پرطرفدار رمان هجده سالگی | Mahsa.s کاربر انجمن نگاه دانلود

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
235587_xgdx-sal.jpg
*‏آدم تو زندگی خیلی چیزا رو از دست میده،مثل زمان که می گذره،مثل عزیزای زندگی،مثل هیجده سالگی و تلختر از همه احساساتی که دیگه هرگز تجربه نمیکنه ....

به نام او...

نام رمان: هجده سالگی

نام نویسنده:Mahsa.s کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی
سطح رمان: نیمه حرفه ای، پرطرفدار
نام ناظر: P_Jahangiri_R

Please, ورود or عضویت to view URLs content!



خلاصه:
در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
وج حس کردن زیباترین احساس دنیا، شده ناگهان سیلی دردناکی بر جانت بنشیند؟

ترک شدن و روی دست دنیا ماندن، از آن سیلی هاست.
آن هم بی هیچ دلیل و منطقی.
یک شب، در آغـ*ـوش آرامش آرام می گیری و صبح فردا در دستان آشوب سرنوشت، چشم می گشایی.
گم می شوی در دوران؛ اما زمان تورا با هجده سالگی ات آشنا می کند.
این قصه، داستان هجده ساله ایست که به دنبال گمشده اش می گردد.
گم شدن دیگری اما، بهانه ای می شود برای پیدا کردن خودش!
آدم ها! مگر چقدر زنده ایم؟
بگذارید گم شده ام را پیدا کنم تا دیر نشده...
«و شاید به قول لیلی داستانم، این قصه راهم باید باکمی عسل خواند!»


*سخن نویسنده:
برای نوشتن حرف تکراری نیومدم!
قضاوت از صفحات ۳-2 به بعد!
 
آخرین ویرایش:

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
10/1/16
1,699
45,968
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
:aiwan_lggight_blum:"باتشکر از سمیرای عزیز،بابت شعرقشنگش":aiwan_lggight_blum:
:aiwan_lggight_blum:@Samira-M:aiwan_lggight_blum:

***

مقدمه:

مثال درد بی درمان، مثال سردی زندان
میان فصل دلشوره، میان حکم یک فرمان
میان بچگی و درد، میان رفتن یک فرد
دلت تنگ می شود گاهی...
نمی دانی دلیلش چیست؟
دلت انگار غم دارد، میان بی کسی هایت
میان دست خالی ات و فصل هجده سالت
میان فصل آزادی و تو گم گشته، سر گردان...
بدنبال دلیلی سخت، بدنبال لبی خندان
نمی دانی کجا هستی؟
به که با عشق دلبستی؟
نمی دانی که دستهایت رها شد در پس سختی...
شاید با دلیلی سخت رها گشتی و جا ماندی
شاید آخر این راه با عشق همنوا ماندی
شاید آخر این راه طمع تلخ گس دارد

شاید رفتنش سخت است و می گویی نفس دارد...
***
[HIDE-THANKS]یک دست به کتاب و با دست دیگر تاب را هل می دهم.
تا می آیم غرق در کلمات کتاب شوم و در عمق داستان شناور، صدایی می آید که :
-الی محکم تر، محکم تر.
بدون اینکه سرم را از کتاب بیرون آورم، دوباره باتوان بیشتر تاب را هل می دهم و صدای جیغش به آسمان می رود.
-الی محکم تر...
باز هم هُلِ دیگری به تاب می دهم.
-الی...
بدون آنکه منتظر ادامه حرفش باشم سرعت تاب رابیشتر می کنم.
-الی...
سرعت را بیشتر می کنم.
-الی...
بیشتر...
-الی...
و بازهم بیشتر...
بابیرون آمدن «الی» بعدی از دهانش پوف بلندی می کشم و کتاب رامی بندم وبا لحنی شاکی می گویم:
-بسه دیگه لیلی! خسته ام کردی چقدر هل بدم؟
بالحن شیرین کودکانه اش، همان طور که ازترس زبانش بند آمده می گوید :
-بسه توروخدا هل نده دیگه، الی تورو خدانگهش دار الی...نگهش دار.
ازصندلی تاب می گیرم و به آسانی آن را از حرکت باز می دارم.
لیلی، نفس عمیقی می کشد وآرام که می گیرد بااخم مشتی به بازویم می زند و غرولند کنان می گوید :
-به محبوبه جون می گم داشتی منو می کشتی. اصلا دیگه منو هل نده. برو کنار دیگه نمی خوام باتو بازی کنم .همش منو اذیت می کنی، نمی خوام...
آخ که چقدر موقع غر زدن خوردنی می شود این موجود کوچکِ دوست داشتنیِ من.
بـ..وسـ..ـه ی پر سرو صدایی روی گونه اش می کارم و می گویم:
-کی خواست تورو بکشه؟ حواسم تو کتابم بود ببخشید عزیز دلم.
نفس عمیقی می کشد و متوجه کتاب در دستم که می شود می پرسد:
-همدیگه رو پیدا کردن؟
-کیا؟
-هموناکه قصه شو داری می خونی دیگه، همونی که واسم تعریفش کردی.
-آهان...
نفس عمیقی می کشم و با حسرت می گویم :
-وقتی همو پیدا کردن که دیگه دیر شده بود.
باصدای گرفته ای پاسخ می دهد :
-نمی خوام، ازقصه های غمگین بدم میاد.
-اینجوریه دیگه، بعضی قصه ها تلخن.
لبخندی روی صورتش می نشاند و گویی که چیز جدیدی را کشف کرده باشد، باذوق می گوید :
-خب عسل بخور و بخونش!
کمی به حرفش فکر می کنم و بعد بلند، بلند به او می خندم و سپس بـ..وسـ..ـه ای روی پیشانی لیلیِ شیرین زبانم می کارم.
مشغول خنده، ناگهان صدایم میان جیغ و شادی بچه ها گم می شود.
همه به سمت درمی دوند و با فریاد صدا می زنند:
-محبوبه جون...
لیلی هم باشوق، جیغ کوتاهی می کشد و می گوید:
-آخ جون! الی منو بذارپایین. الی...الی... زودباش می خوام برم.
-باشه، چه خبرته؟!
لیلی را از روی تاب پایین می آورم و بدون معطلی اوهم به سمت ماشین محبوبه می دود. باقدم های آهسته تر، من هم به سمت ماشین نقره ای رنگ محبوبه می روم.
ازماشین پیاده می شود و باذوق تک تک بچه هارا درآغوش می گیرد و به آن ها سلام می دهد.
بچه ها، گویی که مدت هاست که او را ندیده اند و حسابی دورش می چرخند و از سروکولش بالا می روند.
حسابی که همه از دلتنگی یک شب تاصبح بیرون می آیند، محبوبه باهمان مهربانی همیشگی اش بچه هارا راهی بازی می کند.
سرش که کمی خلوت تر می شود به سمتش می روم.
-سلام.
نگاهم می کند و همان طور که چادر و مقنعه اش را مرتب می کند می گوید:
-سلام دخترم. وای از دست این بچه ها ببین چکار می کنن باآدم.
و بعد هم لبخندی می زند. چادرش راکه مرتب می کند، به سمت صندوق عقب ماشین می رود و جعبه ای از داخلش بیرون می آورد.
-محمدعلی جان، بقیه کارتن هارو هم باآقا رحمت بیارین تو دفتر.
اسمش که می آید، تازه متوجهش می شوم و نگاهش می کنم.
ازماشین که بیرون می آید، چشمم که به موهای تقریبا بلند و خرمایی و چشم های روشنش که می افتد هول می کنم.
-چشم.
همیشه کم حرف است!
محبوبه همان طور که ازپله ها به سمت دفترش می رود، صدایم می کند:
-الی جان بیا.
به دفتر می رسیم و محبوبه جعبه را همان جا کنار در روی زمین می گذارد.
-آخ...
-خب می ذاشتید کمکتون می کردم.
- نه فداتشم کار تو نیست... بیا بشین.
محبوبه پشت میزش می نشیند و من هم نزدیکش روی صندلی. بلافاصله آقا رحمت پرسروصدا وارد می شود و کارتن هارا روی زمین می گذارد و پشت سرش هم محمدعلی واردمی شود.
محبوبه:محمدعلی جان، اون یکی رو بیارش اینجا.
محمدعلی، جعبه را روی میز می گذارد و محبوبه می گوید:
-شرمنده، حسابی خسته ات کردم عزیزم.
بشین بگم برات شربت خنک بیارن یکم استراحت کن. هوا هم گرمه.
-دشمنتون شرمنده، میل ندارم اگه اجازه بدین من برم دیرم می شه.
-باشه پسرم، هرجور راحتی برو خداپشت و پناهت.
خداحافظی سرسری هم بامن می کند و سریع از دفتر خارج می شود.
رفتنش راتماشا می کنم...کاش کمی بیشتر می ماند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
[HIDE-THANKS]باصدای محبوبه به خودم می آیم.
- الناز نگاه کن ببین قشنگن؟ باچه وسواسی تک تک شونو انتخاب کردم.
نگاهی به درون جعبه می اندازم. پرازعروسک های کوچک است.
بالبخندی می گویم:
-آره خیلی قشنگن؛ بچه ها حتما خوشحال می شن.
-طفلی محمدعلی هم خسته اش کردم. خودشم کلی کار داشت.
باکنجکاوی می پرسم:
-چه کار؟
-دنبال کار می گرده. دیگه کم کم باید مستقل بشه. همه به فکرن ها الناز خانوم، فقط...
-فقط من موندم.
-توهم که موندی داری لجبازی می کنی! توکه می دونی مثل دخترم می مونی. من صلاحت رو می خوام.خوشبختی ات رو می خوام.
چیزی برای گفتن ندارم. سرم را پایین می اندازم تا مبادا خواهش را از چشمانش بخوانم و شرمنده تر شوم.
-می دونی که فقط 6 ماه دیگه وقت داری؟
-می دونم.
سری تکان می دهد و بانفس عمیقی، بحث را پایان می دهد.
مرا ببخش محبوبه... اما تو نمی دانی که من هنوز هم منتظرش هستم. نمی دانی که هنوز هم امید دارم روزی چهارشانه هایش را در چهار چوب این در ببینم. نمی دانی حسرت دوباره دیدنش شبانه روز، چنگ به قلب بی قرارم می اندازد. هیچ کس نمی داند... او اهل بی خبر رفتن وتنها گذاشتن نبود. او حتما جایی منتظرم است.
با یادآوری فرصت6 ماهه ی باقی مانده، بازهم استرس به جانم می افتد و کاری از دستم ساخته نیست.
شاید برای همه هجده سالگی یادآور یک جشن تولد بزرگ باشد؛ اما برای من هجده سالگی خودِ خودِ مرگ است.
شب که می شود، مثل همیشه محبوبه مرا به خوابگاه می رساند. از دستم دلخور شده و مثل همیشه درطول مسیر از بگو وبخند هایمان خبری نیست.
وارد خوابگاه می شوم و نگاهی به ساعت می اندازم؛8:30 است.
خسته، به سمت اتاق می روم تا استراحت کنم که صدای آرزو را می شنوم.
-الی اومدی؟ بیاشام.
-من اشتها ندارم می خوام بخوابم.
-باشه هرجور راحتی. فقط خوبی دیگه؟
-اوهوم.
به اتاق می روم. لباس هایم را عوض می کنم و روی تخت دراز می کشم. چشم می دوزم به ساعت دیواری روبه رویم. ساعت قدیمی که صدای تیک تاکش برای منِ خسته مثل لالایی است. صدای تیک تاک،کمرنگ و کمرنگ ترمی شود و به خواب فرو می روم
.[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
[HIDE-THANKS]سروصدا آنقدر زیاد است که خواب را از چشم هایم می رباید. بیدار می شوم و روی تخت می نشینم و به صداها توجه می کنم.
-بچه ها، بچه ها... معصومه می گـه همه مون رو برای عروسیش می خواد دعوت کنه.
-حتما دوماد حسابی پولداره.
-آره، شاباش هم می ده از الان کمرها رو آماده کنید!
خنده ای روی لبم می نشیند.
سریع، آبی به دست و صورتم می زنم و پیش بقیه بچه ها می روم. بادیدنم شلوغی ها اوج می گیرد.
آرزو: اوه... الناز خانوم خوش خواب!
معصومه: اول همه می خوابه، آخر همه بیدار می شه.
مریم: آره خب، منم مدیر و همه کاره خوابگاه هوامو داشت همینقدر تن پرور می شدم!
نگاه ها به سمت مریم برمی گردد.
ناراحت می شوم اما جوابی ندارم. متلک هایش برایم عادی شده است.
آرزو: خجالت بکش مریم. باز تو شروع کردی؟
مریم بدون توجه به آرزو، از پای میز صبحانه بلند می شود؛کیفش را برمی دارد و بیرون می رود.
آرزو کنارم می نشیند و می گوید:
-به دل نگیر. حسوده دیگه!
باقیافه گرفته ای می گویم:
-مهم نیست.
آرزو: راستی می دونی معصومه قراره عروس بشه؟
نگاهی به معصومه می اندازم، لبخند کمرنگی روی لبش نمایان است.
با خوشحالی می گویم:
-راست می گی؟ جدی جدی؟ کیه می شناسمش؟
- آره از بچه های خوابگاهه.
-حتما شایان؟
-نه.
-مهدی؟
-نوچ.
-آهان، پارسا؟
-نه.
-خب فقط همینارو می ش...نکنه...محمدعلی؟
-زدی به هدف!آفرین! البته هنوز به محبوبه چیزی نگفتنا... وای فکرشو بکن.
لبخند از روی لب هایم برداشته می شود و نگاهم روی معصومه خیره می ماند.
معصومه از آن دختر های مهربان و نجیب است.
صورت ساده و مهربانش همه را مجذوب خودش می کند و من چقدر از رویاهایم بخاطرش عقب رانده می شوم.
کاش من هم زیبایی تورا داشتم معصومه.
معصومه:خوشحال نشدی الی؟
باقیافه بهت زده ام نگاهش می کنم و لبخندی مصنوعی روی لبم می نشانم.
-چرا... خیلی!
بدون خوردن صبحانه بلند می شوم و راهم را به سمت اتاق کج می کنم. نگاه سنگین آرزو و معصومه تا اتاق بدرقه ام می کند.
کنار آینه می ایستم و خودم برای خودم کمی دلسوزی می خرم.
معصومه واقعا از من زیباتر است. هیچ گاه سادگی چهره ام تا این حد آزرده ام نکرده بود. صورت لاغر و نحیفم، چشم و ابرو های مشکی ام، لب های کوچکم؛ هیچ کدام دلبری بلد نیستند! موهای کوتاه هم که دیگر نگویم بهتر است. خودم را دلداری می دهم و خودم سنگ صبور خودم می شوم.
«الناز، بی خیال محمدعلی شو...از سرت میوفته.مطمئن باش فقط یه حس بچگانه ست...».
شانه ای بالا می اندازم و بغضم را قورت می دهم. به آرامی زیر لب می گویم:
-اینم روش...
خودم را روی تخت پرت می کنم و سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. اما، مگر می شود؟
چه صبحی بود امروز...مریم؛ خدا می داند باز هم دلش از کجا پر بود که بر سر من خالی می کرد.
و ... شاید خداهم ازجایی دلگیر است و برسر زندگی من خالی می کند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
[HIDE-THANKS]من، همه ی درد سرهایم از جایی شروع شد که چشمانم را باز کردم. بازهم خدارا شکر که خدا، چشم بر هم گذاشتنی هم برای انسان گذاشته است!زندگی ام فقط در خواب آرام است و لـ*ـذت آخرین خواب آرامم را آن شب که در آغوشت به خواب رفتم حس کردم. آخرین شبی که بی هیچ دغدغه ای چشمانم را بستم. بدون هراس از دست دادنت.
هیچ حواست هست از آن روز خواب هایم آشفته شده؟ اصلا از خواب نفرت دارم! کی به کیست در این دنیای بی سروسامان؟ بگذار رفتنت را گردن خواب بیندازم!
خواب را بیزارم کردی زندگی را بیزار تر...کجایی؟
اشک گوشه چشمم را پاک می کنم.
گزافه گویی هایم راببخش. همه از روی دل تنگی است.
ابرهای سیاه ذهنم را کنار می زنم ونگاهی به اطراف می اندازم. آنقدر آشفته ام که نمی دانم چه زمان از خوابگاه بیرون زده ام و از خیابان شلوغ سر درآورده ام. فقط مثل دیوانه ها سربه خیابان گذاشته ام!
دستی تکان می دهم؛ تاکسی رانگه می دارم. شاید لیلی را ببینم حالم بهتر شود.
به پرورشگاه که می رسم، ابتدا چشمم به همان تابلوی سبز رنگ بالای در می خورد...
«پرورشگاه خصوصی وقف مرحوم حاج رضا وطنی».
پول تاکسی را پرداخت می کنم و داخل می شوم.
بچه ها داخل حیاط مشغول بازی اند. درآن شلوغی چشمم به دنبال لیلی می گردد. دخترک کوچک و زیبایی که باهمه ی بچه ها فرق دارد. آن لحن شیرین بیانش، آن پوست سفیدش، آن موهای فر باآن رنگ روشنی که خدا روی تار های موهایش گویی با قلمو نشانده است. چشمان درشت و عسلی رنگش که مثل یک تیله می ماند و غنچه لب هایش کنار لپ های گل انداخته اش... این موجود دوست داشتنی بی شک فرشته است. فرشته ای که خدا در زندگی ام گذاشته است.
لیلی را که می بینم می فهمم هنوز هم خدایی هست!که
اگر لیلی را نداشتم از تنهایی دق می کردم.
چشمانم دنبالش می کند که مرا می بیند. جیغ کوتاهی می کشد و دوان دوان با آن پاهای کوچکش به سمتم می دود.
می خندم و باصدایی بلند می گویم:
-یواش! مواظب باش نیفتی لیلی.
من هم چند قدم به سمتش می روم. محکم درآغوشم می افتد و محکم تر در آغوشش می گیرم.
-آخ لیلی...کجا بودی دلم برات یه ذره شده بود خوشگل خانوم من.وای چه کیفی میده محکم تورو بغـ*ـل کنی؛ خوبی؟
-الی لهم کردی یواش!

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
[HIDE-THANKS]از خود جدایش می کنم و به دو تیله ی رنگی اش زل می زنم !
-لیلی جونم چطوره؟
-من خوبم، ولی باهات قهرما...
-چرا؟
-دیروز رفتنی ازم خدافظی نکردی، کلی گریه کردم.
-الهی قربونت برم.
محکم تر درآغوشش می گیرم و بعد هم پرسرو صدا گونه اش را می بوسم و می گویم:
-ببخشید عروسک یادم رفت. قهرنکنی باهام؟
-باشه ولی قول بده دیگه بی خدافظی نری.
و هم زمان انگشت کوچک دستش را سمتم می گیرد.
با لبخندی انگشت کوچکم را به انگشتش، به نشانه قول دادن گره می زنم و می گویم:
-حالا بگو ببینم، محبوبه جون هست؟
- تو اتاقشه.
-پس توبرو بازی کن منم برم پیشش.
لیلی را راهی ادامه بازی اش می کنم و به دفتر محبوبه می روم. درباز است؛ محبوبه پشت میزش نشسته و سرگرم برگه های روی میز است.
تقه ای به در می زنم، سرش را بلند می کند سلام می دهم و وارد می شوم.
-سلام دخترم، خوبی؟
-بدنیستم.
-راستش، فکر نمی کردم امروز بیای واقعا خوشحال شدم.
سکوتم را که می بیند، نگاهش را از برگه های روی میز می گیرد و خودکار دستش را رها می کند و با نگرانی می گوید:
-چیزی شده النازم؟ گرفته ای.
بااین حرفش بغضی مثل سنگ راه گلویم را سد می کند.
-نه، خوبم.
آنقدر بغض صدایم ملموس است که محبوبه بانگرانی از صندلی اش بلند می شود و کنار من می آید. دستش را زیر چانه ام می گذارد و سرم را بالا نگه می دارد.چشمانم،گویی در دریا غرق شده است! اضافی درد هایم از هرگوشه چشمم بیرون می زند. محبوبه باهمان نگرانی، دست هایم را در دست های مهربانش می گیرد و من را روی صندلی می نشاند و خودش هم کنارم می نشیند. چقدر محبوبه این لحظه بوی مادر مهربانی را دارد که دلم می خواهد، بهشت را زیر پایش بیندازم؛ اما دریغ که از دار دنیا فقط هیچ دارم!
می دانم که محبوبه از من بهشت نمی خواهد.
او ازمن، فقط «من» را می خواهد! و بازهم پاسخش هیچ است.
-عزیز دلم، نبینم چشات اشکی باشه. چی شده دخترم؟
بغضم را قورت می دهم و بازهم با سماجت می گویم:
-هیچی!
-هیچی که نشد؛ دارم نگرانت می شما... به خدا دلم خون می شه تورو این جوری می بینم.بگو چی شده... باهام حرف بزن.
نگاهش می کنم و باصدایی که گویی در گلویم خفه شده باشد، می گویم :
-فقط... یکم دلم گرفته.
و معنی کم را باحرفم حسابی شرمنده می کنم
!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
[HIDE-THANKS]نزدیکم می شود و مرا درآغوشش می گیرد و می گوید:
-قربون دلت بشم. چرا آخه؟ چی شده الناز جانم؟ نمی گی به محبوبه چت شده؟
فقط سکوت می کنم ولی بغضم را هیچ رقمه نمی توانم در گلو ساکت کنم.این بغض سمج، زار زدن می خواهد. دوست دارد فریاد بزند؛ نمی توانم خواموشش کنم.
-به من که نمی گی چی شده...گریه نکن دخترقشنگم. من طاقت دیدن اشکاتو ندارم.
«آخ محبوبه...کاش اینقدر بامن مهربان نبودی!
کاش برای تو، کسی بودم مثل بقیه...کاش لااقل، دلیل این تفاوت را می دانستم. این مهربانی تو آخرش کار دستم می دهد. همین کنایه های شبانه روزی مریم، دیگرخسته ام کرده...».
محبوبه، مادرانه نازم را می کشد و من هم دخترانه برایش ناز می کنم و نهایت کمی آرام می گیرم.
-الناز جان دخترم، اشکاتو پاک کن یه خبر خوب دارما!
خودش اشک هایم را با دست پاک می کند و می گوید:
-اگه بدونی چه خبری دارم برات! دیشب محمدعلی بهم زنگ زدگفت می خواسته دیروز ظهر یه چیزی بهم بگه ولی جلوی تو روش نشده.
می دونستی که محمد علی و معصومه همدیگه رو دوست دارن؟ ازم خواست برای ازدواجشون کمکشون کنم.
تازه کمی آرام گرفته ام که این حرف محبوبه روی دلم چنگ می اندازد. سرم را روی زانوهای محبوبه می گذرم و بازهم بلند بلند شروع می کنم به گریه کردن. دیگر محبوبه زبانش بندآمده و دلیل کارهایم را نمی داند.
-عه! الناز ؟! چت شد باز؟نکنه... الناز منو نگاه کن ببینم...
سرم را با دست هایش بالا می آورد و زل می زند به چشم های اشک آلودم.
-نکنه، برای محمدعلی...
نگاهم را به پایین می دوزم.
-الناز تو محمدعلی رو ... محمدعلی رو دوسش داری؟
سکوتم را که می بیند، پی به راز بزرگی می برد.
اما، نمی گذارم کسی متوجه این حماقتم شود.
نمی گذارم این راز را محبوبه بداند.
-نه...نه...من، فقط دلم براش تنگ می شه.خب...ازبچگی باهم بودیم.
محبوبه نفس عمیقی می کشد و می گوید:
-پس بخاطر این ناراحت بودی؟ الناز...دنیا پر از نرسیدن هاست غصه نخور. آدما یه روز میان و یه روزم می رن. نه به موندناشون دل خوش کن، نه از رفتنشون غم گین شو.
لبخندمهربانی می زند و ادامه می دهد:
-می دونی منم جوون که بودم عاشق پسری شدم؟
اشک هایم را فراموش می کنم و باتعجب به حرف های محبوبه گوش می دهم.
-ولی نشد که بشه! خیلی هم دوستش داشتم. اون هم همین طور. ولی پدرم باشغلش مخالفت کرد و گفت اگر دخترم رو می خوای باید یه شغل دیگه برای خودت دست و پاکنی.
اون هم نظامی بود و عاشق شغلش. این شد که دنیاها بین ما فاصله افتاد.
اشک های صورتم را با دستم پاک می کنم و باصدایی خفه می گویم:
-بعدش چی شد؟
-آخرین باری که دیدمش یه دختربچه تو بغلش بود.
درد خودم را کاملا به فراموشی می سپارم و می پرسم:
-هنوزم دوسش دارین؟ بخاطر اون ازدواج نکردین؟
-خودشو سعی کردم فراموش کنم ولی عشقی که بهش داشتم رو هرگز نتونستم.
سکوت می کنم و کمی آرام تر شده ام.
محبوبه هم از فرصت استفاده می کند و باخنده می گوید:
-خلاصه که دنیا همینه! تو هم به جای اینکه مثل بچه کوچولوها گریه کنی، براش آرزوی خوشبختی کن.
-من...من فقط دلم براشون تنگ می شه!
سرم را پایین می اندازم.
- حس خاصی به کسی ندارم!
دروغ هم گاهی لازم می شود برای پنهان کردن چیزی که باید پنهان بماند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
[HIDE-THANKS]محبوبه عادت به تعریف قصه هایش ندارد، اما نمی دانم این بار چرا از گذشته یاد می کند. از حرف هایش فقط می فهمم که دلبستن دختر به هرچیزی یعنی تنها شدن بیشتر! این موجود ظریف و ضعیف به هر چه دل ببندد، بی هیچ قانونی نباید به آن برسد. نتیجه اش هم می شود آدمی تنهاتر از قبل. می گویی نه؟مرا ببین! محبوبه را ببین! بازهم می گویی نه؟
آخ که چقدر این لحظه محبوبه همدم می شود برایم.
بغض سنگینی در گلویم هست که نیمی را می شکنم و نیم دیگرش را قورت می دهم!
محبوبه هم که به خیال خودش آرامم کرده است. نمی گذارد جایی بروم و تاشب همان جا کنار محبوبه و لیلی می مانم.
چه چیزی قشنگ تر از این که هنگام غذا خوردن، لیلی می خواهد بامن غذا بخورد؟کنار من بنشیند و خنده کنان غذا را دهانش بگذارم و صورت چرب و چیلی شده اش را ببوسم. لیلی فرشته نجاتم است؛ هر وقت در خودم غرق می شوم هیچکس مثل او نمی تواند دستم را بگیرد و به دنیای خودش بکشاند. سخت ترین لحظه هم، جدا شدن از لیلی است. تمام روز راهم کنارش باشم ولی بازهم موقع خداحافظی چنان اشک می ریزد که آدم قلبش تکه تکه می شود. و من بازهم باحوصله نازش را، قیمتی می خرم!
لیلی که از من دل می کند به خوابگاه برمی گردم.
مثل همیشه ساعت۸:۳۰. مثل همیشه موقع شام و شاید هم مثل همیشه طعنه زدن های مریم...
یکی درمیان به بچه ها سلامی می دهم و به اتاق می روم و لباس هایم را عوض می کنم. چشمم که به آینه می خورد، می فهمم که از چهره ام متنفرم.
اگر کمی ابرو هایم کشیده تر بود، بینی زیبا تری داشتم،کمی پوستم روشن تر بود و موهای پر پشت تری داشتم...نه! بازهم محمدعلی سهم معصومه بود و من محکوم به فراموش کردنش.
درآینه و دختر رو به رویم غرق شده ام که در باز می شود.
ندا: اوه...بابا خوشگلی. آینه خجالت کشید بیا کنار!
و بعدهم غش غش به بانمکی خودش می خندد.
-زهرمار!
-قربون اخلاق گندت برم، بیاشام.
بعد از ندا از اتاق بیرون می روم؛ همه مشغول غذا خوردن هستند.
آرزو،معصومه،ندا،مریم و بقیه...خیلی بابقیه گرم نمی گیرم. روی هم رفته یازده نفریم. دوسه نفر هم تازه یکی دوماهی می شود که به خوابگاه آمده اند. ماپنج نفر قدیمی های خوابگاه به حساب می آییم.
کنار آرزو می نشینم و کمی برنج برای خودم می کشم و بی میل مشغول خوردن می شوم و سعی می کنم مثل بقیه با بگو و بخند های ساختگی شکمی سیر کنم تا زودتر به تخت خواب بپیوندم!
اصلا هم تعریف های معصومه از محمدعلی، سرمیز شام برایم جالب نیست! آن هم زیر نگاه ها و چشم نازک کردن های مریم.
چند بار در تختم غلت می زنم اما سرو صداها و دیوانه بازی های آرزو کل اتاق را برداشته است.
-آرزو؟می ذاری بخوابیم یانه؟
غرق در خنده می گوید:
-وای...الی...الی جون من بیا ببین معصومه چی می گـه... می...
بلا فاصله معصومه بادستش جلوی دهان آرزو را می بندد و بازهم دوتایی غرق خنده می شوند.
راستش، دروغ چرا؟ حالا که خواب به چشمانم نمی آید، من هم دلم کمی شیطنت می خواهد.
روی تخت می نشسینم و بالشم را به طرف آرزو پرتاب می کنم و بادیدن چهره آرزو، من هم غرق در خنده می شوم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Mahsa dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
834
24,472
671
پای پنجره
[HIDE-THANKS]کم نیستند شب هایی که تاصبح باشیطنت هایمان می گذرد. شب هایی که تا خود صبح باآرزو تعریف می کنیم وازته دل می خندیم. هنوز هم می توانم ازته دل بخندم، اگر این ذهن آشفته ام بگذارد.
...
همه جا شلوغ و غرق در شادیست. جشن، قرار است در سالن خوابگاه برگزار شود؛ هرچند کوچک و مختصر.
بچه ها به سلیقه خودشان سالن را جشن بسته اند و حسابی این جشن همه را مشغول خودش کرده است.
و بیشتر از هرچیز، ذهن مرا...
شب ها تا صبح باخودم کلنجار می روم. دیگرحس می کنم کنجی در قلبم خالی شده که قبل تر ها جای پسری باموهای خرمایی و چشم های قهوه ای بود. همان پسر لاغر اندامی که هرگاه پیراهن آبی به تن می کرد قلبم آواره و در به درش می شد و باصدای بی صدا فریادش می زد و مرا شرمنده خودش می کرد. همان پسری که نامش محمدعلی بود.
راستش را بگویم، به اندازه بقیه از این جشن خوشحال نیستم. اما...به اندازه بقیه آرزوی خوشبختی شان را دارم.
دوماه می گذرد و من سعی در فهماندن این موضوع به خودم دارم که من کسی را به دست نیاورده بودم که حال بخواهم از دستش بدهم!
آنقدر ترس هجده سالگی را دارم که گاهی باخودم می گویم:«همان بهتر که رفت و مرا از این حال بی سروسامان نجات داد، چه بهتر! یکی از دردها کم شد...».
شب شده است؛ کم کم تا دقایقی دیگر باید خودم را برای فراموش کردن کسی آماده کنم. مثل همه، من هم لباس های نو می پوشم و به سالن خوابگاه می روم.
یک سالن، که مخصوص جشن ها و سخنرانی ها و این برنامه ها است.
دو صندلی سفید رنگ در بالای سالن قرار داده شده که مخصوص محمدعلی و معصومه است.
بالای آن ها جشن های رنگی با تزئین خاصی بسته شده و پایینشان پر از بادکنک های رنگی است.
چند صندلی دیگر هم در دوطرف آن دو چیده شده است که مخصوص میهمانان است.
سفره ی عقدشان هم به سادگی هرچه تمام تر پایین صندلی شان روی زمین چیده شده و در کنار آن میزی قرارداده شده مخصوص پذیرایی و میوه و شیرینی را روی آن قرار داده اند.

بچه هاهم که هرکدام سرپا ایستاده اند و از شوق یک جا بند نیستند.
آنقدر که بچه ها شور وشوق دارند، معصومه و محمدعلی خوشحال به نظر نمی رسند!
یکی یکی بچه ها می آیند.یکی یکی مهمان ها.
عاقد می آید؛ محبوبه...و بالاخره معصومه و محمد علی کنارهم روی آن دوصندلی می نشینند.
قرآنی جلویشان باز می کنند و شروع به آرام آرام، خواندن می کنند.
وعاقد شروع می کند و معصومه بله می گوید...و حلقه هارا به دست هم می اندازند...و به هم لبخند می زنند و شادی دخترا ها که هرکدام به معصومه تبریک می گویند وشادی پسر ها که برای محمدعلی، آرزوی خوشبختی می کنند.
و محبوبه که هدیه هایشان را می دهد.
و من که گوشه ای نمی دانم خوشحال باشم یاغمگین!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: