در حال تایپ رمان آرمیتی | مبینا شریعتی کاربر انجمن نگاه دانلود

آیا از این رمان رضایت دارید؟

  • بله

  • خیر

  • نظر خاصی ندارم


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
"به نام خدا"

234704_gld_rman_rmt.png

Please, ورود or عضویت to view URLs content!

رمان آرمیتی | مبینا شریعتی کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: @سییما
ژانر: عاشقانه ، معمایی

*خلاصه:


درِ اتاقی تاریک و بی نور گشوده می شود و زندگی با تمام وجود به درون آن هُلم می دهد. مثل بچه ای که فنجانی چای روی قالی تمیز خانه ریخته و حالا باید تنبیه شود. در خود می لرزم.
بر می گردم و محکم به در می کوبم. می خواهم قسم بخورم که هیچ فنجانِ چایی را روی فرش نریخته ام اما زندگی مدت هاست که مرا رها کرده و رفته است. همه چیز در گلوله ای از ابهام جع می شود. مثل یک کابوسِ ناشی از پر خوری.
ناگهان اتاق روشن می شود. پرده ها کنار می روند و همه چیز عوض می شود. اتاق تاریک جایش را به راهرویی طویل و بی رنگ می دهد و مردمک های چشمانم با دیدن هیبت جدیدم از دو دو زدن می ایستند.
روپوش سفیدِ پزشکی به تن در راهروی بیمارستان قدم می زنم و سنگینی سلاحِ گرم، جیب روپوش را می آزارد. می خواهم فریاد بزنم که آهای! من متعلق به این زمان و این انسان های تو خالی نیستم اما زبان به کام می گیرم و تنها لبخند ژکوند همیشگی روی لب هایم می نشیند.
خاطره ها می آیند و می روند. از دست دادن ها، بی کسی ها، ضعف ها و درد ها. تمامشان مشت می کوبند و لبخند من تنها وسیع شده و آتش انتقام شعله ور تر می شود.
سایه ی شخصی از قسمت کم نورِ راهرو نمایان می شود. سایه ای بلند قامت که بر خلاف من استوار قدم بر می دارد.
تنها ایرادش این است که از جهت مخالف می آید؛ چون من یاد گرفته ام که خشاب اسلحه را در مقابل تمام آن هایی که از روبرو می آیند، پر نگه دارم. سایه نزدیک تر می شود.
دستم از داخل جیبِ لباس، سلاح را لمس می کند اما همین که می خواهم آن را از درون جیبم خارج کنم، گرمی نگاهی آرام، روحم را می نوازد و شخص از کنارم رد می شود.
شاید بازی آخر زندگی همین باشد. که به دنبال آن نگاه گرم کشیده شوم و اسلحه، در میانِ راه به تمام آن چیزی که فکر می کردم هستم و نبودم، دهان کجی کند!
یا علی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
تنها ثانیه ای دیگر تا ریزش اشک هایم زمان داشتم. با بغض پرسیدم:
_دنبال چی هستی دقیقا؟ بگو شاید تونستم کمکت کنم خب.
_می خوام یه آدرس کوفتی یا دست کم یه اسم از شرکت داروسازشون پیدا کنم تبسم. جونِ خیلیا در خطره. داره دیر می شه!
گوشی را توی دستم جا به جا کردم و لنز دوربین را طوری تنظیم کردم که حیان به تمام زوایای اتاق مشرف باشد.
خواستم چیزی بگویم که حالت غیر عادی اش شکم را برانگیخت. نگاهش با بهت خیره ام بود.
لب هایم در اثر فشار استرس خشک و دردناک شده بودند. برای جلب توجهش با نوک انگشت به ال سی دی گوشی ضربه زدم:
_چته؟ اونا که اطلاعات به این مهمی رو اینجا ذخیره نمی کنن!
صدایش در نیامد. لب هایش به سفیدی می زد. نگران شدم:
_حیان خوبی؟
با کمی دقت متوجه شدم که نگاهش به من خیره نیست. به جایی درست پشتِ سرم زل زده است. قبل از اینکه فرصت کنکاش پیدا کنم صدایی از پشتِ سر گفت:
_ موشی که فرستادی تو این دم و دستگاه و گرفتم!
با شدت به عقب برگشتم. حس می کردم خون در رگ هایم یخ بست. زیر پاهایم خالی شد و چشمانم سیاهی رفت. با بهت و زیر لب گفتم:
_رادین؟
پوزخندِ غلیظی زد و گوشی را از دستم کشید:
_هوشمندانه بود!
چیزی به مردنم نمانده بود. پس رادین همانی است که همیشه فکرش را هم نمی کردم؟ یا او مرا می کشت یا سرهنگ. شک نداشتم!
سرگیجه بدی که گرفته بودم باعث شد عقب عقب بروم و روی صندلی بیفتم. صدای رادین هنوز می آمد:
_تا قبل از ساعتِ هشت یه جلسه ترتیب می دی با بالا سریت حیان. زنگ می زنم مکانش و مشخص می کنم. بهتره نذاری اعصابم بیش تر این خراب شه چون هیچ تضمینی نمی دم.
این دیگر تهش بود. باید قبل از اینکه به دست سرهنگ بیفتم خودم خودم را بکشم...
حیان پر تشویش گفت:
_تبسم چی؟
حرفش را قطع کرد. خشک و بدون هیچ حسی گفت:
_راجع به اون هم هیچ تضمینی نمی دم!
صدای بوقِ ناشی از قطع شدن ارتباط در فریاد حیان گم شد. لب هایم به هم می خورد. با ترس خودم را عقب کشیدم.
به سمتم برگشت. نگاهش سرد و خشک بود. باید وانمود می کردم که همه چیز عادی است. باید دستِ پیش را می گرفتم ولی پس از آن اتفاق لعنتی، همین که اوضاع از کنترل خارج می شد تمام ری اکشن هایم رها می شدند!
پوزخندی زد و جلو آمد.
حتی جرأت فرار کردن را هم نداشتم. حتی نمی دانستم چگونه واردِ اتاق شده است. منکه چشم از روی در برنداشته بودم. صندلی ای را بیرون کشید و روبرویم نشست. نفس در سـ*ـینه ام گره خورد.
چرا آن روی سکه هرگز برای من نبود؟
چرا پس از تمام این روباه های منحوس و منفور، آن شیر معروف داستان ها سهم من نمی شد؟
چه بلایی سر من و دنیای من آمده بود که آرامش شده بود ذره ای ناچیز در دنیای پر تشویش من؟
فقط می خواستم بدانم!
"چرا هرگز نمی شود؟"

**
با تمام محبتی که از خود سراغ داشتم، دستی به سر و یال نروژ کشیدم. گوش هایش را پایین تر از حد معمول نگه داشت و سرش را پایین آورد. خوب می دانستم این حرکت یعنی هنوز نتوانستم جبران کم کاری های اخیر را بکنم.
با خنده ای تلخ گفتم:
_دل منم تنگ شده!
دستکش‌های چرم مشکی‌رنگم را درآوردم و توی جیب جلیقه‌ام گذاشتم. آن ساعت از روز باشگاه حسابی خلوت بود، برای همین هم حیان را از دور دیدم که به سمتم می‌آمد. احتمالاً کارش تمام‌شده بود که باز به اتلاف وقت رو آورده بود.
در آن سویی شرت جیغ فسفری سبزه‌تر به نظر می‌رسید.
دستی به موهای نیمه بلندِ روشنش کشید و کلافه گفت:
_رفتنی شدی؟
تنها سری در جوابش تکان دادم و افسار نروژ را به دستش دادم.
چپ چپی حواله‌ام کرد و گفت:
_سپهری میاد امروز بمون ببینش خب.
امروز حسابی دست‌تنها بود و می‌خواست به هر بهانه‌ای که شده من را هم نگه دارد. البته مشکلش کار نبود.
بیشتر حوصله‌اش سر می‌رفت!
چشمان یشمی اش را باریک کرده بود و منتظر جواب بود. اخمی کردم و گفتم:
_داری کلافم می‌کنی ها حیان. برنامه‌ی نروژ رو خودت بده بهش بگو مکمل ستون b رو عوض کنه.
آهی کشید و بی‌حرف افسار نروژ را کشید و برد.
و خدا می دانست که این پسر قد بلند با موهای مشکی و پوست سبزه اش تا چه حد برای من عزیز بود!
لبخند به لب به سمت اتاق مربعی شکلی که ضلع غربی زمین را پوشش داده بود رفتم. سوز هوا را روی گونه‌هایم احساس می‌کردم اما به‌شدت گرمم بود و دلیلش چیزی جز تحرک زیاد نبود.
وارد رختکن خانم‌ها شدم و با کلیدی که توی جیبم داشتم درب کمد شماره‌ی 1 را باز کردم.
لباس‌های خودم را بیرون آوردم و بی‌توجه به دختر کم سن و سالی که بند کتانی قرمزرنگش را می‌بست زیپ جلیقه‌ام را باز کردم و درش آوردم.
زیرش یک یقه‌اسکی تنگ مشکی پوشیده بودم. خواستم درش نیاورم اما به‌شدت عرق کرده بودم و نمی‌شد آن وضعیت رقت‌انگیز را تا خانه تحمل کرد. دختر که بیرون رفت، دیگر نیازی به استفاده از پارتیشن‌های چوبی نبود و همان‌جا بارانی مشکی‌ام را با یقه‌اسکی عوض کردم.
مصادف با بیرون رفتنم کمی تردد بیشتر شده بود و دو-سه نفر از مربی‌های باشگاه را دیدم. با خودم فکر کردم که حضورم تا چه اندازه کم رنگ شده است!
ماشین بیرون پارک بود و طبق معمول کاغذ سفید و نفرت‌انگیز جریمه که مبلغ کمی هم نداشت پشت برف‌پاک‌کن گیرکرده بود. عصبی شده بودم. این‌همه فقط به خاطر یک ورودممنوع ناقابل؟
پوفی کشیدم. تقصیر خودم بود که طبق معمول ماشین را داخل نبرده بودم.
سرعتم را زیاد تر کردم. خسته بودم. خیلی!
زمانی بود که از صبح تا شب می دویدم و باز هم انرژی داشتم. چه بلایی بر سرم آمده بود؟
سرم را تکان دادم. دوباره ذهن افسار گسیخته ام من را به هذیان گویی کشانده بود!
**
با کرختی و بی حسی از خواب بیدار شدم.
تنها اتفاق مثبت موجود را بررسی کردم. حداقل آن ساعت از روز را برای خودم بودم.
نه مربی باشگاه بودم و مستلزم برای آموزش سوارکاری به افرادی که روی روانم راه می رفتند، نه پزشکی بودم به زورِ حرف های حیان برای گذراندن طرحش به بیمارستان های اطراف سر بزند.
. دستی به موهایم کشیدم و خواستم لباسی انتخاب کنم که صدای زنگ تلفن بلند شد. درحالی‌که سرکی به باکس لباس‌ها می‌کشیدم منتظر شدم صدای بوقِ پیغام گیر در فضا بچیچد.
از زیر انبوه لباس‌هایم ست ساده‌ی مشکی رنگ را بیرون کشیدم. بالاخره تلفن هم دست از خودکشی برداشت و صدای هستی توی اتاق پیچید:
_سلام دختر خونه نیستی؟ می‌خواستیم یه سر بهت بزنیم. واکسن آرتمیس رو زدم عجیب بهانه میگیره.
گذشتن از لپ‌های صورتی آرتمیس کار من نبود. باعجله تلفن را براداشتم و گفتم:
_الو؟
صدای خنده‌اش توی گوشی پیچید:
_عه هستی؟
کلافه گفتم:
_به نظرت حالت دیگه ای ممکنه؟
باز خندید:
 
آخرین ویرایش:

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
_ تا کمتر از یه ساعت دیگه اونجاییم.
صدای بوق منقطع نشان از قطع شدن ارتباط داشت. هرگز دوست نداشتم که کسی گوشی را روی من قطع کند آن هم در حالی که برای گفتن حرف جدیدی آماده می شوم. من می گفتم و هستی هرگز نمی فهمید. بی‌حوصله لباسهایم را عوض کردم و به‌قصد اینکه قبلی ها را داخل ماشین لباسشویی بریزم بیرون رفتم.
تازه فرصت کردم نگاهی به خانه بیندازم. به معنای واقعی کلمه افتضاح بود!
ظرف‌های نشسته تا بیرون از ظرف‌شویی پیشروی کرده بودند و لباس‌های روی‌هم تلنبار شده، روی تاج مبل‌ها عجیب توی ذوق میزدند. سیم بلند و طویل سه‌راهی که از وسط هال کشیده شده بود و دلیلش دور بودن پریز برق از کاناپه برای شارژ کردن لپ‌تاپ و موبایلم بود.
آه از نهادم برخاست.
کم مانده بود گریه ام بگیرد.
تمام لباس هارا به لباسشویی سپردم و خودم را آماده کردم که به جنگ نا مرتبی های یک ماهه ی خانه بروم.
تلوزیون را روشن کردم که فقط سکوت بر فضا حاکم نباشد و طبق گفته‌ی خودم تمام‌کارها در نیم ساعت جمع شد.
در مرحله آخر کمی مایع خوشبوکننده در هوا اسپری کردم و به نیت یک دوش گرفتن چنددقیقه‌ای نیم ساعت تمام در حمام بودم.
میدانستم هستی هم در اثر نشست و برخاست با تهام بدقول شده و یک ساعتش به سه ساعت هم می رسد؛ برای همین چندان عجله ای هم توی کارم نبود.
با طمانینه پرونده های روی میز را برداشتم و داخل کشو گذاشتم. کافی بود چشم تهام به آنها و نوشته های سرهنگ بیافتد تا با سوال هایش همین یک ذره آرامشم را هم سلب کند.
صدای زنگ تلفن بلند شد. نیم نگاهی به شماره انداختم. مربوط به نگهبانی ساختمان بود.
دکمه ی پخش صدا را زدم و مشغول گرفتن آب موهایم با حوله شدم.
_بفرمایید؟
_خانم دکتر منتظر کسی هستید؟
دستم متوقف شد. نگهبان هستی و تهام را می شناخت!
_خیر فقط برادرم و خانومشون قراره بیان.
چند ثانیه گذشت که گفت:
_آقایی به اسم مظفری اینجا هستن. بله بله اشکان مظفری.
به فکر فرو رفتم و حوله را روی تخت انداختم. نگهبان که سکوتم را طولانی دید با شک پرسید:
_مشکلی هست؟
به خودم آمدم:
_خیر. لطفا راهنماییشون کنید بالا.
در فاصله ای که برسد کلاهِ حوله ای ام را روی سرم کشیدم تا در اثر آبِ موهایم زمین لک نشود.
صدای زنگ در که بلند شد، دمپایی های جلوبسته ی پشمی ام را هم پوشیدم که مانع از برخورد کف پاهای خیسم با سرامیک ها شود.
در را که باز کردم، دیدمش!
مثل همیشه کت و شلوار پوش با بوی عطر تندش که در وهله ی اول آزار دهنده به نظر می آمد جلوی در ایستاده بود. با دیدنم لبخندی زد و دسته گلی از نرگس های وحشی را به طرفم گرفت.
نرگس دوست نداشتم. او هم این را می دانست.
لبخند زورکی زدم و بعد از گرفتن دسته گل گفتم:
_سلام. خوش اومدی!
در حالی که کنار می رفتم تا وارد شود گفت:
_سلام بداخلاق. ممنون
لفظ بداخلاق چندان به مزاجم خوش نیومد. دیگر چه باید می کردم که نکردم؟ اگر حتی کمی انصاف داشت این برخورد را هم زیاد میدانست چرا که من آدم تظاهر نبودم. اگر او اینجا بود، یعنی پذیرفته بودمش!
چشمم به کفش هایش که افتاد کم مانده بود گریه ام بگیرد. من تازه کف خانه را سابیده بودم و حالا او...
_میشه لطفا کفش هاتو در بیاری؟
 
آخرین ویرایش:

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
با خنده کفش هایش را درآورد و همانطور که داخل می آمد اضافه کرد:
_ترک عادت موجب مرض است.
حالا بینی ام به بوی عطرش عادت کرده بود و دیگه مثل لحظه ی اول آزار دهنده نبود. رضایتمند از این موضوع به پذیرایی راهنمایی اش کردم اما اون هنوز با کنجکاوی اطراف را می کاوید.
اصلا یادم نبود برای بارِ اول که به خانه ی جدیدم پا گذاشته است. نگاهم ر در چهره اش چرخاندم. بدون اغراق شبیه به پژمان بود. از چشم و ابروی مشکی اش گرفته تا فرو رفتگی چانه و چین های جذاب گوشه ی چشمش!
با لبخند گفت:
_چه با سلیقه چیدی اینجارو بد اخلاق خانم. کار خودت که نیست، هست؟
واقعا خانه ی فعلی، با آپارتمان قبلی ام قابل مقایسه بود یا خودش را گول می زد؟
از آن همه رنگ شاد و مبل های ال لیمویی و کاغذ دیواری ملایم چه چیزی برای مانور دادن مانده بود؟
منظورش ست ساده ی قهوه ای سوخته با دیوار های ساده و پرده های تیره بود؟
در این خانه و این مکان، چه چیزی برای توصیف وجود داشت؟
با پوزخند به مبل ها اشاره کردم و گفتم:
_بفرمایید. در ضمن من که دیزاینر نیستم. اگه خوشت اومده کارت شرکتشون هست یادم بنداز بهت بدمش!
آهانی گفت و نشست. گفتم:
_میدونی که من خیلی اهل قهوه نیستم ولی اگه دوست داری برات درست کنم؟
با تحسین نگاهم کرد و گفت:
_نه خیلی مایل نیستم.
البته که نگاه تحسین آمیـ*ـزش هم به خاطر تبسمی بود که عجیب دستخوش تغییرات شده بود.
لبخندی زدم و گفتم:
_پس به شیوه ی خودم ازت پذیرایی میکنم. شکلاتی یا نسکافه؟
_شکلات.
با رضایت به آشپزخونه ی نقلی و جمع و جورم رفتم و میکسر را به برق زدم. بستنی شکلاتی و اسانس موز را از فریزر خارج کردم و به همراه شیر، داخل مخلوط کن ریختم.
شکلات جزو معدود چیزهایی بود که هنوز هم با تمام وجودم عاشقش بودم.
محتویاط مخلوط کن را بعد از چند ثانیه داخل لیوان های پایه بلند کریستال ریختم و نی های رنگی را داخلشان گذاشتم. سس شکلات و دراژه های توت فرنگی را هم برای زینت روی مخلوطم ریختم و با رضایت بیرون رفتم.
اشکان مشغول کار کردن با گوشی موبایلش بود که با دیدن من خنده اش گرفت و کنار گذاشتش.
_میتونم بدونم دلیل خنده ات چیه؟
نسبت به این جمله ام که با اعتراض بیان شده بود واکنشی نشان نداد و همچنان باخنده گفت:
_آخه تو وانمود میکنی عوض شدی. ولی هنوز همون دختر کوچولویی هستی که سر شکلات های هابی با من دعوا میکرد!
لبخندم محو شد. شکلات های هابی بنفش رنگ! منی که در بچگی با ذوق توی شیرینی مطبوعش حل می شدم!
این خاطرات برای او شاید یادآور چیزهایی بود که به خاطرش لبخند بزند، ولی برای من فقط یک بحران عمیق در خاطراتم بود. سینی را کمی پایین تر از حد معمول نگه داشتم تا لیوان را بردارد. در همان حین گفتم:
_یعنی واقعا به نظرت من عوض نشدم؟
در سکوت نگاهم کرد. با این کار از سوالی که پرسیده بودم فرار کرد. روبرویش نشستم و پا روی پایم انداختم.
برای تغییر جو گفت:
_چه خبر از بیمارستانت؟!
_فعلا که هیچی. سه شنبه این هفته می رم برای معرفی.
از شیک شکلاتش مزه کرد و با لـ*ـذت گفت:
_خوشمزست!
اما چیزهایی هنوز روی دل من سنگینی می کرد! با پوزخند دست بردم و کشوی میز ثابت وسط سالن را باز کردم.
نگاه کنجکاوش رویم سنگینی می کرد تا اینکه جعبه ی شکلات را روبروش روی عسلی گذاشتم و گفتم:
_یه زمانی دهن منو با اینا می بستی تا به قول خودت برام برادری کنی. منم برادریتو باور کرده بودم یادته؟
لیوانش را پایین آورد و گفت:
_کاش انقدر بی رحمانه در مورد خاطراتی که دوستشون دارم قضاوت نمی کردی!
باز هم کنترل رفتار افسار گسیخته ام را از دست داده بودم و حرفی زده بودم که نباید.
لبخند تلخی زدم و یکی از شکلات ها را به سمتش گرفتم:
_بیخیال. چیزی که هنوز مونده ایناس. بزن شارژ شی!
لبخندی که روی لبش نشست کمی خیالم را راحت کرد.
خواستم متقابلا لبخندی بزنم که صدای در مانع از این کار شد و به طور نامحسوس نفسم را از روی آسودگی رها کردم. به تهام و هستی و البته حضورشان مقابل این مرد تیزبین نیاز داشتم چراکه تقریبا داشتم گند می زدم.
مقابل چشمهای کنجکاو اشکان در را باز کردم.
صدای نق_و نوق آرتیمیس در راهرو انعکاس پیدا می کرد و باعث می شد از ته قلب به یاد بیاورم که چه قدر دلتنگش بودم.
سرسری سلامی به تهام همیشه اخمو و هستی مهربان گفتم و دستم را برای در آغـ*ـوش کشیدن برادر زاده ام جلو بردم.
همین که گرفتمش لب های صورتی و کوچکش را جمع کرد و سرش را در گودی گردنم فرو برد.
تهام پشت سرش در را بست و در حالی که به دور شدن هستی نگاه میکرد پرسید:
_ کی اینجاست؟
اشاره اش به کفش های مردانه ی اشکان واضح بود.
لب زدم اشکان و در حالی که آرتیمیس را توی بغلم تکان میدادم پشت سر هستی وارد پذیرایی شدم.
اشکان صمیمانه دست هستی را فشرد و ابراز خوشحالی کرد اما حین مواجه شدن با تهام کمی مکث کرد.
بر خلاف تصورم اینبار فاصله ی ایجاد شده را تهام از بین برد و درحالی که به سر شانه ی اشکان ضربه میزد زمزمه وار_اما طوری که به گوش ما برسد گفت:
_نا لوطی نبودی!
نبود؟
اشکان همیشه همینی که هست بود.
هستی بی تعارف خودش را روی مبل رها کرد و با چشم و ابرو اشاره ای به آن دو کرد. خب منظورش حتما این بود که باز هم بد خلقی و اعصاب داغون تهام شروع شد.
کنارش بی حرف نشستم. تهام با اشاره ای ضعیف به شکلات های روی میز گفت:
_دیابت می گیری می میری!
زورکی و مصنوعی خندیدم:
_نترس حواسم هست.
بعد از چند ثانیه که در سکوت گذشت و دیدم که حقیقتا حرفی برای گفتن نداریم، رو به هستی گفتم:
_بگیرش تا برم وسایل پذیرایی رو بیارم.
فوراً از جا بلند شد و گفت:
_ تازه داره میخوابه. از صبح یه ریز گریه کرده. بگو چی بیارم خودم میرم.
سری تکان دادم و محل وسایل پذیرایی را گفتم.
نگاهم را دوختم به آن دو نفر. با این که هیچ نسبت خونی با هم نداشتند اما همیشه همه می گفتند که آن دو تا حدی به هم شبیهند. گرچه این گفته خیلی هم بی راه نبود اما من یکی را آزار می داد. موهای کوتاه و لب های خوش فرم و گوشی شان بیشتر هم به این شباهت دامن می زد.
امیدوار بودم اشکان شروع نکند به صحبت. حداقل نه در مورد مطلبی که در ذهن من بود اما از جایی که فاصله ی بین به هم خوردن معادلاتم تا نفس آسوده ای که باید می کشیدم را شانس ضعیفم پر میکرد اشکان دهن باز کرد و تمام نباید ها را از دهانش یبرون ریخت:
_میخواستم بیام باشگاه دیدنت. به هرحال خوب شد همو دیدیم اینجا.
خوب شد؟
به معنای واقعی کلمه افتضاح شد.
نه نه. شاید هم افتضاح اصلی هنوز رو نشده بود. قعر فاجعه هنوز فاصله ی زیادی با این دهانه ی پستی داشت که رویش ایستاده بودیم.
اخم های تهام درهم شد:
_خوب که شد. ولی چیزی که نشده؟
جمله اش انقدر نا مطمئن بیان شد که پوزخند روی لب های اشکان رنگ بگیرد:
_ آمار هارو که می رسونن بهت!. چرا انقد علی چپ میزنی داداش؟
خیره شدم به چشمهای بسته شده ی آرتیمیس. صدای تهام بلند شد:
_مغلطه نکن و عین آدم حرفت و بزن.
میخواستم داد بزنم که نه. حرفت را نزن. حداقل اینجوری وقتی همه چیز خراب شد به همراه یک ذهنیت بد و منفور از لعیا، صدای پیروزمند تو روی اعصابم خط نمی کشد.
کمی به جلو خم شد و من خیره به لب هایش اشهد همین اندک حرمت خواهر_برادری را هم خواندم و دل سوزاندم برای پرونده ای که به زودی باید برای همیشه بسته میشد.
همین که اشکان شروع کرد به حرف زدن بند دلم پاره شد.
_راستش یه پیشنهاد برای تو و تبسم داشتم!
تهام گر گرفت. این را منی فهمیدم که با تمام احساساتش آشنایی داشتم اما لبخند اشکان چیز دیگری می گفت.
_راجع به پیشنهادت بیشتر توضیح میدی؟
هستی با سینی حاوی شیک بیرون آمد. همین که نشست رنگ من بیشتر از قبل پرید. اشکان دهان باز کرد:
_راستش میخواستم باهاتون در مورد اون دو دنگ باشگاه صحبت کنم. شنیدم که دارین بدجوری خسارت می زنین!
چرم‌های تزیینی مبل را داخل مشتم کشیدم. عصبانیت مربوط به کسری از ثانیه ام بود.
 
آخرین ویرایش:

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
اما برخلاف تصورم تهام خندید. کوتاه اما با صدای بلند.
وحشت کردم.
پلک های آرتمیس از این صدای ناگهانی و بلند باز شد. آرام آرام تکانش دادم.
خنده اش جمع شد. دستی به صورت سه تیغ شده اش کشید و با تمسخر گفت:
_ صاحب ملک که اومد با خودش حرف میزنیم. حله داداش؟
همین بود. حداقل دعوا نشد. انگار برای خواندن فاتحه زود بود. خون تازه داشت زیر پوستم می دوید که با جمله ی نهایی اشکان از چشم ها و گوشهایم بیرون زد.
_مسئله همینه پسر. صاحب اون دو دانگ دو ساله که من هستم.
حس می کردم آرتیمیس چند کیلوگرمی برای دست های شل شده ام زیادی سنگین است. به دست هستی مبهوت مانده سپردمش و برخاستم. دست تهام مشت شده بود. نگاه اشکان مستقیم روی من سنگینی می کرد.
نزدیک تر رفتم. درست بالای سرش ایستادم و چشم دوختم به نگاه نگرانش. او هم تشویش را تجربه می کرد؟
با تمام حرصی که در این چند سال در تار و پود وجودم رخنه کرده بود غریدم:
_چرا مضخرف می گی اشکان؟
نگاهش کدر شد. از آن همه کینه ی چشمای من ترسید؟
لب زد:
_چرا باید راجع موضوع به این مهمی دروغ بگم؟
لرزش خفیف دست و پایم مشهود بود. این بود ضربه ی کاری لعیا؟
قدم آخرش انقدر داغ و آتشین بود؟
به چه قیمت؟ زمین زدن من و تهام به چه قیمت؟
بغضم را قورت دادم. نگاهم را به تهام دوختم. دیگه ناباور نبود. شاید حالا داشت به حرف های من می رسید. راستی چرا خودم فکرش را نکرده بودم؟
تهام تلخ گفت:
_پس این چیزی بود که تورو انقدر جسور کرده!
اشکان ارام تر از حد معمول در سدد رفع و رجوع کردن موضوع برآمد. عقب عقب رفتم و روی مبل ولو شدم.
_سوءتفاهم نشه تبسم. تهام! چرا انقدر بدبینید نسبت به من؟ من تو این دو_سه سال حرفی زدم مگه؟ جز الآن که حس کردم دارید همه چیز و تباه می کنید چی گفتم؟ من ابداً نمی خوام شما دونفر آسیب ببینید.
دهانم مزه ی زهر میداد. مزه ی دیفن هیدرامین های بچگی. مزه ی...
اصلا مزه ی زندگی میداد. تلخ، گس، غیر قابل تحمل!
تهام بی اندازه آرام بود. ولی من مرده بودم! منی که چند سالِ تمام گفته بودم و تهامی که تا همین الان نپذیرفته بود.
هستی با شک گفت:
_سندش همراهته اشکان جان؟
نگاهش نکردم. فقط با تأخیر صدایش را شنیدم:
_امروز نیومده بودم اینارو به تبسم بگم که. همراهم نیست فردا با خودم می برم باشگاه.
تهام از بین دندان های به هم فشده اش گفت:
_کی بهت اجازه داده فردا بیای باشگاه؟
ساده لوحانه بود اگر فکر میکردیم اشکان دوباره سکوت می کند. اشکان اشکان بود! همین نرمش هم زیادی غیر قابل باور بود.
با لبخند گفت:
_فراموش نکن داداش. من به اندازه ی خود تو از اونجا سهم دارم. نیازه دوباره تکرار کنم؟
اتاق دور سر من میچرخید یا من دور اتاق؟ دستم را به مبل گرفتم و خودم را بالا کشاندم. حرف در دهانِ تهام ماسید.
 
آخرین ویرایش:

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
به سختی بلند شدم و قبل از اینکه سالن را ترک کنم روبه اشکان گفتم:
_چرا اینارو می گی؟
توی چشم هایم نگاه کرد و با نرمش گفت:
_تبسم!
بلند گفتم:
_جوابِ من و بده اشکان.
بلند شد و مقابلم ایستاد. انگار کاسه ی صبر او هم لبریز شده بود. با خشم گفت:
_چون تو و تهام دارید باشگاه رو به فنا می دید. سودِ باشگاه نصف شده. اون قرارد مسخره ی بلند بالا چیه که با کارخونه ی چرم ساز بستین؟
پوزخند زدم. نگفتم که اگر سود باشگاه نصف شده است با برنامه ی بلند مدتی که در نظر گرفته ایم حتما چند برابر خواهد شد.
نگفتم قرار دادی که با کارخانه ی چرم سازی و کارگاه های متععد بسته ایم اجازه می دهد لباس های سوارکاری و تجهیزاتِ خودمان و حتی باشگاه هایدیگر را ما تولید کنیم و این یعنی بُرد. به جایش پوزخندم را جمع کردم و با تمسخر گفتم:
_از تو انتظاری ندارم. اما به لعیا بگو این زمینی که با دست و دلبازی دورش انداخته فقط زمین نیست.
با دست به خودم و تهام اشاره کردم:
_خاطره هاست، حرمت ها و محبت هاست! ناخن های بغض را روی گلوگاهم حس میکردم:
_یادگاری باباست! به همراهِ اون، ارزش های مارو ریخت دور ...
نایستادم تا به توجیهاتش گوش کنم. وارد اتاق شدم و همانجا پشت در سر خوردم.
از شش دانگِ باشگاه، دو دانگ آن به نامِ من، دو دانگ به نام تهام و دو دانگ دیگر به نامِ مادرمان بود. تنها یادگاری که بعد از بابا برایمان مانده بود. حالا می شنیدم که لعیا سهم خودش را به نامِ اشکان زده است. آن هم دو_ سه سال است.
وایِ من...
همیشه قضاوت هایم زود موقع و یا دیرهنگام بود. برای این رابـ ـطه، حمد و سوره زیادی کم بود. مقصد ما کنار هم، وسط شعله های جهنم بود!
**
_happy birthday stupid tabasom!
(تولدت مبارک تبسم احمق!)
شوک زده هردو دستم را جلوی دهانم گرفتم.
خدای من...!
برق فشفشه های روشن زیباترین پارادوکسی بود که در فضای تاریک شده ی اتاق به چشم می خورد.
شوک زده تمام بازدمم را روی فشفه های نیمه سوخته فوت کردم. صدای خنده ی بلند سلین فضا را شکافت.
میانِ خنده گفت:
_ انقدر هول شدی به جای شمع داری فشفشه ها روفوت می کنی. آرزو کردی عزیزم؟
خودم هم خنده ام گرفته بود.
لامپ ها توسط شخصی که نمی دانستم روشن شد. عمو کورش را دیدم که کنار پریز برق ایستاده بود.
توجهی به کسی نکردم و بی ملاحظه خودم را در آغوشش پرت کردم. بوی پدر می داد. بوی مردانگی و استحکام! بوی عطر ضعیفی که هرروز خاله سیمین لباسش را به آن آغشته می کرد. دلم ضعف رفت برای دست های قوی و محکمش.
_تولدت مبارک دختر بابا.
حداقل مثل سلین احمق خطابم نکرد. با لبخند رویش را بوسیدم و رویم را بوسید. بعد نوبت خاله سیمین چاقو به دست برای بریدن کیک بود.
هرچقدر عمو کوروش بوی استقامت می داد آغـ*ـوش خاله سیمین پر بود از لطافت پنبه ای. تمام برآمدگی های روح را صیقل می بخشید. کمی که در بغلش آرام گرفتم چشمم به سهیل کوچولوی دوست داشتنی ام افتاد.
اشاره ای به دست های از هم باز شده ام کردم تا نزدیکم بیاید اما وقتی لب ورچید و عقب کشید فهمیدم که این دلخوری از کجا آب می خورد!
درحالی که خنده ام گرفته بود گفتم:
_بی مصرف کوچولو. بریم خونه ی من با هم بیاریمش!
برق به چشمهایش برگشت. خاله سیمین معترض گفت:
_کیک آب می شه بچه ها. هدیه هارو هم باز کن بعد برو تبسم.
چشمکی حواله اش کردم و گفتم:
_ بش قول دادم خاله. سریع میایم.
عمو کوروش به حرف آمد:
_پس بدویید. نرید بساط آهنگ تون رو اونجا به پا کنید؟
سلین هم پشت سرمان راه افتاد. هنوز کلمه ی احمقی که از طرف من بی جواب ماند روی دلم سنگینی می کرد. چپ چپ نگاهش کردم و دکمه ی اسانسور را فشردم:
_تبریک گفتنت هم خوی آدمیزادی نداره. مثل سلیقه ات توی انتخاب تیم.
اسانسور رسید. وارد شد و گفت:
_وای امشبه رو قرمز_آبیش نکن. خبر مرگت امشب رفتی تو نوزده. هنوز آدم نشدی؟
تک خنده ای کردم وجوابی ندادم. اسانسور که ایستاد حفاظ همسایه را دیدم که مثل همیشه کشیده شده بود.
چه دل خوشی داشتند این زوج تازه وارد. هفت روز هفته را مسافرت بودند. کلید انداختم و در را باز کردم اما قبل از اینکه در را پشت سرم ببندم صدای پای نزدیکی از راه پله شنیده شد و پس از آن جوان بیست_بیست و خرده ای سالی در پاگرد نمایان شد. کنجکاو نگاهی به شماره ی واحد انداخت و گفت:
_خانم صدر؟
 
آخرین ویرایش:

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
_خانم صدر؟
رو به سلین گفتم:
_یه جعبه نوتلا تو یخچاله. بده به سهیل تا من بیام.
نفهمیدم رفت یا نه اما رو به مرد جوان گفتم:
_بفرمایید؟
باکس مکعبی شکلی را که قرمز رنگ بود و به سختی حمل می کرد به طرفم گرفت:
_این بسته از طرف آقای اشکان مظفری هستش. تولدتون مبارک!
اخم هایم نا خود آگاه درهم شد. جای درد ها و زخمهایی که به روحم خورده بود، هنوز جلا پیدا نکرده بود. این نمک پاشی بد موقع دور از انسانیت بود!
دست بردم و جعبه را گرفتم. سبک بود و کمی بدبار. به مرد بیچاره حق دادم برای حمل کردنش به زحمت بیفتد.
تشکری کردم و و خواستم برای آوردن کیف پول و دادنِ انعامش بروم که دست داخل جیبش برد و کارتی را بیرون کشید:
_این ارسالی رو هم خانمی به اسم مرادی فرستادن.
تشخیص کارت هدیه سخت نبود.
وا رفتم. لعیا زحمت خرید هدیه را هم به خودش نداده بود؟ در صورتی که خبر داشت از پول بی نیازم و از دریافتش به جای هدیه حتی در روز تولدم بی زار؟ معتقد بودم که این کار قیمت گذاشتن روی طرف مقابل است.
انعامش را که پرداختم لبخندی زد و رضایتمند گفت:
_خانم مرادی گفتنن که پیغامشون و هم برسونم.
چشمانش را بست. گویی می خواهد چیزی را به یاد بیاورد:
_زیباترین تولد ها، آن هائیست که در رویا برای کسی می گیریم که عاشقانه دوستش داریم. تو بهترین دلیل برای زندگی من هستی. تولدت مبارک.
لبخند خجولی زد و ادامه داد:
_قدر داشتن همچین خانواده ای رو بدونید. باز هم تولدتون مبارک!
بالاخره لبخند زدم و تشکر کردم. جوان رفت.
من هیچوقت خرافاتی نبودم اما حس میکنم همانجا، همان جوان با چشمهای میشی تمام خوشی هایم را با چشمانش آتش زد ...
**
لیوان نیمه خالی آب را همانجا روی پاتختی کوبیدم. خشاب خالی قرص دیازپام به تمام آنچیزی که فکر می کردم هستم و نبودم دهان کجی می کرد. حقیقتا من هیچ نبودم.
در مورد جهان های موازی کتاب خوانده بودم. اما هیچکس، هیچکدام از نظریه پردازان در مورد جهان های اریب و درهم و برهم صحبت نکرده بودند. پس چه طور زندگی ام آنطور در خود پیچیده بود؟
من خسته بودم. خسته از گریز هایی که لازم نبودند. خسته از ماندن هایی که گریز لازم بودند. خسته از تبسمی که هیچ چیزش سر جای خودش نبود. من همه چیز بودم و هیچ نبودم!
چشمان خمـار شده ام تحت تأثیر ارامبخش رو به بسته شدن می رفت. بدون مقاومت در برابر خواب پتو را روی سرم کشیدم و همان لحظه با صدای زنگ تلفن شیش متر از جایم پریدم. اعصاب تحـریـ*ک شده ام در برابر هر صدایی حساس بود.
کاش زودتر از شر این صدای سرسام آور لعنتی رها می شدم. کاش راحتم می گذاشتند.
دست بردم و تلفن را برداشتم. ا کرختی دکمه ی سبز رنگ را فشردم:
_تبسم؟ صدامو می شنوی تبسم؟
 
آخرین ویرایش:

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
نه کر شده بودم.
سالها بود به خودم آموخته بودم که در برابر اصواتی که روانم را به هم می ریخت کر باشم.
_بی انصاف نباش. انقدر راحت خردم نکن. اصلا در مورد هیچی باهم حرف نمی زنیم هوم؟ چرا چند وقته انقدر از من فرار می کنی دخترم؟
مجالی برای ادامه ندادم و با همان دست های لرزان اینبار دکمه ی نارنجی را فشردم. من دیگر نمی خواستم کسانی را که عذابم می دادند. من حق زندگی داشتم.
ولی نه!
من هیچ چیز نداشتم. درحالی که تماس بدموقع لعیا حالم را بدتر کرده بود تا صبح در منجلاب تختم دست و پا زدم. بدنم تسلیم آرامبخش بود اما قلب بدترکیب و بی انصافم خواب را بر جسمم حرام کرده بود که آنطور می کوبید.
**
پالتوی مشکی رنگم را از کمد لباس ها بیرون کشیدم و همراه با جین راسته و قدِ نود زغالی پوشیدم.
هوا به شدت سرد بود و من هم به همان مقدار سرمایی.
پشیمان شدم و شلوارم را با شلواری بلند تر عوض کردم.
موهایم را ساده پشت سرم بافتم و روسری ساتن و کم قواره ای را به طور خاصی گره زدم. روز اول بود ولی برخلاف چیزی که فکرش را می کردم هیچ استرسی نداشتم.
نه ترس از نتوانستن، نه ترس از مورد قبول نبودن و نه حتی ترس از گیر افتادن درون مخمصه هایی که فکرش هم لرزه به تن تبسم چند ساعت پیش می انداخت.
آخر من مرد عمل بودم. ولی نه. از این جمله ی جنسیت زده بدم می آید. من زن عمل هستم!
خنثی و بدون هیچ احساس اضافه ای مچ ها و آستر روسری ام را آغشته به عطر کردم. تنها حسی که نیازش داشتم اندکی اعتماد به نفس بود نه بیشتر.
قبل از خروج از خانه تلفن به صدا درآمد. شماره را که دیدم تمام خودباوری ام را از دست دادم. با این حال پاسخش را دادم:
_سلام
صدای مردی که با ته لهجه ی لری صحبت می کرد باعث شد کمی مکث کنم. از این مرد مقتدر حساب می بردم!
_سلام دختر. تو هنوز خونه ای که!
بالاخره تبسم فرو افتاده در کالبدم را به هر زوری که بود از جا بلند کردم و گوشی به دستش دادم. باید حرف می زد:
_داشتم می رفتم.
نفس عمیقی کشید. انگار او هم اضطراب داشت:
_ وارد سالن کنفرانس که شدی از مردی که مشغول جارو کردن کف سالن هستش کلید کمدت رو تحویل می گیری. فقط و فقط به اون می تونی اعتماد کنی. فهمیدی؟
کوتاه گفتم:
_فهمیدم.
بازدمش را فوت کرد:
_خوبه. موفق باشی!
اینبار صدای عجول من رعب به تن او انداخت:
_موبایلمو چیکار ک.....
نگذاشت ادامه دهم. با اندکی خشم گفت:
_تبسم توجیه نشدی هنوز؟ نه تماس می گیری نه پیامک می فرستی. امشب ساعت دوازده خودم با خط دوم خونه تماس می گیرم.
ای وای از عاقبت من با این مردِ...مردهِ...
هیچ واژه ای برایش پیدا نکردم. امان از این مرد بدون واژه!
**
 
آخرین ویرایش:

Explainer

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
6/5/17
390
5,236
541
تهران
روبروی پذیرش ایستادم. لبخند ظاهر نمایم کش آمد. نگاه عمیقی به جای جای بیمارستان انداختم و به سمت آسانسور قدم برداشتم.
قدم های کوتاهم از سر نومیدی بود.
از سر بی ثباتی و اضطراب. شاید صد در صد به درستی کارم ایمان داشته باشم اما به توانستن خودم...
بارش زیادی سنگین و طاقت فرسا بود!
اسانسور که پایین آمد، دکمه ی مربوط به طبقه ی ششم را فشردم.
با بدنی گر گرفته به سمت اتاق کنفرانس قدم برداشتم. دلم آرامشی را می خواست که در خانه داشتم و فکر می کردم ابدیست.
قدم به سالن تاریک شده ی سینما مانند گذاشتم. در جست و جوی چیزی چشم چرخاندم و بالاخره دیدمش. این اولین قدم بود. اولین قدم غیر عادی بودنم. اولین قدم اسیر شدنم!
پاهایم میان راه متوقف شدند. صدای حیان در گوشم پیچید:
_تبسم! تا آخرین لحظه فرصت داری. هیچکس نمی تونه مجبورت کنه و زندگی عادیت و بدزده!
قدم بعدی را با استیصال برداشتم.
_خوب فکراتو بکن. تو خودت می بینی که یه مدت لای منگنه باشی؟ مال خودت نیستی. موبایلت کنترل میشه. رفت و آمد هات. حرف هات. من توی تویی که برادر خودتو اگر بهت امر و نهی کنه می شوری می ذاری کنار این رو نمی بینم. اما اگه فکر می کنی که می تونی
بسم الله. منم پشتتم!
میتوانستم؟
موفق می شدم؟
"یه وقتایی رفتن و شکست خوردن بهتر از موندن و فکر کردن به پیروزیه."
قدم بعدی را که برداشتم برایم ساده تر شده بود.
می رفتم. اگر بردم یک عمر با افتخارش زندگی می کنم و اگر باختم هم...
سرم را به شدت تکان دادم و به سمت مردی که قسمت شرقی سالن را جارو می زد رفتم.
من قرار نبود ببازم.
فرم ساده ی خدمات بیمارستان را پوشیده بود. وقتی دید بلاتکیف نزدیکش ایستاده ام نیم نگاهی نثارم کرد و دوباره نگاهش را گرفت.
لب باز کردم:
_من از طرف...
با حرص و زیر لب گفت:
_هیس. از من دور شو دارن نگاهمون می کنن.
بهت زده نگاهش کردم. اینبار خیلی عادی سر بلند کرد و با دست به صندلی های ابتدایی و وی آی پی سالن اشاره کرد:
_اون قسمت مخصوص رزیدنت های قلب هستش. موفق باشید!
انگار داشت برای کسی نقش بازی می کرد. با چشم هایش التماس می کرد که بروم. انقدر هول شده بودم که یادم رفت حتی به صورت نمایشی تشکر کنم و مثل خواب زده ها به سمت صندلی های مخصوص رفتم و درحالی که تمام ذهنم آشفته و مشغول بود تا انتهای مراسم معارفه چیزی نفهمیدم.
در زندگی همیشه آدم بی نظمی بودم. هیچوقت کارهارا سر جای خودش انجام نمی دادم و همیشه دیر می کردم. خیلی چیزهارا فراموش می کردم و گاهی بدقول بودم.
انگار در شغلم هم قرار بود بی نظمی را تجربه کنم. هیچ چیز سر جای خودش نبود. نه من جای درستی بودم و نه هدفم درست و حسابی بود و نه برنامه ریزی ها درست پیش می رفت.
در علم پزشکی کلمه ی بی نظمی، آرمیتی نام داشت. شاید قصه ی زندگی من هم قرار بود در کلمات محدود شود. من تبسم بودم با سرشت آرمیتی!
شاید هم من یک آرمیتی بودم که تبسم نام گرفته بود...
 
آخرین ویرایش: