رمان نمایش وحشت | __mehran__ و*بانو بهار* کاربران انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.
***
بارون شدت گرفته، زمین خاکی که به‌وسیله‌ی بارون تبدیل به گِل شده باعث میشه با هر قدمی که بازیکن‌ها برمی‌دارن به‌مقدار مشخصی پاهاشون داخل گِل فرو بره. گلناز به‌سمت ناهید برمی‌گرده و درحالی‌که تن صداش رو بالا بـرده، میگه:
- ما قرار نیست هرچی که اونا میگن رو انجام بدیم. هیچ‌کس قرار نیست اینجا چال بشه.
سیاوش نفس‌عمیقی می‌کشه و با لحن آرومی رو به بازیکن‌ها میگه:
- الان باید از هر لحظه‌ی دیگه‌ای بیشتر باهم اتحاد داشته باشیم.
حسام با لحن بلندی حرف سیاوش رو قطع می‌کنه و رو بهش میگه:
- من فقط چند ساعته که شما رو می‌شناسم!
بلافاصله سیاوش کمی تُن صداش رو بالا می‌بره و روبه حسام میگه:
- این یعنی چی؟
حسام با چند قدم به سیاوش نزدیک میشه و همین‌طور که بهش نزدیک شده و در فاصله‌ی کمی از اون قرار گرفته به چشم‌هاش زل می‌زنه:
- من نیازی ندارم با شما اتحاد داشته باشم، فقط زنده موندن خودم برام مهمه.
بلافاصله سیاوش دست‌هاش رو به سـ*ـینه‌ی حسام می‌کوبه و به‌سمت عقب هلش میده، درحالی‌که پای حسام سُر می‌خوره، با یکی از زانوهاش به‌روی زمین گـِلی فرود میاد. قبل از اینکه حسام به‌سمت سیاوش یورش بیاره، مرتضی مانع میشه و میون اون دونفر قرار می‌گیره و سعی می‌کنه با کلمات دوستش رو آروم کنه. وقتی که حسام به خودش اومد متوجه خیس بودن دستش میشه، دوباره زخم جای انگشت قطع شده‌ی دستش تازه شده، پارچه‌ای که به دورش بسته رو با عصبانیت می‌کنه؛ بلافاصله قطره‌قطره خون از انگشتش به‌روی زمین می‌ریزه. با قدم‌های آهسته شروع به قدم‌زدن می‌کنه و هم‌زمان که پیراهن دکمه‌ای رنگش رو ازتن درمیاره، قسمتی ازش رو با دست پاره می‌کنه و به دور انگشتش می‌پیچه. سیاوش به‌سمت بقیه میگه:
- زود باشید! باید اون جسد رو پیدا کنیم.
حسام از حرص اینکه سیاوش دوباره داره دستور میده چشم‌هاش رو می‌بنده و با حرص دندون‌هاش رو به هم می‌سایه. محسن به دوتا بیلی که گوشه‌ی محوطه‌ی بن‌بسته اشاره می‌کنه و میگه:
- بیلا اونجان!
امیرعلی به‌سختی قدم برمی‌داره و درحالی‌که هنوز بارش بارون ادامه داره از روی گِل‌های انباشته شده عبور می‌کنه؛ هر دوتا بیل رو برمی‌داره و به‌سمت بقیه حرکت می‌کنه، اما خیلی ناگهانی حسام یکی از بیل‌ها رو با عصبانیت از دست امیرعلی می‌قاپه و شروع می‌کنه بیل رو داخل گِل فرو کردن.
امیرعلی هم با فاصله‌ی کمی ازحسام، بیل رو به‌داخل زمین فرو می‌کنه و گِل‌هارو به‌طرف دیگه‌ای می‌ریزه، چند متری از سطح زمین فاصله می‌گیره ولی خبری از هیچ جسدی نیست. با کمک محسن از گودالی که درست کرده بالا میاد و گِل‌ها رو داخل گودال می‌ریزه، انگار که بارون قصد قطع شدن نداره، همه‌ی بازیکن‌ها رو خیس کرده و لباس اون‌ها رو به تنشون چسبونده. مرتضی که دیگه طاقت نداره، تیشرت آبی‌رنگش رو از تنش درمیاره و هم‌زمان که بیل رو از دست امیرعلی می‌گیره با فاصله‌ی مشخصی، بیل رو داخل زمین فرو می‌کنه. همین‌طور که مشغول بیل زدن میشه، گِل‌ها رو به‌طرف دیگه‌ای پرت می‌کنه، چند متری از زمین رو کند اما چیزی پیدا نکرد. نگاه ناهید به‌سمت حسام می‌چرخه. حسام هم چند متری از زمین رو کنده و گودالی رو درست کرده، با قدم‌های آهسته به‌سمت حسام حرکت می‌کنه و اون رو می‌بینه، همین‌طور که داخل گودال رفته، به جسد یه مرد رسیده. حسام بی‌سروصدا در داخل جیب‌های کت اون مرد دنبال کلید یا یه چیزیه که در ادامه به کمکش بیاد. ناهید با صدای بلندی رو به بقیه میگه:
- حسام جسد رو پیدا کرده.
حسام به‌سمت ناهید برمی‌گرده و بعد از چندثانیه زل زدن زیر لب فحشی میده؛ ولی به گوش امیرعلی می‌رسه. همین‌طور که حسام داره از داخل گودالی که کنده بالا میاد، خیلی ناگهانی ضربه‌ی محکم پای امیرعلی رو به‌روی صورتش حس می‌کنه. هم‌زمان که رعد و برق محوطه رو روشن می‌کنه حسام به‌داخل گودال برمی‌گرده، به‌خاطر ضربه‌ی سنیگن پای امیرعلی کمی گیج شده و تِلوتِلو می‌خوره، خونی که داخل دهنش جمع شده رو تف می‌کنه و به‌قصد بالا رفتن از گودال بار دیگه قدم برمی‌داره. امیرعلی دست ناهید رو محکم می‌گیره، ولی این دفعه حسام به‌سمت امیرعلی حرکت می‌کنه تا باهاش درگیر بشه، این‌بار مرتضی هم نتونست مانع بشه، همین‌طور که به‌روی امیرعلی افتاده با مشت‌های متوالی به صورتش می‌کوبه؛ قبل از اینکه چند نفر حسام رو از روی امیرعلی بلند کنن، صورت امیرعلی در خون غرق میشه و فقط جیغ‌های گوش خراش ناهید شنیده میشن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالاخره مرتضی و سیاوش، حسام رو از روی امیرعلی بلند می‌کنن، اما قبل از اینکه کسی چیزی بگه سیاوش چاقوی کوچیکی که همراه‌ش داشت رو به بدن حسام فرو کرد، چرخوند و بلافاصله بیرون کشید، بار دیگه چاقو رو به بدن حسام فرو کرد، دفعه‌ی بعد که چاقو رو به بدن حسام فرو کرد خون زیادی از دهنش بیرون ریخت. بدن بی‌جون حسام روی زمین می‌افته، مرتضی با چشم‌های درشت شده مسیر افتادن حسام به‌روی زمین رو دنبال می‌کنه. مرتضی به سمت سیاوش برمی‌گرده و همین‌طور که بهش خیره شده سرش رو آروم تکون میده و رو به سیاوش میگه:
- تو چی‌کار کردی؟
سیاوش سرش رو تکون میده و با لحن بلندی میگه:
- اگه اون رو نمی‌کشتم، اون مارو می‌کشت.
مرتضی به جسد حسام خیره میشه، سپس فریاد می‌کشه:
- تو حق این‌کار رو نداشتی!
محسن به‌سمت مرتضی حرکت می‌کنه و رو بهش میگه:
- درکت می‌کنم! ولی این‌جور مواقع‌ می‌تونی بفهمی واقعا کی طرفته، شاید در ظاهر تو با حسام دوست بودی ولی چنددقیقه پیش ثابت کرد اون طرف تو نیست.
کمی مکث می‌کنه و بعد خودش میگه:
- اون جسد رو پیدا کرده بود ولی به ما چیزی نگفت، درنهایت هم یکی‌ از ما رو می‌کشت.
مرتضی به‌سمت محسن می‌چرخه و با حرص میگه:
- شما هم اون رو کشتین؛ پس چه فرقی باهاش دارید؟
سیاوش نفس‌عمیقی می‌کشه و با لحن آرومی میگه:
- ما نمی‌خواستیم کسی رو بکشیم، اون ما رو وادار کرد.
مرتضی که قانع نشده، با خنده‌ی تلخی سرش رو تکون میده. محسن و سیاوش به‌سمت جسدی که چال شده حرکت می‌کنن و با کمک همدیگه جسد اون مرد رو از گودال بیرون می‌کشن، بلافاصله به‌سمت جسد حسام حرکت می‌کنن؛ اما مرتضی با قطره‌های اشکی که می‌ریزه اون‌ها رو متوقف می‌کنه. چندثانیه به جسد حسام خیره میشه، درنهایت روی پاهاش می‌شینه و به ‌آرومی دستش رو به روی چشم‌های باز مونده‌ش می‌کشه؛ سپس جسد رو از روی زمین بلند می‌کنه و به‌سمت گودالی حرکت می‌کنه که خود حسام کنده بود. اون رو چال می‌کنه و با بیل گِل‌ها رو به‌داخل گودال برمی‌گردونه.

***
با وجود اینکه حسام پسر قدبلندی بود و اندام ورزیده‌ای داشت، اما هیچ کدوم از هشت‌تا سرمایه‌دار به روی اون شرط نبستن؛ البته دلیلش هم واضح بود!
سرمایه‌دار لاغر اندامی که به‌روی سیاوش و گلناز شرط بسته به‌سمت ناظر بازی می‌چرخه و میگه :
- همیشه سخت‌ترین بازی، بازی چهارمه. درست میگم؟
ناظر سرش رو به‌نشونه‌ی مثبت تکون میده و رو به اون سرمایه‌دار کم‌سن میگه:
- توی بازی چهارم همیشه جمعیت بازیکنا نصف میشه.
سرمایه‌داری که برای بار اول داره شرط بندی می‌کنه، دوتا از کارتش رو برمی‌داره، یکی از کارت‌ها رو به‌روی عکس ناهید و دوتا کارت رو به روی عکس محسن می‌ذاره.
بقیه‌ی سرمایه‌دارها هم کارت‌های خودشون روبه‌روی بازیکن‌ها خرج کردن و بیشترین کارت طلایی به روی سیاوش شرط بسته شده. اما آقای اشراقی که رکورد بیشترین بازی رو داره هر هشت‌تا کارت طلایی‌رنگش رو به روی امیرعلی شرط بست و این یعنی اگه امیرعلی برنده‌ی این بازی نشه، بازنده‌ای در بین سرمایه‌دارها وجود نخواهد داشت و شخصی که این دوره بازی رو ترک می‌کنه خود آقای اشراقیه
.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بازیکن‌ها منتظر شنیدن صدای اون زن از پشت بلندگوها بودن که خیلی ناگهانی رخ داد:
- عالی بود! تصمیم درستی گرفتید. اکنون موفق شدید از اولین مرحله‌ی بازی سوم هم عبور کنید، اما به‌یاد داشته باشید از حالا به بعد هر بازی به دو مرحله تقسیم میشه. برای مرحله‌ی دوم ما آماده‌اید؟ حتما نقاش‌هایی که چهره‌ی پریناز و امیرعلی رو طراحی کردن به‌یاد دارید؟ اونا سوپرایز تازه‌ای رو براتون تهیه کردن، کافیه فقط دونفر ازشما به اون چادر برگردن؛ تکرار می‌کنم فقط دونفر از شما. این قانون بازیه و شما باید ازش پیروی کنید.
خانمی که از بلندگو صداش پخش میشد دیگه حرفی نمی‌زنه، دوباره سکوت مطلق بین بازیکن‌ها حاکم شده، همه‌شون یه ترس درونی دارن که با گذشت هرلحظه بزرگ و بزرگ‌تر میشه، اون‌ها خسته‌ن و آرزوی قلبی همه‌شون اینه که الان توی خونه روی تخت خوابشون خواب بودن. واقعا هیچ آدمی فکرش رو نمی‌کنه ممکنه در آینده چه آرزوهای غیرمنتظره‌ای بکنه. مرتضی که حال روحی وخیمی داره، بدون اینکه چیزی بگه از محوطه خارج میشه و پله‌هایی که پایین اومده بود رو به‌سمت بالا طی می‌کنه. بقیه‌ی بازیکن‌ها هم به دنبالش راه می‌افتن. محسن با فریادهایی که می‌کشه بالاخره مرتضی رو متوقف می‌کنه. پریناز که به کمک محسن راه میاد و پاچه‌ی شلوار جینش رو به‌خاطر زخم اَره‌ها بالازده رو به مرتضی میگه:
- اول باید مشورت کنیم ببینم کدوم دونفر ازما باید وارد چادر بشن.
مرتضی رو به پریناز سری تکون میده و میگه:
- مگه فرقی هم داره؟
سیاوش که همیشه فردی آروم و متین جلوه می‌کنه، رو به مرتضی میگه:
- معلوم نیست داخل اون چادر چه خبره؟ بهتره این‌قدر زود تصمیم نگیریم.
امیرعلی که هنوز صورتش غرق خونه با صدایی که می‌لرزه رو به جمع میگه:
- بس کنید! وقتمون داره می‌گذره.
بلافاصله مرتضی با لحن ختثی‌ای میگه:
- من یکی از اون بازیکنام که میره داخل چادر، شماهم بهتره سریع‌تر تصمیم بگیرید.
***
خشم درونی مرتضی اون رو تحر*یک کرد تا چنین تصمیمی بگیره. فکر می‌کرد قراره دوباره درگیری فیزکی داشته باشن، یه‌جوری می‌خواست خودش رو خالی کنه؛ اما این‌بار ماجرا فرق داشت. امیرعلی با صورتی خونی، با عجله از کنار ناهید جدا میشه و بدون حرف خاصی فقط رو به مرتضی میگه:
- بریم!
ناهید که ازاین تصمیم امیرعلی حرصی شده با عصبانیت میگه:
- چرا تو بری داخل؟ این همه آدم اینجاس.
امیرعلی با قدم‌های سریع به‌سمت عقب برمی‌گرده و همین‌طور که ناهید رو در آغـ*وش می‌کشه با لحن آرومی میگه:
-نگران نباش.
با وجود اینکه خودش از همه بیشتر نگران بود؛ اما تصمیم گرفت به‌همراه مرتضی وارد اون چادر بشه، غافل از اینکه بازی وحشتناکی که با حقیقت درهم آمیخته شده، انتظار اون‌ها رو می‌کشه
.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به‌محض اینکه پارچه‌ی نارنجی‌رنگ چادر رو کنار زدن‌، دوباره با چهره‌ی همون دو نقاش روبه‌رو شدن که وسط صحنه‌ی اجرا ایستادن و با لبخندهای ملیحی انتظار دو بازیکن منتخب رو می‌کشیدن. روی صحنه یه بوم بزرگ سفید و رنگ‌های نقاشی به چشم می‌خوره، یکی از نقاش‌ها رو به امیرعلی و مرتضی میگه:
- خیلی‌خیلی خوش‌حالم که دارم دوباره می‌بینمتون.
بلافاصله اون یکی نقاش مانند دیوونه‌ها لبخند کوتاه و مسخره‌ای می‌زنه و میگه:
- من هم همین‌طور.
سپس خودش ادامه میده:
- ما دوتا روی این بوم تعدادی شکل که وجود حقیقی دارن رو کشیدیم تا یکی از شما بیاد روی صحنه و شروع به رنگ‌آمیزی کنه.
بلافاصله اون یکی نقاش می‌زنه زیر خنده و هم‌زمان میگه:
- نه! اینجا مدرسه‌ی پیش‌دبستانی نیست! بازی از چیزی که فکر می‌کنید دشوارتره.
خودش بعد از مکث کوتاهی میگه:
- اول مشخص کنید که کدومتون می‌خواید این شکلا رو رنگ بزنید؟
مرتضی بی‌اختیار نفسی ازعمق وجود می‌کشه و نگاهش رو به‌سمت نگاه امیرعلی می‌چرخونه. امیرعلی که به‌خاطر خستگی دیگه مغزش کار نمی‌کنه فقط به آرومی سرش رو تکون میده. مرتضی نگاهش رو به نقطه‌ای متمرکز می‌کنه و همین‌طور که قطره‌های عرق از روی پیشونیش سُر می‌خورن، بعد از چندثانیه که احساس آمادگی می‌کنه، سرش رو بالا می‌گیره و با اعتمادبه‌نفس رو به نقاش‌ها میگه:
- من!
دلقکی که لنگ لنگون راه میره از پشت پرده‌ی اجرا وارد صحنه میشه، به‌غیر از لبخند مسخره‌ای که روی لب داره، داخل دست‌هاش یه دستگاه به‌شکل کلاه آهنی که مجهز به دوتا تیغ اَره‌ی تیزه به چشم می‌خوره؛ هم‌زمان که اون دلقک با طرز راه رفتن عجیبش به امیرعلی نزدیک میشه، یکی از نقاش‌ها قلم رنگ‌آمیزی رو به‌دست مرتضی میده و اون یکی نقاش با صدای رسایی میگه:
- و اما بازیکن دیگه... مانند یه طعمه عمل می‌کنه. فقط باید دعا کنی! هیچ کاری از دستت برنمیاد. یا به نوعی زنده موندنت بستگی به یه آدم دیگه داره. اونم آدمی که فکرنکنم علاقه‌ای به نجات دادنت داشته باشه.
امیرعلی که بی‌تحرک ایستاده بدون هیچ حرف یا عکس‌العملی در برابر وسیله‌ی آهنی که به روی سرش چفت میشه با سَری پایین به زمین خیره شده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به‌محض اینکه دستگاه آهنی روی سر امیرعلی قرار گرفت، شمارش معکوس دستگاه به‌وسیله‌ی مانیتور کوچیکی که روی خود دستگاهه، شروع میشه. فقط ده‌دقیقه برای رنگ کردن اجسامی که داخل نقاشین فرصت داشت. همین‌طور که زمان داره می‌گذره و مرتضی قلم به‌دست مشغول فکر کردنه، یکی از نقاش‌ها با لحنی که تمرکز مرتضی رو خراب نکنه، شروع به صبحت می‌کنه:
- مغز ما انسانا بی‌نهایت خلاق و شگفت‌انگیزه. قادره به اندازه‌ی تعداد خیلی زیادی رایانه پیشرفته داخل خودش اطلاعات جمع‌آوری کنه.
بعد از مکث کوتاهی ادامه میده:
- اما ما هیچ‌موقع دقت نمی‌کنیم، نه به شکلا و نه به رنگا، این موضوع خیلی مهمه. اگر ما بهتر بتونیم ببینیم، بهتر هم می‌تونیم زندگی کنیم، اگر بهتر زندگی کنیم چیزای بیشتری می‌بینیم.
چشم‌های بسته‌ی مرتضی، کلی رنگ رو به تصویر می‌کشه. مطمئنه که تابلوی جلوی سیرک رو دیده، اما از رنگش مطمئن نیست، همین‌طور که چشم‌هاش بسته‌س نهایت فشار رو به مغزش میاره و مغز اون در جواب فقط در تاریکی مطلق یه چیزی رو به تصویر می‌کشه. خون‌هایی که توی این مدت در سیرک ریخته شد. مرتضی چشم‌هاش رو باز می‌کنه و با عجله قلم رو به‌داخل رنگ قرمز فرو می‌کنه و خیلی سریع نوشته‌ی روی تابلو رو می‌کشه.
آخرین سیرک
بعضی از مسائل که نیاز به پنهون شدن دارن، کافیه در معرض دید قرار بگیرن، این سیرک می‌تونه برای هرکسی که بلیطش رو تهیه می‌کنه، به آخرین سیرک زندگیش تبدیل بشه، مثل حسام.
مرتضی با نگاه سریعی به امیرعلی و تیغه‌ی تیزی که با سرعت کم به‌سمت پایین حرکت می‌کنه، به تصویر کوچیک دیگه‌ای که روی بوم کشیده شده خیره میشه. با این وجود که درد ازدست دادن دوستش زخم بزرگی روی قلبش به‌وجود اورده و امیرعلی هم توی مرگ حسام تأثیر داشت، اما مرتضی تموم سعی خودش رو می‌کنه تا تصاویر رو به‌درستی رنگ بزنه. اون عاقله و می‌دونه که حسام هم زیاده‌روی کرد و عامل اصلی مرگش، خودش بوده. تصویر بعدی یه اَره‌ی دستیه. درواقع همون اَره‌ی شعبده‌باز که یه آدم بی‌هوش رو وسط صحنه به دو قسمت تقسیم کرد، توی اون لحظه به ذهن هیچ‌کسی خطور نکرد که ممکنه نمایش نصف کردن یه آدم بی‌هوش واقعی باشه، به‌غیر از خود مرتضی. چشم‌هاش رو برای بار دیگه‌ می‌بنده و مشت گره کرده‌ش رو با ریتم خاصی مدام به پای راستش می‌کوبه. اون تصاویر، اون شعبده‌باز و اون مردی که با چشم‌های بسته روی تخته‌ای چوبی دو قسمته، دراز کشیده بود. یه بار دیگه برای مرتضی یادآوری میشه، حتی بعضی از جزئیات هم براش زنده میشه، مخصوصا اون عددی که روی دست اون مرد بی‌هوش حک شده بود:«۸/۸»
هنوز معنی این عدد برای مرتضی مشخص نیست، اما ذهنش رو درگیر می‌کنه چون این عدد روی بدن اون جسدی که حسام پیدا کرده بود هم حک شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خوب اون لحظه‌ای رو که شعبده‌باز اَره رو به‌داخل بدن مرد بی‌هوش فرو کرد رو یادشه، چون همون لحظه صدایی از عمق وجودش جمله‌ی حقیقت رو فریاد کشید؛ حالا باید به‌دنبال همون حقیقت بگرده. بعد از اینکه چشم‌هاش رو باز کرد، در نگاه اول به تایمر دستگاه نگاه انداخت، هنوز هفت‌دقیقه فرصت داره،
هفت‌دقیقه‌ی نفس‌گیر و سرنوشت‌ساز نه تنها برای امیرعلی، بلکه برای آقای اشراقی، سرمایه‌دار
مسنی که تموم هشت کارت طلایی خودش رو روی امیرعلی شرط بسته.
از تصویر دسته‌ی اَره برقی می‌گذره، چون نزدیک‌ترین رنگی که به‌ذهنش خطور کرد، سفید بود. به تصویر بعدی خیره میشه، تصویر یه ساعته، زیرش به خط ریزی نوشته شده:«ساعت مچی ناهید»
سرش رو به‌نشونه‌ی ناامیدی تکون میده و به‌سراغ تصویر بعدی میره.
***
درسکوتی که بین سرمایه‌دارها شکل گرفته، صدای ضربان تند قلب اشراقی به‌گوش می‌رسه. هرهشت سرمایه‌دار به مانیتورهای روبه‌روشون خیره شدن.
***
فقط شیش‌دقیقه باقی مونده و مرتضی به تصویر بعدی یا تصویر چهارم متمزکز شده، تازه نیمی از راه رو رفته و هنوز چهار تصویر دیگه باقی موندن. همین‌طور که مرتضی درحال فکرکردنه یکی از نقاش‌ها میگه:
- از بین این تصاویر، اگه تصاویری که درست رنگ کرده باشی بیشتر از اونایی باشه که نتونستی رنگشون رو حدس بزنی یا اشتباه رنگ کردی، دوستت نجات پیدا می‌کنه درغیر این...
مرتضی با فریادی که صداش از چادر هم بیرون میره رو به اون نقاش میگه:
-خفه‌ شو!
سپس به‌سمت بوم برمی‌گرده و با دقت بیشتری به تصویر چهارم خیره میشه. تصویر یه دارته، خود دارت به رنگ سیاه‌وسفیده، اما تیرهاش رنگ نشدن و این یعنی مرتضی باید رنگ اون تیرها رو به‌یاد بیاره، قبل از نمایش آخر که طعمه‌ای بیشتر نبود، توی یکی‌ از چادرها مسابقه‌ای برگزار شده بود، اتفاقاً توی اون مسابقه خود مرتضی رتبه‌ی اول شد اما حالا هرچی به مغزش فشار میاره رنگ‌های تیر اون دارت به یادش نمیاد. از این تصویر هم می‌گذره، درحالی‌که فقط چهاردقیقه باقی مونده تموم حواسش رو جمع می‌کنه تا بتونه تصویر بعدی رو به‌یاد بیاره. تصویر ماشین خرابه‌ای کشیده شده، خیلی سریع فکرش میره به‌سمت ماشین خرابه‌ای که توی قسمتی ازسیرک افتاده بود، حالا دلیل وجود اون ماشین خرابه رو می‌تونه درک کنه؛ اما با وجود اینکه مدل اون ماشین یادش نیست رنگش به‌وضوح درذهنش نقش بسته. قلمش رو در رنگ آبی فرو می‌کنه و بدون تلف کردن زمان، قلم رو به‌روی ماشین می‌کشه. فقط سه‌دقیقه باقی مونده سه‌تا رو درست رنگ کرده و دوتا رو نتونسته رنگ کنه. به‌سراغ تصویر بعدی میره، اما هیچ شناختی نسبت به اون شیء نداره، حالا زمان باقی مونده‌ی تایمر به یک‌دقیقه می‎رسه، اگه تصویر آخر رو بتونه درست حدس بزنه جون امیرعلی رو نجات داده؛ قبل از اینکه اَره‌های تیز آهنی بیشتر به مغزش نزدیک بشه، یکی از نقاش‌ها اون دستگاه رو از روی سر امیرعلی برمی‌داره؛ اما حالا دستگاه روی سر امیرعلی قفل شده و تنها راه نجاتش قلمیه که توی دست لرزون مرتضی به‌دنبال رنگ کردنه. تصویر هفتم، یه دلقکه، همون دلقک‌هایی که توی مرحله‌ی اول بازی، با استفاده از سلاح‌های سرد به‌جون بازیکن‌ها افتاده بودن. از کلاه روی سر تا کفش نوک تیز، روی بوم رنگ شده، به‌غیر از شلوار پف کرده‌ش. فشار زیادی روی مرتضی‌ست، ثانیه‌شمار دستگاه به صدا دراومده و تمرکزش رو تخریب می‌کنه روی ذهنش خراش می‌اندازه، اون تمرکز نداره و بین دوتا رنگ سبز و زرد گیر کرده، نمی‌تونه رنگ صحیح رو به‌یاد بیاره، میون دوراهی گیر کرده. بالاخره بعد از درگیری ذهنی، قلم رو به‌سمت رنگ زرد می‌بره و قلم رو به رنگ زرد آغشته می‌کنه. درحالی‌که فقط چندثانیه باقی مونده، برای بار آخر به چهره‌ی مات و سرد امیرعلی نگاه می‌کنه؛ سپس رنگ رو به‌روی بوم می‌کشه و شلوار اون دلقک رو رنگ می‌کنه. بلافاصله صدای اون نقاش‌ها به آسمون میره و به حالت تمسخر شروع می‌کنن به خندیدن؛ هم‌چنین به امیرعلی خیره میشن. به این ترتیب امیرعلی هم متوجه میشه تا چندثانیه‌ی دیگه زندگیش به پایان می‌رسه، چشم‌هاش رو می‌بنده و بی‌اختیار از گوشه‌ی پلک‌هاش اشک می‌ریزه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تیغه‌های تیز و سریع اون دستگاه بعد از اینکه ثانیه شمار صفر میشه، به سر امیرعلی می‌رسه و سرش رو به‌وسیله‌ی چرخش سریع خراش می‌اندازه و به‌داخل سرش فرو میره. همین‌طور که خون غلیظی از داخل سر امیرعلی بیرون می‌ریزه، با چشم‌هایی که از شوک وارد شدن درد زیاد درشت شده، فریادهای گوش خراشی می‌کشه. ناهید که دیگه طاقتش تموم شده وارد چادر میشه و توی چند لحظه وضعیت امیرعلی رو می‌بینه؛ اما اون دلقک هرطوری که بود ناهید رو از چادر بیرون کرد و اجازه نداد دوباره وارد بشه. اما صدای گریه و زجه‌هاش، داخل کل سیرک پیچیده، با تموم وجود اشک می‌ریزه و جیغ می‌کشه.
سرانجام تیغ‌های اون دستگاه به‌قدری داخل سر امیرعلی می‌چرخه تا درنهایت به‌خاطر کند شدن به استخون جمجمه‌ش گیر می‌کنه. مرتضی هم که هنوز روی صحنه ایستاده، پیرهنش به چندین قطره خون آلوده شده، خشکش زده و با چشم‌های نیمه‌باز به امیرعلی خیره شده، احساس گـ ـناه می‌کنه و از درون آتیش گرفته، یکی از نقاش‌ها از پشت صحنه یه بوم بیرون می‌کشه و به‌سمت مرتضی می‌گیره، در اون بوم همه‌ی تصاویری که مرتضی باید رنگشون می‌کرد به چشم می‌خوره، با این تفاوت که اجسام و اون دلقک رنگ دارن، فقط برای اینکه مرتضی فکرنکنه توی این بازی کسی تقلب کرده. همین‌طور که به تک‌تک شکل‌های رنگ شده نگاه می‌کنه، درنهایت به‌صورت ناگهانی به‌سمت بوم یورش می‌بره و با مشت گره کرده‌ش محکم به روش می‌کوبه. بلافاصله یکی از نقاش‌ها چاقویی از پشت لباس بیرون می‌کشه و با چشمانی درشت رو به مرتضی میگه:
- خیله‌خب خوشتیپ! بازی تموم شده، از چادر برو بیرون.
اون یکی نقاش هم با لبخند تمسخرآمیزی که می‌زنه رو به مرتضی میگه:
- برو به اون دختره تسلیت بگو.
درحالی‌که مرتضی از درون داره می‌سوزه، عرق کرده و دیگه رمق هیچ کاری رو نداره از کنار جسد امیرعلی رد میشه؛ حتی پاهاش رو به روی خون‌هایی که روی زمین جاری شده می‌ذاره و با حالی دگرگون، به‌سمت پرده‌ی نارنجی‌رنگ چادر حرکت می‌کنه.
درحالی‌که ناهید با اون دلقک درگیر شده، درنهایت سیاوش با چاقوی کوچیکی که هنوز همراه‌ش داره از پشت‌سر به زیر گلوی دلقک می‌کشه و گلوش رو پاره می‌کنه. حالا ناهید که از دست اون دلقک راحت شده به‌سمت چادر حرکت می‌کنه، هم‌زمان که مرتضی از چادر خارج میشه ناهید وارد چادر میشه.
همین‌طور که سیاوش بغض کرده و چشم‌هاش خیس شده به‌سمت مرتضی حرکت می‌کنه و رو بهش میگه:
- داخل اون چادر چه اتفاقی افتاد؟
مرتضی که با سرووضعی کثیف و پیراهن خونی به‌نقطه‌ای متمرکز شده، سرش رو آروم تکون میده و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، دوتا دست‌هاش رو بالا می‌بره و میگه:
- موفق نشدم!
درحالی‌که بغض سنگینی که توی گلوی سیاوش رخنه کرده بهش اجازه نمیده حرفی بزنه، گلناز رو به مرتضی میگه:
- خودت رو سرزنش نکن! مگه چه اتفاقی افتاد؟
مرتضی سرش رو آروم تکون میده و همین‌طور که از جمع جدا میشه، میگه:
- من تلاش نکردم! نه برای حسام و نه برای امیرعلی!
سرانجام جسد امیرعلی رو با همون دستگاهی که به سرش وصل کردن، به بیرون از چادر پرت می‎کنن، ناهید هم که چشم‌هاش به‌خاطر گریه‌هایی که کرده کبود شده جسد امیرعلی رو در آغـ*وش می‌کشه و طوری حرف می‌زنه که انگار امیرعلی هنوز زنده‌ست و داره حرفاش رو گوش میده.
پریناز عینکش رو به روی صورتش صاف می‌کنه و همین‌طور که از محسن جدا میشه، خودش رو به ناهید نزدیک می‌کنه؛ بلافاصله گلناز هم اضافه میشه. گلناز و پریناز سعی می‌کنن به ناهید دلداری بدن؛ اما حرف‌هایی که می‌زنن برای ناهید فایده نداره، به‌غیر از یه جمله که پرنیاز بهش گفت:
- تو برای گرفتن انتقام باید قوی باشی.
***
سرمایه‌دار کم‌سن و لاغر اندام، باخنده‌ی مرموزانه‌ای که روی لبش داره، به‌سمت آقای اشراقی می‌چرخه و میگه:
- نباید ریسک می‌کردی پیرمرد!
آقای اشراقی که حالش دگرگون شده و رنگ از صورتش پریده، بالاخره بعد از این همه بازی کردن و نباختن، طعم شکست رو تجربه می‌کنه. از مایع تلخی که روی میزه می‌خوره و به مانیتور و بازیکن‌ها خیره میشه. یکی از سرمایه‌دارها که چهره‌ی جدیی داره و موهای سرش رو دم‌اسبی بسته، با صدای دورگه‌اش میگه:
- خیله‌خب! بازی تموم شده.
ناظر بازی دخالت می‌کنه و با خون‌سردی میگه:
- نه! هنوز بازی تموم نشده، فقط بازنده‌ی این دوره معلومه، شما هنوز باید برای برنده‌ی این دوره شرط بندی کنید.
آقای اشراقی با حسرت و احساس ترس به خانمی نگاه می‌کنه که با قدم‌های آهسته به‌سمت میکروفون حرکت می‌کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
فصل سوم: خاکستری
- شاید این مرحله برای شما دوستان عزیزم نسبت به مرحله‌های قبلی وحشتناک‌تر باشه. اما‌ من و همکارام تصمیم گرفتیم دو نفری که باید در این مرحله شرکت کنن به‌عهده‌ی خودتون باشه. تصمیم گیرنده‌ی نهایی خودتونین که کدوم از اعضای گروهتون با پاهای خودش به‌سمت مرگ بره، البته تا قبل از اینکه وارد چادر بعدی نشدید من توضیحی نمیدم که ترس و اضطراب باعث بشه شرکت نکنین، چنددقیقه‌ای برای انتخاب دو بازیکن فرصت دارید.
مرتضی با ابروهایی که درهم رفته بود، لبش رو تر کرد و گفت:
- این مرحله هم من میرم، دلم نمی‌خواد دخترا شرکت کنن.
پریناز با صورتی که رنگ به رو نداشت و‌ موهای‌ پریشونش که دست کمی از پریشونی خودش نداشت گفت:
- از اول مسابقه دردسر بودم، این‌بار می‌خوام من برم.
گلناز که اصلا از این تصمیم راضی نبود لب باز کرد:
- یعنی چی پریناز؟ تو همین‌جوری حالت بده چه برسه که بخوای این مرحله که معلوم نیست چه‌جوریه رو هم انجام بدی.
پریناز فرصت حرف دیگه‌ای نداد:
- من میرم، حرف هم نباشه.
محسن با صدایی که از ته چاه درمیومد گفت:
- پریناز؟
- میرم محسن؛ نگران نباش.
همگی با تصمیمی که گرفته بودن و چندان هم رضایتی نسبت به این تصمیم نداشتن به‌طرف چادر بعدی حرکت کردن. دلقک‌هایی که انگار تا آخرین مراحل قصد داشتن بازیکن‌ها رو همراهی کنن، اجازه‌ی صحبت کردن به دلقکی که جسه‌ش از همه بزرگ‌تر بود دادن:
- خب بازیکنای عزیز! اول از همه تسلیت میگم بابت مرگ غم‌انگیز دوستاتون.
خنده‌ی کریه و زشتی کرد:
- و اینکه دو‌نفری که انتخاب شدن همراه ما بیان بقیه‌تون توی این قفس مسابقه رو مشاهده می‌کنید.
چشم سیاوش به‌طرف قفس شیشه‌ای رفت که برای اون و دوستاش تدارک دیده بودن. بازیکن‌های انتخاب شده دو پله‌ای رو طی کردن و به سکویی رسیدن که ابزار مختلفی به اون‌ها چشمک می‌زدند. بقیه‌ی بچه‌ها توی قفس با اضطراب به مرتضی و پریناز نگاه می‌کردن.
بلندگوی زردرنگی که در کنج چادر به میله‌ی آهنی وصل شده بود به صدا دراومد:
- این مرحله شامل دو مسابقه‌ست. اولین مسابقه رو شما دو نفر مایل شدید انجام بدید، درصورتی‌که فکر فرار به ذهنتون برسه، بدون مکث و درنگ کشته می‌شید. پس سعی کنین این مرحله رو به خوبی و خوشی بگذرونید.
خنده‌ی بلندی سرداد:
- البته که بعید می‌دونم خوشی داشته باشه. یکی از شما‍ باید سرش رو در جعبه‌‌ی شیشه‌ای بذاره و نفر دیگه باید سرش رو توی‌ کلاهک آهنی بذاره، اگه فردی که کلاهک به سر داره بتونه حجمی که ترازو ازش گوشت می‌خواد رو بهش تحویل بده، کلاهکش باز میشه و می‌تونه توسط کلیدی که ترازو تحویلش میده دوستش رو نجات بده در غیر این صورت هر دو کشته می‌شید؛ اگه فردی که سرش گرفتار اون جعبه‌ی پر از آب شیشه‌ای شده بتونه تحمل کنه و خفه نشه تا تایمر خاموش بشه، جعبه‌اش بدون کلید باز میشه.
براتون آرزوی موفقیت می‌کنم.
پریناز با ترس و لرز نمی‌دونه باید کدوم یکی از وسایل رو انتخاب کنه و با چشم‌های هراسون به مرتضی خیره میشه. مرتضی میگه:
- من قبلا زیر آب می‌موندم و تمرین می‌کردم، بهتره من این رو به عهده بگیرم.
پریناز که استرس شدیدی داره میگه:
- یعنی چی؟ حتما راه فراری هست. من نمی‌تونم بدنم رو تیکه‌تیکه کنم. جدا بر اون آسم دارم اون یکی وسیله رو هم نمی‌تونم برم.
مرتضی با ناراحتی گفت:
- پریناز یا اینکه این مرحله رو انجام میدی و برمی‌گردیم کنار بچه‌ها؛ یا اینکه میمیریم!
پریناز به‌طرف وسیله‌ی عجیب غریب برگشت؛
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به مته‌های سیاه‌رنگ که به کلاه وصل بودن نگاه کرد، از همین الان حس می‌کرد اگه اون کلاه آهنی و سنگین رو روی سرش بذارن، سرش قطع میشه.
مرتضی سرش رو توی جعبه گذاشت. دلقک‌ها جعبه‌ی شیشه‌ای رو قفل کردن و به‌سمت پرینازی که به‌خاطر زخم پاش لنگ میزد رفتن.
- زود باش کوچولو! بیا می‌خوایم سرت رو ببندیم.
پریناز که زورش به دلقک نمی‌رسید با مشت‌های کوچیکش به سـ*ـینه‌ی اون میزد، اما بی‌فایده بود، چندثانیه بعد کلاه آهنی با مته‌های آهنی بود که روی سر پریناز قفل شده بود. بعد از سه بوق متوالی تایمر روشن شد، آب‌ جعبه‌ی شیشه‌ای مرتضی رو کم کم پر می‌کرد، پریناز به عددی که روی ترازو چشمک میزد خیره شد و با ترس فکر کرد:«حداقل برای این عدد شاید باید یه دست کاملش رو بده.»
و در‌گوشه‌ی دیگه، بقیه‌ی بازیکن‌ها بودن که از شدت استرس به صحنه‌ی مقابلشون نگاه نمی‌کردن تا شاهد مرگ عزیزاشون نباشن.
***
سرمایه‌دار جوونی که با دقت به صحنه نگاه می‌کرد گفت:
- عدد روی ترازو خیلی زیاده، کمِ‌کم باید یه دستش رو قربونی کنه.
ناظر گفت:
- مسابقه طبق برنامه‌ریزی‌هایی که قبلا گفته شده انجام میشه، شما هم بهتره توی سکوت تماشا کنید.
***
پریناز با ترس‌ولرزی که مانع میشد تا دست خودش رو قطع کنه به مرتضی که چشم‌هاش بسته بود و نفس در سـ*ـینه حبس کرده بود نگاه کرد.
اون نمی‌خواست که مرتضی قربانی بشه، مطمئناً بچه‌ها بهش نیاز داشتن. با شلنگ زردرنگی که روی میز بود دست خودش رو محکم ازبالا بست، صدای تایمر بدجوری روی اعصابش رفته بود، شاید وسیله‌ای برای تحـریـ*ک کردنش بود. ساطور سرد و مشکی‌رنگ رو بر‌داشت اما دستش سست شد و ساطور روی زمین افتاد، اون داشت وقت تلف می‌کرد و این به زیان اون‌ها بود. دولا شد و ساطور رو برای بار دوم برداشت، کمی بالا برد اما این ارتفاع فایده‌ای نداشت؛ بنابراین دستش رو بیشتر بالا برد.
***
گلناز و ناهید محکم همدیگه رو در آغـ*ـوش گرفته بودن، سیاوش با نگرانی به صحنه‌ی روبه رو زل زده بود، تنها کسی که به دوست‌هاش که فاصله‌ای با مرگ نداشتن نگاه می‌کرد.
***
پریناز محکم ساطور رو روی دستش فرود اورد، خون بود که فواره میزد، چشمه‌ی قرمز‌رنگی زیر پای پریناز راه افتاد. پریناز که از شدت درد با بی‌حالی روی زمین افتاد یه‌بار دیگه ساطور رو روی دستش کوبید. دست قطع شده‌‌ش روی زمین افتاده بود.
مرتضی که چشم‌هاش بسته بود و نفس کم اورده بود پاهاش رو محکم به زمین می‌کوبید.
پریناز با وجود حال بد و عرق سردی که روی کمرش نشسته بود .دست قطع شد‌ه‌اش رو برداشت و درون ترازو انداخت، ترازو درحال وزن کردن دست پریناز بود. با گذشت زمان مته‌ها به سر اون نزدیک‌تر می‌شدن، موسیقی وحشتناکی توی فضا پخش شد، بعد از چندثانیه‌ی طاقت‌فرسا ترازو کلید رو تحویل داد.
اما پریناز نایی برای بلند شدن نداشت.
سیاوش که بلندگوی مشکی‌رنگی توجه‌ش روجلب کرده بود برداشت و گفت:
- پریناز تو می‌تونی دختر! پاشو مرتضی بهت نیاز داره.
پریناز با شنیدن حرف‌های سیاوش ایستاد و کلید رو با دست سالمش برداشت و درون قفل کرد. کلاهک روی سرش باز شد، اول از همه ترجیح داد از دست اون کلاه راحت بشه و بعد کلید رو توی قفل چرخوند و جعبه‌ی آب باز شد، مرتضی روی زمین افتاد و خس‌خس می‌کرد.
تمام این لحظات برای اون‌ها سخت بود، هیچ‌کدومشون فکر نمی‌کردن روزی با دست خودشون باعث بشن تا به مرگ نزدیک شن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در به روی بازیکن‌های دیگه باز شد، گلناز و محسن با سرعت به‌طرف پریناز رفتن. پریناز که خون زیادی ازش رفته بود کم‌کم چشم‌هاش داشت بسته میشد که محسن اون رو تکون داد:
- نه پرنیاز! چشمات رو باز کن عزیزم.
ناهید با بغض سنگینی روی زانو‌هاش فرود اومد. سیاوش مرتضی رو بغـ*ـل کرده بود و کمکش می‌کرد تا نفس بکشه.
پریناز گفت:
- تو رو... خدا مرا... قب باش... شید.
و پلک‌هاش روی هم افتادن، گلناز زجه میزد و التماس می‌کرد تا پریناز چشم‌هاش رو باز کنه. محسن نبض اون رو چک کرد و متوجه شد به‌خاطر خونی که ازش رفته بی‌هوش شده. به گلناز دلداری داد و پیراهن سورمه‌ای رنگش رو دراورد و به دست پریناز محکم بست تا خونش بند بیاد. مرتضی که با بی‌حالی تماشاگر بچه‌ها بود، چشم‌هاش رو بست و در دل خودش گفت:
- خدایا ما داریم تقاص چی رو پس می‌دیم؟ دیگه نایی برای ادامه دادن ندارم. خودت کمکمون کن.
همه‌ی بچه‌ها کنارهم نشسته بودن، خوش‌بختانه هنوز صدای نحس اون زن به گوش نرسیده بود.
ناهید با گریه و بغض هق‌هق می‌کرد، دلش برای عزیزترینش تنگ شده بود، برای امیرعلی که همیشه حواسش بود تا ناهید صدمه‌ای نبینه، برای مرد زندگیش که قرار بود هیچ‌وقت تنهاش نذاره.
- امیرعلی! من بدون تو چی‌کار کنم؟ هان؟ چرا رفتی؟
گلناز که سر پریناز رو که روی پاهاش بود در آغـ*ـوش گرفته بود، زد زیر گریه. سیاوش طاقت دیدن اشک‌هاش رو نداشت، بلند شد و از پشت گلناز رو در‌آغـ*ـوش کشید و تو گوشش زمزمه کرد:
- ما از اینجا می‌ریم گلنازم؛ می‌ریم خانمم. گریه نکن سیاوش طاقت دیدن اشکات رو نداره.
گلناز فین‌فینی کرد و خودش رو توی آغـ*ـوش سیاوش رها کرد و پلک‌هاش رو روی هم گذاشت. ناهید با بغض و صدای گرفته گفت:
- فکر نبودنت، چون موریانه به جان مغزم افتاده. چون شمشیری دلم را پاره‌پاره کرده. فکر نبودنت بغض گلویم را سنگین‌تر می‌کند. اینک بغض و غرورم در جدالند و پیروز این میدان بغض طغیان‌گر می‌شود. طوفان سختی در راه است. طوفان می‌شود و انگار تا دنیا‌دنیاست ادامه دارد، انگار این روزها می‌ترسم کسی اشک‌هایم را ببیند، هق‌هق‌هایم را بشنود. می‌ترسم از نبودنت، از رفتنت، از نداشتنت. می‌ترسم، از همه‌کس، از همه‎چیز، جز مرگ.
محسن پیش خودش فکر کرد:«چقدر این دختر داغون شده.»
دوست نداشت اون این‌قدر ناامید باشه. امیرعلی به‌خاطر ناهید جونش رو از دست داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.