رمان هجده سالگی | Mahsa.s کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 33K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Mohammadi.m
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
235587_xgdx-sal.jpg
*‏آدم تو زندگی خیلی چیزا رو از دست میده مثل زمان که می‌گذره، مثل عزیزای زندگی، مثل هیجده سالگی و تلخ‌تر از همه، احساساتی که دیگه هرگز تجربه نمی‌کنه ....

به نام او...

نام رمان: هجده سالگی
نام نویسنده: Mahsa.s کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی
سطح رمان: نیمه‌حرفه‌ای، پرطرفدار
نام ناظر: P_Jahangiri_R
ویراستاران: کوثر فیض‌بخش


Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

خلاصه:
در اوج حس کردن زیباترین احساس دنیا، شده ناگهان سیلی دردناکی بر جانت بنشیند؟
ترک شدن و روی دست دنیا ماندن، از آن سیلی‌هاست. آن هم بی هیچ دلیل و منطقی.
یک شب، در آغـ*ـوش آرامش آرام می‌گیری و صبح فردا در دستان آشوب سرنوشت چشم می‌گشایی. در دوران گم می‌شوی؛ اما زمان تو را با هجده سالگی‌ات آشنا می‌کند. این قصه، داستان هجده ساله‌ایست که به‌دنبال گمشده‌اش می‌گردد. گم شدن دیگری اما، بهانه‌ای می‌شود برای پیدا کردن خودش! آدم‌ها! مگر چقدر زنده‌ایم؟
بگذارید گم شده‌ام را پیدا کنم تا دیر نشده.
«و شاید به قول لیلی داستانم، این قصه را هم باید باکمی عسل خواند!»


*سخن نویسنده:
برای نوشتن حرف تکراری نیومدم!
قضاوت از صفحات ۳-2 به بعد!
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
10/1/16
1,700
46,107
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
"باتشکر از سمیرای عزیز،بابت شعرقشنگش"
***
مقدمه:
مثال درد بی‌درمان، مثال سردی زندان
میان فصل دل‌شوره، میان حکم یک فرمان
میان بچگی و درد، میان رفتن یک فرد
دلت تنگ می‌شود گاهی... نمی‌دانی دلیلش چیست؟
دلت انگار غم دارد میان بی‌کسی‌هایت
میان دست خالی‌ات و فصل هجده ساله‌ات
میان فصل آزادی و تو گم گشته، سرگردان
به‌دنبال دلیلی سخت، به‌دنبال لبی خندان
نمی‌دانی کجا هستی؟ به که با عشق دل‌بستی؟
نمی‌دانی که دست‌هایت رها شد در پس سختی
شاید با دلیلی سخت رها گشتی و جا ماندی
شاید آخر این راه با عشق هم‌نوا ماندی
شاید آخر این راه طمع تلخ گس دارد
شاید رفتنش سخت است و می‌گویی نفس دارد...
***
یک دست به کتاب و با دست دیگر تاب را هل می‌دهم.
تا می‌آیم غرق در کلمات کتاب شوم و در عمق داستان شناور، صدایی می‌آید.
- الی محکم‌تر، محکم‌تر!
بدون اینکه سرم را از کتاب بیرون آورم، دوباره باتوان بیشتر تاب را هل می‌دهم. صدای جیغش به آسمان می‌رود.
- الی محکم‌تر.
باز هم هُلِ محکم‌تری به تاب می‌دهم.
- الی.
بدون آنکه منتظر ادامه حرفش باشم، سرعت تاب را بیشتر می‌کنم.
- الی.
سرعت تاب را بیشتر می‌کنم.
- الی!
بیشتر.
- الی!
و بازهم بیشتر.
با بیرون آمدن «الی» بعدی از دهانش، پوف بلندی می‌کشم. کتاب را می‌بندم و با لحنی شاکی می‌گویم:
- بسه دیگه لیلی! خسته‌م کردی چه‌قدر هل بدم؟
با لحن شیرین کودکانه‌اش، همان‌طورکه از ترس زبانش بند آمده می‌گوید:
- بسه تو روخدا هل نده دیگه! الی تو روخدا نگهش‌ دار الی. نگهش دار!
به‌آرامی تاب را متوقف می‌کنم.
لیلی نفس عمیقی می‌کشد و آرام که می‌گیرد، با اخم مشتی به بازویم می‌زند و غرولندکنان می‌گوید:
- به محبوبه‌جون میگم داشتی من رو می‌کشتی. اصلاً دیگه من رو هل نده. برو کنار دیگه نمی‌خوام با تو بازی کنم. همه‌ش من رو اذیت می‌کنی، نمی‌خوام!
آخ که چه‌قدر موقع غر زدن، این موجود کوچکِ دوست‌داشتنیِ من خوردنی می‌شود!
بـ..وسـ..ـه‌ی پرسروصدایی روی گونه‌اش می‌کارم و می‌گویم:
- کی خواست تو رو بکشه آخه؟ حواسم تو کتابم بود ببخشید عزیزدلم.
نفس عمیقی می‌کشد. متوجه کتاب در دستم که می‌شود، می‌پرسد:
- همدیگه رو پیدا کردن؟
- کیا؟
- همونا که قصه‌ش رو داری می‌خونی دیگه. همونی که واسه‌م تعریفش کردی.
- آهان!
نفس عمیقی می‌کشم و با حسرت می‌گویم:
- وقتی هم رو پیدا کردن که دیگه دیر شده بود.
با صدای گرفته‌ای پاسخ می‌دهد:
- نمی‌خوام، از قصه‌های غمگین بدم میاد.
- این‌جوریه دیگه، بعضی قصه‌ها تلخن.
لبخندی روی صورتش می‌نشاند و گویی که چیز جدیدی را کشف کرده باشد، با ذوق می‌گوید:
- خب عسل بخور و بخونش!
کمی به حرفش فکر می‌کنم و بعد بلند بلند می‌خندم. سپس بـ..وسـ..ـه‌ای روی پیشانی لیلیِ شیرین‌زبانم می‌کارم.
ناگهان صدای خندیدنم میان جیغ و شادی بچه‌ها گم می‌شود.
همه به‌سمت در می‌دوند و با فریاد صدا می‌زنند:
- محبوبه‌جون!
لیلی هم باشوق، جیغ کوتاهی می‌کشد و می‌گوید:
- آخ جون! الی من رو بذار پایین. الی... الی زود باش می‌خوام برم.
- باشه. چه خبرته؟
لیلی را از روی تاب پایین می‌آورم و اوهم بدون معطلی، به‌سمت ماشین محبوبه می‌دود. من هم با قدم‌های آهسته‌تر، به‌سمت ماشین نقره‌ای‌رنگ محبوبه می‌روم.
از ماشین پیاده می‌شود و با ذوق تک‌تک بچه‌ها را در آغـ*ـوش می‌گیرد و به آن‌ها سلام می‌دهد.
بچه‌ها گویی مدت‌هاست که او را ندیده‌اند، حسابی دورش می‌چرخند و از سروکولش بالا می‌روند.
بچه ها که رفع دلتنگی می‌کنند، محبوبه با همان مهربانی همیشگی‌اش آن‌ها را راهی بازی می‌کند.
سرش که کمی خلوت‌تر می‌شود به‌سمتش می‌روم.
- سلام.
نگاهم می‌کند و همان‌طور که چادر و مقنعه‌اش را مرتب می‌کند، می‌گوید:
- سلام دخترم. وای از دست این بچه‌ها ببین چی‌کار می‌کنن با آدم!
سپس لبخندی می‌زند و چادرش را که مرتب می‌کند، به‌سمت صندوق‌عقب ماشین می‌رود و جعبه‌ای از داخلش بیرون می‌آورد.
- محمدعلی‌جان، بقیه کارتن‌ها رو هم با آقارحمت بیارین تو دفتر.
اسمش که می‌آید، تازه متوجه‌ حضورش می‌شوم.
از ماشین که بیرون می‌آید و چشمم به موهای تقریباً بلند و خرمایی و چشم‌های روشنش می‌افتد، هول می‌کنم.
- چشم.
همیشه کم‌حرف است!
محبوبه همان‌طورکه از پله‌ها به‌سمت دفترش می‌رود، صدایم می‌کند.
- الی‌جان بیا.
به دفتر می‌رسیم و محبوبه جعبه را همان‌جا کنار در روی زمین می‌گذارد.
- آخ! کمرم...
- خب می‌ذاشتید کمکتون می‌کردم.
- نه فداتشم کار تو نیست. بیا بشین.
محبوبه پشت میزش و من هم نزدیکش روی صندلی می‌نشینم. بلافاصله آقارحمت پرسروصدا وارد می‌شود و کارتن‌ها را روی زمین می‌گذارد. پشت‌سرش هم محمدعلی وارد می‌شود.
محبوبه می‌گوید:
- محمدعلی‌جان، اون یکی رو بیارش اینجا.
محمدعلی، جعبه را روی میز می‌گذارد و محبوبه می‌گوید:
- شرمنده، حسابی خسته‌ت کردم عزیزم! بشین بگم برات شربت خنک بیارن. یه‌کم استراحت کن، هوا هم گرمه.
- دشمنتون شرمنده، میل ندارم اگه اجازه بدین من برم دیرم میشه.
- باشه پسرم، هرجور راحتی. برو خدا پشت و پناهت.
خداحافظی سرسری هم با من می‌کند و سریع از دفتر خارج می‌شود.
رفتنش را تماشا می‌کنم. کاش کمی بیشتر می‌ماند!
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
باصدای محبوبه، به‌خودم می‌آیم.
- الناز نگاه کن ببین قشنگن؟ با چه وسواسی تک‌تکشون رو انتخاب کردم.
نگاهی به درون جعبه می‌اندازم، پر از عروسک‌های کوچک است.
با لبخندی می‌گویم:
- آره خیلی قشنگن؛ بچه‌ها حتماً خوشحال میشن.
- طفلی محمدعلی هم خسته‌اش کردم. خودشم کلی کار داشت.
باکنجکاوی می‌پرسم:
- چی‌کار؟
- دنبال کار می‌گرده. دیگه کم‌کم باید مستقل بشه. همه به فکرنا الناز خانوم، فقط...
- فقط من موندم.
- تو هم که موندی داری لجبازی می‌کنی. تو که می‌دونی مثل دخترم می‌مونی. من صلاحت رو می‌خوام، خوشبختیت رو می‌خوام.
چیزی برای گفتن ندارم. سرم را پایین می‌اندازم تا مبادا خواهش را از چشمانش بخوانم و شرمنده‌تر شوم.
- می‌دونی که فقط شیش‌ماه دیگه وقت داری؟
- می‌دونم.
سری تکان می‌دهد و با نفس عمیقی، بحث را پایان می‌دهد.
مرا ببخش محبوبه؛ اما تو نمی‌دانی که من هنوز هم منتظرش هستم. نمی‌دانی که هنوز هم امید دارم، روزی هیکل چهارشانه‌اش را در چهارچوب این در ببینم، نمی‌دانی حسرت دوباره دیدنش شبانه روز، چنگ به قلب بی‌قرارم می‌اندازد. هیچ‌کس نمی‌داند، که او اهل بی‌خبر رفتن و تنها گذاشتن نبود. او حتماً جایی منتظرم است.
با یادآوری فرصت شش‌ماهه‌ام، باز هم استرس به جانم می‌افتد؛ اما کاری از دستم ساخته نیست.
شاید برای همه هجده‌سالگی یادآور یک جشن تولد بزرگ باشد؛ اما برای من هجده‌سالگی خودِ خودِ مرگ است.
شب که می‌شود، مثل همیشه محبوبه مرا به خوابگاه می‌رساند. از دستم دلخور شده و مثل همیشه در طول مسیر، از بگو بخندهایمان خبری نیست.
وارد خوابگاه می‌شوم و نگاهی به ساعت می‌اندازم، «8:30» را نشان می‌دهد.
خسته، به‌سمت اتاق می‌روم تا استراحت کنم که صدای آرزو را می‌شنوم.
- الی اومدی؟ بیا شام.
- من اشتها ندارم می‌خوام بخوابم.
- باشه هرجور راحتی. فقط خوبی دیگه؟
- اوهوم.

به اتاق که می‌روم، لباس‌هایم را عوض می‌کنم و روی تخت دراز می‌کشم. چشم می‌دوزم به ساعت دیواری روبه‌رویم. ساعت قدیمی که صدای تیک‌تاکش برای منِ خسته مثل لالایی است. صدای تیک تاک، کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود و به خواب فرو می‌روم.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
سروصدا آن‌قدر زیاد است که خواب را از چشم‌هایم می‌رباید. بیدار می‌شوم و روی تخت می‌نشینم و به صداها توجه می‌کنم.
- بچه‌ها، بچه‌ها معصومه میگه همه‌مون رو برای عروسیش می‌خواد دعوت کنه.
- حتماً دوماد حسابی پولداره.
- آره، شاباش هم میده. از الان کمرها رو آماده کنید!
خنده‌ای روی لبم می‌نشیند.
سریع، آبی به دست‌وصورتم می‌زنم و پیش بقیه‌ی بچه‌ها می‌روم. با دیدنم سروصداها اوج می‌گیرد.
آرزو گفت:
- اوه! النازخانوم خوش‌خواب.
معصومه باخنده گفت:
- اول از همه می‌خوابه، آخر از همه بیدار میشه.
کاش معصومه می‌دانست از لحظه‌ی به رخت‌خواب رفتن، تا لحظه‌ی خوابیدن چه بر من می‌گذرد!
مریم گفت:
- آره خب، منم مدیر و همه‌کاره خوابگاه هوام رو داشت همین‌قدر تن‌پرور می‌شدم!
نگاه‌ها به‌سمت مریم برمی‌گردد.
ناراحت می‌شوم؛ اما جوابی نمی‌دهم. متلک‌هایش برایم عادی شده است.
آرزو گفت:
- خجالت بکش مریم. باز تو شروع کردی؟
مریم بدون توجه به آرزو، از پای میز صبحانه بلند می‌شود، کیفش را برمی‌دارد و بیرون می‌رود.
آرزو کنارم می‌نشیند و می‌گوید:
- به دل نگیر، حسوده دیگه!
با قیافه گرفته‌ای می‌گویم:
- مهم نیست.
- راستی! می‌دونی معصومه قراره عروس بشه؟
نگاهی به معصومه می‌اندازم. لبخند کم‌رنگی روی لبش نمایان است.
با خوشحالی می‌گویم:
- راست میگی؟ جدی؟ کیه می‌شناسمش؟
- آره از بچه‌های خوابگاهه.
- حتماً شایان؟
- نه.
- مهدی؟
- نوچ.
- آهان، پارسا؟
- نه.
- خب فقط همینا رو می‌ش...نکنه...محمدعلی؟
- زدی به هدف! آفرین! البته هنوز به محبوبه چیزی نگفتنا. وای فکرشو بکن.
لبخند از روی لب‌هایم برداشته می‌شود و نگاهم روی معصومه خیره می‌ماند.
معصومه از آن دخترهای مهربان و نجیب است.
صورت ساده و مهربانش همه را مجذوب خودش می‌کند و من به‌خاطرش، چه‌قدر از رویاهایم عقب رانده می‌شوم.
کاش من هم زیبایی تو را داشتم معصومه.
معصومه گفت:
خوشحال نشدی الی؟
با قیافه بهت‌زده‌ام نگاهش می‌کنم و لبخندی مصنوعی روی لبم می‌نشانم.
- چرا...خیلی!
بدون خوردن صبحانه بلند می‌شوم و راهم را به‌سمت اتاق کج می‌کنم. نگاه سنگین آرزو و معصومه تا اتاق بدرقه‌ام می‌کند.
روبه‌روی آیینه می‌ایستم و برای خودم کمی دل‌سوزی می‌کنم.
معصومه واقعاً از من زیباتر است. هیچ‌گاه سادگی چهره‌ام تا این حد آزرده‌ام نکرده بود. صورت لاغر و نحیفم، چشم و ابروهای مشکی‌ام، لب‌های کوچکم، هیچ‌کدام دلبری بلد نیستند! موهای کوتاه هم که دیگر نگویم بهتر است. خودم را دل‌داری می‌دهم و خودم سنگ صبور خودم می‌شوم.
«الناز، بی‌خیال محمدعلی شو. از سرت میوفته. مطمئن باش فقط یه حس بچگانه‌ست...»
شانه‌ای بالا می‌اندازم و بغضم را قورت می‌دهم. به‌آرامی زیر لب می‌گویم:
- این هم روش.
خودم را روی تخت پرت می‌کنم و سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم؛ اما مگر می‌شود؟
چه صبحی بود امروز! مریم، خدا می‌داند باز هم دلش از کجا پر بود که بر سر من خالی می‌کرد.
و شاید خدا هم از جایی دل‌گیر است و برسر زندگی من خالی می‌کند.
***
من، همه‌ی دردسرهایم از جایی شروع شد، که چشمانم را باز کردم. باز هم خدا را شکر که خدا، وقت استراحتی هم برای انسان گذاشته است! زندگی‌ام فقط در خواب آرام است و لـ*ـذت آخرین خواب آرامم را آن شب که در آغوشت به خواب رفتم حس کردم. آخرین شبی که بی‌هیچ دغدغه‌ای چشمانم را بستم. بدون هراس از دست دادنت.
هیچ حواست هست از آن روز خواب‌هایم آشفته شده؟ اصلاً از خواب نفرت دارم! کی به کیست در این دنیای بی‌سروسامان؟ بگذار رفتنت را گردن خواب بیندازم!
خواب را بیزارم کردی زندگی را بیزار‌تر. کجایی؟
اشک گوشه‌ی چشمم را پاک می‌کنم.
گزافه‌گویی‌هایم را ببخش، همه از روی دل‌تنگی است.
ابرهای سیاه ذهنم را کنار می‌زنم و نگاهی به‌اطراف می‌اندازم. آن‌قدر آشفته‌ام که نمی‌دانم چه زمان از خوابگاه بیرون زده‌ام و از خیابان شلوغ سر درآورده‌ام. مثل دیوانه‌ها سر به خیابان گذاشته‌ام!
دستی تکان می‌دهم، تاکسی را نگه می‌دارم. شاید لیلی را ببینم حالم بهتر شود.
به پرورشگاه که می‌رسم، ابتدا چشمم به همان تابلوی سبزرنگ بالای در می‌خورد.
«پرورشگاه خصوصی وقف مرحوم حاج‌رضا وطنی.»
پول تاکسی را پرداخت می‌کنم و داخل می‌شوم.
بچه‌ها داخل حیاط مشغول بازی‌اند. در آن شلوغی چشمم به دنبال لیلی می‌گردد. دخترک کوچک و زیبایی که باهمه‌ی بچه‌ها فرق دارد. آن لحن شیرین، آن پوست سفید، آن موهای فرِ روشنی که گویی خدا آن را با قلمو کشیده است. چشمان درشت و عسلی‌رنگش که مثل تیله می‌مانند و غنچه لب‌هایش کنار آن لپ‌های گل انداخته‌. این موجود دوست‌داشتنی بی‌شک فرشته است، فرشته‌ای که خدا در زندگی‌ام قرار داده.
لیلی را که می‌بینم، می‌فهمم هنوز هم خدایی هست که اگر لیلی را نداشتم از تنهایی دق می‌کردم.
چشمانم دنبالش می‌کند که مرا می‌بیند. جیغ کوتاهی می‌کشد و دوان‌دوان با آن پاهای کوچکش به‌سمتم می‌آید.
می‌خندم و با صدایی بلند می‌گویم:
- یواش، مواظب باش نیفتی لیلی!
من هم چند قدم به‌سمتش می‌روم. محکم در آغوشم می‌گیرد و محکم‌تردر آغوشش می‌گیرم.
- آخ لیلی، کجا بودی دلم برات یه‌ذره شده بود خوشگل خانوم. وای چه‌کیفی میده تو رو محکم بغـ*ـل کنی! خوبی؟

- الی لهم کردی یواش!
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
از خودم جدایش می‌کنم و به چشمان تیله مانندش، زل می‌زنم.
- لیلی‌جونم چطوره؟
- من خوبم؛ ولی باهات قهرما.
- چرا؟
- دیروز رفتنی ازم خدافظی نکردی، کلی گریه کردم.
- الهی قربونت برم!
محکم‌تر در آغوشش می‌گیرم و بعد هم پرسروصدا گونه‌اش را می‌بوسم و می‌گویم:
- ببخشید عروسک یادم رفت. قهر نکنی باهام؟
- باشه؛ ولی قول بده دیگه بی‌خدافظی نری.
و همزمان انگشت کوچک دستش را سمتم می‌گیرد.
با لبخندی انگشت کوچکم را به انگشتش گره می‌زنم و می‌گویم:
- باشه قول می‌دم. حالا بگو ببینم، محبوبه‌جون هست؟
- تو اتاقشه.
- پس تو برو بازی کن من هم برم پیشش.
لیلی را راهی بازی‌اش می‌کنم و به دفتر محبوبه می‌روم. درباز است، محبوبه پشت میزش نشسته و سرگرم برگه‌های روی میز است.
تقه‌ای به در می‌زنم، سرش را بلند می‌کند. سلام می‌دهم و وارد می‌شوم.
- سلام دخترم، خوبی؟
- بد نیستم.
- راستش... فکر نمی‌کردم امروز بیای، واقعاً خوشحال شدم.
سکوتم را که می‌بیند، نگاهش را از برگه‌های روی میز می‌گیرد، خودکار دستش را رها می‌کند و با نگرانی می‌گوید:
- چیزی شده النازم؟ گرفته‌ای!
با این حرفش بغضی مثل سنگ راه گلویم را سد می‌کند.
- نه، خوبم.
آن‌قدر بغض صدایم ملموس است که محبوبه با نگرانی از صندلی‌اش بلند می‌شود و کنار من می‌آید. دستش را زیر چانه‌ام می‌گذارد و سرم را بالا نگه می‌دارد. چشمانم، گویی در دریا غرق شده است! اضافی دردهایم از هرگوشه چشمم بیرون می‌زند. محبوبه با همان نگرانی، دست‌هایم را در دست‌های مهربانش می‌گیرد و من را روی صندلی می‌نشاند، خودش هم کنارم می‌نشیند. چه‌قدر محبوبه این لحظه بوی مادر مهربانی را دارد که دلم می‌خواهد بهشت را زیر پایش بیندازم؛ اما دریغ که از دار دنیا فقط هیچ دارم!
می‌دانم که محبوبه از من بهشت نمی‌خواهد.
او از من، فقط«من» را می‌خواهد و باز هم پاسخش هیچ است.
- عزیزدلم، نبینم چشات اشکی باشه. چی‌شده دخترم؟
بغضم را قورت می‌دهم و باز هم با سماجت می‌گویم:
- هیچی!
- هیچی که نشد، دارم نگرانت میشم! به‌خدا دلم خون میشه تو رو این‌جوری می‌بینم. بگو چی شده، باهام حرف بزن.
نگاهش می‌کنم و با صدایی که گویی در گلویم خفه شده باشد، می‌گویم:
- فقط... یه‌کم دلم گرفته.
و معنی کم را با این حرف، حسابی شرمنده می‌کنم.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
نزدیکم می‌شود، مرا در آغوشش می‌گیرد و می‌گوید:
- قربون دلت بشم. چرا آخه؟ چی‌شده النازجانم؟به من نمیگی چت شده؟
فقط سکوت می‌کنم؛ ولی بغضم را هیچ رقمه نمی‌توانم در گلو خفه کنم. این بغض سمج، زار زدن می‌خواهد. دوست دارد فریاد بزند، نمی‌توانم خواموشش کنم.
- به من که نمیگی چی‌شده! حداقل گریه نکن دختر قشنگم. من طاقت دیدن اشکات رو ندارم.
آخ محبوبه، کاش این‌قدر با من مهربان نبودی!
کاش برای تو، کسی بودم مثل بقیه. کاش لااقل، دلیل این تفاوت را می‌دانستم. این مهربانی تو آخر کار دستم می‌دهد. کنایه‌های شبانه‌روزی مریم، دیگر خسته‌ام کرده.
محبوبه، مادرانه نازم را می‌کشد و من هم دخترانه برایش ناز می‌کنم و درنهایت کمی آرام می‌گیرم.
- النازجان، دخترم، اشکات رو پاک کن یه خبر خوب دارما!
خودش اشک‌هایم را با دست پاک می‌کند و می‌گوید:
- اگه بدونی چه خبری دارم برات! دیشب محمدعلی بهم زنگ زد گفت می‌خواسته دیروز ظهر یه چیزی بهم بگه؛ ولی جلوی تو روش نشده. می‌دونستی که محمد علی و معصومه همدیگه رو دوست دارن؟ ازم خواست برای ازدواجشون کمکشون کنم.
تازه کمی آرام گرفته‌ام، که این حرف محبوبه روی دلم چنگ می‌اندازد. سرم را روی زانوهای محبوبه می‌گذرم و باز هم بلندبلند شروع می‌کنم به گریه. دیگر محبوبه زبانش بند آمده و دلیل کارهایم را نمی‌داند.
- عه! الناز! چت شد باز؟ نکنه... الناز من رو نگاه کن ببینم!
سرم را با دست‌هایش بالا می‌آورد و به چشم‌های اشک آلودم زل می‌زند.
- نکنه... برای محمدعلی...
نگاهم را به پایین می‌دوزم.
- الناز تو محمدعلی رو...محمدعلی رو دوس داری؟
سکوتم را که می‌بیند، پی به راز بزرگم می‌برد.
اما، نمی‌گذارم کسی متوجه این حماقتم شود.
نمی‌گذارم این راز را محبوبه بداند.
- نه نه! من فقط... دلم براش تنگ میشه، خب از بچگی باهم بودیم.
محبوبه نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:
- پس به‌خاطر این ناراحت بودی؟ الناز دنیا پر از نرسیدن‌هاست غصه نخور. آدما یه روز میان و یه روزم میرن. نه به موندنشون دل خوش کن، نه از رفتنشون غمگین شو.
لبخند مهربانی می‌زند و ادامه می‌دهد:
- می‌دونی من هم جوون که بودم عاشق یه پسری شدم؟
اشک‌هایم را فراموش می‌کنم و با تعجب به حرف‌های محبوبه گوش می‌دهم.
- ولی نشد که بشه! خیلی هم دوستش داشتم. اون هم همین‌طور؛ ولی پدرم با شغلش مخالفت کرد و گفت: اگر دخترم رو می‌خوای باید یه شغل دیگه برای خودت دست و پا کنی. اون هم نظامی بود و عاشق شغلش. این شد که بین ما یه دنیا فاصله افتاد.
اشک‌هایم را با دست پاک می‌کنم و با صدایی خفه می‌گویم:
- بعدش چی شد؟
- آخرین باری که دیدمش یه دختر بچه تو بغلش بود.
درد خودم را کاملاً به فراموشی می‌سپارم و می‌پرسم:
- هنوز هم دوسش دارین؟ بخاطر اون ازدواج نکردین؟
- خودش رو سعی کردم فراموش کنم؛ ولی عشقی که بهش داشتم رو هرگز نتونستم.
سکوت می‌کنم، کمی آرام‌تر شده‌ام.
محبوبه هم از فرصت استفاده می‌کند و با خنده می‌گوید:
- خلاصه که دنیا همینه! تو هم به جای اینکه مثل بچه کوچولوها گریه کنی، براش آرزوی خوشبختی کن.
- من...من فقط دلم براشون تنگ میشه!
سرم را پایین می‌اندازم.
- حس خاصی به کسی ندارم!

دروغ هم گاهی لازم می‌شود برای پنهان کردن چیزی که باید پنهان بماند.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
محبوبه عادت به تعریف قصه‌هایش ندارد؛ اما نمی‌دانم این‌بار چرا از گذشته یاد می‌کند. از حرف‌هایش تنها می‌فهمم که دل‌بستن دختر به هرچیزی یعنی تنها شدن بیشتر! این موجود ظریف و ضعیف به هر چه دل ببندد، بی‌هیچ دلیلی نباید به آن برسد. نتیجه‌اش هم می‌شود آدمی تنهاتر از قبل. می‌گویی نه؟ مرا ببین، محبوبه را ببین، بازهم می‌گویی نه؟
آخ که چه‌قدر این لحظه محبوبه برایم همدم می‌شود.
بغض سنگینی در گلویم هست که نیمی را می‌شکنم و نیمه دیگرش را قورت می‌دهم.
محبوبه هم که به خیال خودش آرامم کرده، نمی‌گذارد جایی بروم و تا شب همان‌جا کنار محبوبه و لیلی می‌مانم.
چه چیزی قشنگ‌تر از این که هنگام غذا خوردن، لیلی می‌خواهد با من غذا بخورد؟ کنار من بنشیند ومن خنده‌کنان، غذا دردهانش بگذارم و صورت چرب و چیلی شده‌اش را ببوسم. لیلی فرشته نجاتم است، هر وقت در خودم غرق می‌شوم، هیچ‌کس مثل او نمی‌تواند دستم را بگیرد و به دنیای خودش بکشاند. سخت‌ترین لحظه هم، جدا شدن از لیلی است. تمام روز راهم کنارش باشم، بازهم موقع خداحافظی چنان اشک می‌ریزد که آدم قلبش تکه‌تکه می‌شود. و من باز هم با حوصله نازش را خریدارم.
لیلی که از من دل می‌کند، به خوابگاه بر می‌گردم.
مثل همیشه ساعت۸:۳۰. مثل همیشه موقع شام و شاید هم مثل همیشه طعنه زدن‌های مریم.
یکی درمیان به بچه‌ها سلامی می‌دهم. به اتاق می‌روم و لباس‌هایم را عوض می‌کنم. چشمم که به آیینه می‌خورد، می‌فهمم که چه‌قدر از چهره‌ام متنفرم.
اگر کمی ابروهایم کشیده‌تر بود، بینی زیباتری داشتم، یا کمی پوستم روشن‌تر بود و موهای پرپشت‌تری داشتم...نه! بازهم محمدعلی سهم معصومه بود و من محکوم به فراموش کردنش.
در آیینه و ارزیابی دختر رو به‌رویم غرق شده‌ام که در باز می‌شود.
ندا:
- اوه بابا خوشگلی! آیینه خجالت کشید بیا کنار.
و بعدهم غش‌غش به بانمکی خودش می‌خندد.
- زهرمار!
- قربون اخلاق گندت برم، بیا شام.
به دنبال ندا از اتاق بیرون می‌روم، همه مشغول غذا خوردن هستند.
آرزو، معصومه، ندا، مریم و بقیه... خیلی با بقیه گرم نمی‌گیرم. روی هم رفته یازده نفریم. دو- سه نفر هم تازه، یکی دوماهی می‌شود که به خوابگاه آمده‌اند. ماپنج نفر قدیمی‌های خوابگاه به حساب می‌آییم.
کنار آرزو می‌نشینم، کمی برنج برای خودم می‌کشم و بی‌میل مشغول خوردن می‌شوم و سعی می‌کنم مثل بقیه با بگو و بخندهای ساختگی شکمی سیر کنم تا زودتر به تخت خواب بپیوندم.
اصلاً هم تعریف‌های معصومه از محمدعلی، سرمیز شام برایم جالب نیست! آن هم زیر نگاه‌ها و چشم نازک کردن‌های مریم.
چندبار در تختم غلت می‌زنم؛ اما سروصداها و دیوانه بازی‌های آرزو کل اتاق را برداشته است.
- آرزو، می‌ذاری بخوابیم یا نه؟
غرق خنده، می‌گوید:
- وای! الی... الی، جون من بیا ببین معصومه چی میگه... می...
بلا فاصله معصومه با دستش جلوی دهان آرزو را می‌بندد و باز هم دوتایی غرق خنده می‌شوند.
راستش، دروغ چرا؟ حالا که خواب به چشمانم نمی‌آید، من هم دلم کمی شیطنت می‌خواهد.

روی تخت می‌نشسینم و بالشم را به‌طرف آرزو پرتاب می‌کنم و من هم با دیدن چهره‌ی آرزو، غرق در خنده می‌شوم.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
کم نیستند شب‌هایی که تا صبح با شیطنت‌هایمان می‌گذرد. شب‌هایی که تا خود صبح با آرزو تعریف می‌کنیم و از ته دل می‌خندیم.
البته، اگر آرزو بیدار بماند من میل بیدار ماندن و خندیدن پیدا می‌کنم. اگرنه، با سایر دخترها چنین صمیمیتی ندارم.
هنوز هم می‌توانم از ته دل بخندم، اگر این ذهن آشفته‌ام بگذارد.
***
همه‌جا شلوغ و غرق در شادیست. جشن، قرار است در سالن خوابگاه برگزار شود، هرچند کوچک و مختصر.
بچه‌ها به سلیقه‌ی خودشان سالن را آذین بسته‌اند. این جشن همه را حسابی مشغول خود کرده است.
و بیشتر از هرچیز، ذهن مرا...
شب‌ها تا صبح با خودم کلنجار می‌روم. حس می‌کنم کنجی از قلبم خالی شده، که قبل‌ترها جای پسری باموهای خرمایی و چشم‌های قهوه‌ای بود. همان پسر لاغراندامی که هرگاه پیراهن آبی به تن می‌کرد، قلبم آواره و دربه‌درش می‌شد و باصدایی بی‌صدا فریادش می‌زد و مرا شرمنده خود می‌کرد. همان پسری که نامش محمدعلی بود.
راستش را بگویم، به‌اندازه‌ی بقیه از این جشن خوشحال نیستم؛ اما به‌اندازه‌ی بقیه آرزوی خوشبختی‌شان را دارم.
دوماه گذشته و من سعی در فهماندن این موضوع به خودم دارم، که من کسی را به دست نیاورده بودم که حال بخواهم از دستش بدهم.
آن‌قدر ترس هجده سالگی را دارم که گاهی باخودم می‌گویم:«همان بهتر که رفت و مرا از این حال بی‌سروسامان نجات داد، چه بهتر! یکی از دردها کم شد.»
شب شده است، تا دقایقی دیگر باید خودم را برای فراموش کردن آماده کنم. مثل همه، من هم لباس‌های نو می‌پوشم و به سالن خوابگاه می‌روم.
یک سالن که مخصوص جشن‌ها و سخنرانی‌ها و این گونه برنامه‌ها است.
دو صندلی سفیدرنگ در بالای سالن قرار داده شده، که مخصوص محمدعلی و معصومه است.
بالای آن‌ها ریسه‌های رنگی با شکل خاصی بسته شده و پایینشان پراز بادکنک‌ است.
چند صندلی دیگر هم در دو طرف آن دو چیده شده است که مخصوص میهمانان است.
سفره‌ی عقدشان هم به‌سادگی هرچه تمام‌تر، روی زمین چیده شده. درکنار آن، میزهایی پراز میوه و شیرینی، مخصوص پذیرایی قرار داده‌اند.
بچه‌ها هم که هر کدام سرپا ایستاده‌اند و از شوق یک‌جا بند نیستند.
آن‌قدر که بچه‌ها شوروشوق دارند، معصومه و محمدعلی خوشحال به نظر نمی‌رسند!
بچه‌ها ومهمان‌ها یکی‌یکی می‌آیند، عاقد می‌آید. محبوبه...و بالاخره معصومه و محمدعلی کنار هم روی آن دوصندلی می‌نشینند.
قرآنی جلویشان باز می‌کنند وآرام آرام شروع به خواندن می‌کنند.
عاقد خطبه را می‌خواند و معصومه بله می‌گوید، حلقه ها را به دست هم می‌اندازند و به هم لبخند می‌زنند. شادی دخترها که هرکدام به معصومه تبریک می‌گویند و شادی پسرها که برای محمدعلی، آرزوی خوشبختی می‌کنند و محبوبه‌ای که هدیه‌هایشان را می‌دهد.

و من که گوشه‌ای ایستاده‌ام و نمی‌دانم خوشحال باشم یاغمگین!
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

Mah dokht

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
18/10/16
967
28,198
781
پای پنجره
چشم برهم زدنی می‌گذرد و گذشته‌ها و خاطراتش را در همان گذشته جا می‌گذارم تا بتوانم کمی هم به فکر آینده‌ی نامعلوم خود باشم.
خیلی چیزها محکوم به فراموشی می‌شوند.
محمدعلی، دوست داشتنش و خاطراتی که در کودکی با او داشتم، همه را فراموش می‌کنم؛ اما راستش کمی در فعل جمله‌ام دروغ گفتم! فراموش خواهم کرد.
***
- قرمز یاصورتی؟
- اوم... صورتی... نه نه! قرمز.
لاک قرمز را برمی‌دارم و آرام، روی ناخن‌های کوچک لیلی می‌کشم. لیلی هم ساکت، مشغول تماشا کردن ناخن‌هایش می‌شود.
- این دستت رو فوت کن زودتر خشک بشه. اون دستت رو بده به من.
دست دیگرش را می‌گیرم و مشغول لاک زدن می‌شوم.
لیلی هم مدام، لپ‌هایش را پراز باد می‌کند و ناخش‌هایش را فوت می‌کند.
- خشک شد.
- خب این هم از این. تموم شد!
- الی؟
- جونم؟
- برای خودت هم بزن که دستامون شکل هم بشه.
- آخه...
- بزن دیگه.
از پیشنهادش بدم هم نمی‌آید.
لبخندی می‌زنم و می‌گویم:
- باشه!
وشروع به لاک زدن دست‌هایم می‌کنم.
اواسط پاییز است و سرمای زورگو، بچه‌ها را وادار کرده که به جای بازی در حیاط به اتاق بازی بروند و لیلی هم که تمام تفریحش درکنار من بودن است.
دل بستگی و وابستگی شدید بین من و لیلی، کمی نگرانم می‌کند. لیلی از وقتی یک ساله بود به اینجا آمد و از همان روز هم جای خواهر کوچکی را برایم پر کرد که هرگز نداشتم. لیلی، تو چرا باید در این پرورشگاه باشی؟
چرا این سرنوشت بی‌رحم، کوچک و بزرگ سرش نمی‌شود؟
لاک زدنم که تمام می‌شود از فکر بیرون می‌آیم.
لیلی دست‌هایش را کنار دست‌هایم می‌گیرد و می‌گوید:
- الی ببین، ببین چه ناز شد!
لیلی، کاش میشد جز خودت صدایت راهم بوسید و درآغوش گرفت. خودم هم مثل لیلی ذوق‌زده می‌شوم و می‌گویم:
- ای جان! فرشته کوچولوی منی تو.
روی صندلی کنار اتاق بازی نشسته‌ایم و محبوبه که در اتاقی دیگر جلسه دارد، ناگهان از اتاق بیرون می‌آید و با دیدنم شتاب‌زده می‌گوید:
- الناز اینجایی! بیا... بیا کارت دارم.
سریع به‌طرفش می‌روم. محبوبه کلیدی در دستم می‌گذارد و می‌گوید:
- توی کمد اتاقم، یه پوشه آبی‌رنگ هست. یادم رفته بیارمش. می‌تونی سریع برام بیاریش؟
- باشه چشم.
- قربونت، زودباش فقط.
کلید را از محبوبه می‌گیرم و سریع به طبقه پایین می‌روم و در اتاق مشغول گشتن می‌شوم. در کمد را که باز می‌کنم لحظه اول پوشه آبی‌رنگ را میان چند دسته پوشه دیگر می‌بینم. پوشه را برمی‌دارم و همان لحظه نامی آشنا روی برگه‌ای که کنار پوشه‌ها است، به چشمم برخورد می‌کند« سعید یزدانی»
دیگر محبوبه و کارم را فراموش می‌کنم. مگر می‌شود این نام را ببینم و چیز دیگری برایم مهم باشد؟ تمام مدت بابهت و نفسی که حبس مانده، به برگه خیره می‌مانم.
نه! امکان نداره!
هربار دستم می‌رود سمتش که کاغذ را بردارم و از نزدیک ببینم؛ اما گویی تمام توان و جانم در چشمانم جمع شده و چشمانم هم خیره به آن اسم.
ذهنم به‌حرف درآمده و توان حرکت را از من گرفته.
آروم باش الناز... برگه رو بخون، ببین چی نوشته توش اصلاً.
آرام دستم را به‌سمت برگه می‌برم و نگاهی به آن می‌اندازم. تایی که به برگه خورده را باز می‌کنم و آن را می‌خوانم.
اینکه فیش بانکه! از حساب سعید یزدانی برای محبوبه فرستاده شده.
دنیاست که روی سرم آوار می‌شود. لحظه‌ای به همه‌چیز شک می‌کنم، محبوبه، پدرم، حتی خودم! دیگر قلبم از هیچ‌چیز دستور نمی‌گیرد. هرطور که دلش می‌خواهد، می‌کوبد!
صدای تیک‌تیک ساعت، سکوت مطلق اتاق را شکسته است که ناگهان محبوبه پر سروصدا وارد می‌شود.
- کجایی تو الی؟ گفتم زو...
حرفش را می‌خورد و با دیدن من با آن چهره ترسیده و بهت‌زده‌ام، نگران به‌سمتم می‌آید.
- چی‌شده الناز؟
جلوتر که می‌آید، با دیدن برگه‌ی در دستم رنگش می‌پرد و زل می‌زند به چشم‌هایم.
تغییر حالتش را متوجه می‌شوم. محبوبه همان‌طور پراضطراب نگاهم می‌کند، بی‌هیچ حرفی.
از کنار کمد بلند می‌شوم و به‌سمتش می‌روم.
- تو می‌دونی کجاست نه؟ باهاش در ارتباطی مگه نه؟
- الی!
صدایم را بالاتر می برم.
- تو همه‌ی این مدت می‌دونستی اون کجاست، نه؟
- عزیزم، صبر کن برات تو...
- نمی‌خوام توضیح بدی. اصلاً تو کی هستی؟
صدایم همه را به دفتر محبوبه می‌کشاند.
محبوبه، کلافه سمت در می‌رود و می‌گوید:
- خانوم صبوری، به اون آقایون بگو فعلاً جلسه کنسله. بگو خودم باهاشون تماس می‌گیرم.
و بدون اینکه منتظر پاسخی بماند در را می‌بندد و به‌سمتم می‌آید.
از عصبانیت نفس‌نفس می‌زنم، نمی‌دانم چه بگویم و چه‌کاری انجام دهم.
- النازجان، اون‌طور که تو فکر می‌کنی نیست.
- چطوریه؟ ها؟ بگو دیگه!
- الناز، صبرکن بگ...
- چی رو بگی؟ می‌خوای بازم دروغ بگی بهم؟ تو گفتی که نمی‌شناسیش! گفتی گشتم و پیداش نکردم. تو یه دروغگویی! دیگه بهت اعتماد ندارم.
- عزیزم...
بافریاد می‌گویم:
- من عزیز تو نیستم. ازت متنفرم دروغگو! تو می‌دونستی کجاست و بهم نگفتی. تو از قصد این کارو می‌کردی. تو، تو یه آدم...
نمی‌گذارد حرفم را بزنم، به‌سمتم می‌آید، به‌زور مرا در آغـ*ـوش می‌گیرد و می‌گوید:
- به‌خدا توضیح میدم برات. آروم باش النازم.
خسته از تقلاهایم بالاخره از پا می‌افتم، روی زمین می‌نشینم و اشک‌هایم جاری می‌شود.
محبوبه با نگرانی بلندم می‌کند و مرا روی صندلی می‌نشاند. کسی راصدا می‌کند که آب‌قند بیاورد و آن را به‌زور به خوردم می‌دهد.
..
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
وضعیت
موضوع بسته شده است.