حرفه‌ای رمان دژم | PrAiSe کاربر انجمن نگاه دانلود

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]...
کیفم را زیر و رو کردم و عمه با کلافگی قاشق و چنگالِ درون دستش را روی سفره گذاشت و با ناراحتی گفت:
- پری دنبال چی دختر؟ بیا یه لقمه غذا بخور دیگه! شدی عین جن لاکه از بس لاغر شدی! بیا عمه، بیا.
دستانم را با شدت بر روی پیشانی ام زدم و آرام آرام بالا بردم تا روی موهایم قرار گرفتند. قرصی که دکتر جهان آرا برایم تجویز کرده بود را نیاورده بودم!
نفس سنگین شده ام را با شدت بیرون دادم و چهار دست و پا خودم را به سفره چهار نفره‌ای که نازنین با سری به زیر افتاده سمت چپ و عمه با هیکل فربه و پاهای با جوراب واریس بسته‌اش سمت راست نشسته بودند، رساندم و نشستم.
نگاهم را بر روی دمپخت گوشتی و زرشک پلو با مرغ چرخاندم و عمه درحالی که پای دراز کرده و دردناکش را می‌مالاند، با نگرانی گفت:
- عمه جون دوست داری؟ اگه دوست نداری پاشم برات کباب کنم یا ماهی سرخ کنم؛ ها؟!
نازنین زیر لب "بسم الله الرحمن الرحیم"ای گفت و برای خودش دو کفگیر دمپخت به همراه سه تا گوشت لُقم نهاد.
قاشق و چنگال را برداشتم و به آرامی گفتم:
- مرسی عمه، دمپخت می‌خورم.
سپس یک کفگیر به همراه گوشتِ مغز برای خودم کشیدم و اولین قاشق را به دهانم بردم و از خشکی دهانم، نتوانستم قورتش بدهم. چشمانم را در حدقه چرخاندم و یک قاشق ماست موسیر خوردم. عمه آهسته برای خودش از زرشک پلو با مرغ کشید و به نازنین گفت:
- ایمان نگفت کی میاد؟!
دست از خوردنِ به زورکی ام کشیدم و در حالی که به دانه های برنج خیره مانده بودم، انگشتانم را به قاشق و چنگال فشردم.
- گفت دارن دکل هاشون رو تغییر می‌دن و باید بالاسر بقیه باشه، شاید یکی دو ساعت دیگه بیاد.
یک قاشق پر کردم و خوردم. بعد از ناهار باید بروم. مطمئنن ایمان خسته است و حوصله نشستن کنار مهمان را ندارد بجایش دوست دارد غذا بخورد و بعد بخوابد. البته من هم علاقه ای ندارم که کنارشان بنشینم! بجایش علاقه وافری دارم که در اتاقم، گوشه دیوار کز کنم و همه ساکت باشند. پدر در فروشگاه باشد، مادر با سودابه خانم و بی بی به خرید یا خانه همسایه ها رفته باشند و فرحناز درحال انتخاب لباس برای مراسم خواستگاری اش باشد! فقط کافی‌ست تا مرا به حال خود بگذارند؛ آنوقت است که آسمان به زمین نمی‌رسد و من شاید کمی به آرامش برسم.
یک قاشق دیگر خوردم و پس از قورت دادنش، با دستمال کاغذی دهانم را پاک کردم و بلند شدم:
- عمه من برم، مرسی برای ناهار، خیلی خوشمزه بود، اول برم بیمارستان، بعد برم نشریه و بعد برم خونه، امیدوارم کسی خونه نباشه، عمه مرسی بابت همه چی و ببخشید بخاطر اینکه اذیت کردم.
امان نمی‌دهم چیزی بگوید و تند تند کلمات را پشت سر هم ردیف می‌کنم. شال سر کردم و پس از برداشتن کیفم از خانه شان بیرون زدم و به طرف انتهای جاده رفتم. آژانسی گرفتم و برعکس گفته هایی که به عمه گفتم، ابتدا به خانه رفتم!
با بسم الله الرحمن الرحیم ای کلید را در، در چرخاندم و وارد حیاط شدم. خوشبختانه نه ماشین سید در حیاط بود و نه ماشین پدرم! به سرعت خانه را دور زدم و به طرف آن در شیشه‌ای رفتم، بازش کردم و وارد شدم.کفش هایم را دراوردم و در دستانم گرفتم. دوباره ضربان قلبم اوج گرفته بود و سرانگشتانم از ترس یخ زده بود. تند تند نفس کشیدم و پاورچین پاورچین به طرف اتاقم رفتم. همه بودند غیر از پدر و سید. این از صدای بهم خوردن قابلمه ها و صحبت های مادرم می‌آمد.
در را باز کردم و وارد اتاق شدم. نفس نفس زنان به در بسته تکیه دادم و پشت در نشستم. شالم را از سرم دراوردم و سرم را روی زانو هایم نهادم.
اتاقم برعکس شب پیش، به قول مادرم همانند دسته گل بود! که آن هم حتما مادر جمع و جورش کرده بود.
پس از چند نفس عمیق، بلند شدم و به طرف کمد لباسی ام که در سمت چپ میز تحریرم که زیر پنجره بود، قرار داشت رفتم و درهایش را باز کردم.
مانتو قهوه ای و شال و شلوار مشکی ام را با مانتوی سورمه‌ای و شال و شلوار مشکی دیگری عوض کردم و موهای به ته سرم چسبیده را با تل عقب زدم. با دستمال مرطوب صورتم را تمیز کردم و پس از زدن اسپری، به طرف میز تحریرم رفتم و نایلون را که درونش آن چند کتاب زرگری بود را برداشتم و در دستم گرفتم.
قبل از خارج شدنم از اتاق، جوراب ها و مانتو شلوار کثیف و آلوده ام را در سبد بزرگ و صورتی که پایین تختم بود انداختم و از کمدم کفش های اسپرت سفیدم را دراوردم.
آهسته دستگیره در را پایین کشیدم و از اتاق خارج شدم. به طرف در شیشه ای رفتم و پرده هایش را کنار زدم و در را باز کردم. خم شدم و کفش هایم را ببندم. در همان حالت کیفم را کنار در نهادم تا بند کفشم را ببندم.
- پریزاد!
آهسته صاف شدم و با قلبی که انگار در حلقم بود به عقب برگشتم. دستانم آنقدر می‌لرزیدند که از ترس اینکه شک کند پشت کمرم پنهان شان کردم و با ترس خیره به چشمان دلفریب زیبا پرویز که زیر ابروهای در هم گره داده‌اش گیر کرده بودند، شدم. من امروز به خاک سپرده می‌شدم!




[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


[HIDE-THANKS]تند تند پلک زدم و پرویز با اخم های درهم اش که صورت زیبایش را پر ابهت می‌کرد، آرام آرام نزدیکم شد. عطرش برای همه رایحه سرد و خوشبویی بود اما برای من بوی زجر دادن می‌داد!
آب دهانم را قورت دادم و از بالا تا پایین‌ام را رصد کرد؛ سپس با لحن نه چندان خوبی گفت:
- کجا به این زودی؟! نیومده داری میری پری خانم!
گویی مرا هـ*ـر*زه ای بیش نمی‌دید که اینگونه می‌گفت پری خانم! آنقدر لحنش بد بود که ناخوداگاه به خود شک کردم و از نوک پایم تا گردنم را که زیر شال پنهان شده بود نگاه کردم و حس کردم مایعی داغ از گلویم تا معده‌ام از استرس راه پیدا کرد.
دو قدم دیگر نزدیک شد و با انگشتان کشیده و سفیدش ضربه ای به شانه‌ام زد که بی تعادل به عقب تلو تلو خوردم و با شدت به در شیشه ای خوردم که لحظه ای فکر کردم جان از تنم رفت!
- کجا میری پری خانم؟ ها؟!
با لکنت لب باز کردم و درحالی که چشمانم داشت لبریز از اشک می‌شد گفتم:
- من خونه عمه... خونه عمه بودم... بعد... بعد... الان باید برم نشر...
میان حرفم بود که اشک هایم سرازیر شد و پرویز با خشونت کف دستش را محکم بر روی لب هایم قرار داد و فشرد. سپس زیر لب غرید:
- شالِ تو مثل بچه آدم ببند بیا از دوستم پذیرایی کن، مامان پاش درد می‌کنه، بعدم خودم میبرمت اون قبرستونی که به اسمش معلوم نیست به کدوم گوری میری؟!
بغضم بیشتر شد و پرویز با شدت دستش را برداشت و اینبار صدایش بلند شد:
- یالا!
با دستان لرزانم صورت خیسم را پاک کردم و شالم را کمی جلوتر کشیدم و انقدر روی گلویم سفت بستمش که حس خفگی بر من غلبه کرد.
دو قدم جلو رفتم و پرویز با کف دست به شانه ام زد و به جلو تلو تلو خوردم.
آهسته وارد پذیرایی شدم و سرم را تا جایی که امکان داشت به زیر انداختم و دستانم را محکم مشت کردم به حدی که حس کردم ناخون هایم از گوشت دستم رد شدند!
به آرامی سلام کردم و تنها صدای مادرم را شنیدم:
- اِ پری برگشتی؟! حال دوستت چطوره؟!
تنها به خوبه ای بسنده کردم و خودم را یکجورایی درون آشپزخانه پرت کردم.
بغضم را قورت دادم و قبل از کاملا گذشتن از ورودی آشپزخانه، چشمان مشکی مرموزی را دیدم که متحیر نگاهم می‌کردند!
از یخچال آب و یخ و سانکوییک را دراوردم و روی اپن نهادم. می‌ترسیدم. از پرویزی که روزی بهترین برادر دنیا بود آنقدر می‌ترسیدم که هر لحطه امکان این را به خودم می‌دادم تا پرویز مرا به قتل برساند!
آنقدر بغض درون گلویم بزرگ بود که گلویم درد گرفته بود. آهسته و با دستانی لرزان آب را درون پارچ ریختم و صداها در گوشم پیچید.
- خب داداش؟ حالا چه میکنی؟ وکیل خوب سراغ داری؟!
آن پسر صدایش، برایم آشنا و زیبا بود. صدای بم و تا کمی خشدار. اما خب چون دوست پرویز است، مطمئنن آشنا است!
- آره پسرعموم وکیل خوبیه، سبحان! شکایت نامه و درست کرده و داده به دادگاه، اما من از این تعجب می‌کنم که انقدر حروم زادس که شکایت متقابل کرده!
صدای پرویز کمی متعجب بود:
- شکایت متقابل؟ اصلا بر چه اساسی؟ می تونید از پسشون بر بیاید دیگه آره؟! چون اون سگ مصب خیلی آدم داره.
و او صدایش همانند چشمانش مرموز شد:
- اگه اون آدم داره، ما هم یه عالمه پاچه خوار داریم که برامون هزارتا کار می‌کنن!
نمی‌دانم چرا ناگهان خنده ام گرفت؟ انگار در صدایش یک ادعایی دروغینی وجود داشت که مرا میان گریه خنداند! شاید هم واقعا پاچه خوار داشت!
شربت را درون لیوان ها ریختم و لیوان ها را توی سینی گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم. اینبار کاملا او را در چند ثانیه رصد کردم. چشمان مشکی‌اش، موهای فرفری بامزه اش و دماغ عقابی و صورت زاویه دار اش تنها مرا یاد تنها دوست پرویز که به رحمت خدا رفته بود می‌انداخت؛ محمد! اما محمد هیکلی درشت داشت و مهم تر از همه، او مرده بود!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]* * *
در بدبختی هایی که دست در گردن من انداخته بودند و داشتند جانم را به لبم می‌رساندند، در روزهایی که هاله تنها درد می‌کشید و تنها می‌دانست بچه سقط شده و هنوز نمی‌دانست رحم اش را دراورده اند، در روزهایی که نازیلا کمرنگ شده بود و ستایش نامزدی اش را به عقب انداخته بود و من به کل فراموش کرده بودم آن کتاب‌های زرگری را به آن زبانکده ببرم، پای کوروش، برادر کوچک تر محمد به زندگی‌مان باز شده بود و بخاطر رفت و آمدهای زیادی که داشت، پرویز هم دوباره زیاد می‌آمد اینجا و این باعث شده بود من حتی شب ها هم از ترس اینکه پرویز سر برسد، فقط در حد پنج دقیقه سرم در موبایل باشد!
فقط یک بار که از مادرم پرسیدم چرا مهمانشان را به خانه خودشان نمی‌برند، مادرم گفت کوروش مهمان نیست! آشناست! اما نمی‌دانم چرا من هیچوقت نتوانستم درک بکنم که از چه نظر آشناست؟ تا یک شب قبل از مراسم خواستگاری فرحناز که همه از جمله کوروش هم حظور داشتند!
در آن شب من واقعا از شدت غمی که انگار هاله ای شده بود دور قلبم کلافه شده بودم و مدام با خودم در افکارم سر جنگ داشتم، انگاری فرحناز هم حالش خوب نبود. آنقدر زیاد حالش خوب نبود که ناخوداگاه نگاهم پرت اش می‌شد و مدام خودم را سرزنش می‌کردم که به من چه ربطی دارد؟! اما وقتی به این نتیجه می‌رسیدم که من و فرحناز بزرگترهایمان نمی‌توانند درست درک‌مان کنند، دوباره نگاهم پرت صورت درهم اش می‌شد و برای جویای احوالش مصمم تر می‌شدم.
بالاخره بلند شدم و به سمتش رفتم. فرحناز کنار کابینت هایی که کنار در خروجی خانه بودند چهارزانو نشسته بود و مدام ریشه شال زرشکی اش را دور انگشتانش می‌پیچاند.
کنارش نشستم و آهسته نگاهش را به سمتم برگرداند. از بالا تا پایین ام را رصد کرد و گفت:
- مثلا رفتی دکتر و دکتر بهت قرص داد تا غذا بخوری جون بگیری، بعد توی این یک هفته از همیشه لاغرتر شدی!
آهسته خنده ای کردم و دستم را بر روی ران پایش نهادم:
- این عادیه اما تو هم بودن تو عادی نیست!
فرحناز آهی کشید و به دماغ عقابی اش چینی داد. سپس با صدای آرام تری گفت:
- این روزا وضع خونمون خوب نیست! هر روز و هر شب جنگ و دعوا داریم! دیگه به حدی رسیده که حس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم!
از تعجب زیاد، چشمانم را گرد کردم و ابروهایم را به بالا فرستادم. راستش را بخواهید در باورم نمی‌گنجید که سید و فرنگیس خانم بخواهند به حدی دعوا راه بیندازند که فرحناز اینگونه شود! چون هم سید و هم فرنگیس خانم آدم های آرامی هستند و همیشه مشکلات‌شان را با گفتگویی آرام و سنجیده حل می‌کنند!
- یعنی چی؟
فرحناز با ناراحتی پاهایش را جمع کرد و انگشتان کوتاهش را در هم گره داد، سپس گفت:
- از اون روزی که داداش پرویزت این پسره و آورد اینجا و این پسره فکر شراکت و انداخت تو سر پِدَرامون، ما یه روز خوش نداریم! مادرم میگه اگر تو کارش خوب بود، شریکه ازش شکایت نمی‌کرد و پولا رو برنمی‌داشت برفت! میگه اگه تو کارش خوب بود و کلکی نداشت، این بلا سرش نمی‌یومد و بابام فقط میگه تو توی کار ما دخالت نکن و زود قضاوت نکن، این پسر بدشانسی آورده!
دیگر بیشتر از این متعجب نمی‌شدم. شراکت؟ آن هم یک تازه کار با پدرهای ما؟ اصلا مگر او چه کاره است که می‌خواهد شریک شود؟
با تعجب گفتم:
- چه شراکتی؟ اصلا مگه اون چه کاره اس که می‌خواد با باباهامون شریک بشه؟!
فرحناز با پوف کلافه ای دستانش را روی سرش نهاد:
- تو هم که کلا از قافله عقبی! این پسره هم طراح فرش و قالی، هم یه تاجرِ که وقتی اومد ایران و پرویز پیداش کرد آوردش اینجا، با دیدن دم و دستگاه ما فکر شراکت به سرش خطور کرد!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
نام حامی به دلایلی به کوروش تغییر پیداکرد!

این پست رو تقدیم می‌کنم به @kianick عزیزم که از وقتی دژم فقط یک ایده بود همراهم بود. و @بهار شایگان فرد خوبم که همیشه با نظراتش حالم و خوب میکنه و @.NeGiN. عزیز که با تشکراش من رو همراهی میکنه و بقیه عزیزانی که به تازگی دارن رمان رو میخونن
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS]در بدبختی هایی که دست در گردن من انداخته بودند و داشتند جانم را به لبم می‌رساندند، در روزهایی که هاله تنها درد می‌کشید و تنها می‌دانست بچه سقط شده و هنوز نمی‌دانست رحم اش را دراورده اند، در روزهایی که نازیلا کمرنگ شده بود و ستایش نامزدی اش را به عقب انداخته بود و من به کل فراموش کرده بودم آن کتاب‌های زرگری را به آن زبانکده ببرم، پای کوروش، برادر کوچک تر محمد به زندگی‌مان باز شده بود و بخاطر رفت و آمدهای زیادی که داشت، پرویز هم دوباره زیاد می‌آمد اینجا و این باعث شده بود من حتی شب ها هم از ترس اینکه پرویز سر برسد، فقط در حد پنج دقیقه سرم در موبایل باشد!
فقط یک بار که از مادرم پرسیدم چرا مهمانشان را به خانه خودشان نمی‌برند، مادرم گفت کوروش مهمان نیست! آشناست! اما نمی‌دانم چرا من هیچوقت نتوانستم درک بکنم که از چه نظر آشناست؟ تا یک شب قبل از مراسم خواستگاری فرحناز که همه از جمله کوروش هم حظور داشتند!
در آن شب من واقعا از شدت غمی که انگار هاله ای شده بود دور قلبم کلافه شده بودم و مدام با خودم در افکارم سر جنگ داشتم، انگاری فرحناز هم حالش خوب نبود. آنقدر زیاد حالش خوب نبود که ناخوداگاه نگاهم پرت اش می‌شد و مدام خودم را سرزنش می‌کردم که به من چه ربطی دارد؟! اما وقتی به این نتیجه می‌رسیدم که من و فرحناز بزرگترهایمان نمی‌توانند درست درک‌مان کنند، دوباره نگاهم پرت صورت درهم اش می‌شد و برای جویای احوالش مصمم تر می‌شدم.
بالاخره بلند شدم و به سمتش رفتم. فرحناز کنار کابینت هایی که کنار در خروجی خانه بودند چهارزانو نشسته بود و مدام ریشه شال زرشکی اش را دور انگشتانش می‌پیچاند.
کنارش نشستم و آهسته نگاهش را به سمتم برگرداند. از بالا تا پایین ام را رصد کرد و گفت:
- مثلا رفتی دکتر و دکتر بهت قرص داد تا غذا بخوری جون بگیری، بعد توی این یک هفته از همیشه لاغرتر شدی!
آهسته خنده ای کردم و دستم را بر روی ران پایش نهادم:
- این عادیه اما تو هم بودن تو عادی نیست!
فرحناز آهی کشید و به دماغ عقابی اش چینی داد. سپس با صدای آرام تری گفت:
- این روزا وضع خونمون خوب نیست! هر روز و هر شب جنگ و دعوا داریم! دیگه به حدی رسیده که حس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم!
از تعجب زیاد، چشمانم را گرد کردم و ابروهایم را به بالا فرستادم. راستش را بخواهید در باورم نمی‌گنجید که سید و فرنگیس خانم بخواهند به حدی دعوا راه بیندازند که فرحناز اینگونه شود! چون هم سید و هم فرنگیس خانم آدم های آرامی هستند و همیشه مشکلات‌شان را با گفتگویی آرام و سنجیده حل می‌کنند!
- یعنی چی؟
فرحناز با ناراحتی پاهایش را جمع کرد و انگشتان کوتاهش را در هم گره داد، سپس گفت:
- از اون روزی که داداش پرویزت این پسره و آورد اینجا و این پسره فکر شراکت و انداخت تو سر پِدَرامون، ما یه روز خوش نداریم! مادرم میگه اگر تو کارش خوب بود، شریکه ازش شکایت نمی‌کرد و پولا رو برنمی‌داشت برفت! میگه اگه تو کارش خوب بود و کلکی نداشت، این بلا سرش نمی‌یومد و بابام فقط میگه تو توی کار ما دخالت نکن و زود قضاوت نکن، این پسر بدشانسی آورده!
دیگر بیشتر از این متعجب نمی‌شدم. شراکت؟ آن هم یک تازه کار با پدرهای ما؟ اصلا مگر او چه کاره است که می‌خواهد شریک شود؟
با تعجب گفتم:
- چه شراکتی؟ اصلا مگه اون چه کاره اس کهمی‌خواد با باباهامون شریک بشه؟!
فرحناز با پوف کلافه ای دستانش را روی سرش نهاد:
- تو هم که کلا از قافله عقبی! این پسره هم طراح فرش و قالی، هم یه تاجرِ که وقتی اومد ایران و پرویز پیداش کرد آوردش اینجا، با دیدن دم و دستگاه ما فکر شراکت به سرش خطور کرد!
[/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS]
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
امشب یه عالمه پست داریم:campe45on2:

[HIDE-THANKS]پشت سر هم پلک زدم و مبهوت به فرحناز نزدیک شدم:
- دروغ میگی نه؟!
فرحناز خشمگین در خود جمع شد و با دستش مرا از خود دور کرد:
- به نظرت به قیافم میاد بخوام شوخی کنم؟! اه حالا تو چته؟!
آنقدر این خبر ناگهانی و استرس زا بود که حس میکردم کسی از پشت، سیخ داغی را در سرم فرو می‌برد و در می‌آورد! از جا بلند شدم و با وحشت دستانم را به پیشانی ام زدم و فرحناز انگار بجای من، دیوانه ای میدید که اینگونه نگاهم می کرد! به طرف چارچوب آشپزخانه که به پذیرایی ختم می شد رفتم که با قرار گرفتن فردی جلویم، به سرعت ایستادم و سرم را بالا آوردم. خودش بود! خود آن نحسی که باعث شده بودپرویز بیش از هر مواقعی به اینجا بیاید!
نگاهم را که شاید پر نفرت بود از او گرفتم و گفت:
- ببخشید پری خانم، آب می خواستم.
چشمانم را در حدقه چرخاندم و به عقب چرخیدم تا یک لیوان آب به دستش دهم. حال فهمیدم که چرا می گفتپری خانم و پرویز دعوا راه نمی انداخت! پرویز وقتی به نفعش باشد، مرا به قتل هم می‌رساند! کوروش برای من کسی بود که مسبب پا گذاشتن یک گرگ در جامعه ای از بره ها شده بود!
در لیوان شیشه ای پایه بلند آب ریختم و به دستش دادم. در حالی که خیره نگاهم می کرد کل آب را سر کشید و خورد.
از کنارش رد شدم و به طرف اتاقم رفتم.در این بین که از پذیرایی گذشتم نگاه سنگین پرویز و پدرام را به دوش کشیدم. پدرام این روزها، برعکس پرویز که خیلی پیدایش بود، کم پیدایش بود و داشت دلخوشی های مرا به صفر درصد می رساند!
آهی کشیدم و وارد اتاقم شدم. پشت در اتاق نشستم و به میز تحریر شلوغ پلوغم خیره شدم.
- خدایا این زندگیه که من دارم؟! اصلا من رو میبینی؟
به چشمانم دست کشیدم و درحالی که کم کم داشت دوباره در گلویم بغض تشکیل می شد، گفتم:
- اصلا هدفت از آفرینش من چی بود؟! زجر دادنم؟ این کوروش چی بود سر راه ما گذاشتی که باعث شده پرویز بیشتر بیاد؟! اصلا...
با صدا بلند شدن صدای زنگ موبایلم، حرفم را خوردم و پس از مکث طولانی بلند شدم. به طرف میز تحریرم رفتم و به موبایلم نگاه کردم. پریا بود و آن لحظه با دیدن شماره‌اش تنها دلم می خواست بگویم:
- چه عجب!
اما تنها موبایلم را برداشتم و پای گوشم نهادم و تا خواستم بگویم الو سلام؟ صدای خشمگین پریا در گوشم پیچید:
- پریزاد کجایید؟ بابا کجاست؟ پیشتونه؟
چشمانم را گرد کردم و سر پاشنه پا چرخیدم. چشم هایم را آهسته مالش دادم و گفتم:
- سلام چیشده؟ ما خونه ایم و بابا هم پیشمونه؛ اتفا...
حرفم کامل نشده بود که قطع کرد. به موبایلم خیره شدم و پس از چند ثانیه از اتاقم بیرون زدم.به پذیرایی رفتم و پدر را صدا زدم. بی میل دست از سر شانه ی کوروش برداشت و بلند شد. به طرفم آمد و درحالی که دست به سبیلش می‌کشید گفت:
- هوم؟
لب هایم را بر روی هم فشردم و نگاهم را از نگاه های بی پروا کوروش گرفتم.
- پریا زنگ زد، فکر کنم کار تون داشت... یکمم عصبی بود!
چشمان پدر گرد شد و پوست گندمی اش به سفید گرایید. شانه ام را گرفت و با صدای بلندی که همه را به طرفمان برگرداند گفت:
- یعنی چی؟ درست حرف بزن ببینم! پریا چی گفت؟
پرویز به طرفمان آمد و مبهوت گفتم:
- فقط گفت خونه‌ایم؟ بعد هم قطع کرد!
پدر با شدت زیادی کنارم زد که اگر پرویز نمی‌گرفتتم می افتادم! پدرام هم به پیشمان آمد و من تازه متوجه رنگ پریده پرویز شدم!
- چیشده؟ بابا مهمان داریما! چه خبرتونه؟
پدر با فریاد، پردام و پرویز را کنار زد:
- ساکت!
کوروش ابرو بالا انداخت و سید بلند شد و مادر و بی‌بی، فرنگیس خانم و فرحناز وارد پذیرایی شدند.
سید به پیش پدر آمد و چیزی در گوشش گفت که پدر با حال زاری گفت:
- خدانکنه سید!
پدرام با کلافگی خواست چیزی بگوید که مادر با نگرانی گفت:
- حاجی چیشده؟!
سید با عصبانیت گفت:
- خدانکنه و باید یه زمان دیگه می‌گفتی!

[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]از میان دستان پرویز بیرون آمدم و مادر در حالی که با ابرو و چشمانش به کوروش اشاره می‌کرد، گفت:
- حاجی!
کوروش لب گزید و سرش را به زیر انداخت! یکی نبود بگوید اگر خیلی معذبی، پاشو و گورت را گم کن!
پدر با عصبانیت در موهای کم پشت جوگندمی رو به سفیدش دستی کشید و من که کسی کاری به کارم نداشت و همه حواس ها معطوف بر پدر بود، بی اهمیت به طرف اتاقم رفتم و پدرام هم با شانه بالا انداختنی پشت سرم آمد. شاید بگویید من یکهو چه زود خونسرد شدم! اما من خونسرد نشدم! فقط از خوشحالی اینکه کسی حواسش به من نیست استرسی ندارم!
شنیده اید می‌گویند حتی اگر معصوم هم باشید، کلافگی و بدبختی کسانی را که هر روز آزارتان می دهند را ببینید ناراحت نمی شوید هیچ، انگار نسیمی از دلتان رد می‌شود؟! من در آن لحظه این حس را نداشتم! اما پدرام داشت! من در آن لحظه تنها کسی که داشتم، خوشحالی از معطوف شدن نگاه ها و فکرها بر روی فرد دیگری بود! همین که کاری به کارم نداشتند، دنیا تا دنیا می‌ارزید!
در را پشت سرم بستم و به طرف تختم رفتم. اتاق بهم ریخته ام انگار داشت همانند خودم آرام آرام روبه زوال می‌رفت!
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که دور خودم تاب می‌خوردم اتاقم را نگاه کردم. برعکس کسانی که اگر بهشان اهمیت داده نشود افسردگی می‌گیرند، من با توجه هایشان افسرده می‌شوم!
فردا که هم مادربزرگم گفته بود بیاییم که برای پس فردایش که اول محرم بود و آش داشت کمک دستش باشیم، وقت خوبی بود تا با فرحناز یا خاله فاطمه بروم و کتاب‌ها را به دست صاحب آن زبانکده برسانم. چون مادربزرگم از مرگ سارای خدابیامرز تا به الان و بعدها، پرویز را به خانه راه نداده و ان شاالله نمی‌دهد! و نبود پرویز یعنی نفس کشیدن!
نفس عمیقی کشیدم و به طور ناخوداگاه حس کردم تمام حس های بدی که قبل از زنگ زدن پریا در دلم رخنه کرده بود، روبه زوال رفته اند!
بر روی تخت نشستم و موبایلم را برداشتم. صدای همهمه‌ای که صدای پدر، مادر، سید و بی بی بود به گوشم می رسید اما دلم می خواست همه آنها را نادیده بگیرم، اما انگار نمی‌شد! تا خواستم رمز موبایلم را بزنم، صدای زنگ خانه بلند شد.
کسی با پافشاری دستش را روی زنگ نهاده بود و برنمی‌داشت!
اینبار دیگر نتوانستم نادیده بگیرم و بلند شدم. موبایل را روی میز تحریرم گذاشتم و به طرف در رفتم و بازش کردم. از اتاق بیرون زدم و صدای متعجب مادر در گوش‌هایم پیچید:
- پریا؟! مادر تو اینجا.... باشه باشه بیا!
با چشمان گرد شده وارد پذیرایی شدم و همان موقع کوروش به سرعت از همه خداحافظی گرفت و رفت. نگاهم را در پذیرایی گرداندم و بی بی لنگ لنگان بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت:
- خدایا خیر باشه! این بچه چرا بلند کرد از شیراز اومد اینجا؟!
هر لحظه تعجب‌مان بیشتر و بیشتر میشد! پدر با تشویش به آشپزخانه چشم دوخته بود و پرویز مبهوت به دیوار تکیه داده بود و سید مدام الله اکبر می‌گفت! با صدای فریاد پریا که پدر را صدا می‌زد، به طرف آشپزخانه رفتم و پدر و سید و پرویز از جا پریدند.اگر کسی آنها را می‌دید فکر می‌کرد همانند فیلم ها کسی را به قتل رساندند و پریا این راز را فهمیده!
پدرام هراسان از اتاقش بیرون زد و گفت:
- چیشده؟ پریا اینجا چکار می‌کنه؟!
با وارد شدن پریا از در آشپزخانه، همه به طرفش برگشتیم. مبهوت دستانم را روی دهانم نهادم. صورتش همانند لبو سرخ بود و چشمانش معلوم بود از گریه سرخ شده و لباس های سیاه و بنفش اش خاکی بودند.
سه قدم جلو آمد و مادر و فرحناز با چشمانی ترسیده، پشت سرش وارد شدند. به طرفش رفتم و پریا به تمام وجودش فریاد زد:
- بابا!
پاکت درون دستش را در کمال حیرت و شگفتی در سـ*ـینه پدر پرتاب کرد و هین پر تعجب و ترس همه‌مان بلند شد.
نگاه همه‌مان با افتادن پاکت، از پاکت به صورت غرق اشک و سرخ پریا کشیده شد. چانه اش به لرزش افتاد و مادر از پشت سرش و من از جلو به طرفش رفتیم و صدای مبهوت پدرام بلند شد:
- پر... پریا!
بغض پریا شکست و سه قدم به جلو تلو تلو خورد و با صدای لرزانی گفت:
- دوباره پدر شدنت مبارک... حاجی پیرزاد!
و قطرات مرواریدی شکل اشک هایش، بر روی گونه هایش لغزیدند!

[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]سکوت همه جا را در بر گرفته بود. گیج نگاهم را از پریا به پدر که با قیافه‌ای ترسیده به پاکت خیره بود سوق دادم و پریا با فریاد گفت:
- نمی‌خوای چیزی بگی حاج پیرزاد؟! نمی خوای بگی چرا از my friend بیست و چند سالت با یه بچه تو شکمش خسته شدی؟! دیگه قابلیت‌هاش و از دست داده که ولش کردی؟!
با دو دست بر روی زمین می افتند و پاهای مادرم سست شد و فرحناز با جیغ گوش خراشی گرفتتش.
جیغ پریا و هق هق‌هایش در هم آمیخته شده بود:
- خدا لعنتت کنه! آبروم رفت، زندگیم رفت، وجودم نیست شد! تا کی ما باید چوب کارای شما و بخوریم؟! خدا لعنتت کنه که فقط جانماز اب کشی! پرویز... پرویز تو مثلا پسر این خانواده‌ای؟ توی بیشور می‌دونستی و چیزی نگفتی؟! میگی پدرت نیاز داره؟ تف تو ذاتت!
چشمان مادر بسته شد و فرحناز نتوانست مهارش کند و هر دو بر روی زمین افتادند. پدرام با تنه ای محکم که به من زد به طرف مادر را رفت و پریا با هق هق، چهاردست و پا به طرف مادر رفت و با هق هق گفت:
- مامان... مامان یه عمر در برابر بچه‌هات از کی دفاع کردی؟!
فریاد پدرام، همانند زنگ در گوشم تکرار شد:
- بسته دیگه!
آهسته بر روی زمین افتادم و نگاهم خیره عکس سونوگرافی شد که نیمه‌اش از پاکت بیرون زده بود...

* * *

تند تند چند مشت آب به صورتم زدم و صدای مادرجان در گوشم پیچید:
- پری جان مادر، دست و صورتت و شستی برو اون رشته ها و برای من بیار... ان شاالله آقا امام حسین با چند روز عقب انداختن این نذر و قبول کنه!
سرم را بلند کردم و در آینه به صورت رنگ پریده ام خیره شدم. زندگی ما خود جهنم بود! زندگی ما داشت از جهنم هم رد می‌کرد! کسی که ادعای مسلمان بودن و با خدا بودن را داشت، همانند خوک کثیفی زندگی کرده بود و نقاب یک خرگوش زده بود! ما را با عقایدی که خودش زیر پا نهاده بود بزرگ کرد و مسبب بدبختی همه‌مان شده بود غیر از پرویز! چه کسی باور می‌کرد عزیزدردانه مادر چنین نارویی به مادرش بزند؟ چه کسی فکر می‌کرد پرویز تا به این حد پست باشد؟!
آه کشیدم. همانند دیوانه ها میل شدیدی به کتک زدن خود داشتم! زورم به تنها کسی که می‌رسید خودم بود!
از باغ به طرف خانه رفتم و وارد شدم. به طرف آشپزخانه رفتم و وارد شدم، مادرجان رشته ها را بر روی اپن نهاده بود. رشته ها را برداشتم و از آشپزخانه خارج شدم. خواستم به طرف باغ بروم که صدای گرفته مادر گوش هایم را تیز کرد:
- اگه پریزاد پسر می‌شد حاجی با من اینطور....
صدای خشمگین پریا حرف مادر را قطع کرد و نگاهم را به خاله فاطمه دوختم که تازه رسیده بودند.
- ساکت شو مامان! هنوزم طرف اون مرد رو میگیری در مقابل بچت؟ پسر به چه دردت خورد وقتی بهش کمک کرد بیشتر به نیازهای مزخرف و مریض گونش برسه؟ ها؟
دهانم را بی هدف باز کردم و پس از چند ثانیه با کلافگی بستم و به طرف باغ رفتم.
- آجی کجاست؟
- تو اتاق...
- می‌خواد چکار کنه؟ طلاق؟
مادرجان با ترس بر گونه‌اش نواخت:
- خدا مرگ بده زبونتو! تو این سن طلاق میشه گرفت؟
خاله فاطمه با حرص ارسام را به جلو هول داد و گفت:
- پس بشین نگاه کن تا بدبخت تر بشه!


[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]وارد باغ شدم و خاله فاطمه با لبخند نصفه و نیمه‌ای گفت:
- سلام پری، چطوری؟!
رشته ها را به دست مادرجان دادم و پس از بالا کشیدن بینی‌ام گفتم:
- سلام، مرسی.
خاله لب‌های سرخش را روی هم فشرد و پس از حلقه کردن دو دستش در هم گفت:
- خب بریم؟
به خاله فاطمه گفته بودم همین که پایش را در خانه آقاجان نهاد سریع بگوید برویم و به مادرجان تعارف کنیم که چیزی نمی‌خواهد؟ و مادرجان هم که کسی نبود خریدهایش را به او بگوید، برای خریدهایش هم که شده مارا سوال پیچ نکند و بگذارد برویم.
نفسی تازه کردم و گفتم:
- آره، میرم لباس بپوشم.
خاله فاطمه باشه‌ای گفت و درحالی که به طرف خانه میرفتم گفتم:
- مامانجون اگه چیزی لازم داری به خاله بگو تا برات بگیریم.
مادرجان آهسته گفت:
- باشه مادر، اول بیا این بحره* و تاب بده.
لب گزیدم و دوباره به طرف دیگ بزرگ آش رفتم. بحره بزرگ و داغ را از دستان پینه بسته مادرجان گرفتم و پس از نگاه کردن به آش خوش آب و رنگ که مادرجان به تازگی درونش رشته ریخته بود، بحره را درونش تاب دادم و زیرلب زمزمه کردم:
- خدایا مثل بقیه آرزو ندارم و دعاهام مثل بقیه نیست! اما خواهش می‌کنم یه کاری کن پای اون زن به این خانواده باز نشه که بلوا به پا میشه! زندگی پریا و محمدامین و مثل قبلش کن...
بحره را به دست مادرجان دادم و گفتم:
- قبول باشه مامانجون.
مادرجان لبخندی آویزان صورتش شد:
- قبول امام حسین باشه دخترم.
تنها لبهایم کش آمدند و به طرف خانه رفتم. وارد شدم و دمپایی هایم را دراوردم و جلوی در نهادم. پریا از اتاقی که مادر در آن بود بیرون آمد و درحالی که نگاهش به من بود و میخواست سینی حاوی کاسه سوپ و آب را بر روی اپن بگذارد گفت:
- کجا میری؟
در چارچوب در اتاقم که خودم و پریا در آن می‌خوابیدیم ایستادم و آویزهای کریستالی بالای در به صدا درآمدند:
- با خاله فاطمه میرم نشر، بعدم میرم به هاله سر بزنم.
پریا چندثانیه خیره نگاهم کرد سپس بعد از گذاشتن سینی بر روی اپن به سمتم آمد و با صدای آرامی گفت:
- می‌تونی برام یه بیبی چک بگیری؟!
شوکه چشمانم گرد شد و تمام لحظاتی که بخاطر هاله در بیمارستان بودیم و حرف از برداشتن رحم هاله پیش چشمم و در گوشم تکرار شدند.
پریا با کلافگی جلوی چشمم دست تکان داد و گفتم:
- حامله ای؟ از کی؟!
پریا نگاهش را به عکس مادرجان و آقاجان و دایی در حرم آقا امام رضا دوخت و گفت:
- ‌از همون روزی که اومدم اینجا و پرویز هولم داد افتادم علائم حاملگی و داشتم اما اون زنیکه (...) که افتاد دنبالم کلا همه چی و از یاد بردم!
با استرس از چارچوب در کنار رفتم و وارد اتاق شدم و پریا هم به دنبالم آمد و گفتم:
- یعنی الان باید یک ماه‌ت باشه! پریا تو که نمی‌خوای سقطش کنی؟!
پریا با کلافگی گوشه تونیک سیاه رنگش را کمی بالا زد تا موبایلش را از جیب شلوارش در بیاورد، سپس گفت:
- از بس از این رمانای درام واسه نقد خوندی مغزت تاب برداشته! مردم واسه بچه له له میزنن اونوقت من به خاطر یه مشت احمق بزنم بچه ای که از گوشت و خون خودمه و بکشم؟! واقعا که!
لب هایم را بر روی هم فشردم و از داخل کمد دیواری یک مانتوی سیاه نخی دراوردم و روی شلوار مشکی ام پوشیدم و همان شال سیاهی سرم بود را، پس از بالا زدن موهایم و بستن‌شان، سرم کردم و گفتم:
- باشه برات میگیرم... باید به فرحناز بگم وسایلم و جمع کنه بیاره اینجا، نصف‌شون رو نیاوردم.
پریا سری تکان داد و دو تراول پنجاهی در کیفم نهاد:
- هاله هنوز بیمارستان؟
سری تکان دادم و گفت:
- ‌خیلی خب پس نمی‌خواد بیبی چک بگیری، نوبت یه آزمایش و برام بگیر.
آهسته باشه ای گفتم و کیف چرم مشکی‌ام را برداشتم و از اتاق خارج شدم و صدای مادر بلند شد:
- پریا؟ بیا....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی:
بحره: در گویش لری، به معنای ملاقه بسیار بزرگ است.


[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]پریا با کلافگی چشمانش را در حدقه چرخاند و به طرف اتاق رفت. من هم از خانه بیرون رفتم و مادرجان سر دیگ بزرگ آش را گذاشت. کتاب‌ها را در کیفم آرام گذتشتم تا خراب نشوند، سپس خاله فاطمه درحالی که به سمت در می‌رفت و من کفش‌هایم را می‌پوشیدم گفت:
- خب مامان پس فقط ده تا ظرف پلاستیکی متوسط؟
مادرجان به آرامی، درحالی که پلاستیک میوه‌ها را در حوض که به تازگی آبش را عوض کرده بود می‌ریخت گفت:
- آره مامان، خدا به همراهتون.
خاله سری تکان داد و به طرف انتهای باغ و در، دوییدم. خاله در را باز کرد و با برگشتن شخص پشت در، تنها دلم می‌خواست فریاد بکشم:" تو بیش از حد انتظار پرویی!"
خاله فاطمه با خنده گفت:
- کوروش کجایی؟ مامانم زودتر از اینا منتظرت بود!
چشمانم با حیرت گشاد شدند و کوروش با خنده در موهای فرفری‌اش دست کشید:
- دیگه ببخشید خاله! مامانم نوبت دکتر قلب داشت.
خاله فاطمه خنده‌ای کرد و کوروش به سمت من برگشت و متشخصانه گفت:
- سلام پری خانم حالتون خوبه؟
چشمان گرد شده‌ام را به او دوختم و پس از فشردن دسته کیفم، گفتم:
- من... سلام!
حقیقتا دلم می‌خواست به او بگویم من باورم نمی‌شود تو به اینجا آمده‌ای و مادرجان و خاله فاطمه می‌شناسنت!
خاله فاطمه با خنده‌ای که کرد، نگذاشت کوروش چیزی بگوید و خودش گفت:
- برو تو، ما هم بریم و بیایم.
سپس دست مرا گرفت و از خانه بیرون کشاند.
- چرا مثل بز به بدبخت نگاه می‌کردی؟
سپس با ریموت قفل اکسنت‌اش را باز کرد و سوار شدیم.
با ناراحتی در را بستم و نگاهم را از در خانه اقاجان که همین الان بسته شد گفتم:
- خاله این آقا دوست پرویز...
خاله فاطمه استارت زد و خرفم را برید:
- دوستش نیست! برادر دوست خدابیامرزش بود که اینجوری هم حساب نمیشه! یه دوست خانوادگی که وقتی پدرت دید به اندازه کامل سرمایه و پول داره، بهش پیشنهاد شراکت داد و کوروش بیچاره هم قبول کرد!
پوزخندی زدم و پره های کولر را دست کاری کردم تا زودتر خنک شوم:
- بیچاره؟ نمی‌دونم چرا و شایدم می‌دونم! اما بخاطر زیاد شدن رفت و امدهای پرویز به خونه هم که شده بود و اون یک هفته عذاب آور، اصلا و به هیچ وضعی از اون خوشم نمیاد!
خاله فاطمه با تاسف سرش را تکان داد و عینک آفتابی‌اش را دراورد:
- میشه لطفا بگی از چه فردی خوشت میاد؟ پریزاد! پدر الدنگت چنین گوهی و خورده و مادرت افتاده رو جا، بعد تو عین خیالتم نیست! والا اگه پریا هم مثل تو بود که زندگیش این طور نمی‌شد!
چشمانم را بستم. از من انتظار بی‌جا داشتند. اهمیت دادن به اتفاقی که رخ داده توسط آدم‌های که اندازه یک اتم هم برایشان مهم نیستم، کار دشواری بود از من بعید بود. مادرم مرا علت این بیچارگی می‌دانست و پدر تنها به فکر فاش نشدن رازش پیش باقی مردم بود و پریا هم داشت با لجبازی و پس زدن محمدامین، خودش را بدبخت می‌کرد.از پرویز خبر نداشتم و این واقعا خوب بود، پدرام هم خیلی عادی به دانشگاه برای تدریس می‌رفت و می‌آمد و هروقت حرفی از پدر می‌شد، فریادی می‌زد.
- دست خودم نیست اما... به پدر و مادرم هیچ حسی ندارم جز ترس! اونا از نه سالگی که من و وادار به حجاب کردن و دست بابا روم بلند شد، تمام حس های فرزند به والدین رو در من کشتن جز ترس!

[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
منتظر نظرات قشنگ‌تون هستم :aiwan_lggight_blum:

[HIDE-THANKS]- من دیگه حرفی ندارم، حتی بهت این حق رو میدم که با ساتور کلشون و ببری!
خاله فاطمه این حرف را با لحنی طنز مایه گفت تا من از آن حالت اندوهگین در بیایم اما تنها کاری که توانستم بکنم این بود که از داخل کیفم آدرس آن زبانکده را در بیاورم:
- خاله این آدرسشه، این کتابا و بدم بلکه خلاص شم!
خاله فاطمه سری تکان داد و در فرعی پیچید و همان موقع موبایلم زنگ خورد. ستایش بود. به رعت جواب دادم. نگرانی در صدایم مشهود بود:
- الو ستایش؟
- الو پری؟ کجایی چرا نیومدی؟
- دارم میرم نشر، بعد میام.
- وای تورو جون هر کی دوست داری اول بیا اینجا، دارم دیوونه میشم!
- چیشده؟
- به هاله گفتیم رحم‌تو برداشتیم و وای پری این روانیه، دیوونس! دلم می‌خواد تیکه‌تیکش کنم! آ...
با نگرانی نگذاشتم ادامه دهد و به سرعت گفتم:
- وای ستایش! اینا رو ول کن، چه کار کرد؟!
- هیچ! گفت بهتر، بهم نزدیک نمیشه! حسین پشت در بود صداشو شنید، یعنی خورد شدنش و با دوتا چشمام دیدم. یکی نبود نازیلا و بگیره! نزدیک بود خودشو پاره کنه!
چشمانم را بر روی فشار می‌دهم. با صدای بیش از حد معمول بالایی گفتم:
- ای خدا کی این بدبختیا تمام میشه؟
ستایش ساکت مانده بود و خاله فاطمه با اخم رانندگی می‌کرد.
از این حجم از بدبختی حس خفگی به من دست داده بود!
- ستایش من میرم نشر، خاله میاد دنبالت و برین اون کافه شیشه‌ای، بعد خودم میام... خدافظ.
او هم خداحافظی کرد و قطع کردم.
کل راه تا آن زبانکده را سکوت کرده بودیم. پس از آن پیاده شدم و گفتم که خاله باید به کجا رود؟ سپس بی‌درنگ و بدون نگاه کردن به دیزاین بیرونی زبانکده، وارد شدم. خنکی زبانکده، پوست داغ از گرمایم را نوازش کرد
کمی جلوتر سمت چپ میز منشی بود که روبه‌رویش چند صندلی بود و روبه‌روی در ورودی، خیلی جلوتر، پنج اتاق بود.
به طرف منشی رفتم و سرش را بالا آورد. دختر سفیدی که سیاهی چادر و مقنعه صورتش را قاب کرده بود.
- سلام، روز بخیر. ببخشید می‌خواستم جناب قزوینی و ببینم.
- سلام عزیزم، حتما، برید توی کلاس روسیه، فقط... اسم شریف‌تون؟!
کیفم را روی شانه جابه جا کردم و گفتم:
- پریزاد پیرزاد.
با صدای سر و صدای چندین بچه که امتحان زبان انگلیسی‌شان را به یکدیگر نشان می‌دادند، منشی صدایم را نشنید و با صورت جمع شده‌ای گفت:
- میشه دوباره بگید؟
تا خواستم لب باز بکنم و بگویم کسی از پشت سرم گفت:
- پریزاد پیرزاد!
صدایش آشنا بود.
به سرعت به عقب چرخیدم و با دیدن هومهر قزوینی اصلا تعجب نکردم. استاد گفته بود به قزوینی بدهم. قزوینی هم خودش بود دیگر.
- سلام جناب قزوینی، احوال شما؟
او به جایی پشت سر من خیره بود.
- سلام مچکرم، بفرمایید!
سپس به عصایش به طرف کلاس ها اشاره کرد.
به آهستگی، جوری که انگار او می‌دید، سری تکان دادم و به طرف کلاسی که سر درَش نام "کلاس زبان روسی" حک شده بود رفتم.
از صدای تق تقی که پشت سرم می‌آمد معلوم بود که او هم پشت سرم است.
در کلاس را باز کردم و با دیدن کتابخانه پیش رویم ناخوداگاه چشمانم گرد شد. کاملا وارد شدم و او هم پشت سرم وارد شد و در را کاملا باز گذاشت. از میان صندلی‌های تک نفره دسته دار رد شدم و به سمت کتابخانه رفتم و کاملا از دیدن آن همه کتاب که با کلمات انگلیسی و شاید روسی بر رویشان نوشته بود و حتی یک کلمه فارسی نبودند، حض کردم!
انقدر متعجب و ناباور بودم که یک لحظه حس کردم در کتابخانه‌ای بین‌المللی به سر می‌برم و خنده‌ام گرفت.
هومهر با شنیدن خنده‌ام حس کردم کمی متعجب شد که سریع به خود آمدم و به طرفش رفتم.
- ببخشید من خیلی دیر کردم، یه مشکلاتی پیش اومده بود که نتونستم زود به دستتون برسونم، البته نصف این زمان هم بخاطر اجازه گرفتن از مدیر نشریه صرف شد!
دروغ شاخ‌داری که تحویل هومهر دادم مسبب درهم رفتن صورتم شد. بیچاره آقای آقائی همان لحظه قبول کرد و حتی گفت که اگر وقت کند یک بار با من می‌آید تا بحث و گفت‌و‌گویی با این پسر زرگری بکند!
کتاب‌ها را به سمت هومهر گرفتم و او گفت:
- ببخشید توی زحمت افتادید اما میشه صبرکنید پدرم بیان و کتاب‌ها و به ایشون تحویل بدید؟!
- پدرتون؟
سپس جوری به او خیره شدم و ابرو بالا انداختم که انگار آن بیچاره می‌دید و با صدای آرامی می‌گفت بله ببخشید... پدرم.
اما هومهر با لحن خونسردی گفت:
- بله پدرم، در اصل این کتاب ها برای پدرم آوردید و این زبانکده برای پدرمه نه من! از یک آدم نابینا همچین زبانکده‌ای انتطار داشتید؟


[/HIDE-THANKS]