در حال تایپ رمان دانه ی گیلاس (جلد اول) | carnelianکاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 673 -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: carnelian

سطح رمان چطوره؟

  • عالی

    رای: 5 100.0%
  • خوب

    رای: 0 0.0%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
نام رمان: دانه‌ی گیلاس (جلد اول مجموعه‌ی کیهان)
نویسنده: carnelian کاربر انجمن نگاه دانلود
زاویه دید: دانای کل
ناظر: @*یـگـانـه*
ژانر: تخیلی
با قلم آغاز میکنم....
»فرشتگان هنگامی که زمین را ترک میکردند ۲دسته بودند: دسته اول ( حسرت کشان) که عاشق بوند ؛ و گروه دیگر کنجکاو و عاشق آموختن ،اگر دیده های زمین را فراموش میکردند خلأ وجودشان را به کُشت میداد .و اگر می خواستند دیده هایشان را در خاطر نگه دارند، آن وقت ذهنشان مشوش می گشت .گروه اول آموزنده ی عشق بودند ،گروه دوم : عاشق آموختن!» الیف شافاک ( کتاب من و استادم ،با اندک تلخیص)
شما کدام راه را انتخاب می کردید؟ گاهی در روزمره های زندگی به دنبال"خود" وجودیمان می گردیم ، گاها به خودآگاهی می رسیم و گاه دَر بَر خود میمانیم!
گاهی بین حقیقت و رویا میمانی و راهت سوای هرچه معمولی های دنیا میشود ،شاید فکر میکنی اطرافیان درکت نمی کنند ؛ و این نقطه ی آغاز داستان من است !...
خلاصه: داستان ریل های پیچ در پیچی اند که به یک ایستگاه می رسند ،ادغام این ریل ها مشکل است اما ،این گوی و این میدان ماست !
داستان روایت گر یک انقلابه ،مقابله ای که قهرمان های زیادی داره اما ،پایانی نداره!
محور اصلی داستان دختری به نام نلما اپریکسه که در پی نجات خود و اطرافیانش از دنیایی به نام دنیای دروغین ،یک فرضیه میسازه ،یه فرضیه دیوانه وار و شاید هم مرگبار ؛ قربانی میشه و میراث آلن بودن خودش ،قدرت خودش رو قربانی میکنه تا شاید با کمک کسانی که بهشون اعتماد داره نجات پیدا کنه !
در پی قربانی شدن این جسور و شاید احمق انرژی عظیمی در سرتاسر کیهان به وجود میاد ؛ چند نفر در اثر این انرژی نجات پیدا میکنن و یا زندگی شون تغییر پیدا میکنه؟!
توجه : این رمان یک مجموعه دو جلدی است .

سخنی با خواننده:
برای سوژه این داستان خیلی زحمت کشیده شده تا یک داستان منسجم و هماهنگ خلق بشه ،کل داستان یک بار نوشته شده و دوباره از اول به خاطر پربار بودن ترش نوشته شده تا یه چیز جذاب از لحاظ مفهوم به خواننده های محترم برسه اما حرف اصلی ...
از کنار جملات راحت رد نشید در داستان رازهایی وجود داره که اگه سرنخ های موجود در متن رو دنبال کنین زود تر از شخصیت های اصلی داستان به حقیقت ها می رسین !
ماجرا اون چیزی نیست که در خلاصه می خونید خلاصه طرحی از اول داستانه ، روایت رو بهتر دیدم که خود خواننده باهاش پیش بره .خواهشی که ازتون دارم اینه که با شخصیت ها زندگی کنید و سعی کنید درکشون کنید .ماجرا ی داستان من مثل یک پیازه باید پوسته هاشو جدا کنید تا به اصل برسید !
نلما ، گاستون ، ونداد ، سوهی ، هنون،الیوت ،میسون ؛ همشون اونطوری نیستن که به نظر می رسن! آلن ها و وشها و نوع سومی از قدرت( ماهیتشون رو بعدا مشخص میکنم !) ، انسان ها و شایدم اشباح (جنیان) همه منتظر کشف به وسیله شما هستن ، نبردها دوستی ها و سرنوشت ها ...
به نمایش قدرت ، نفرت ، هیجان ، انتقام ، رابـ ـطه و احساسات ؛ ساده تر بگم ...کاربران محترم به کیهان خوش آمدید !
طراح جلد:F.sh.76
 
آخرین ویرایش:

DENIRA

نویسنده ویژه انجمن + طراح آزمایشی
نویسنده ویژه انجمن

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
به نام خدا


فصل اول: قربانی

هِنون لب برچید و سکوت کرد انگار در این دنیا هیچ کس او را درک نمی کرد ،به آرامی که حاصل ناراحتی درونی اش بود به سمت بام دنیا خزید و نشست ،پاهایش را از زیر گل سار محافظ آویزان کرد و دستانش را تکیه گاه بدنش کرد به پایین خیره شد ،افق او آن پایین بود ،هنوز هم یادش بود روزی که مادرش اورا راهی سرزمینی غریب کرد ؛ چند سال می گذشت ؟ ...چه خاطره ی دوری بود!
دستی مانع از شاخ و برگ بیشتر به تفکرش شد
_ باز داری به اون پایین نگاه میکنی؟
_ آسور چند ساله این بالا زندانی شدیم؟
_ زندانی؟ اوم ...شاید این کلمه ی زیاد جالبی نباشه ما اینجا هر چی بخوایم داریم ،اصلا با زندان قابل مقایسه نیست !
_ کی گفته زندان فقط جاییه که سخت میگذره ؟
آسور طعنه ای به هنون زد و گفت:
_هی کافیه! میدونی با غصه خوردن از اینجا خلاص نمیشیم پس این کار رو نکن !
هنون به پایین چشم دوخت ،حرفی برای گفتن نداشت عزیزانش پایین بودند و به اندازه ی ۹سال از آنها دور افتاده بود ! یاد سَفکا که می افتاد قلبش فشرده میشد ،آهی کشید که ضربه ای سهمگین بر پشتش فرود آمد ،نفس در سـ*ـینه اش حبس شد و به جلو پرتاب شد که حاصل برخورد دماغش با گل سار محافظ ،ایجاد الکتریسیته و سوختن دماغش بود .
با چشمانی به خون نشسته به عقب برگشت که با قهقه ی اِله مواجه شد
_ خیلی گاوی!
اِله شکلکی در آورد و زبان درازی کرد
_ فهمیدم سکته زدی ببند !
با حرف آسور اله خنده اش را جمع کرد و صداهای نا مفهومی از دهانش خارج شد
_ اینجا چیکار میکنی؟
_ استاد گفت بیام دنبالتون
_ برای چی؟
_ نمی دونم ولی همه رو احضار کرده
_ منظورت از همه اون چیزی که فکر میکنم که نیست؟
_ دقیقا داری به چیز درستی فکر میکنی !
هنون و آسور یک صدا هینی کشیدند
سه نفری برخاستند و به سمت محوطه آشیانه رفتند ،در محوطه آپ را دیدند که کنار مَلِکا ایستاده بود به سمتش رفتند .
_ نمی دونی چرا همه رو احضار کردن؟
آپ سرش را به نشانه ی نفی تکان داد
_ بچه ها من میترسم!
_ منم! وَش ها وحشی ان چطور با ما قاطی شون کردن؟
_ راستی ،کسی نِلما رو ندیده ؟
_نِلما رو از صبح هیچ کس ندیده!
_کجاست؟
آپ شانه ای بالا انداخت و گفت:
_از صبح نیست گفتم که !
همهمه ها اوج گرفته بود ،محوطه پر از وَش ها شده بود .
صدای پاشنه پوتین مانندی در فضا پیچید ؛ نظم با آن چهره ی دلنشینش به آرامی در محوطه قدم میزد و همین کافی بود تا خیل عظیمی سکوت کنند .
پس از اینکه سکوت در فضا حاکم شد نظم روی سکوی وسط حیاط رفت و ایستاد ،نگاهی به جماعت کرد و گفت:
_خب بچه ها میدونم براتون سواله که چرا همه شما و وش ها احضار شدین ، زمان زمان حساسیه ،شما به عنوان آلِن ها و وش ها هنوز هویت خودتون رو نمیشناسین و ما هرچه سریع تر به شما احتیاج داریم میخوایم که باهم سازش کنید و به عنوان اولین گام با هم کنار بیاید و هر کسی با تمام ویژگی روشن و یا سیاهش بپذیرید .
به جمعیت نگاه کرد تا تاثیر حرف هایش را ببیند ،طرف راست که ردای روشن بر تن داشتن آلن ها بودند و با قیافه های رنگ پریده و ترسیده ،آشفته وار به هم نگاه می کردند و سمت چپ که ردای تیره به تن داشتند وشها بودند که با پوزخند تمسخر آمیز و چهره ی خوفناکی به آلن ها خیره بودند .
زیر لب پوفی کرد ،چگونه این دو هذب متفاوت قرار بود با هم کنار بیایند ؟
سرش را تکان داد تا افکار منفی را دور بریزد و با لبخندی دستانش را به سوی جمعیت باز کرد و گفت:
_موفق باشید !
پس از اتمام سخنرانی مختصرش جمعیت پراکنده شد ؛ نظم به سمت دوره ی گردی که کنار تابلوی هوروش جمع بودند رفت دست بر شانه قد بلندترینشان گذاشت ،همه به سمتش برگشتند
نظم فهمید که اگر در حرف از آنها جلو نزند باید گوش هایش متحمل سیل غر ها باشند ! بنابراین سریع گفت:
_غرها بمونه برای بعد ،نِلما کجاست؟ مگه قرار نبود همه تو محوطه جمع شن ؟
همه سکوت کردند ،نظم بر چهره ی آپ ثابت شد و آپ مجبورا پاسخ داد:
_ از صبح کسی ندیدتش.
نظم آهی کشید ،این بچه سر به راه نمیشد حتما در جایی مشغول پیدا کردن راهی برای برگشت به زمین بود ،دستش را در هوا تکان داد و از آنها فاصله گرفت .
آپ: به نظرم بهتره نلما رو پیدا کنیم .
در همین حین صدای نظم در محوطه پیچید که گفت :
_به مرکز دنیا بیاین !
و در پی ش بی حرف به راه افتادند .
نظم با پایش بر زمین ضرب گرفته بود ،آسور آب دهنش را قورت داد و گفت:
_اوم ....استاد فکر نکنم که اینطوری بفهمیم نلما کجاست ؟!...
نظم آسور را بی پاسخ گذاشت و چندی نگذشت که نلما وارد جمع شد ،نظم سریعا به سمتش برگشت و گفت: کجا بودی؟
نلما پاسخ داد:
_پیش هِرنِس بودم ...
_ بازم دنبال راه فراری؟ نلما چند سال میگذره ؟ چرا به خودت نمیای؟
_ نظم خودتم میدونی که تنها من این طور نیستم همه ما دنبال پیدا کردن راهی برای برگشتیم ،۹ سال حتی بدون دونستن اینکه برای چی اینجاییم اینجا حبس شدیم ،بهتر نیست دریچه رو باز کنید؟
نظم چشمانش را بست و آهسته گفت:
_خودتم میدونی ممکن نیست!
_ آخه چرا؟! اینکاری که شما اینجا با ما میکنید آموزش نیست، زجره!
_ نلما بس کن!
_ بس نمی کنم ،آخه این چه قوانین مزخرفیه که مارو از کسایی که دوستشون داریم ،از سرزمین خودمون دور کرده؟ میبینی نظم ! حتی تو هم از این میترسی و میدونی این آموزش نیست ،مرگه!
نظم با صدای بلند و تاکید واری گفت:
_نلما!
نلما از خشم می لرزید ،دندان هایش را برهم سایید و گفت:
_اگه قراره این طوری باشه ،آلن بودن رو ترک میکنم !
جمعیت شک زده شد ،آسور بهت زده گفت:
_نلما!
نظم در جواب نلما گفت:
_به خودت بیا ،میدونی جزاش چیه؟ با اینکار به زمین برنمی گردی فقط برای همیشه نابود میشی !
_ میدونم و اینکار رو میکنم
_ حرف آخرته؟
_ بله ،شما خودتون میگفتین که نباید برای گفتن عقاید و باور هامون واهمه داشته باشیم و باید اون رو با صراحت بگیم ،اگه قراره عقایدم سرکوب شن نابودی با جنازه متحرکم چه فرقی باهم دارن؟
نظم پشتش را به جمع کرد و گفت:
_ تا فردا تصمیمتو بگیر !
و بعد نیم نگاهی به نلما کرد و گفت:
_تو هیچ چیز نمی دونی ،هیچ چیز !
پس از رفتن نظم هنون سراسیمه روبروی نلما ایستاد، با دستانش ضربه محکمی به شانه های نلما وارد کرد وگفت:
_تو خودتو چی فرض کردی؟ خیلی احمقی یا خیلی شجاع؟!
_ به من اعتماد کنید بچه ها!
_ چه اعتمادی ؟
_ آروم باشید و فقط تماشاچی باشید !
و آرام جمع را ترک کرد ...
همه در تخت هایشان جا گرفته بودند ،خوابگاه از هر شب دیگری ساکت تر بود و اعضای زنده ی درونش بی رمق بوند .
نلما از سرما دستانش را در آغـ*ـوش گرفته بود ،نفس عمیقی کشید به خیلی چیزها فکر میکرد از خیلی از چیز ها هراسان بود ...
دست برد و سنگ گردنبندش را لمس کرد ،ناگاه دلش تیر کشید ؛ یک آلن با قدرت سنگ گردنبندش خو میگرفت و زندگی میکرد ،نلما به فردا اندیشید ...زمانی که باید میراث آلن بودنش را قربانی میکرد ،سنگش را!
ناگهان موج ترس و غم دلش را فرا گرفت ،زیر لب زمزمه کرد :
_من از چیزی نمی ترسم ...
اما خودش هم به حرفی که زده بود باور نداشت!
شب ،شب سختی بود ، آسور و هنون در خودشان فرو رفته بودند ،اله طول و عرض اتاق را می پیمود و آپ بی دلیل به نقطه ای خیره بود ؛ نظم هم گوشه ای دنج برای زیر نظر داشتن نلما پیدا کرده بود .
نظم به یاد اولین روزی که نلما را دید افتاد ،دختر گستاخ و پرخاشگری که از والدینش جدا شده بود و سعی داشت در پی صدای بلند و غر غر های دائمش حول وصف نامردی آنان بغض در گلویش را سرکوب کند ،یاد بی پروایی هایش در طی این ۹سال افتاد ،دخترک بیچاره ! او هنوزم همان کودک پرخاشگر بود ! با این تفاوت که با استدلال به جنگ آنان میرفت !
نظم آرام چایش را نوشید و از آنجا دور شد ،خدا خودش به این دخترک خیره سر کمک کند!
قطعا فردا روزی از این سخت تر بود!
کوس ققنوس به صدا در آمد ،اغلب برای موضوع حیاتی به صدا در می آمد که تمام آکادمی باید شاهدش میشدند .
طولی نکشید که وش ها و آلن ها جمع شدند ،نظم و عده ای از مسئولین آکادمی آمدند و با دست بالا بردن نظم نلما نیز فراخوانده شد .
ایگِرت زن مو حنایی انگلیسی که معلم طلسم بینی بود جلو آمد و با صدای رسایی گفت:
_ نلما اِپِریکس دانش آموز سال سوم بینش از گروه بَهگ ،بدین وسیله از شما سوال میشود "آیا خواستار ترک مقام آلن بودن هستید ؟
نلما آب دهانش را قورت داد و گفت :
_بله!
ایگرت بلند تر پرسید:
_خواستارید؟
نلما به طبع بلند تر پاسخ داد:
_بله!
ایگرت فریاد زد :
_خواستارید؟
نلما هم فریاد زد :
_بله!
ایگرت با صدای رسا با اندک بغض گفت:
_من با اختیار خودم شما را از مقام آلن بودن خلع میکنم!
همه در بهت و سکوت بودند ،وشها با هیجان به این معرکه نگاه میکردند و آلن ها با کوله باری از غم ...
نلما دست برد و چفت گردنبندش را باز کرد ،گردنبند را کف دستانش گذاشت و برای آخرین بار به آن نگاه کرد ،بغض داشت آمیتیست آبی رنگش را نوازش کرد و آن را به ایگرت داد .
روی سکوی چوبی رفت ،دریچه ی پرتگاه باز شد و نلما به بی کران نابودی خیره شد ،می دانست همین که به این خلع وارد شود به سمت سیاه چاله فضایی کشیده خواهد شد ،نفس عمیقی کشید به سمت جمعیت برگشت و همه را از نظر گذراند ،دوستانش غرق خواهش بودند که از کارش پشیمان شود اما این ،خواسته ای نشدنی بود .
آرام قطره ی اشکی از گوشه ی چشم راستش چکید و عقب عقب به سمت پرتگاه قدم برداشت ؛ جایی که دیگر احساس میکرد گامی تا نابودی ندارد چشمانش را بست و خود را رها کرد ...
رها شدن نلما در طنین جیغ گوش خراش هنون مخلوط شد ،صدای زجه های بدی می آمد .
چهره ی ایگرت در هم بود ،بغض بدی به گلویش چنگ زده بود به سمت نظم برگشت و پرسشوار نگاهش کرد ،زن جوان کنار نظم جِی جِی که سرپرست گروه بهگ بود هم سرزنش وار به نظم نگاه کرد ،نظم باعث پرپر شدن یکی از بهترین شاگردانش بود ،رو به نظم گفت :
_میتونستی منصرفش کنی ،اما نکردی نظم ،نکردی!
اما نظم خونسرد بود و گفت :
_جِی آروم باش!
و به سمت ساختمان اصلی مدرسه رفت و جمعیت را تنها گذاشت ...
 
آخرین ویرایش:

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
فصل دوم: تازه وارد

مدتی از آن روز شوم میگذشت ، آکادمی آرام تر از پیش شده بود ،گویی نلما با خود صداهای آکادمی راهم بـرده بود !
روزها چگونه می آمدند ؟ و چگونه می رفتند؟ این سوالی بود که ذهن مخشوش هنون را مشغول کرده بود ؛شاید از دست دادن نلما به اندازه ی دور شدن از سفکا که نه! اما دردی مانند آن را به جسم او می انداخت ،وچه کسی میگوید جسم رنجور او طاقت این درد را دارد؟
صدای آشوب برپا شد ،و دوباره مانند این چند روز وشها معرکه ای دیگر گرفته بودند ،بی حوصله چشم از جمعیت گرد آمده گرفت .
ملکا: این چند روزه ،روزی نبوده که وشها برامون دست نگیرن ،حالا سر هر موضوعی.
آسور:برای اونا موضوع مهم نیست ،لذتی که از این دست گرفتن ها میگیرن برای برپایی یک جشن کافیشونه!
در همین احوال بودند که آپ سراسیمه وارد جمع شد
ملکا: اتفاقی افتاده؟
آپ نفسی تازه کرد و گفت:
_ البته!
اله با کنجکاوی گفت:
_چی شده؟
_ دختر جدیدی داره وارد آکادمی میشه!
آسور:
_این کجاش عجیبه؟
آپ لبخند مرموزی به لب آورد و با هیجان ادامه داد:
_این دفعه دختره ۱۸ ساله ست ،یعنی همسن ما!
و این جمله باعث ایجاد صحنه ی شگفت انگیز دهان های باز مانده و چشمان درشت شده ای بود که آدمی را به خنده وا می داشت !
آسور: چطور همچین چیزی ممکنه؟
_ انگار که به خاطر بسته بودن دریچه و کمرنگ شدن ارتباط با زمین ،هویت شناس یه منطقه یه مشکلی پیدا میکنه و وجود یه آلن رو نشون نمیده ،و همین چند وقت پیش نظم تو مرکز دنیا میبینه یه ستاره در مدار خودش به بلوغ رسیده و سنگش هنوز دست نخورده س و به صاحبش نرسیده ،در نتیجه پیگیر میشن که میفهمن ،هویت شناس خراب بوده !
در همین حین صدای زنگ میخورد که همه را به کلاس های درس فرا می خواند .
چندی از خوردن زنگ میگذشت اما آقای لارِنس معلم هیپنوتیزم نیامده بود ؛ اله به جای خالی کنار خود که روزی جایگاه نلما بود می اندیشید و حاصل این تفکر درماندگی عجیبه پدید آمده بود .
لارنس وارد کلاس شد ،و به دنبالش دختری ریز نقش با چشمانی کشیده که سرش را به زیر انداخته بود .
لارنس: عصر بخیر ،میخوام قبل از شروع کلاس شمارو با آلن جدید ،که مطمئن هستم همه راجبش شنیدید آشنا کنم ،خانم جوان؟
با پایان یافتن جمله لارنس ،دخترک گامی به جلو برداشت و آب دهانش را قورت داد ،زیر نگاه مشتی غریبه عصبی به نظر می رسید و از این موضوع احساس ضعف میکرد .
دستانش را در هم قلاب کرد و نفس عمیقی کشید .
لارنس: خانم جوان ،قصد معرفی کردن خودت رو نداری ؟
دخترک کمی مکث کرد و گفت: سلام....اوم...من ...
یکی از وشها که پسری با موهای تیره و بینی عقابی بود گفت:
_اوه ببینید ،علاوه بر اینکه دیر تر از ما هویتش شناخته شده ،لکنت هم داره ،نکنه مشکل از هویت شناس نبوده و مشکل از خودشه!
وصدای قهقه ی پس از آن دخترک معصوم را عصبی تر کرد ،لارنس هشدار داد:
_جویی،امشب حق نداری تا دستشویی هارو تمیز نکردی به خوابگاه بری .
و با لبخند اطمینان بخشی رو به دخترک گفت :
_شروع کن ...
دخترک لبانش را زبانش خیس کرد و شروع کرد :
_من جونگ سو هی هستم ،ملیتم متعلق به کره ی جنوبی هستش ، میدونم خیلیاتون معتقدید باید از پایه شروع میکردم و نباید به سال سوم بینش میومدم ،اما من آدمی هستم که زود یاد میگیره ،تمام تلاشم رو میکنم که اعتمادتون رو به دست بیارم ،متشکرم !
و تعظیمی کرد ،و پس از آن به سمت جای خالی کنار اله رفت ،تا خواست که در کنارش جای بگیرد ،اله با چشمانی قرمز و لحن تندی گفت:
_ اونجا جای تو نیست .
و چشمانش را میخ چشمان اوکرد و ادامه داد:
_ حدت رو بدون و به چیزهایی که برای تو نیست چشم ندوز!
و به سمت درب خروجی رفت و دخترک بیچاره را حیرت زده تنها گذاشت .
دخترک با چشمانی غمگین ،کوله پشتی اش را برداشت و پشت انتهایی ترین میز سالن جای گرفت.
آپ :دخترک بیچاره!
هنون: خوش شانسه!
_ چطور؟
_ ۹ سال بیشتر از ما تو زمین زندگی کرده ،کنار خانوادش ،چیزی که ما شاید هرگز تجربه ش نکنیم!
پس از اتمام کلاس ،آسور به سمت سوهی رفت و منتظر ماند تا نگاهش کند ،تا نگاهش به نگاه آسور افتاد ،آسور لبخندی زد و گفت:
_میتونم ازت بخوام با ما بیای به جایی؟
دخترک حیرت زده از بام دنیا به زمین نگاه میکرد ،چقدر از اینجا زمین در نظرش زیبا می نمایید ،فاکتور از رفتارهای بد هم کلاسی هایش در امروز فکر میکرد ،چقدر این دنیا که به تازگی واردش شده است میتواند جالب و هیجان انگیز باشد .
هنون: گول نخور دخترک ،روزهای اول شاید عجیب بودنش دل فریب باشه ؛ اما ته تهش حوصله بَر ترین جای ممکنه !
_ چطور؟
آسور: ما الان ۹ ساله تو مرحله اول آلن شدن موندیم!
دخترک با کنجکاوی بیشتری به آنها نگاه کرد ،اطلاعات بیشتری می خواست !آسور برایش توضیح داد:
_تا وقتی از مرحله بینش نگذریم نمیتونیم به معنای واقعی آلن باشیم ،ما در طول ماه ها سالها اینجا فقط یه مشت تاریخ و چیز های جزئی و توانایی هایی مثل: شنا و...یاد میگیریم و تهش کتاب میخونیم اینجا ما هنوز اصل جادو رو نخوندیم !
سوهی: چرا؟
_ چون هنوز قدرت خودمون رو نشناختیم ،ما اولین نسل بعد از بستن دریچه ها بودیم ،مارو یه جورایی قرنطینه کردن تا با خودشناسی نیروی درونی و قدرت منحصر به فردمون رو بشناسیم تا به مرحله "وجودی "صعود کنیم اما ،هنوز هیچکس ماهیت خودش رو نشناخته ،و تا وقتی این چنین باشه ما در این دنیای دروغین میمونیم .
هنون : امیدوار م خانوادت رو به اندازه ی کافی دیده باشی!
_ منظورت چیه؟
_ قصد ترسوندنت رو ندارم ولی تا وقتی ما اسیر این مرحله تموم نشدنی هستیم نمیتونیم خانواده هامون رو ببینیم .
_ یعنی الان ۹ ساله والدینتون رو ندیدید؟
و سوالی که بی جواب گذاشته شد بهترین جواب برای این سوال بود!

فصل سوم: مرگ یا زندگی؟!

سوهی: یعنی نلما برای همیشه نابود شده؟
آسور: میشه همچین برداشتی هم کرد ،به هر حال دلیل رفتار دیروز اله ،این ماجرا بود .
و دخترک تازه وارد به فکر فرو رفت ،شنیدن داستانی به این غمگینی اورا خوشنود نمیکرد .
در دل آرزو کرد که ای کاش میشد او میتوانست این دختر جسور یا به قول آسور"احمق را ببیند ، و آیا آرزوی او برآورده شدنی بود؟
با آسور به سمت درب خروجی آکادمی به راه افتادند و جایی که باید میان دوراهی ،بین خوابگاه و تپه اُلدِستون انتخابی شکل میگرفت ایستادند .
سوهی: کجا میری؟
آسور بند های کتانی اش را محکم کرد و گفت:
_جایی که تو نمی شناسیش .
_ من هم میتونم بیام ؟
_ شاید خوشایندت نباشه ،چون اله هم اونجاست.
سوهی با صدای آرامی گفت:
_ من با اله مشکلی ندارم .
_ پس چرا معطلی؟
و با هم به راه افتادند ،سوهی به نیم رخ آسور نگاه کرد ،لبخندی زد و بند های کوله پشتی اش را محکم در دست گرفت ،او اولین دوست او در این جهان هرچند دروغین بود .دوستی با طبع گرم و دوست داشتنی!
زمانی سپری شده بود ،تپه ی الدستون پوشیده در گیاهان خودرو کوهی ،منظره زیبایی بود ،سوهی محو تماشای این گیاهان بود که واقعه عجیب و دوست داشتنی ،او را سِحر ( جادو) کرد !
حق هم داشت ،دیدن رنگ سرخی که مانند یک گرد جادویی بر پایِ گیاهان می نشست ،محو شدن هم داشت !به آسمان خیره شد ،آسمان گلگون بود ،و گویی این جهان دروغین جامی برای جای دادن حجم عظیمی از شرابی بود که آسمان تقدیمش می کرد !
سوهی: باور نکردنیه!
آسور به چهره ی مشتاق دخترک لبخند زد ،با خود اندیشید برای اوهم مانند این دختر ،این اتفاقات روزی دلخواه و هیجان انگیز محسوب میشد و سرانجام این تفکر شاید ،آهی بود که از ته دلش کشید .
آسور : باید عجله کنیم !
و همین جمله کافی بود تا قیافه ی سوهی درهم بریزد و ناچار به دنبال آسور برود !
از بالای تپه میشد نمای چوبی یک کلبه را به تماشا نشست ، کلبه ای با دودکش عجیب ،که از آن دود آبی برمی خاست!
امتداد سنگ فرش ها را که می گرفتی به کلبه می رسیدی .
آسور تقه ای به در کلبه زد ،و با صدا زدن نام سوهی ،حواس اورا از دیدن علفزار پرت کرد ،این دختر برای هر چیزی زیادی ذوق میکرد !
در با صدای قیژی باز شد ،و سوهی برای اولین بار در روزش با خود گفت :
_آیا این مکان خطر ندارد؟
همه در کلبه حضور داشتند . کتاب های قطور ،ریز و درشت عجیب ،وسایل رنگی،کهنه و ....همه شان نشان دهنده پر راز و رمز بودن و شاید دور از خانه بودن بود !
مرد میانسالی با موهای یک دست سفید ،چهره ی شفاف و بشاش با ردای طرح دار ،گرم سوهی را نگاه کرد و گفت :
_خوش اومدی ،تازه وارد !
هنون :سوهی تو اینجا چیکار میکنی؟
سوهی: اوم...
آسور : به نظرم خوب بود که با همه ی جنبه های اینجا کم کم آشنا بشه .
هنون: خوبه!
آسور : سوهی ،تو رو با هرنس آشنا میکنم !
سوهی تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
_از آشنایی با شما خوشبختم ،آقا!
هرنس لبخند نمکینی زد و با صدای عمیق و گیرای خود که اقتضای سنش بود گفت:
_ اوه ،من هم همین طور تازه وارد ،میتونی هرنس صدام کنی!
سپس با قیافه ای جدی ادامه داد:
_دیرتر از اونچه انتظار داشتم اومدید ؟
هنون با تعجب به هرنس نگاه کرد .
_ اله ،به دوستات چیزی نگفتی؟
اله : در چه مورد؟!...
_ کریستال...؟
اله سرش را به زیر انداخت
هنون: چه خبره ،اله؟
اله: خب...
آسور: یکی از اول جریان رو بگه ، من گیج شدم ...
اله: نلما ...
هنون: نلما چی؟
_ قبل از اینکه به سمت سیاهچاله بره ،شب قبلش بهم یه کریستال داد و از من خواست تا اون رو براش نگه دارم ،همین .
همه منتظر به هرنس خیره شدند ،هرنس در مقابل نگاه های ذوب آلود تماشاچیان ،به سمت گل آبی پَر کنار میز رفت .
هرنس: می دونید گل آبی پَر نشان دهنده ی چیه؟
سوهی: نیلوفر آبی رو میگید؟
_ با اسم های زیادی میشناسنش ،آبی پر ،نیلوپر ،نیلوفر آبی ،گل مرداب !
_ گل نیلوفر آبی رو نشان حیات و زندگی میدونن، تلفیق دو اصل مرگ و حیات چون در جایی که نماد مرگه مثل مرداب ،زندگی داره و در واقع هم زنده و هم جزئی از یه بوم سازگان مرده!
_ تعریف عالی بود، سوهی ! آبی پر نماد مرگ و زندگیه ،و وضعیتش و تعریفش مثل حاله نلما!
آسور: یعنی نلما...؟
_ درسته هنوز نمرده !
هنون: این...چطور ممکنه؟!
_ داستانش طولانیه...
 
آخرین ویرایش:

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
_ بعد از آخرین تلاش دست جمعی که با شکست موجه شد ،شما به شدت ناامید و مایوس شدید ،مخصوصا هنون .این باعث شد که نلما به تنهایی به دنبال راه نجاتی باشه و شما رو درگیر قضایا نکنه ؛و از اول شروع کرد!تمام اطلاعاتش درباره ی مدار و ستاره ها رو توی یک دفتر ساماندهی کرد و سعی کرد اطلاعات جدید به دست بیاره ،جایی که دیگه دید بیشتر از این نمیتونه اطلاعاتی به دست بیاره .یه حقه کوچک زد!باتوجه به اینکه تماما شما یاس و افسوس شده بودید ،قانع کردن نظم در رابـ ـطه با اینکه ناامیده و اجازه گرفتن برای چند روزی مستقر شدن در مرکز دنیا زیاد هم سخت نبود.طی روزانه هایی که اونجا بود فهمید ،مدار های شما یه نقص هایی داره که حتی نظم هم از اون نقص واهمه داره .و دید که نظم با استفاده از مدار خودش میتونه بقیه ستاره هارو رصد کنه ،و این حقیقت آغاز یه تصمیم بود .ما تصمیم گرفتیم از مدار من که یه مدار فعال هست ،ستاره ی وابسته به سنگ و قدرت نلما رو بررسی کنیم.پس نیمه شب قرار گذاشتیم تا نلما به کلبه من بیاد ،از اونجایی که اکثر نقشه های شما با هم انجام می گرفت ،نظم تقریبا دیگه باور کرده بود ما کاری نمیکنیم .
وقتی که نیمه شب شد ،من به خلسه رفتم ؛ و به کمک یکی از قَمَرهای مدارم انرژی سنگ رو به سمت بیرون مدار هدایت کردم ،انرژی قرمز من سعی کرد تا به داخل مدار آبی نلما راه پیدا کنه ،اما...مدار نلما انرژی من رو پس میزد ،سعی کردم دوباره سعی کنم تا به مدارش دسترسی پیدا کنم ،اما باز هم همون اتفاق افتاد !وقتی دیدم که این کار ممکن نیست سعی کردم کاری کنم تا هاله ی انرژی آبی نلما تحـریـ*ک بشه و نیروش رو به خارج از مدار هدایت کنم ،ولی اونجا بود که متوجه نقص مدارهای شما شدم !مدار های شما بعد از انقلاب کبیر ستارگان به وجود اومد و مدار های شما ،غیرفعال هستن و تحـریـ*ک ناپذیرن .در واقع احتیاج به یه انقلاب عظیم دیگه دارن تا فعال بشن اما همچین نیرویی دیگه ساطع نشدنیه! چون کسی قدرتش رو نداره!
وقتی نلما موضوع رو فهمید ،به معنای واقعی برای اولین بار شکست !ناامیدی تنها چیز حس کردنی درباره ش بود.هفته ها می گذشتن و من نلما رو دیدم که با گذشت روزمره داشت می مرد ...حس کردم باید بهش یه خط بدم ! یه امید که اونو نجات بده تا اگه حتی هیچ وقت مدارش فعال نشد حداقل زنده بمونه و برای بقاش بجنگه !پس بهش راجب رصد خانه فلک گفتم !
هنون: رصدخانه ی فلک؟
_ عجله نکن ! متوجه میشید !

********************************************


_ _رصد خانه ی فلک روزی وجود داشت و جایی بود که مدارهارو کنترل میکرد و قانون هایی راجب بهش داشت اما پس از اینکه سر قضایایی ناپدید شد ،قانون هاش هم ناپدید شدن! به غیر از خورده چیزهایی که در بخش ممنوعه کتابخانه در کتاب اسرار نگهداری میشه .و باور نمیکنید این حقیقت دوردست چقدر زنده ش کرد ،من مطمئن بودم حتی اگه کتاب اسرار رو به دست بیاره چیز خاصی ازش متوجه نمیشه اما با دیدن بلند شدن و امید دوباره ش از کارم راضی بودم!قرار شد که من با انتقال انرژی ،هاله ی قرمز خودم رو در کریستالی برای مدت ۲ساعت ذخیره کنم و اون با استفاده از کریستال ،از حسگر بخش ممنوعه که این طور تعبیه شده بود که "فقط کسانی که انرژی فعال دارن ازش عبور کنن،گذر کنه!و در عرض مدت اندکی کتاب اسرار در کلبه ی من بود !یه کتاب جعلی که تاریخ عمرش ۱روز بود به جاش در کتابخانه بود و در این فاصله نلما سعی داشت تا راه حلی پیدا کنه ،من مطمئن بودم در این فاصله ی زمانی کاری از پیش نمی بره و راضی بودم ،اما همه چیز طبق خواست من نبود !
روز بعد با استفاده از کریستال ،کتاب رو سرجاش برگردوند و پس از اون با یه پیشنهاد دیوانه وار پیش من اومد.اون یه فرضیه درست کرده بود که میتونست هم خودش وشما رو نجات بده و هم تا همیشه خودش رو نابود کنه!

******************************************************


آسور: اون فرضیه چی بود ؟!
_ مرگ ستاره با یک انفجار بزرگ همراه هست که سبب میشه عنصرهای تشکیل دهنده و قدرت و انرژی اون در فضا پراکنده بشه،با رها شدن نلما در فضا ستاره اون انرژی خودش رو در فضا پراکنده میکنه.
هنون: یعنی ستاره ی نلما...مرده؟
_ همین طوره!
و قیافه بغ کرده ی اله اولین واکنش به این حقیقت بود!
_ ولی این تمامش نیست! ما برای اینکه نلما نمیره و راه نجات شما ها برای رسیدن به مرحله وجودی باشه،روح نلما رو به گل آبی پر پیوند زدیم و بخشی از انرژی سنگش رو به کریستال انتقال دادیم پس اون نمرده ،نگران نباشید!
دقایقی سکوت چیزی بود که کلبه تجربه میکرد که آسور گفت:
_ حالا ما باید چیکار کنیم؟
هرنس: سوال خوبیه!الان وقت اجرای مرحله ی نهاییه ،وقتشه کارهای نلما رو هدر ندیم ،کیهان در ابتدا یک قربانی میخواست تا آغاز نسل شما باشه!با مرگ ستاره ی نلما نیروش فعال شده ! و حالا ما باید این انرژی رو به یه سیاهچاله نردیک به ستاره ی مرده نلما هدایت کنیم.
آسور: چرا؟
_ ما باید ،یه ستاره جدید متولد کنیم! ستاره ای برای نلما!
 
آخرین ویرایش:

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
فصل چهارم: تولد!


با نگاهی مـسـ*ـت به سخنان پیربابا گوش میداد ،این دخترک در خود کمی که نه! تا حد زیادی شور پنهان داشت ،شور آموختن!
پیربابا از دیدن چشمان پر سوال دخترک به وجد می آمد و با خود می اندیشید :" که آیا تمام دختران همسن او نیز چنین روحیه میتوانند داشته باشند؟"
اما این نظر همه نبود! از سویی دیگر پسرک گوشه نشین کنار طاقچه مردمک چشمانش را در حدقه تاب داد و دماغش را بالا کشید ؛ شاید درک نمی کرد که پیربابا از "چی این دخترک همیشه خونسرد خوشش می آید؟ برای او این دختر "عینک زنِ خرخوانِ سوگلی بیش نبود ! شاید هم کمی چندش !
آخر این پسر همیشه شیطان چه از شور پنهان می دانست؟ جایی که میان حقیقت و رویا میمانی و راهت سوای هرچه معمولی های دنیا میشود؟!
این پسر جاهل بود ،همین!
طعنه ای به شانه پسر خورد و پسرک برگشت :
_چی میخوای ؟
_ چته پسر ؟ دمغی؟
_ خواهر جناب رو تحلیل میکردم!
_ تحلیل؟! یا مستفیض؟ به القابش اضافه کردی؟
_ حرص درآر ،این لقب بعدیشه!
_ نمی پسندم !
_ منم نگفتم بپسندی!
و دستانش را در جیبش فرو کرد و از آنجا دور شد
_ تو مشکلت دقیقا با خواهر من چیه؟
_ کیا ولم کن امروز حس تفسیر چیزی رو ندارم
_ فازت عوضه؟
_ اگه همین طور گیر بدی ،دنده مم عوض میشه!
و شاید سکوت کیانمهر زیادی زیاد بود که آن خیره سر را مجبور کرد که به پشت سر بازگردد.
دیدن این قیافه از کیانمهر ناخوشنودانه بود ،کیانمهری که هرروز خدا در حال خندیدن بود .
_ شرمنده ،داداش امروز قاطیم!
_ ونداد؟
_ هوم؟
_ مهکامه رو اذیت نکن !
ونداد به صورتش دقیق شد و او کجا را در آن دوردست سیر می کند،خدا داند!
_ مهکامه تنها خانواده ی منه.
_ صد در صد اینطوره و خودت بهتر میدونی اون فقط یه خونسرد تمام عیاره و من از همینش حیرت میکنم ،نه از چیز دیگه ای ،من از اون بدم نمیاد !
_ خودتم میدونی این به این معنی هم نیست که خوشت هم بیاد و هواش رو داشته باشی!
_ شاید حق با تو باشه ، ولی خواهر توئه و تو داداش منی پس در نتیجه ،یه خواهر اعصاب خورد کن محسوب میشه!
_ میتونم روت حساب کنم ،که شاید گهگاه خیلی اندک ؛ هواشو داری؟
و لبخند وَنداد شاید تا حد زیادی نگرانی این پسر را راجب به خواهرکش برطرف کرد ،خواهرکی که کوچک نبود اما عزیزکرده اش بود و او مردی برادر نام بود که باید از این دخترک هم خون ،که تمام عمرش یک بار گریه کرده و تمام احساست درونی اش را به هنگام کتاب خواندن و کنار پیربابا نشان میدهد مراقبت می کرد گاها حتی به ازای جانش!

****************************************************
دریاچه زیبا بود مانند تمام روزها در این موقع ،غروب!
آسمان دیبای هزار رنگ اسرار بود و دریاچه آیینه ی این حیات راز!
عجیب آرایه میبافت این صحنه ،که گر شاعر هم نبودی شاعرت میکرد!
ونداد نیم نگاهی به دخترک موبافته ی قهوه ای انداخت ،و در دل گفت ،منهای تمام رو اعصاب بودن های این دختر به او غبطه میخورد!
از این که این قدر استوار است ،این که میداند چه میخواهد !آخر همه که مثل او نبودند، شب ها را سحر کنند و بالعکس و هنگامی که به " وجودی خود می اندیشند دریغ کشان شوند!
خم شد و از زیر پاهایش سنگی قلوه ای انتخاب کرد و برداشت ،دستانش را در امتداد شانه نیم دایره ای هدف گرفت و در همان جهت با قدرت دستانش را قوس داد و سنگ را رها کرد ،"سنگ سه بار سطح دریاچه را لمس کرد و به اعماقش پیوست!
مهکامه لبخندی زد .و ونداد بی حرف دست در جیب به تماشای غروب نشست! این دِه(دهکده) هر چه که بود یانه ،مناظر بکر فراوان داشت!
کیانمهر: ونداد باید دیگه برگردیم .
_ من نمیام !
_ لج نکن ،امشبی رو بانو بی استثنا همه رو فرمان داده که بعد غروب خونه هاشون باشن .
_ بی خیال پسر!
_ احساس میکنم موضوع جدیه ،لج نکن و بیا، بانو کسی رو بی دلیل مجبور نمیکنه ،و بی فکر فرمان نمیده .
_ اهمیتی نداره!
_ ونداد!
_ کیا ،برو!
و کیانمهری که آه کشید و در دل ،دل سوزاند برای این دوست از برادر بهتر و بی جهتی زندگی اش ،به هر حال دست خواهرش را گرفت و به سمت خانه راهی شدند.
چندی از رفتن مهکامه و کیانمهر می گذشت ،شب افسار گسیخته شده بود و مهتاب در کار نبود ،و شاید هم از این رو بود که افکار، مغز کوچک و تهی او را می کافتند!
صدای گام برداشتنش در آن تاریکی در جنگل کاج شنیده میشد ،با خود فکر میکرد ؛شاید هم بحثی به هدف سرزنش!
یک لحظه قیافه ی بانو را تصور کرد ،پیرزن با آن چشم های درشتش به در نگاه میکرد و قطعا حرص می خورد ،و در دل خدا داند چه ها که میگفت .
شاید حق داشت مادر بزرگ پیرش حق داشت ،پس از ۵سالگی که مادر و پدرش را از دست داده بود و این مادربزرگ یک تنه والدینش شده بود ،حق داشت آن هم زیاد ،کم برایش زحمت نکشیده بود اما او ...هر روز این پیرزن را اذیت میکرد .
پیرزنی که به تنهایی کدخدای یک دِه بود او ،این پیرزن را به زانو در می آورد ،و خدا از او نگذرد ...!
به گودِ آسمان رسید! این نامی بود که برای این منطقه اهالی برگزیده بودند ،جایی بر روی تپه به دور از ده ،پس از جنگل کاج !
مکانی چاله مانند که در کویر خشکی قرار داشت بهترین مکان برای رصد آسمان بود !
جایی درون چاله جا گرفت و به آسمان خیره شد .
عجیب است گاهی دوردست انسان آسمان میشود و گاه انسانهایی دوردستشان زمین! بعضی عادت به دیدن گذشته دارند وبعضی آینده و کجاست اکنون ما؟!...
گاه انسان در زمان گم میشود ،و همان جا میمیرد...و خدایا، این جهان ،این کیهان ،دقیقا چگونه است؟...

****************************************************
یک ساعت پیش

پیرزن در حیاط نشسته بود و منتظر بود ،بالاخره در باز شد و کیانمهر و سپس مهکامه وارد شدند .
پیرزن با کنجکاوی به پشت سر آن دو نگاه کرد و به حرف آمد:
_ونداد؟
کیانمهر: بانو ، ونداد رو که میشناسید ؛ باز سرتق بازیش گرفت و هر کار کردم نیومد .
پیرزن، درجا خشک شد و به برادرش خیره شد ، پیربابا سراسیمه به سمت بانو آمد و زیر بازویش را گرفت تا سرپا بماند و گفت:
_خوبی آبجی؟
بانو: داداش، ونداد...!
کیانمهر هراسان به پیربابا نگاه کردو گفت:
_چه خبره؟
پیربابا: الان وقت این حرفا نیست باید ونداد رو پیدا کنید ،برو دم خونه آ طِبی (آقای طَبیب) و باهم برید دنبالش سریع ...!
کیانمهر با عجله از خانه ی بانو بیرون زد و به سمت شیارهای زمین میرزا کرمانی رفت که در اوایل دهکده بود .
بی وقفه در چوبی خانه را می کوفت.بالاخره در باز شد و کیانمهر یک نفس شروع کرد حرف زدن:
_آقا مهرداد ،عجله کنید ؛ ونداد بیرون از دهِ.پیربابا گفت بیام دنباتون با هم بریم ...
مهرداد: چی ،چرا بیرون دهِ؟
_سَر لج و لجبازی !
مهرداد کفش هایش را پاشنه خوابیده به پا کرد و از خانه بیرون زد و به اتفاق کیامهر به سمت دریاچه رفتند .
در راه کفش هایش را سامان داد که کیانمهر پرسید:
_ چرا همه انقدر خوف کردن؟
_ سازمان ناسا ماه پیش اعلام کرد که انگاری یه سیارک نسبتا با جرم زیاد قراره با زمین برخورد کنه و در اثر گذشتن از جو ،تکه پاره شده و قراره بزرگترین تکه اش در نزدیکی ده با زمین برخورد کنه ،و بقیه هم در جوارش .
_ چی؟!....
آ طِبی سکوت کرد .
حدود نیم ساعتی بود اطراف دریاچه را زیرو رو کرده بودند اما نبود که نبود...
مهرداد: دیگه ممکنه کجا ها باشه؟
_ همین جا از هم دیگه راهمونو جدا کردیم ،زیاد نمیتونه دور افتاده باشه یا تو جنگله کاجه یا ...
آ طبی حرف کیانمهر را قطع کرد و گفت :
_دعا کن تو گودِ آسمان نباشه ...
کیانمهر سوالی به آ طبی نگاه کرد ،که ادامه داد:
_محل برخورد احتمالی ش همونجاست ...
کیانمهر: یا خدا .....خودت کمک برسون .

*****************************************************ِ
هر چه توان داشتند گذاشته بودند تا به گود آسمان برسند .
کیانمهر ایستاد نفسی چاق کرد و اطراف را نگریست که ناگهان سنگی به وسعت خانه ی اَمان خان ،خانزاده ی قدیم ده که سالی یکبار به خانه ی ییلاقی اش برای تفریح می آمد چشم دوخت .بدون ذره ای اختیار با دو دستش بر سر کوفت و همانجا بر زمین افتاد و بی جان گفت:
_آ طِبی!
اندکی بعد با صدایی که زمان را به هم میدوخت و آسمان را پاره میکرد فریاد زد :
_آ طِبی!
مهرداد سریعا به کیانمهر پیوست و تا صحنه ی رو به رو را دید ،به دنبال اثری از ونداد گشت .
پیرامون را دقیق از نظر گذراند ولی کسی را ندید ؛ اما تا خواست نفسی از سر آسودگی بکشد کنار سنگ جسمی را دید که بر زمین افتاده است.
به سمتش دوید و وقتی دید به تنهایی قادر به در آوردن جسم از زیر پاره سیارک نیست کیانمهر را خواند و با تلاش هم جسم را از زیر پاره سیارک به بیرون کشیدند .
آ طِبی به جسم نگاه کرد ،خدای من ،واقعا ونداد بود ...

**********************************************
 
آخرین ویرایش:

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
ترس در دل سوهی لانه کرده بود ،آب دهانش را قورت داد و سعی کرد لرزش دستانش را در نطفه بکشد .
لب پایینش را با زبانش تر کرد و بار دیگر سعی کرد وضعیت را برای خود تحلیل کند .
هرنس با ردای خاکستری اش درست روبه روی سنگ عجیبی ،چهار زانو بر زمین جای گرفته بود و همه در جایشان آماده باش .
هرنس: میدونم همه تون مضطربید ،نمی گم که این حس رو دفع کنید چون امکانش نیست ،اما...به این فکر کنید که اگر این کار درست انجام نشه نلما میمیره و شما برای همیشه در اینجا خواهید ماند!
هرنس تمام اعضا را از نظر گذراند و ادامه داد:
_قصدم از این حرف ها این نیست که جو رو متشنج تر کنم فقط میخوام بدونید در چه لحظه حساسی قرار دارید و انگیزه ای برای کنترل احساساتتون فراهم کرده باشم .
و در پایان با سرش به هنون علامت داد که شروع کند .
هنون جام سبز رنگ یشم را آورد و در وسط معرکه گذاشت و در لحظه هرنس شروع به خواندن ورد های ویژه کرد .هنون خنجر آینه کاری شده را مماس دستش گذاشت و با یک حرکت خون فواره زد .
قطرات خون در جام غلتیدند و به ۷قطره که رسید دست کشید از کارش و خنجر را به آسور داد ؛آسور و پس از آن اله و آپ به طبع همان کار رl کردند و جام و خنجر را کنار هرنس گذاشتند .
سوهی کنار گل آبی پر که روی سنگ گذاشته شده بود رفت و ملکا کریستال را کنار آبی پر گذاشت .
هرنس با خنجر خون خود را به محتوای جام اضافه کرد و ،جام هم روی سنگ گذاشته شد .
هرنس : روشنش کن هنون!
و هنون عود سوز را روشن کرد .
در کسری از ثانیه هوای اطراف را دود فرا گرفت و هرنس به خلسه رفت .
سوهی بیش از پیش مظطرب بود و زمزمه ای ضعیف که مانند سمفونی تلخ مرگ بود جاری شد و خونی که در جام یشم بود عجیب درخشید .
همه مسخ شده بودند ،در همان حین نور قرمز درخشانی از سنگ قدرت هرنس بیرون زد و تا به ناکجا رفت .
هوا مسموم بود سوهی با خود می اندیشید ،همه ی مراسم های عجیب ماورائی انقدر ترسناکند؟
بوی خون در مشام سوهی پیچید و ناگاه دلش ضعف رفت و تلو تلو خورد .
آسور سریع خود را به سوهی رساند و بازویش را گرفت و آرام پرسید:
_خوبی؟
و سوهی آرام تر پاسخ داد:
_فکر نمی کنم !
صحنه ی روبرو عجیب بود و ترسناک. نور قرمز سنگ قدرت هرنس و رنگ آبی کریستالی که گویی قدرت نلما در آن جای گرفته بود در هم پیچیدند و در بستری از دود به ناکجا کشیده شده بودند و خون معلق در هوا گرداگرد این گردباد قدرت بود!
کسی توان حرکت نداشت و نگاه به صحنه سنجاق کرده بودند که اله فریاد زد:
_آبی پر!
تمام سر ها به طرف گل برگشت ،رنگ آبی و هاله ای خاکستری حجم گل را گرفته بود و چه کسی جرعت داشت به آن نزدیک شود؟!...
پس از گذشت مدت طولانی و نامشخصی ،رنگ آبی ناگاه از بین رفت و گویی تنها نیروی قرمز هرنس در این میان وجود داشت ،رعشه های افتاده به جان هرنس و خون فواره زده از دهان و دماغش همه را وحشت زده کرد .
مدتی گذشت و هم چنان وضعیت هرنس همان گونه بود ،گویی مرد میانسال در حال تحلیل بود و جنگ سختی در او براه افتاده بود .
اله با صدایی لرزان گفت:
_ بچه ها ...من.. بیشتراز این گنجایش ترس رو ندارم... ،بهتر ن...نیست ...برم ...ب...به ...نظم ...خبر بدم؟
فک ها قفل شده بود و جرقه ای که در هوا خورد.آن ها را به خود آورد .
صدای جیغ در فضا طنین انداخت و اله با آخرین حد سرعت، خود را به آکادمی رساند .
در همین حین همه چیز با جرقه ای از میان رفت و هرنس از حال رفته ،غرق در خون خود ،بر زمین افتاد .
اله بدون اینکه تقه ای بر در بزند در را گشود و خود را به داخل اتاق انداخت و مقطع شده گفت:
_هر...نس ...نلما...
و از شدت ترس همان جا از حال رفت!


**********************************************************

جو سنگینی بر فضا حاکم بود ،حتی کسی جرعت جویا شدن احوال هرنس راهم نداشت!
یک شبانه روز از وقتی که نظم سراسیمه به معرکه ی آنها رفته بود و هرنس را به آکادمی آورده بود می گذشت .
زمزمه هایی شنیده میشد که گویی نظم با استفاده از انتقال انرژی هرنس را نجات داده است ،اما چه بر سر نلما آمده است؟! ...خدا میداند!
ولی کم یا بیش وجود آبی پر پیوند خورده به وجود نلما که هنوز پابرجا بود ،هرچند نیمه خشک ؛ جای امید می طلبید ،هرچند اندک .
هنون چهره ی هرنس بی جان افتاده بر تخت را از نظر گذراند و خاطره هایی بودند که باز گریبان گیر احساسش میشدند و صدایی که یک ضرب بر قلبش‌ خنجر می زد : "سفکا!"
پا تند کرد و به تراس‌ پناه برد ،به لبه ی جان پناه تکیه زد و به گذشته رجوع میکرد .
حضور کسی او را به حال برگرداند .
آپ: بازم یاد سفکا کردی؟
سرش را تکان داد و گفت:
_روزی اون هم در همین حال با چشمان بسته روی تخت افتاده بود .
نوازش های آپ التهابش را کم نکرد و او باید می گفت :
_می خواستم دکتر بشم ،به خاطر سفکا ؛ به خاطر جسم همیشه بیمارش .که هر وقت مریض میشه مراقبش باشم ؛ آپ من وقتی اومدم اینجا تکه از وجودم رو روی زمین جا گذاشتم و خدایا میشه بهم برگردونی ؟....
و خدایا این کار شدنی ست؟!...
وقتی به داخل اتاق برگشتند ،هنون گوشه نشین کز کرده بود و آپ ....غصه ی این دوست عزیز را خدایا میشود کمی ،فقط کمی سبکش کنی ؟ او طاقت این درد را ندارد ،کافی ست!
سوهی در خودش با خودش به گفت و گو نشسته بود که حرکت ناشیانه و بی اراده ی دستان هرنس اورا سرپا کرد و آرام رو به نظم گفت: هرنس!
نظم با شتاب به سمتش رفت و هرنس چشمانش را گشود .
 
آخرین ویرایش:

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
نظم دستش را تکیه گاه سرش گذاشت و گفت: می دونستم دارید یه کارهایی میکنید اما ...می خواستم به اون بچه اعتماد کنم ،فکر میکردم راهی پیدا میکنه که نجات دهنده باشه نه کشنده!اگر میدونستم که تا این حد دیوانه وارِ هرگز اجازه نمیدادم هر کار میخواد بکنه ؛ جلوش رو می گرفتم.
به چشمان هرنس خیره شد و گفت: اگه اتفاقی برای اون بچه بیفته از چشم تو میبینم.
هرنس : نظم!
نظم دستش را بالا آورد و به معنای سکوت نگه داشت و راهی بیرون اتاق شد .
دقایقی پس از رفتن نظم هنون و بقیه به نوبت وارد اتاق شدند و اله بی طاقت گفت:
_هرنس ....
هرنس لبخندی زد و گفت:
_میدونم خیلی سوالات دارید که بپرسید اما بدونید که نلما حالش خوبه ...
و چشمانش را روی هم گذاشت.
اله: این یعنی خفه شیم؟!...اوه اگه میگفتین گم شین حس بهتری بهم دست میداد هرنس!
و بی پاسخ به بام دنیا رفتند ...
غلغله ای برپا بود مسئولین آکادمی در جنب و جوش بودند و این تمامی آلن ها و وش ها را کنجکاو کرده بود و از طرفی هرنس زیادی ساکت بود .
ساعاتی از شب گذشته بود و هرنس ایستاده در تراس مشرف به محوطه ی آشیانه مسلط همه جا را از نظر می گذراند .
پس از چندی اِرموند(سرپرست گروه اِدیت) و جی جی (سرپرست گروه بهگ) به او پیوستند و گفت و گوی آرامشان عجیب بو دار بود!
ناگهان محوطه تاریک شد و فقط نور مهتاب به سکوی آشیانه تابید ؛ معلمان آکادمی : لارنس(معلم هیپنوتیزم) ،میچِل(معلم بینش) و آگوستین (معلم مهارت های فیزیکی). وارد محوطه شدند و در حاشیه ی سکو جای گرفتند .
و سرانجام گروهی سه نفره متشکل از ایگرت ( معلم طلسم بینی و دست راست نظم) در سمت راست و آقای پوچِز ( مسئول کتابخانه ی آکادمی) در سمت چپ و رأس گروه نظم در مرکز سکو جا گرفتند .
همه منتظر به نظم چشم دوخته بودند. هرنس و همراهانش هم به نظم و اهل سکو پیوستند و نظم پس از سکوت نه چندان طولانی شروع کرد :
_ نیازی به بازگویی ماجرا نیست ،قطعا همه اطلاع دارند و ما باید بگم امروز اینجاییم تا کار ناتمام هرنس رو کامل کنیم. نزدیک ترین سیاهچاله ای که برای انتقال انرژی برای خلق یک ستاره برای نلما ازش استفاده شد ،انرژی بیشتری احتیاج داره ،هرنس تمام انرژی ستاره ی آبی نلما و تمام انرژی قرمز خودش رو به سیاهچاله منتقل کرده ،اما ...کافی نبوده .
نظم چرخی زد و ادامه داد:
_سیاهچاله ای که برای سحابی جدید انتخاب شده ،روزی سحابی یکی از قدرتمند ترین ستاره ها و راس یک صورت فلکی بوده به همین خاطر باید انرژی بیشتری قربانی بشه ،برای این کار باید ۷ رنگ اصلی انرژی رو کامل کرد تا نور سفید پدید بیاد ( قدرت مند نور که طیف ۷رنگ اصلیه) و ما امروز برای ابتدای نسل جدید جادو این انرژی رو قربانی میکنیم .
پس از اتمام سخن رانی نظم ،شور عجیبی در حضار پدیدار شد گویی امید یک ضرب سرازیر شده بود .
هرنس دستش را برای آرام کردن جمع بالا برد پس از سکوت گفت:
_این ابتدا به ازای گرانی به دست خواهد آمد ،یک قربانی در ابتدا و انرژی بزرگی که آسمان امشب شاهدش خواهد بود یک انقلاب کهکشانی نه به بزرگی و خانمان سوزی قبل اما بزرگ ، یادتون باشه ؛ نلما خودش رو قربانی کرد ،من تمام انرژی ستاره م رو دادم ،و نظم با استفاده از سحابیش دوباره نیروم رو بازسازی کرد و انرژی ۵نفر دیگری که در میان خواهد بود ،در نتیجه شما باید برای قدردانی به معنای واقعی آلن و وش باشید ...
آدرنالین ،چنین قدرتی را در کسی ایجاد نمی کند ،این خود وجودی شان بود که خواهان قدرت وجودشان شده بود این نیرو نشأت داخلی داشت که چنین حضار را بیتاب کرده بود ،این شور اتفاقی نبود !
۵نور باقی مانده برای کامل کردن انرژی به محوطه تابیده شد و‌ به ترتیب: نظم به سمت نور سبز ، ایگرت به سمت نور نارنجی، لارنس به سمت نور نیلی،میچل به سمت نور بنفش و آگوستین به سمت نور زرد روانه شدند.
سوهی به آقای پوچز اشاره کرد و گفت :
_اون کیه؟
آسور: آقای پوچز رو میگی؟ اون مسئول کتابخانه ی آکادمیه.
_ تابه حال ندیده بودمش!
_ تعجبی نداره ،اون یکی از مرموزترین آدم های این جاست در ماه فقط دوبار در آکادمی حضور داره و از افراد مورد اطمینان نظمه ، و مورد احترام همه...
سوهی با شک به پوچز نگاه کرد ،این مرد را باید کشف می کرد .
دود از عود سوز برخاست ،صحنه نظیر همان صحنه ی رعب آور آن شب در چمنزار کنار کلبه ی هرنس بود ،ساعات گذشتند و پایان کار ،ایگرت و میچل و لارنس و آگوستین بر زمین افتاده بودند و نظم: به سنگی تکیه زده بود و انگار این نمایان گر قدرت اش بود که بر دیگران می چربید !
هرنس سراسیمه به پیش نظم رفت و گفت:
_ به من تکیه بزن باید به داخل بری تا کمی استراحت کنی...
نظم: من خوبم به بقیه برسید ،همه رو به داخل آکادمی ببرید .
هرنس بی توجه با صدایی رسا گفت:
_ارموند ،جی جی ‌،پوچز ،ببریدشون داخل و به کمک انتقال انرژی کمکشون کنید .
و دست نظم را به دور گردنش انداخت و بلندش کرد .
نظم با تاکید گفت:
_من خوبم !
هرنس بی توجه بود که نظم کوتاه آمده گفت:
_من رو به مرکز دنیا ببر!
و هرنس بی حرف راه مرکز دنیا را در پیش گرفت.
نظم: همین جا خوبه.
و هرنس بی حرف عقب رفت.
_من میتونم از پس خودم بربیام میتونی بری.
و هرنس اطاعت کرد ،میدانست که او از پس خود بر می آید .پس راه آکادمی را در پیش گرفت .
وقتی به سالن مراقبت ها رسید ،علاوه بر ارموند ،جی جی و پوچز ،سوهی را دید که با چیره دستی گیاهان دارویی را برای درست کردن معجون به هم می آمیزد ،در لحظه ای فوق العاده کوتاه هاله ای از انرژی منحصر به فردی را که از او ساطع شد حس کرد .
چشمانش را ریز کرد و او را دقیق زیر نظر گرفت ؛ او متفاوت بود ! می توانست قسم بخورد که او یک آلن ساده نخواهد بود...!
به پوچز اشاره کرد که نزدش برود .
_ فکر میکنم نظم به تو احتیاج داره .
پوچز بی حرف سری تکان داد و راهی مرکز دنیا شد .
پس از اتمام کار بازسازی انرژی ،هرنس ارموند را به کناری کشید و گفت:
_سوهی اینجا چیکار میکرد ؟
جی جی: ما به کمک احتیاج داشتیم و اون گفت که یه چیز هایی بلده .
_ جی ناامیدم کردی ! از کی تا به حال گیاهانی که دارای جوهر ( قدرت فرا طبیعی) هستند رو به دست یک دختر بچه میدن ،اون هم کی؟!کسی که یه ماه هم نشده متوجه شده آلنه !
جی جی شرمسار گفت: حق با توئه ،اونقدر هُل بودیم که بی فکر عمل کردیم .
و هرنس بی حرف راهی کتابخانه آکادمی شد نیاز به کمی مطالعه داشت ،شاید هم کمی فکر کردن ...آن دختر سوهی ...!
 
آخرین ویرایش:

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
فصل پنجم:" وجودی"

ایگرت با دقت وضعیت را شرح میداد ،غافل از اینکه ؛ هرنس در دنیای دیگری به دیشب و آن دختر عجیب فکر می کرد و نظم...پس از گفت و گوی شبانگاهش با پوچز دیگر لب به سخن نگشوده بود .
ایگرت : نظرت چیه هرنس؟
و هرنس غرق در افکار متوجه ش نشد .ایگرت دستی جلوی صورتش تکان داد ،هرنس تازه متوجه اطراف شد و گفت:
_چیزی گفتی؟
ایگرت طلب کارانه پاسخ داد:
_چیزی گفتم؟! من دقیقا برای کدوم یکی از شما موضوع رو شرح می دادم ؟
هرنس در یک تصمیم آنی گفت:
_ایگرت مارو تنها بذار!
ایگرت زیرلب گفت:
_دقیقا چشه؟
و اتاق نظم را ترک کرد .
هرنس: نظم ،ممکنه که قبل از اومدن نلما و فعال کردن مدار های بقیه به دست نلما ،کسی بتونه از خودش انرژی ساطع کنه؟
نظم با پشت دست لبانش را لمس کرد و گفت:
_ نه !
هرنس با خود کلنجار میرفت ،مطمئن بود که آن انرژی فوق العاده را حس کرده است .
نظم آمرانه گفت:
_بگو!چی شده؟
_ دیشب وقتی از مرکز دنیا به آکادمی برگشتم ،سوهی رو دیدم که داره به بقیه کمک میکنه تا گیاهان دارویی رو درست کنن،میدونم قدرت هامون به خوبی گذشته نیست و کمتر شده ،خیلی .اما ...چیزی رو که دیشب حس کردم ،حاضرم روش قسم بخورم که واقعی !
نظم: چی حس کردی؟
_ برای دقایق کوتاهی انرژی ساطع شده ی بی نظیری که منشا اون سوهی بود رو حس کردم .
هرنس روبروی نظم رفت و ادامه داد: مطمئنم اون یه آلن معمولی نیست .
نظم متفکر شد و گفت: امکانش هست ،دیشب قدرت هاشون از حالت ساکن در اومده ،پس مممکنه قدرت های خاص خودشون رو نشون بدن ،اما تو واقعا مطمئنی؟
هرنس سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد ،چهره ی نظم در هم رفت و گفت :
_ می دونی هرنس؟ از این اتفاقات که اولی هم قرار نیست باشه میترسم!
_ چرا؟!
_ تمام این ۵۰۰سال برای چیزی تلاش کردم که ازش واهمه داشتم!ظهور یک نسل جدید یعنی،پیدایش فرا قدرت های جدید و دوباره بودن جادو و این دو همیشه در پی خودشون نابودی به همراه آوردن ؛ فرا قدرت هایی که جاه طلبیشون چیره بر ذاتشون میشه و باز آبادی رو ویران می کنند،و حتی ممکنه یه انقلاب خونین دیگه راه بندازن چیزی که این دفعه فقط سرزمین های کیهانی رو نابود نکنه ،کل هستی رو نابود کنه ؛ گاهی فکر میکنم بهترین چیز ساکن بودن مدارها بوده...
هرنس به چهره ی غمیگین زن روبرویش نگاه کرد ،به اندازه ی ۵۴۳سال غم و اندوه داشت ،با وجود این سخت تلاش میکرد قدرتمند بماند ،در اوج باشد ،الکی که نبود او روزی جز سه قدرت برتر تاجدار بوده است !
هرنس دستان نظم را گرفت و گفت:
_بهتره بهشون اعتماد کنیم تا همه چی به جای اولش برگرده .
نظم دستانش را از دستان هرنس بیرون کشید و گفت:
_برنمیگرده ،هیچ وقت!
در همین حین تقه ای به در خورد و با اجازه ی ورود نظم ،ایگرت سراسیمه وارد شد و گفت:
_نظم !هیئت کهکشانی داره میاد اینجا .
نظم سری تکان داد و گفت:
_دیر کردن !زودتر از این منتظرشون بودم .
ایگرت ادامه داد :
_و موریس!
انتظارش را داشت .
_ تنها ؟
_ نه ! انجمن شب رو هم میاره!
_ خوبه ،برای یه جلسه مهم آمده شید ،اتفاقات مهمی در حال وقوعه !
نظم در رأس نشسته بود و به اعضای هیئت کهکشانی نگاه می کرد ؛ همه ساکت بودند .بالاخره زن مو بلوند فرانسوی ایلگار که روزی رئیس گارد سلطنتی بود با جدیت گفت: نظم بهتر نیست شروع کنیم ؟
نظم با خونسردی گفت:
_نه ! هنوز همه حضور ندارند.
اعضا با کنجکاوی به هم نگاه کردند .در همین موقع دو ضربه به در خورد و پشت بندش ایگرت آمد و گفت :
_نظم ،اومدن !
نظم: خوبه!
همه حیران منتظر آمدن کسی بودند که نظم به آمدنش ندا داده بود!

************************************************
اعضای آکادمی همه دور دریچه را قُرُق کرده بودند! آلن ها با کنجکاوی و وش ها با نوعی حس افتخار معرکه را می نگریستن .
بالاخره انتظار ها به پایان رسید و دریچه گشوده شد .

مرد قد بلند و لاغر اندامی با چکمه های مشکی و پالتوی هم رنگ آن در آستانه ی در ظاهر شد ؛ مرد به جمعیت خیره شد ،چشمان مشکی ریز و چانه ی تیزش انسان را کمی به وحشت می انداخت ،مرد یک تایه ابرویش را بالا انداخت ،سفیدی موهایش تنها نشان از سفیدی چه در باطن و چه در ظاهرش داشت!
کمی که جلوتر آمد سایه گروهی سه نفره دیده شد .
یکی از وشها با هیجان فریاد زد :
_انجمن شب!
هنون کنجکاو به سمتش برگشت ،این نام را تا به حال نشنیده بود ،با سوظن به سایه ها خیره شد .
************************************************
بالاخره در سالن باز شد و موریس وارد شد !
اعضای هیئت با تعجب به او نگاه دوختند .
موریس با غرور به اعضا نگاه کرد و دستکش های چرمی اش را از دست در آورد.
نظم: خوش اومدی موریس بنشین !
موریس در سمت چپ نظم جا گرفت و لبخند ترسناک منحصر به خود را برلب آورد .
نظم: شروع میکنیم !
و به ایگرت اشاره کرد ،ایگرت بلند شد و شروع کرد به گفتن:
_همه ی شما به خاطر یک علت اینجا جمع شدید ؛ چه رازی در فوران قدرت دیشب وجود داشت؟!
ایگرت سکوت کرد ،حضار از شدت اضطراب ،کنجکاوی و گاها امید به ایگرت چشم دوخته بودند .
ایگرت ادامه داد:
_فرضیه ها درسته ! نسل جدید در حال رقم خوردنه.
راجر مرد لاغر اندام و قد بلند اهل سرزمین اورا(بالنده) که روزی بهترین سیمرغ ها را پرورش میداد ،بی طاقت گفت:
_چه طور اتفاق دیشب افتاد؟
نظم پاسخ داد:
_بهتره زیاد به دنبال دلیل اتفاق نباشیم ،به هر حال چکیده ی مطلب این طوره که یکی از آلن های نسل جدید یک فرضیه ساخت و به دنبال نجات خودش و هم نسل خوذش اون رو اجرا کرد .
اعضای جلسه چیزی بیش از این توضیح می خواستند پس در سکوت به نظم چشم دوختند ،هرنس با کلافگی گفت:
_ فرضیه ی اون بر این مبنی بود که خوذش رو قربانی کنه و با استفاده از فعل و انفعالاتی خودش رو در حالت مرگ و زندگی بزاره و ما با استفاده از یک سیاهچاله ستاره ای براش خلق کنیم .
دِزموند پیرترین عضو هیئت کهکشانی که قریب به ۲۰۰۰سال داشت گفت :
_اون آلن کی بوده؟
ایگرت: نلما اپریکس.
نظم: بهتره این بحث رو تموم کنیم ،ما برای چیزی مهم تر از معلوم کردن هویت اون آلن اینجا جمع شدیم ، ما باید آماده باشیم ؛ تا چند روز آینده سنگ قدرت جدید نلما مشخص میشه و باید تا برگشتن او ،سرزمین اصلی آمادگی آینده رو پیدا کنه .
و به ایگرت اشاره کرد ،ایگرت برگه ای را از بین برگه های در دستانش بیرون کشید و گفت:
_۱۵۱آلن ،۷۹۸نوع گیاه‌ رونِسایی(متعلق به سرزمین رونسا که مهد پرورش گیاهانی با خواص ماوراطبیعه بوده)،۲۵نوع پرنده از نژاد عقاب غول پیکر و ۹۰۰۰جلد کتاب .
و موریس با اشاره ی نظم ادامه داد:
_ ۱۵۰ وش .
هرنس: سرزمین اصلی در چه وضعیتیه؟ گنجایش همه رو داره ؟ تا چه حد بازسازی شده؟
ایلگار که با دقت شنونده ی خوب جلسه بود از جای بلند شد و ایستاد و شروع کرد: در حال حاضر باید بگم بله گنجایش داریم اما...
با تلاش های بی وقفه ی همه در این ۵۰۰سال باید اعتراف کنم نتیجه جذاب نبوده!
همه ی ما به این موضوع واقف هستیم که پس از انقلاب خونین و ناپدید شدن رصدخانه فلک چه بلایی برسر سرزمین ها اومد، در واقع یکی از دغدغه های ما پیدا کردن مکان های سرزمین هاست ؛ میخوام این رو بگم که ویرانی در حدی بوده که الان بسیاری از سرزمین ها دیگه قابل احیا نیستند و یا مکان اونها قابل شناسایی نیست!در ثانی نیرو و قدرت ما بسیار کاهش یافته و به خاطر موج قدرت حاکم بر کیهان مدار های ما ضعیفه و تنها نسل جدید میتونه سرزمین خودش رو احیا کنه .
با این حال در این سالها آکادمی اصلی (آرمو) بازسازی شده به علاوه ی آکادمی های وِنِن و بِلاش و بخشی از سرزمین اورا در صورت یک ماه تلاش بی وقفه ممکنه آماده بشه!
سکوتی در سالن حاکم شد ،بالاخره نظم متفکر گفت:
_اوضاع زیاد جالبی نیست ،باید یه برنامه خوب برای آموزش بریزیم...
ایلگار سری تکان داد و گفت:
_روش فکر میکنم...
هر کسی فکری در سر می پروراند ،قضیه بمبی اتم وار بود که بر سر کیهان فرود آمده بود و شاید حیاتی ترین قضیه ی کیهان!
و اما موریس...شیطانی ترین عضو جلسه که لبخند وحشت بارش را قصد نداشت به کناری بگذارد ! لااقل برای ثانیه ای کوتاه! حضور این عجیب الخلقه خود به اندازه ی کافی هیجان جلسه را بالا بـرده بود که حالا سکوتش هم قوز بالا قوز شده بود...
هرنس با خود می اندیشید که :" تصوری که از ورود او داشت با آنچه انجام شده بود فرق داشت ،همیشه اورا آدمی عاشق تجملات و ورود های ناگهانی می دانست که فوق العاده خبیث است اما ،این حضور کمی با آنچه از او بیاد داشت کمی یه چیز کم داشت مثلا"حضور خیره کننده !"و این ورود بی سرو صدا یکجایش لنگ داشت از آنها که لرز بر کمرت می اندازند ،شاید به لبخند مسخره اش هم نامربوط نبود..."
از سوی دیگر ...
نظم قطعا می دانست که این حیله گر چیزی در چنته دارد که حتی حاضر به معرکه گیری نشده!...
نظم حوصله به خرج داد تا این حیله گر کارکشته خود به حرف بیاید .
اما چندی نگذشت که یکی ازحاضرین کم طاقت لب به سخن گشود .
راجر: مطمئنم یه چیز ذهن تمام حاضرین رو مشغول کرده و من به نمایندگی از کل حاضرین می خوام گوینده باشم ؛ ورود موریس چه توضیحی داره اون هم بعد از ۵۰۰سال قطع ارتباط کردن؟!...
موریس چند دقیقه سکوت کرد تا کنجکاوی را مانند خوره ای به جان دیگران بیندازد و سپس گفت:
_حق با شماست ؛ نبودنم دلیل داشت مثل حضور بی اطلاع در حال حاضرم.
و این توجیه در یک ترکیب خلاصه میشه : "انجمن شب".
سپس ایستاد و به بهترین مکان برای سخن رانی در صدر میز بلند سالن رفت و ادامه داد:
_مطمئنم بارها این اسم رو شنیدید و به دلیل راز بودن و ندونستن کارایی اون در ذهنتون ثبتش کردید .
و شاید بهتره الان پرده از این راز بردارم ،و برای اون لازمه گریزی بر ۵۰۰تنهاییم بزنم.
بعد از انقلاب خونین من به معنای واقعی تنها موندم ،از هر قبیله و از هر نژادی یکی بالاخره زنده موند اما از وش ها هیچ کس!هیچ وشی زنده نموند تا داغ به این عظمت رو با هم به دوش بکشیم و شاید این دلیل اصلی وجود انجمن شب بود .سال های متوالی من سعی بر این داشتم تا شاید یک وش باقی مونده پیدا کنم اما ...ناکام موندم.
وقتی فهمیدم که نسل جدید با ستارگان پیوند خوردن و انسان زاده اند به دنبال اون ها رفتم و با چیزی برخورد کردم که به من نیرو داد تا از نسلم محافظت کنم من به خاطر اون چیزی که دیدم سالها وشها رو در دنیای زیر زمین نگه داشتم و سرانجام به خاطرش انجمن شب رو تاسیس کردم .
راجر: چه چیزی؟
موریس: انجمن شب یک گروه متشکل از ۳عضوِ، این سه عضو هر کدوم دارای قدرت خارق العاده اند ،اون ها در عین اینکه مدار ساکن داشتن از خودشون هاله ی انرژی ساطع می کردن و یکی از اون ها ...به حتم، جز سه تاجدار خواهد بود ...
سالن در بهت و تشپیش بود گویی جماه آخر موریس در فضا اکو میشد و شاید هم در ذهنشان ،هر چه مه بود تکان دهنده بود .
نظم: از کجا می مطمئنی خودت هم میدونی این امر ممکن نیست ،مدار های نسل جدید ساکن بود در ثانی اگر هم چیزی که میگی درست باشه و اون سه نفر از خودشون انرژی ساطع کنن بازهم نمیشه تشخیص داد که کدوم یک از اونها تاجدار آینده ست.
موریس: انتظار همچین واکنشی رو داشتم نظم به این خاطر میخوام خودت شخثا اون وش رو ببینی !
و در پی آن در سالن باز شد و گروهی سه نفره که در راس آن پسری جوان ایستاده بود به سالن آمدند ...

**********************************************
 
آخرین ویرایش:

carnelian

همراه انجمن
عضو انجمن
12/10/16
202
1,660
336
سرزمین فانتزی:-)
چشمانش را بسته بود و سعی می کرد حس کند ؛ نسیمی که سبک بال در حال حرکت بود ،صدای ظریفی که از برخورد علف ها با باد ایجاد می شد . با خودش که رو در وایسی نداشت! اینجا را بیشتر از زمین دوست می داشت ؛ حتی اگر هنون بگوید او خوشبخت است که ۹سال بیشتر از آنها در کنار خانواده زندگی کرده .احساسی که اینجا داشت را هرگز تجربه نکرده بود در جایی اینگونه روح پرخروشش آرام نگرفته بود .
نه اینکه بگوید دلش برای خانواده اش تنگ نمیشود و یا نشده اما شرط میبست که برایش فرق نمی کرد که تا ابد هم دیگر نتواند آنها را ببیند .به قول پدرش او دختر فصل ها بود یا به نوعی زندگی اش را در مسیر باد بنا کرده بود نه از آن نظر که فنا است ،نه او و ماهیت او به دنبال کشف بود ،به دنبال جایی که آرام باشد حالا فرقی نمی کرد در آنجا هیچ وقت نتواند خانواده اش را ببیند چون معتقد بود خاطراتشان کفایت می کنند!
در همین حین هرنس داشت موشکافانه سوهی را می نگریست ، لحظه ای با خود اندیشید : "یعنی او جزئی از سه تاجدار است؟ یا فقط مسئله خاص بودن قدرتش بود ؟" به هر حال ممکن بود او همانند هزاران دختر دیگر گذشته و آینده کسی باشد که قدرت تقریبا متمایزی از بقیه دارد .
اما اگر از سه تاجدار آینده باشد وضع شاید بهتر می شد ،چون انجمن شب هرنس را می ترساند اگر از بین سه تاجدار دست کم دونفر هم وش باشند کارشان ساخته بود ! موریس به خون می نشاند آلن ها را این را چشم بسته و بدون اینکه قدرت پیشگویی داشته باشد می توانست تضمین کند.
اما آخر کار باز هم نظم حق داشت ،جادو پس از خود همیشه ویرانی به همراه دارند ،شاید انسان ها در زمان باستان حق داشتند جادوگر جماعت را بدشگون بدانند و عجوزه بخوانندشان !
هرنس از این همه آشفتگی در افکارش سرش احساس سنگینی می کرد و با خستگی مفرطی سعی بر ترک افکار کرد اما چه سود؟ نگرانی برای اتفاقات نیفتاده تقریبا مثل پیکی بود که حامل خبری است که هم بد و هم خوب است ؛ خوب از جهت شروع نسل جدید و بد به منظور هیجاناتی که فشارش را تا هزار می بردند و پایین آمدنش گاه ممکن نبود !به هر حال ؛ این ماهیت جادو است!
هرنس گامی به جلو برداشت و کنار سوهی جای گرفت و به نیم رُخ دخترک نگاه کرد ،آهی کشید .
سوهی: به نظر خسته میرسی؟
هرنس: جادو همینه ، چیزی که به همراه خودش خستگی داره ،گاه زندگی و هاله ای که دقیقا نمیشه حدس زد چیه؟
_ چطور میتونه بد باشه؟ چطور خستگی به همراه میاره ؟ جادو پر از عجایبه ،معنا داره ،حامل لغاتیه که باری به همراه کوه دارند .
واقعا حسش درست بود این دختر بکر است ،ناب است ،خاص است اما خب ...هنوز برایش تفسیری ندارد !
هرنس: حق با توئه اما این بار سنگین گاهی حمل کننده رو اذیت میکنه و این باعث خستگی میشه .
_ توی جایی به نام دنیا روز که بیدار میشدی میتونستی تا شب رو حدس برنی ،کلمات معمولی بودند ،دنیا رنگی به نام عجایب نداشت و این باعث به وجود اومدن رنگی به نام کسالت میشد ،گاهی حس میکردم چیزی وجود نداره که کشفش کنم و تا شب ها ذهنم رو درگیر کنه مسئله ها اونقدر بزرگ نبود تا چیزی فوق بشر بتونه حلش کنه ولی اینجا ....
هرنس لغاتش را در ترازو گذاشت و حدودی وزنی تعیین کرد ، نتیجه اش را برای خود حلاجی کرد " این دختر خام بود ،شاید از خمیر مایع خوبی برخوردار بود اما باز هم خام بود آن هم خیلی زیاد ..."
_ خیال نکن اینجا سرزمین پریانه و تو پرنسسی که در پی نجات مردمشه ،اینجا آکادمی آماده سازی برای پرنسس شدن نیست سوهی! اگر فکر میکنی که در دنیایی به نام زمین نمیتونی شگفتی پیدا کنی ، بهتره همین حالا ساکت رو ببندی و به خونه بری!
سوهی با حیرت به هرنس نگریست ،تا به حال آنقدر او را جدی ندیده بود حتی آن شبی که کل انرژی خود را به سیاهچاله ی نلما راند.
سوهی: چیز بدی گفتم؟چرا عصبانی شدی؟
هرنس سوهی را عمیق نگریست ، گویی می خواست درونش را به چالش بکشد. سوهی هنوز منتظر پاسخ بود که هرنس بالاخره گفت:
_ زمین نوعی ذوق لطیفه ، طبیعت چیزیه که جان داره و در عین حال بی جانه ! پر از زیباییه ،اما میدونی چه چیزی اون رو جز عجایب میکنه؟
سوهی کنجکاو به هرنس نگریست و هرنس پس از اندک مکثی ادامه داد:
_ اون پیچیدگیه انسانه ! فطرت انسان چیزی داره که یک آلن و یا وش هیچ وقت نمی تونه ازش برخوردار باشه ! چیزی که از یک قدرت فرا بشری نشات میگیره و انسان رونه تنها تا سال ها بلکه تا وقتی عمر دارند درگیر میکنه ! و این باعث میشه مسائل بزرگشون رو فقط خودشون بتونن حل کنن!
_ یعنی انسان در خودش چیزی فرا بشری داره؟
_ نه تنها انسان بلکه تمام موجودات و حتی بیشتر از اون ،چیزی که عمق و انتها نداره چون از کسی رسیده که خودش سرچشمه ی قدرته!
سوهی به فکر فرو رفت حق با هرنس بود ،یک آلن اویی که انسانی با ماهیت آلن است را بهتر شناخته؛ سوهی فطرتی را در این جهان جست و جو می کرد که در نهاد خودش بود و آیا این جواب رسیدن به مرحله "وجودی" بود؟
شاید هرنس به او راهنمایی داده است به این مضمون: برای صعود به مرحله والا تر به خودت بنگر ،چیزی که تو در طلبش هستی در نهاد توست ،نه در پیرامونت !