حرفه‌ای رمان دژم | PrAiSe کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 8K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: PrAiSe

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
بخاطر این تاخیر ببخشید واقعا دوستانSigh
جبران می‌کنم:aiwan_light_give_rose:

[HIDE-THANKS]چند ثانیه خیره نگاهش کردم؛ سپس به تظاهر سرفه‌ای کردم و بر روی دو صندلی آن طرف ترش نشستم و آهسته عذرخواهی کردم.
جوابم را نداد و با عرصه‌ای که بر من تنگ شده بود، با انگشتانم بازی کردم.
هومهر قزوینی به روبه رو اش زل زده بود. یعنی، او که نمی‌توانست نگاه کند، پس می‌توان گفت، او بی خیال و آرام یک جا نشسته بود!
جو آنقدر سنگین شده بود که حس می‌کردم هزاران سر از این طرف و آن طرف دارند مرا نگاه می‌کنند و این، سبب بر این شد که من با حالی بد کمی به طرف او برگردم و بخواهم بحثی را پیش کشم!
- ببخشید؟
او عکس العملی از خودش نشان نداد و تنها فقط دیدم که برای یک لحظه، نبض گردنش که پوست گردنش را به سرعت تکان می‌داد، ریتمی آرام گرفت! همانند دَوَنده‌ای که پس یک ساعت دویدن استراحت کرده باشد!
- بفرمایید؟
نمی‌دانستم از او بپرسم، یا نه؟! اما خب اگر بحثی را پیش نمی‌کشیدم واقعا آن حس بد، مرا به قتل می‌رساند!
- شما... شما که انقدر می‌خواید از تاریخچه زادگاه‌تون خبر داشته باشید، به نظرتون بهتر نیست که به اونجا برید و با توجه به مردم اونجا و خلاصه...
وسط حرفم پرید و در حالی که عصایش را جمع می‌کرد با لحن خنثی‌ای گفت:
- ما نمی‌تونیم به اونجا برگردیم!
لحنش به گونه ای بود که به من دو حس را منتقل کرد! یک، اگر حرف دیگری بزنم مطمئنن او مرا با اُردنگی از این زبانکده بیرون می‌اندازد! دو، چرا؟!
نگاهم را از چشمان ثابتِ طوسی ـ عسلی اش گرفتم و به نگاهم را به روبه رو دوختم!
- الان کار پدرم تمام بشه میان، متاسفم بخاطر این تاخیری!
خواهش می‌کنمی گفتم و موهای بیرون آمده از شالم را به داخل فرو بردم. مطمئنن او این حرف را زد که بگوید محض حوصله سر رفته ات از من سوال های خصوصی نپرس!
همان موقع، مردی هم قواره هومهر، با سری کم پشت و سفید که بلوز چهارخانه ای سورمه‌ای ـ سیاهی را پوشیده بود وارد شد و از سر جایم بلند شدم. با لبخند گفت:
- سلام خانم پیرزاد... بفرمایید لطفا، امیدوارم که روبه راهید، درسته؟! من رو بخاطر این تاخیر ببخشید.
آهسته نشستم و به این فکر کردم که چقدر لحجه‌شان زیباست؛ سپس گفتم:
- سلام بله مچکر، خواهش می‌کنم! شما باید ببخشید بخاطر این تاخیر چندهفته ای!
پس از اینکه جواب سلام هومهر را داد، با خنده به طرف من برگشت و گفت:
- نه خانم پیرزاد، والا این روزها آدما انقدر درگیر هستن که خدا می‌دونه! دستتون هم درد نکنه که اومدید... می‌تونم کتاب ها رو ببینم؟


* * *
- بر محمد و آل محمد صلوات خانوما!
چادر را زیر بغلم مچاله کردم و بر روی شانه ام افتاد. از عصبانیت دلم می‌خواست تکه تکه اش کنم! خاله فاطمه با حرص زیر دستم را گرفت زیر لب زمزمه کرد:
- تو که از اول بلد نیستی چادر بگیری مرض داشتی بر داشتی پوشیدی؟
در میان جمع به این زیادی خنده ام می‌گرفت اگر بخواستم بگویم با دیدن ان همه زن چادر گل گلی پوش که مرا یاد قدیم می‌انداختند جو گیر شدم و پوشیدم!
دستم را از دست خاله فاطمه دراوردم و چادر را کاملا دراوردم و از دستا، از میان دو زنی که پشت سرمان بودند و داشتند درمورد مادرم صحبت می‌کردند رد شدم و بین‌شان فاصله افتاد و چادر سمت راستی لگد شد!
هر دو چشم غره ای به من رفتند و من برایشان پشت چشمی نازک کردم!
جدیدا، دور از چشم پرویز، پدر و... دیوانه بازی ها و به قول مادرم شَلَطان بازی هایی در می‌آوردم که استرس زا بودند! اگر پرویز سر برسد چه؟ اگر پدرم بیاید؟ اگر مادرم ناگهان از اتاق بیرون بیاید و کارهایم را ببیند چه؟
برای همین، بسیار زود بادم خوابید!
وارد خانه شدم و به اَرسام که داشت بی حواس غذا را بر روی قالی های زیبای مادرجان می‌ریخت، تذکر آرامی دادم و چادر را بر روی اپن انداختم و نفسی تازه کردم!
امروز 25 شهریور ماه بود و آدم نمی‌توانست از گرما، قدم از قدم بردارد! انقدر گرم بود که حس می‌کردم هر لحظه همه‌مان در حال ذوب شدن هستیم! خانوم ها در حیاط اصلی بودند و حیاط اصلی که در کنار تاب و حوض بود، قسمت‌هایی از آن سایه‌بان داشت، اما حیاط پشتی که مردها بودند و کسی برایشان نوحه می‌خواند سایه بان نداشت و فکر کنم ان بیچاره ها از ذوب شدن هم گذشته بودند! همه‌مان هر لحظه نگران آقاجان بودیم که در آن گرما نشسته بود و به احتمال زیاد فشارش بالا می‌رفت!
آهی کشیدم و لیوانی آب برای خودم ریختم و تا خواستم بخورم، یاد بیمارستان رفتنم و حرف‌های هاله و درهم بودن نازیلا افتادم!
هاله اصلا ناراحت نبود و به فکر این نبود که چه دردهایی را دارد متحمل می‌شود و این در اوردن رحم، چه بیماری هایی را در انتظار دارد! تنها با بی‌رحمی می‌گفت که خوشحال است که آتویی دارد تا حسین به او نزدیک نشود! اما من دیدم! من غم حاکم بر چهره اش را که می‌خواست با خونسردی‌اش پنهان کند را دیدم! اگر صورت ناراحت اش را می‌توانست با خونسردی عادی نشان دهد، نمی‌توانست چشمان کشیده قهوه‌ای روشن اش را با خونسردی از غم پاک کند!
نازیلا هم که آنقدر ناراحت بود که کسی نمی‌دانست، فکر می‌کرد نازیلا رحم اش را دراورده، نه هاله!
از فکر آنها بیرون امدم و لیوان آب را در سینک گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم. خاله فاطمه و پریا، با عجله سینی حاویِ پیازداغ، نعنا داغ و کشک را به حیاط بردند و پشت سرشان کوروش وارد شد.
نمی‌دانستم به قیافه اش بخندم یا بخاطر اینکه دوست پرویز است چشم غره ای کمیاب به او بروم؟!
در اثر گرما صورت اش سرخ شده بود و قطرات ریز عرق بر روی پیشنی‌اش نمایان بود و موهای فرفری اش به کف سرش چسبیده بود و مدام با حالتی خنده دار خودش را باد می‌زد!
ناخوداگاه حس کردم اگر لیوانی آب نخورد از گرما سکته می‌کند! برای همین گفتم:
- آب می‌خواید؟!
سرش را بالا آورد و با نفس نفس گفت:
- بله، اگه می‌شه چندتا دستمال کاغذی هم بدید.
سری تکان دادم و وارد آشپزخانه مربع شکل خانه آقاجان شدم که بعد از ورودی که جفتش اپن بود، سمت راست اپن یخچال و فریزر بود و روبه‌روی اپن گاز، سینک ظرفشویی و کابینت های سفید بود.
از داخل یخچال پارچ آب را دراوردم و در لیوان پایه بلند بلوری، آب ریختم. از روی اپن جعبه دستمال کاغذی را برداشتم و به طرف او که انگار از حالت خودش چندشش شده بود رفتم.
[/HIDE-THANKS]

خوشحال میشم رمان های دیگم رو دنبال کنید:aiwan_light_give_rose:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
نقدی، نظری؟؟؟

[HIDE-THANKS]لیوان آب و حعبه دستمال کاغذی را به طرفش دراز کردم و ابتدا دو برگ دستمال کاغذی بیرون کشید. لیوان آب هنوز در دستم بود. دو دستمال کاغذی را با شدت روی صورتش می‌کشید جوری که هر دو دستمال کاغذی داشتند پاره می‌شدند!
- اگه خیلی از خودتون چندش‌تون میشه می‌تونید برید خونه‌تون و حمام کنید!
این حرف را با خوشحالی زیادی زدم. چون از وجود او ناراحت بودم. درست است که او و خانواده‌اش دوست خانوادگی‌مان حساب می‌شوند و پرویز فقط بخاطر اینکه او پول زیادی دارد، می‌خواست تیغش بزند و به خانه می‌آوردتش، اما باز هم او مسبب دو هفته بیرون نرفتن من، اندوهگین شدن من، ترس وحشتناکی که در دلم رخنه می‌کرد بخاطر پرویز، بود!
سرش را بالا آورد و نیشخندی زد و در کمال خونسردی لیوان آب را از دستم گرفت و سر کشید. سپس بلند شد و هنگام رفتن، کنارم ایستاد و کمی خم شد. قدش به اندازه پدرام و پرویز بلند نبود؛ اما از من بلند تر بود. شاید حدود ده یا نُه سانت.
- تو اصلا اونجوری که همه فکر می‌کنن آروم نیستی! کارها و حرفات رو زیر پوستی انجام میدی... پری خانم!
سپس از جلوی چشمان گرد شده من، کنار رفت و از خانه خارج شد.
ترس عجیبی قلبم را به محکم کوباندن خودش به در و دیوار قفسه سـ*ـینه‌ام وادار کرده بود. اگر به پرویز می‌گفت، چه؟!
* * *
خم شدم و بند کفش هایم را بستم، هنوز از سرمای کولر که اتاق را خنک کرده بود، خوابالود بودم و حتی گرمای جانسوزی که خورشید محیا کرده بود هم نتوانسته بود مرا از آن خوبآلودگی نجات دهد.
امروز سی و یک شهریور ماه بود. بخاطر فردا که اول مهر بود و امروز که رژه بود همه جا شلوغ بود و این کار مرا سخت تر می‌کرد. جا داشت حرف ستایش را که هروقت اهواز شلواغ می‌شد با عصبانیت می‌گفت را، بلند فریاد زنم.
-" از شانس ما یهو تهران شد!"
کنار حوض نشستم و هر دو دستم را درونش فرو بردم و سیب‌های سرخ و خیار های سبز را کنار زدم. مشتم را پر کردم و به صورتم آب زدم. بی توجه به شال خیس شده‌ام بلند شدم و با همان شال صورتم را خشک کردم و آهسته به طرف در رفتم. صدای بوق که آمد، راه رفتن آهسته ام به دویدن تبدیل شد. در را باز کردم و از خانه خارج شدم. سوار تاکسی شدم و پس از سلام کوتاهی آدرس نشریه را دادم.
از کیفم ضدآفتاب و رژ صورتی کمرنگی را دراوردم و شروع کردم به زدن.
با آنکه ساعت هشت صبح بود اما بخاطر همان رژه‌ای که می‌گویم، خیابان ها کیپ تا کیپ آدم و ماشین بود.
تاکسی جلوی نشریه نگه داشت و پولش را حساب کردم و پیاده شدم.
امروز اصلا قرار نبود که به نشریه بیایم؛ چون نه نقدی داشتم که بدهم، نه کتابی را باید می‌گرفتم، نه جلسه و دورهمی داشتیم! تنها، هومهر قزوینی به من تلفن کرده بود که می‌خواهند به نشریه بیایند و با آقای آقائی گپی بزنند و "پدرش" گفته است خوشحال می‌شود اگر من هم بیایم!
وارد نشریه شدم و از پله ها بالا رفتم. مطمئنن من دیر کرده بودم، برای همین باید مستقیماً به اتاق آقای آقائی می‌رفتم.
در خانه آقاجان، آرامش حقیقی برای "من" وجود داشت و همانند خانه خودمان، هر روزم پر از گریه و غم و اندوه نبود! هر روز به مادرجان کمک می‌کردم، برای آقاجان میوه و چای می‌بردم، برای مادرم غذا می‌بردم و نگاهم را از چشمان پر از خشم‌اش می‌گرفتم، پریا را را تحـریـ*ک می‌کردم که به محمدامین زنگ بزند، به دیدار هاله می‌رفتم، گاهی اوقات با ستایش به خرید می‌رفتم تا برای مراسم نامزدی‌اش آماده شود و ... خیره پدرام می‌شدم.
پدرامی که چشمان زیبا و خونسرد عسلی‌اش را خشم پر کرده بود و دیگر خونسردی در رفتارش مشاهده نمی‌شد! پدرام این روزها مساوی شده بود با "کلافگی" ! پدرامی که خاطرات گذشته‌اش مغز مرا چنگ می‌انداخت! خاطرات خونسردی هایش و علاقه شدید اش به آهنگ های سینا سرلک! اما حالا او این روزها حتی آهنگ هم گوش نمی‌داد!
روبه روی در اتاق آقای آقائی قرار گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. دستم را روی سـ*ـینه پرتپش ام گذاشتم و آب دهانم را قورت دادم.

تقه‌ای به در زدم و با صدای بفرمایید آقای آقائی، وارد اتاق شدم. سرم را بالا آوردم و هومهر قزوینی و پدرش، به همراه جناب آقائی بلند شدند.
- سلام، صبح بخیر.
- سلام پریزاد جان، چه دیر آمدی.
جناب آقائی، همیشه فعل های جمله اش را کتابی می‌گفت! روزهای اولی گـه به اینجا آمده بودم همیشه خنده‌ام می‌گرفت و بزور خنده ام را مهار می‌کردم!

[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
نقدی نظری پیک امیدی بفرستید
تا کور شود چشمه ی تاریک حسودان :D

[HIDE-THANKS]
در را پشت سرم بستم و با لبخند محوی گفتم:
- دیگه ببخشید، بخاطر برنامهٔ رژه‌ای که هست خیابونا کیپ تا کیپ آدم شده! سلام جناب قزوینی.... سلام!
هومهر نگاهش به روبه رو دوخته، سلامی آرام کرد اما پدرش، جناب قزوینی با خنده گفت:
- مشتاق دیدار خانم پیرزاد! خیلی خوشحال شدم که قبول کردید بیاید!
با لبخند جوابش را می‌دهم و روی مبل چرم قهوه‌ای می‌نشینم.
جناب قزوینی و هومهر قزوینی نشستند و جناب قزوینی با اشتیاق رویش را به طرف جناب آقائی برگرداند:
- خب جناب آقائی؟ می‌گفتید!
جناب آقائی با لبخند محوی، دستی به سر پر مویش کشید و گفت:
- رفتار مردم اونجا، با همه جا فرق داره، استعدادشون در هر کاری ستودنیِ اما... حیف که در فقر زندگی می‌کنند! خانواده هایی بودند که شاید چندماهی یک بار یک غذای درست و حسابی می‌خوردند! زندگی اونجا خیلی سخته، هوای اونجا آنقدر سرده که آدم دو دقیقه یه لباس گرم نپوشه زود سرما می‌خورد! با این حال، آنجایی ها، در این سرما با لباس های کمی زندگی‌شونو می‌گذرونن! من و چند نفر دیگه داریم دنبال آدم های خیر می‌گردیم تا با کمک هم زندگی خوبی واسشون محیا کنیم! جناب قزوینی، شما هم هستید؟!
غم ملموس و مبهمی در چهره هر دو پدیدار است. آنقدر زیاد که حس می‌کنم هر دو بوی اندوه می‌دهند! هومهر مبهم آهی کشید و جناب قزوینی دستان لرزانش را در هم گره داد. او می‌لرزید و هومهر هر لحظه بیشتر غم چهره اش نمایان تر می‌شد، او عجیب حال صورتش حال گریه داشت.
- من هم هستم، اما مثل یک خیر بی نام!
جناب آقائی جا خورد؛ اما من آن قدر در تفسیر صورت و حالات آنها غرق شده بودم که هر لحظه بیشتر از قبل تفکر مرا در خود غرق می‌کرد.
جناب آقائی حیران کمی به جلو متمایل شد و گفت:
- چرا؟ شما از مردم اون روستا هستید، شما این کارها و براشون بکنید، حتی اگه بفهمن شما کفش و لباس دوتا از بچه ها تامین کردید صدبرابر خوشحال تر میشن تا اینکه بفهمند لباس صد نفر و یه غریبه تامین کرده و بهشون کمک کرده!
آقای قزوینی با ناراحتی سر به زیر افکند و گفت:
- جناب آقائی ما....
با صدای تیراندازی که آمد، همه‌مان از جا پریدیم و به طور ناخوداگاه جیغ من بلند شد. اما تنها صدای جیغ من نه، بلکه صدای چند جیغ دیگر و افتادن اشیا خارج از اتاق آمد.
با وحشت نگاهم را در این طرف و آن طرف چرخاندم و جناب آقای از پشت میزش بلند شد:
- آروم باش پریزاد جان. حتما، حتما دوباره از این....
سخنش با صدای دیگری از تیراندازی ناتمام ماند و من همانند دیوانگان به طرف در دوییدم.
در را باز کردم و بهارا درحالی که از پله ها به بالا و اینجا می‌آمد فریاد زد:
- توی رژه تیراندازی شده، کسی بیرون نره!
از ترس زبانم بند آمده بود. هر دو دستم از چهارچوب در افتادند و حس ضعفی را در پاهایم احساس کردم.
صدای تیراندازی و جیغ و فریاد ها هر لحظه بیشتر از قبل می‌شد. هاج و واج چند قدم به عقب رفتم که صدای جناب آقائی از پشت سرم آمد:
- خدا بهمون رحم بکنه!
بغض در گلویم رخنه کرد و تنها چیزی که در آن لحظه مغزم به من می‌فهماند، مرگ بود!
کسی از پشت مرا داخل کشید و صدای جناب قزوینی آمد:
- دخترجان آروم باش، به کمک‌مون می‌رسند!
اما من باور نداشتم! شاید یک حمله تروریستی از طرف اعراب بود! از همان حملات انتحاری که تنها با یک دکمه را فشردن، زمین به هوا می‌رود و خیلی ها می‌میرند!
نفس در سـ*ـینه‌ام گره خورده بود و بالا نمی‌آمد. صداها برایم مبهم بودند و تصویرها مات!
اینجا مرگ من است! مرگ!
حادثه‌ای که همه فکر می‌کنند اگر بی‌افتد از دست بدبختی ها خلاص می‌شوند! اما نمی‌دانند که شاید مرگ‌شان، شروع همه چیز است!
به گلویم چنگ انداختم و با تقلا سعی در سرپا ماندن کردم؛ اما من سقوط کردم و آهی که کشیدم به آسمان صعود کرد.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
واسه‌ی فصل سوم:"حباب" خیلی خیلی هیجان داشتم و دارم! می‌تونم بگم نصف اتفاقای مهم رمان به این فصل بنده! فصل سوم، فصلیه که تازه شما انگار وارد ماجرا می‌شید، همه شخصیت‌ها دست به کار می‌شن تا ذات‌شون رو نشون بدن! حباب، فصل سوم، طولانی ترین فصل رمان هستش!
مرسی که دنبال می‌کنید :aiwan_lggight_blum:



[HIDE-THANKS]* * *
"فصل سوم: حباب"

[/HIDE-THANKS]​
[HIDE-THANKS]
سوزشی در دستم بوجود آمد و با سختی چشمانم را باز کردم. انگار به پلک هایم چسب زده بودند که آنقدر باز کردن‌شان سخت بود.
جلوی نور را، پرستاری لاغر اندام گرفت و با لبخندی بزرگ جلو آمد و گفت:
- بالاخره بهوش اومدی! خانم ما فکر کردیم از ترس سکته کردی!
بی توجه به حرف‌های پرستار، سرفه ای کردم و گفتم:
- خانم، تیراندازی برای چی بود؟!
- حمله‌ی تروریستی توی رژه!
به سرعت به طرف چپم چرخیدم. هومهر قزوینی بود. همانند همیشه، به روبه‌رو خیره بود. کمی نیم‌خیز شدم و روبه او، با ترسی که همچو خوره داشت بند بند وجودم را می‌خورد، گفتم:
- بقیه، بقیه حالشون خوبه؟
تکیه اش را از دیوار گرفت و دستانش را از جیب شلوار جین آبی یخی‌اش دراورد.
- بله فقط جناب آقائی کمی فشارشون بالا رفت که اونم با یه سِرُم خوب شدند.
سوالات بیشتری در ذهنم جولان می‌داد و می‌خواستم بپرسم‌شان، اما همان موقع در اتاق با شدت باز شد و همه مان را از جا پراند! پرستار چشم غره غلیظی به پریا که در را باز کرده بود رفت و پس از وارد شدن پریا، خاله فاطمه، پدرام و کوروش، از اتاق بیرون زد.
نگاهم را از هومهر می‌گیرم و پریا بغضش می‌ترکد:
- دلم هزار راه رفت برات!
سپس مرا در آغـ*ـوش کشید. خاله فاطمه سمت چپم، درست قسمتی که هومهر به دیوارش دوباره تکیه داده بود، بر روی تخت نشست و آهسته دستم را نوازش کرد:
- آخ پری که خداروشکر تو خیابون نبودی!
پریا از من جدا شد و خودم را بالا کشیدم و تکیه دادم. پدرام و کوروش، هر دو به هومهر اخم کرده بودند؛ زیرا او برخلاف همیشه نگاه نابینا اش به من بود!
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- نگران نباشید... من خوبم! ام؟ ایشون جناب قزوینی هستند و...
نمی‌دانستم او را چه کسی معرفی کنم؟ اصلا نمی‌دانستم چه بگویم؟ اما خداراشکر همان موقع جناب قزوینی و جناب آقائی وارد شدند و با حالی پریشان به همه سلام کردند.
با صورتی درهم و حالت تهوعی که داشت کم کم مرا می‌ترساند، جواب سلام و سوالاتشان را با بی‌حالی دادم و جناب آقائی شروع کرد به شرح موضوع.
دستی به گلویم کشیدم و سرم را بالا آوردم. ای کاش نگاهش واقعی بود! آن نگاهِ طوسی ـ عسلیِ نابینا! خیره اش می‌مانم. او زیادی چهره‌اش اندوهگین است. پوست گندمی‌اش رنگ پریده شده بود و انگار در همین چند ساعت زیر چشمانش گود رفته بود! چرا او آنقدر غمگین است؟ چرا من حس می‌کنم به جای خون، در رگ‌هایش غم پمپاژ می‌شود؟! چرا حس می‌کنم آنقدر غم هایش زیاد است که نمی‌تواند جلوی بروز ندادن‌شان را بگیرد؟!
* * *
- وای یعنی اصلا باورم نمی‌شد که پسره کوره!
سپس نچ نچی پشت حرفش کرد.
کلافه پتو را روی سرم کشیدم و پریا با عصبانیت تکانم داد:
- بلند شو لباسات و عوض کن! از بیمارستانی اومدیآ! آلوده‌ای!
سپس به زور مرا از تخت بلند کرد تا لباس هایم را دراورم!
- وای پری، این پسر به این خوشگلی، حیفش نبود کور بشه؟!
دیگر کم مانده بود موهای سرم را از ریشه بکنم! بلوزم را که دراوردم، زیز لب غریدم:
- خاله مگه من کورِش کردم؟
خاله فاطمه بی توجه به حرف من، کولر را باز کرد و به پشتی های قرمزِ طرح سنتی که زیر پنجره اتاق بودند تکیه داد، سپس گفت:
- یعنی خداروشکر دیشب به فرحناز گفتی می‌خوای بری نشریه! وگرنه ما دق می‌کردیم! دختر خوب نبود به یه کدوم از ما بگی؟!
موهایم را با کش بالا بستم و گفتم:
- دیشب به فرحناز گفتم من میرم نشریه صبح نمی‌تونم بیام وسایلم و بگیرم، برام بیارشون خونه آقاجون! همین!
خاله فاطمه پشت چشمی نازک کرد و پریا به همراه مادرجان وارد شد. مادرجان به سرعت مرا در آغـ*ـوش کشید صدای ریز گریه‌اش آمد.
- مامانجون اگه بدونی چقدر ترسیدم چیزیت بشه؟ بس ترسیدم تو خیابون باشی، قلبم داشت وامیستاد!
آرام دستان چروکیده‌اش را بوسیدم و کمک کردم بنشیند. مادرجانم این روزها که ما بر سرش آوار شده بودیم، پای راستش از درد می‌لنگید!
موهایم را پشت گوش زدم و پدرام وارد شد.
آه که چقدر دلم می‌خواست در آغوشش بخزم و او مرا برادرانه نوازش کند! اما حیف و صد حیف که اهل این خانه محبت‌شان، دوست داشتن‌شان و صمیمی بودن‌شان بر هم حرام است!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
ببخشید برای تاخیر

[HIDE-THANKS]به چهارچوب در تکیه داد و نگاه آرامش را به صورت رنگ پریده‌ام دوخت.
مادرجان سرم را روی سـ*ـینه‌اش قرار داد و پدرام آهسته گفت:
- خداروشکر که سالمی!
نیمچه لبخندی زدم و پریا درهای کمد دیواری را بست و روبه مادرجان گفت:
- مامانجون ناهار آمادس؟
مادرجان دست نوازشی بر سرم کشید و گفت:
- نه مادر، باید این شیر خوب به خورد برنج بره!
خاله فاطمه با صورت جمع شده‌ای شالش را از سر دراورد و گفت:
- ناهار شیر‌برنجه؟
پدرام وارد اتاق شد. کنار خاله فاطمه بر روی زمین، زیر پنجره نشست و مادرجان گفت:
- نه، ته شیریِ*!
خاله فاطمه با بی‌میلی آهانی گفت و پدرام درحالی که نگاه آرامش بر روی من بود، به پریا گفت:
- مامان نمی‌خواد بیاد به دخترش بلا به دور بگه؟
پریا پوزخندی زد و من عجیب دلم می‌خواست بخندم. مادر نه تنها از من، بلکه از پریا هم متنفر بود که از آن غفلت درآوردش! می‌گفت زندگی ما را به هم زدی! و با هر بار گوش دادن به حرف‌هایش پی می‌بردم که چقدر مادر ضعیفی دارم! مادر من تا دید پشتوانه پوشالی‌اش را از دست داده خواست دیگران را مقصر بداند تا کمی این ضعف درونی‌اش را فراموش بکند!
سرم را از روی سـ*ـینه مادرجان بلند کردم و سری از تاسف تکان دادم؛ سپس گفتم:
- چی میگی پدرام؟ از مامان که من و پریا و مقصرکار زشت و کَریه بابا می‌دونه انتظار داری بیاد و برای من ابراز ناراحتی بکنه؟
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت و پریا با دستانی مشت شده از اتاق خارج شد. شاید دیگر واقعا خسته شده بود از این همه خدمتی که به این مادر می‌کرد و آخر تمامی کاسه کوزه ها بر روی سرش می‌شکستند!
مادرجان آهی کشید و درحالی که دستان چروکیده‌اش را در هم گره می‌داد گفت:
- چی بگم مادر؟ این دختر و انگار فُگر* زده! به چی اون مرد دلخوش کرده و خدا می‌دونه؟! چطوری پرویز و از فرزندی عاق نکرده خدا می‌دونه؟!
اخمی بر روی صورت پدرام نقش بست، زیر لب حرفش را زد، اما به گوش همه‌مان رسید!
- کی خدا می‌خواد جزای اون نامرد و بده؟! سارا بس نبود، به مادر خودشم خــ ـیانـت کرد، خدایا کی می‌خوای اون نامرد و از روی زمین برداری؟!
خاله فاطمه با چشمانی گرد شده به طرفش چرخید و مادرجان محکم بر روی دست خودش کوباند. آب دهانم را قورت دادم. خشم پدرام زبان‌زد کل عالم بود. او چنان خشم و نفرت از پرویز را در دل خود پرورش داده بود که شاخ و برگ‌هایش دور مغزش را احاطه کرده بودند و به او اجازه فکر کردن نمی‌دادند! پدرام، دچار یک نوع عصبانیت زجر آور شده بود که غیر از فرد مورد نظر و اطرافیانش، خودش را هم به باد می‌داد!
به آهستگی نفس‌هایم منظم شدند و پدرام بلند شد. طبق عادت شلوارش را - که یک شلوار کتان سورمه‌ای بود- تکاند و با قدم‌هایی آرام از جمع خارج شد.
بعدی کیست؟ نفر بعدی چه کسی است تا با خشم و ناراحتی این جمع را ترک بکند؟!
آهی کشیدم و موبایلم که داشت زنگ می‌خورد را برداشتم. ستایش بود.
- الو، سلام!
انگار در خیابان بود؛ صدای بوق و شلوغی می‌آمد.
- سلام پری، بهتری عزیزم؟ وای نمی‌دونی چقدر نگران شدم! من توی خیابون خونه‌تونم، در و بگو باز بکنن!
با چشمانی گرد شده از جا بلند شدم.
- ستایش... من خونه نیستم که! خونه آقاجونمم!
چند ثانیه چیزی نگفت، اما بعد گفت:
- چرا؟ چیزی شده؟!
در موهایم دستی کشیدم و با کلافگی گفتم:
- اگه می‌خوای بیا اینجا!
- خیلی خب، آدرس و بفرست!
آهسته باشه‌ای گفتم و بدون خداحافظی قطع کردم. آنقدر خجاات می‌کشیدم که دوستانم موضوع را بفهمند که داشتم از معده درد و استرس می‌مردم!
- - - - - - - - - -
پاورقی:
۱* ته شیری: همان شیر پلو که خوزستانی‌ها معمولا برای افراد مهم و عزیز می‌پزند.
۲* فُگر: نکبت زده



[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
نقدی نظری؟:NewNegah (10):
پیک امیدی؟:NewNegah (1):
هیچ؟Boredsmiley

[HIDE-THANKS]
درحالی که با دستانی لرزان آدرس را در صفحه خصوصی ستایش در تلگرام تایپ می‌کردم، کنار مادرجان نشستم.
خاله فاطمه با صدای بلندی خمیازه کشید و مادرجان گفت:
- فاطی، اَرسام کجاست؟!
خاله با اشاره‌ای به من فهماند که بالش را به دستش بدهم. بالش را به سمتش پرتاب کردم و گفت:
- با پدرش رفته خونه عمه ناهید( عمه شوهرِ خاله فاطمه)!
سرش را روی بالش نهاد و مادرجان با لرزشی که در اندامش عیان بود و صدایی که از عصبانیت می‌لرزید گفت:
- تو چرا انقدر احمقی دختر؟! چند بار بهت بگم اَرسام و همش پیش خودت نگه دار نزار زیاد با مهدی باشه! می‌خوای فردا پس‌فردا شبیه مهدی بشه که هرچی تو دست بالش اومد بریزه تو شکمش؟
خاله فاطمه با عصبانیت صاف نشست درحالی که چشماش برق می‌زد گفت:
- به من چه؟ ها؟ به من چه؟ اون موقع که جلوی من و گرفتید این بچه و سقط نکنم باید به این چیزاشم فکر می‌کردید! دخترت داره ذره ذره با زندگی پیش اون و بچش می‌میره، اونوقت هنوزم به فکر اَرسامی؟ اَرسام بره به درک که از وقتی بدنیا اومد و دیدم قیافش شبیه مهدیِ، فهمیدم این بچه مایهٔ زجره منه! مامان، سرم درد می‌کنه، دیگه از اونا نگو!
با نگرانی خواستم جلوی مادرجان که داشت بلند می‌شد را بگیرم، اما با اخمی وحشتناک بلند شد و به طرف خاله فاطمه رفت. پای راستش می‌لنگید و هر دو دستش می‌لرزیدند.
- تو هم باید اون‌موقع که با مهدی بودی و آبروی ما رو بردی به فکر زندگی آینده و بچه دار شدنت می‌بودی! کدوم یکی از خواهرات و ما مجبور کردیم ازدواج بکنه؟ ها؟
رفته رفته آنقدر صدای مادرجان ولوم‌اش بالا رفت که پریا و پدرام به سرعت وارد اتاق شدند.
چشمان خاله فاطمه گرد شده بود و پیکر اش به دیوار چسبیده بود. انتظار چنین برخوردی را نداشت! این همه سال مادرجان در مقابل حرف‌هایش کوتاه آمد، انتظار داشت اینبار هم کوتاه بیاید؛ اما صبر هم چیزی است که تمام می‌شود!
- دِ بگو فاطی؟ غیر اینکه روغن و تو ریختی و ما برای ماس‌مالیش مجبور شدیم به مهدی شوهرت بدیم؟ ها؟ طلبکارم هستی؟ اگه بچت و پیش خودش نگه می‌داشتی می‌تونستی درستش کنی، نه اینکه دوباره همه تقصیرا و بندازی گردن یکی دیگه!
کسی باورش نمی‌شد! خاله فاطمه، داشت اشک صورتش را خیس می‌کرد! خاله فاطمه‌ای که پس از ازدواجش به بعد کسی برق اشک را در نگاهش ندید!
مادرم با صورتی وحشت زده وارد اتاق شد و من او را پس از سه روز دیدم. به طرف خاله فاطمه رفت:
- فاطی؟ مادر من چکارش دار...
مادرجان با عصبانیت میان حرف مادرم پرید؛ نگرانش بودم که فشارش بالا و پایین شود.
- تو ساکت شو گُلی! بخاطر یه مرد هیز و کثافط خودت و از دنیا پنهون کردی و بچه‌هات و ناراحت می‌کنی! ای خدا چرا؟ این از شما دوتا، اون از حسین که ایشالا مادرش بمیره، گرفت لیان و بچش و بدبخت کرد! اونم از اون مریم گوربه‌گوری! کدوم‌تون به دردم خوردید؟ به درد ما خوردن ارزونی خودتون، به درد بچه‌هاتون خوردید به غیر اینکه همه‌شون رو بدبخت کردید؟ ای خدا بزنه تو کمرتون که همه‌تون ناقص‌العقل‌اید!
سکوت اتاق را فرا گرفته بود. مادرجان با عجله و عصبانیت اتاق را ترک کرد و پریا آرام در کنار دیوار سر خورد و بر روی زمین نشست. مادر کنار خاله فاطمه نشست و تا دستانش را دور اندامِ توپر خاله حلقه کرد، هق‌هق خاله در گوش‌هایمان طنین انداز شد.
" به درد بچه‌هاتون خوردید به غیر اینکه همه‌شون رو بدبخت کردید؟"
در میان موهایم دست کردم و از توی صورتم عقب‌شان زدم. امروز عجیب، همه طغیان می‌کردند! درد‌هایشان، رنج‌هایشان، خشم‌هایشان، ترس‌هایشان...
امروز گویی روزِ طغیان بیچارگی‌ها بود!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
[HIDE-THANKS]* * *
با کرختی از سر جایم بلند شدم. چند ثانیه در همان حالت بر روی تخت نشستم، سپس بلند شدم. گرگ و میش بود و تنها کورسویی نور از لابه‌لای تار و پود پرده به داخل می‌آمد.
کش مو را برداشتم و موهایم را شل بستم. به طرف در رفتم و به آرامی بازش کردم. از اتاق خارج شدم و در را بستم. مادرجان و آقاجان، هر دو در پذیرایی داشتند نماز می‌خواندند.
سر به زیر انداختم و به طرف در رفتم و قبل از خارج شدنم، چشمانم را بستم و برای چند ثانیه به صدای نماز خواندن آقاجان گوش سپردم. ما را بد بار آوردند! با اجبار چادر چاقچور به ما بستند و با ترس آن را به ما آویزان کردند، اما حیاتی ترین چیز را که مایهٔ آرامش‌مان هم می‌شد وصله جانمان نکردند! مادرم حرف از صبح‌هایی می‌زد که مادرجان مجبورشان می‌کرد بلند شوند نماز بخوانند و بعد از آنم خوابشان نمی‌برد! می‌گفت آرزو به دل مانده بود، یک روز صبح بخوابد! و خوابید! از شوهر کردنش هر صبح خوابید اما آیا زندگی‌اش با این هر صبح خوابیدن‌ها بد نشد؟! زندگی‌اش با این در خموشی ماندن ها تیره و تار نشد؟! مادرم می‌گفت مادرجان بالای سر فاطمه نبود که آنقدر گستاخ شده است! فاطمه را به مریم می‌سپرد و خودش با من و حسین درگیر بود! کسی نبود بگوید، مادر من، حداقلش مادرجان فقط خاله فاطمه را به خاله مریم می‌سپرد، تو چه؟ تو که به غیر از پرویز تمامی کودکانت را به این و آن سپرده بودی؟! اما مادرم نمی‌خواست درک کند که اگر پدر خواب اول صبح را، کزت بازی نکردن را، خوردن و خوابیدن را به او هدیه داد، در عوضش او را همچون یک جاهل پروراند! همانند یک گل سفالگری مادرم را گرفت و به سلیقه خودش شکلش داد!
مادرجان راست می‌گفت‌ها! از بس به آن‌ها خوبی کرده بودند و نخواستند همانند بقیه با چوب و ترکه آدم‌شان کنند خوشی زد زیر دل‌شان!
در را باز کردم و از خانه خارج شدم. بس مادرم چوب و ترکه نخورد، همه‌اش را روی ما خالی کرد!
پس از شستن دست و رویم، با آقاجان و مادرجان صبحانه خوردم، برای مادرجان از سر کوچه سبزی خریدم و در پاک کردنش کمک‌ش کردم. همه این ها تا ساعت هشت و خورده‌ای طول کشید. پس از آن بلند شدم رخت و لباس تن کردم و عزمم را برای دیدن فرحناز، جزم کردم!
وقتی فرحناز را در پارک دیدم، آن قدر جا خوردم از دیدن بر و روی رنگ پریده و لاغر شده‌اش که در جا خشکم زد!
- فرحناز؟!
به آرامی به سمتم برگشت. چیزی نگفته مرا در آغـ*ـوش کشید. آهسته دستانم را بالا آوردم و دورش حلقه کردم.
- پری، سلام!
- سلام، چرا این شکلی شدی؟
خنده ای آرام کرد. او را از خود جدا کردم و گفت:
- کاری که رژیم نتونست بام کنه و غصه باهام کرد! چطور شدم حالا؟ باربی و ناناس؟ یا زشت و سحرتبر؟
مسخره ای نثارش کردم و کنار هم بر روی نیمکت نشستیم.
- مسخره نشو، راستش و بگو!
به آرامی لب ورچید و موهای سیاهش را به داخل فرستاد.
- ام؟ خب من و مامان و بی‌بی داریم به خونه قبلی بی‌بی اسباب کشی می‌کنیم؛ امروزم روز اول اسباب کشیه! یکمی‌ شایدم خیلی، دل کندن از اون خونه برام سخت بود و... شایدم هست!
چشمانم گرد شد. دستم را روی دهانم گذاشتم و ناباور گفتم:
- چرا؟ چیزی شده؟
فرحناز بی‌خیال از داخل کیفش شکلاتی دراورد و به سمتم گرفت. دستش را پس زدم و خودش بازش کرد و خورد. در همان حال گفت:
- می‌دونی پری؟ وقتی همه ما فهمیدیم پدرت با یه زن دیگه بوده و الانم اون زن حاملس، و پدر منم می‌دونسته و چیزی نگفته، به حرفات پی بردم! یادته یه بار بهم گفتی پدرت و پرویز هرکاری کنن متعجب نمی‌شی چون اونا برات بدترین آدمای زمینن؟ خب پری من اون موقع فکر می‌کردم تو واقعا دچار مالیخولیا شدی! اما الان منم مثل تو شدم چون فهمیدم کسی که به هم سفره خودش، کسی نون و نمک طرف و خورده خــ ـیانـت کنه، ذات نداره! از اون موقع هم بی‌بی و مامان نتونستن با بابا بسازن!
نه تعجب کردم و نه کم مانده بود چشمانم از کاسه در بیاید! فرحناز و باقی، باید خیلی وقت پیش‌ها این چیز ها را می‌فهمیدند!
برای عوض شدن جو سنگین، سرفه‌ای کردم و خودم را به او نزدیک تر کردم:
- اینا و ول کن فرحناز! خوب شد فهمیدی خیلی از اطرافیانمون ارزش ندارن! آم؟ از خواستگاری و... چه خبر؟ چی شد؟
لبخند محوی بر روی لبش نقش بست.
- اوهوم، اومدن خواستگاری و حالا تو این گیر و دار باید به فکر خرید طبغ برای خانواده عموم باشم! پری امروز باهام میای؟ امروز می‌خوام پارچه‌ها و خورده ریزی‌ها و بگیرم.
آهسته خندیدم:
- دختر تو هم مثل بی‌بی میگی طبغ؟ آدم باید یه ساعت فکر کنه طبغ چیه! خو مثل آدم بگو هدیه زوریا و!
او هم خندید، سپس ادامه دادم:
- باشه، بریم بانک پارچه‌ی زیتون؟ ستایش رفته بود گفت خیلی پارچه‌های خوبی داره.
بلند شد و گفت:
- باشه، بریم.
* * *
پارچه حریر نباتی رنگ با گل‌های برجسته یک درجه روشن ترش را اینور و انور کرد و گفت:
- پارچه به این خوشگلی حیفه اون عنتر خانومه! واسه خودم می‌گیرمش، شاید شد لباس نامزدیم!
سپس به من که می‌خندیدم چشمکی زد و به طرف پارچه حریر سبز یشمی با منجوق کاری های زیبایش رفت. از صورتش نارضایتی می‌بارید، پارچه های زیبایی بود و فرحناز هرکدام را که می‌دید می‌گفت از سرِ بهنوش خواهر امیر زیادی است!
- خدایا! این پارچه به این خوشگلی و باید بخرم واسه اون؟ تُف! اینجا نباید یه پارچه مجلسی زشت داشته باشه؟ اَه! خب دیگه انتخابی ندارم، این به نسبت از همشون درجش پایین تره!
با صورتی درهم اما خنده رو پارچه های طرح بته جقه را داشتند نشانش دادم و گفتم:
- می‌خوای ازینا بگیر! این و من می‌خوام!
فرحناز با خوشحالی پارچه را رها کرد و گفت:
- آخیش! اره بگیرش، این به تو میاد پر....
- اما از نظر من به پریزاد جان رنگ نارنجیش میاد!
هم من و هم فرحناز، با سرعت به عقب چرخیدیم. ان کوروش ببعی و یک زن حدودا میانسال بودند که آن زن را نمی‌شناختم. فرحناز هم نمی‌شناخت چون صدای زیر لبی اش را شنیدم:
- این کیه با این پسره؟
من معمولا وقتی کسی را نمی‌شناختم و اتفاقی تعجب برانگیز برایم می‌افتاد، تا چند لحظه بقول فرحناز ویندوزم بالا نمی‌آمد! برای همین فرحناز به آرامی سرفه ای کرد و گفت:
- سلام آقا کوروش، و؟

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
دیگه داریم به شب چله نزدیک میشیم و ارسال پیام:" آخ تو شب یلدای منی، دیوونه‌ی دوست داشتنی!" :campe45on2::aiwan_ligsdht_blum:


[HIDE-THANKS]
کوروش با لبخند محوی که زد، من تازه متوجه صورتش شدم که ته ریش دراورده بود و او را از حالت بچه‌گانه دور کرده بود. تغییر زیادی بود در صورتش، فقط من کمی گیج بودم که همان لحظه اول نفهمیدم.
دستش را دور شانهٔ آن خانم حلقه کرد و گفت:
- سلام خانوما، مادرم، مامان پروانه.
فرحناز با خوشرویی به جلو رفت و سلام احوال پرسی کرد. پس از فرناز، به جلو رفتم و مودبانه و تا جایی خجالتی، با مامان پروانه‌اش سلام احوالپرسی کردم که با هیجان گفت:
- پریزاد جان چقدر بزرگ و خانم شدی! هیچ فکرش رو نمی‌کردم! خیلی... خیلی تغییر کردی!
خب، منظورش از تغییر بزرگ شدنم نبود! منظورش این بود که آن پریزادی که فقط و فقط چربی بود، حال چگونه لاغر شده؟!
خداراشکر می‌کردم که در این چند هفته ای که در خانه آقاجان بودم، یعنی پس از ماجرای زن پدر و... برعکس فرحناز آب زیر پوستم رفته بود و دیگر فقط استخوان نبودم. پوستم شاداب شده بود و گودی زیر چشمانم تقریبا از بین رفته بود! تجویز های دکتر را هم انجام می‌دادم و موهایم دیگر جلویشان کم نبود. آه که دور شدن از پرویز و پدر چقدر زندگی را شیرین می‌کرد!
با لبخند آرامی پاسخش را دادم:
- مچکرم، ببخشید اصلا من شما و یادم نبود.
با لبخند چادر گیپور مشکی اش را صاف کرد و کمی کوروش را که نگاهش در صورت من و فرحناز می‌چرخید، کنار زد.
- خدا ببخشه دخترم! ببخشید ما پشت سرتون بودیم، حرف از نامزدی شنیدیم، نامزدی شماعه فرحناز جان؟
فرحناز ابداً خجالت کشیدن بلد نبود؛ زیرا نیشش را تا بناگوش باز کرد و گفت:
- والا تاریخ نامزدی و مشخص نکردیم، فعلا دارم واسه‌ی خانواده داماد هدایا و میخرم، پارچه برای خواهر و مادر و زن برادر و... اینا و خورده ریزیا، بعد دیگه دیدیم پارچه های زیبایی دارن، چشم‌مون رو گرفت!
پروانیه خانم با مهربانی به شوق در کلام فرحناز خندید و گفت:
- مبارکه عزیزم، اما چرا بزرگتری همراه‌تون نیست؟ بجز پارچه بقیه و خریدا و می‌دونید چیه عزیزم؟
فرحناز به یکباره سرخ شد و دستپاچه!
- راستش، راستش موقعیت خانواده من و حتی پریزاد هم جور نبود که بخوان باهامون بیان! پارچه و طلا و اینجور چیزا هستن دیگه!
من هم هول شدم. هر دو می‌ترسیدیم که پروانه خانم علت موقعیت بد خانواده‌مان را بپرسند!
- اشکال نداره که دخترم، اگه قابل بدونید من همراه‌تون بیام، دلم لک زده بود واسه این خریدا، عروسیا امروزی فقط میریم شام‌شو می‌خوریم برمی‌گردیم، لـ*ـذت قبلش و نمی‌فهمیم که!
چقدر خجالت انگیز و چقدر حقارت بار! پدر و مادرهایمان در بچگی و دعوا و قهر به سر می‌بردند، آنوقت یک غریبه بیشتر آنها به فکر ما هست تا کمک‌مان کند!
فرحناز با هول گفت:
- نه، نه! مزاحم‌تون نمی‌شیم، فوقش زنگ می‌زنیم بی‌بی می‌پرسیم!
پروانه خانم به آرامی دست فرحناز را گرفت و من با کلافگی نفسم را به بیرون دادم.
- چه مزاحمتی دخترم؟ خوشحال میشم عزیزم، شما هم جای دختر نداشتم، باشه؟
اینبار من به جلو آمدم. هم من و هم فرحناز روی قبول کردنش را نداشتیم.
- آخه، پروانه خانم فرحناز راست میگه، اسباب زحمت می‌شیم! شاید، شاید آقا کوروش کار داشته باشند!
کوروش به سرعت جلو آمد؛ دقیقا روبه روی باد کولر دوتیکه ایستاده، قرار گرفته بود و برای همین موهای فرفری اش به اینور و آنور هول می‌خوردند.
- نه خانما، راحت باشید من کاری ندارم! مامان پروانه، بفرمایید!
سپس دستش را پشت کمر پروانه خانم نهاد و او را کمی به جلو هول داد. فرحناز هم بالاجبار باشدی گفت.
بعد از تایید فرحناز، پروانه خانم پارچهٔ حریر نباتی با گل های برجسته‌اش را دست کشید و گفت:
- یک خیاط سراغ دارم فرحناز جان، جوری میدوزه انگار لباس و آماده از بیرون خریدی! اگر خیاطی سراغ ندارید ببرمت‌تون پیش همون چون کارش حرف نداره!


[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
[HIDE-THANKS]فرحناز با خنده گفت:
- ممنون‌تون میشم!
پروانه خانم با مهربانی دستانش را بر روی شانه هردویمان گذاشت و با اندکی بغض گفت:
- قبلا ها، که... که محمدم بودش، ما سه خانواده سر یه سفره نون و آب‌مون و تقسیم می‌کردیم، اگه الان مثل گذشته بود، به جای اینکه ناگهانی و توی مغازه بفهمم همسفرمون وضع‌شون نابسامانه، فرنگیس یا گلی بهم می‌گفتن و از اولش خودم باهاتون می‌یومدم دخترم! اما حیف که هیچی مثل گذشته نیست! ما ها هم و گم کردیم!
فرحناز سرش را به زیر انداخت و من با ندامت لب‌هایم را بر روی هم فشردم. پروانه خانم راست می‌گفت. پس از مرگ محمد همه از هم جدا شدند و بخاطر وقفه‌ای که در دیدارها افتاد ما الان آنقدر برای یکدیگر غریبه بودیم که حتی از سر قیافه هم یکدیگر را نمی‌شناسیم!
- حالا اینا و ول کنید! الان و بچسبید دخترا که دیگه از این خریدای خوب خوب و خوش گیرتون نمیاد! ببینم پریزاد، تو این پارچه و انتخاب کرده بودی؟
به آهستگی تایید کردم و پروانه خانم با لبخند گفت:
- قشنگه دخترجان اما واسه‌ی سن کم تو زیادی بزرگونه و پر زرق و برقه! سورمه‌ای هم که رنگش تیرس! عروسیه ها!
من معمولا در انتخاب پارچه افتضاح بودم! چون لباسی که از آن در می‌آمد را نمی‌دیدم و فقط به رنگ و مدل پارچه نگاه می‌کردم و به بعدش فکر نمی‌کردم!
- نگاه کن اون حریرِ که از سقف آویزونه؟ اون به تو میاد.
آهانی گفتم و فرحناز به پارچه های بته جقه اشاره کرد:
- اونا بنظرتون مناسبه؟
پروانه خانم با دیدن پارچه، پقی زد زیر خنده. چادرش را روی صورتش کشید و من خنده‌ام را قورت دادم. فرحناز دلش نمی‌آمد پارچه ای زیبا برای مادرشوهر، خواهرشوهر، زن برادرِ امیر بگیرد!
- دختر این چیه دیگه؟ یه چیزایی براشون بگیر که منت نزارن رو سرت فرحناز جان! طبغ خوب بگیری از دو مرحله هفت خوان گذشتی!
فرحناز آهسته گفت:
- آره اما هر چیز خوشگلی براشون گرفتم، حرومشون!
با خنده بر بازویش زدم و گفتم:
- از الان عروس بازیات شروع شدا!
فرحناز نیشش را باز کرد و قبل از اینکه بخواهد چیزی بگوید، موبایل من زنگ خورد. پریا بود.
- جانم؟
چه خوب بود امروز!
- بی‌بلا! ساعت چند برمی‌گردید؟ خواستم بگم تو راه سبزی خوردنی بگیری.
خب بعد از پارچه فروشی، فرحناز می‌خواست به طلا فروشی و باقی خریدها که نمی‌دانستم چیستند؟ هم برود پس طول می‌کشید!
- فکر کنم تا ساعت دو، یا یک! چون فرحناز خیلی خرید داره!
- آها، خو باشه، به پدرام می‌گم! کار نداری؟
- نه، خدافظ.
- خدافظ عزیزم.
قطع کردم و به طرف پروانه خانم و فرحناز چرخیدم. امروز با ناز و بدخلقی های فرحناز باید می‌گذشت. اما ابدا نمی‌خواستم تنهایش بگذارم.
به آنها نزدیک شدم و فرحناز پارچه بادمجانی رنگ گیپوری را نشانم داد:
- پری، این و می‌خوایم برای زنعمو بگیریم، چطوره؟
- خوبه، هم زیاد روشنه روشن نیست و هم زیاد تیره نیست!
فرحناز نیشش را باز کرد و گفت:
- پروانه خانم کار بلده اینو و انتخاب کرده.
خنده‌ای کردم و پروانه خانم گفت:
- پریزاد جان، فرحناز جان، این بانک پارچه همه نوع پارچه نداره، اگر که مایلید برای دوتاتون بریم بازار پارچه فروشا، اونجا دستتون برای خرید بازه!
پروانه خانم راست می‌گفت. اگر در بازار پارچه فروش‌ها از پارچه های یک مغازه خوشت نمی‌آمد، می‌رفتی مغازه این وری یا آن وری اش یا روبه‌رو اش!
تا فرحناز خواست مخالفت کند، به سرعت گفتم:
- پروانه خانم راس می‌گن، اونجا پارچه‌های قشنگ‌تری برای لباس‌های خودت پیدا میشه، تازه اینجا پارچه چادر رنگی‌هاش تنوع زیادی ندارن، همین دو تا پارچه بهنوش و زن‌عموت رو بگیر، خوشگل خوشگل و از اونجا می‌گیریم.
فرحناز هم تایید کرد و پس از حساب کردن دو قواره پارچهٔ مجلسی، از بانک پارچه بیرون آمدیم و کوروش گفت:
- همینجا وایسید تا برم ماشین و بیارم.
پس از رفتن کوروش به طرف پروانه خانم چرخیدیم و فرحناز آهسته گفت:
- پروانه خانم شرمندتونیم! شما گفتید همراه‌مون میاید و ما هم سریع پرو شدیم!
من هم سری تکان دادم و پروانه خانم با خنده گفت:
- ای بابا! خیلی هم خوب که تا اخرش همراه‌تونم! اونوقت از اول بله برون تا اخر پاگشات کنارتونم و خودمم یه شادی می‌کنم.
لبخندی زدم. پروانه خانم مهربان بود. خیلی مهربان. به گونه‌ای رفتار می‌کرد که آدم یادش می‌رفت این زن کیست و وظیفه‌اش نیست همراه ما بیاید!
پروانه خانم دوباره لب گشود و این بار گفت:
- پریزاد جان، تو به صورت و شکل و شمایلت رنگ‌های روشن و تو چشم میاد! من هنوزم سر حرفمم! نارنجی خیلی به تو میاد.
- اگر پارچه نارنجی قشنگی دیدم می‌گیرمش، اما خب سورمه‌ای رو بیشتر دوست دارم.
فرحناز با خنده دست در گردنم انداخت و گفت:
- خاله گلی باید اسم پریزاد و سورمه می‌زاشت تا ما بهش بگیم سورمه‌ای! پروانه خانم شما بیاید کمد لباسی‌شو ببینید، رنگی به جز سورمه‌ای کم می‌بینید به خدا! همش سورمه‌ای! لباس الانشم.... سورمه‌ای!
لبخندی زدم و پروانه خانم چادرش را زیر بغلش جمع کرد:
- برای همین می‌گم دخترا! وقتی یهویی دچار تغییر و تحول بشی از خوشگلی میشی مثل پری به ولله! فرحناز جان شما هم باید این طوری لباس بپوشی! چه رنگی زیاد می‌پوشی؟ اون و نپوش، اونی که نمی‌پوشی یا اصلا نداری و بگیر بپوش!
فرحناز لب ورچید و گفت:
- بیشتر لباسام قهوه ای و عسلی و سیاهن! وای راستی! شما می‌دونید از کجا جا سورمه و جا وَسمه و حنا بگیریم؟

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
711
19,428
671
اهواز
یه پست هیجانی:campeon4542:
[HIDE-THANKS]

* * *
"دو هفته بعد"
کتابم را روی پایم نهادم:
- با محمد امین آشتی کردید؟
لبخند آرامی زد و دست از کار کشید:
- آره... داره میاد دنبالم، دلم خیلی براش تنگ شده!
با آشتی پریا و محمدامین، با لبخندهای گاه و بی‌گاه پریا و نزدیک شدن عروسی فرحناز و هر روزه رفتن من با او به بازار، گویی که دوباره این خانه داشت جان می‌گرفت! مادر دیگر با کینه نگاهم نمی‌کرد، پدرام دیگر در خلوت خویش، جانش بالا نمی‌آمد، مادرجان دیگر دزدکی اشک‌هایش را پاک نمی‌کرد و آقاجان دیگر از شدت فکر زیادی، چای ریخته شده درون نعلبکی‌اش یخ نمی‌کرد!
انگار همه‌مان مردی که نام پدر را یدک می‌کشید و پسری که ذهن مریضش همه را دیوانه می‌کرد از یاد بـرده بودند! سعی می‌کردند از یاد ببرند تا به زندگی ادامه دهند!
روزهای خوبی بود اگر خودمان، از شدت خوشحالی برای این آرامشِ در زندگی‌مان خودمان را چشم نمی‌زدیم!
لیان خودش را جمع و جور کرده بود و در کمال تعجب داشت جوری برای کنکور دوسال بعدش می‌خواند که علوم سیـاس*ـی دربیاید، که همه هم از حیرت و هم از ناراحتی دلمان می‌خواست خودمان را سر به نیست کنیم!
دایی با کاری که کرد، لیانِ مهربان و آرام را برای همیشه نسبت به همه چیز و همه کَس سرد کرد و کاری کرد تا لیان طبق قانون نتواند تا دوسال کنکور دهد! لیان هم، با سردی تمام اما اراده‌ای آهنی داشت می‌خواند تا علوم سیـاس*ـی در بیاید! نمی‌دانم برای چه علوم سیـاس*ـی؟ البته تنها من نبودم که نمی‌دانستم، بلکه هیچکس نمی‌دانست! اما لیان آرام آرام داشت تبدیل به سنگ می‌شد!
هاله...
هاله زندگی‌اش از جهنم هم رد کرده بود! او با اشتباهی که کرد، خود را در ذهن همه تبدیل به یک نقطه کور و سیاه کرده بود جز ما دوستانش! هاله حتی دیگر حسین را هم نداشت! برایمان با درد آشکاری که در صدایش بود می‌گفت که حسین تبدیل شده به یک مجسمه و دارد او را دق مرگ می‌دهد! نازیلا به آرامی اشک می‌ریخت و دیگر آن دختر خونسرد نبود! انگار او هم داشت پا به پای هاله ذوب می‌شد! ستایش هم قرار نامزدی‌اش را به عقب انداخت! می‌گفت مغزش درد گرفته از این همه گرفتاری! و می‌خواهد برای یک ماه زندگی‌اش را برای دوستانش بزارد! برای هاله و نازیلا و منی که جدیدا زندگی‌ام داشت رنگ می‌گرفت! از همان رنگ‌های پروانهٔ عباس معروفی! همان پروانه نارنجی‌اش!
از فکر درامدم و دستی به شال روی سرم که کم کم داشت آتش می‌گرفت، گذاشتم. مادرجان در سرم حنا گذاشته بود و هروقت حنا می‌گذاشتم سرم، از شدت گرمای تنم، حنا در سرم آب می‌شد و کاور و شالی که سر می‌کردم گرم می‌شد.
کتاب را کناری گذاشتم و پریا در حالی که موهای زیتونی رنگش را گیس می‌کرد گفت:
-این دو ماه که محمد امین نبود، خیلی سخت می‌گذشت! از بهشتی که محمدامین واسم ساخته بود دوباره وارد جهنم مامان و بابا شده بودم! اما این جهنم برای مجازاتم لازم بود!
اشک در چشمانش حلقه زده بود و مات زده به آینه خیره مانده بود. نمی‌دانستم چه می‌گوید؟ از جایم بلند شدم.
- قبل از اینکه ازدواج کنم و از اینجا برم، همیشه می‌رفتم پیش بی‌بی، البته وقتای خاصی که می‌دونستم کسی پیشش نیست! بی بی همیشه افسوس می‌خورد. تا پای حرف‌هاش که کسی گوش شنیدنش و نداشت می‌نشستی، آه و فغانش بلند می‌شد. نه از درد مفصل‌ها و استخوان‌هاش که هر آدم میانسالی داره؛ نه! بی‌بی همیشه از جنبه آدمی ناله‌ش بلند می‌شد! برای کسی مثل بی‌بی، توی اون دوره زمانی، جنبه عقلی و برای من... با این دوره‌ زمانی، و اون روزهایی، جنبه احساسی! من احساسی عمل کردم و با پنهون کردن خبط بابا و پرویز باعث شدم... باعث شدم سارا دق کنه، پرویز و بابا کاری به تو کنن تا مثل من... مثل من بی‌پروا نشی! من بخاطر اینکه کم آورده بودم... بقیه و قربانی کردم!
پریا زار می‌زد و من مبهوت نگاهش می‌کردم. او چه می‌گفت؟ این گریه برای چه بود؟ مگر نه که زندگی‌ام داشت رنگ می‌گرفت؟
- وقتی... وقتی فهمیدم بابا و پرویز زن صیغه می‌کنن.. یعنی فهمیدیم، من و سارا، از دهن من در رفت برای اینکه اجازه بدن برم شیراز دانشگاه! از دهنم در رفت که سارا هم می‌دونه و پرویز مثل یه روباه مکار، برای ساکت کردن سارا... از علاقش سواستفاده کرد و اول با خوبی باهاش تا کرد، سارا و با قیافه جذاب و حرفای رویاییش خر کرد تا باهاش ازدواج کنه، اما بعد ازدواج...
نفس کم می‌آورد و من هر لحظه بیشتر از قبل دستانم یخ می‌کرد. تنها دستانم؟ وجودم داشت یخ می‌بست!
- تبدیل شد به یک زندانبان! سارا و زجر می‌داد چون سارا می‌دونست اون و بابا چه کثافطایی هستن! من ترسو بودم، من بیچاره بودم، من احمق بودم، تا سارا بهم گفت پرویز داره باهاش مهربون میشه فهمیدم و ترسیدم چون می‌دونستم نوبت نفر بعدی که باید از دور خارج بشه منم! بابا و تهدید کردم که اگه نزاره برم دانشگاه بجز اهالی خونه، شهر و پر می‌کنم از آوازه تباهـ*کاری خودش و پسرش! قبل رفتنم به... به سارای ساده گوشزد کردم... اما.... خدا...
رنگش پریده بود و مغزم هیچ فرمانی نمی‌داد!
- سارا عاشق بود! عاشق یه آدم دلفریب که دست شیطون و از پشت می‌بست! ازدواج کرد و بدبخت شد! تا فهمیدم رفتین خواستگاری برای پرویز، اونم سارا، از ترس داشتم می‌مردم! یادته قبل عروسی‌شون چه جنجالی به پا کردم؟ پری... پری من انگار اون موقع آتیش گرفته بودم! اگه وایمیستادم می‌سوختم و اگر می‌دوییدم سریع تر می‌سوختم! نه راه پس داشتم نه پیش! توی برزخ بودم!
بر روی دو زانو افتاد و همه اتفاقات پیش ذهنم نقش بست.
"مامان تو یه چیزی بگو! سارا دختر خواهرته! سارای ساده و چه به این حیوون؟"
" پرویز به ولله که ازت نمی‌گذرم پست فطرت!"
" کثافط تو تا دو روز پیش سارا و می‌دیدی مسخرش می‌کردی می‌گفتی اسکوله، حالا میگی عاشقشی؟ معلومه که یه کاسه‌ای زیر نیم کاسته! چرا کسی نمیفهمه؟!"
آروم سر خوردم و بر روی زمین کوبیده شدم! درد را حس نمی‌کردم! من خودم درد بودن، آیا خوده ماهیت درد، درد را حس می‌کند؟!
- از ترسم با اولین کسی که یکم ازش خوشم اومد و اومد خواستگاریم ازدواج کردم! می‌ترسیدم از بابا و پرویز! و این بین نه سارا برام مهم بود نه تو که بخاطر من داشتی فشار تحمل می‌کردی چون نمی‌خواستن مثل من بشی! اما.. اما سارا که مرد... آخ سارا! سارا که مرد به خودم اومدم... دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم! مخصوصا که پرویز کثافط سریع رفت با اون زنیکهٔ ج... اما بازم ترسو بودم! منه احمق باعث مرگ سارا شدم و بازم به فکر خودم بودم! اما وقتی این دختره اومد گفت از بابا حاملس، دیگه نتونستم... دیگه کم اوردم... اما دیر بود! سارا مرد... زندگی برای تو سیاه شد و همه ... همه سرد شدن... زندگی‌مون شد مثل خاکسترِ بعده آتیش! من... من بخاطر دانشگاه رفتن و ترسو بودنم، برای فرار از این جهنم، سارا و قربانی کردم، تو رو بدبخت کردم، مامان و مثل احمقا گذاشتم تو بی خبری!
بلند بلند ضجه می‌زد و صورتش از اشک خیس بود. نمی‌دانستم از کی داشتم می‌لرزیدم؟ اما می‌دانستم که ذهنیتم دربارهٔ پریا عوض شده بود! او، خواهر من نبود!
صدای لولای در آمد و سرم به دَوَران افتاد. در به دیوار کوبیده شد و همانند کسی که روح از تنش بیرون آمده باشد با ترس به عقب چرخیدم و گریه پریا بند آمد.
پدرام با چشمانی به خون نشسته، رنگی پریده و رگ‌هایی که بیرون زده بود با تنی لرزان وارد اتاق شد و چشمان پریا پر از وحشت شد. چشمان عسلی که دیگر همانند زهر بودند برایم! زهری بی پادزهر!
پدرام با خشم دست در موهای نیمه بافته شدهٔ پریا انداخت و با مو او را از سر زمین بلند کرد. پریا با درد جیغ کشید و دستش را به پشت سرش برد و به دستان پدرام چنگ انداخت. پدرام با خشم موهای پریا و به عقب کشید و با وحشت بلند شدم. به سمت‌شان تلو تلو خوردم و پدرام با صدای دورگه‌ای غرید:
- توی کثافط... تو... تو سارا و کشتی!
با عجز و خشم در صورت پریا فریاد زد:
- توی ترسو سارا و کشتی!
بغض پریا ترکید و جیغ من، با سیلی که پدرام در گوش پریا خواباند بلند شد!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: