حرفه‌ای رمان سیب های کال |~پارسا تاجیک~ کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 42K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: ~پارسا تاجیک~

رنج سنی خودتون رو مشخص کنید.

  • زیر ۱۵

  • بین ۱۵ تا ۲۰

  • بین ۲۰ تا ۲۵

  • بالای ۲۵


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

~پارسا تاجیک~

کاربر فعال
عضو انجمن
بسم الله الرحمن الرحیم
به یاری پروردگار داستانی را شروع می کنم که بخشی از آن واقعی و بخشی دیگر پایانی ست که نویسنده برای آن در نظر گرفته است.
نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: سیب های کال
ژانر:عاشقانه، اجتماعی.
نویسنده:~پارسا تاجیک~|کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: دختران من
سطح رمان: حرفه ای _ پرطرفدار
خلاصه
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: گاهی سرنوشت کلاف های پیچیده ای می تند که باز کردن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
نها سرنوشت آدمها را دست خوش تغییر می کند، سمانه، دختری نوزده ساله و دانشجوی رشته صنایع غذایی ست. او در گیر اتفاقاتی می شود که در آن میان مادرش قصد دارد سمانه را به عقدِ مردی زن مرده که فرزند کوچکی دارد در بیاورد، ولی سمانه با مخالفت ها و نقشه های ریز و درشتی که در سر می پروراند سعی می کند خود را از ازدواج با مردی سی و چند ساله برهاند. پذیرفته شدنش در دانشگاه، سرنوشت او را به گونه ای دیگر رقم می زند.

با تشکر از طراح جلد: @Shiva B@noo سیب-های-کال..jpg
 
آخرین ویرایش:

Roya_77

مدرس آزمایشی زبان
عضو انجمن
28/12/16
1,405
16,086
696
دبه ترشی!

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
اطلاعیه - قوانین بخش کتابهای در حال تایپ | انجمن نگاه دانلود

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را درتاپیک جامع درخواست ها یا پرسش و پاسخ رمان نویسی انجمن عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

~پارسا تاجیک~

کاربر فعال
عضو انجمن
سلام وقت همگی به خیر
مقدمه:
اکنون دیگر "در دسترس" بودنت مهم نیست
چون دیگر نه "مشترک" هستی و نه "مورد نظر" ...!
هوا سرد است اما نگران نباش سرما نمیخورم،
کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده...!
هرکس ک سراغت را میگیرد،
نمیگویم وجود نداری،
میگویم وجودش را نداشتی...!
فکر نکن تو فوق العاده بوده ای ، قطع به یقین من کم توقع بوده ام...!
حالا هم که اتفاقی نیفتاده،
حادثه ی بین ما،
فقط يک زد و خورد ساده بوده !
تو جا زدی ، من جا خوردم....!
زمانی "نبودنت" همه هستی مرا نابود میکرد ولی حالا "بودنت".......!
میشود که نباشی؟؟؟
راستی!!
سلام مرا به وجدانت برسان...
البته اگر بیدار بود...
علي_قاضي_نظام


پست اول:
[HIDE-THANKS]
کف دستم و روی گونه ام گذاشتم و چشمام و روی هم فشار دادم:
-خدا بگم چکارت کنه کبری، بند می ندازی یا صورت منو تیر بارون می کنی!
نگاهی به آینه ی رنگ و رو رفته و قاب شکسته ی زرد رنگ انداختم پوست گندمی و نازکم قرمز شده بود:
-ببین چطور پوست نازنینم رو داغون کرد.
کبری بند رو از گردنش کشید و اضافه اش رو توی سطل زباله انداخت:
-بلند شو...من برای سوسول بازی و ناز کردن تو حوصله ندارم.تازه حوصله غر غرهای مامانت رو هم ندارم به گوشش برسه برای اصلاح اومدی پیش من سقف و توی سرم خراب می کنه از اینجا هم پرتم می کنه بیرون.
آینه ی گرد قدیمی رو روی زمین گذاشتم و سرم رو سمت کبری چرخوندم و عجز و التماس قاطی صدام کردم:
-تو رو خدا کبری بیا کارت و تموم کن، ساعت دو باید برم دانشگاه با این قیافه نمی تونم.
ایشی گفت و پودر بچه رو از سر تاقچه برداشت کمی از اون رو توی دستش ریخت و کنارم نشست کف دستای تالکی شده اش رو به صورتم کشید:
-من که حرفی ندارم دختر این تویی که صدتا ادا داری.
کبری یه دختر سن بالای تنها بود که دو سالی می شد مامان برای در آوردن خرج خونه اتاق گوشه ی حیاط رو بهش اجاره داده بود. یه دختر که با همین کارای دم دستی و کوچیک خرج خودش و در می آورد.چند باری سعی کردم زیر زبونش و بکشم چرا تنها و بی کس مونده ولی همیشه بحث رو به جاهایی می کشوند که من سوالم یادم می رفت.یه دختر سر به زیر و آروم که می تونست یه دوست خوب برای من باشه.
اسکناس پنج تومنی رو گذاشتم کنار آینه و از جام بلند شدم:
-دستت طلا کبری رنگ و روم باز شد.
دست به سـ*ـینه ایستاد و کج خندی نشست گوشه ی لبش:
-خیلی دلم می خواد بدونم جواب زیور خانم رو چی میدی!
اخمی به ابروهام دادم و دستی به سبیل های نداشته ام کشیدم:
-میگم سبیلم و باد برد.
بلند خندید و سرش رو تکون داد:
-همین لوده بازیا رو در میاری که پسرای دانشگاه اسمت رو می ذارن سبیلو.
خوشحال بودم که تونستم خنده رو به لبش بیارم، توی اون اتاق شش متری با دیوارای پسته ایش و وسایل اندک و مختصر روی اون فرش لاکی و کهنه هم می شد لبخند رو به کسی هدیه داد.
صدای در حیاط در جا میخکوبم کرد مامان اومده بود و من باید قیافه ی جدیدم رو بهش نشون می دادم، نمی دونستم عکس العملش چیه ولی خوب می دونستم دوست نداشت تا قبل از ازدواج توی صورتم دست ببرم.
زیر لب بسم الهی گفتم و پرده ی توری نازک اتاق کبری رو کنار زدم و از پنجره به حیاط نگاهی انداختم.مثل همیشه گوشه ی چادرش رو زیر دندون گرفته بود و سبد خرید قرمز رنگش رو با هن و هن حمل می کرد.خم شدم آینه بدون قاب رو از زمین برداشتم و کمی موهام رو توی صورتم ریختم، خنده های ریز کبری تمرکزم رو بهم ریخته بود:
-می فهمه به نظرت؟
دستاش رو از دو طرف باز کرد:
-چی بگم، بگم نه؟ یه نگاه بهت بندازه می فهمه.
چشمام و بستم و تا ده شمردم:
-استرس نده کبری من پی همه چی رو به تنم مالیدم.
صدام رو پایین آوردم:
-خسته شدم بس که از ته کلاس صدای مسخره کردن پسرا رو شنیدم. تو هم جای اینکه وایسی بخندی بهتره دعایی نذری صلواتی چیزی بفرستی بلکه مامانم از خیر داد و بیداد گذشت.
از کبری خداحافظی کردم و درچوبی اتاقش رو آهسته بستم، حیاط کوچیک با سنگ فرش های کهنه وقدیمی ولی پر از خاطرش خونه ی نقلی بود که بابای خدا بیامرزم با دستای خودش ساخته بود سه تا اتاق و آشپزخونه و سرویس بهداشتی دورتا دور حیاط ساخته شده بودن، درخت بید مجنون سایه اش رو پهن کرده بود و آفتاب سر ظهر کمتر توی حیاط می نشست.
-سمانه؟
صدای مامان من رو از غرق شدن توی خاطراتی که هر لحظه اش برام لـ*ـذت خاصی داشت بیرون آورد.
نگاهم سمت مامان چرخید، دو قدم از در آشپزخونه جلو تر اومد و چادر مشکیش رو روی بند رخت انداخت و کیف پولش و هم روی تخت چوبی کنار آشپزخونه گذاشت:
-به چی ماتت بـرده سمانه؟
آب دهنم رو فرو دادم دو قدم به سمتش برداشتم،نگاه کنجکاوش رو میون صورتم چرخوند و چشماش رو گرد کرد با کف دستش روی دست دیگه اش محکم کوبید:
-خدا مرگت بده دختر آخر کار خودت و کردی؟
سرم و پایین انداختم و نا خود آگاه قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد.
نفهمیدم کی جارو رو از کنار دیوار برداشت و محکم به کمرم کوبید که در اتاق کبری باز شد.
-زیور جان ولش کن تو رو خدا.
سرم و بلند کردم و به چهره ی مامان نگاهی انداختم، چشماش سمت کبری بود و جارو هنوز توی دستش:
-ور پریده تو اینو پَر کندی؟
صدای خنده ی ریز کبری باعث شد لبم و محکم زیر دندون بگیرم که مبادا منم خندم بگیره:
-آره زیور جان گـ ـناه داره طفلک هنوز یک ماه نیست رفته دانشگاه مسخره اش میکنن بابت...سبیلاش.
مامان عصبی شد و با جارو یکی دیگه محکم به پام کوبید:
-گل بگیرن در اون دانشگاهی رو که جای متانت و وقار بزک دوزک یاد بچه های مردم می دن، خیر ندیده محض خاطر همین ادا اطوارا هی نشستی زیر پای من که بذار برم دانشگاه؟
موهام و پشت گوشم فرستادم و سرم و پایین انداختم، مامان جارو رو با ضرب وسط حیاط انداخت و غر غر کنان به آشپزخونه برگشت
.[/HIDE-THANKS]
یاعلی
 
آخرین ویرایش: