کامل شده رمان‌ معادله احساس | سروش73 و سییما کاربران انجمن نگاه دانلود

چه پایانی رو برای معادله ی احساس مناسب می دانید؟

  • تلخ

    رای: 21 7.7%
  • شیرین

    رای: 168 61.8%
  • باز

    رای: 18 6.6%
  • تلخ و شیرین

    رای: 65 23.9%

  • مجموع رای دهندگان
    272
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
سلام بچز خوبید؟ خوشید؟
میریم که داشته باشیم پست جدید مهشاد رو... مطمئنم خوشتون میاد. :aiwan_light_blumf:
***
مهشاد
به‌سمت لکسوس سفید براقی رفتیم. قفل ماشین را با ریموت باز کرد و در حین نزدیک‌شدن به ماشین کتش را درآورد. پیراهنش به بدنش چسبیده بود، آستین‌‌هایش تا بازو تا خورده و سه دکمه‌ی بالای آن باز بود. در عقب را باز کرد و کتش را روی صندلی انداخت.
زیرچشمی به دکمه‌های باز و فضای زیر پیراهنش نگاه کردم و توی دلم سوت کشیدم و با خودم گفتم:
- خوب شد باهاش اومدم. فرهاد از اون داریوش بدعنق خیلی بهتره. از دستش فرار کردم، مرتیکه نامرد!
سوئیچ را چرخاند و ماشین را روشن کرد و تا خواست دنده عقب بگیرد، دستانم را به هم کوبیدم و با خوش‌حالی در جلو را باز کردم‌؛ ولی وقتی با نگاه متعجب فرهاد روبه‌رو شدم، ابروهایم بالا رفتند و در را محکم کوبیدم. ناخودآگاه لب‌هایم به هم چسبید و کج شد. به‌سمت در عقب رفتم و آن را باز کردم و داخل ماشین نشستم.
از پارکینگ فرودگاه خارج شدیم. صورتم را به شیشه ماشین چسبانده بودم و با اوقاتی تلخ به آدمیرال ایرلاین کلوپ و نمای هیجان‌انگیزش نگاه می‌کردم. خیلی گرسنه بودم و درست همان‌موقع از کنار چند فست‌فود با تبلیغات خوش‌مزه گذشتیم؛ اما فرهاد چیزی از نگاه‌های گرسنه‌ی من‌ نمی‌فهمید. نفسم را با حسرت بیرون دادم؛ کل شیشه را بخار گرفت، البته به‌جز جای دماغم.
هوای شهر خیلی تمیز نبود و از این بابت احساس غربت‌ نمی‌کردم. زیرچشمی به فرهاد نگاه کردم و پشت چشم نازک کردم و در دلم گفتم:
- می‌دونستم داریوش ‌نمی‌تونه یه رفیق درست و حسابی داشته باشه. این فرهاد هم یکی بود بدتر و عصا قورت‌داده‌‌تر از داریوش.
خیابان‌‌ها شلوغ و مردم مشغول زندگی روزمره بودند. ساختمان‌‌ها دودگرفته‌‌تر و کثیف‌‌تر از چیزی بود که در فیلم‌هایشان نشان می‌دادند؛ اما مکانیزم و سیستم زندگیشان دقیقاً همان‌طور بود که می‌گفتند. آسمان‌خراش‌های لاکچری زیادی را می‌شد حتی در این هوای آلوده و در این فاصله‌ی دور دید.
بعد از چند دقیقه به‌سمت فرهاد نگاه کردم. آینه را روی من تنظیم کرده بود و با وقاحت پوزخند می‌زد. ابروهایم را بالا بردم. پوزخندش را ادامه داد و پرسید:
- مهشاد‌خانم حالا چرا پشیمون شدید؟
خودم را به گیجی زدم و بیش از حد شخصیتم جدی شدم.
- متوجه منظورتون نمیشم.
لبخند مسخره‌‌‌‌اش عمیق‌‌تر شد.
- اینو که می‌خواستید جلو بشینید و پشیمون شدید رفتید عقب میگم.
از داریوش خیلی بدجنس‌‌تر بود. باید با چنین‌ آدم پررویی مثل خودش رفتار می‌کردم. شانه بالا انداختم.
- به‌خاطر اینکه بد نگاهم کردید.
از کارم خوشم آمد، خیلی تمیز و با صراحت توی حالش زده بودم.
لبخند بی‌نمکش محو شد. چیزی نگفت و شیشه را پایین کشید و ضبط را روشن کرد. باد لای مو‌هایش پیچید و موج کمی به آن‌‌ها داد.
دوست نداشتم کسی در دیدار اول شمشیر را برایم از رو ببندد، مخصوصاً اگر یک پسر سن‌بالا و قصدش تحقیر من باشد.
با اینکه فرودگاه خیلی با شهر فاصله نداشت؛ اما از کنار گندم‌زاری چند هکتاری گذشتیم. چشمم به تابلو‌های سبز‌‌رنگ اتوبان بود که مسیرهای خروجی مختلف را نشان می‌داد، هرچند که چیزی از آن‌ها نمی‌فهمیدم و فقط بعد از رسیدن به خروجی‌‌ها امتدادشان را نگاه می‌کردم. بالاخره فرهاد وارد یکیشان شد.
من هم شیشه را پایین کشیدم، بوی آشنای دود به مشامم رسید. به تماشای شهر مشغول شدم. تمام چیزهایی که می‌دیدم؛ لباس‌فروشی‌ها، فست‌فود‌ها، فروشگاه‌ها، مجتمع‌های تجاری بزرگ را با چشمانم می‌بلعیدم.
به ورودی یک ساختمان مسکونی ده‌طبقه که نمای مرمری سفید‌رنگی داشت رسیدیم. جلوی ساختمان فضای سبز بزرگ و تمیزی بود. بیشتر افرادی که در پارک جلوی ساختمان بودند، پیرمرد و پیرزن‌هایی بودند که تنها یا با همدیگر یا به همراه سگ و گربه‌هایشان برای گردش شبانگاهی بیرون آمده بودند. فرهاد قبل از اینکه مقابل در پارکینگ بپیچد، برای یکی از پیرزن‌‌ها بوق زد و دست تکان داد. سعی کردم چهره‌ی پیرزن را به ذهنم بسپارم تا بعداً آمارش را دربیاورم.
ریموت پارکینگ را زد و بعد از چند لحظه وارد پارکینگ شدیم. لامپ‌های پارکینگ روشن شدند و اتومبیل به‌سمت جای مشخصی حرکت کرد، شماره‌ی ۲۱. پس احتمالاً در واحد ۲۱ زندگی می‌کرد. هنوز این فکر از ذهنم نگذشته بود که صدایم کرد.
- بفرمایید مهشادخانم، همین‌جاست.
با حرص در ماشین را باز کردم و بی‌هدف به‌سمت آسانسور رفتم. حس می‌کردم دوباره با لبخند مسخره‌‌‌‌اش من را نگاه می‌کند.
- مهشاد‌خانم می‌دونید خونه‌ی ما کجاست یا همین ‌جوری دارید می‌رید؟
حق با او بود، من آنجا را بلد نبودم. سر جایم ایستادم‌؛ ولی چیزی نگفتم.
همان‌لحظه مردی با موهای جوگندمی و تیپ راحت به همراه سگ بزرگ و سیاه و خال‌خالی‌‌‌‌اش که مثل سگ‌های ۱۰۱ سگ خالدار بود -گری هوند- از آسانسور خارج شد. سگ با چشمان وحشی‌‌‌‌اش به‌سمتم پارس کرد. وحشت‌زده دویدم و پشت فرهاد قایم شدم. اصلاً اهل سگ و حیوان و جانور نبودم و از همه‌ی حیوانات متنفر بودم.
احوالپرسی کوتاهی با مرد کرد و مرد را به من معرفی کرد.
- ایشون مایکل هیدن، همسایه طبقه‌ی بالا هستن.
با مکث کوتاه و با لبخند اضافه کرد.
- نترسید مهشادخانم، این سگه وقتی کسی تازه وارد میشه به ساختمون پارس ‌می‌کنه.
آهسته و نرم از پشت فرهاد بیرون آمدم و باهم وارد آسانسور شدیم.
مجتمع دلبازی بود.
با ورود به آپارتمان فرهاد دو نکته را فهمیدم.
اول اینکه باسلیقه بود. آشپزخانه‌ی شیکی وسط سالن بود و در دو طرفش نیمچه راهرو‌هایی که هر کدام به دو در ختم می‌شدند قرار داشت. نورپردازی قشنگی داشت و راحتی‌های خیلی نرم و خوشگلی وسط سالن کوچک قرارگرفته بود. درکل آپارتمان خیلی راحت و نقلی‌ای بود.
دوم اینکه خیلی شلخته و به هم ریخته بود. وسایل زیادی وسط خانه ریخته بود. مشخص بود الکی ادای آدم‌های باکلاس و باپرستیژ را درمی‌آورد‌؛ ولی از درون گندیده.
یک طرف دیوار سالن با تصویر بسکتبالیست‌های معروف ان‌.بی‌.ای و طرف دیگر آن با پوستر برهنه‌ی بدنساز‌های حرفه‌ای و بازیکن‌های کشتی کج پوشیده شده بود.
فرهاد زیر لب با خودش غرغر کرد.
- فرشاد چقدر بهت بگم وقتی میری بیرون یا با دوستات میای، خونه رو مرتب کن!
اخم کردم و در درگاه در ایستاده بودم. فرهاد تا نیمه‌های سالن وارد شده بود، شلختگی‌‌‌‌اش را هم انداخته بود گردن یک فرشادنام بیچاره که گویی برادرش بود.
ناخواسته پرسیدم:
- فرشاد برادرتونه؟ آخه بر وزن فرهاده.
کتش را انداخت روی مبل و پوف کلافه‌ای کشید.
- بله برادر کوچیک‌ترمه.
به اطراف اشاره کرد.
- این شلوغیا و به هم ریختگیا هم کار اونه؛ چون من سعی می‌کنم همیشه خونه رو مرتب نگه دارم.
با بی‌تفاوتی فکر کردم «چرا این حرفو به من می‌زد؟ چه اهمیتی برای من داشت که اون دوست داره توی چه‌جور جایی زندگی کنه؟»
جیغ بلندی کشیدم و چشمانم را بستم.
زیر پایم یک پیراهن زرد خونی بود. پایم روی چیز نرمی رفته بود که خیس و خونی بود. از کجا باید می‌دانستم؟!
با عجله جلو آمد و با نگرانی پرسید:
- چی شده مهشادخانوم؟ پاتون روی چیز تیز رفته خون اومده؟
با چشمان بسته سرم را به معنای نفی تکان دادم و فرهاد پیراهن را برداشت و تکه‌ای پیتزا با سس کچاپ و البته له‌شده را از زیرش بیرون آورد. دندان‌‌هایش به هم ساییده می‌شد.
- فرشاد! فرشاد! می‌کشمت!
باز هم فکر کردم «چقدر هم نگران میشه. این حس مسئولیت‌پذیریش من رو کشته!»
به‌طرف تلفن خانه رفت و پیغام‌گیر را باز کرد؛ اولین نفر فرشاد بود.
- سلام داداش من با مکس امشب کلوپم. شام هم بیرون می‌خورم. شب دیر میام.
فرهاد سراغ یخچال رفت و بطری آبی را به دهان گرفت. با بوق دوم صدای زنانه‌ای به گوش رسید.
- سلام دکتر رادمهر! دیبا هستم. چند بار با همراهتون تماس گرفتم‌؛ ولی پاسخ ندادید. نگرانتون شدم.
فرهاد بطری آب را روی اپن ر‌ها کرد و به‌سمت گوشی‌‌‌‌اش که توی جیب کتش بود شیرجه زد. با دیدن تعداد تماس‌های ازدست‌رفته، از عصبانیت به مو‌هایش چنگ زد. خیلی عجیب بود که یک نفر از تماس استاد هم‌وطنش ‌آن‌قدر عصبی و ناراحت بشود!
بعد از چند لحظه که آرام‌‌تر شد، نگاهش به من افتاد که با چمدان و کوله‌پشتی‌‌‌‌ام آن وسط ایستاده بودم.
- شما چرا اونجا ایستادی؟
شانه بالا انداختم و با چشمانم به هم ریختگی را نشان دادم.
- می‌ترسم چیز دیگه‌ای زیر پام له بشه.
سرش را تکان داد و بی‌توجه گفت:
- می‌تونید وسایلتون رو فعلاً توی اتاق من بذارید و اونجا استراحت کنید تا جای جدیدتون رو بهتون نشون بدم.
در پاسخ فقط سر تکان دادم و چمدان چرخ‌دار را از روی وسایل پهن شده در کف سالن عبور دادم و به‌سمت اتاقی که فرهاد گفته بود رفتم.
اتاق مرتب‌‌تر از بقیه خانه بود و فقط سبد بسکتبال و انواع توپ‌های بسکتبال در گوشه‌ای از اتاق جمع شده بود. مرتب نبودن تخت هم طبیعی‌‌ترین موضوع موقع ورود به اتاق یک پسر است. دیوار‌‌ها هم مثل دیوار سالن پوشیده از عکس و پوستر‌های ریزودرشت از بسکتبالیست‌های سیاه و سفیدپوستی مثل لبرون جیمز و استفن کری و همین‌طور عکس دسته‌جمعی از تیم لس‌آنجلس لیکرز بود. پس پسر ورزش‌دوستی بود.
شانه بالا انداختم و چمدان را کنار تخت باز کردم. یک دست لباس راحتی آنجل سفید و قرمز بیرون آوردم و شروع به تعویض لباس‌هایم کردم که فرهاد دو بار به در کوبید. از ترس جیغ زدم و التماس کردم.
- نیاید تو، نیاید تو...
صدای خنده‌‌‌‌اش می‌آمد و از لحن صحبتش می‌شد فهمید که در حال خندیدن است.
- نگران نباشید مهشادخانم. فقط خواستم بگم من دارم میرم بیرون، با همسایه طبقه بالا کار دارم. اگه اومدید بیرون من نبودم نترسید.
تا حالا ‌آن‌قدر توی زندگی‌‌‌‌ام مسخره نشده بودم. با بی‌حوصلگی و تعلل طولانی شلوارم را عوض کردم. صدای ضربه‌ای به در ورودی من را از جا پراند. کسی وارد خانه شده بود و با صدای نخراشیده فریاد می‌زد:
- داداش، داداش فرهاد کجایی؟
سریع بلوز دکمه‌دار را پوشیدم. برای بستن دکمه‌‌هایش هول شده بودم و دستانم به هم چفت‌ نمی‌شد.
دم در اتاق بود و دکمه‌های من نیمه‌باز بود.
موقع باز کردن در صدایش می‌آمد.
- اینجایی داداش؟
چشمانم را بسته بودم و دهانم را باز کردم. جیغ می‌کشیدم و فحش می‌دادم. او هم درحالی‌که به‌سرعت در را می‌بست از ترس داد می‌کشید.
- این دیگه کیه؟!
بعد از چند لحظه فرهاد نفس‌نفس‌زنان و عصبی وارد شد.
- تو اینجایی گوسفند؟ چرا در رو باز گذاشتی؟
- آره داداش اینجام.
- مگه نگفتی تا دیروقت نمیای؟
فرشاد ریز خندید و به فرهاد کنایه زد.
- حالا اگر تصمیمم عوض شد باید بهت خبر می‌دادم؟
فرهاد تن صدایش را پایین آورد.
- د احمق! اگه می‌دونستم داری میای که بهت می‌گفتم مهمون داریم.
فرشاد موذیانه گفت:
- آره جون خودت.
فرهاد هم خنده‌‌‌‌اش گرفته بود.
- بهت میگم خفه شو. چی درمورد من فکرکردی فرشاد؟!
- لازم نیست چیزی فکر کنم، همه‌چیز رو دیدم.
فرهاد با صدای آهسته‌‌تر و پر از حرص پرسید:
- مگه چی دیدی؟
فرشاد بدون هیچ تلاشی برای پایین‌بردن تن صدایش و با پوزخند نفرت‌انگیزی جواب داد:
- یه دختر خوشگل، اون هم توی وضعیت نامناسب، توی اتاق تو چه غلطی ‌می‌کنه؟
از بی‌شعوری و بی‌شرمی آن دو حرصی شده بودم. لعنت به تو داریوش! با عصبانیت در را باز کردم و به هر دو رو کردم.
- سلام. سلام.
فرشاد با چهره‌ای متعجب به پوزخندش ‌ادامه داد.
- اولالا، طرف ایرانیه.
فرهاد بر سر برادرش فریاد زد:
- فرشاد خفه شو!
فرشاد خندید و به لش‌بازی‌‌‌‌اش ‌ادامه داد:
- باشه بابا من اصلاً کاری ندارم. اومدم وسایلم رو ببرم. اصلاً امشب نمیام که مزاحمت نباشم؛ خوبه؟
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و به‌سمتش هجوم بردم. قدم تا گردنش می‌رسید و با مشت و آرنج به سـ*ـینه و بازو و شکمش می‌کوبیدم، البته هیچ تأثیری روی بدن بدن‌سازی‌شده‌‌‌‌اش نداشت. همان لحظه آرزو کردم که کاش کلاس تکواندو را ادامه داده بودم!
بریده‌بریده و با هر ضربه یک کلام ادا می‌کردم:
- عوضی کثافت... می‌دونی... چی میگی؟... من... مثل... تو... نیستم... که تا... پام... برسه اینجا... خودم رو... فراموش کنم...
فرشاد می‌خندید و من را جری‌‌تر می‌کرد.
- اِ اِ اِ داداش چه وحشی هم هست!
فرهاد دست‌های من را گرفت و از فرشاد جدا کرد.
- مهشادخانم ببخشید من باهاش هماهنگ نکرده بودم که شما تشریف میارید اینجا. شرمنده به خدا، عقل توی سرش نیست.
رو به فرشاد که انگار تازه متوجه شده بود من دوست‌*دختر فرهاد نیستم، کرد.
- فرشاد گم شو برو توی راهرو کارت دارم.
- داداش قضیه چیه؟
- گم شو بیرون! الان میام بهت میگم.
فرشاد آرام و سلانه‌سلانه بیرون رفت. فرهاد هم به دنبالش راه افتاد. نمی‌دانم چه حرف‌هایی بینشان ردوبدل شد و چه می‌گفتند. وقتی فرهاد برگشت، شروع به توجیه کرد.
- شرمنده مهشاد‌خانم! آخر شب برای عذرخواهی برمی‌گرده.
دست‌به‌سـ*ـینه و تندوتیز جواب دادم:
- من به عذرخواهی‌ آدم بی‌شخصیتی مثل اون نیاز ندارم.
فرهاد سر تکان داد و تلفن را به دست گرفت.
- شام چی می‌خورید؟ پیتزافروشی خوبی اینجا هست، سریع غذا رو میاره.
دست‌هایم را باز کردم و توی هوا تکانشان دادم.
- من شام‌ ‌نمی‌خوام. برای استراحت کجا باید برم؟
فرهاد با آرامشی که پیوسته روی اعصابم می‌رفت اتاقش را نشان داد.
- گفتم که تا وقتی هنوز آپارتمانتون آماده نشده می‌تونید توی اتاق من باشید.
به اتاقش وارد شدم و در را محکم به هم کوبیدم.

دوستان گل و گلاب منتظر نظراتتون هستیم... یا توی پروفایل من یا سروش نظر بدید تا انرژی بگیریم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
494
33,623
751
25
ایران زمین
سلام...شهادت ششمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت رو به همه ی شما تسلیت می گم.
زمان: گذشته ؛ مکان: ایران، تهران
***
راحله - گذشته، تهران
پتو را محکم روی سرم کشیدم؛ ولی مامان سمیه بی‌خیال‌ نمی‌شد. هر چند دقیقه یک بار دوتا ضربه به در اتاق می‌زد.
- راحله نمازت قضا میشه دختر.
و من مثل همیشه ‌سؤال تکراری ذهنم را از خدا می‌پرسیدم:
- نمی‌شد نماز صبح رو با نماز ظهر بخونیم؟
هنوز این ‌سؤال توی ذهنم چرخ می‌خورد که باز مامان دوتا ضربه‌ی دیگر به در اتاق زد.
- راحله نمازت قضا شد. الانه که مدرسه‌‌‌‌ت هم دیر بشه. پاشو دختر! سخته پله‌‌ها رو بالا بیام مامان‌جان.
پتو را کنار زدم و روی تخت نشستم. موهای آشفته‌‌‌‌ام توی هم گره خورده بود. چشم‌هایم به‌زور باز می‌شد. از هفته‌های صبحی متنفر بودم؛ چرا که‌ نمی‌توانستم درست‌وحسابی بخوابم و یک‌سره سر کلاس چرت می‌زدم. آخ که با یادآوری لهجه‌ی غلیظ عربی دبیر معارف دل‌غشه‌‌‌‌ام می‌گرفت؛ وقتی عین معتمد را محکم ادا می‌کرد.
«معتمد! پاشو برو یه آب بزن به صورتت تا خوابت بپره.»
سروصدای گنجشک‌های سرخوشی که توی درخت قدیمی پشت پنجره اتاقم لانه داشتند نشان از طلوع نزدیک خورشید می‌داد.
در آینه نگاهی به سرووضع خودم انداختم و موهایم را شانه کردم و بالای سرم بستم که دوباره صدای ضربه‌هایی به در شنیده شد.
- مامان به خدا بیدارم، الان میام پایین.
در آرام باز شد و داداش محمدامین داخل شد. از اخلاقش خیلی خوشم می‌آمد، هیچ‌وقت مثل من و محمدسبحان نبود. همیشه قبل از ورود به اتاق کسی اول در می‌زد‌؛ ولی من و محمدسبحان سرمان را پایین می‌انداختیم و داخل می‌رفتیم.
- صبح به‌خیر دردونه‌ی حسن کبابی.
لبخندی به شوخی همیشگی‌‌‌‌اش زدم.
- صبح به‌خیر داداش.
دکمه‌ی بالای پیراهن چهارخانه آبی و سفیدش را بست و دستش را میان موهای مشکی و پرپشتش کشید. من و محمدامین خیلی شبیه‌ به هم بودیم؛ پوست سفید و چشم‌های درشت، ارثی بود که از مامان سمیه به ما رسیده بود.
- بدو صبحونه‌‌‌‌ت رو بخور برسونمت مدرسه. دارم میرم دانشگاه، تو رو هم سر راه می‌رسونم.
سری تکان دادم و به دو سمت دست‌شویی رفتم. داشتن یک برادر بزرگ‌تر همیشه به‌ آدم حس اعتمادبه‌نفس می‌داد. یکی مثل محمدامین که سه سال از من بزرگ‌تر بود و هم درس می‌خواند و هم به آقا‌‌‌جان در حجره کمک می‌کرد، وجودش برای اهل خانه نعمت بود. ولی همیشه یک غصه ته دلم بود و‌آن هم اینکه مثل پریسا خواهری نداشتم که جیک‌وپوک نوجوانی‌‌‌‌ام را با او قسمت کنم. همیشه با دیدن صمیمیت مهسا و پریسا ناخودآگاه حسرتی گوشه‌ی دلم خانه می‌کرد.
وضو گرفتم و از دست‌شویی بیرون آمدم. هم‌زمان محمدامین هم از اتاقش که کنار اتاق من بود بیرون آمد. کیف دانشگاهش توی دستش بود و سوئیچ ماشین در دست دیگرش.
- راحله، آقاجون باهات کار داره. نمازت رو که خوندی جلدی بیا پایین.
ترسیدم. این وقت صبح آقا‌‌‌جان چه کاری با من داشت؟ سجاده فیروزه‌ای‌‌رنگ را روی فرش لاکی‌‌رنگ اتاقم پهن کردم‌؛ ولی هنوز حواسم پی حرف محمدامین بود، آقا‌‌‌جان با من چه کاری داشت؟!
متوجه نشدم چه موقع نیت دو رکعت نماز صبح را گفتم و چه موقع سلام نماز را دادم. فوری سجاده را جمع کردم و روی میز جلوی آینه گذاشتم و چادرنماز را روی تخت انداختم. فوری روپوش سرمه‌ای مدرسه‌‌‌‌ام را تن کردم و کتاب و دفتر‌های آن روز را توی کوله‌ی زرشکی‌‌‌‌ام ریختم. جلوی آینه مقنعه‌‌‌‌ام را با عجله مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم.
صدایی از آشپزخانه جز قل‌قل سماور و گاهی به هم خوردن استکان‌‌ها نمی‌آمد. بسم‌اللهی زیر لب گفتم و وارد شدم.
- سلام. صبح به‌خیر.
مامان سمیه لبخندی زد.
- صبح به‌خیر مامان‌جان.
آقا‌‌‌جان صندلی کنار خودش را بیرون کشید.
- صبح به‌خیر بابا. بیا بشین صبحونه‌ت رو بخور.
معلوم بود آقا‌‌‌جان حرف مهمی داشت که می‌خواست نزدیکش بنشینم. هم‌زمان با نشستنم مامان استکان چای را روی میز گذاشت. آفتاب صبحگاه پاییزی ‌کم‌کم در آسمان بالا می‌آمد و اشعه‌های کوچکش از پنجره آشپزخانه داخل آمده بود. دلم می‌خواست بدانم توی همچین صبحی آقا‌‌‌جان چه می‌خواهد بگوید؟
تسبیح دانه‌درشتش را میان انگشتانش گرفته بود و ذکر روزانه می‌گفت، مثل هر روز.
- درسا خوب پیش میره بابا؟
نگاهی به چشم‌های شفافش انداختم و لبخندی زدم.
- بله آقاجون، همه‌چیز مرتبه. خیالتون راحت!
دستش را پشت صندلی من گذاشت و کمی به‌طرفم چرخید.
- اگه کتابی چیزی خواستی به محمدامین بگو برات تهیه کنه. بهش سپردم هوای درس و مشقت رو داشته باشه.
لقمه‌ی کوچک نان و پنیر را توی دهانم گذاشتم.
- چشم آقاجون.
دستی میان محاسن جوگندمی‌‌‌‌اش کشید.
- راحله حتماً محمدامین بهت گفت که باهات کار دارم!
استکان چای را از لب‌هایم فاصله دادم و روی میز گذاشتم که ناگهان سر اصل مطلب رفت.
- ببین بابا‌‌‌جان، من و مادرت آفتاب لب بومیم، همیشه نیستیم که از شما‌ها حمایت کنیم. هر دختر و پسری توی خونه‌ی پدر و مادرش مهمونه، وقتش که رسید باید بره و یه زندگی جدید رو کنار یه انسان خوب و شایسته که دلش باهاشه شروع کنه.
شوکه شدم و نیم‌نگاهی به مامان سمیه انداختم که مشغول پیداکردن سنگ‌ریزه‌های داخل نخود و لوبیای جلوی دستش بود.
- اگه به من باشه بابا، دلم‌ نمی‌خواد تا آخر عمر از کنار خودم دورت کنم. مگه حاج‌کاظم چندتا راحله داره؟!
‌کم‌کم چشم‌هایم سوزش اشک را احساس می‌کرد. نمی‌دانستم دوباره چه کسی گیر داده برای خواستگاری جلو بیاید. آخر از یک دختر هفده‌ساله چطور انتظار اداره‌کردن یک زندگی و همسرداری را داشتند؟ دلم می‌خواست داد بزنم و بگویم آقا‌‌‌جان تو را به خدا بگذارید تا آخر عمر ور دل خودتان بمانم! من دلم‌ نمی‌خواهد ازدواج کنم و از این خانه بروم. اما افسوس این حرف‌ها پشت لب‌هایم ماند و بیرون نیامد!
حرف‌های آقاجان ادامه داشت و دل‌شوره‌ی من هم تمام‌ نمی‌شد.
- ببین بابا، من تا حالا شما‌ها رو به هیچ کاری مجبور نکردم. همیشه گفتم یه پدر خوب یه پدر دیکتاتور و سخت‌گیر نیست. پدر باید مثل کوه پشت بچه‌‌‌‌ش وایسه. الان هم اگه می‌بینی این بحثو وسط کشیدم؛ چون چند وقتی هست که کامران‌‌‌خان آشکار و پنهون پیغام‌پسغام می‌فرسته که ما خواهان دخترتونیم. اذن خواستگاری می‌خوان. انیس‌خانم هم راه و بیراه جلوی مادرتو گرفته و درباره‌ی تو و داریوش صحبت کرده. من هم می‌دونم بابا‌‌‌جان که این حرافا برای تو زوده‌؛ ولی اونا اصرار دارن بیان و یه نشونی بذارن، یه شیرینی بخورن، تا درس تو تموم بشه. چی میگی بابا؟ نظرت چیه؟ من بی‌اذن دخترم به هیچ کسی قول‌ نمیدم، حتی اگه کامران‌‌‌خان رفیق چندین ‌ساله‌م باشه. من با هیچ کسی سر پاره‌ی تنم معامله‌ نمی‌کنم.
به‌زحمت آب دهانم را قورت دادم. مشخص بود بحث مورد قبول مامان سمیه است، چرا که سکوت کرده بود و سکوت هم نشانه‌ی رضایت بود؛ لااقل برای او این‌طور بود! آقا‌‌‌جان سکوت من را که دید دستش را روی شانه‌‌‌‌ام گذاشت.
- ببین بابا! داریوش پسر خوبیه، همین ما رو بس که سر سفره‌ی پدر و مادر بزرگ شده، اهل حلال و حرومه، اصیل و پدرومادرداره.
آقا‌‌‌جان که می‌گفت اصیل، اولش در دلم یاد اسب‌های مسابقه‌ای می‌افتادم که اصیل بودنشان چقدر روی قیمتشان تأثیر می‌گذاشت. بعد هم یاد آن بچه‌های بیچاره‌ای می‌افتادم که از بچگی پدر و مادرشان را از دست داده بودند‌؛ ولی مرد بار آمدند و تنها مشکل آن‌‌ها نداشتن یک سفره‌ی گرم بود، یا بهتر است بگویم تنها ننگشان از دیدگاه جامعه!
این اخلاق آقاجان را می‌پسندیدم؛ تا دل ما به چیزی رضایت نداشت محال بود انجامش دهد. از داریوش خوشم‌ نمی‌آمد؛ نه اینکه چیز بدی از او دیده باشم، نه. کلاً آن کسی نبود که به دل من بنشیند، نه اخلاقش و نه تیپ و قیافه‌اش!
جواب من سکوت بود؛ ولی مامان سمیه که تا آن لحظه ساکت بود استکان چای را جلوی آقا‌‌‌جان گذاشت.
- حاجی بهتر نیست بیان یه شیرینی بخورن تا...
حرف مامان ادامه پیدا نکرد؛ چون آقا‌‌‌جان دستش را بالا آورد.
- نه حاج‌خانم نظر من نظر دخترمه. هر چی راحله بگه، هرطور راحله بخواد.
لب‌هایم خشک شده بود. زبانم را به لب‌هایم کشیدم و دست‌های عرق‌کرده‌‌‌‌ام را روی زانو‌هایم ساییدم.
- آقاجون... من... من...
آقا‌‌‌جان سرش را نزدیک‌‌تر آورد.
- خجالت نکش بابا‌‌‌جان، تو چی؟
زبانم بند‌ آمده بود. نمی‌دانستم چطور باید خواسته‌‌‌‌ام را می‌گفتم که آقا‌‌‌جان راحتم کرد.
- سمیه به انیس‌خانم زنگ بزن بگو راحله فعلاً داره درس می‌خونه، قصد ازدواج نداره.
مامان دستپاچه شد.
-‌ ولی حاج آقا....
آقا‌‌‌جان قند کوچکی از قندان برداشت و توی چایش انداخت.
- همین که گفتم خانم.
با این حرفش، نفس حبس‌شده توی سـ*ـینه‌‌‌‌ام را بیرون فرستادم. کوله‌‌‌‌ام را برداشتم و با گفتن خداحافظ از در خروجی بیرون زدم. محمدامین ماشینش را روشن کرده و منتظر من بود. ۲۰۶ نوک‌مدادی‌‌‌‌اش از تمیزی برق می‌زد، همیشه یک مقدار از وقتش را صرف تمیز‌کردن ماشینش می‌کرد. بسم‌اللهی گفت و از پارکینگ بیرون رفتیم.
- راحله، دیروز محمدسبحان یه چیزایی به آقاجون گفت؛ اینکه تو خیابون برای تو و پریسا مزاحمت ایجاد کردن. آقاجون هم گفته از این به بعد یا من یا فرهاد ببریم و بیاریمت. به‌خاطر همین مسئله‌ی خواستگاری و اینا با داریوش هم نری و بیای بهتره.
تعجب کردم! چه لزومی داشت فرهاد هفت پشت غریبه وظیفه بردن و آوردن من به مدرسه را انجام دهد؟‌ ولی تصمیم آقا‌‌‌جان بود و‌ نمی‌شد روی حرفش حرف زد. یک لحظه روی زبانم آمد که به محمدامین بگویم توی راه پریسا را هم سوار کنیم‌؛ ولی چیزی نگفتم.
- راحله من اول میرم دانشگاه؛ بعدش میرم دنبال عزیزجون ریحان، خونه‌ی عمو نادر. اگه تونستم ظهر میام دنبالت، اگه نه فرهاد بعد از حجره میاد دنبالت. راه نیفتی با پریسا توی خیابون! آقاجون بفهمه شر میشه.
دیگر به مدرسه رسیده بودیم. کوله‌‌‌‌ام را از روی پاهایم برداشتم و در ماشین را باز کردم.
- چشم، هرچی آقای وکیل بگه.
لبخندی زد و سری تکان داد. دست توی جیبش کرد و یک اسکناس ده‌هزارتومانی سمتم گرفت.
- بیا دردونه، این پیشت باشه.
دستش را پس زدم.
- پول دارم داداش.
دستم را گرفت و اسکناس را کف دستم گذاشت.
- می‌دونم. اینو هم داشته باش.
چشمی گفتم و خداحافظی کردم. او هم گازش را گرفت و رفت. از خیابان که عبور کردم چشمم به مزدای سفید‌‌رنگ داریوش افتاد که کنارش فرهاد نشسته بود و پریسا هم داشت از ماشین پیاده می‌شد. داریوش زیرچشمی نگاهش به من بود و فرهاد با دیدن من سرش را پایین انداخت. پریسا با دیدنم به‌سمتم دوید و باهم وارد مدرسه شدیم.

نظر هم که نمی دید!Boredsmiley
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
سلام دوستای عزیز و عشقولی خودم امیدوارم مثل همیشه همراهمون باشید... امروز بجای فرهاد از مهشاد پست داریم :)
تقدیم به همتون...

***
مهشاد
آپارتمان من هم‌اندازه‌ی آپارتمان فرهاد و فرشاد بود؛ اما روشن‌‌تر و دلباز‌‌تر و البته یک اتاق‌خواب کمتر داشت و درواقع به اندازه‌ی یک اتاق کوچک‌‌تر بود. تنها زندگی‌کردن افسردگی می‌خواست که خوشبختانه این یک قلم از من دور بود و دلم از این تنهایی می‌گرفت.
طبقه‌ی ششم، واحد۳۴، با پارکینگ و انبار مجزا که چقدر هم هرجفتش به دردم می‌خورد!
مبله بود و راحت. خانم مارگارت گرنت، پیرزن بیوه‌ی بدعنق، صاحب بیشتر آپارتمان‌های اجاره‌ای مجتمع بود و قیمت آپارتمان‌های مبله‌‌‌‌اش را خیلی بالا می‌گرفت. چقدر برای اجاره‌ی این لانه‌ی مرغ سرمان منت گذاشت.
با بلندشدن صدای قاروقور شکمم، شروع به فحش‌دادن به خودم کردم.
- آخه دختره احمق، چرا وقتی‌ نمی‌تونی جلوی شکمت رو بگیری، ناز می‌کنی و قپی میای و از اون پیتزای برشته‌ی بزرگ راحت رد میشی؟!
به فرهاد هم فحش می‌دادم.
- پسره‌ی بدجنس موذی. تا من خواب بودم و استراحت می‌کردم، سریع برام یه واحد جور کرد تا خودش و اون داداش بی‌شعورش زودتر منو از سرشون رد کنن.
با دلی گرفته و قدم‌زنان در فضای فیروزه‌ای آپارتمان زمزمه کردم:
- چرا من همه‌جا اضافیم؟ شیش ساعت از رسیدنم تو خونه‌ی فرهاد نگذشته بود که برام واحد جور کرد! مگه میشه؟! وای از دست این پسرا که اگه بخوان یه کاری بکنن آسمونو به زمین می‌دوزن تا اون کار بشه.
ساکت شدم و باز هم در فضای خانه چرخ زدم. بی‌هدف درِ اتاق، درِ حمام و توالت را باز کردم و نگاه انداختم. توی کابینت‌‌ها ظرف‌های چینی ساده و بی‌رنگ‌ولعاب با قابلمه‌های نو و ریزودرشت روی هم چیده شده بودند. یخچال و فریزر را که دوباره باز کردم، چشمم به بسته‌های گوشتی افتاد که عکس خوک‌های زشت و چاق رویش چسبیده بود. ادای عق‌زدن درآوردم.
- مرده‌شورِ این سلیقه‌تون که همچین حیوونای زشتیو می‌خورید. باید به فرهاد بگم از توی فریزر درشون بیاره.
یاد گوسفند و بره‌های ایران خودمان افتادم، قابل قیاس نبود. بره‌های مهربان و خوش‌حال با صدای بع‌بع گوش‌نوازشان. به افکارم پوزخند زدم.
گرسنه‌‌‌‌ بود‌م؛ ولی نه بلد بودم و نه حال داشتم که غذا درست کنم. چرا فرهاد نامرد اصرار نکرد پیتزایم را بخورم؟
بطری نوشیدنی نامشخصی را با مقداری نان تست تازه و پنیر زرد‌رنگی برداشتم و هر سه را بو کردم.
-‌ای خدا! آخه من که با اینا سیر نمیشم. نکنه پنیرش هم مال خوک باشه؟ عق!
هر سه را روی کابینت ر‌ها کردم. فرهاد خنگ نباید از قبل فکری می‌کرد و یخچال را با چیزهای درست‌وحسابی پر می‌کرد؟ نه اینکه من را با گدا‌بازی صاحب‌خانه‌ی غرغرو ر‌ها کند.
فکر کردم.
- آخ چقدر تو این یه ساعت که اینجا تنهام با خودم حرف و به جون خودم نق زدم! دست کمی از‌ خانم گرنت نداشتم.
لباس‌های بیرونم را با لباس‌های راحتی عوض کردم و خودم را روی تخت انداختم. نزدیک ده دقیقه غلت زدم و جابه‌جا شدم. اصلاً خوابم‌ نمی‌برد. تابه‌حال توی خانه‌ای تنها نخوابیده بودم. می‌ترسیدم و از طرفی دیگر صدای معده‌‌‌‌ام روی مغزم بود.
به سقف خیره بودم که ناگهان تخت شروع به تکان‌خوردن کرد. از جا پریدم و جیغ زدم. با بلند شدن صدای گوشی، متوجه ویبره‌ی گوشی‌‌‌‌ام شدم و به جیغ خودم خندیدم. عکس داریوش افتاده بود. به‌سمت گوشی شیرجه زدم و سریع جواب دادم:
- سلام نامرد. من رو با کیا تنها گذاشتی؟! آدمای بی‌تربیتین. داداش عوضیش درموردم فکر بد کرده بود. خودش هم خیلی خسیسه. یه بار تعارف کرد پیتزا بخورم، قبول نکردم، دیگه بهم تعارف نکرد. نگو اخلاقش مثل آمریکاییا شده که باور‌ نمی‌کنم. الان هم از ترس و تنهایی خوابم‌ نمی‌بره؛ تازه گرسنه‌‌‌‌ هم هستم!
کلمات به‌سرعت از مغزم بر زبانم جاری می‌شد و پشت سر هم حرف می‌زدم.
داریوش با خنده جواب داد:
- سلام.
با کمی مکث ‌ادامه داد:
- شرمنده مهشاد مجبور شدم به فرهاد بسپارمت. قول میدم کارام رو سریع انجام بدم و زود بیام پیشت.
شانه بالا انداختم.
- باشه، تا ببینیم.
- راستی مهشاد بابات زنگ زده بود. نگرانت شده بود. می‌گفت «هرچی به مهشاد زنگ زدم جواب نمیده.» من هم گفتم حتماً سیم‌کارت ایرانت اینجا آنتن نداره و الان داری دوش می‌گیری و بعد از حموم با سیم‌کارت آمریکات بهش زنگ می‌زنی. حله؟
- باشه با سیم آمریکا زنگ می‌زنم. سیم ایران که آنتن نمیده، دربیارمش؟
ذهنش انگار جای دیگری بود.
- اکی. به فرهاد هم بگو بهم زنگ بزنه. باید براش پول اجاره واحد و دانشگاه و حساب باز کردن توی بانک رو واریز کنم.
گوشه‌ی ناخنم را که با دندان کنده بودم، فوت کردم.
- باشه.
- کاری نداری؟
دوباره از فکر تنهایی موجی از غصه بر دلم نشست.
- هی! نه برو، خداحافظ.
- خداحافـ...
نگذاشتم به آخرین حرف برسد و گوشی را قطع کردم و با کلافگی روی تخت پهن شدم.
مغزم رد داده بود. دلم را به دریا زدم و خیلی سریع، انگار که از قبل نقشه‌ای داشتم، بالش و پتویی را که بوی تازگی و تمیزی می‌داد از روی تخت برداشتم. مسیر را تا در به‌سرعت باد طی کردم و داخل راهرو پریدم. دکمه‌ی هردو آسانسور را چندبار و محکم فشار دادم. می‌ترسیدم یکی از همسایه‌‌ها سر برسد و من را بترساند.
بعد از سی ثانیه آسانسور از پایین به بالا آمد. خالی بود. با خوش‌حالی داخل پریدم و دکمه طبقه‌ی چهارم را زدم و طبق عادت مرسوم خودشان مستقیم به‌سمت در ایستادم؛ اما در کمال ناباوری آسانسور به طبقه‌ی هشتم رفت و پسر مـسـ*ـت و بدچشم و لاغری که شدیداً بوی الـ*کـل و سیگار و عرق می‌داد وارد شد. از ترس رنگم پریده و زبانم بند آمده بود. توی صورتم زمزمه کرد:
- واو! تو کجا زندگی می‌کنی فرشته؟
مثل دیوانه‌‌ها می‌خندید و دندان‌های بدبویش را نشانم می‌داد. تنها واکنشم این بود که یک بار پلک زدم. طبقه‌شمار آسانسور روی شماره چهار ایستاد. خودم را به بیرون پرت کردم و مستقیم به‌سمت واحد ۲۱ دویدم و با مشت به در کوبیدم.
بعد از چند ثانیه فرشاد در را باز کرد.
- تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
خودم را داخل خانه انداختم. نفس‌نفس می‌زدم، ناخودآگاه چشمانم ریز و دهانم پهن شد. اشک از چشمانم و کلمات بر زبانم جاری شد.
- گرسنه‌م... از ترس خوابم‌ نمی‌بره... توی ایران هرشب تو بغـ*ـل خواهرم می‌خوابیدم... پسره‌ی طبقه‌ی هشتم توی آسانسور منو ترسوند...
فرشاد بی‌تربیتی که من تا آن لحظه شناخته بودم، مهربان شد.
- حالا گریه نکن خانم‌کوچولو. بیا بشین اینجا. شب هم توی اتاق من بخواب.
و سریع سراغ کنترل تلویزیون رفت و شبکه‌ای را که در حال پخش برنامه‌ی نه چندان مناسبی بود عوض کرد.
چشم چرخاندم و پیتزای عزیزم را‌‌‌‌ آش‌ولاش درحالی‌که فقط ته‌مانده بدون موادش توی جعبه روی هم تلنبار شده بود دیدم.
- این که پیتزای منه.
دل‌نازک و مثل بچه‌‌ها لوس شده بودم. می‌خواستم گریه کنم و سروصدا راه بیندازم که فرشاد التماس کرد.
- مهشادخانم خواهش می‌کنم! تو رو خدا بذار فرهاد بخوابه! فردا تمرین داره، تازه قرص خورده، سرش درد ‌می‌کنه. اگه بیدار بشه و سردرد داشته باشه تا چند روز اخلاقش سگه. به‌خدا همین‌الان برات استیک درست می‌کنم.
با بغض سرم را تکان دادم و چشمانم را مالیدم. با پررویی دستور دادم:
- پس برام دنس بذار ببینم تا غذامو آماده کنی.
با بی‌میلی به حرفم گوش کرد. شبکه تلویزیون را عوض کرد و روی شوی دسته‌جمعی برزیلی جدیدی که به تازگی اجرا شده بود گذاشت و مشغول آشپزی شد.
بعد از یک مدت که تقریباً چشمانم از تماشای تلویزیون خسته شده بود، فرشاد درحالی‌که با یک دست گوشی به دست گرفته بود و با دست دیگر سینی غذای من را می‌آورد، نزدیک شد و سینی را روی میز ر‌ها کرد.
متوجه شدم که مشغول صحبت با مکس بود. پس چرا فارسی حرف می‌زد؟
سؤالم را به زبان آوردم. انگشت اشاره‌‌‌‌اش را روی بینی‌‌‌‌اش گذاشت، یک چشمش را بست و دندان‌‌هایش را مثل گفتن هیس بهم چسباند.
- باشه داداش، نیم ساعت دیگه با موتور اونجام.
غذایم را به‌سرعت می‌بلعیدم. فرشاد داخل اتاقش رفت تا لباس‌‌هایش را عوض کند. قبل از اینکه بیرون بیاید غذایم را خورده بودم. دستانم را به هم مالیدم.
«کاش بتونم راضیش کنم منو هم با خودش ببره.»
سینی غذا را به آشپزخانه بردم و روی سینک گذاشتم. تا از اتاق بیرون آمد، سعی کردم با صمیمیت گولش بزنم.
- آقافرشاد! دلم گرفته‌. منو هم می‌بری؟ خواهش می‌کنم!
فرشاد جلوی آینه ایستاده بود و مو‌هایش را مرتب می‌کرد؛ از توی آینه نگاهم کرد.
- نچ خانم‌کوچولو. باید امضای ولیتو بیاری.
توی حالم زده بود. یعنی من را ‌آن‌قدر بچه می‌دانست؟ به من رو کرد و پرسید:
- داریوش فامیلتونه؟
برای اینکه حرصش را دربیاورم و اطلاعات زیادی ندهم، یکی از ابروهایم را بالا بردم.
- به تو ربطی نداره.
برسش را کنار آینه انداخت.
- با این اخلاق خوبت با خودم ببرمت کلوپ، جلوی بچه‌‌ها آبرومو می‌بری. نمیگن این بچه کیه برداشتی با خودت آوردی؟!
با عجله چند قدم نزدیک شدم و در همان حین گفتم:
- ببخشید، قول میدم دیگه...
گوشی‌‌‌‌اش زنگ خورد و بی‌توجه به من گوشی را جواب داد.
- دارم راه میفتم.
گوشی کنار گوشش بود. به‌سمت من که حرف توی دهان نیمه‌بازم خشک شده بود، بـ*ـوس فرستاد و از در بیرون رفت.
بدون فکر و با مغز خالی و بی‌حس از اینکه تیرم به سنگ خورده، بالش و پتویم را از روی کاناپه برداشتم و به‌سمت اتاق فرشاد رفتم. در کمال تعجب بوی تمیزی خوبی از اتاقش می‌آمد، انگار تازه اتاقش را تمیز کرده بود. در را از پشت قفل کردم و به یاد تماسی که قرار بود با بابا بگیرم افتادم.

نظر... نظر... نظر... لطفا... :)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
494
33,623
751
25
ایران زمین
***
فرهاد - حال، لس‌آنجلس
چندباری توپ قرمز‌‌رنگ را روی زمین زدم و به‌سمت حلقه پرتاب کردم. مسابقات ان‌.سی.دبل‌ای تا ماه بعد شروع می‌شد و من هنوز هیچ تمرینی نکرده بودم. اگر می‌خواستم در تیم بسکتبال دانشگاه انتخاب شوم باید تمام تلاش خودم را به کار می‌بستم. کش موهایم را بالاتر دادم و با بچه‌‌ها که ‌یکی‌یکی پله‌های سالن را پایین می‌آمدند دست دادم.
ناکامورا، هم‌کلاسی ژاپنی‌ام، تنه‌ی محکمی به من زد و چشمکی حواله‌‌‌‌ام کرد.
- سفت شو فرهاد.
چندباری به‌سمتم دوید تا توپ را از دستم بقاپد‌؛ ولی هربار با یک حرکت بدن جایش می‌گذاشتم و یک پرتاب سه امتیازی حواله‌ی سبد خوش‌‌رنگ دانشگاه یو.سی‌.ال‌.ای می‌کردم.
بالاخره ساعت تمرین تمام شد و به رختکن برگشتم. حوله‌‌‌‌ام را برداشتم و به‌طرف دوش آب کنار سالن رفتم.
در افکار خودم غرق بودم که با ضربه‌های آرام به درب اتاقک دوش به خودم آمدم. سریع حوله را به دور خودم پیچیدم و از اتاقک بیرون پریدم. اوه خدای من! کاترین بود، کاترین راسل، دختر استاد راسل که با همان مظلوم‌نمایی آنگلوساکسونی خودش برگه‌های مرتب‌شده‌ای را سمتم گرفت و با صدایی که به‌زحمت از ته چاه بیرون می‌آمد ‌گفت:
- پدرم گفت برنامه‌ی کلاسا رو تحویلتون بدم!
کدام برنامه؟ چه کلاسی؟! وای! قرار بود تایم‌های بعدازظهرم را برای آموزش نرم‌افزار دایالوکس به بچه‌های کلاس کارشناسی خالی کنم.
تشکر خشک‌وخالی‌ای کردم و برگه‌‌ها را از دستش گرفتم. یعنی مکانی مناسب‌‌تر از اتاقک دوش دانشگاه پیدا نکرده بود؟ باز هم‌ جای شکرش باقی بود که داخل نیامد!
چنگی به موهایم زدم و تازه متوجه نگاه‌های خیره‌‌‌‌اش شدم. دختره‌ی هیز بدچشم، چشم دوخته بود به نیم‌تنه‌ی بالای بدنم که بی‌هوا از حوله‌ی تن‌پوش بیرون زده بود.
- از استاد تشکر کنید و بگید که شرمنده، فراموش کردم ایمیلمو چک کنم.
لبخند قدرشناسانه‌ای زد و پاسخ داد:
- ممنون که وقتتونو برای کمک به پدرم خالی کردید.
این را گفت، تاپ آستین‌حلقه‌ای قرمز جیغش را مرتب کرد و بدون اینکه منتظر پاسخ من بماند راهش را کشید و رفت! این پدر و دختر آخرش من را دیوانه می‌کردند. حرکاتشان کلی ‌سؤال و مجهول در ذهنم ایجاد می‌کرد؛ اما ترجیح می‌دادم تا روشن‌شدن ماجرا چیزی به روی خودم نیاورم.
***
شلوار جین آبی‌رنگم را پوشیدم و یک تی‌شرت اندامی سفید تن زدم. زیپ کنار شانه‌‌‌‌ام را بالا کشیدم و هودی محبوبم را روی دوش انداختم. اوه! پنج‌تا میس‌کال، پشت سرهم و به فاصله‌ی پانزده دقیقه؟ آن هم از فرشاد و در این موقع روز؟ اسمش را لمس و بولوتوث گوشی‌‌‌‌ام را روشن کردم. دکمه‌ی سشوار را زدم و روی موهایم چرخاندم. صدای مضطربش توی گوشم‌ پیچید.
- الو... سلام داداش‌ فرهاد... کجایی بابا تو؟
سشوار را خاموش کردم تا صدایش را راحت‌‌تر بشنوم.
- چی شده فرشاد؟
من و من کرد.
- چیزی نشده فقط... فقط... اصلاً خودت بیا خونه ببین چی شده. پشت گوشی‌ نمی‌تونم حرف بزنم.
شانه‌ی توی دستم، بین موهایم خشک شد وقتی داد زدم:
- برای مهشاد مشکلی پیش اومده؟
صدای بوق ممتد یعنی گوشی را قطع کرده بود. چندتا فحش آبدار نثارش کردم و کوله‌ی مشکی‌‌رنگ ورزشی‌‌‌‌ام را برداشتم و بدون اینکه متوجه چیزی شوم شروع به دویدن کردم.
چندباری هم در طول مسیر به او زنگ زدم که بوق اشغال آن بدجور روی اعصابم می‌رفت.
موبایلم را روی صندلی کنار دستم انداختم. دیگر نفهمیدم چه شد که خودم را در پارکینگ آپارتمانمان پیدا کردم. با سرعت به‌طرف آسانسور دویدم؛ اما هرچه دکمه را می‌زدم پایین‌ نمی‌آمد.
- اه لعنتی! فقط بلدید تو رسانه‌‌ها تبلیغ کنید که ما خدای پیشرفت و تکنولوژی هستیم. خدا می‌دونه چندبار پول شارژ این کوفتیو دادم.
پله‌‌ها را دوتایکی کردم تا به طبقه‌ی پنجم رسیدم، واحد ۲۱. حالا مگر این کلید پیدا می‌شد؟ دلم را به دریا زدم و با مشت به‌‌ جان درب چوبی قهوه‌ای‌‌رنگ افتادم. طولی نکشید که فرشاد در چهارچوب در ظاهر شد. چهره‌‌‌‌اش مشکوک می‌زد و با اشاره‌ی ابرو به پشت سرش نگاه می‌کرد. هلش دادم و وارد خانه شدم. نه این امکان نداشت! چطور به خودش جرئت داده بود وارد حریم شخصی ما شود؟
همان‌طور که پشتش به ما بود و داشت پرتره‌های طراحی‌شده‌ی روی دیوار را تماشا می‌کرد به‌طرفم چرخید. موهای تازه رنگ‌شده‌‌‌‌اش را کنار زد و لبخند مزخرفی تحویلم داد.
- دکتر رادمهر، نگفته بودید دستی هم تو هنر دارید؟ پرتره‌‌ها کار خودتونه؟
عصبی نگاهش کردم‌؛ ولی وقتی متوجه نگاه‌های کنجکاو فرشاد شدم خودم را به آن راه زدم و ‌سؤالش را با ‌سؤال جواب دادم:
- چه بی‌خبر استاد دیبا! کاش قبلش خبر می‌دادید تا برای ناهار در خدمت باشیم.
شالش را که بیشتر نقش شال گردن برایش ایفا می‌کرد عقب‌‌تر فرستاد و گوشواره‌های یاقوتش شروع به رقصیدن کرد.
- پیغام گذاشته بودم مزاحم میشم.
پوزخند موذیانه‌ای روی لبش نشست.
- چک نکردید؟
هودی یاسی‌‌‌‌ام را از تن کندم و به‌طرفش رفتم.
- بفرمایید بشینید. راستش این روزا سرم شلوغ شده. نمی‌رسم پیغام‌گیر گوشیم رو چک کنم.
خندید و بی‌تعارف نشست. پا‌هایش را روی هم انداخت و ساق‌های خوش‌تراشش را سخاوتمندانه در معرض دید ما قرار داد.
- هنوز تا ناهار کلی وقت هست. اصرار کنی شاید بمونم!
- با کمال میل استاد. چی میل می‌کنید؟ چای یا قهوه؟
- قهوه لطفاً، اون هم تلخ!
به‌طرف فرشاد چرخیدم.
- فرشاد‌جان لطفاً از استاد پذیرایی کن.
فرشاد، گیج و مبهوت به‌طرف آشپزخانه رفت. شاید داشت دنبال علت این ملاقات سرزده می‌گشت.
از این رفتار‌هایش بیشتر حرص می‌خوردم. نمی‌دانم قصدش چه بود. آیا فکر می‌کرد با این کار‌ها می‌تواند از فرشاد دلبری کند و او را بیشتر به خودش وابسته کند؟ شاید هم قصدش از آمدن به اینجا گفتن حقیقت بود. نه امکان نداشت بدون هماهنگی با من دست به چنین حماقتی بزند!
خودش می‌دانست که اگر آن روی من بالا می‌آمد دیگر هیچ‌چیز جلودارم نبود؛ نه مراعات جایگاهش را می‌کردم و نه مراعات سن و سالش را و چشم‌هایم را روی همه‌ی احترام‌های پنج سال زندگیمان در ایران می‌بستم! وقتی از دورشدن فرشاد مطمئن شدم، از زیر سایش دندان‌هایم آرام پرسیدم:
- اینجا چه غلطی می‌کنی؟
خیره به اطراف نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
- خونه‌ی قشنگی دارید دکتر.
ناچار گفتم:
- قابل شما رو نداره‌؛ ولی اینجا مستأجریم.
دوباره زیر لب غریدم.
- کفر من رو درنیار مهرنوش! گفتم اینجا چه غلطی می‌کنی؟
با گستاخی تمام جواب داد:
- اومدم ببینمش. برای دیدنش هم باید از تو اجازه بگیرم؟
خواستم به او بگویم «پاشو برو گم شو بیرون‌!» که فرشاد با سه فنجان قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و جلوی مهرنوش خم شد. مهرنوش لبخند گرمی به او زد و یکی را برداشت.
- ماشاءالله برادرتونه؟ خیلی به هم شبیه هستید.
فرشاد یک فنجان هم برای من گذاشت و خودش کنارم نشست.
- بله من و فرهاد برادریم. شما همون استاد دیبای معروفید؟
مهرنوش ذوق‌زده شد و قهوه در گلویش پرید.
- بله من دیبا هستم، مهرنوش دیبا. چطور مگه؟
فرشاد پوزخند خبیثانه‌ای زد و گفت:
- آخه تعریفتون رو تو دانشگاه شنیده بودیم. خواستیم با بچه‌‌ها بیایم از نزدیک ببینیم که از شانس خوب ما خودتون اومدید!
مهرنوش قهوه را از لب‌‌هایش فاصله داد.
- چی رو ببینید اون‌وقت؟
فرشاد هم نه گذاشت و نه برداشت.
- تعریف‌تمجیداتونو دیگه. ببینیم حقیقت داره اون چیزایی که میگن یا نه!
مهرنوش ابرو در هم کشید.
- مگه چی میگن؟
بیشتر از این سکوت می‌کردم فرشاد با چرت‌وپرت‌گفتن‌هایش هردویمان را به باد فنا می‌داد؛ برای همین دستش را کشیدم و سمت آشپزخانه بردمش.
- فرشاد‌‌‌جان بیا لطفاً.
پشت پرده که رسیدیم، انتهای آشپزخانه هلش دادم و گفتم:
- این چرت‌وپرتا چیه که داری میگی؟ طرف دکترای معماری داره. برای خودش کم شخصیتی نیست، اون‌وقت تو...
ریلکس قهوه‌‌‌‌اش را سر کشید و کیکی پشت سرش گاز زد.
- مگه دروغ میگم؟! پشت سرش تو دانشگاه حرفه.
چشم ریز کردم.
- چه حرفی؟
صدای پیامک موبایلش، برق در چشم‌‌هایش انداخت که با روشن‌کردن گوشی‌اش، نیشش تا بناگوش باز شد.
- ول کن جون داداش! به مکس هم گفتم اومده اینجا. داره شاخ درمیاره.
با عصبانیت به‌طرفش حمله کردم که صدای مهرنوش خشکم کرد.
- دکتر رادمهر تشریف نمیارید؟ اومدم برنامه‌ی کلاسا رو باهاتون هماهنگ‌ کنم. پروفسور رایت گفتن که کلاسای نورپردازیو با شما هماهنگ کنم.
فرشاد خنده‌ی آرامی کرد.
- به‌‌‌جان تو داداش طرف یه ریگی تو کفشش هست. بیا این شماره‌ی منو بهش بده. شاید پایه بود!
قبل از اینکه از آشپزخانه بیرون بروم گفتم:
- وای به حالت فرشاد اگه شروور بهش بگی! به ارواح خاک مامان من می‌دونم و تو.
مقابل مهرنوش نشستم و در کیفم را باز کردم.
- بفرمایید این برنامه‌ی این ترم کلاسای منه. شما هم برنامه‌تونو تحویل بدید تا بتونیم راحت‌‌تر مچ بشیم.
تازه متوجه شدم پالتویش را درآورده و پیراهن گلبهی جلوبازش هم تا خط سیـ*ـنه‌‌‌‌اش را مشخص می‌کرد. برگه‌‌ها را از دستش گرفتم.
فرشاد از آشپزخانه بیرون زد و پرسید:
- دکتر دیبا شما این ترم گرایش طراحی داخلی هم تدریس می‌کنید؟
برق شادی در چشم‌های مهرنوش می‌درخشید. واقعاً زیبا بود. زنی با چهل سال سن و با این چشم‌های عسلی و ترکیب صورت، کم پیدا می‌شد. به او حق می‌دادم که...
- شما مگه طراحلی داخلی تحصیل می‌کنید؟
فرشاد جلو آمد و روی صندلی کناری‌‌‌‌اش نشست.
- بله من کارشناسی‌ارشد طراحی داخلی می‌خونم. می تونم این ترم دروسیو که تدریس می‌کنید بردارم؟
خواستم بحث را عوض کنم که مهرنوش ‌ادامه داد:
- صفحه‌ی انتخاب کلاسای من خیلی زود بسته میشه. تو همون چند ساعت اول ظرفیتام پر میشه‌؛ ولی چون شما برادر دکتر رادمهری یه کاریش می‌کنم.
ناخودآگاه صدایم را بالا بردم.
- اما فرشاد انتخاب واحد این ترمشو کرده.
خودنویس مهرنوش در دستش خشک شد! وقتی چهره‌ی سرخ‌شده‌‌‌‌ام را می‌دید حساب کار دستش می‌آمد.
- اکی، اگه این‌طوره که هیچی.
خواست بلند شود و برود که فرشاد دستش را جلو آورد.
- اسمم فرشاده، فرشاد رادمهر! اگه ‌می‌خواید اسممو یادداشت کنید که بتونید صفحه‌تونو برای من باز کنید.
مهرنوش دستش را با تردید در دست فرشاد گذاشت.
گفتم:
- اما تو انتخاب واحدتو کردی، مگه نه؟
- می‌خوام تو حذف و اضافه یه سری تغییرات جزئی بدم، البته با اجازه‌‌ خان‌داداش.
عصبی از جا بلند شدم و به‌طرف اتاقم رفتم. صدای مهرنوش را می‌شنیدم که می‌گفت:
- بهتره که به حرف برادرتون گوش کنید آقافرشاد، ایشون صلاح شما رو می‌خواد!
حرف مفت می‌زد. از خدایش بود که با فرشاد کلاس داشته باشد. فقط چیزی که بود از من می‌ترسید و‌ نمی‌خواست موقعیتش جلوی من به خطر بیفتد و یک وقت زیرآبش را پیش فرشاد بزنم. افعی خوش‌خط‌وخال!
درب اتاق فرشاد باز شد. با تعجب به عقب برگشتم. مهشاد با سروکله‌ی به هم ریخته بیرون آمد.
- سلام بچه‌ها! اینجا چه خبره؟

شب بخیرSigh
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
494
33,623
751
25
ایران زمین
***
راحله - گذشته، تهران
پوف کلافه‌ای کشیدم. از اینکه هنوز مثل بچه‌‌ها با من رفتار می‌کردند عصبی بودم. نه به آن کارشان که می‌خواستند شوهرم بدهند، نه به این کارشان که برای رفت‌وآمدم به مدرسه سرویس خصوصی اجیر می‌کردند. پریسا پشت مقنعه‌‌‌‌ام را گرفت و آهسته کشید.
- می‌بینی تو رو خدا نه داریوش بی‌شعور اومده، نه محمدامین.
عصبی نگاهی به او انداختم.
- انقدر مقنعه‌ی منو از پشت نکش! کل موهام ریخت بیرون. الان محمدامین بیاد شاکی میشه.
خیابان مقابل مدرسه عریض‌وطویل بود و بلوار بزرگی از وسط آن عبور می‌کرد. پسر‌های بی‌کار و علاف که کاری جز هرزپریدن و مزاحمت ایجادکردن برای دخترهای دبیرستانی نداشتند، سر و ته خیابان را با موتورهای عاریه‌ای کشیک می‌دادند تا بلکه بتوانند شماره‌ای ردوبدل کنند و طرح دوستی بریزند. هیچ‌وقت از این مدل دوستی‌های خیابانی خوشم‌ نمی‌آمد. همیشه فکر می‌کردم چیزی که کف خیابان پیدا شود، یک روز هم در کف همان خیابان از بین می‌رود.
پریسا پشت چشمی نازک کرد و سرش را به‌سمت دیگر چرخاند.
- وای راحله ماشین محمدامین اونجاست.
سرم را فوری برگرداندم. راست می‌گفت؛ با فاصله از مدرسه ایستاده بود. صدای جیغ و فریاد دخترهایی که با شوق و ذوق سوار سرویس می‌شدند آزاردهنده بود. دست پریسا را کشیدم.
- بدو بریم. بالاخره شازده وکیل تشریف آوردند.
پریسا دستش را از دستم بیرون کشید.
- تو برو راحله، من منتظر داریوش می‌مونم.
بند کوله‌‌‌‌اش را محکم گرفتم و گفتم:
- لوس نشو پریسا! خودت هم خوب می‌دونی داداشت سر‌به‌هوا‌‌تر از این حرفاست که یادش بمونه دنبال تو بیاد. حداقل این‌جوری مجبور نیستی پای پیاده و تنها بری خونه.
تار بلند موهای بیرون‌ریخته از مقنعه‌‌‌‌اش را داخل کرد. چشم ریز کرد و به بینی خوش‌فرمش چین داد.
- آره مادر راست میگی. پس بزن بریم.
در عقب ماشین را که باز کردیم، پریسا فوری سلام داد.
- سلام آقافرهاد.
دستگیره در جلو در دست‌هایم خشک شد. شیشه‌های دودی ماشین مانع دیدن سرنشین‌‌ها بود و من خیال می‌کردم محمدامین دنبالمان آمده. به‌همین‌خاطر نشستن روی صندلی عقب را ترجیح دادم. هنوز در را کامل نبسته بودم که با دیدن عزیزجان ریحان جیغی از خوش‌حالی کشیدم.
- الهی قربونت برم عزیزجونم.
خم شدم و از صندلی جلو، لپ‌های تپل و سفیدش را بوسیدم. دستش را روی دستی که دور گردنش حلقه کرده بودم گذاشت.
- قربونت برم مادر، خسته نباشی عزیز‌جان.
هم‌زمان بـ..وسـ..ـه‌ی محکمی روی گونه‌‌‌‌ام کاشت. سلام آرامی به فرهاد کردم که مثل عصاقورت‌داده‌‌ها خشک و رسمی نشسته بود و فقط در جوابم سری تکان داد. تی‌شرت مارک دیکتز مشکی با جین آبی پوشیده بود و موهای روشنش مثل همیشه واکس‌خورده و براق بود. تکیه‌‌‌‌ام را به صندلی عقب دادم و نشستم. سرم را به گوش پریسا نزدیک کردم.
- ما اگه نخوایم این شازده بیاد دنبالمون کی رو باید ببینیم؟
پریسا چشم‌‌هایش را مظلوم کرد و به صورتم زل زد.
- وای نگو! چه‌جور دلت میاد؟! تازه باید از خدات باشه پسرای خوش‌تیپ می‌برن و میارنت.
در جوابش ایشی گفتم و سرم را سمت شیشه چرخاندم. عزیز‌‌‌جان تکانی به خودش داد و به‌سمت ما برگشت.
- پریسا‌‌‌جان خوبی مادر؟ کی قراره شیرینی عروسیتو بخوریم؟
پریسا ذوق‌زده خودش را جلو کشید و نگاهی زیرچشمی به فرهاد انداخت.
- هروقت کیس مورد نظر پیداش بشه.
بعد هم خودش ریزریز خندید. عزیز‌‌‌جان می‌دانست من از بحث شوهرکردن خوشم‌ نمی‌آید، به‌خاطر همین پریسا را سوژه کرده بود.
با آرنج به پهلوی پریسا زدم و لبم را گاز گرفتم. «یعنی جلوی فرهاد ساکت باش.» حرفم به مزاجش خوش نیامد، لب برچید و زیپ کوله‌‌‌‌اش را کشید؛ پاکت پفک را از کیفش بیرون آورد و با سر‌وصدا باز کرد. همیشه همین‌طور بود؛ وقتی دلخور می‌شد دلش می‌خواست خوراکی بخورد. دست بردم و از داخل پاکت چندتا دانه برداشتم.
- خیله‌خب حالا! اخماتو باز کن.
نگاهی زیرچشمی به آینه‌ی جلو انداخت و صدایش را پایین آورد.
- خیلی خوش‌تیپه لامصب.
دستم را مقابل لب‌هایم گذاشتم تا صدای خنده‌‌‌‌ام بلند نشود. هم‌زمان صدای اذان ظهر در ماشین پیچید و پشت بند آن صلواتی که عزیز‌‌‌جان فرستاد. پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و فرهاد با انگشت‌هایش آرام روی فرمان ضرب گرفته بود. پاییز هزار‌‌رنگ ‌کم‌کم برگ‌های سرخ و زردش را از روی شاخه جدا می‌کرد، برگ‌‌ها همراه باد می‌رقصیدند و آرام داخل جوی آب کنار خیابان می‌افتادند و آب آن‌‌ها را می‌برد.
برای رسیدن به خانه ثانیه‌شماری می‌کردم؛ چون گرسنه بودم و صدای قاروقور شکمم بدجوری بلند شده بود.
فرهاد فلاشر سمت چپ را روشن کرد و داخل کوچه پیچید؛ اما ترافیک ماشین‌های ابتدای ورودی محله تعجب‌برانگیز بود. شیشه را پایین کشید و سرش را بیرون برد.
- بچه مزلف!
منظورش را متوجه نشدم و نگاهی به پریسا انداختم؛ او هم سری به نشانه‌ی ندانستن تکان داد.
بالاخره صف ماشین‌‌ها جلوتر رفت و ما به ایست بازرسی رسیدیم؛ محمدسبحان و فرشاد باز هم از مدرسه زده و لباس‌های بسیج تن کرده بودند. مثل باج‌گیر‌ها جلوی راه ماشین‌‌ها را سد و مدارک آن‌‌ها را چک می‌کردند. صدای سایش دندان‌های فرهاد را روی هم حس می‌کردم؛ به احترام عزیز سکوت اختیار کرده بود.
فرشاد و محمدسبحان جلو آمدند. فرشاد دستش را روی سقف ماشین گذاشت و خم شد.
- مدارک لطفاً!
عزیز‌‌‌جان نگاهی به فرشاد انداخت.
- مادرجون فرشاد خوبی؟
فرشاد که مشخص بود حسابی توی جلد لباس‌‌هایش فرورفته در جواب سری تکان داد.
- خوبم مادر ممنون!
نگاهی به صندلی عقب که من و پریسا نشسته بودیم انداخت.
- خواهرای محترم لطفاً حجابتونو رعایت کنید.
فرهاد، عصبی مدارک را از دست فرشاد کشید. محمدسبحان جلو آمد و سلام کرد.
- فرشاد بذار برن. اینا که خودین.
فرشاد دستش را روی شانه‌ی محمدسبحان گذاشت.
- خودی مودی نخودی نداریم، اینجا همه یکسانن.
فرهاد دستی به صورتش کشید و لبخندی روی لبش نشست.
- یه ‌سؤال دارم برادر.
من و پریسا نگاهی به هم انداختیم و ریز خندیدیم.
- اونایی که سر جمع چهارتا دونه شوید پشت لبشون سبز شده و ادعای خدا و پیغمبر و دین و دیانت می‌کنن، چرا صبح صداشون می‌زنی برای نماز میگن صبح و ظهرو یکی می‌خونیم؟
فرشاد دستش را از ماشین فاصله داد.
- برو داداش وقت بقیه رو نگیر! حوصله‌ی جواب‌دادن حق‌الناس توی اون دنیا رو ندارم.
فرهاد سری تکان داد و شیشه را بالا کشید و پایش را روی پدال گاز قرار داد و با این کارش فرصت حرف‌زدن بیشتر را از فرشاد گرفت.
ماشین که در پارکینگ توقف کرد، آقا‌‌‌جان و محمدامین سریع از داخل خانه بیرون آمدند تا به عزیز‌‌‌جان در پیاده‌شدن از ماشین کمک کنند. عزیز‌‌‌جان عصای خوشگل چوبی براقش را روی زمین گذاشت و چادر گل‌دار معطرش را روی سرش مرتب کرد.
بوی قورمه‌سبزی کل خانه را برداشته بود، طاقت نداشتم بالا بروم و لباس‌های مدرسه را از تنم دربیاورم‌؛ ولی چاره‌ای نبود! مامان سمیه دوست نداشت از مدرسه که برمی‌گردم با لباس‌های مدرسه سر سفره بنشینم.
پله‌‌ها را دوتایکی کردم و خودم را به اتاقم رساندم. روپوش مدرسه‌‌‌‌ام را با تونیک آستین‌بلند سرمه‌ای و جین آبی عوض کردم و چون می‌دانستم فرهاد هم حضور دارد شال مشکی را هم روی موهایم انداختم. صدای خنده‌های پریسا و مامان سمیه از پایین می‌آمد.
با سرعت از پله‌‌ها پایین رفتم. هنوز پایم به پله‌ی آخر نرسیده بود که فرهاد از در ورودی داخل آمد. نگاهی به او که کوله‌ی زرشکی‌رنگم در دستش بود انداختم.
- بفرمایید راحله‌خانم، اینو فراموش کرده بودید.
با تعلل کوله را از او گرفتم. دلیلی نداشت به خودش زحمت بدهد و آن را از عقب ماشین محمدامین برایم بیاورد. مگر ماشین خودش بود که دوست نداشت چیزی از من آنجا بماند!
- ممنون لطف کردین.

دوست داشتید به تاپیک زیر هم یه سر بزنید!
شاید خوشتون اومد...

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
494
33,623
751
25
ایران زمین
***
فرهاد - حال، لس‌آنجلس
مشغول خوردن صبحانه بود، البته صبحانه که‌ نمی‌شد اسمش را گذاشت؛ چون تا ظهر چیزی نمانده بود. مهرنوش هم با دیدن چهره‌ی پُف‌آلود مهشاد متعجب از خانه‌ی ما بیرون زد. حتماً تا الان کلی پیش خودش آسمان و ریسمان به هم بافته بود که این دختر کیست و اینجا چه می‌خواهد؟
برایم مهم نبود که چه فکری درمورد من و فرشاد می‌کند. مهم نبود؛ چون زمانی که برای ما مهم بود، گذاشت و رفت. رفت و من و برادرم را با یک دنیا ترس و وحشت کودکانه ر‌ها کرد. اگر حاج‌کاظم به داد ما‌ نمی‌رسید که معلوم نبود چه بلایی سرمان می‌آمد. اصلاً معلوم نبود که زنده می‌ماندیم یا نه. اما من با تک‌دخترش چه کردم؟ با راحله‌اش!
‌آن‌قدر درگیر گذشته شده بودم که دلم‌ نمی‌خواست به مهرنوش تعارف ناهار کنم. خیلی دلش می‌خواست بماند؛ اما من‌ نمی‌خواستمش! آری، پسش می‌زدم؛ چون ما را پس زده بود و برای این پس‌زدنش هم دلیل منطقی نیاورده بود.
نمی‌خواستمشان، نه مهرنوش را و نه داریوش و نه هیچ‌کس و هیچ‌چیزی را که مرا به گذشته می‌برد و آن کابوس لعنتی را دوباره مرور می‌کرد. بعضی از شب‌‌ها با دیدن خواب‌های آشفته‌‌‌‌اش از جا می‌پریدم و میگرن مزخرفم به سراغم می‌آمد و تا صبح رهایم‌ نمی‌کرد.
دیشب هم از همان شب‌‌ها بود، از همان شب‌هایی که به خودم می‌گفتم چرا و چطور این اتفاق افتاد؟ اصلاً این میان مقصر که بود؟ و امروز صبح هم با دیدن مهرنوش کابوسم تکمیل شد.
با صدای هورت‌کشیدن آب‌میوه‌ی مهشاد به خودم آمدم که با پشت دست دهانش را پاک کرد و بدون هیچ حرفی به اتاق فرشاد برگشت. بازوی فرشاد را که تا آن‌موقع با نگاهش مهشاد را دنبال می‌کرد کشیدم و روی مبل انداختمش.
- مهشاد تو اتاق تو چی‌کار ‌می‌کنه؟
تلاشی برای بلندشدن از روی راحتی نکرد و بیشتر خودش را ولو کرد.
- نمی‌دونم والا. چرا از خودش نپرسیدی؟ بذار صداش کنم. مهشاد، مهشادخانم!
شیرجه زدم و دستم را روی دهنش گذاشتم.
- خفه شو فرشاد؛ وگرنه خودم خفه‌ت می‌کنم. اون هم یکیه لنگه تو. حوصله‌ی سروکله زدن باهاشو ندارم. تو کم بودی، داریوش اینو هم داد دست من!
داشت زیر دستم دست‌وپا می‌زد که مهشاد در اتاق را باز کرد.
- جانم؟ چیزی شده؟
فرشاد بالاخره خودش را از زیر دستم نجات داد و سوتی کشید.
- اوه مای گاد! چه جونمی هم بهت می‌بنده داداش فرهاد. از بچگی خوش‌شانس بودی جون داداش!
مهشاد: بی‌تربیت!
غریدم:
- بس کن فرشاد! مهشاد‌خانم تو ایران بزرگ شده و با شوخیای اینجا آشنا نیست، ناراحت میشه.
مهشاد در را محکم به هم کوبید که به‌سمت فرشاد برگشتم.
- گفتم این اینجا چی‌کار ‌می‌کنه؟ چرا تو واحد خودش نیست؟
فرشاد از کنارم بلند شد و به‌طرف آشپزخانه رفت.
- نصفه‌شب با ترس در خونه رو کوبید و گفت از تنهایی می‌ترسه. من هم داشتم با مکس می‌رفتم بیرون گفتم بره تو اتاق من بخوابه.
- همین؟
در تخم‌مرغ‌پز را باز کرد و خندید.
- دستتو بذار زمین!
گردنم را چپ و راست کردم و روی کاناپه خوابیدم.
- این‌طوری نمیشه. باید یه فکر درست و حسابی به حال این قضیه بکنم.
با آرامش سیب‌زمینی و تخم‌مرغش را پوست کند و به آن‌‌ها نمک زد.
- چه فکری؟
روی شکم خوابیدم.
- نمی‌دونم، فقط ‌اینو می‌دونم که درست نیست اون با ما تو یه خونه باشه. بیا یه خرده برو رو کمرم خستگیم دربیاد.
گاز درشتی به غذای رژیمی پرورش‌اندامش زد و به‌طرف من آمد.
- بی‌خیال داداش! یعنی می‌ترسی وسوسه بشی و نتونی جلوی خودتو بگیری؟ چقدر بهت گفتم ازدواج کن، محیط آلوده‌ست؛ گوش نکردی و هی رفتی زیر بارون و با چتر قدم زدی و فاز عاشقانه برداشتی.
یک بند داشت فک می‌زد و شعر می‌گفت.
- چرت‌وپرت نگو فرشاد. گفتم بیا برو رو کمرم، نه رو مخم.
تخم‌مرغش را کامل بلعید. دستش را روی سر من تکاند و روی کمرم رفت که داد زدم:
- آروم گوسفند!
با همان دهان پر ‌ادامه داد:
- مگه دروغ میگم؟ بابا طرف ازدواج کرده و حتماً تا الان بچه هم داره؛ اون‌وقت تو به یاد بستنی قیفی دوران دبیرستانش باهاش زندگی می‌کنی؟ ‌می‌خوای قاشق و بشقابیو که باهاش رفتی رستوران قاب کنیم بزنیم رو دیوار؟
- فرشاد!
خیلی آرام و ماهرانه پنجه‌‌هایش را روی کمرم حرکت می‌داد.
- از ایران چه خبر؟ از داریوش چیزی نپرسیدی؟
نشست و با دستش چند ضربه به پشت گردنم زد که واقعاً حالم را جا آورد.
- نه نپرسیدم، چطور مگه؟
صدایش را پایین آورد.
- بابا این دختره مشکوکه. رابـ ـطه‌ش با داریوش چیه؟ تا جایی که ما یادمون میاد مهشادنامی تو ایران نداشتیم.
- نمی‌دونم. یه خرده پاپیچ داریوش شدم که بگه دختره کیه؛ اما نم پس نداد.
- من هم از خود دختره پرسیدم، گفت «به تو ربطی نداره!»
پوزخندی غیرارادی زدم.
- دهنش درد نکنه! مگه اینکه این از پس تو بربیاد.
ماساژش که تمام شد دست از کار کشید.
- به جون داداش مخ‌کردنش سه سوته. به‌خاطر تو کاریش ندارم.
اخم کردم و چپ‌چپ‌ نگاهش کردم.
- تو بیخود کردی مخش کنی! طرف امانته دست من. می‌فهمی؟
از کنارم بلند شد، به‌سمت آینه رفت و شروع به بازی کردن با مو‌هایش کرد.
- خب مسئولیتشو قبول‌ نمی‌کردی! به جون تو دردسر داره.
نگاهم به ساعت دیواری افتاد. کم‌کم به وقت کلاس نورپردازی نزدیک می‌شدیم و چهره‌ی استاد راسل در نظرم زنده شد.
- خواستم قبول نکنم‌؛ ولی یاد کمکای کامران‌‌‌خان افتادم که تو مملکت غریب دستمونو گرفت، نتونستم روشو زمین بندازم.
صدای پیس‌پیس اسپری و به دنبالش عطر تند او من را به عطسه انداخت.
- خدا لعنتت کنه فرشاد! نزن اون لامصبو.
- کامران‌‌‌خان به سفارش حاج‌کاظم هوای ما رو داره، یعنی تو ‌اینو‌ نمی‌فهمی؟
دیگر داشت دیرم می‌شد، باید می‌رفتم.
- به سفارش هرکی؛ اما اگه خودش دوست نداشت می‌تونست کمک نکنه!
هر دو سعی داشتیم آرام حرف بزنیم تا مهشاد صدایمان را نشنود که این بار فرشاد صدایش را بالا آورد.
- راستی نظرت راجع به استاد دیبا چیه؟ چرا یهو پا شد و اومد اینجا؟ مشکوک نیست؟
ضربان قلبم تندتر شد وقتی پاسخ دادم:
- تو هم که به همه‌چیز مشکوکی داداش!
برگشت و به چشم‌هایم زل زد.
- اگه مشکوک نیست، پس چرا دوست نداشتی باهاش کلاس بردارم؟
نمی‌دانستم جوابش را چه بدهم که ناخودآگاه لبخند زدم.
- من فقط خواستم چارت درسیت به هم نخوره؛ وگرنه آزادی با هرکس دوست داری کلاس برداری.
در همان‌لحظه مهشاد در را باز کرد و با یک تیپ فشن از اتاق بیرون زد. چشمانم از تعجب گرد شده بود که به فرشاد گفت:
- آقافرشاد شرمنده‌‌ ها‌! ولی یه چند دست لباس نو تو اتاقتون بود، برداشتمش تا برم خرید و برای خودم لباس بخرم.
فرشاد سرش سوت می‌کشید و انتظار نداشت جلوی من لو برود. رو به من کرد.
- به جون داداش اینا برای...
نگذاشتم به حرفش ادامه دهد و راه مهشاد را بستم.
- کجا سرکارخانم؟
نگاه مسخره‌ای به سرتاپایم انداخت.
- باید به شما توضیح بدم؟!
صورتم را به‌سمت دیگر گرفتم.
- بله مهشادخانم. داریوش شما رو سپرده دست من و تا وقتی که پیش من امانت هستید باید بگید کجا می‌رید و چی‌کار می‌کنید.
تک‌خنده‌ای زد.
- چه جالب! چه قوانین مسخره‌ای! مگه اداره‌ست که ساعت بزنم و توضیح بدم؟!
فرشاد از خدا خواسته پرید و از گونه‌‌‌‌ام را بوسید و گفت:
- من که توضیحاتمو دادم. برم که خیلی دیرم شده، مکس منتظرمه!
به فرشاد که در حال خروج از خانه بود رو کردم و گفتم:
- بعداً به حساب تو می‌رسم..
مثل دیوانه‌‌ها خندید و با عجله از خانه بیرون زد.
- و اما شما مهشادخانم، الان با داریوش تماس می‌گیرم تا تکلیفتو روشن کنه.
موبایلم را که درآوردم‌ نمی‌دانم چه شد که مثل بچه‌‌ها ساکت شد و بادش خوابید رفت.
- خب چی‌کار کنم! دلم گرفته. از روزی که اومدم اینجا تو این قفس اسیر شدم؛ نه گشتی، نه گذاری. این آقافرشادو ببینید هر روز خروس‌خون می‌زنه بیرون و تا بوق سگ عشق و حال ‌می‌کنه. خود شما هم که درس و دانشگاه و باشگاه!
از ادبیات کوچه‌وبازاری‌‌‌‌اش خنده‌‌‌‌ام گرفته بود، خودم را به‌زور کنترل کردم.
- خب امروز بعدازظهر می‌برمتون خرید. خوبه؟
برق شادی را در چشم‌های معصومش دیدم. لبخند روی لبش نشست و گفت:
- واقعاً؟
نمی‌دانم چرا؛ اما دوست داشتم بی‌بهانه خوش‌حالش کنم. شاید چون بی‌بهانه حالم را گرفته بودند.
- واقعاً.
دخترک قانع نشده بود.
- قول می‌دید؟
لبخند زدم و به‌طرف در خروجی حرکت کردم.
- قول میدم.

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
سلااام مجدد خدمت همتون امیدوارم مصاحبه ی سروش عزیز رو خونده باشید. اگه نخوندید این لینکش :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

***
مهشاد
یک شلوار جین روشن با بلوزی بلند و سفید پوشیده بودم. چه فرقی با لباس‌هایم توی ایران می‌کرد؟ باید امروز دلی از عزا درمی‌آوردم. عاشق کتانی ساق‌دار بودم. یک جفت سفید و خوشگلش را داشتم و به پایم کردم. توی آینه نگاه انداختم. لب‌هایم را به هم چسباندم و سرم را تکان دادم. تیپم بد نبود. وای! برای خرید امروز چقدر برنامه داشتم. پول‌هایی که داریوش توی کارتم ریخته بود، برای رفتن من به فروشگاه انتظار می‌کشیدند.
با شنیدن بوق ماشین فرهاد لبخند بر لبانم نشست. پس به قولش عمل کرد.
کت چرم مشکی کوتاهی را که روی دسته‌ی مبل انداخته بودم برداشتم و به‌سمت پنجره رفتم. تی‌شرت آستین‌بلند سفید با شلوار مشکی پوشیده بود و با کفش‌های کالج کنار ماشین ایستاده بود و با گوشی‌‌‌‌اش صحبت می‌کرد. برایم دست تکان داد. شاید وقتی من به دانشگاه رفته بودم، برگشته بود و لباس‌‌هایش را عوض کرده بود. تیپ‌هایی که می‌زد من را ذوق‌زده می‌کرد. من هم با اشتیاق دست تکان دادم و داد زدم:
- الان میام.
شال خیلی بلند سفیدی دور گردنم و دقیقاً روی کتم انداختم که ‌مثلاً متناسب و ست باشد. موهایم را باز گذاشته بودم. نصفش زیر شال رفته بود. همه را بیرون آوردم و روی شانه‌ام ریختم. خدا را شکر بابا نبود و‌ نمی‌دید دختر عزیزش کشف حجاب کرده!
به‌سرعت وارد آسانسور شلوغ شدم و رو به در ایستادم. با رسیدن به طبقه همکف با شتاب از آسانسور و بعد از ساختمان بیرون زدم. فرهاد با دیدن من گوشی را قطع کرد، ماشین را دور زد و جلو آمد و با من دست داد.
نمی‌دانم می‌خواست لو نرود با کی صحبت می‌کند که گوشی را قطع کرد یا واقعاً به حضورم اهمیت می‌داد. شاید واقعاً می‌خواست به من احترام بگذارد و دلم را به دست بیاورد. فرهادی که به‌زور موقع شام به خانه می‌آمد، به‌خاطر قولی که داده بود قبل از غروب خورشید خودش را رسانده بود.
شاید می‌توانستم اینجا زندگی‌ای فارغ از هرچیزی که قبلاً بوده داشته باشم. ته دلم حس خوبی داشتم و به خودم امیدوار شدم. بالاخره یک نفر فارغ از اینکه بداند که من که هستم و چه‌کاره‌‌‌‌ام و خانواده‌‌‌‌ام چه کسانی هستند، بهم احترام گذاشت. چند سالی بود که دوست داشتم همه‌چیز تمام شود، دلم می‌خواست نه نفسی بیاید و نه برود؛ اما از وقتی پایم را از فضای خانه به قصد آمریکا بیرون گذاشتم، حالم بهتر و بهتر شد. انگار زندگی با شرایط و آدم‌های جدید حالم را خیلی بهتر کرده بود.
فرهاد این بار از جلو، ماشین را دور زد و سوار شد. به‌سمت در عقب رفتم؛ اما فرهاد با خنده تعارف کرد.
- بیا جلو بشین.
قند توی دلم آب شد و با یک لبخند بزرگ در جلو را باز کردم و خودم را روی صندلی انداختم.
نزدیک غروب بود و از اینکه توی یک غروب پاییزی در لس‌آنجلس توی ماشین کنار یک پسر خوش‌تیپ در حال دوردور توی وست‌وود بودم، حسابی کیف می‌کردم. فرهاد پنجره‌‌‌‌اش را پایین کشیده بود و باد لای مو‌هایش می‌پیچید.
حس خوبی داشتم؛ اما نمی‌خواستم حرف بزنم. می‌ترسیدم فرهاد به من ضدحال بزند و این احساس خوب و نیز تفریحم را خراب کند. موقع برگشتن حتماً تلافی می‌کردم.
یک لحظه نفسم حبس شد و با دیدن بیلبورد تبلیغاتی سالن تئاتر دالبی که کنارش عکس خواننده‌ی زن معروف ایرانی را زده بود، سوت کشیدم. فکر کردم.
- لامصب عجب لباس خفنی پوشیده!
دلم می‌خواست به کنسرتش بروم. مخصوصاً وقتی لباسی شبیه خودش پوشیده باشم. توی لیست خرید ذهنی‌‌‌‌ام اضافه‌‌‌‌اش کردم که فرهاد بالاخره قفل صندوقچه‌ی لبش را باز کرد و بی‌نمک‌‌ترین بحثی که می‌توانست را پیش کشید.
- امروز دانشگاه رفتی؟
سعی می‌کردم پاهایم را به زیر داشبورد بچسبانم. سر تکان دادم.
- اوهوم.
- خب چطور بود؟
پیش خودم گفتم:
- حالا که نطقش باز شده بذار مؤدب بشینم و یه مکالمه محترمانه داشته باشم.
- خوب بود؛ اما همچنان توی زبان مشکل دارم و فقط با مترجم گوشی می‌تونم درسو بفهمم.
سعی کرد تجاربش را در اختیارم بگذارد.
- آره بابا، یکی‌-دو ترم اولو فقط باید با مترجم گوشی کار کنی تا راه بیفتی. حالا چرا رفتی طراحی داخلی؟
شانه بالا انداختم.
- تو چرا رفتی مهندسی روشنایی؟
مهندسی روشنایی را طوری ادا کردم که فکر کند توی ذهن من در رشته‌ی سطح بالایی تحصیل می‌کند. خنده‌‌‌‌اش گرفت.
- من به‌خاطر علاقه و درآمدش این رشته رو انتخاب کردم. از لحاظ روحی هم باهام سازگار بود. الان هر جا هر ساختمونیو نگاه کنی باید نورپردازی زیبا داشته باشه. افراد معدودین که توی این زمینه تبحر دارن.
‌مثلاً تعجب و تحسینش کردم. ابروهایم را بالا بردم و چشمانم را گشاد و دو طرف لبم را به‌سمت پایین خم کردم و سپس سرم را تکان دادم.
- اوم خیلی خوبه. من هم به رشته‌‌‌‌م علاقه دارم؛ چون درک و حافظه‌ی فضایی خوبی دارم و می‌تونم توی این رشته حرفی برای گفتن داشته باشم؛ برعکس حافظه‌ی اسمیم.
لب‌هایم را جمع و به یک طرف کج کردم. شالم را روی گردنم جابه‌جا کردم و از آینه بغـ*ـل خودم را دید زدم. شال سفید، پوست گندمی‌‌‌‌ام را سبزه‌‌تر نشان می‌داد.
اضافه کردم:
- می‌دونی آقافرهاد رشته‌‌‌‌ت خوبه‌‌ ها‌؛ ولی باز هم به پای ما نمی‌رسه.
ریز خندید.
- باشه هرچی تو بگی. فقط حواست خیلی به خودت باشه، هنوز اول راهی و تازه داری کارشناسی می‌خونی. قدر سن‌وسالتو بدون. خیلی درگیر فضای هیجان‌زده‌ی اینجا نشو و عمرتو سر چیزای الکی هدر نده.
از حرفش خنده‌‌‌‌ام گرفت.
- اگه بیل‌زنی پس چرا باغچه‌ی خودتو بیل‌ نمی‌زنی داداش!
از لحنم متعجب شد، با خنده ‌ادامه دادم:
- برادر فرهیخته‌‌‌‌تو میگم. این نصیحتا رو به اون هم می‌کنی؟
فرهاد سرش را تأسف‌بار تکان داد.
- اون که عقل از سرش پریده و گوشش بدهکار نیست. میگه داداش ‌می‌خوام از جوونیم استفاده کنم. تو مثل اون نباش.
‌سؤالی را که به ذهنم رسید به‌راحتی به زبان آوردم.
- شما چی؟ شما از جوونیتون خوب استفاده کردید؟
نفس حبس‌شده‌‌‌‌اش را ر‌ها کرد.
- بازی سرنوشت نذاشت جوونی بکنم.
***
وست ساید پِوِلیَن مرکز خرید بزرگ و خوشگلی بود که فاصله‌ی خیلی زیادی از آپارتمان ما نداشت. اگر ترافیک نبود ده‌دقیقه‌ای می‌رسیدیم. از فکر اینکه چرا بعد از اینکه فهمیدم فرهاد از جوانی‌‌‌‌اش لـ*ـذت نبرده دیگر حرف نزدم، بیرون آمدم و درگیر کاری که عاشقش بودم شدم؛ خرید کردن.
نمی‌توانستم تصمیم بگیرم که پول‌های پدر مهربانم را اول کجا به باد بدهم.
مثل دیوانه‌‌ها از این مغازه به مغازه‌ی دیگر می‌پریدم و طبقه‌‌ها را بالاوپایین می‌کردم.
فست‌فود‌های زیادی آنجا بود. از یک چیزبرگر کوچک شروع کردم و فرهاد هم تنها کاری که ازش برمی‌آمد این بود که با تعجب نگاهم کند، سر تکان دهد و مخفیانه به من بخندد.
در دو ساعت اول بیشتر خوردم تا اینکه لباس و یا وسیله‌ای بخرم. فرهاد مدام به ساعتش نگاه می‌کرد. انرژی زیادی داشتم و می‌خواستم تخلیه‌‌‌‌اش کنم. با خوردن هر خوراکی جدید، پله‌برقی‌‌ها را خلاف جهت می‌دویدم تا خودم را به طبقه‌ی بالا برسانم و به هرکس که با تعجب نگاهم می‌کرد می‌خندیدم و فریاد می‌زدم:
- I burnt calories! (دارم کالری می‌سوزونم)
فرهاد ‌کم‌کم داشت عصبانی می‌شد؛ چون کارهایم باعث جلب توجه عده‌ی زیادی شده بود و ما را انگشت‌نما می‌کرد.
با حرص پول خرج می‌کردم و از اینکه داریوش مجبور بود کارتم را بی‌بهانه شارژ کند لـ*ـذت می‌بردم. باید تاوان پیچاندن من را می‌داد. خرید‌هایم دست فرهاد بود و هر انگشتش به یک پاکت خرید وصل بود. توی مغازه‌ی آخر یک پالتوی چرم مشکی بلند خون‌آشامی و یک پالتوی کوتاه زرشکی خزدار توجهم را جلب کرد. باید فکرم را عملی می‌کردم.
دوتا از پاکت‌های خریدم را از فرهاد گرفتم و وارد مغازه شدم.
فرهاد عصبانی بیرون از مغازه ایستاده بود و وقتی با تیپ جدید و پاکت‌های بیشتر بیرون آمدم، ابرو‌هایش به‌وضوح بالا رفت و چشمانش گرد شد.
تاپ خوشگل مشکی و شورت لی، روی بدنم خودنمایی می‌کرد. روی آن‌ها یک پالتوی چرم کوتاه مشکی بدون خز پوشیده بودم و پاهایم را چکمه‌های ساق‌دار خیلی بلند تا بالای زانو پوشانده بود.
فرهاد با کلافگی دستش را به‌جای ریش‌‌هایش کشید.
- آخ، نمی‌دونم چه گناهی کردم که خدا تو و فرشادو جلوم قرار داده!
جست‌وخیز کنان از او دور شدم و پاکت‌هایم را توی هوا تکان دادم.
- از دست من کلافه‌ای؟
ریز خندیدم.
- باید خداتو شکر کنی کفاره‌ی گناهات من شدم.
بالاخره با کلی خرید سوار ماشین شدیم. رویم باز شده بود. صدای ضبط را زیاد کردم و خودم را تکان می‌دادم. فرهاد لج کرده بود و صدای موزیک را کم کرد. حرصم گرفت، با پررویی گفتم:
- شد تو و اون رفیقت داریوش، یه کاریو کامل انجام بدید؟ حالا یه شب منو بیرون آوردی، بذار کامل بهم خوش بگذره!
پشت چراغ قرمز چهارراه وست‌وود ایستاده بودیم. جوابم را نداد؛ چون چهره‌‌‌‌اش تغییر‌ رنگ پیدا کرده بود. با استرس به پیامک گوشی‌‌‌‌اش که از گوشه چشم می‌دیدم نگاه می‌کرد.
‌بی‌توجه به حرف من پرسید:
- مهشاد بقیه‌ی راهو بلدی؟
سر تکان دادم.
- اوهوم. گفتم که حافظه‌ی فضایی و آدرسیم عالیه، از یه جا یه بار رد بشم...
حرفم را قطع کرد و ضدحال زد.
- کلید چی؟ داری؟
- اوهوم؛ ولی...
اجازه حرف زدن بیشتر را به من نداد.
- باید بقیه راهو پیاده بری، مراقب خودت باش.
لج کردم.
- هرجا بری باهات میام. تو مسئولیت منو قبول کردی، اگه چیزیم بشه چی؟ جواب داریوشو چی میدی؟
می‌خواستم سر از کارش دربیاورم. علاوه‌بر آن حق نداشت من که یک دختر غریب و تنها بودم را در شب توی خیابان‌های لس‌آنجلس ر‌ها کند. به مو‌هایش چنگ زد. کوتاه آمدم. دیگر‌ نمی‌توانستم بیش از این مقاومت کنم. بدون بحث در ماشین را باز کردم؛ اما قبل از پیاده شدن گفتم:
- برو بابا! تو هم مثل اون دایوش،‌ آدمو سرکار می‌ذاری. آدم ‌نمی‌تونه بهتون اعتماد کنه. از زیر مسئولیت‌هاتون شونه خالی می‌کنید.
پیاده شدم و فرهاد به‌سرعت گاز داد و من با تیپ جیـ*ـگر و جدیدم به‌تنهایی از چهارراه وست‌وود عبور کردم.
باز هم میگم هم من هم سروش منتظر نظراتتون هستیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
494
33,623
751
25
ایران زمین
***
راحله - گذشته، تهران
آسمان هم آن روز مثل دل من بدجور گرفته بود. ابرهای سیاه و غلیظ نشان می‌داد دیر یا زود باران تندی شروع به باریدن می‌کند. پریسای بی‌معرفت بی‌خبر غیبت کرده بود. حتی به خودش زحمت نداد یک پیام برای من بفرستد و من را از غیبت خودش باخبر کند.
خانم آقایی، دبیر فیزیک، هم ساعت آخر به مدرسه نیامده بود. به تشخیص مدیر و برای اینکه نظم مدرسه را به‌خاطر بیکار بودنمان به هم نزنیم، زودتر از ساعت تعطیلی مدرسه به خانه رفتیم. باد سرد زمستانی به صورتم برخورد می‌کرد. زیپ کاپشن طوسی‌رنگم را بالا‌‌تر کشیدم و شال گردن را دور گردنم گره زدم.
خوب می‌دانستم نوک بینی‌‌‌‌ام از شدت سرما قرمز شده. دلم گرفته بود. دوست داشتم زودتر به خانه برسم. کسی خبر نداشت زودتر تعطیل می‌شویم و باید مسیر را پیاده می‌رفتم. اول بهمن ماه بود و زمستان داشت خودنمایی می‌کرد. چیزی به تولدم باقی نمانده بود‌؛ ولی چه فایده؟
هیچ‌کسی یادش نبود که چند روز دیگر راحله هفده سالش تمام می‌شود و پا به هجده‌سالگی می‌گذارد. همه سرگرم کار خودشان بودند. نگاهی به آسمان انداختم.
- خدایا! چی می‌شد‌ من هم مثل پریسا یه خواهر داشتم که تنهاییامو پر می‌کرد؟ یا اینکه‌ من هم پسر می‌شدم. به کجای دنیا برمی‌خورد؟!
دلم به حال خودم می‌سوخت، در جمع باشی و تنها؟ ‌آن‌قدر در افکار خودم غرق بودم که متوجه نشدم چه وقت جلوی در خانه رسیدم. دستم را روی شاسی زنگ فشار دادم و چند لحظه صبر کردم. انتظار داشتم هر آن در با صدای تیکی باز شود‌؛ ولی نشد. چینی بین ابروهایم انداختم و بار دیگر زنگ را فشار دادم،؛ ولی باز هم خبری نبود.
زیپ کوله‌‌‌‌ام را باز کردم و ناامید دنبال دسته کلیدم گشتم. بی‌فایده بود. پیدایش‌ نمی‌کردم! نگاهی به چپ و راست کوچه انداختم.
- کجا رفتی مامان؟
خانه‌ای که همیشه شلوغ و پررفت‌وآمد بود، جای تعجب داشت که کسی در را باز‌ نمی‌کرد. اگر آبروی آقا‌‌‌جان برایم مهم نبود همان‌جا مقابل در می‌نشستم و از شدت خستگی زار می‌زدم. کمرم را به در قهوه‌ای بزرگ آهنی تکیه دادم و با پا لگد محکمی به آن زدم.
- لعنتی!
تارهای موی بیرون‌ریخته از مقنعه‌‌‌‌ام را داخل فرستادم و کوله‌‌‌‌ام را روی دوشم انداختم. بهترین کار رفتن به حجره آقا‌‌‌جان بود. خودم را به اول خیابان رساندم و از آژانس یک تاکسی برای مولوی گرفتم.
باد شدیدی شروع به وزیدن کرده بود و آدم‌های در خیابان، کت و پالتو‌هایشان را محکم دورشان پیچیده بودند و با سرعت بیشتری حرکت می‌کردند. از بس با حرص گوشه‌ی ناخنم را به دندان گرفته بودم، چیزی نمانده بود که خون بیاید. سر ظهر بود و ترافیک و شلوغی اعصاب‌ آدم را خرد می‌کرد‌؛ ولی با این وجود راننده آژانس از مسیر‌های میان‌بُر من را به مقصد رساند. کرایه را حساب کردم. تاکسی رفت و من نگاهی به روبه‌رو انداختم.
«بازار فرش ایرانیان»
می‌دانستم الان آقا‌‌‌جان با آن پالتوی عسلی‌‌رنگ زمستانی و کلاه پشمی، نشسته پشت میز چوبی بزرگ گوشه‌ی حجره و تسبیح به دست ذکر می‌گوید. صدای قل‌قل سماور قدیمی و قوری بند‌زده‌ی گل قرمز پر از چای. تصور همه‌ی این‌‌ها لبخندی روی لبم آورد.
قدم‌هایم را تند کردم تا سریع‌تر خودم را برسانم. از دور چشمم به داریوش و فرهاد که جلوی حجره داشتند باهم صحبت می‌کردند‌ افتاد؛ ولی من در زاویه‌ی دیدشان نبودم. نزدیک‌‌تر که شدم لب باز کردم‌ تا سلام بگویم؛ اما با شنیدن حرف داریوش سکوت کردم.
- فرهاد تو این کارو در حقم بکن، قول میدم جبران کنم.
فرهاد عصبی دستی به صورتش کشید.
- می‌دونی اگه حاج‌کاظم بفهمه فاتحه‌ی هر دومون خونده‌ست؟
داریوش دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
- قرار نیست کسی بفهمه.
فرهاد پوزخندی زد.
- من که فکر‌ نمی‌کنم راحله‌خانم از اون دخترایی باشه که قبل ازدواج به طرفش رو بده.
داریوش خنده‌ی آرامی کرد.
- پس حتماً به تو پا میده.
وقتی سکوت فرهاد را دید ‌ادامه داد:
- تو هنوز داداشتو نشناختی. ببین چطور سه سوته مخشو می‌زنم! دوران جاهلیت از این کارا زیاد کردم.
فرهاد: عمراً بتونی.
چند دقیقه‌ی دیگر می‌ماندم به مرز انفجار می‌رسیدم. جلو رفتم و تک سرفه‌ای کردم.
- سلام!
فرهاد و داریوش هم‌زمان به‌سمت من چرخیدند و به‌وضوح تعجب در چشم‌های هر دوی آن‌ها دیده می‌شد.
فرهاد لبخند کم‌رنگی زد و آرام جوابم را داد. فهمیده بود من حرف‌های داریوش را شنیده‌ام. داریوش با همان چشم‌های گرد و متعجبش نگاهی به پشت سرم انداخت.
- شما... تنها اینجا چی‌کار می‌کنید؟
تمام خشمی را که داشتم در چشم‌هایم ریختم و به صورتش را زدم.
- نکنه باید به شما هم جواب پس بدم؟!
انتظار چنین پاسخی را نداشت! سرش را به‌سمت دیگری چرخاند، یک دستش را در جیب شلوارش گذاشت و با دست دیگرش موهای مشکی‌‌‌‌اش را عقب فرستاد. قدش بلند بود و هیکل ورزیده‌ای داشت‌؛ ولی اصلاً از او خوشم‌ نمی‌آمد.
نگاهی به فرهاد که هنوز چشم‌‌هایش متعجب بود و نگاهم می‌کرد انداختم.
- آقاجونم کجاست؟
انگار زبانش بند آمده بود، چند بار کلمه‌ی آقا‌‌‌جان را تکرار کرد که صدای محمدامین را از پشت سرم شنیدم.
- راحله؟ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
قدم برداشتم و وارد حجره شدم. روی نزدیک‌‌ترین صندلی به میز آقا‌‌‌جان نشستم و کوله‌‌‌‌ام را روی پایم گذاشتم. محمدامین با تعجب پشت سرم داخل آمد و پشت میز نشست. نگاهی به من انداخت و از پشت شیشه‌های بزرگ حجره، فرهاد و داریوش را که پشت سر ما وارد حجره شدند، از زیر نظر گذراند. فرهاد سریع کارتابلی را برداشت و چندتا برگه از آن بیرون کشید و دست داریوش داد.
- ببین می‌تونی بار اینا رو ردیف کنی؟
داریوش عصبی و به هم ریخته برگه‌‌ها را از دست فرهاد گرفت و نگاهی به آن‌ها کرد.
محمدامین چشم از فرهاد و داریوش گرفت و سمت من چرخید.
- پرسیدم تنهایی اینجا چی‌کار می‌کنی؟ برای چی این‌قدر زود از مدرسه تعطیل شدی؟
نفس عمیقی کشیدم تا مانع ریختن اشک‌هایم شود. می‌دانستم اگر محمدامین بغضم را ببیند اوضاع از اینی که هست وخیم‌‌تر می‌شود.
- امروز... زنگ آخر معلم فیزیکمون نیومد... مدیر گفت برید خونه.
دستش را مشت کرد و جلوی دهانش گذاشت.
- عجب‌ آدم بی‌فکری! یه عده دخترو زودتر از موقع تعطیل کرده آواره‌ی کوچه و خیابون بشن که چی بشه؟ حالا تو اومدی حجره برای چی؟ چرا خونه نرفتی؟
بند کوله‌‌‌‌ام را بین انگشت‌های یخ‌زده‌‌‌‌ام فشار دادم. خیلی دلم می‌خواست بی‌شرمی داریوش و فرهاد را همان‌لحظه فاش کنم؛ اما نمی‌دانم چرا زبانم بند آمده بود. چهره‌ی مضطرب داریوش و نگاه‌های ملتمس فرهاد کار خودش را کرده بود.
- رفتم خونه. هرچی زنگ زدم کسی درو باز نکرد. دسته کلیدمو هم جا گذاشته بودم.
نچ‌نچی کرد و دستش را آرام روی میز کوبید.
- خب زنگ می‌زدی کلید واسه‌ت می‌آوردیم. یه‌کاره پا شدی اومدی حجره که چی؟ آقاجون هم نیست، رفته حجره کامران‌خان.
از جایم بلند شدم.
- چون با خودم گوشی موبایلمو مدرسه‌ نمی‌برم،‌ نمی‌تونستم تماس بگیرم آقای‌وکیل. حالا هم کلیدو بده تا رفع زحمت کنم. اصلاً هم حوصله جواب پس‌دادن به این و اونو ندارم.
دست توی جیبش کرد و دسته کلیدش را بیرون آورد.
- بگیر. بذار خودم می‌رسونمت.
دسته کلید را از بین انگشت‌‌هایش بیرون کشیدم.
- لازم نیست. ترجیح میدم تنها برم.
عصبی شد و چینی به ابرو‌هایش داد.
- راحله آقاجون خوش نداره تنها بری و بیای.
کوله را روی شانه‌‌‌‌ام انداختم.
- خودم با آقاجون حرف می‌زنم، خداحافظ.
فرهاد و داریوش راه را برایم باز کردند. از حجره بیرون زدم. هنوز سوز سردی می‌آمد و آسمان تنگ‌‌تر شده بود. خوب می‌دانستم چیزی نمانده که شروع به باریدن کند؛ اما دلم می‌خواست پیاده بروم و بغض گلویم را خفه کنم. پسره‌ی عوضی دیوانه، طوری می‌گفت راحله انگار حلقه‌‌‌‌اش توی دستم بود!
مگر تابوتم را روی دوش او بگذارم؛ عمراً از من جواب بله بشنود! اگر توانست مخ من را بزند راحله‌ی حاج‌کاظم معتمد نیستم. صدای بوق ماشینی از فکرهای بی‌سروته بیرونم آورد. ۲۰۶ نوک‌مدادی محمدامین؟ سرم را به‌سمت دیگر برگرداندم.
- دست از سرم بردار محمدامین.
شیشه‌ی دودی پایین آمد و چهره‌ی فرهاد ظاهر شد.
- سوار شید راحله‌خانم.
دست‌هایم را داخل جیب کاپشنم فرو بردم.
- ‌نمی‌خوام سوار شم. پیاده برم راحت‌ترم.
پوف کلافه‌ای کشید.
- باور کنید داریوش منظور بدی از حرفاش نداشت. لطف کنید سوار بشین، الان بارون شروع میشه. من همه‌چیز رو براتون توضیح میدم.
توی چشم‌هایش را زدم.
- بد و خوب بودن حرفای اون داریوشو من تعیین می‌کنم، نه شما. بعد هم من هیچ نیازی به توضیحات شما ندارم.
عصبی شد و از ماشین پیاده شد؛ دستش را محکم روی سقف کوبید.
- د میگم سوار شو!
با صدای فریادش دو-سه نفر عابر برگشتند و نگاه کنجکاوی به من و بعد به فرهاد انداختند. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و در عقب را باز کردم، نشستم و در را محکم به هم کوبیدم.
او هم نشست و کمربندش را بست و حرکت کرد. پشیمان بودم که چرا دهان باز نکردم تا این پسره‌ی نچسب را سر جایش بنشانم. نمی‌دانم چه شد که از صدای فریادش زبانم بسته شد. قطره‌های باران بالاخره دل از آسمان کندند و شیشه‌های بخارگرفته‌ی پنجره ماشین را نمناک کردند.
موزیک ملایمی با ریتم اسپانیایی در ماشین می‌خواند. فرهاد عصبی دنده‌ی ماشین را جا می‌انداخت و مرتب سرش را به اطراف می‌چرخاند. بی‌جهت سرعت می‌رفت و پشت سر ماشین‌های در خیابان ترمز‌های بدی می‌گرفت، از این مدل رانندگی بیزار بودم و می‌ترسیدم.
کم مانده بود به التماس‌کردن بیفتم و از فرهاد بخواهم آرام‌‌تر رانندگی کند. باز فکرم سمت داریوش کشیده شد و حرف‌های اعصاب خردکنش و مخ‌زدن‌های بی‌شمارش توی دوران جاهلیت! پیش خودش فکر کرده بود راحله زن مردی می‌شود که قبل از او مثل دروازه‌ی شمران دختر ازش رفت‌وآمد می‌کرده!
هنوز نه به دار بود و نه به بار، داریوش داشت برای من متعصب‌بازی درمی‌آورد، کور خوانده بود! من دم به تله‌ی مزخرفی مثل او‌ نمی‌دادم.
چشمم به کیسه‌ی پلاستیکی خوشگل مشکی‌رنگی که رنگ قرمز لوگوی گوچی روی آن چاپ شده بود، افتاد. اولش کنجکاو شدم نگاهی به داخل آن بیندازم‌؛ ولی سریع پشیمان شدم. ممکن بود مال فرهاد باشد و خوشش نیاید!
فرهاد داخل کوچه پیچید و جلوی در خانه نگه داشت. در را باز کردم و بدون خداحافظی و تشکر از ماشین پیاده شدم. داشتم کلید رو توی قفل می‌چرخاندم که فرهاد صدایم زد.
- راحله‌خانم چند لحظه صبر کنید.
از شدت بارش باران کم شده بود‌؛ ولی هنوز ریزریز می‌بارید. با بی‌حوصلگی سمتش برگشتم. فکر کردم می‌خواهد حرف‌های داریوش را توجیه کند که دیدم کیسه مشکی‌‌رنگ مزین به لوگوی گوچی را سمت من گرفت.
- مال شماست. خواهش می‌کنم حاج‌کاظم و محمدامین چیزی از این موضوع نفهمن. تولدتون هم مبارک!
دهانم از تعجب باز مانده و چشم‌هایم گرد شده بود. پاکت در دست‌هایم بود و فرهاد پشت فرمان نشست و با سرعت دور شد. کیسه را باز کردم و جعبه‌ی کادوشده را از آن بیرون آوردم.
- تولدت مبارک! با آرزوی بهترین‌ها.
چشم‌هایم چیزی را که می‌دید باور نداشت، فرهاد؟ کادوی تولد برای من؟

سلام و عصر بخیر به همه ی شما مخاطبای گل.
بچه ها نمی دونم تا اینجا از روند رمان راضی بودید یا نه؟ متاسفانه اون استقبالی هم که مد نظر من بود با توجه به فیلترینگ‌سایت از داستان نشده.
فقط خواستم اینو بگم که خواهشا زود قضاوت نکنید و بذارید رمان حداقل به پیج چهار و پنج برسه و اون وقت اگه دوست نداشتید رهاش کنید.
مطمئن باشید رمان جذابیه!
وقت بخیر
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
494
33,623
751
25
ایران زمین
سلام...خوبید بچه ها؟ من دیگه زمان و مکان رو نمیزنم چون دیگه باید دستتون اومده باشه. بریم سراغ پست بعدی از فرهاد!
***
فرهاد
مهشاد که از ماشین پیاده شد، پایم را تا آخرین حد ممکن روی پدال گاز فشار دادم. خیابان‌‌ها را یکی پس از دیگری رد می‌کردم. چندبار در طول مسیر پیامکش را از نظر گذراندم.
«مرگ بهشت است وقتی زندگی برایت جهنم باشد.»
سرم درد می‌کرد و تیر می‌کشید. چشم‌هایم می‌سوخت و بغض نامفهومی گلویم را چنگ می‌زد. اگر بلایی سر خودش آورده باشد چه؟ با فکر به این موضوع حالت تهوع می‌گرفتم و خدا خدا می‌کردم که اتفاقی نیفتاده باشد. همان‌لحظه نذر کردم که اگر خدا او را برگرداند، دست از لجبازی بردارم و فرشاد را به او پس دهم!
یک لحظه به خودم زهرخندی زدم. من حتی خودم را درست‌وحسابی‌ نمی‌شناختم. پس هنوز هم دوستش داشتم و برایم مهم بود. چرا این‌طور بودم؟ چرا هرکس را که دوست داشتم آزارش می‌دادم. او چه؟ آیا او‌ هم ما را دوست داشت؟ جواب ‌سؤالم واضح بود. او به‌خاطر فرشاد حاضر بود من را هم تحمل کند؛ وگرنه...
نفهمیدم چه شد که خودم را مقابل آپارتمانش پیدا کردم. نورپخش‌کن آژیر بی‌صدای اف‌.بی‌.آی کل مجتمع را روشن کرده بود و تیم پزشکی‌ای که مشغول جمع‌آوری وسایلشان بودند و مرد مسنی که داشت توضیحاتی را به مأمور پلیس می‌داد.
هراسان جلو رفتم و خودم را بینشان انداختم.‌ خانم پلیس جوانی که پیراهن آبی کم‌رنگ به همراه کلاه مشکی به سر داشت ابتدا هویتم را پرسید. ناخودآگاه خودم را پسرش معرفی کردم که من را به سرگروه اورژانس معرفی کرد. دکتر پیرسون پیرمردی با موهای سفید بود، ابتدا سعی کرد به من آرامش دهد و سپس ‌ادامه داد:
- ببینید مستر رادمهر، مادرتون با تعداد زیادی آرام‌بخش قصد خودکشی داشته که خوشبختانه تو لحظه آخر خودشو از واحد اقامتیش به داخل راهرو پرت و با مالک مجتمع برخورد کرده.
چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. دیگر بقیه‌ی حرف‌‌هایش را‌ نمی‌شنیدم. دفعه‌ی آخری که او را از فرشاد ناامید کرده بودم تهدید به خودکشی کرده بود‌. فکرش را‌ نمی‌کردم که تا این حد بی‌عقل باشد و خریت کند؛ اما کرده بود. زندگی بین آدم‌های پوچ و لائیک او را جسور‌‌تر و پوچ‌‌تر کرده بود.
با تکان‌های دست دکتر پیرسون به خودم آمدم.
- مستر رادمهر...
نفسم بالا‌ نمی‌آمد که لب زدم:
- حالش چطوره؟
انگار یک سطل آب یخ رویم خالی کردند وقتی گفت:
- معده‌شو شست‌وشو دادیم و با یه آمبولانس به بیمارستان یو.اس‌.سی منتقلش کردیم.
وسایل شخصی به همراه کلید واحدش را از مرد مسنی که فکر کنم مالک مجتمع بود گرفتم و بعد از شماره‌دادن به پلیس راهی بیمارستان شدم. به پذیرش که رسیدم برگه‌های مقابلم را تندتند امضا زدم و به همراه پرستاری که موهای بلوندش را دور سرش بافته و کلاه سفیدی پوشیده بود به‌طرف بخش ویژه دویدم.
نمی‌دانم دکتر پیرسون با چه سرعتی خودش را رسانده بود که با دیدنم لبخند مهربانی زد و گفت:
- مادرتون سابقه‌ی افسردگی هم داشته؟
نمی‌دانستم چه بگویم. اصلاً مگر می‌دانستم مهرنوش در این بیست سال غیبتش کجا بوده؟ چه کار کرده؟ فقط بعد از مدت‌‌ها دوری و آن حادثه‌ی شوم در ایران به طور ناگهانی در دانشگاه یو.سی.ال‌.ای دیده بودمش!
وقتی نگاه منتظر دکتر را دیدم گفتم:
- من فقط ‌می‌خوام ببینمش.
- الان که سرمشو وصل کردیم و خوابیده. حدوداً یکی-دو ساعت دیگه بهوش میاد.
به دیوار تکیه دادم. روی سرامیک‌های سفید و براق بیمارستان سر خوردم و ناامید روی زانوهایم نشستم. دکتر آمد و کنارم نشست.
- حالتون خوبه مستر رادمهر؟ ‌می‌خواید یه چکاپ بشید؟
اگر اتفاقی برایش بیفتد چطور جواب فرشاد را می‌دادم؟ خدایا خودت کمکم کن!
سرم را به‌طرف دکتر چرخاندم.
- واقعاً بهوش میاد؟
نمی‌دانم کجای حرفم خنده‌دار بود که دستم را گرفت.
- چرا فکر می‌کنید قصد فریب شما رو دارم؟ بیاید و از پشت شیشه نگاهش کنید.
دنبال دکتر راه افتادم و پشت سالن ویژه رسیدم. نورپردازی سالن بدجور روی اعصابم بود و شفافیت محیط را چندبرابر می‌کرد. مهرنوش روی تخت دراز کشیده و ماسک اکسیژن روی صورتش بود. نگاهم به ضربان قلبی بود که روی دستگاه بالای سرش خطوط نامفهومی را ایجاد می‌کرد.
- نگفتید که سابقه‌ی افسردگی هم داره؟
پرستار‌ها مرتب بالای سرش حاضر می‌شدند و سرنگی به سرمش تزریق و نکاتی را یادداشت می‌کردند.
- نمی‌دونم.
- مگه شما پسرش نیستید؟
لباس یاسی‌رنگی تنش کرده بودند که هم‌رنگ بقیه‌ی بیماران بود و این یعنی یونیفرم مخصوص بیمارستان.
- پسرخونده‌ش هستم. خیلی وقته که با ما زندگی‌ نمی‌کنه و هرازگاهی بهش سر می‌زدم که امروز مالک مجتمع خبر خودکشیشو بهم داد.
پرستاری که مانتوی کوتاه سفیدی به تن داشت و پاهای نیمه‌برهنه‌‌‌‌اش را بیرون انداخته بود، جلو آمد و برگه‌هایی را تحویل دکتر داد. مستر پیرسون عینکش را زد و با دقت آن‌‌ها را مطالعه کرد.
- خب ایشون همه‌ی علائم افسردگی حادو دارن. به‌هرحال نباید تنها بمونن. ضمن اینکه شوک عصبی هم براشون به‌شدت مضره.
خدای من! در این بیست سال با خودش چه کرده بود؟!
***
نمی‌دانم چه موقع و به چه مدت خوابم بـرده بود که با نشستن دستی به روی شانه‌‌‌‌ام از جا پریدم. پرستاری چشم‌رنگی با موهای فر مشکی، مقابلم ایستاده بود و با لهجه‌ی غلیظ کالیفرنیایی‌‌‌‌اش گفت:
- بیمارتون بهوش اومده‌، نمی‌خواید ببینیتش؟
خودم را روی صندلی بالاتر کشیدم. کفش‌هایم را پوشیدم و از جایم بلند شدم که پرستار جلوتر حرکت کرد.
- از این طرف لطفاً.
گیج و گنگ دنبالش راه افتادم و باهم وارد سالن شدیم. من را تا کنار تخت راهنمایی کرد و گفت:
- اگه چیزی لازم داشتید کافیه این زنگو فشار بدید.
تشکری کردم که از ما جدا شد. ماندیم من و مهرنوش! رو از من گرفته بود و از پنجره به هوای ابری شهر نگاه می‌کرد. نگاهم روی دست‌های سفید دست‌بند به دستش که به رواندازش چنگ می‌زد، سر خورد.
- حالت خوبه؟
بدون اینکه سر برگرداند جواب داد:
- مگه برات اهمیتی داره؟
قلبم گرفت. او هرچه و هرکه بود نزدیک پنج سال برای من‌ مادری کرد.
- اگه نداشت که الان اینجا نبودم!
پوزخندی زد.
- اینجایی؛ چون اگه بلایی سرم میومد‌ نمی‌دونستی جواب فرشادو چی بدی!
دست‌هایم را داخل جیب شلوار مشکی‌‌‌‌ام کردم. «خدایا چرا همه من رو مسئول زندگیشون می‌دونن؟!»
- تو این‌جوری فکر کن‌؛ ولی خودت خوب می‌دونی که فرشاد چیزی راجع به تو‌ نمی‌دونه و فکر ‌می‌کنه مادرش همون همدمیه که ۲۵ سال پیش تو ایران فوت کرد.
حس می‌کردم بغضش را پس می‌زند.
- ‌می‌خوام پسرمو ببینم.
روی صندلی کنارش نشستم و به کمدهای حاوی انواع سرم و مواد دارویی مقابلم خیره شدم.
- هروقت دوست داشتی می‌تونی ببینیش!
ناگهان به‌طرفم برگشت.
- میاید با من زندگی کنید؟
برق خوش‌حالی را در چشم‌‌هایش دیدم وقتی جواب دادم:
- فعلاً تو باید بیای و یه چند وقت مهمون ما باشی!

نظر نداریم؟Boredsmiley
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
سلاوووم، خوب بیدید؟ صبح زود ۲۵مین روز تابستون بخیر...پس بهتره کلیشه وار بگم سلامی به گرمی ۲۵ ام تیر... :aiwan_lightsds_blum:
امروز پست مهشاد رو داریم یادتونه کجا تموم شد؟ اگه یادتون نیست هم اشکال نداره خودم بهتون میگم: تو راه برگشتن از خرید، فرهاد بخاطر اس ام اسی که براش میاد مهشاد رو وسط چهار راه پیاده میکنه...
حالا بریم ادامه اش رو بخونیم ببینیم مهشاد چه کرده و چه اتیشی سوزونده:

***
مهشاد
احساس ترسم کم شده بود، به خیابان‌های شلوغ بورلی هیلز عادت کرده بودم. جلوی مغازه‌‌ها در طول مسیر می‌ایستادم و هله‌هوله می‌خریدم. در تمام مسیر سعی می‌کردم خودم را قانع کنم.
- خدا رو شکر فرهاد بدعنق بالاخره گذاشت تنها برای خودم قدم بزنم. فکر کرده کیه؟ کارآگاهه؟ شرلوک هولمزه؟ مدام احساس مسئولیت ‌می‌کنه.
با کف چکمه‌هایم روی قوطی نوشابه‌ای که از سطل جلوی کافه‌بار کنار خیابان بیرون زده بود، پریدم و با حرص فکرم را زمزمه کردم:
- برو بابا چاقال...
به فکر‌هایی که خبیثانه از مغزم می‌گذشت خندیدم.
- از این بهونه که منو ول کرده و رفته سوءاستفاده می‌کنم و از عذاب‌وجدانش استفاده می‌کنم و مجبورش می‌کنم منو بیشتر ببره بیرون گردش.
فقط یک خیابان تا خانه مانده بود که چشمم به یک ساختمان خوش‌‌رنگ‌ولعاب افتاد که رفت‌وآمد زیادی درش جریان داشت و رقـ*ـص نورش هم مهر محکمی بود بر ‌تأیید فکری که می‌کردم بود؛ کلوپ رقـ*ـص.
چشمانم درخشید و با یک نفس عمیق به‌سمتش دویدم. دو طرف درب ورودی مجللش، دو مرد هیکلی و قدبلند کچل که عین مجسمه ایستاده بودند و تمام سروگردنشان خال‌کوبی شده بود، با کت‌وشلوار‌های مشکی فیگور گرفته بودند. دختر و پسر جوانی جلویشان ایستادند و بعد از سر تکان دادن یکی از آنها، دست در دست وارد کلوپ شدند.
جلو رفتم و صدایم را صاف کردم و به فارسی صحبت کردم.
- ببخشید می‌تونم برم داخل؟
هیچ واکنشی نشان ندادند و کماکان به روبه‌رو خیره بودند. دوباره بلند‌‌تر صحبت کردم؛ اما فایده‌ای نداشت. به خودم جرئت دادم و با انگشت کت گولاخ سمت راستی را کشیدم. هنوز به روبه‌رو خیره بود، توی دلم گفتم:
- عجب گاو‌اییَن، انگار نه انگار دارم حرف می‌زنم.
ترسم ریخته بود. انگشتم را توی بازو‌هایشان نوبتی فرو می‌کردم و بلندبلند حرف می‌زدم.
- آهای مستر من ‌می‌خوام برم تو. آهای!
بار سوم که به‌سمت مرد طرف راست برگشتم تا دوباره وادارش کنم به من توجه کند، خودم را توی هوا دیدم. من را کول کرده بود و به‌سمت ورودی کلوپ می‌رفت. صدای جیغ‌هایم بین صدای موسیقی و هیاهوی جمعیت گم شده بود به کمرش مشت می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم.
- خدایا... غلط کردم... نذار بلایی سرم بیاره... ولم کن عوضی... منو کجا می‌بری؟ خدایا قول میدم این‌جور جا‌ها پا نذارم.
التماس‌هایم به خدا بی‌فایده بود، مردک ولم‌ نمی‌کرد. غیرارادی عمل کردم و سرم را بالا آوردم، دقیقاً مثل خون‌آشام‌‌ها دهانم را باز کردم و گردنش را نشانه گرفتم. دندان‌هایم توی گردن کلفت عرق‌کرده‌اش فرو رفت و دستانش شل شد. از فرصت استفاده کردم و خودم را بین جمعیت پرتاب کردم. همکارش به دنبالم می‌دوید؛ اما چون هیکل بزرگی داشت‌ نمی‌توانست مثل من از بین جمعیت راه باز کند.
تقریباً کل کلوپ از دنبال‌بازی ما به هم ریخته بود و فقط نزدیک بار در امان مانده بود. چند نفر برای نوشیدن و سفارش نوشیدنی و خوراکی ایستاده بودند. در مسیر دویدنم به‌سمت بار، به پسرهایی خوردم که با پارتنر‌های رقصنده‌شان مشغول نوشیدن و تکان دادن خودشان بودند. لیوان یکی از آن‌ها روی لباس دخترک ریخت و لیوان پسر دیگر روی زمین افتاد.
کسی دستم را گرفت. نفسم از فکر اینکه گیر افتادم بند آمده بود. اسم خودم را شنیدم.
- مهشاد، مهشاد تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟
به فرشاد و رفیقش و دوتا دختر رقصنده‌ای که مات‌ومبهوت نگاهم می‌کردند، خیره شدم. محافظ گولاخ کلوپ نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌شد. جیغ زدم و پشت فرشاد قایم شدم.
فرشاد صاف ایستاد و سـ*ـینه‌‌‌‌اش را مقابل مرد کچل سپر کرد.
- مکس بیا یه جوری جمعش کنیم.
مکس، پسر لاغر و دراز با بینی کشیده‌ای بود که لیوان نوشیدنی‌‌‌‌اش از دستش افتاده بود، به حرف فرشاد سر تکان داد.
- یکی باید دیویدو صدا کنه.
مرد کچل به من اشاره می‌کرد و از فرشاد و مکس می‌خواست من را تحویل بدهند. ‌کم‌کم مردی که گردنش را گاز گرفتم در حال نزدیک شدن بود . صدای غرغر زیر لبی فرشاد به‌زور از بین صدای موسیقی به گوشم می‌رسید.
- ببین توی چه آتیشی انداختیمون مهشادخانم. حالا چه‌جوری این گندو صاف کنیم؟ چی‌کارشون کردی؟ این دوتا بی‌آزار‌‌ترین موجوداتی بودند که تا حالا دیده بودم.
یک مرد خال‌کوبی شده با موهای فشن و زنجیر پهنی که به گردنش آویزان شده بود نزدیک می‌شد.
با محافظان مجروح و درمانده صحبت کرد و بعد از بررسی گردن مرد مصدوم به‌سمت ما آمد.
- قضیه چیه؟ مکس! فرشاد! گردنشو گاز گرفته و کبود کرده.
از خجالت داشتم آب می‌شدم. طرف فارسی حرف می‌زد. مکس با چاپلوسی خودش را نزدیک کرد.
- داداش دختره از دوستای نزدیک فرشاده. قول می‌دیم دیگه تکرار نشه. دختر آرومیه. دیوید این یه دفعه رو ول کن.
پس دیوید برادر مکس بود و صاحب اینجا! و اینجا هم همون کلوپ باحالی بود که فرشاد یک‌سره تعریفش را می‌کرد.
بالاخره دیوید مردان کچلش را رد کرد. رویش را برگرداند و دست‌به‌سـ*ـینه ایستاد و بازو‌های چاق و خال‌کوبی‌شده‌‌‌‌اش را به نمایش گذاشت.
- مگه بهتون نگفتم اینجا بچه‌بازی نیست؟ چرا یه دختربچه شرو با خودتون اینجا آوردید؟
مظلومانه یک گوشه کز کرده بودم. هر کس من را می‌دید یاد گربه چکمه‌پوش شرک می‌افتاد. موزیک سالن به طور ناگهانی تغییر کرد و آهنگ ایرانی پخش کرد. صدای جیغ و سوت و کف تمام سالن را فرا گرفته بود.
فرشاد سر تکان داد و با عصبانیت دستم را گرفت و به یک گوشه از سالن برد.
- تو اینجا چی‌کار میکنی؟ مگه با فرهاد نبودی؟
دستم از فشار انگشت‌‌هایش درد گرفته و چهره‌‌‌‌ام به هم ریخته بود. به‌زور دستم را آزاد کردم و جای انگشتان فرشاد را ماساژ دادم. با اوقات تلخی جواب دادم:
- براش یه مسیج اومد. منو وسط راه ول کرد و رفت. داشتم می‌رفتم خونه یهو چشمم به اینجا خورد. من هم دلم خواست عشق و حال کنم. اصلاً به تو چه؟!
می‌خواستم به‌سمت جمعیت بروم که فرشاد مانعم شد.
- رو رو بدم. بپوش بریم بابا، اینجا جای تو نیست.
دختر رقصنده‌ی ایرانی که مو‌هایش را بلوند کرده بود و نصف صورتش از آرایش قرمز و نصف دیگرش مشکی شده بود بازوی فرشاد را چسبید.
- فرشاد‌‌‌جان چی شد پس؟ مگه قرار نبود امشب مال من باشی عشقم؟
با حسی مخلوط از حسادت و موذی‌گری به فرشاد پارس کردم.
- ‌هان چیه؟ باهاش برو دیگه. ‌می‌خوام برای خودم یه پارتنر خفن پیدا کنم باهاش برقصم.
فرشاد چشمانش را بسته و دهانش را باز کرده بود.
- بپوش بریم بابا. شنیدی که اینجا جای بچه نیست.
به سـ*ـینه‌‌‌‌اش کوبیدم.
- چیو بپوشم؟ من همین‌جوری اومدم اینجا.
چشمانش در حال در آمدن از حدقه بود.
- یعنی فرهاد تو رو این‌جوری ول کرده توی خیابون و رفته؟
هنوز پالتویم را پوشیده بودم. رویم‌ نمی‌شد آن را دربیاورم، لباس‌های زیرش مناسب نبود. در همان حالت شروع به تکان دادن بدنم و رقصیدن با صدای خواننده کردم.
- برو بابا من اومدم اینجا استخون بترکونم و عشق و حال کنم. حوصله جواب پس دادن به تو رو هم ندارم.
مکس مثل دیوانه‌‌ها با دهان باز به مکالمات ما گوش می‌داد. به‌سمتش رو کردم و دستور دادم:
- برو برام یه نوشیدنی بیار.
دختری که به فرشاد گیر داده بود از کم‌محلی‌های فرشاد خسته شد و از ما دور شد. فرشاد تا به خودش آمد و دید جا‌‌ تر است و بچه نیست، شروع به دویدن به دنبال دخترک کرد‌؛ ولی فایده‌ای نداشت. دخترِ کینه‌ای و بدعنقی بود و لیوان مشروبش را توی صورت فرشاد پاشید.
هر لحظه که می‌گذشت و حال فرشاد گرفته می‌شد، بیشتر به من خوش می‌گذشت. همراه با رقـ*ـص صدای خنده‌‌‌‌ام قطع‌ نمی‌شد.
دنبال مکس سمت بار رفتم. وقتی فرشاد خسته و پریشان به من نزدیک شد، در حال انتخاب نوشیدنی بودم.
بازویم را چسبید. با تندخویی تمام پرخاش کردم.
- بهم دست نزن. من حتی لیاقت ندارم باهام برقصی. ولم کن.
کوتاه آمد. تسلیم شد و دستانش را بالا گرفت. می‌ترسید دوباره کلوپ را به هم بریزم.
- باشه باشه. اگه اومدی عشق و حال کنی، پس این آشغالا رو نخور...
به نوشیدنی‌‌ها اشاره کرد و ‌ادامه داد:
- بیا بریم پیست رقـ*ـص، با بچه‌های دانشگاه برقصیم.
ذوق کردم و با آرامش مثل دخترهای سربه‌زیر به دنبال فرشاد و مکس راه افتادم. همه نوع‌رنگ پوستی آنجا پیدا می‌شد؛ چینی، ژاپنی و آفریقایی، هندی و عرب. اغلب بچه‌های دانشگاه و حتی هم کلاسی‌های ما آنجا بودند. بعد از حدود یک ساعت دلقک‌بازی و رقـ*ـص و مسخره‌بازی، فرشاد برای استراحت پشت میزی نشست و من و مکس را در حال رقصیدن نگاه می‌کرد که گوشی‌‌‌‌اش زنگ خورد. با استرس به‌سمت ما آمد، گوشی را نشانم داد.
- داداش‌ فرهاده! حالا چه غلطی کنیم؟
سریع کیفم را از روی میز نزدیکمان برداشتم و گوشی‌‌‌‌ام را بیرون آوردم، چندتا میس‌کال!
فرشاد دماغ نوک‌تیزش را خاراند و تندتند دست به مو‌هایش می‌کشید. احتمالاً توی مواقعی که استرس داشت این حرکت را می‌کرد. تی‌شرت آستین‌کوتاه خاکستری‌رنگش از عرق خیس شده بود و لب‌های کلفت همیشه قرمزش حالا‌ رنگ‌پریده بود، انگار خیلی از فرهاد می‌ترسید. چیزی به پایان برنامه‌ی کلوپ باقی نمانده بود. با عجله از بقیه خداحافظی کردیم و به‌سمت خروجی راه افتادیم. فرشاد تغییر جهت داد و وارد دفتر مدیریت کلوپ شد. از این‌همه توقف در کنار استرسی که داشت متعجب بودم که دوباره برگشت. البته با کاپشن چرم آمریکایی و یک سوئیچ موتور.
فرشاد آرام‌‌تر شده بود؛ اما هنوز جرئت نداشتم سربه‌سرش بگذارم. از کنار محافظ‌های در ورودی گذشتیم. تقریباً از آن‌ها دور شده بودیم که برگشتم و برایشان چشمکی زدم. نفس عمیق حاصل از کنترل خشمشان، از این فاصله دیده می‌شد.
فرشاد سوئيچ موتور هارلی دیوید سونش را چرخاند و چندتا گاز داد. امر کرد:
- بپر بالا.
در طول مسیر حرف‌هایمان را هماهنگ کردیم که جلوی فرهاد لو نرویم.
- مهشاد ‌مثلاً تو توی آپارتمانت بودی و گوشیتو سایلنت گذاشتی و خوابیدی، من اومدم بیدارت کردم. الان هم که می‌رسیم تو برو آپارتمان خودت لباساتو عوض کن، من میرم پیش فرهاد. بعد از ده دقیقه تو بیا بگو چی شده منو از خواب بیدار کردی؟ احتمالاً فرهاد بهم نق می‌زنه و میگه که خودم بلد بودم برم دم خونه مهشاد‌؛ ولی خب ‌مثلاً من این چیزا حالیم نیست.
باهم قهقهه زدیم و دو دستی روی شانه‌‌‌‌اش کوبیدم.
وقتی با سرعت سر پیچ‌‌ها می‌رسیدیم هیجان‌زده می‌شدم، جیغ می‌کشیدم و فریاد می‌زدم:
- بیشتر گاز بده. سریع‌‌تر برو. ‌ای‌ول!
***
بالاخره لباس‌هایم را با یک بلوز و شلوار راحتی آبی تعویض کردم و به‌سرعت خودم را به واحد ۲۱ رساندم.
فرشاد در را باز کرد و با چشمانش علامت داد. وارد شدم و بدون سلام پرسیدم:
- چی شده منو این موقع بیدار کردی؟ واقعاً...
با دیدن مهرنوش دیبا که روی کاناپه لم داده بود، حرفم ناتمام ماند.
راستی ممنون از نظرات و دلگرمی های که بهمون دادید و میدید...باز هم منتظرتوووونیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.