شروع کردن به بافتنش.
وقتی کارم به اتمام رسید، به عقب چرخیدم و به هاله گفتم:
- کش مو اضافه نداری؟
هاله کیفش را که برای دراوردن شارژش بر روی پا گذاشته بود کمی تکان داد و با خنده گفت:
- این تو هر چیزی پیدا میشه، ولی خب کش مو ریز ندارم، بزرگن.
پایین موهایم را فشردم و فرحناز از گوشه چشم نیم نگاهی بهم انداخت.
- اشکال نداره، بده.
هاله کش موی نسبتا بزرگی رو به دستم داد و گرفتمش. حتی از کش موی خودم هم بزرگتر بود و این برای پایین موهایم که کوچک شده بودند، زیادی بزرگ بود.
هوفی کشیدم:
- زیادی بزرگه! نمیخواد، همینجوری میزارمش... من که شالم رو در نمیارم.
و دوباره کش مو را به هاله برگرداندم و با حالتی مغموم کنار هاله نشستم. کجای این حال و روز ما شبیه کسانی بود که یک عضو از خانواده‌شان داشت زیباترین روزهایش را می‌گذراند؟
پوزخندی بر روی لب هایم جاخوش کرد. زیباترین روزها؟ فرحناز بیچاره از یک طرف خانواده همسر آینده اش تحت فشار بود و از طرف دیگر درد و غم خانواده خودش کمرش را خمیده کرده بود.
بی انصافی بود اگر بخواستم عشق فرحناز و امیر را زیر سوال ببرم، اما می‌دانستم که این ازدواج زودبهنگام و درمیان غم و اندوه، قطعا فراری از سر ناچاری بود برای فرحناز! می‌خواست در خانه خودش با آرامش سر بر بالین بگذارد، نه در خانه مادربزرگش که هر گوشه اش که آدم میرفت پر بود از صدای گریه و ناله...
آهی کشیدم و سرم را به زیر انداختم.
در اتاق باز شد و ستایش خندان وارد شد. هاله خودش را به سمتم کشاند و در گوشم پچ پچ کرد:
- بعد فرحناز نوبت ستایشه! بخدا حالش با ماهان خوبه، فقط نمی‌دونم چرا انقدر صبر کردن؟
سری تکان دادم و ستایش با بستن در، به سمت سرویس بهداشتی رفت و گفت:
- میگما؟ شما الان همتون کاملا آماده اید که نشستید؟
هاله لب هایش خط شدند و چشم هایش را چرخاند.
- تو آماده بشو، ما هم آماده میشیم! البته که فقط خودم آماده نیستم، ولی تو زودتر آماده بشو، سه ساعت آماده کردنت طول میکشه!
برعکس اینکه فکر می‌کردم الان ستایش یا چشم غره ای به هاله میرود یا اخم می‌کند، خندید و جوابش را نداد؛ بجایش به فرحناز گفت:
- تو چرا انقدر ساکتی؟ حتی نمیگی استرس داری! چته تو؟
و حتی منتظر نماند که فرحناز جوابی بدهد و وارد سرویس بهداشتی شد و از همانجا فریاد زد:
- هاله لاکی که خریدی همراهته؟!
* * *
خسته، ناله ای کردم و پاشنه پای دردناکم را با پماد دیکلوفناک آهسته مالاندم.
من که قصد رقصیدن نداشتم را تا جان داشتم ازم کار کشیدند! تا چرخیدن با حنا به دور عروس و داماد، تا تقسیم کیک و پخش کردنش و دادن شربت، چای به همه.
بعد از حنابندان، نمی‌دانم خواهرشوهر فرحناز چه در گوش مادرش و برادرش پچ پچ کرد که قضیه رفتن به کافه منقضی شد و کلا هر چه که بود، به نفع من یکی بود که کم مانده بود از درد و خستگی، همان وسط غش کنم!
عادت بد خستگی ام این بود که از شدت خستگی نه می‌توانستم چیزی بخورم، نه می‌توانستم بخوابم. تقریبا از خستگی باید بیهوش میشدم!
آهی کشیدم و پای راستم را هم به دیکلوفناک آغشته کردم و سپس جوراب های نرم و روفرشی بنفش رنگم را به پا کردم تا طبق گفته بی بی:" پاهات و بمالون و گرم نگهدار" خوب بشود!
پماد را بر روی عسلی کنار تختم تقریبا انداختم و سپس، به تاج کوتاه تختم تکیه دادم و چشمان سوزناکم را بستم.
فردا باید سرحال میبودم. باید حرف هایم را آماده می‌کردم تا همه را راضی کنم به سرکار بروم. باید لیستی از بهترین دیالوگ های منطقی و تا حدی مظلومانه را کار می‌کردم تا بتوانم جواب آنها را بدهم!
من واقعا باید روش زندگی‌ام را عوض می‌کردم و این پیشنهاد کار از طرف جناب قزوینی، اولین قدم بود!



[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]لب هایم را بر روی هم فشردم و پتوی نازکم را میان مشت‌هایم فشردم. هر روز و هر شب کارم این بود که به آزادی که مرا ازش منع کرده بودند فکر کنم.
به هرکه می‌گفتم، قطعا در جوابم می‌گفت چه منع آزادی‌ای؟! می‌گذارند بیرون بروی، خرید کنی، به دانشگاه بروی و به خرید بروی! اما چه کسی می‌دانست که برای هر یک از این بیرون رفتن ها باید از صدنفر اجازه کسب می‌کردم؟!
نمی‌خواستم خوشحال باشم که خاله فاطی خودش رو در منجلاب چنین زندگی انداخته؛ اما قطعا اگر خاله‌ام را نمی‌دیدم و نمی‌فهمیدم برای آزادی نباید بقیه فرصت‌های زندگی و به علاوه زندگی دیگران را خراب کرد، قطعا با اولین خواستگارم ازدواج می‌کردم تا راحت بتوانم به هر کجا که عشقم کشید بروم بدون اینکه بخواهم از سیصد نفر کسب اجازه بکنم! بدون اینکه بخواهم برای سرکار رفتن دیالوگ و متنی آماده بکنم که شاید راضی بشوند!
همه در جهان پس از رسیدن به سن قانونی، برای خودشان تصمیم می‌گرفتند و پدر و مادرهایشان فقط راه درست و غلط را نشان‌شان می‌دادند. در حالی که خانواده من خودشان برایم تصمیم می‌گرفتند و جتی اگر نتیجه خوبی نمی‌داد، با اینکه همه چیز تقصیر خودشان بود، تقصیرات را می‌انداختند گردن من!
لب هایم از فشار زیاد آویزان شدند و چشمانم را از سوزش زیاد مالاندم و دوباره فکر پریشانم درگیر سارا شد.
مدتی بود قلبم بی‌تابی می‌کرد که برسر قبرش بروم، اما هربار یا روی رفتن به آرامگاه‌اش را نداشتم یا پدرام می‌گفت اگر جایی می‌خواهی بروی خودم می‌رسانمت! و من چگونه با کسی که به تازگی فهمیده بودم عاشق زن برادرش بوده و عشقش را بخاطر حماقت خانواده‌اش از دست داده، بر سر قبر آن آدم بروم؟
آه کشیدم. پدرام هم ذره ذره آب شده بود!
* * *
اخم‌های پدرام در هم رفت و آهسته لب زد:
- آدرسشو بده. اگه جای خوبی بود و صاحبش آدم خوبی بود، می‌تونی بری!
نفس راحتم بیرون نرفته، مادرم با حرص به پدرام توپید:
- چه رفتنی؟ حق نداره بره! چند روز چشم پدرشو دور دیده فکر کرده می‌تونه هر غلطی بکنه! اگه به این بُلکُمی‌هات ادامه بدی باورکن پول تو جیبی هم بهت...
پدرام وسط حرف‌های بی سر و ته‌اش پرید و با خشمی که این روزها گریبانگیر چشمانش شده بود، زیر لب غرید:
- ساکت شو مامان! اون حق داره بره سرکار، پول تو جیبی هم بابا بهش میده و تو نمیدی که بخوای قطعش بکنی!
مادرم با فریاد یقه پدرام را گرفت:
- تف تو نون و نمکی که خوردی! نمک به حروم، من به تو اینجوری یاد دادم که با پدر و مادرت رفتار کنی؟
پدرام بلند خندید. وحشت زده نگاهش کردم. تحمل یک بلوای جدید را نداشتم!
- رفتار با پدر مادر؟ منظورتون همون بدبخت کردن خودمون به دست شماعه و جیک‌مون در نیومدنه؟
دست مادرم از یقه پدرام شل شد و آهسته بلند شدم.
- کسی و برای خودت نزاشتی از بس طرف اون شوهر ** و گرفتی!
و دست مادر را محکم پس زد و از خانه بیرون زد.
به طرف اتاقم رفتم که صدای مادرم در گوشم پیچید:
- پریزاد، تو من و... تو من و تنها نمیزاری مامان! تو همیشه دختر خوبی بودی و میدونی بابات بی تقصیره!
پوزخندی زدم و اشک به چشمانم دویید. تا قبل از اینکه نیمه دوم حرف‌هایش را بزند می‌خواستم به سمتش بروم و ارامش کنم و بخاطر حرف‌های پدرام ازش عذربخواهم!
اما مادرم درصد حماقت را به پایان رسانده بود! حقش بود حرف‌هایی که پدرام بهش زد.
وارد اتاق شدم و بدون جواب دادن، در را بستم.
دیگر حوصله و اعصاب داخل خانه ماندن را نداشتم. می‌خواستم بروم پیش خاله فاطی؛ او همیشه با اعتماد به نفس زیادش و رمز به بازی گرفتن کلمات را که می‌دانست، مرا به آرامش دعوت می‌کرد و امیدوارم می‌کرد به اینده.

[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]قبل از اینکه بخواهم نام خاله فاطی را لمس کنم، حسی باعث شد با آه خسته‌ای موبایلم را خاموش کنم و روی تخت بیندازم.
دلم می‌خواست از خانه بیرون بزنم و به تنهایی به کافه ای یا جایی بروم که کسی کاری به کارم نداشته باشد. ولی حوصله اخم و دادهای مادرم را نداشتم، پس با کلی دوگانگی، تصمیم گرفتم وقتی وارد اتاقش شد، بدون گفتن بهش به بیرون بروم.
لباس‌هایم را با خستگی عوض کردم، شلوار و شال سیاه، به همراه مانتوی حریر و خنک شیری رنگ و شومیز سیاه زیرش را پوشیدم.
موهایم را ساده گوجه ای بستم و تنها یک خط چشم ظریف کشیدم. عطر زدم و کیفم را برداشتم، موبایلم را برداشتم و به آژانس زنگ زدم و در همان حین در را باز کردم، کسی در پذیرایی و آشپزخانه نبود!
در را بستم و به در تکیه دادم.
ارام پلک زدم و به سقف زل زدم.
-بله بفرمایید؟
- سلام، یه تاکسی می‌خواستم برای اشتراک 139.
- بله، چند دقیقه دیگه ماشین میرسه.
تشکری کردم و قطع کردم. موبایل را در کیفم گذاشتم و آهسته، تکیه به در نشستم و به تخت بهم ریخته‌ام خیره شدم.
این روزها، میلِ به گریختن از کنار خانواده‌ام بیشتر شده بود! حس می‌کردم در این خانه، دیوارها به من نزدیک می‌شوند و در و پنجره ها برای فرار محو می‌شوند! دلم می‌خواست مقدار زجر و فشاری را که متحمل هستم را برای کسی شرح دهم و او حتی از سر تظاهر هم که شده مرا درک بکند!
چند روزی بود در این فکر بودم که، قصه تمام شدن عطرهایم را برای کسی بازگو کنم.
اما چه کسی میفهمید که عطر، فقط عطر تن نبود؟!
من، عطر آرامش را، عطر نگاهم را، عطر خندیدن را، عطر زندگی کردن را از دست داده بودم!
عطر زندگی کردن را که از دست دادم، دیگر نتوانستم حتی به تظاهر بخندم! اینگونه، آرامشی برایم نماند... عطر آرامشم را از دست دادم! آرامشم عطرش خیلی دلنشین بود، بوی نارنگی و عطر پیچک را می‌داد! اما وقتی که تمام شد، همه‌ی بوها در نظرم، بوی تند خاک را می‌دادند! عطر نگاهم را که از دست دادم، دیگر میل به بیداری نداشتم. دیگر دلم نمی‌خواست با نگاهم شعرهایی که انگار هرکدام‌شان یکی از بیچارگی‌هایم را به یادم می‌آورد، بخوانم. حتی آنهایی هم که چیزی به یادم نمی‌آوردن را دوست نداشتم بخوانم.
دیگر اهمیتی نداشت آینه در کتاب کولی کنار آتش، چقدر بیچارگی می‌کشد! دیگر مهم نبود اورهان در سمفونی مردگان، چه بلایی بر سر خانواده اش می آورد و آیدین چه سختی ها که نمی‌کشد! دیگر حسینای مبهوتِ سال بلوا و خواندن زندگی اش برایم جذاب نبود!
زیرا من عطر نگاهم را از دست داده بودم...
آرام بلند شدم. نمی‌خواستم کسی متوجه بشود که بیرون می‌روم، پس مجبور بودم تا وقتی که تاکسی بیاید، دم در بایستم.
طبق عادت، قبل از رفتن خودم را در آینه چک کردم و سپس از اتاق خارج شدم.
آهسته و بدون ایجاد هیچ صدایی از خانه هم بیرون زدم و خوش شانسی‌ام این بود که تا در را بستم، تاکسی هم رسید.
آهسته سوار شدم و راننده با لبخند ملایمی پرسید:
- کجا تشریف میبرید؟
کجا؟
اولین جایی که به ذهنم رسید را اعلام کردم.
-کافه شیشه.
- همون کافه ای که دو ماه پیش تاسیس شد؟
- بله.
شاید بتوانستم در مکان به آن شفافی و آهنگ هایی که خوانده می‌شد، به آرامشی نسبی برسم.
* * *
بر روی صندلیِ گوشه ترین میز کافه نشستم و بعد از یک دقیقه گارسون بالای سرم ایستاد.
- خوش اومدید، چی میل دارید؟
مفصل انگشتانم را شکاندم و آهسته و بدون نگاه کردن به مِنو گفتم:
- شکلات گلاسه.
گارسون تاییدی کرد و در پشت پیشخوان محو شد.
آهسته سرم را روی میز شیشه ای نهادم و گونه ام را به سطحش چسباندم.
سردی‌اش تا عمق مغزم نفوذ کرد!

[/HIDE-THANKS]