حرفه‌ای رمان دژم | PrAiSe کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 8K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: PrAiSe

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
233323_downloadfile.png
نوشته ام را با نام تو آغاز می‌کنم
"بسم الله الرحمن الرحیم"

نام رمان: دُژَم
ژانر: عاشقانه_ اجتماعی_ تراژدی
سبک: رئالیسم
نویسنده: PrAiSe کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @*یـگـانـه*
سطح رمان: حرفه ای

[HIDE-THANKS]زاویه دید: اول شخص مفرد
نثر: ادبی
طراح جلد: zeinab-jokal
خلاصه:
پریزاد پیرزاد،
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ختری آرام که سکوت اختیار کرده در مقابل رنج‌های چندین و چند ساله‌اش و در خیال خود، آینده‌ را بهتر از حال می‌پندارد. پریزادی که در منجلابی که دیگران برایش درست کردند دارد خفه می‌شود، دست و پا می‌زند و کسی می‌اید تا ناجی‌اش شود! اما دیگران می‌گذارند پریزاد از خفگی نجات یابد؟

لینک تاپیک نقد:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


* * دُژَم در ادبیات فارسی به معنای همزمان خشمگین و غمگین، افسرده و پژمان است.

* * * از @zeinab_jokal بخاطر درست کردن جلد رمان، متشکرم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

>YEGANEH<

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
مقدمه:
بی‌بی همیشه افسوس می‌خورد. تا پای حرف‌هایش که کسی گوش شنیدن‌اش را نداشت می‌نشستی، آه و فغان‌اش بلند می‌شد. نه از درد مفصل‌ها و استخوان‌هایی که هر آدم میانسالی دارد؛ نه!
بی‌بی همیشه از جنبه آدمی ناله‌اش بلند می‌شد! برای کسی همانند بی‌بی، در آن دوره زمانی، جنبه عقلی و برای من... با این دوره‌ زمانی، و چنین روزهایی، جنبه احساسی!
* * *


شروع
فصل اول:
زندگی خنثی
مانند هر پنج‌شنبه، مادر قرار حلواپزی با سودابه خانم و دخترانش، بی‌بی و فرنگیس خانم نهاده بود و کل باغ را بوی حلوا زعفرانی برداشته بود.
حلوایی که هروقت فرنگیس خانم نقشی در درست کردنش داشت؛ یک وجب روغن بر رویش انباشته شده بود و همه از مزه‌اش م*س*ت می‌شدند. گویی دگران از خاطرشان می‌رفت این حلوا، برای فاتحه فرستادن برای پدر و مادرِ پدرم است نه تنها فقط برای خوردن! برای همینِ که بهتر است من همان دو سه قاشق را هم نخورم، چون قاشق اول را بخورم دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم.
پدر و سید داوود، در آن هوایی که گرمایش جان آدمیزاد را به لبش می‌رساند و گویی خورشید خانم می‌خواست با ترحم بی‌جایش مغز ما را سوراخ کند، در مورد مطمئنن کار حرف می‌زدند و توسعه یافتنی که این روزها به فکرشان رسوخ کرده بود. هر لحظه پوست گندمی صورتشان گلگون تر از قبل می‌شد و به حرف مادر که می‌گفت:« پریزاد، مادرجون قرصای فشار آقات و سید و بیار.» نزدیک تر.
آخر کسی نبود به آنها بگوید که مگر مجبورند در این گرما حرف بزنند که فشارشان برود بالا؟! اما خب، تنها جوابی که عایدم می‌شد:« تو کار بزرگ‌ترت دخالت نکن دخترجان!» بود! که به همین دلیل، سال‌ها بود که چیزی نمی‌گفتم و تنها قرص‌های فشارشان را با دو لیوان و یک پارچ آب یخ در سینی می‌بردم و کنارشان می‌گذاشتم، سپس پدرم با چشمان قهوه‌ای اش که بخاطره ضعیف شدن‌شان عسلی دیده می‌شد را، به طرف خانه می‌کشاند و دستی به سیبیل پشت لب‌های باریک‌اش، می‌کشید و دماغ گوشتی‌اش را جمع می‌کرد.
به هر حال هر چه که بود، قبل از آمدن فرحناز، دختر سید داوود و فرنگیس خانم، از تبریز، دانشگاهش بود. چون دیگر لازم نبود سه ساعت گلویشان را پاره کنند و به قول خودشان، منت بر سرشان بگذارم و دو چکه آب برای پدر و سید ببرم! یک فرحناز می‌گفتند، خودش تا ته‌اش می‌رفت و بجز قرص و آب، میوه هم برایشان می‌برد تا صفا کنند!
البته از فرحناز گله ندارم که باعث شده بود کلی طعنه و کنایه را به دوش کشم، نه! بلکه خیلی هم در خوشحالی غوطه‌ور بودم چون بخاطر آب بردن و میوه بردن و چنین کارهایی، همیشه این من بودم که نقد ام را دیر به گروه می‌فرستادم و زمان چاپ آن کتاب عقب می‌افتاد! اما حال نه!
بلندشدم و به طرف کمد دیواری‌ها رفتم. از باکس برگه‌ها، دو تا سه برگه A4 درآوردم و بر روی میز تحریرم نهادم.
میز تحریری که کمتر از میز باغبانی، حسن یوسف و کاکتوس نداشت!
لبخند محوی بر روی صورت‌ام نقش بست. من از وقتی که پدرام در رشته کشاورزی شروع به تحصیل کرد، یعنی چهارسال پیش، بدجور محو این کاکتوس‌های زیبا شده‌ام.
سری تکان دادم و بر روی صندلی مشکی چرخ‌دار که روبه‌روی میز تحریرم که درست زیر پنجره اتاقم بود و سمت راست تخت و چپ کمد دیواری‌ها، نشستم. همیشه، اینکه میزم زیر پنجره باشد برایم مهم بود و حس خوبی به قلبم سرازیر می‌کرد. فکر می‌کردم مثل شخصیت دخترها در انیمیشن ها می‌شوم و این فکر، مرا برای هرچند لحظات کوچکی، ازتمام دنیا و عالم و آدمش دور می‌کرد!
چیزی که من خیلی دوست داشتم اتفاق بیفتد. مثلا، ناگهان دنیا کنفیکون شود و یک مرد میانسال با ریشی تا مچ پایش بیاید و بگوید من باید دنیا را نجات بدهم هم نه! مثلا دلم می‌خواست دنیا کنفیکون بشود، و من تنها بازمانده باشم! بروم در یک دشت، در یک کلبه چوبی زیبا که یک‌عالمه پنجره، به همراه یک کتابخانه بزرگ از کتاب‌های قفسه قرمز داشته باشد!
وقتی باران می‌آمد، در پنجره روبه‌روی ایوان، درحالی که دو لنگه‌اش را باز کرده‌ام بنشینم و چای گل سرخ نوش جان بکنم. سپس برای ناهار خورشت آبگوشت بخورم با پلوی زعفرانی. نه یک قاشق، دو قاشق، نه! بلکه سه کفگیر برنج و چاق نشوم!
بیشترین تنفری که از این دنیا پیدا کرده‌ام مبنی بر ژن چاقی که در من شکل گرفته است! حس مزخرفی است؛ که تا آب هم می‌خوری چاق شوی! یا تا یک فامیل که چند سال است ندیده‌ات می‌بینتت سریع بگوید:« اوه خدای من! پریزاد تپلو تو کی انقدر لاغر شدی؟» و من می‌دانم بیشتر دلش می‌خواست بگوید پریزاد چاقآلو!
البته همین حالا هم به چیزی که خواسته ام نرسیده‌ام! مثلا، قبلا که چاق بودم زیر چشمانم گود نبود، قدم بلندتر دیده می‌شد و موهایم نمی‌ریخت! اما الان به اندازه یک سکه بزرگ زیر چشمانم گود بود و کوتوله به حساب می‌آمدم و موهایم هم می‌ریخت و اگر هربار قبل از حمام آب پیاز به کف سرم اسپری نمی‌کردم واقعا کچل می‌شدم! البته ستایش گفته بود که در ساختمانی که خواهرش مطب دارد، یک دکتر پوست و مو آمده که کارش عالی است و من هم به او سپردم تا برایم نوبت بگیرد.
به هرحال! بهتر است بروم سراغ کارم. چون مثل اینکه تا یک روز کار ندارم فکر و خیال ولم نمی‌کند!
اما خوشحالم که حداقل یک چیز مرا ول نکرد و اصلا مهم نیست که "چیز" است و یک "کسی" نیست! باور کنید مهم نیست!
خودکار مشکی و صورتی را برداشتم و بسم الله الرحمن الرحیم را بالای صفحه نوشتم، سپس نام و نام‌خانوادگی خودم و نویسنده و نام کتاب.
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
امیدوارم از رمان خوشتون بیاد:aiwan_light_heart::aiwan_light_heart::aiwan_light_heart:


همیشه از قسمتِ نقدِ سِیر رمان خوشم می‌آمد و می‌آید. نمی‌دانم چرا اما خوشم می‌آید دیگر!
و همیشه از قسمت نقد جلد متنفر بودم! چون وقتی به سرپرست نقد تحویل می‌دادم، اگر نوشته بودم در جلد از رنگ‌های سبز لجنی استفاده شده، او می‌گفت:« پریزاد عزیزم! تو واقعا اینو سبز لجنی میبینی؟ این که سبز لاجوردیه!»
و من واقعا تمایل زیادی به کتک زدن آن زن داشتم!
به هرحال، هر چه که بود، کل نقدم در دو صفحه پشت و رو آ چار نوشته و تمام شد. و خیلی خوشحال کننده بود چون داشتم از گرسنگی ضعف می‌کردم.
خودکارهایم را در جامدادی نهادم و برگه‌های نقد را در پوشه صورتی دکمه دار گذاشتم.
سپس به طرف کتابخانه کوچک اتاقم که در دیوار نصب شده بود و پایینِ تختم بود، رفتم. کتابخانه من، سه طبقه بود، طبقه اول کتاب‌های قفسه قرمز که عاشقشان بودم، طبقه دوم کتاب‌های قفسه آبی که وقتی بیش از اندازه ناراحت می‌شدم به سراغشان می‌رفتم و کتاب‌های قفسه مشکی که فقط سه کتاب درونش بود!
کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی را از طبقه کتاب‌های قفسه قرمز دراوردم و بر روی تختم نهادم. سپس با سرعت از اتاق خارج شدم و وارد پذیرایی شدم.
مینو و مینا، دختران سودابه خانم، مشغول پاک کردن خرماها بودند و گویی یکدیگر را نمی‌شناختند که آنقدر مسکوت نشسته‌اند!
چون نه پدر، نه پدرام و سید داوود در خانه نبودند، چادرهای رنگی‌شان را گوشه‌ای نهاده بودند و موهای مشکی پر کلاغی‌شان که هماهنگی خوبی با چشمان و مژه‌های بلند مشی‌شان داشت، از زیر شال رنگی رنگی‌شان معلوم بود.
از کنارشان گذشتم و وارد آشپزخانه شدم. با اینکه با بوی قورمه سبزی م*س*ت شده بودم و هر لحظه امکان داشت تا بپرم بر روی دیگ خورشتی و دست در دیگ کنم و بدون توجه به داغی خورشت، چند تکه گوشت در نان بگذارم و بخورم، به خودم یاداوری کردم که بعد از هر پرخوری، دوباره باید دست به آن کار وحشتناک و مزخرف بزنم و تا چند روز از گلو درد و سردرد پدرم در آید! پس بیخیال قورمه سبزی خوشمزه شدم و برای خودم سالاد بی گوجه درست کردم؛ چون واقعا از گوجه متنفر بودم!
و مطمئنم یک قاشق سس ریختن روی سالاد پر خوری نیست و لازم به انجام آن کار نیست!
کاسه به دست از آشپزخانه خارج شدم و مینا درحالی که زیر چشمی به موهایم که دوباره داشتند پر می‌شدند و همه‌اش بخاطر تجویز عالیه بی‌بی، یعنی حنا گذاشتن بود، با آن چشمان مشکی سورمه کشیده‌اش نگاه می‌کرد، به دماغ کوچک و قلمی‌اش چینی داد، گفت:
- موهات خوب شده!
اصلا از مینا خوشم نمی‌آمد چون واقعا دختر جاسوسی بود. برعکس او، مینو دختر فوضولی بود و از او هم بدم می‌آمد!
تنها سری تکان دادم و دوباره وارد اتاقم شدم. اتاقم هم بدجوری عصبی‌ام می‌کرد! با دیزاین بنفش و یاسی‌اش با هر بار نگاه کردن، عصبی می‌شدم و دوس داشتم پتو و پرده و کلا همه چیز اتاق را تکه و پاره کنم! و خب جرئت اخلاق بد پدرم را نداشتم تا بگویم دیزاین اش را عوض کنم!
اصلا این روزها کلا حال و حوصله چیزی نداشتم. شاید احمقانه بود که خودم را داشتم در شعرها وکتاب ها غرق می‌کردم و پس از تمام کردن هرکدامشان وارد سرزمین مجزای کتاب می‌شدم و تا چندین هفته مبهوتش بودم!
راستش را بخواهید، بعضی وقت‌ها دیوانه می‌شدم. مثلا وقتی در شب باران می‌آمد، هیچ ستاره‌ای قابل دیدن نبود و من هنوز هم این نظریه در ذهنم می‌آمد که:« بگذار آسمان برای مرگ ستاره‌هایش تا ابد ضجه بزند! اصلا بگذار آسمان به زمین برسد بمیرد! آسمان هیچوقت لایق پاکی و روشنایی ستارگان نبود!»
و ماه برای من نقشی که در کتاب‌ها داشت را نداشت! ماه تنها دختر کوچکی بود که در ثانیه‌ای پیر شد در آسمان! ماه دلخوشی تمام ستارگانی بود که به آسمان دلخوش کرده بودند!
چقدر بد که آنها نمی‌دانستند تمام قصه‌‌های ماه، تمام دلبستگی‌ها، خوده ماه بوده!
به هرحال؛ فعلا بهتر است سالادم را بخورم تا از گشنگی نمرده‌ام.
قاشق پر از سالادِ سس زده که بر روی زبانم قرار گرفت، قیافه‌ام درهم شد. من آشپزی‌ام خوب بود. چون وقتی چاق بودم، برای اینکه مادرم سرم غر نزند خودم غذا درست می‌کردم، اما همان موقع هم هروقت بخواستم سالاد بخورم، یا نمکش زیاد می‌شد، یا فلفلش، یا ابلیمو اش و یا روغن زیتون اش! و هیچوقت کم نمی‌شد، زیاد می‌شد!
با صورتی درهم سالاد را روی میز نهادم و روی تخت دراز کشیدم. فکر کنم بتوانم دوام بیاورم تا عصر که بخواهم بروم و یک آبمیوه بخرم و بخورم.
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
[HIDE-THANKS]
خب حالا که فکر می‌کنم، مطمئن می‌شوم که می‌توانم تا عصر صبر بکنم چون ترجیح می‌دهم یک آبمیوه سان استار کوچک را بخورم و فقط برای یک ساعت گشنگی‌ام را رفع کند تا بر روی سفره بنشینم و پدر بگوید شبیه اسکلت شده‌ام، مادر بگوید شبیه عروس مردگان شده‌ام، سید داوود با اخم سربه زیر غذا بخورد و فرنگیس خانم با مهربانی بگوید تپل بودم زیبا تر بودم و فرحناز بگوید، مکمل بخورم، چون دارم کچل می‌شوم! و در آخر بی‌بی همه آنها را با یک فریاد خشمگین که بیشتر به جیغ تیزی شبیه است، ناک اوت بکند و من همان یک تکه گوشت هم نخورم!
پس به نظر خودم، بهتر است که همان یک ابمیوه سان استار را بخورم و دو تار مویم بریزد، نه یک تکه گوشت بخورم و بر اثر بیش از حد حرص نوش جان کردن یک دسته از تار موهایم بریزد؛ اما واقعا وضع بدی است، از یک طرف بوی قورمه سبزی و از یک طرف بوی حلوا زعفرانی، مرا وسوسه می‌کردند تا آنقدر بخورم تا بالا بیاورم؛ اما نمی‌شد. به قول ستایش، ناگهان معده‌ام از خوشحالی و تعجب اینکه به آن غذا رسیده است، سکته‌ی معده‌ای می‌کرد و همه چیز را پس می‌آورد.
با حرص بر روی شکم چرخیدم و سرم را در بالشت بنفش رنگ با خط های یاسی رنگم، کوباندم. اما از شانس بدم، بالشتم بوی توت فرنگی و وانیل که بوی بادی اسپلشم بود را می‌داد! البته من که می‌دانم این شانس بد من است و حتی دیوارها هم مزه نان خامه‌ای می‌دهند، وگرنه که من بادی اسپلش را به خودم می‌زنم نه به پتو و بالشتم! مگر اینکه مادرم فکر کرده باشد بادی اسپلشم، خوشبو کننده خانه باشد و نصفش را در اتاق خالی کرده باشد!
با ناله زمزمه کردم:
- ای خدا... مامان!
فردا هم که جمعه بود و حتما کباب و جگر بود! کلا خانواده ما بیشتر وعده‌هایشان گوشت بود و یادم است زمانی که چاق بودم به ستایش می‌گفتم:«کاشکی می‌شد یه درختایی و پرورش داد که میوَشون گوشت بود! اونوقت دیگه کمبود درخت موج نمی‌زد! ستایش باورکن خوده من حاضر بودم از زیتون کارمندی تا کیانپارس و مهزیار و درخت گوشت بکارم و همشم توی یک روز!» و ستایش تنها دستش و تا ارنج هول می‌داد در شکمم، یعنی با مشت که می‌خواست بزند در شکمم دستش تا ارنج فرو می‌رفت در شکمم؛ خلاصه، می‌گفت:« فکر کنم اخرشم با یه قصاب ازدواج کنی تا هر روز بهت گوشت بده!»
یاد آن روزها بخیر واقعا! وقتی هفده سالم شد و داشتیم برای کنکور آماده می‌شدیم، یک اقای حدودا 30/32 ساله استادمان شده بود واسه‌ی درس زیست، من هم تحت تاثیر رمان ها قرار گرفتم چون به من توجه زیادی داشت و فقط بر سر درس خوبم بود، و من فکر می‌کردم عاشقم است. تا روزی که فهمیدم مزدوج شده و آن قدر گریستم که کم مانده بود در اوج گرما، وسط خیابان پهن زمین بشوم. در اخر هم ستایش تنها گفت:« عزیز دلم انتظار داشتی عاشق چربیات بشه؟ چون تو قیافت اصلا معلوم نیست و فقط چربیات معلومه!» و اینگونه بود که من شروع کردم به رژیم گرفتن. روزهای اول رژیمم بخاطر اینکه زیاد غذا می‌خوردم معده‌ام گشاد شده بود و تا یک دیس پر برنج نمی‌خوردم می‌مردم! یادم است که هفته اول رژیمم کارم به بیمارستان کشید!
حالا هم که از شدت لاغری فقط استخوان هایم معلوم است!
اما واقعا عادت‌های زمان رژیمم همراهم بود و تا کمی بیشتر غذا می‌خوردم ناخوداگاه آن کار را انجام می‌دادم!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
[HIDE-THANKS]
موبایلم را از روی میز تحریر برداشتم و روشنش کردم. رمزش را زدم و وارد فیلترشکن‌ام شدم که هروقت دلش می‌خواست بالا می‌امد و هروقت دلش نمی‌خواست نمی‌آمد. این است شانس زیبای من که یک فیلترشکن هم بیشتر من انتخاب نظر دارد!
خلاصه، فیلترشکنم باز نشد و من مجبورا وارد اینستاگرام شدم. اولین پستی که برایم آمده بود، عکس یک کلاسور صورتی و سفید با پانداهای کوچک بود. با دیدنش کم مانده بود خودم را بکشم! خیلی خواستنی بود. حتما باید سفارشش بدهم. اما با دیدن قیمتش. کلا لال شدم. حتی قبل از وارد شدن مینو، کم مانده بود به این نتیجه برسم که از شدت شوکی که بهم وارد شده واقعا لال شده ام!
- چیکار می‌کنی پری؟
آب دهانم را قورت دادم و موبایلم را خاموش کردم. نگاهم را به او که منتظر کنارچارچوب در ایستاده بود و صدای النگوهایش بدجوری بر روی مغز بود، دوختم و نشستم.
- من؟ توی... اینستاگرام بودم.
آهانی گفت و پس از نظاره کردن کلی اتاقم، نگاهش را به من دوخت و گفت:
- بیا ناهار.
سپس از اتاق بیرون زد و در را چنان محکم بست که عروسک توت فرنگی که به در وصل بود افتاد!
- دیوانه روانی! آشغالِ بیشوره عقده‌ای... اه! حالا کی پا می‌شه این عروسک و آویزون کنه؟ عمت؟ چیش!
اما خب! آن روانی این ها را نمی‌شنید و من هم جرات گفتن این حرف‌ها در صورت او را نداشتم. چون کلا از بچگی گفته‌اند حتی به کوچک تر از خودمم احترام بگذارم حتی اگر فوحش بارونم بکند! می‌گویند بچه است نمی‌فهمد! بزرگتر ها هم که اگر بی احترامی بکنم می‌گویند کوچکتر بزرگتر حالی اش نمی‌شود! همین است دیگر! زندگی نکبت بار ما. یعنی من! منِ تنها! چون ظاهرا همه چیز گل و بلبل است و همه افراد این خانواده، همه نوع حقی دارند بجز پریزاده بخت برگشته! البته، فقط مینو و مینا و مادرم اینگونه هستند! سید داوود که مرد با خدایی بود و سرش در زندگی خودش بود، بی‌بی هم که من عاشقش بودم! راستش را بخواهید، بی‌بی تنها کسی بود که می‌توانست مرا درک بکند. بی‌بی برخلاف آن زمان که درس خواندن مد نبود و عیب بود، دختر سرکشی بود و به شوهرش، پدر سید داوود، سید عبدالله گفته بود اگر نگذارد برود مدرسه با او ازدواج نمی‌کند و خانواده‌اش او را مجبور کنند، خودش را می‌کشد! سید عبدالله هم قبول می‌کند و بی‌بی به مدرسه می‌رود. بی‌بی تنها کسی بود که در این خانه، همانند من، برای مال معنوی دنیا جنگید! نه مال مادی! همانند مینو و مینا که با رفتن به کلاس‌های خیاطی و آشپزی و دختر خوب خانواده بودن، هرماه یک النگو به النگوهای دیگرشان اضافه می‌شد و اخر هم که ازدواج می‌کردند و می‌رفتند! فرحناز هم که بخاطر حرف امیر پسرعمویش که عاشقش بود به دانشگاه رفت...
کلا، فقط بی‌بی بود که مرا و شعرهای فروغ را، مرا و سهراب سپهری را درک می‌کرد. مرا نصیحت می‌کرد که اول فکر کنم بعد عمل کنم. حتی اگر بخواهم کتاب بخوانم! فکر بکنم که کدام بیشتر به درد ام می‌خورد؟
و واقعا هم نصیحت هایش بدرد ام خورد. بی‌بی خودش زخم خورده عملِ بی فکر بود و دلش نمی‌خواست من همانند او شوم! بی بی همیشه می‌گفت او، در آن زمان خیلی چیزها زیادی‌اش بود که سبب مرگ همسرش شد، و حال برای من خیلی چیزها کم است! بی بی می‌گفت من کمبود محبت دارم که در خانواده خودم هم به دنبال سوراخ موش برای قایم شدن هستم. بی‌بی راست می‌گفت؛ من کمبود داشتم، اما نه از نوع محبت‌اش! من کمبود اعتماد داشتم!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
[HIDE-THANKS]

از فکر بی‌بی در آمدم. نگاهم را به ساعت دیواری کشاندم و به دیوار سفید اتاقم تکیه دادم.
خیلی مزخرف است ناهار و عصرانه‌ات یکی شود اما هر پنج‌شنبه همین کاسه و همین حلوا بود! حال که ساعت سه است، بنظرم بهتر است به حمام بروم تا بر روی سفره ناهار بنشینم.
تا ساعت چهار در حمام هستم، تا پنج موهایم را درست می‌کنم، تا شش هم کلا آماده می‌شوم. برنامه ریزی بدی بود! چون من حمامم دوساعت طول می‌کشید و مو درست کردنم ده دقیقه! اما خب، من در زندگی‌ام از هر چیزی که در نظرم خوب بود پیروی می‌کردم بدبخت می‌شدم! پس بهتر است از همین چیزهای بد پیروی بکنم. حداقل‌اش، بعد خودم و فکرم را سرزنش نمی‌کنم؛ برنامه‌ای که چیده‌ام را سرزنش و تکه و پاره می‌کنم!
قبل از رفتن‌ام به حمام، موبایلم را برداشتم و شماره ستایش را گرفتم. گفته بود به او زنگ بزنم. شماره را که گرفتم، پیشواز اش در گوش‌ام طنین انداز شد. نمی‌دانم چرا عوض‌اش نمی‌کرد؟
"دل و زدم و دل بریدی از من، اشکام و دیدی دست کشیدی از من..."
ـ سلام پری جون.
بینی‌ام را که خارید، بالا کشیدم و به طرف پنجره‌های اتاقم رفتم.
- سلام ستی خوبی؟
سپس دو لنگه پنجره را باز کردم و از شدت گرمای بادی که به صورتم خورد غرق حالت تهوع شدم! انتظار نداشته باشید غرق لـ*ـذت شوم! چون در اهواز، آب و هوایش فقط مسبب حالت تهوعت می‌شود! حتی در زمستان! اه! یادشم می‌افتم حالت تهوع می‌گیرم! بوی نم باران با...
- مرسی عسیسم. چرا انقدر دیر زنگ زدی؟
از فکر و خیال درامدم.
- درگیر بودم،تو چرا زنگ نزدی؟
صدای خنده‌اش در گوشم پیچید:
- تو که می‌دونی من دائم‌البی‌شارژ ام.
خندیدم. ستایش کلا شارژ پولی نمی‌خرید و می‌گفت هرکسی کار دارد خودش زنگ بزند و اگر من کار داشته باشم می‌گویم خودش زنگ بزند!
- اره... یادم رفته بود، خب؟ چی می‌خواستی بگی؟
-‌ وای خوب یادم آوردی! پری پری پری پری! پسفردا امتحان دارم و هیچ کوفتی نخوندم، امروز اول بریم علی‌بن مهزیار، بعد بریم پاساژ، باشه؟
پنجره را بستم و روبه‌روی آینه قرار گرفتم.
- اصلا من نمی‌دونم چرا باید بریم پاساژ؟ بشین درست و بخون امتحانت و خوب بدی.
با جیغی که کشید تا فیها خالدونم زنگ خورد! مداد چشم قهوه‌ای سوخته و برداشتم و با صورتی درهم گفتم:
- چرا جیغ میزنی؟ کَرَم کردی!
- به هر حال! پنج میام دنبالت بریم علی بن مهزیار که تا شلوغ نشده یه نمازی بخونیم و برگردیم.. بای عزیزم.
سپس قطع کرد. سری تکان دادم و دست در موهای کم پشت قهوه‌ای سوخته ام کشیدم. وقتی دستم را دراوردم، حدودا پنج شش تا از تار موهایم در دستم بود. اصلا نگران نشدم! چون عادی بود! این روزها به چنین بدبختی‌هایی عادت کرده بودم و برایم عادی شده بودند. همانند اوایل که ریزش مو داشتم، با ناراحتی به مادرم نمی‌گفتم؛ چون مطمئن بودم آخر همه چیز و همه مشکلات را بر روی خودم آوار می‌کنند. وضع بد زندگی‌مان برایم شده بود روزمرگی‌هایی که مزه گس‌شان داشت حالم را بهم می‌زد!
حوله تن و سرم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. به طرف حمام رفتم که دقیقا از اتاقم به اندازه دو در فاصله داشت.
قسمت اتاق‌ها که پس از راهرویی پهن به پذیرایی ختم می‌شد، به صورت هلالی بود، یعنی اتاقها که چهار اتاق خواب و یک حمام و یک دسشویی و یک در تمام شیشه بود در قسمت هلال بودند و روبه‌روی هلال یک راهروی پهن بود که میز تلفن در اش بود و یک قالی قرمز با گل‌های رنگارنگ پهن بود. انتهای راهرو هم که پذیرایی بود و انتهای پذیرایی مستطیل شکلمان که دو قالی دوازده متری درونش پهن بود هم آشپزخانه بود و در خروجی از ساختمان خانه و ورود به باغ بود. یک خروجی دیگر هم بود که همان در تمام شیشه بود و من معمولا از آن استفاده می‌کردم چون از نظرم، از اتاقم تا آن در خروجیِ درونِ آشپزخانه باید اسنپ می‌گرفتم انقدر که دور بود!
به هر حال، تا خواستم در حمام را باز کنم مادرم پیدایش شد و تقریبا فریاد زد:
- پری؟ پری کجا؟
وقتی داشت بر سرم داد و فریاد می‌زد، داشت چادر طوسی با گل‌های بزرگ سیاه‌اش را دولا می‌کرد تا طبق عادت، بر روی دسته جارو برقی که کنار میز تلفن بود، بگذارد.
در حمام را باز کردم و مادرم دوباره فریاد کشید:
- دختر مگه با تو نیستم؟!

خب اگر شجاعتش را داشتم با خنده می‌گفتم خونه آق شجاع! اما تنها فقط گفتم:
- من اشتها ندارم، میرم حمام چون عصر با ستایش می‌خوام برم بیرون!
این « اشتها ندارم» ام را می‌توانستند در کتاب گینس ثبت کنند و بنویسند:« دختری که برعکس حرف می‌زند! می‌گوید اشتها ندارد اما دارد از گرسنگی زخم معده می‌گیرد!»
خب طولانی شد، اما توضیحات است دیگر!
مادرم تقریبا چادر را پرت کرد و با حالتی طلبکارانه، درحالی که پیراهن سبز یشمی با گل‌های نقره‌ای‌اش را که قسمتی‌اش در کش شلوار گیر کرده بود، درست می‌کرد، به سمتم آمد و گفت:
- یعنی چی اشتها ندارم؟ بیا مثله بچه آدم غذات و بخور دیگه، شدی شبیه جن لاکه!
با لبخند وارد حمام شدم و در حالی که حوله هایم را به چوب لباسی پشت در حمام آویزان می‌کردم، گفتم:
- اوه چه جن لاکه خوشگلی داری مامان جون.
و در را محکم بستم! قفلش هم کردم!
حوله هایم را که آویزان کردم، لباس‌هایم را دراوردم و در سبد صورتی که آخر حمام گذاشته شده بود نهادم.
- چشم سفید بیا بیرون!
زیر دوش ایستادم و درحالی که شیر آب را باز می‌کردم گفتم:
- مامان نمیام بیرون چون واقعا به حمام نیاز دارم! صبحا که خوابم، عصرا هم که آب نیسـ...
با جیغ از زیر دوش کنار رفتم و همانند گربه ها که از آب می‌ترسند به دیوار سرامیکی حمام چسبیدم.
ـ هان؟ سوختی نه؟ برا همینه میگم بیا بیرون، ظهرا هم دیگه آب نیست! فقط صبحا... حالا هم بیا بیرون.
و رفت!
واقعا از مهر مادری‌اش متشکرم که منتظر ماند بسوزم بعد بگوید!
در آینه به کمرم و پشت بازوهایم خیره شدم. سرخ شده بودند!
با ناله شیر آب را بستم و با حوله کمر و بازو هایم را خشک کردم. سپس دوبار لباس هایم را پوشیدم و از حمام بیرون زدم!
خدا کسی که این آب‌ها را اینگونه ساعتی کرده لعنت کند!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
[HIDE-THANKS]
* * *
مانتوی سورمه‌ای ام را بر سر شلوار مشکی‌ام پوشیدم. کش‌موی بافت ام را با یک کش موی پاپیون سورمه‌ای عوض کردم و شال سورمه‌ای ام را هم پوشیدم و موبایل و دسته کلید خانه را در کیفم انداختم. سپس به دوباره به سمت میزآرایشی سفید ام رفتم و خط چشم باریکی در چشمان عسلی تیره‌ام کشیدم و برق لبی زدم.
سر پاشنه پا چرخیدم و صدای عربده کشی‌های فرحناز تا به اینجا هم آمد:
- پری پری... دوستت اومده، زود باش.
آخر من آرزو به دل می‌ماندم تا کسی اسم کاملم را بر زبان بیاورد!
عطر مورد علاقه‌ام را زدم و در آینه به خود خیره شدم. هر وقت در چشمانم خط چشم می‌کشیدم، چشمانم میان اجزای صورتم دلبری می‌کردند. راستش را بخواهید، با اینکه یک صدم هم دلم نمی‌خواست از مادرم چیزی به ارث ببرم، البته بیشتر اخلاقش را، اما چشمانم بر سر او رفته بود و واقعا خوشحال بودم!
چون حداقل این یک قلم را از ابتدا داشتم و با رژیم و کوفت و زهرمار درستش نکردم.
به هر حال، هر چه که باشد، خیلی هم سرم غر بزند، باز هم مادرم است و عاشق‌اش هستم، اما فقط لحظاتی عاشقش هستم که مینا و مینو و فرحناز در خانه نباشند! اصلا آنها که کنارم باشند من دیده نمی‌شوم! آنها از هر انگشت‌شان یک هنر می‌ریزد و من هیچ! آنها آشپزی، نظافت، آداب معاشرت که زیر رده‌هایش فوضولی در زندگی دیگران است را بلدند! البته اگر بخواهم منصفانه بگویم... فرحناز فوضولی نمی‌کند در زندگی دیگران اما انها، شاید از مرز هم گذشته اند!
سرم را تکان دادم. صورتم بسی بی روح بود. نگاهم را روی میز ارایشی ام به چرخش دراوردم و دستمال کاغذی دراوردم. برق لب ام را پاک کردم و بجایش رژ صورتی زدم.
لبخند زدم و سعی کردم که مثلا گودی زیر چشمانم یا کم پشتی جلوی موهایم را نادیده بگیرم.
کفش های بی پاشنه سورمه‌ای رنگ با پاپیون سفید سورمه‌ای رویش را از کمد دراوردم و از اتاقم بیرون زدم.
همین که از در شیشه‌ای بیرون زدم و کفش‌هایم را پوشیدم، نفس عمیقی کشیدم. در تابستان، اهواز، فقط از شش عصر به بعد قابل تحمل بود!
به طرف در پا تند کردم و کیفم را روی دوشم صاف کردم.
حس بدی داشتم. نه از ان دلشوره و ... نه! خب چون حمام نرفته‌ام حس می‌کردم با آن همه اسپری بدن و ضد عرق و اسپری لباسی که زدم، هنوز هم بوی بدی می‌دهم!
با اینکه پریروز حمام کرده بودم اما در اهواز و با این آب و هوای مزخرف‌اش ادم زود عرق می‌کرد یا بو می‌گرفت و باید به حمام می‌رفت؛ اما با وضع ساعتی کردن آب‌ها، باید آدم سحرخیزی باشید تا بتوانید هر روز به حمام بروید!
سری از ناراحتی تکان دادم و از در خروجی حیاط بیرون رفتم و سوار تاکسی که ستایش درونش بود، شدم.
ماشین حرکت کرد و ستایش با نیش بیش از حد بازش خیره ام شد:
- ستی ستی! توی زیتون یه کافی شاپی زدن، میگن خیلی باحاله! هاله و نازیلا دیروز رفتن... بعدِ علی بن مهزیار بریم؟
نگاهم را از دو چادر گلدار طوسی درون پلاستیک گرفتم و به او دوختم:
- اول سلام، دوما بعد کی وقت می‌کنیم بریم پاساژ؟
بی توجه به سلام کردنم، با حرص دستان سفید اش را به پیشانی‌اش زد و گفت:
- ای خدا! ما تا ساعت ده وقت داریم و حالا اینم یه ساعت توی این کافه بدبخت باشیم، بعد میریم پاساژ.
با چشمان گرد شده گوشه شال کرمی ـ پرتقالی اش را کشیدم:
- کافه بخت برگشته؟!
با خنده ریزی گفت:
- اره دیگه، بدبخته که تو مشتریشی.
- والا من که نمی‌خوام برم! تو می‌خوای!
- حالا هرچی!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
[HIDE-THANKS]
چشمانم را در حدقه چرخاندم. من هر چه که بگویم، آخر هم ستایش کار خودش را می‌کند. پس بهتر است زیاد با او بحث نکنم، چون واقعا وقتی آدم با ستایش بخواهد بحث بکند آخر خودش از سر درد دار فانی را وداع می‌گوید! آنقدر که حرف می‌زند و بعد آخرش برمی‌گردد سمت آدم و می‌گوید:« باشه، بریم یه جا بشینیم فقط!» و من وقتی با این کارش موافقت کردم واقعا دیوانه شدم! چون انقدر که واقعا فقط نشست و حرف نزد و بی‌محلی کرد، که نزدیک بود همانجا در پارک، همزمان با گریه کردن موهای خودم را از ریشه بکنم!
ستایش واقعا ترفند هایش برای زنده ماندن در این جامعه‌ای که مردم داشتند در گرداب افکار خود جان می‌سپردند، عالی بود. اما من، برعکس ستایش برای زنده ماندن ترفندی نداشتم. تا اتفاقی برخلاف میلم می‌افتاد همزمان هم غمگین می‌شدم و هم خشمگین! یعنی این اتفاق حالتی بود که من در بیشتر روزهایم که همانند دیروز و فرداهایی که همانند امروز بودند، خیلی می‌افتاد.
حالت همیشگی من بود که ما، دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی "دُژَم" می‌خواندیمش!
روزهای من تکرار یک دُژَم بودند و بس!
سرم را به شیشه تکیه دادم. خوبی تاکسی اسنپ این بود که آهنگ می‌گذاشت و ستایش همیشه، غیر از اوایل سوار شدنمان در تاکسی، ساکت بود و این عالی بود!
به آهنگ گوش سپردم. گوگوش بود. به قول این تبلیغ های ماهواره‌ای، گوگوش شاه‌ماهیه ایران:
ـ عجب جایی به داد من رسیدی
تا من دنیا و زیباتر ببینم
تا من اون قدر بخوام زنده بمونم
باهات رویامو تا اخر ببینم
گوگوش جان عجیب خوشبخت بود. آخر در این دوره و زمانه، آدم عاشق هم که می‌شد، شرایط جامعه نمی‌گذاشت با او بماند که تا آخر رویایش را ببیند!
دوباره سرم را تکان دادم. این سر تکان دادن هم بدبختی شده بود برای ما! دیشب که می‌خواستم از فکر در بیایم و حواسم نبود زیر جا کولری ایستادم، سرم را تکان دادم و چنان با جا کولری برخورد کرد که حس کردم مغزم جابه جا شد!
واقعا عادت بدی بود. آن هم برای منی که وقتی در فکر می‌روم نمی‌فهمم جلوی رویم دارد چه اتفاقاتی می‌افتد و در کجا هستم؟
آهی کشیدم. در بچگی هم یکی از عاداتم این بود، عصبی که می‌شدم سرم را در بالشت میچاپندم و زار می‌زدم تا نفسم برود!
الان هم اینطور می‌شوم اما... خیلی کم.
- بفرمایید آقا.
چندبار پلک زدم. روبه روی علی بن مهزیار بودیم.
[/HIDE-THANKS]
 

PrAiSe

کاربر فعال
23/9/17
712
19,446
671
اهواز
[HIDE-THANKS]
از تاکسی پیاده شدیم. همانجا جلوی ورودی ایستادیم و ستایش از کیف‌اش دستمال کاغذی دراورد و محکم بر روی لب‌های سرخ‌اش کشید!
شالم را جلو کشیدم:
- تو که آخر می‌خواستی پاکش کنی چرا اصلا زدی؟
متفکر نگاهم کرد و دستمال کاغذی را در کیفش انداخت.
- واسه دل خودم!
چشمانم را در حدقه چرخاندم. چه‌ها که مردم برای دل‌شان نمی‌کردند! مثلا یکی همانند ستایش، برای دلش خودش را زیبا می‌کرد، یکی همانند دگران، برای دل خودشان بقیه را قضاوت می‌کردند! چه جالب واقعا!
چادر طوسی را از پلاستیک دراوردم و سر کردم. ستایش هم که چادر را فقط برای نما دورش انداخت.
بوی عود که در دماغم پیچی، عطسه بلندی کردم که چند خانم چادری به سمتم برگشتند و چشم غره‌ای رفتند!
وقعا جا داشت بروم و دستم را تا مچ در همان یک چشمشان که تنها عضو بیرون از زیر چادرشان بود بکنم! حالا انگار چه کرده ام!
یک چشمی‌ها!
* * *
دوباره اسنپ سوار می‌شویم. باد کولر که با صورت داغم برخورد کرد کم مانده بود از خوشحالی بمیرم. در علی بن مهزیار، از گرما پوست انداختم!
سه روز بود که کولرهای علی‌بن مهزیار خراب بود و درستش نمی‌کردند! چرا؟ خب چون کارهای مهم تری برای انجام دادن دارند! این کولر درست کردن ها هم مردم درست می‌کنند، همانند کمک به فقرا، درست کردن لوله کشی‌ها و... اصلا من نمی‌دانم چرا آنها خودشان را به زحمت می‌اندازند و به کشور‌های خارجه می‌روند برای بهتر شدن اوضاع؟ آنها که نباید کاری انجام بدهند! مردم هستند!
سرم را تکان دادم. مردم هستند که بمیرند از بدبختی، لازم نیست انها خم به ابرویشان بیاورند!
ستایش چادر را مچاله شده در پلاستیک چپاند و گفت:
- کاشکی می‌گفتم اول بریم پاساژ آرین! اوف! از دست من که هروقت گرمم میشه منگول میشم!
یک ثانیه خواستم به ستایش بگویم که عزیز دلم، خوب است تو وقتی گرمت می‌شود فکرت کار نمی‌کند! من که در هر شرایطی فکرم کار نمی‌کند و در مغزم، با افکارم درحال گیس و گیس کشی هستم!
اما خب چیزی نگفتم؛ همانند همیشه!
بجایش نفس عمیقی کشیدم:
- بنظرم الان بهتره چون گشنمه، ناهار نخوردم.
سریع به طرفم چرخید، چشمان سبز رنگش ازخشم درخشید و بازویم را کشید:
- باز ناهار نخوردی؟ چرا؟ می‌خوای کچل بشی؟ اگه می‌خوای بری دکتر باید به تغذیت هم برسی!
بی‌اهمیت به حرف‌هایش بازویم را از دستانش بیرون کشیدم و ستایش به راننده که چند ثانیه نگاهش کرد چشم غره‌ای رفت! با آن چشمان ترسناکش!
- اه پریزاد! میرینی تو اعصاب آدم... فردا نوبت داری و می‌ری پیش دکتره، بعد بهش می‌گی چرا غذا و کوفت نمی‌کنی؟ چیش!
حس بدی بود. کم کم داشت به چشمانم اشک هجوم می‌اورد و هر لحظه مشت دستانم بیشتر سفت می‌شد تا به زیر گریه بزنم همزمان هم ستایش و هم راننده را بزنم! مانند همیشه، با سرخ شدن صورتم ستایش خفه خوان گرفت! ای کاش همه خفه خوان می‌گرفتند! ای کاش همه لال بودند تا من‌هایی، دلشان تکه تکه نشود و به جای رسیدن به خودم، در حرف‌های آنها و افکار مزاحمی غرق بشوم!
دماغم را تند بالا کشیدم و ستایش با عصبانیت گفت:
- جناب میشه یکم تند تر برید؟ اَه!
چقدر دلم برای راننده تاکسی‌ها می‌سوزد. هر دیوانه و روانی را مجبورند سوار کنند و حرف بشنوند! خستگی بکشند و آخر بهشان تشر بزنند و یک " اَه " بگویند!
بیچاره آنها! شکسته‌های قلبشان را چه می‌کنند؟
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: