کامل شده رمان غنچه ی مشکی | صبا رستگار کابر انجمن نگاه دانلود

  • شروع کننده موضوع sbaw_r
  • تاریخ شروع

از کدوم زوج بیشتر خوشتون میاد؟

  • ماهور و کیان❤

    رای: 1 100.0%
  • اروس و سامیار❤

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • نظرسنجی بسته .
وضعیت
موضوع بسته شده است.

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
نام رمان: غنچه‌ی مشکی
نام نویسنده: sbaw_r (صبا رستگار) کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تراژدی، عاشقانه، طنز
ناظر: زهرااسدی
ویراستاران: shaghiw.79 و Nazanin84

خلاصه: داستان، درمورد دختری از جنس سنگه؛ دختری که توی سیاهی اطرافش هرلحظه بیشتر فرو میره و هیچ تلاشی برای نجات خودش نمی‌کنه.
شخصیتِ دیگه‌ی داستان، یه دختر مهربون و حساسه؛ دختری از جنس روشنایی، دختری که می‌خواد هرطوری که شده دوستش رو نجات بده؛
اما... .
آیا موفق میشه با روشنایی وجودش، سیاهی رو شکست بده؟
یا سرنوشت چیز دیگه‌ای رو براشون رقم زده؟

232786_qalb_gdd_gld_xa_nax_danlud_-_Copy.png

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
565
42,057
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
پیش گفتار:
سلام عزیزان!
می‌خواستم قبل از شروع رمان چندتا مورد رو بگم.
موضوع این رمان نزدیک به یک‌‌ساله که توی ذهنم می‌چرخید و من بالاخره به خودم جرئت دادم تا بنویسم.
اسم خودم رو نمی‌ذارم نویسنده؛ چون هنوز خیلی راه مونده تا لایق این اسم بشم و از شماها می‌خوام توی این راه کمکم کنید؛ با نقدهای سازنده. من ازتون نقد می‌خوام نه توهین دوستان؛ و با حمایت، حتی با یه تشکر ساده هم میشه حمایت کرد و همین تشکرها یه دل‌گرمی و قوت قلبیه برای منِ تازه‌کار.


و در مورد تایم پست‌گذاشتن، من یک روز در میون دو پست می‌ذارم.❤
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
مقدمه:
چیدم از تو باغچه‌ی دل
گل بی‌کسی رو آخر
محرم راز شبونه
عطر ریحون، گل پونه
می‌شنوی غنچه‌ی زیبا
آخر راه من اینجاست
تو پیچیده در من و من
سهم دیدارم‌ رو می‌خوام
تو شدی بعد سیاهی
غنچه‌ی مشکی دنیام
گلی از جنس وجودم
غنچه‌ی زندگی من
عطرت از جنس نفس‌هام
تو پناه مهربونی
تو امید راه فردام
پشت احساس تباهی
تو پس از شکست قلبم
زدی پیوندی به رگ‌هام
آخر راه من اینجاست
بودن تو در کنارم
آخر با حس وجودت
روز روشن شده شب‌هام

پا به خانه‌ی تاریک و سردش گذاشت و بدون اینکه چراغ‌ها را روشن کند، به‌طرف هال رفت.
شالش را با بی‌حوصلگی روی مبل پرت کرد؛ دکمه‌های مانتویش را یکی‌یکی باز کرد و آن را هم با بی‌نظمی تمام روی شالش گذاشت.
با همان شلوار جین و تاپی که به تن داشت، به‌طرف آشپزخانه رفت؛ کتری را پر از آب کرد و بر روی گاز گذاشت. همیشه ترجیح می‌داد خودش چای دم کند تا از چای‌ساز کمک بگیرد.
همان‌طور که دوباره به طرف هال می‌رفت، از جیب شلوارش پاکت سیگار و فندکش را درآورد و با نگاه به آن آهی کشید؛ فقط یکی.
آخرین سیگار را بیرون کشید و کنج لبش گذاشت. هم‌زمان با روشن‌کردن سیگار، خودش را روی مبلی انداخت و عمیق به آن پک زد. با هر پکی که به سیگار می‌زد، اتفاقات زندگی‌اش از جلوی چشمانش می‌گذشت؛ اتفاقاتی که او را به اینجا رسانده بود.

با ولعی عجیب دود سیگار را در حلقش حبس کرد. با تمام‌شدن سیگار، کلافه‌تر شد و سیگارش را در جاسیگاری فرو کرد. دستی به موهای کوتاه‌شده‌اش کشید و به خود یادآوری کرد که در اولین فرصت سیگاری تهیه کند.
با صدای سوت کتری از جا برخاست و زیر گاز را خاموش کرد؛ حوصله چای دم‌کردن نداشت.

به طرف اتاقش رفت؛ از روی عسلی کنار تختش قرص خواب‌‌آور همیشگی‌اش را برداشت و بدون آب خورد.
«- دیازپام بیشتر به قرص پادرد می‌خوره تا خواب‌آور و آرام‌بخش.»
با یادآوری حرف اروس Orus* لبخند کجی روی لبش می‌نشیند.
خودش را روی تخت پرت کرد و بعد از ساعت‌های طولانی، بالاخره قرص اثر کرد و به دنیای خواب فرورفت.
*اروس: اسمی دخترانه به معنای سفید، درخشان، زیبا که ریشه‌ی آن به دوران اوستایی-پهلوی برمی‌گردد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
***
اروس
آب انارم رو لاجرعه سر کشیدم و با چشم‌های بسته «اوم»ی گفتم که با سقلمه‌ای که عسل به پهلوم زد، به خودم اومدم.
چشمام رو باز کردم و به سارا و آیناز که از شدت خنده سرخ شده بودن چشم‌غره‌ای رفتم.
نگاهی به عسل انداختم و گفتم:
- چه مرگته دیوونه؟
- نمی‌دونی چقدر مضحک شده بودی اروس!
و بعد از گفتن حرف بی‌مزه‌اش از ته دل خندید که البته سارا و آیناز هم همراهیش کردن.
با حرص «رو آب بخندین»ی نثارشون کردم که به شدت خنده‌هاشون اضافه کرد. با حالت قهر از اون‌ها رو برگردوندم که آیناز با بدجنسی گفت:
- حالا تو به دل نگیر خروس جونم.
تا بناگوش سرخ شدم؛ بیش از اندازه روی اسمم حساس بودم و اینکه خروس خطاب بشم، خارج از حد تحملم بود. از شدت عصبانیت صدام لرزش داشت:
- اسم من اروسه.
آیناز که فهمید حرفی رو که نباید زده، با پشیمونی گفت:
- اروس جان ببخشید، فقط داشتم شوخی می‌کردم؛ فکرشم نمی‌کردم که این‌قدر ناراحت بشی.
فقط سرم رو تکون دادم که مثلاً اشکالی نداره.
عسل دستش رو روی دستم گذاشت و با دل‌جویی گفت:
- عزیزم! آیناز منظوری نداشت.
- می‌دونم، اشکالی نداره.
می‌دونستم که دارم قضیه رو بزرگ می‌کنم؛ ولی دست خودم نبود خیلی حساس و نازک‌نارنجی بودم؛ به قول خیلی از دوستام بی‌جنبه.
سارا برای اینکه بحث رو عوض کنه پرسید:
- ماهور Mahvar* کجاست؟
با فکر به ماهور اخم‌هام از ناراحتی درهم رفت.
- داره خودش رو نابود می‌کنه؛ نمی‌دونم چی‌کار کنم بچه‌ها.
آیناز با تعلل سر جاش تکان خورد و گفت:
- اون که خوب شده بود!
عسل سری به معنای تایید تکان داد؛ بعد دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و متفکر به من خیره شد.
سرم رو به طرفش چرخوندم و با چشم‌های گردشده پرسیدم:
- چیه؟ چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟
سارا به جای عسل جواب داد:
- تو واقعاً نمی‌دونی چی‌ شده؟
با تعجب نگاهش کردم که این‌دفعه صدای آیناز دراومد. منم چشم‌هام رو از سارا به طرف آیناز چرخوندم.
- آخه ماهور با تو بیشتر حرف می‌زنه؛ حتی الانم تو بیشتر از ما باهاش در ارتباطی.
این‌دفعه هرسه‌نفر با کنجکاوی به من زل زدن. کلافه و متعجب سری تکون دادم و در جواب گفتم:
- بچه ها باور کنین من چیزی بیشتر از شما نمی‌دونم‌.
با حالتی که مشخص بود باور نکردن، نگاهم کردن.
دوباره چشم‌هام رو گرد کردم و گفتم:
- دارم راستش رو میگم، باور کنین.
هنوز به همون صورت نگاهم می‌کردن که با خشم بلند شدم؛ پول آب انار خودم رو روی میز گذاشتم و بدون خداحافظی از کافی‌شاپ بیرون اومدم.
به‌طرف ماشینم که کمی پایین‌تر از کافی‌‌شاپ پارک کرده بودم رفتم. دزدگیر ماشین رو زدم و پریدم توی ماشین در رو محکم بستم.
پام رو روی پدال گاز فشار دادم که به‌یادآوردن حرف مامانم مانع شد.
«- بگو جان مامان با سرعت رانندگی نمی‌کنم.
- به جون شما که برام خیلی عزیزین، با سرعت نمی‌رونم!»
آهی کشیدم و سرعتم رو کم کردم. موبایلم زنگ خورد؛ عسل بود.
جواب ندادم و به جاده خیره شدم. می‌خواستم به خونه برم که با به‌یادآوردن ماهور، مسیرم رو عوض کردم.

*ماهور: اسمی دخترانه به معنای داری ویژگی و صفت ماه؛ به مجاز: زیبارو که ریشه‌ی آن فارسی است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
موبایلم رو برداشتم و به مامانم زنگ زدم. بعد از چهارتا بوق جواب داد. لبخندی زدم و گفتم:
- سلام مامان جان، خوبی؟
- سلام دخترم، الحمدلله. جانم مادر، کاری داشتی؟
- مامان راستش زنگ زدم بگم اگه اجازه بدین می‌خوام برم پیش ماهور.
مامانم با دل‌سوزی گفت:
- خب با خودت بیارش پیش خودمون؛ اون بچه هم تنهایی پوسید توی اون خونه. چیه همه‌چیزش سیاهه؟دل آدم می‌گیره بین اون همه سیاهی.
لبخندم محو شد؛ راست می‌گفت.
توی خونه‌ی ماهور تنها چیز سفیدی که پیدا می‌شد، دیوار خونه بود که توی اتاق خودش، خبری از اون سفیدی دیوار هم نبود.
- باشه مامان جان، باهاش حرف می‌زنم؛ ولی فکر نمی‌کنم قبول کنه. خودتون که می‌شناسینش.
مادرم با کشیدن آهی سکوت کرد.
- چی‌کار کنم مامان؟ برم؟
- برو مادر، مواظب خودت باش؛ با بابات هم خودم صحبت می کنم.
- مرسی مامان خوشگلم.
«خوشگلم» رو کشیدم و بعد از خدافظی قطع کردم.
به خونه‌ی ماهور که رسیدم، ترمز گرفتم و نگاهی به در آهنی ویلا انداختم؛ مثل بقیه‌ی اجزای خونه مشکی بود. اگر می‌تونست، سبزه و درخت‌ها رو هم سیاه می‌کرد. گاهی این خونه برام عجیب ترسناک جلوه می‌کرد؛ مخصوصاً توی شب که با سیاهی اطرافش یکی می‌شد.
سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. کلید اینجا رو ماهور خیلی‌وقت پیش به من داده بود، شاید به‌خاطر همین نزدیکی‌ها بود که بچه ها باور نمی‌کردن از چیزی خبر نداشته باشم. در
رو باز کردم؛ ماشینم رو داخل بردم و کنار ماشین ماهور پارک کردم.
بعد دوباره در آهنی رو بستم. یه نگاه به حیاط و باغ انداختم؛ پر از گل‌های رز قرمز بود که البته به یمن حضور من بود؛ وگرنه گلی هم اینجا نبود. ماهور گل رز مشکی رو دوست داشت؛ ولی امکان‌پذیر نبود که بتونه اونا رو تو باغش داشته باشه؛ اما توی گلدون خونه‌اش یا گلی نبود یا اگر هم بود، رز مشکی بود.
نگاهم رو چرخوندم و به درخت‌ها نگاه کردم؛ بید مجنون، درخت پرتقال، انگور و سیب حیاط رو عجیب قشنگ کرده بودن. زمین با سنگ‌فرش پوشیده شده بود که این خونه رو جذاب‌تر می‌کرد.
نگاهم به ماشین‌هامون‌ افتاد. پراید سفید من کنار هایمای مشکی ماهور عجیب مظلوم جلوه می‌کرد. دستی به کاپوت پرایدم کشیدم و گفتم:
- تو خوشگل‌تری عزیزم.
با خنده به‌طرف خونه راه افتادم. به خونه که نگاه کردم، غم عالم من رو
گرفت؛ سیاه بود. رنگی که من به جز موارد خاص ازش استفاده نمی‌کردم، عجیب با زندگی بهترین دوستم عجین شده بود. در رو باز کردم و وارد خونه شدم.
*توضیح اضافه: چون گل رز مشکی تنها در فصل تابستان و در یکی از روستاهای ترکیه رشد می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
چراغ‌ها رو روشن کردم، با دیدن لباس‌های ماهور از تعجب ابروهام بالا پرید. ماهور از بی‌نظمی بیزار بود!
نگاهم به جاسیگاریِ روی میز افتاد و اخمام تو هم فرو رفت. با این دختر باید چی‌کار می‌کردم؟
به‌طرف اتاق ماهور راه افتادم و تقه‌ای به در زدم؛ ولی جوابی نیومد. با نگرانی در رو باز کردم که با دیدن ماهور که تو خواب فرو رفته بود، نفس آسوده‌ای کشیدم و هم‌زمان به دیوار تکیه دادم.
بعد از دقایقی جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم. با اخمی سر جاش تکان خورد؛ ولی بیدار نشد. با دیدن قرص خواب روی عسلی کنار تخت آهی کشیدم.
نگاهم روی ماهور ثابت بود و موهای کوتاه‌شده‌اش توجهم رو جلب کرد. غمگین‌تر شدم. قبلاً با اینکه وضعیت خوبی نداشت، باز هم دست به موهاش نزده بود؛ ولی حالا خبری از اون موهای فر و بلند مشکی نبود. پوست سفیدش عجیب رنگ‌پریده دیده می‌شد. چشم‌های مشکیش زیر پلک‌های بسته‌اش پنهان شده بود و مژه‌های بلندش روی صورتش سایه می‌انداخت.
بینی قلمی و لب‌های قلوه‌ای صورتی‌رنگش زیباییش رو کامل می کرد. نمی‌شد ایرادی توی هیکل و صورتش پیدا کرد؛ ولی اخلاقی که داشت همه رو فراری می‌داد. لبم رو گاز گرفتم تا نخندم. اگر ماهور می‌دونست چقدر تو صورتش کنکاش کردم، چشمام رو از کاسه درمی‌آورد. با دیدن اخمش دوباره دلم گرفت؛ حتی توی خوابم اخم می‌کرد.
از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. از کتری روی گاز متوجه شدم ماهور قصد چای‌دم‌کردن داشته. تصمیم گرفتم خودم چای دم کنم. دو قاشق چایی به همراه آب جوش توی قوری ریختم و روی کتری گذاشتم؛ گاز رو روشن کردم و به‌طرف حال رفتم. لباساش رو از رو مبل برداشتم و تو ماشین لباسشویی انداختم،
کمی هم خونه رو گردگیری کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
با خستگی خودم رو روی مبل سه‌نفره پرت کردم. با صدای سوت کتری به آشپزخونه رفتم و زیر گاز رو خاموش کردم. برگشتم تا دوباره برم توی هال که با دیدن ماهور با لباس سرتاسر سیاه توی درگاه آشپزخونه از جا پریدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم.
سرد نگاهم کرد و گفت:
- نیازی نبود خودت رو اذیت کنی.
سری تکان دادم و گفتم:
- اذیت نشدم.
فقط سرد نگاهم کرد؛ خیلی سرد!
ناخودآگاه بغض کردم و چشمام پر از اشک شد. چشماش کمی، فقط کمی نرم شدن. جلو اومد و هم‌زمان صدای سردش توی گوشم نشست:
- برو بشین. خودم چایی می ریزم.
خواستم مخالفت کنم که با دیدن اخم‌های درهم‌رفته‌اش پشیمون شدم و فقط با صدای ضعیفی گفتم:
- باشه.
از آشپزخانه بیرون اومدم و روی مبلی نشستم. به جاسیگاری روی میز زل زدم. ماهور با سینی چایی و قندونی که پر از شکلات تلخ بود کنارم نشست. خط نگاهم رو دنبال کرد و به جاسیگاری رسید. چیزی نگفت، فقط لیوان چاییش رو برداشت و همون‌طور داغ‌داغ شروع به خوردن کرد.
نگاهی به اخم های درهمش کردم و پرسیدم:
- چرا موهات رو کوتاه کردی؟
کمی سکوت کرد و بعد آروم و بدون هیچ احساسی جواب داد:
- اذیتم می‌کردن.
- اما...
- اروس!
پرتحکم حرفم رو قطع کرد. دیگه چیزی نگفتم و چایی رو که کمی از داغیش کاسته شده بود توی دست گرفتم. تا خواستم چاییم رو به طرف لبام ببرم، ماهور سریع از جاش بلند شد و طرف دستشویی دوید.
دهنم از تعجب باز مونده بود که با صدای عق‌زدنش چایی رو گذاشتم رو میز و از جام بلند شدم؛ رفتم طرف دستشویی و با کف دست‌هام به در ضربه زدم و پشت‌سرهم صداش کردم:
- ماهور! ماهور خوبی؟ چی‌شده؟ ماهور؟
صدای شیر آب می‌اومد و بعد از دقایقی در دستشویی باز شد. چشمام رو روی صورت رنگ‌پریده و چشم‌های بی‌حالش چرخوندم که با صدای گرفته‌ای گفت:
- خوبم، نگران نباش!
با نگرانی گفتم:
- بیا بریم دکتر لطفاً.
کوتاه گفت:
- آزمایش دادم، منتظرم جوابش بیاد.
بعد بی‌توجه به من‌ِ مبهوت لم داد روی مبل و چشم‌هاش رو بست. دونه‌های عرق روی پیشونیش می‌درخشیدن.
چشم‌هام پر از اشک شد؛ یعنی این‌قدر وضع جدی بود که ماهور با پای خودش رفته آزمایش بده؟
با هقی که زدم، چشم‌های ماهور باز شد و اومد طرفم، دو طرف بازوهام رو گرفت و گفت:
- هی! هی! چته اروس؟ گریه چرا؟
به جای جواب با شدت بیشتری زدم زیر گریه که اخم‌هاش رفت توی هم و با صدای محکم و عصبی گفت:
- بسه! گریه نکن!
سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم؛ ولی اشکام بی‌اختیار می‌ریختن. یه‌کم حرصی به اشک‌هام نگاه کرد و گفت:
- میگی چته یا نه؟
مثل بچه‌های بهونه‌گیر لب برچیدم و با صدای لرزونی گفتم:
- من نمی‌خوام‌ تو بمیری.
یه‌کم با تعجب نگاهم کرد. اخماش رو که باز شده بود دوباره توی هم فرو برد و چشم‌هاش سرد شدن؛ با صدایی صدبرابر سردتر از چشم‌هاش گفت:
- من نمی‌میرم، نترس!
و بعد بدون توجه به من توی اتاقش رفت. چشم‌هام می‌سوختن؛ قلبم هم همین‌طور. شاید زیادی نازک‌نارنجی بودم؛ ولی من همین بودم دیگه. شاید انتظار زیادی بود که نسبت به نگرانیم سرد نباشه؛ ولی به‌هرحال من می‌خواستم سرد نباشه.
با چونه‌ای لرزون به‌طرف مانتو و شالم که رو دسته‌ی مبل گذاشته بودم رفتم و بعدِ پوشیدنشون از خونه‌ی ماهور اومدم بیرون. از هوای سرد بیرون اشکام قندیل بستن و سرجاشون خشک شدن.
سوار ماشینم شدم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم. دست‌هام روی فرمون می‌لرزید. با زنگ‌خوردن موبایلم به امید اینکه ماهور باشه، به صفحه‌ش نگاه کردم؛ اما عسل بود. دلم گرفت. از اینکه فکر می‌کردم یه‌درصد ماهور بهم زنگ زده باشه، خنده عصبی‌ای سر دادم. موبایلم رو خاموش کردم و به خیابون نگاه کردم. این بین چشمام پر و خالی می‌شد و دیدن رو برام سخت می‌کرد. یهو یه ماشین رو جلوم دیدم. پام رو روی ترمز گذاشتم؛ ولی دیرشده بود. فقط چشم‌هام رو بستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
دست‌هام روی فرمون ماشین می‌لرزید و جرئت بازکردن چشم‌هام رو نداشتم که با صدای تقه‌ای که به شیشه‌ی ماشینم خورد، به خودم اومدم. پسری با لبخند اشاره کرد پیاده بشم. با پاهای لرزون از ماشین اومدم بیرون. در وهله ی اول چشم‌هام به ماشینش خورد؛ با یه زانتیا تصادف کرده بودم. زانتیا زیاد آسیبی ندیده بود؛ ولی ماشین من داغون شده بود. با غصه به ماشین خوشگلم زل زده بودم که یکی جلوم ایستاد.
چشمام از کتونی سفید تا شلوار لی و تیشرت سفیدش گذشت و به لب‌های باریک و صورت شیش‌تیغه‌ش رسید. خط نگاهم از دماغ خوش‌فرمش تا چشم‌های مشکی و موهای شکلاتی‌رنگش رد شد که لبخندش عمیق‌تر شد و گفت:
- خانم حواستون کجاست؟
از شرم لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم که خندید و با لحن مهربونی گفت:
- حالتون خوبه؟
دوباره یاد ماشینم افتادم و بغ‌کرده به ماشینم خیره شدم. با احساس سنگینی نگاهی برگشتم که چشم‌هام به چشم‌های پسره گره خورد.
خجالت‌زده به زانتیا اشاره کردم و پرسیدم:
- ماشین شماست؟
با لبخند سری به نشونه‌ی تایید تکون داد و گفت:
- مشکلی نیست؛ چندتا خش ساده افتاده که درست میشه.
ناراحت گفتم:
- معذرت می‌خوام یهویی شد!
- پیش میاد دیگه، مهم نیست.
برام جای تعجب داشت که بدون عصبانیت و با لبخند جوابم رو میده.
این بین بوق ماشیناهم روی اعصاب بود.
- خسارتش...
پرید وسط حرفم و گفت:
- مهم نیست خانم. من فقط دیدم حالتون خوب نیست، خواستم مطمئن بشم چیزیتون نشده.
با تعجب به چشماش نگاه کردم که با شیطنت چشمکی زد و سوار ماشینش شد.
ماشینش رو روشن کرد و حرکت کرد. هنوز داشتم نگاهش می کردم که دنده‌عقب گرفت و کنارم ایستاد؛ دوتا انگشتش رو کنار پیشونیش گذاشت و انداخت بالا. با لبخند گفت:
- بدرود خانوم کوچولو!
و بعد رفت. لبخندی رو لب‌هام نشست و سری تکون دادم که نگاهم به ماشینم خورد. آهی کشیدم و سوار ماشین شدم تا ببرمش تعمیرگاه، بعد از اونجا تاکسی می‌گرفتم و می‌رفتم خونه؛ ولی با دیدن ساعت پشیمون شدم. ساعت پنج بود و الان که فصل زمستونیم، هوا زود تاریک می‌شد؛ پس با این فکر که فردا می‌برمش تعمیرگاه،
به‌طرف خونه راه افتادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

sbaw_r

حامی انجمن
عضو انجمن
28/6/18
132
1,073
336
19
وقتی رسیدم خونه، نفسم رو آه‌مانند بیرون دادم و آروم ماشینم رو تو پارکینگ بردم. سوار آسانسور شدم و دکمه موردنظر رو فشردم؛ بعد از چندثانیه با صدای دینگ‌دینگی، در آسانسور باز شد و من به‌طرف در خونه‌مون گام برداشتم.
خونه‌ی ما طبقه‌ی دوم بود و توی هر طبقه دو واحد که درِ هر واحد کرمی‌رنگ بود؛ البته واحد کناری ما خالی بود و صاحبش رفته بود یه شهر دیگه. حالا کجا؟ من چه می‌دونم.
کلید انداختم و در رو باز کردم؛
پنجره های نورگیرمون سراسر خونه خودنمایی می‌کردن. خونه‌مون تم عسلی و سفید داشت. پرده، کاغد دیواری و پارکت‌های خونه سفیدرنگ بودن؛ مبل و کابینت‌های خونه‌هم عسلی.
با خستگی رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان گذاشتم رو اپن که اون هم عسلی‌رنگ بود. در یخچال رو باز کردم؛ پارچ آب رو برداشتم و واسه‌ آب خودم ریختم. آب رو لاجرعه سرکشیدم که از سردیش چندتا سرفه‌ی خشک کردم.
طرف اتاق مامان و بابام رفتم. تقه‌ی آرومی به در زدم و با صدای «بیا تو»ی مامان، آهسته در رو باز کردم. اتاق ترکیبی از رنگ سفید و یاسی بود. پرده‌های سفید و یاسی، دیوار سفید و تخت سفید با روتختی یاسی‌رنگ، کمددیواری یاسی و میز آرایش یاسی‌رنگی هم گوشه‌ی اتاق به چشم می‌خورد؛ فرش فانتزی سفید و یاسی هم روی پارکت‌ها جای گرفته بودن.
با صدای مامان دست از کنکاش اتاق برداشتم و به مامانم نگاه کردم. زنی با موهای طلایی و صورتی که گرد‌وغبار گذر زمان، روش نشسته بود و اندامی که کمی تپل بود. همه می‌گفتن به مامانم رفتم؛ همون چشمای سبز، همون موهای طلایی، همون بینی و لب‌های برجسته و همون قد و هیکل دوران جوونیش؛ قدی متوسط و لاغراندام.
مامان نگران نگاهم می‌کرد.
- اروس‌جان مگه قرار نبود پیش ماهور بمونی؟
لب گزیدم و بعد از کمی فکر جواب دادم:
- ماهور قرار کاری داشت؛ باید می‌رفت.
مامان سری تکون داد و گفت:
- دنیای این دختر هم خلاصه شده توی کار.
با کمی مِن‌مِن گفتم:
- مامان من... یه تصادف کوچولو کردم.
محکم به گونه‌اش زد و جای دست‌هاش روی صورت سفیدش گلگون شد که با شتاب گفتم:
- مامان من خوبم، چیزیم نشده؛ یه‌کم جلوبندی ماشین خراب شد که فردا می‌برمش تعمیرگاه.
مامانم با دل‌واپسی نگاهم کرد.
- داشتی با سرعت رانندگی می‌کردی؟
- نه.
- پس چی؟
مجبور بودم کمی اصل داستان رو سانسور و تعویض کنم.
- راستش من توی راه خونه بودم که یهویی ماشین جلویی زد روی ترمز؛ منم که انتظار نداشتم، نتونستم زود خودم رو جمع‌و‌جور کنم. راننده اون ماشین هم که می‌دونست خودش مقصره، ازم خسارتی نگرفت.
مامانم یه‌کم دیگه سوال‌پیچم کرد و بالاخره اجازه داد برم. به اتاق خودم رفتم. همون ترتیب اتاق پدر و مادرم به کار رفته بود؛ فقط به‌جای تخت دونفره، تخت یک‌نفره بود و رنگ اتاق هم سبز و سفید بود. این رنگ بهم آرامش خاصی می‌داد. میز کامپیوترم هم کنار میز آرایش به چشم می‌خورد.
خودم رو با همون لباسا روی تخت پرت کردم و به امروز فکر کردم. به ماهور، به خونه‌ای که سیاه بود، به حال بدش، به سیگارکشیدن‌هاش، به قرص خواب‌هاش، به سردی و غرورش، به اون پسری که حتی نمی‌دونم اسمش چیه؛ به لحن مهربون و شیطونش، به لبخندی که انگار یار جدا نشدنیش بود؛ به ماشینم که داغون شده بود؛ به همه‌چیز.
نمی‌دونم چند ساعت توی فکر بودم که با صدای مامان که واسه‌ شام صدام می‌کرد، به خودم اومدم. با عجله لباس‌هام رو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون. خم شدم و گونه‌ی مامان و بابام رو بـ*ـوسیدم و خسته نباشیدی گفتم که هردو با مهربونی جوابم رو دادن و شام با خنده و شوخی صرف شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.