حرفه‌ای رمان دژم | PrAiSe کاربر انجمن نگاه دانلود

[HIDE-THANKS]
با سلام
شروع نقد، رمان شما توسط: شورای نقد انجمن نگاه دانلود را به اطلاع می رسانم.
پست رو به روئی شما جهت برسی های آتی احتمالی گذاشته می شود.
شما توانایی پست گذاری بعد از این پست را دارا می باشید.
توجه داشته باشید این پست پاک نخواهد شد.
با تشکر
مدیریت نقد: حوا


[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]عصایش را بر روی زمین به حرکت دراورد و به جلو حرکت کرد؛ عصایش که به نوک کفش اسپورت مشکی/سفید رنگم برخورد کرد، ناخوداگاه دوباره شانه‌هایم به بالا پریدند و طی حرکتی سریع، از جلوی در کنار رفتم.
جلوتر رفت و در را باز کرد و خارج شد.
قلبم در دهانم می‌کوبید و صحنه مشت شدن دستانش و خیره شدن چشمان زیبایش در ذهنم حک شد!
به آرامی با همه خداحافظی کردم و از دفتر اساتید خارج شدم. در را پشت سرم بستم و پس از مرتب کردن مقنعه ام به طرف پله‌ها رفتم. او را دیدم. در حالی که با عصایش روی زمین میزد به جلو می‌رفت و از همه بدتر، چندین نفر داشتند او را نشان میدادند و می‌خندیدند!
با ناراحتی لب گزیدم و به طرف دفتر استاد فرهوده رفتم؛ در واقع پشت سر او افتادم و اگر می‌خواستم از کنارش رد شوم، یا باید تنه‌ای به او می‌زدم، یا اینکه بگویم برود کنار که مانند همیشه تصمیم گرفتم ساکت بمانم.
پشت سرش به حرکت در آمدم. قد بلند بود و هیکل توپری داشت. آنطور که چهره‌اش در ذهنم حک شد، به یاد دارم که چشمان طوسی/عسلی داشت به همراه دماغی معمولی، ل*ب‌های معمولی و پوستی گندمگون. موهایش قهوه‌ای روشن بود و صورت‌اش از آن زاویه دارهای طبیعی بود! در کل، آدم با دیدن‌اش به این پی می‌برد که برای خوزستان تیست و برای شهرهای دیگری‌ست!
طبق عادتی همیشگی، که حتی اگر مقنعه‌ام در صاف ترین حالت ممکن هم باشد باید جلویش بکشم و موهایم را درست بکنم و دوباره عقب کشم، مقنعه‌ام را جلو کشیدم.
عصایش را بر روی اولین پله کشید و به آسانی از همه پله‌ها، به کمک عصایش پایین رفت.
کوله سنگین‌ام را جلو کشیدم و از جیب کناری‌اش آب معدنی دراوردم تا به گلوی همچو بیابانم صفایی دهم.
در آب معدنی را که باز کردم، نگاهم ناخوداگاه بر روی عصا و پای راستش ثابت ماند که به جای پله مقابل‌اش، داشت بر روی لبه‌ٔ پلهٔ دو تا جلوتر فرود می‌آمدکه به احتمال صدرصد اگر آب معدنی‌ام بر روی زمین فرود نمی‌آمد و صدایم را بلند نمی‌کردم، آن بیچاره نقش زمین می‌شد!
ل*ب پایینی ام را گاز گرفتم و به سرعت خم شدم و آب معدنی‌ام را برداشتم. او به سمت من برگشته بود و بالای سرم را خیره نگاه می‌کرد.
- ببخشید، واقعا ببخشید!
نمی‌دانستم بگویم که داشت می‌افتاد یا نه؟ اما اگر هم بخواستم بگویم او فرصت‌اش را به من نداد و پس از زمزمه کردن « خواهش می‌کنم» دوباره عصایش را به این ور و آن ور زد و این بار به درستی پایین رفت.
نفس عمیقی کشیدم و خیره خیره، آبِ جاریِ بر روی پله‌ها را نگاه کردم.
- اشکال نداره، راه پله تمیز شد!
به حرف خود دهن کجی کردم و بیخیال آب خوردن، بطری خالی را در سطل زباله پایین پله‌ها انداختم؛ سپس دوباره به راهم ادامه دادم. او وارد دفتر استاد شده بود و لحظه آخر، هنگامی که در را می‌بست او را دیدم. روبه‌روی در ایستادم و تقه ای به در زدم و استاد اجازه ورود داد. وارد که شدم سلامی کردم و مطمئنم او مرا از صدایم شناخت!
- سلام خانم پیرزاد، بفرمایید.
هردویمان نشستیم و او گفت:
- استاد راضی به زحمت‌تون نبودم، خود اون منبع رو هم بهم معرفی می‌کردید خودم می‌گرفتم مطالعش می‌کردم.
استاد خندید و گفت:
- این مقاله‌ای که خوندم، شاید فقط دو صفحش مربوط بود! چندین صفحه دیگه اصلا بی مورد بودن و یه جاهاییش رفته بود تو چگونگیه جنگ تحمیلی و...! یعنی کلا هیچ چیزش به درد نمی‌خورد، اون دو صفحه هم چیزایی بودن که توی اینترنت نوشته شده بود؛ من بقیه مقاله رو خوندم چون فکر کردم شاید اشاره‌های ریز ریز بهش شده اما هیچ به هیچ!
استاد اصلا متوجه این می‌شد که با هر کلمه‌ای که بر سر زبان می‌آورد او کمی سورت‌اش مچاله می‌شد؟ اصلا... اصلا استاد متوجه حضور من در دفتر و چهره پوکر ام شده؟ فکر نکنم!
- اما ناامید نشو هومهر جان! اصلا ناامید نشو! هر سوالی توی این جهان، پیِ‌ش رو بگیری جوابشم پیدا می‌کنی!
او سرش را بالا گرفت و با لبخند گفت:
- ممنونم استاد! من وقتم خالیه می‌تونم تا هروقت بگید بمونم، بهتره کار این خانم رو درست کنید.
او مرا می‌گفت. و او از همان ابتدا هم مرا می‌دید! بهتر از آدمیانی که بینا بودند اما از درون نابینا!
استاد فرهوده، مقاله حجم داری را که در طلق و شیرازه نهاده بود، به عقب راند و روبه من گفت:
- خب خانم پیرزاد؟ اون کتاب‌هایی که دادم رو خوندی؟ نظرت راجبشون چی بود؟
کوله‌ام را در دستم فشردم گوشه چشمی به او انداختم که خیلی آرام به روبه‌رو خیره بود؛ با آن چشمان زیبایش.
- راستش استاد تنها چیزی که با خوندنشون توی ذهنم اومد اینه که این کتابا چطوری در قسمت ادبی معروف شدند؟ اصلا "چرا" معروف شدن؟ خیلی از خط قرمز ها رد شده بود، خیلی از مطالبی که ازشون نوشته شده بود قدیمی بودن و بعداً واقعیت فاش شده بود که آره این یک موضوع دیگه‌ای! می‌دونید استاد، اینجور کتاب‌هایی که ژانر اصلی‌شون سیـاس*ـی هستش رو باید جوری قصه سرایی کنن براش که خواننده وقتی که مثلا اون محکومه به زندان نیره پای چوبه دار، نفسش مقطع شه و خودش بره توی بطن ماجرا و فکر کنه که خودش، اون اعدامیه! این کتاب هم خوب توصیف شده بود اما مطالبشون جوری هستن که فقط یه قشر خاصی اونا رو میخونه، مثلا من، اصلا خوشم نیومد ازین کتاب! این کتاب پر از حس منفی بود، آخه چرا؟ تو تراژدیک ترین رمان و کتاب و واقعه و... هم یه اتفاق خوب بود که توی این رمان نبود! توی این کتاب، دین اسلام رو جور دیگری توصیف کرده بودن، مرگ حقه، درست! اما زندگی نکردن و آینده‌ای خوب نداشتن حق نیست! مثلا یکی از کتابایی که هم تاریخی بود هم سیـاس*ـی و خیلی هم روی آدم تاثیر میزاشت و حداقل بچگی شخصیت اصلیش خوب بود، حرمسرای قذافی بود که....
سکوت می‌کنم. خوده استاد آن کتاب را به من پیشنهاد داد و می‌دانست تا چه حد بهم ریختم پس از خواندنش!
استاد دستی به ریش‌های پرفسوری‌اش کشید:
- موضوع همینه! این کتابا رو دادم بهت تا با چشم خودت ببینی که چاپ و معروفیت بعضی کتاب‌ها باد اوردس و از سر پارتی بازی! ما چندنفر هستیم که می‌خوایم اعتراض کنیم، اما خیلی کم هستیم! می‌تونی جناب آقائی رو راضی کنی تا به ما بپیونده؟
استاد متفکر مرا می‌نگرید، او خنثی دیوار را نگاه می‌کرد و من در دنیایی سیر می‌کردم که پر از کتاب‌های خوانده شده بود! شاید نصف کتاب‌های معروفی که خوانده بودم همانند این کتاب بودند!
- بله استاد، سعی‌ام رو می‌کنم.
استاد لبخندی زد و گفت:
- خوبه.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]استاد ادامه داد:
- یک دقیقه من به هومهر جان مطلبی رو بگم بعد دو کتاب دیگه و بهت معرفی می‌کنم تا نظرت رو راجبشون بدونم.
سرم را تکان می‌دهم و بیشتر در خود جمع می‌شوم. او، یا همان هومهر، کمی جابه جا شد و دیگر نمی‌توانستم استاد را ببینم، چون خود خیلی زیاد به عقب آمده بودم، و او هم زیاد به جلو!
- استاد پدرم، کتابی که ماه پیش بهم داده بودید رو به خط بریل نوشت و خوندمش، باز هم درمورد ما زرگرها چیزی ننوشته شده بود، واقعا برام جای سواله که چرا هیچوقت تاریخ این قوم برای مسئولین جای سوال نبوده تا بخوان در مورد مردم‌شون تحقیق کنن؟ اگر بخواستن، مطمئنن دست‌شون توی کتاب‌ها هم باز تر بود، مثلا کتابی که بهم دادید و واسه یه زمانی ممنوعه بود، بعدش که اعتراض شد و ممنوعه بودنش رد شد! کاملا نه اما دستفروشا فقط دارنش! اگر مسئولا بخوان درمورد ما تحقیق کنن دستشون بازه تا هر چی کتابه بخونن، کتاب مقاله، هرچی!
استاد با تاسف سر تکان داد و چیزی گفت که من چون در هپروت سیر می‌کردم نفهمیدم چه گفت؟ تنها ذهنم بر روی «قوم زرگر» و «ما» گفتن‌های او ـ هومهرـ می‌چرخید.
ناخوادگاه، کمی به جلو متمایل شدم و گفتم:
- ببخشید استاد، همون... همون زرگر که زبان‌شون رومانو هستش و روسی و ترکی بلدن و به لاتین می‌نویسن؟
او به سمت من برگشت، اما باز هم مستقیم خیره‌ام نبود. استاد به جلو متمایل شد و با لبخند گفت:
- بله درسته، درمورد این قوم اطلاعاتی داری؟
- من نه اما... یک مدت که آقای آقائی نبودن، رفته بودند به اون روستا، بعدش که برگشتن یک سری داستان رو دادن یکی از مترجمای نشر ترجمه کنه و بعد هم ما نقد کردیم، برای بهتر نقد کردن هم به اطلاعات نیاز داشتم که اونم زیاد نبود، فقط یکی دوتا کتاب و وب سایت...!
در حین آنکه داشتم حرف میزدم، با حالتی مبهم و متعجب دستانم را در هم گره داده بودم و جنون وار پایم را بر زمین می‌کوباندم!
استاد با شگفتی بلند شد و گفت:
- داری میگی آقای آقائی درمورد این روستا می‌دونه حتی چند تا کتاب هم از مردمش چاپ کردید؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم و او تکیه داد.
- اره چاپ کردیم اما داستان‌های عاشقانه بودن و اصلا درمورد تاریخ‌ قوم‌شون چیزی نوشته نشده بود!
در این بین نظری به ساعت دسته چرم بر روی دستانم انداختم و لب گزیدم. بلند شدم و کوله ام را بر روی شانه‌هایم انداختم.
- استاد اگر بخواید می‌تونم اون کتاب‌ها رو براتون بیارم چون خودم یک نسخه ازشون دارم، قصه سرایی‌شون خیلی زیباست، اما الآن باید برم متاسفانه!
و در ذهنم، با خود مرور کردم که باید بیشتر از توضیحات حد معمول، به ستایش جواب پس می‌دادم!
استاد در حالی که متفکر در اتاق قدم می‌زد، به پشت میزش رفت؛ اما او بی هیچ عکس‌العملی روبه‌رو را می‌نگرید.
حال که بیشتر در صورت زیبایش دقیق می‌شوم، می‌توانم درک کنم که وب سایت‌ها درمورد این قوم ناشناخته چه می‌گویند؟ او یا همان "هومهر قزوینی"، یک زرگر بود. طبق خوانده‌هایم، روستای زرگر در صد کیلومتری تهران قرار داست و مردمانش مسلمان هستند. زبان‌شان رومانو است و به لاتین می‌نویسند و به زبان ترکی و روسی مسلط هستند؛ اما لهجه‌شان همانند روسی‌ها و ترک ها و انگلیسی‌ها نیست و چنان زبان رومانو و ترکی و فارسی را با هم آمیخته‌اند که لهجه جدیدی صورت گرفته! و نقطه مبهم این قوم همین است، نوع زبان و خط‌شان و مسط بودن‌شان به زبان روسی و ترکی! چون آن روستا و روستاهای اطرافش جزو روستاهای فقیر نشینی هستند که امکانش وجود نداشت که کلاس زبان برایشان بگذارند!
استاد پشت میز اش نشست و چیزهایی را در برگه کوچکی یادداشت کرد، سپس گفت:
- اگر میشه اون کتاب‌ها رو ببر به این آدرسی که برات نوشتم. هومهر فکر کنم دلت برای داستان‌های اونجا تنگ شده، نه؟
هومهر آهسته سر تکان داد و فشار انگشتان کشیده اش را بر روی عصایش کم کرد، سپس گفت:
- بله اما استاد...
به سمت من متمایل شد اما، هنوز هم مستقیم مرا نمی‌نگرید!
- خانم من نمی‌خوام براتون اسباب زحمت بشم، اگر می‌تونید اسم اون کتاب‌ها رو بگید تا خودم تهیه کنم!
مفصل انگشتانم را تند تند شکاندم و گفتم:
- نه زحمت نیست... این کتابا هنوز در دست ویراستار هستن و میشه گفت من از سر نسخه اصلی چاپ کردم و خوندم، برای نقدم! براتون میارم، استاد.... آدرس.
از استاد فرهوده آدرس را گرفتم و پس از خداحافظی، هول هولکی، از دفتر استاد بیرون زدم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]با عجله‌ای که کم مانده بود مرا از پله‌ها بیندازد، بالاخره به سه طبقه پایین تر رسیدم و دوباره به سمت سلف دوییدم! تنها ربع ساعت وقت داشتم تا به سلف بروم، ستایش را پیدا بکنم، یک کیک یا آب میوه‌ای بخورم، به دانشکده علوم انسانی برویم، سه طبقه از پله‌ها بالا برویم و بر سر کلاس استاد امامی بنشینیم و او باز بگوید نمره همه‌مان میان زمین و هوا معلق است!
از شدت دوییدن زیاد، حس می‌کردم مایعی از حلق‌ام تا معده‌ام راه پیدا کرده که همانند آب جوش دارد تمام دیواره‌های حلق و معده‌ام را می‌سوزاند! یا بهتر است بگویم اسید معده‌ام!
بالاخره به سلف رسیدم، ستایش را می‌دیدم. روبه‌رویش مردی مطمئنن جوان نشسته بود که با هربار برگشتن پره‌های کولر بر روی آن ردیف، موهای عـریـ*ـان مشکی‌اش در هوا می‌رقصید!
سرعت‌ام را کم کردم و با نفس نفس، مقنعه‌ام را که عقب رفته بود جلو کشیدم. پاهایم سست شده بود و هر لحظه حس می‌کردم الان است که دست و پاهایم، همانند انیمیشن ها، از شدت خستگی بر روی زمین بی‌افتند!
به میز آنها رسیدم و ستایش با دیدنم، چشمان سبز کشیده‌اش درخشید و فر سیم تلفنی مشکی موهایش را ول کرد.
- اِ پری هم اومد!
آن مرد جوان کمی به عقب ـ یعنی به سمت من ـ متمایل شد و ستایش با خنده گفت:
- پری.. ام یعنی پریزاد بهترین دوستم و ماهان، نامزدم!
ماهان چشمان سورمه‌ای رنگ‌اش را که در میان صورت گرد سفید و دماغ گوشتی‌اش، و لب‌های صورتی کم رنگ‌اش برتری می‌کرد را در کل صورتم به چرخ دراورد و آرام گفتم:
- سلام، خوشوقتم.
او هم دهانش را تکان داد و با صدای بمی گفت:
- سلام، همچنین.
سپس رو به ستایش ادامه داد:
- من فکر کردم گفتی هاله اونیه که با تو ادبیات قبول شده!
چشمانم را گرد کردم و ستایش به بیچارگی محکم به پیشانی‌اش زد:
- اَی خِِدا من و درخت کن! عزیز من، گل من، هاله رشتش مهندسی کامپیوتره، نازیلا ترم آخره علوم آزمایشگاهیِ، ایشون، عسیس من، پریزاد هم با من زبان و ادبیات فارسی می‌خونه!
آهسته خندید و توجه بقیه بیشتر به ما جلب شد! ماهان با آن تیپ شیک و جذاب‌اش، با ستایشی که نصف پسران دانشگاه عاشق چشم و ابرویش بودند، بدجور امروز جلب توجه کرده بودند!
بی‌توجه به ان‌ها، جزوه ای که در دفتر صورتی نوشته بود را برداشتم و گفتم:
- ستایش زودباش کلاس داریم!
ستایش مقنعه‌اش را عقب کشید و گفت:
- من این کلاس رو نمیام، تو برو!
* * *
با خستگی زیاد، لیوان شربت را جلوی نازیلا قرار دادم و نازیلا با خمیازه‌ای کشدار دستم را گرفت کشید تا بنشینم.
- باو بشین دیگه! وای پری بیا بغـ*ـل بعد خواب!
خنده‌ای کردم و همدیگر را بغـ*ـل کردیم و نازیلا سرش را بر روی شانه ام نهاد. موهای قهوه‌ای روشن عـریـ*ـان اش بر روی کمر ام ریختند و با صدای خشداری گفت:
- امروز روز پر تشنجی داشتم...!
سری از تاسف تکان دادم و اهسته کمک کردم دراز کشد. سپس شالش را از سرش دراوردم و چشمان کشیده قهوه‌ای زیبایش را نیم باز کرد.
- یه مشت معتاد آورده بودن تست HIV بدن! اگه استاد نوروزی نبود ما دانشجو ها و میفرستادن و پرستار اصلی‌ها نمیرفستادن تا جونشون و تضمین کنن! اوف پری! یکی از بچه‌ها از شدت استرس غش کرد! من که گفتم مامانم سکته کرد و برگشتم خونه.
سپس خمیازه‌ای کشید و به چشمان گرد شده‌ام توجهی نکرد!
- یعنی چی؟ اونا هم باور کردن؟
دوباره خمیازه کشید و از چشمانش اشک آمد:
- اره زنگ زدم ستی گفتم فیلم بازی کنه، گریه و زاری و... اونا هم باور کردن منم رفتم خونه دیگه.
با تاسف سری تکان دادم و او خسته تر از همیشه، در خود جمع شد و گفت:
- اگه خانواده مزخرف عموم نمیومدن خونمون، مزاحم تو نمی‌شدم و خودمم الان خواب بودم!
خنده کنان لباس‌هایم را عوض کردم و او ادامه داد:
- نازی ژون کی شووَر می‌کنی؟ دختره زهرا خانم نصفته الان دو شکم زاییده! ماه‌سلطان چرا این دختر و شوهر نمیدی؟ اَه! یکی نیست بگه نکبت، دختر خودت 31 سالشه و شووَر نکرده، اونوقت به من که 22 سالمه گیر میدی؟ چندش!
و با انزجار صورتش را جمع کرد!
خداروشکر ما سال تا سال عمویمان و خانواده‌اش را نمی‌دیدیم که زنعمویم بخواهد گیر بدهد! هروقت هم میدیدیم، داشت از دسر درست کردن صحبت می‌کرد! علاقه زیادی به شیرینی جات داشت و دارد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]فرزندان عمویم هم، امیر و ویدا، هر دو مهربان و خونگرم بودند و هیچوقت کاری به کار ما ندارند و سرشان در زندگی خودشان است. ویدا 15 سالش است و امیر 28 سال دارد.
خانواده عمه نوری هم که پر جمعیت ترین است، سه دختر و دو پسر دارد. رعنا و رها و رویا، دخترانش و رامین و رهام و رضا پسرانش؛ که به ترتیب رعنا 33 سالش است و یک پسر پنج ساله به نام سامیار دارد، رها 29 سالش است و متاهل است و شاغل! رها در یک شرکت تولید رب گوجه، حسابدار است. رویا هم 25 سالش است و تکنسین اتاق عمل خوانده و مجرد است. رویا مورد علاقه ترین عضو خانواده عمه نوری، برای من بود. دختری که در بدترین شرایط هم روحیه شاد و سرزنده‌اش را حفظ می‌کند!
رامین 35 سالش است و دو پسر با نام های متین و آبتین دارد که متین 9 سالش است و آبتین 5 سال دارد. رهام هم 30 سالش است و دو سال است ازدواج کرده، بچه نمی‌خواهد و گیر همسر مهربان و خانه‌دار اش پرستو و مادرش، عمه نوری، بدجوری سر اوست!
رضا هم که ته تغاری خانواده عمه نوری است و نور چشمی همه‌شان! که الحق باید بگویم نور چشمی همه‌مان! رضا شخصیتی آرام و نجیب دارد و فوق‌العاده باهوش است و بیشتر سرش در درس است و بی حاشیه ترین عضو خانواده است. او 25 سالش است و دارد دکترای فیزیک هسته‌ای‌اش را می‌خواند و در تهران درس می‌خواند. رضا در 18 سالگی فیزیک، کارشناسی ارشد قبول شد و در 21 سالگی‌اش لیسانس‌اش را گرفت و در 25 سالگی‌اش کارشناسی ارشد اش را گرفت که یکجورایی همان فوق لیسانس است و الان هم که دارد دکترا می‌خواند. طبق گفته‌های عمه نوری، او می‌خواهد تا آخر بخواند!
پتو را بر روی نازیلا که به خواب رفته بود کشیدم و کولر را بر رویش تنظیم کردم.
عمه دیگر ام، عمه شاه‌سلطان هستش که یک دختر و سه پسر دارد. احسان، محسن، ایمان پسرهایش هستند که احسان 30 سالش است و یک دختر یک ساله با نام آنیسا دارد، محسن 29 سالش است و تنها نامزد است و ایمان که 27 سالش است، هنوز مجرد است. ایمان و پدرام که همسن هستند، یکجورایی رفیق پایهٔ یکدیگر هستند. نازنین هم دختر کوچک عمه شاه سلطان است که 16 سال است و آنقدر ساکت است که همه او را افسرده خطاب می‌کنند! یکجورایی هم افسرده هست، چون وقتی نازنین 10 سال‌اش بود، پدرش پیش چشمش اتش گرفت و مرد!
عمه شاه‌سلطان که همه « شاه‌سلطون» خطابش می‌کردند، یکجورایی پس از مرگ همسرش از پا افتاد! اگر حقوق بازنشستگی و بنیاد شهید نبود، کلا عمه شاه سلطان‌ام بدبخت میشد!
چشمانم را مالاندم و پس از روشن کردن چراغ مطالعه، چراغ اصلی اتاقم را خاموش کردم. بر روی صندلی میز تحریر ام نشستم و پس از قلپ قلپ خوردن شربت آلبالو ام، با نگاهی دقیق، آدرس و کتاب‌هایی که استاد برایم نوشته بود را خواندم. خداروشکر دوتا از کتاب‌ها را خوانده بودم و فقط یک کتاب بود که نخوانده بودم.
درحالی که کتاب‌هایی که برای نقدم بودند را از کشوی میزم در می‌آوردم، آدرس را در ذهنم سپردم.
به آهستگی در جعبه صورتی رنگ با خال‌های سفید، بالا کشیدم و نگاهم را بر روی کتاب‌هایی که جلدشان یا با طلق و شیرازه بود یا با برگه‌ای ساده، گرداندم و بر روی سه کتاب رمانی که برگه‌هایشان پوسیده بود و بعد از هر دو برگه A5 یک برگه A4 بود، ثابت ماندم. هر سه کتاب را بیرون آوردم و به سوز عاشقانه‌هایشان فکر کردم و درحالی که لب‌هایم را بر روی هم میفشردم، سری تکان دادم.
هر سه کتاب را در نایلون نهادم و کشوی میزم را بستم. به فکر امروز افتادم. روز شاید عجیبی بود! او، هومهر، نابینا بود اما از هر بینایی محکم‌تر و جستجو گرانه تر بود وجودش! او... خیلی زیبا بود!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
ویرایش رمان تمام شد و از امشب پست ها دوباره گذاشته میشن:campe45on2:

[HIDE-THANKS]
صدای افتادن چیزی در باغ آمد و نازیلا تکان شدیدی خورد. سپس میان خواب و بیداری، زمزمه کرد:
- توقع بی‌جایی دارن از مایی که اونجور که خودمونم می‌خواستیم نشدیم!
چشمانم را آرام بر روی هم گذاشتم و هر دو دستم را در هم قلاب کردم. خواب چیزی بود که از من می‌گریخت و من با التماس او را می‌طلبیدم. چشمان خسته و سوزناکم حوادث قر و قاطی را برایم به نمایش می‌گذاشتند و گوش‌های یخ کرده‌ام صداهای مختلفی را باز هم می‌شنیدند.
چشمانم را باز کردم و به سایه افتاده روی میز که از پشت پنجره بود خیره ماندم. سرم را آرام کج کردم و موهایم بر روی شانهٔ چپم ریختند و چشمانم تیر کشیدند!
خواب هم مرا نمی‌خواست. خواب هم همانند دیگران از من فراری بود. خواب هم علاقه زیادی به زجر دادن من داشت. من حتی دیگر نمی‌توانستم بخوابم! من دیگر آرامشی برایم نمانده بود...!
موبایل نازیلا اسکرینش روشن شد و صدای زنگ‌اش او را از خواب بیدار کرد.
با پایم صندلی را به چرخش دراوردم و نگاهش کردم. به چشمان خسته‌اش دستی کشید و موبایل را برداشت. پای گوشش نهاد و خودش را بر روی تخت ول کرد.
- الو؟
چشمانم را به سقف دوختم و با پایم بر روی زمین ضرب گرفتم و باد کولر بر رویم برگشت. نازیلا هم خسته بود. اما از آن خستگی‌های شیرینی که آدم را خواب می‌کرد. من آنقدر خستگی‌ام زیاد بود که خواب از من فراری بود!
نازیلا به سرعت روی تخت نشست و با چنگی محکم، موهایش عـریـ*ـان‌اش را به عقب فرستاد:
- باش...باشه الان میام.
صاف نشستم و نازیلا به سرعت بلند شد. به حرکاتش خیره شدم و تند تند جوراب‌هایش را پوشید.
- چی شده؟
لامپ را روشن کرد و من تازه دستان لرزانش را دیدم. ایستادم و به او که با تشویش دور خودش می‌چرخید نزدیک شدم. شانه‌اش را گرفتم و کمی تکان دادم:
- نازیلا بهت میگم چی شده؟
در چشمانم خیره شد و من رویش اشک را در چشمانش دیدم. دستان لرزانش را روی دستم نهاد و من با خود فکر کردم که او خونسردی‌اش را گم کرده!
- از هاله خبر نداشتم... جواب تلفنام و نمی‌داد... بعد ماجرای دکتر رفتن، با من فقط یکبار حرف زد الان...
حرفش را قطع کرد و ترس در دلم ریشه دوواند. چشمان سردرگمم او را دنبال کردند و با حالتی عصبی گفت:
- مانتوم کوش؟
تنها کاری که توانستم انجام دهم، پلک زدن بود. نفس‌های سنگین شده‌ام را به بیرون فرستادم و پرسیدم:
- خب؟ هاله چی؟ الان چی شده؟ کی به تو زنگ زد؟
به جلو رفتم و ضربه‌ای به شانه‌اش زدم که به خود امد و دوباره مرا نگریست:
- هاله... پریزاد هاله....
اشک بر روی گونه‌های زیبایش لغزید و مانتوی زرشکی‌اش را پشتِ تختم دید و به سرعت پوشید. چانه اش می‌لرزید و هر لحظه پیش از قبل صورت‌اش از اشک خیس می‌شد. دکمه‌های مانتو اش را اشتباه بست. با چنگی که به موهایش زد، جیغ نزد و از دوباره دکمه ها را بست. با کلافگی گوشه مانتواش را کشیدم و چشمان قهوه‌ای‌اش از بس سرخ شده بود دیگر قهوه‌ای‌اش ماندگار نبود...
- چی شده؟ هاله چی؟
بغض‌اش با صدای بلندی شکست و در باز شد و فرحناز وارد شد.
- باید برم، خیلی سریع! پریزاد، هاله بچش و غیر قانونی سقط کرد! خارج از... خارج از محوطه بیمارستان.
چشمانم از حدقه بیرون زد و نفس برایم نماند. نمی‌توانستم نفس بکشم. تصویر آشفته و سردرگم نازیلا و فرحنازِ متعجب پیش چشمم می‌لرزید و کسی با فریاد در ذهنم فریاد می‌کشید:
- غرقانونی! خارج از محوطه بیمارستان! هاله... مرد!
لب‌هایم لرزیدند و فرحناز لب پایینش را گاز گرفت.
* * *
نازیلا با آشفتگی هق‌هق می‌کرد و ستایش با عصبانیت سعی می‌کرد او را ساکت کند تا بگوید چه کسی به او زنگ زده؟ چه کسی به او گفت؟ اما نازیلای همیشه خونسرد داشت خودش را با گریه می‌کشت.
پرستار قد بلند و اخمویی به سمت‌مان آمد و هشدار داد که اگر ساکت نشویم بیرون‌مان می‌کند.
بی‌حال بر روی زمین آوار شدم و ستایش با صدای بلندی، روبه نازیلا گفت:
- نازیلا خفه شو دیگه! کی به تو زنگ زد؟ هوی...
از انتهای راهرو حسین را دیدم و چشمان دردناکم بیش از پیش سوز دادند. پدرام آرام مرا بلند کرد و حسین با نفس نفس روبه‌رویمان قرار گرفت. موهای مشکی‌اش که سفیدی های زیادی داشت آشفته بودند و چشمان میشی رنگش دریایی از خون بودند.
بغض نازیلا شکست و نگاه حسین بر روی او لغزید.
-هاله...؟
ستایش نفس سنگین شده‌اش را به بیرون فرستاد و من با دردی که در قفسه سـ*ـینه‌ام پیچید ناخون های بلندم را در کف دستم فرو بردم و فریاد حسین مرا به خود لرزاند:
- هاله چیشده؟ ها؟ اینجا صاحاب نداره به من بگن چیشده؟ با شماهام!
پدرام از من دور شد و به طرف حسین رفت. او را گرفت و ستایش با عصبانیت گرفت:
- تنها کسی که از همه چیز خبر داره نازیلاعه که...
سپس نگاه عصبی اش را حواله نازیلایی کرد که جان در بدنش ته کشیده بود. نازیلا با بی‌حالی ناله کرد و گهواره وار خود را تکان داد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
نمیدونم چرا نه توی صفحه نقد و نه توی پروفایلم پیامی نمیدید :(

[HIDE-THANKS]نازیلا هق‌هق‌اش را خورد و بریده بریده گفت:
- هاله توی یه خونه، رفت پیش یه... یه زنی که توی خونه سقط انجام میده... از... اون... اون قبلا پزشک زنان و زایمان بود که... پروانه کارش رو باطل... کردن.. هاله بچه و... بچه رو پیش اون... رفت و سقط کرد.
نازیلا بغض‌اش دوباره شکست و بر روی زمین اوار شد. ستایش با هین کشداری دستان کشیده و سفیدش را روی دهانش نهاد و عقب عقب رفت به دیوار برخورد کرد. حسین مات و مبهوت وسط راهرو خشکش زده بود پدرام کنار من ایستاد.
صدایم از لابه لای حنجره‌ام فرار می‌کند و قبل از اینکه به گوش رسد می‌شکند. اشک‌هایم بر روی گونه‌هایم جاری شدند و فشار ناخون‌هایم را در گوشت دستم بیشتر کردم. حس کردن مایعی که زیر ناخون‌هایم به جریان افتاد، سخت نبود...
پدرام بر روی صندلی نشاندم و کنارم نشست.
شاید خونِ روح زخمی و متلاشی شده‌ام بود.
حسین بی آزار تر از این حرف ها بود. نرفت نازیلا را تکان دهد و با فریاد بگوید تو از کجا می‌دانی؟ نرفت او را بازخواست کند. حسین بر روی زمین آوار شد و سرش را به دیوار تکیه داد. حسین در خود مرد! حسین برای هاله مرد!
نازیلا حالا آرام آرام اشک می‌ریخت اما ستایش با اندامی لرزان پشت به همه به دیوار تکیه داده بود و گریه می‌کرد.
پدرام پوف خسته‌ای کشید و سرم را به زیر انداختم. غم در قلبم چنان رسوخ کرده بود که همانند سیانور، مرا نمی‌توانستند از مرگ نجات دهند! سرم تیر می‌کشید و اندام لرزانم داشت می‌شکست زیر بار غم. با نفس تنگی بلند شدم و نازیلا سرش را همانند دیوانه‌ها تکان داد. حسین زیر لب نامفهوم زمزمه می‌کرد و ستایش عجیب بوی گریه و غم می‌داد. موهای فرفری بهم ریخته‌اش نمی‌گذاشتند رویش را ببینم. پدرام با حالتی خنثی مرا می‌نگریست و من از هر سویی صدایی می‌شنیدم...
( هیچکس من و درک نمیکنه!)
لرزان نفسم را به بیرون فرستادم و تکیه‌ام را به دیوار سرد بیمارستان دادم. چرا این لحظات طاقت فرس به اتمام نمی‌رسیدند؟
( چجور آروم باشم؟ حق با ستایشه. من از اول خودم زندگیم و بد کردم)
پلک‌هایم را بر روی هم نهادم و قطره اشک داغی به صورت خیس‌ام پیوست.
( پریزاد من خیلی بدم... خیلی زیاد!)
با درد سرم را آرام به دیوار کوباندم و درهای کشویی مات که علامت ممنوع بر رویشان بود، باز شدند و دکتر بیرون آمد.
حسین چنان به طرف دکتر دویید که ستایش با چشمان از حدقه بیرون زده عقب عقب رفت.
قلبم همانند دارکوب به قفسه سـ*ـینه‌ام می‌کوبید و درد چیزی بود که من داشتم باهایش یکی می‌شدم.
- دکتر، دکتر حالش چطوره؟
دکتر که مردی حدودا چهل و خورده‌ای سال بود، نگاهش را که میخ نازیلا بود، به حسین کشاند و گفت:
- شما چکاره بیمار میشید؟
حسسن با عجز و ناله گفت:
- همسرش، خواهش میکنم بگید چه بلایی سرش اومده...
دکتر دستی به پشت گردنش کشید و من با دست و پاهایی که سنگینی می‌کردند جلو رفتم.
- عمل... یک جورایی موفق نبود، هنوزم به اتمام نرسیده، موقع سقط جنین به دیواره رحم آسیب رسیده و اگر رحم رو در نیاریم سبب دردهای شدید و بیماری های مختلف و حتی... مرگ بیمار میشه! از اتاق عمل بیرون اومدم که رضایت شما مبنی بر دراوردن رحم بیمار رو بگیرم.
ستایش با ضجه بر روی زمین سرد بیمارستان آوار شد و با هق هق خدا را صدا کرد. نازیلا خشکش زده بود و حسین مبهوت به دکتر خیره بود و اشک‌های درشت‌اش از چشمانش سرازیر می‌شدند.
دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم. داشتند وجود هاله را ازش می‌گرفتند! داشتند زنانگی‌هایش را ازش می‌گرفتند!
پدرام با قدم‌هایی آرام از ما دور شد و من آرام آرام سر خوردم و در زاویه دیوار جمع شدم. به دستانم محکم صورتم را قاب گرفتم و اشک‌هایم دستانم را هم خیس کردند.
ستایش با اندامی لرزانی و حالی بد بلند بلند گریه می‌کرد و نازیلا واقعا مانده بود. حتی پلک هم نمی‌زد.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]* * *
"فصل دوم: فریاد مرگ!

به آرامی بر روی صندلی نشستم. نگاه دردناکم را از حسینی که انگار دورش را فریادی از جنس مرگ، احاطه کرده بود، به ستایشی که از شدت خستگی میگرن‌اش عود کرده بود سوق دادم. سفیدی چشمان سبزش سرخ شده بود و از درد دست و پاهایش می‌لرزید. شال خاکستری‌اش بر روی دم اسبی موهایش بود و بقیه موهایش بر روی صورتش ریخته بودند.
فاصله‌ام را با پدرام حفظ کردم و ناخوداگاه نگاهم پرت نازیلا شد. از دیشب تا به الآن لام تا کام سخن نگفته بود و با حالتی خنثی به روبه‌رو خیره بود. چشمان قهوه‌ای روشن‌اش پُف کرده بود و پوست گندمیِ روبه سفید اش، بیش از اندازه رنگ پریده شده بود و نوک دماغ قلمی اش هم سرخ بود.
چشمانم را بستم. بوی بیمارستان حالت تهوع ترین بوی دنیا بود! بوی مرگ، زجر، درد، بوی.... از دست دادن عزیزانت!
قطره اشکی روی گونه‌ام چکید و از داغی‌اش سوختم. دستان یخ زده ام را زدر شال بردم و دور گلویم حلقه کردم. انگار در سردخانه بودیم! حس می‌کردم همه‌مان بوی مرگ می‌دهیم، همه‌مان زیر بار عذاب و زجر داریم جان می‌دهیم! با نفس نفس از جایم بلند شدم و به طرف انتهای سالن و پله‌ها دوییدم. صداهای نامفهومی در کنار گوشم وز وز می‌کردند و هر لحظه بیشتر از قبل اندامم سست می‌شد.
ناتوان بر روی راه پله دومی سر خوردم و از سرمای سرامیک‌های سردش به خود لرزیدم. اشک های داغم صورت یخ زده و دردناکم را خیس کردند. حس می‌کردم یه هاله‌ای از جنس درد و مرض به تمام پیکر ام چسبیده و نمی‌خواهد دور شود! موهایم را تند تند عقب زدم و اشک‌هایم را آرام آرام پاک کردم. اما بند نمی‌آمدند و حال خرابم را خراب تر می‌کردند. هاله به هوش می‌آمد چه می‌کرد؟ چه عکس العملی را نشان می‌داد؟ از کرده‌اش پشیمان می‌شد؟ از حسینی که انقدر برایش سخت بود جواب دهد که رحم همسرش را در بیاورند معذرت خواهی می‌کرد؟ صبوری می‌کرد؟ منطقی فکر می‌کرد؟
بعید می‌دانم! هاله از همان بچگی‌مان طاقت درد را نداشت. با کوچک ترین دل دردی زمین و آسمان را به هم می‌رسانید و دردش را دو برابر می‌کرد. همه را مقصر حال بدش می‌دانست و آنقدر خودش را عذاب می‌داد تا کارش به بیمارستان بکشد!
بغض‌ام آرام شکست و سرم را در حلقه دستانم که دور زانوهایم پیچیده بود پنهان کردم. گهواره وار خودم را تکان دادم و از سرمای پله‌ها به خود لرزیدم. حس بدی داشتم. هم دلم می‌خواست در کنار هاله باشم، هم از این همه آدم دور و ورم داشتم به مرز جنون می‌رسیدم و هر لحظه حالم بدتر می‌شد!
سرم را بالا آوردم و آرام آرام اشک‌هایم را پاک کردم که با حس فرو رفتن چیزی در کمرم، از جا پریدم.
[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
اینم از پست امشب...
منتظر نظرات قشنگتون هستم :)

[HIDE-THANKS]مبهوت آب بینی‌ام را بالا کشیدم و به عقب برگشتم. نگاهم را از انتهای عصا تا صورت او چرخاندم و چشمان دردناکم را کمی بازتر کردم. او، قزوینی بود! یعنی او هومهر قزوینی بود!
او بر روی پله سومی ایستاده بود و حرکتی نمی‌کرد. گمانم فهمده بود عصایش پهلوی مرا سوراخ کرده.
چند قدم به عقب رفتم و شانه‌ام با دیوار برخورد کرد و با صدایی که از دهانم به طور ناخوداگاه دراوردم، صورتش کمی به سمت راست، به سمت من متمایل شد.
- متاسفم خانوم... ببخشید.
درد دلم را بیشتر کرد. معذرت خواهی‌اش داغ دلم را بیشتر کرد و باعث شد شدت اشک‌هایم بیشتر شود. دستم را جلوی دهانم نهادم و به لب‌هایم فشارشان دادم. آرام آرام داشتم دوباره بر روی زمین آوار می‌شدم که یک پله پایین آمد و آهسته، در حالی که انگار دنبال این بود که بداند من در کدام قسمت قرار دارم، گفت:
- خانوم؟ حالتون خوبه؟
چشمانش به یکجا خیره بودند و تکان نمی‌خوردند اما مدام سرش را برای اینکه بداند من در کجا قرار دارم تکان می‌داد و خودش هم کمی تکان می‌خورد که مسبب به صدا در آمدن پلاستیکی که پر از قرص‌های رنگ و وارنگ بود، می‌شد.
به سرعت سرم را به طرفین تکان دادم و به طرف ردیف پله‌ها برگشتم و صدای هق هقم بلند شد. دستانم را از روی دهانم برداشتم و از پله‌ها پایین دوییدم.
من دوباره مانند همیشه از محل حادثه فرار کرده بودم و چیزی بر روی قلبم سنگینی می‌کرد. قلبم دیگر به آن شدت خودش را بر دیواره‌های سـ*ـینه‌ام خودش را نمی‌کوباند و شده بودم همانند حرف مادرجان:« نفسی میاد و میره.» اما برای من گویی نفسی را به زور می‌آوردند و نفس هایم همانند خودم زود فرار می‌کردند!
از آخرین پله پایین آمدم و با نفس نفس، نگاه آشوب زده‌ام را در کل محوطه چرخاندم و بر روی سرویس بهداشتی ایست کردم. با قدم‌هایی سریع اما سست به آن سمت می‌روم و شالم را جلو می‌کشم تا کسی صورت غرق در اشک مرا نبیند.
دستان لرزانم را روی دستگیره می‌گذارم و پایین می‌کشم. وارد سرویس بهداشتی شدم و به سرعت وارد اولین دستشویی شدم. در را قفل کردم و عقب عقب رفتم. بغضم آرام ترکید و به آرامی درِ دستشویی فرنگی را بستم و بر رویش نشستم. آرام به جلو خم شدم و با هق هق، سر انگشتان یخ زده ام را به پیشانی داغ و پر دردم تکیه دادم. نبض گیجگاه‌هایم لجوجانه با سرعت می‌زدند و سردردی که عضو جدا نشدنی از من بود، افزایش می‌یابید. آرام آرام خودم را تکان دادم و چشمانم را که از گریه زیاد داشتند کور می‌شدند بستم و با هق هق دهانم را باز کردم و هوا را بلعیدم.
( خانوم؟حالتون خوبه؟)
با ناله‌ای دردناک سرم را تکان دادم و به موهایم چنگ انداختم.
- نه نه نه! اصلا...
ادامه جمله‌ام در گریه‌ام گم شد. صاف نشستم و دستمال کاغذی از رول دستمال کاغذی کندم و بر روی صورتم کشیدم. هق هق ام داشت جانم را می‌گرفت و به اتمام نمی‌رسید!
* * *
عمه لیوان های بلوری پایه بلند را جلویمان می‌گذارد و لنگ لنگان عقب می‌رود و به پشتی‌های کمی آنور تره پذیرایی مستطیل شکل‌شان که دقیقا در ورودی خانه شان قرار دارد، تکیه می‌دهد.
ریشه های شالم را دور انگشت سبابه‌ام پیچاندم و عمه شاه سلطان با صدای حزن آلودی گفت:
- پری عمه، چی به روز چشمای خوشگلت آوردی؟ یکی‌تون نمیگه این عمه دق می‌کنه با دیدن قیافه های آشوب زدمون؟!
پدرام دست دراز کرد و لیوان را برداشت. قلپی از شربت زرد رنگ درون لیوان خورد و پس از مزه مزه کردنش، لیوان را دوباره در زیر لیوانی شیشه ای قرار داد.
- عمه دیشب حال دوست پریزاد بد شد و پریزاد که رفت منم باهاش فرستادن، بعد از دیشب تا الان بیمارستان بودیم، گفتم بیارمش اینجا چون الان مامان و بابا دوباره یه بهونه‌ای برای گیر دادن پیدا می‌کنن.
سرم را آنقدر زیر می‌اندازم که چانه‌ام به تخت سـ*ـینه‌ام برخورد می‌کند. اما هنوز هم عمه را می‌بینم.
با چشمانی گرد شده، با دست راست بر روی پشت دست چپش زد و ابرو بالا انداخت:
- یا حضرت حق! خدا رحمشون کنه، عمه چی بهش شد مگه که این دختر انقدر براش گریه کرده؟!
سپس انگار تازه قسمت آخر حرف پدرام را شنیده باشد، ابروهای پر و قهوه‌ای کم رنگش را در هم کشید و سری تکان داد:
- به خدا چی بگم عمه؟ یه کاری به آدم می‌کنن که آدم از خونه خودشم فراری بشه! حالا...
از سر زمین، با نفس نفس زنان بر می‌خیزد و صورت اش از درد درهم می‌شود.
- شما شربتاتونو بخورید تا من برم به برنجم اضاف کنم.
پدرام به سرعت بلند شد. در موهای زیبایش دستی کشید و به طرف عمه که داشت به طرف آشپزخانه می‌رفت، رفت:
- عمه فقط اندازه پریزاد بزار. من میرم، پریزاد و اوردم که به مامانم بگم بیمارستان به خونه شما نزدیک بود و دیشب اومدیم اینجا چون دیروقت بود.
از عمه اسرار و از پدرام انکار! بالاخره با بیرون آمدن نازنین از اتاق و گفتن « دارید میرید؟» اش پدرام از موقعیت استفاده کرد و به سرعت رفت.
[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
707
19,313
671
اهواز
[HIDE-THANKS]نازنین در چارچوب در اتاقش ایستاده بود، آرام سرش را کج کرد و نگاهم کرد. معذب لبم را گزیدم و بلند شدم، کیفم را بر روی شانه‌ام نهادم و دسته‌اش را محکم فشار دادم. آهسته و احمقانه گفتم:
- دستشویی... کجا بود؟
نازنین آهسته به انتهای راهرو اشاره کوچکی کرد و به سرعت به طرف دستشویی رفتم. در دستشویی را باز کردم و خودم را درونش انداختم. همانگونه که به در تکیه داده بودم، در را قفل کردم و گوشه شالم را کشیدم و از سرم دراوردمش. چشمانم را بستم و با نفس نفس به روبه رو خیره شدم و بی توجه به درون دستشویی بودن، سر خوردم و بر روی کف زمین افتادم. انگار سدی جلوی دو سوراخ بینی ام را گرفته بود و نمی‌گذاشت نفس بکشم. با دستان یخ زده ام محکم بر روی گونه هایم نواختم و بینی‌ام را بالا کشیدم. سرم را آرام به در دستشویی تکیه دادم. هاله با خلع وجودش چه می‌کرد؟ با دردی که در وجودش ریشه دوانده و مسبب‌اش خودش است چه می‌کند؟ باز هم می‌خواهد بر گردن حسینی بیندازد که تار و پودش را برای او نهاده؟ آهی کشیدم. چرا وجودم داشت درد را لمس می‌کرد؟ چرا انقدر داشتم درون پوچی و درد غرق میشدم...؟
خدایا دیگر چه کلمه ها جا انداخته ام برای توصیف حال دردناکم؟ چه کلمه ای جا انداخته‌ام که تا بگویمش و شفایی برایم حاصل فرمایی.
دستانم را روی صورت خیسم گذاشتم. کم کم حرکت بغضی سهمگین را به بالا حس کردم و او ترکید...
تا جنون رسیدم و اندام لرزانم بر روی کاشی ها لیز می‌خورد. مشت‌هایی که با در برخورد می‌کرد اعصابم را بیشتر بهم می‌ریخت. با هق هق دستانم را بر روی گوش‌هایم گذاشتم و نامفهوم زمزمه کردم:
- خدایا... بسه.
بیشتر در خود فرو رفتم و عمه با ناله فریاد زد:
- یا پیغمبر! پریزاد عمه، بیا بیرون دخترم... چی به روزت اومده؟
چرا نمی‌توانستم اصلی ترین حرف‌هایم را بر زبان بیاورم؟ چرا حرف های کلیشه‌ای و مزخرفی را می‌گفتم؟ چرا نمی‌گذاشتم خالی شوم و کمی قلبم نفس کشد؟ دیگر حالم از این چرا ها بهم می‌خورد!
* * *
به آرامی دماغم را بالا کشیدم و عمه ردیفی دیگر گیس کرد.
- عمه زندگی پستی بلندی های زیادی داره، تا بخوای بزرگ بشی و کل دنیا و بلد شی عمرت میره، حالا تو هی بخوای روشون ذره بین بزاری و خودت و واسشون زجرکش کنی که عمرت میره! شنیدی میگن با هرکی مثل خودش باید رفتار کرد؟ تو هم باید با دنیا مثل خودش رفتار کنی! دنیا فقط میخواد بهت نارو بزنه، فقط تورو بزنه زمین، فقط زخمیت کنه! پس تو هم همین کارا و باهاش بکن! خودت و درگیر حرفای بقیه که میگن پریزاد آروم و بی حرفه نکن!
در آن لحظه، تنها توانستم با صدایی خشدار بگویم:
- اما عمه هرکی به چیزی عادت کنه دیگه نمی‌تونه ولش کنه! شما توی این چند سال تونستید نازنین رو از پیله تنهاییش بکشید بیرون؟ نه! یادتونه عمو وقتی نماز می‌خوند اگه کسی از جلوش رد می‌شد حواسش پرت می‌شد و نمازش و می‌برید؟ اونوقت شما برای اینکه از جلوش رد نشیم به ما بچه ها می‌گفتید وقتی یه آدمی داره نماز می‌خونه، اگه کسی ازجلوش رد بشه ارتباطش با خدا قطع میشه و خدا توی کارنامه اون شخص مینویسه و عمو و میبره جهنم تو آتیش می‌سوزونش! از اون روز... از اون روز به بعد همه‌ش سعی می‌کردم از جلوی عمو رد نشم و اگه رد می‌شدم، انقدر نگران می‌شدم و عذاب وجدان می‌گرفتم که تا دو روز از خواب و خوراک می‌افتادم و همش خوابِ سوختنِ عمو تو آتیش رو می‌دیدم!
آرام به زیر گریه زدم و عمه موهایم را ول کرد.
- عمه من هنوزم از جلوی کسی که داره نماز می‌خونه رد نمی‌شم! من هنوزم با عادت های که بهم تحمیل شده زندم اونوقت.... اونوقت میگی با دنیا مثل خودش رفتار کنم؟!
دلم خواست بیشتر حرف بزنم و بگویم، اما مانند همیشه مهری از سکوت بر لب های خشکیده ام جاری شد. عمه نمی دانست چه بگوید تا من آرام شوم! برای همین آرام گفت:
- بگیر بخواب عمه.
سپس بیرون رفت و من در همان حالت بر روی تشک تخت سقوط کردم. آرام اشک هایش را پاک کردم و لب زدم:
- اما عمه شاید مقصر دنیا نباشه! شاید مقصر ادماش باشن!




[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: