کامل شده رمان‌ معادله احساس | سروش73 و سییما کاربران انجمن نگاه دانلود

چه پایانی رو برای معادله ی احساس مناسب می دانید؟

  • تلخ

    رای: 21 7.7%
  • شیرین

    رای: 168 61.8%
  • باز

    رای: 18 6.6%
  • تلخ و شیرین

    رای: 65 23.9%

  • مجموع رای دهندگان
    272
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
510
34,158
781
25
ایران زمین
هوالجمیل
نون و القلم و ما یسطرون
سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند!
نام رمان: معادله‌ی احساس
نویسندگان: سروش73 و سییما کاربران انجمن نگاه دانلود
بر اساس طرحی از سروش73
ژانر: عاشقانه
سطح رمان: موفق-پرطرفدار
ناظر: *یـگـانـه*
ویراستاران:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

طراح جلد: سدنا بهزاد
راوی: اول شخص
شخصیت‌های اصلی: فرهاد، مهشاد و راحله
خلاصه:
راحله معتمد، دختر آرام و سربه‌زیر داستان ماست که با واردشدن فرهاد به حیاط خلوت زندگی‌اش آرامش از او گرفته می‌شود و حالا راحله که از کودکی همه‌چیز برایش فراهم بوده باید برای رسیدن به عشقش تلاش کند.
سرنوشت او را وارد یک معادله می‌کند؛ اما این بار نه از جنس ریاضیات و فیزیک، بلکه از جنس احساس!
tqdc_233275_myadlx-axhsas.jpg

تشکر می‌کنم از خانم بهزاد بابت طراحی زیباشون:aiwan_lggight_blum:
سخنی با خواننده عزیز:
معادله‌ی احساس روایتگر پیچیدگی و درهم‌تنیدگی احساس شخصیت‌های داستان ماست. طرح این رمان از مدت‌ ها قبل تو ذهنم اومد و در مدت چند هفته با یک کاغذ و قلم این افکار رو ثبت و حک کردم. اما این کافی نبود! با اینکه روز و شب به این اثر فکر کردم، همیشه و همه‌ جا... سر سفره غذا، روی موتور و یا پشت فرمون! اما باز هم کافی نبود.
میگن داستان مثل معشـ*ـوقه‌ ای می مونه که حسوده و دوست داره عاشق که همون نویسنده‌ی داستانه تمام مدت به اون برسه. آرایشش کنه، پیرایشش کنه... بهش برسه و کم و کاستی هاشو برطرف کنه تا سرانجام این معشوق بتونه جلوی مخاطب خودنمایی کنه. عشـ*ـوه گری و عشـ*ـق بـازی کنه تا از مخاطب دلبری کنه.
همین قدر بگم که از بس حواسم به این داستان بود اعتراض اطرفیام بلند شد که ای بابا چته تو سروش؟ حواست به کیه؟ کجایی؟
سخن آخر اینکه کار سراب برام سنگین بود. الان که این رمان دو جلدی نفس های آخرشو می کشه، رمان دیگه ای قصد تولد داره که اگه دست دست کنیم این طفل معصوم و نوپای ما از دست میره.
پس اگه نقدی و یا نظری بوده پروفایل و خصوصی ما دو نفر برای شنیدن حرف های شما بازه تا صفحه ی نقد زده بشه.

تذکر:
کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر تا وقتی مجوز چاپ نگرفته متعلق به سایت خوب و فرهنگی هنری نگاه دانلود هست. عزیزان ما راه نیفتیم بیاییم تو وبلاگ ها و سایت هاتون در خواست حذف کتاب رو بدیم!
تا وقتی اجازه از ما نگرفتید اقدام به این کار غیر قانونیه و مطابق قوانین جرایم رایانه ای با اون برخورد میشه!

توجه:
نمی دونم چند نفر از شما دو جلدی سرابی در مه رو خوندید ولی دوستانی که با من آشنایی دارند می دونن که اصلا کار تکراری نمی کنم. پس گول خلاصه رو نخورید و بدونید این رمان به قدری متفاوت هست که بتونه شما رو مدت ها پای مانیتور میخکوب کنه و به فکر فرو ببره.

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

DENIRA

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
510
34,158
781
25
ایران زمین
سلام مجدد...من اومدم اما این بار با یه داستان به روز و امروزی نه با یه رمان تاریخی...تو این رمان سیما ۹۴ عزیز هم کنارمه و کمکم میکنه...بچه ها این رمان همون طور که از اسمش پیداست یه خورده پیچیده هست پس به توضیحات بالای هر پست دقت کنید و اگه استقبال و نظرات زیاد باشه قول میدم روزی یه پست بذاریم. فقط ای کاش سایت فیـلتـ*ـر نبودHanghead
این شما و این پست اول...


مقدمه:
سه معادله سه مجهول
دو زن و یک مرد
روایت تلخ و شیرین یک عاشقانه
یک قلب و دو عشق!
روایتی متفاوت از داستان عشق
نگاه‌های پررمزوراز
پیچیدگی احساس!
معادله‌ای که به ظاهر پاسخ آن آسان است اما...
***
راحله
ته‌مانده‌ی بزاق دهانم را به‌زحمت فروفرستادم و دستم را روی نرده‌های استیل براق راه‌پله‌ی منتهی به استخر محکم کردم. نگاهی گذرا به پشت سرم انداختم و پاهای لرزانم را روی اولین سنگ مرمرین پله‌‌ها قرار دادم. صدای کوبش قلبم ‌لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. لبم را به دندان گرفتم و آهسته و مضطرب پله‌‌ها را پایین رفتم. کف دست عرق‌کرده‌‌‌‌ام را به مانتوی کوتاهم کشیدم و پاگرد پله را رد کردم. کفش عروسکی سفیدم را روی آخرین پله قرار دادم و هم‌زمان چشمان بی‌قرارم را دورتادور استخر گرداندم.
پیغام داده بود، همین چند دقیقه‌ی پیش «بیا طبقه پایین، داخل سالن استخر منتظرتم‌.»
و من آمده بودم. آن‌سوی استخر درست روبه‌روی آینه‌ی بزرگ اسیرشده به دیوار، پشت میز نشسته بود و از پنجره‌های بزرگ بیرون را تماشا می‌کرد.
لعنتی! کاش این جین یخی و تنگ را‌ نمی‌پوشیدم! به هوا نیاز داشتم تا حنجره‌ی خشک‌شده‌‌‌‌ام را مرطوب کنم. لحظه‌ای از سرم گذشت راه آمده را برگردم‌؛ ولی می‌دانستم متوجه حضورم شده، هرچند نگاهش به‌سمت من نبود.
آهسته به‌سمت میز قدم برداشتم. فاصله‌‌‌‌ام ‌لحظه‌به‌لحظه با او و محل نشستنش کمتر می‌شد. پشتش به من بود و یک دل سیر می‌توانستم تماشایش کنم. نمی‌دانم تنش را به آب زده بود یا مثل آن ‌سال‌ها که در اثر هیجان سرش را داخل حوضچه‌ی حیاط خانه‌ی آقاجان فرومی‌برد، این بار هم برای کم‌کردن بار تنِش‌‌هایش سرش را میان آب استخر فرو بـرده بود؟ و من دلم ضعف می‌رفت برای لمس تارهایی که نمناک شده بود و روی پیشانیش می‌ریخت. میز را تقریباً دور زدم و روبه‌رویش ایستادم‌؛ ولی او هنوز به برگ‌های رقصانی نگاه می‌کرد که باد آن‌‌ها را ‌دانه‌دانه از شاخه جدا می‌کرد و روی زمین می‌انداخت. پاکت خوراکی محبوبش روی میز باز شده بود و یک پر از آن چیپس‌های ترد و طلایی‌‌رنگ را میان انگشتانش بازی می‌داد.
کت تک مشکی‌‌‌‌اش را با پیراهنی یاسی‌‌رنگ هماهنگ کرده بود و دکمه‌ی بالای پیراهنش را بی‌قید باز گذاشته بود، مثل همان ‌سال‌ها. عضلات سـ*ـینه‌‌‌‌اش به پاهای ناتوانم ضعف تزریق می‌کرد و دلم پر می‌کشید که در آن آغـ*ـوش امن بخزم و تمام غصه‌‌ها را داخل همین آب استخر غرق کنم.
لعنتی چرا نگاهم‌ نمی‌کرد؟ نکند دیگر خواستنی نبودم؟ لرزش انگشتانم امانم را بریده بود. پر شالم را محکم گرفتم. چرا حرف‌ نمی‌زد؟ باز هم آمده بود سکوت کند؟ اگر همان موقع سکوتش را شکسته بود! اگر فریاد زده بود! اگر قلبش را در برابر همه عـریـان کرده بود! وای از این اگر‌های بی‌ثمر! فریادنزدنش و در دل خواستنش کار دستمان داده بود، دوری و جدایی. آدم‌ها عجیب هستند! خیلی عجیب و پیچیده. آنجا که باید فریاد بزنند، سکوت می‌کنند و آنجا که باید سکوت کنند، فریاد می‌زنند.
منتظرماندن بی‌فایده بود، باید خودم این سکوت لعنتی را می‌شکستم. لب‌های خشکم را با زبان‌ تر کردم. شک داشتم صدایی که از حنجره‌‌‌‌ام بیرون آمد صدای من بوده باشد.
- پیغام داده بودی بیام پایین.
پاکت چیپس را روی میز تکان داد و انگشت‌هایش را به هم سایید. بالاخره نگاهش برگشت، بالاخره دید که جلویش ایستاده‌ام. نگاه غریبه‌ای به چهره‌ام انداخت، نگاهی به سردی عصر یخبندان.
- به اصرار سمیه‌خانم اینجام!
مطمئن بودم چشمان درشتم از تعجب بدجور باز مانده.
- مامانم؟
تکیه‌‌‌‌اش را به صندلی چوبی داد و دستانش را روی سـ*ـینه‌‌‌‌اش قلاب کرد.
- دیشب اومده بود هتل محل اقامتم. از من خواست باهات صحبت کنم. اینکه ازدواج کنی، اینکه همه منتظر جواب بله‌ی تو هستن. منتظرشون نذار!
باز این بحث ناخوشایند را باز کرده بود. کی قرار بود تمام شود؟
نگاه شیشه‌ایش را توی صورتم چرخاند و پوزخند زهرداری زد.
- چیه؟‌ نمی‌خوای ازدواج کنی؟
چشمانم را چند ثانیه روی هم گذاشتم و باز کردم.
- بس کن فرهاد!
نیشخندش ‌آن‌قدر زهر داشت که می‌توانست درجا نابودم کند.
- پسر خوبیه... داریوشو میگم. از چشماش معلومه چقدر دوستت داره و خاطرتو می‌خواد.
چینی به ابروهایم انداختم و با غیظ گفتم:
- مهم‌ منم که دوستش ندارم!
از روی صندلی بلند شد و صندلی را با بغـ*ـل پایش پشت میز فرستاد. کت اسپرتش را از روی دسته‌ی صندلی برداشت. اولین چیزی که بعد از بلندشدنش توجهم را جلب کرد، شلوار جین دودی و خوش‌دوختی بود که خیلی بهش می‌آمد.
- چی شد؟ تو که باهاش نامزد کرده بودی، داشتی جشن عقد می‌گرفتی. چی شد که سر بزنگاه همه‌چیزو به هم زدی؟
عصبی شدم. ناخن‌هایم را روی کف دستم فشار دادم و صورتم را سمت دیگری چرخاندم.
دستانش را در جیب شلوار جینش جا داد و جلوی پنجره بزرگ و شیشه‌ای استخر ایستاد. نفس عمیقی کشید.
- البته اینو هم بگم، مهم نیست که تو دوستش نداری! می‌دونی توی این دنیا چقدر‌ آدم وجود داره که همدیگه رو دوست ندارن‌؛ ولی ازدواج می‌کنن؟! مثل من! دوستش ندارم‌؛ ولی ‌می‌خوام باهاش ازدواج کنم.
تارهای مزاحم موهای لَختم را زیر شال فرستادم. حرف‌های عجیبی می‌زد. باید جوابش را می‌دادم.
- تو دیگه چرا دوستش نداری؟ تو که قرارمدار ازدواج هم گذاشته بودی.
سریع به‌سمتم برگشت. نگاه عصبی‌‌‌‌اش را به چشمانم انداخت. انگشتانش را میان موهای روشنش فروکرد و آن‌ها را عقب فرستاد.
- ‌سؤال منو با ‌سؤال جواب نده دختر. یه چیزی این وسط می‌مونه، اون هم اینه که پای کسی دیگه وسط باشه.
چشمانش را ریز کرد و سرش را کمی کج گرفت.
- تو کسی دیگه‌ایو دوست داری؟
ضربان قلبم را حس‌ نمی‌کردم. بغض بیخ گلویم ایستاد و اشک در چشمانم جمع شد. ‌آن‌قدر عضلات صورتم را منقبض کرده بودم تا اشکم فرونریزد که چشمانم می‌سوخت.
نزدیک‌‌تر شد؛ ‌آن‌قدر که بوی عطرش صاف تا انتهای مغزم نفوذ کرد، مثل همان سال‌ها، شیک و معطر.
- چی شد؟ چرا جواب‌ نمیدی؟ چرا سکوت کردی؟ پرسیدم کس دیگه رو دوست داری؟
می‌ترسیدم بمانم و بغضم بترکد. خواستم برگردم.
- تو رو خدا بس کن فرهاد! تمومش کن این بحث مسخره و بی‌نتیجه رو.
فاصله نگرفته بودم که مچ دستم را محکم گرفت. برگشتم و به چهره‌‌‌‌اش نگاه کردم، با همان چشم‌هایی که می‌دانستم الان از زور بغض قرمز شده‌اند و هر لحظه ممکن است رسوایم کنند!
چشمانش را بسته بود و فکش منقبض شده بود.
- سعی نکن منو بازی بدی. سعی نکن از من فرار کنی. بهتره به ‌سؤالم یه کلمه جواب بدی، روشن و واضح. تو کسی دیگه رو دوست داری؟
ریخته بود، قطره اشک لعنتی مزاحم. از روی گونه‌‌‌‌ام غلتید و روی زمین افتاد. دستش را مشت کرد و محکم به پایش کوبید.
- د لعنتی د لامصب، حرف‌ من هم همینه. من هم کس دیگه‌ایو دوست دارم و‌ نمی‌تونم با اونی که دوستش ندارم ازدواج کنم.
صدایش در فضای خالی استخر اکو می‌شد. تقلا می‌کردم با دست آزادم مچ اسیرشده بین دست قوی و مردانه‌‌‌‌اش را نجات دهم که دستم را محکم‌تر گرفت. دندان‌‌هایش را روی هم کلید کرد و از میانشان غرید:
- ببین راحله. اگه اینجام به درخواست مادرته. به جون خودت راحله که می‌دونی چقدر برام عزیزه، پیشنهاد ازدواج داریوشو رد کنی، روز مراسم عقدم حلقه‌م رو از دستم درمیارم و جار می‌زنم و همه‌چیزو میگم. برام هم اصلاً مهم نیست چه اتفاقی قراره برای بقیه بیفته. پس منو بازی نده. سعی نکن منو دور بزنی.
اشک بی‌محابا از چشمانم می‌چکید‌؛ ولی او هنوز نفس‌نفس می‌زد و فریاد می‌کشید.
- داری مجبورم می‌کنی با کسی که علاقه‌ای بهش ندارم نامزد کنم. تا آخر این ماه فرصت داری با داریوش یا هر کس دیگه‌ای که دوستش داری نامزد کنی. شاهرگمو می‌زنم راحله نامزد نکنی، همه‌چیزو خراب می‌کنم؛ پس حواستو جمع کن منو بازی ندی.
مچ دردناک دستم را به‌زور از دستش بیرون کشیدم. نگاه پر از اشکم را به چشمانش دوختم و به‌سمت راه‌پله‌ی استخر دویدم.

نظر فراموش نشه لطفا:campe45on2:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
510
34,158
781
25
ایران زمین
بازم سلام...خب امروز یه پست دیگه از رمان جدیدمون داریم. این بار از شخصیت فرهاد. فقط یه نکته رو بگم بچه ها. معادله یه خورده از لحاظ زمانی عقب و جلو میشه. الان پست قبلی برای اواسط داستانه. من اولش گذاشتم و به قولی الان دارم فلش بک میزنم. فقط دقت کنید پست های راحله مربوط به گذشته هست و پست های فرهاد و مهشاد مربوط به زمان حاله!
برای این رمان خیلی هیجان دارم نمی دونم شاید چون فکر میکنم خیلی شوکه کننده هست برای مخاطب. امیدوارم احساسم درست باشه. نکته ی بعدی اینکه پست های مهشاد با سیما جانه...کلا از شخصیت مهشاد خوشم میاد خیلی بامزه هست. بچه ها سعی میکنم فردا دوتا پست بذارم و اینکه این پست های اول شاید غلط غولوط داشته باشیم ولی قول میدم روز به روز بهتر بشیم. خب من دیگه برم...زیاد حرف زدم!25r30wi

***
فصل اول
فرهاد
نگاهی به ساعت مچی طلایی‌رنگم انداختم و سرم را به نشانه‌ی تأسف تکان دادم.
- فرشاد... فرشاد... تو رو خدا برای یه بار هم که شده سر وقت بیا.
بی‌فایده بود، خیال آمدن نداشت! دکمه‌ی استپ موزیک را زدم و به لیست مخاطبین گوشی رفتم. فرشاد... فرشاد... فرشاد... روی قیافه‌ی مضحکش مکث و لمسش کردم. با خوردن چند بوق اول صدایش در گوشم پیچید.
- جانم داداش.
نتوانستم عصبانیتم را کنترل کنم و غریدم:
- معلوم هست کدوم گوری هستی؟ دو ساعته منو تو پارک کاشتی! بهت گفته بودم امروز کلاس دارم یا نه؟ چرا...
بی‌خیال خنده‌ی بلندی کرد و حرفم را قطع کرد.
- بابا یه خرده کظم غیظ کن برادر! خودت می‌دونی که اول صبح چه خر تو خریه این شهر فرشته‌ها. نه که حوری‌موریا همه خروس‌خون از خونه می‌زنن بیرون! اینه که ما تو ترافیک چشماشون گیر کردیم.
این خونسرد بودنش‌ آدم را جری‌‌تر می‌کرد.
- با مکسی؟
- آره داداش.
صدای لطیف زنانه‌ای از پشت گوشی به گوشم رسید.
- farshad I love your hot kiss.
داد زدم:
- بی‌شعور احمق. به من دروغ نگو! صدبار بهت گفتم منو نپیچون.
جدی‌‌تر شد.
- به جون داداش مکس هم همراهمه!
چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم.
- تا ده دقیقه دیگه اینجا بودی بودی، نبودی جزوه‌تو با خودم می‌برم دانشگاه!
این را گفتم و بدون اینکه منتظر پاسخش بمانم گوشی را رویش قطع کردم. با خودم فکر کردم «کِی عقل به سرش میاد و از موقعیت‌هایی که براش فراهم شده استفاده ‌می‌کنه، خدا می‌دونه!»
مدام باید حرص و جوشش را می‌خوردم و نگرانش می‌شدم. نصیحت بی‌فایده بود. زیاد که سربه‌سرش می‌گذاشتم تلخ می‌شد و قاتی می‌کرد و از خانه بیرون می‌زد و آخر شب با حال ناخوش برمی‌گشت.
نم باران شدت گرفت. روی یکی از نیمکت‌های پارک نشسته و بی‌هدف با سنگ‌ریزه‌های مقابل پایم بازی می‌کردم. مک آرتور را دوست داشتم، نه به‌خاطر جذابیت‌های توریستی و فضای خاصش، بلکه به‌خاطر اینکه همدم لحظات تنهایی من در این شهر غریب بود!
خود لس‌آنجلسی‌‌ها برای جشن و دورهمی به این پارک می‌آمدند؛ اما من نه! زمانی که دلم می‌گرفت و حس بی‌کسی بر کل وجودم غالب می‌شد، ناخودآگاه راه مک آرتور را پیش می‌گرفتم.‌
آسمان همچنان می‌بارید. زیر یکی از آلاچیق‌‌ها پناه گرفتم و به یکی از آسمان‌خراش‌های این شهر غول‌پیکر خیره شدم. با خودم گفتم:
- خدایا مذهبتو شکر! ما کجای کاریم و اینا کجای کار؟
به یاد برج میلاد خودمان پوزخندی زدم و دلم پرکشید برای آب‌وهوای آلوده‌ی تهران، برای آفتابش، برای بهارش و برای تابستانش!
با تماس دستان فرشاد به‌طرفش چرخیدم. از شدت خنده شانه‌‌هایش می‌لرزید که در آغوشم گرفت.
- به خدا ترافیک بود. باور نداری از مکس بپرس.
نگاه عاقل‌اندرسفیهی به او کردم و با علامت سر به مکس دورگه‌ی ایرانی-آمریکایی سلام دادم.
- می‌رید باشگاه؟
فرشاد از زیر تی‌شرت اندامی لیمویی‌رنگش فیگور مسخره‌ای تحویلم داد.
- پس خیال کردی این هیکلو از زیر بته عمل آوردیم؟
عاشق ورزش‌کردن بودم؛ اما از خودنمایی بدم‌ می‌آمد.
- خوبه. بیا این جزوه‌هاتو بگیر که کلی کار دارم.
جزوه‌‌هایش را تحویل دادم و به‌طرف لکسوز سفید‌رنگم رفتم.
- ناهارت هم رو اپن آشپزخونه‌ست! بعد از باشگاه سریع بخور و خودتو به کلاس برسون.
چشم مظلوم‌نمایانه‌ای گفت و به‌طرف مکس رفت. با حرکت ماشین از داخل آینه دیوانه‌بازی‌های کودکانه‌‌‌‌اش را می‌دیدم.
فرشاد هرچند ۲۵سالش بود و پنج سال بیشتر از من کوچک‌تر نبود؛ اما همیشه برایم حکم برادر پنج‌ساله‌ای را داشت که بی‌مادر بزرگش کردم.
به سرعت‌گیر اول که رسیدم آرام ترمز زدم و تازه به یاد کمربند ایمنی افتادم. این روز‌ها پاک حواس‌پرت شده بودم.
با سبزشدن چراغ راهنما و علامت دست خانم پلیس چشم‌رنگی بلوند، پایم را تا انتها روی گاز گذاشتم و بولوتوث موزیک ماشین را روشن کردم.
«عشقم بعد تو چقدر بده حالم
به دیوونگی رسید کارم
ولی باز هواتو دارم
دنیا اون یه جای دور‌ منم تنها
خیلی قلبمو شکست اما
هنوزم هواشو دارم...»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
سلام خدمت همه ی دوستای گلم... اين رمان با سبک متفاوتی قراره که روی کاغذ بیاد و داستان جذابی داره مطمئنم از خوندنش لـ*ـذت خواهید برد چند پست اول حکم معرفی داره ولی در پست های بعد جذابیت داستان رو خواهید دید... متشکرم از همراهیتون... اینم پست اول مهشاد خانم... شخصیت شوخ و شنگ داستان
***
مهشاد
حدود ده ساعت از پرواز می‌گذشت. سرم را از مجله‌ی فشن شوی جدیدی که جلویم بود بیرون آوردم. کنار گوش داریوش خمیازه‌ی زننده‌ای کشیدم. به اول و آخر راهرو نگاه انداختم، خبری از مهماندار‌‌ها نبود. داریوش همان‌طور که مشغول بازی کندی کراش در گوشی‌‌‌‌اش بود پرسید:
- مهشاد‌جان مشکلی داری؟ چیزی ‌می‌خوای یا باز هم ‌می‌خوای بری دست‌شویی؟
شال قرمزی را که دور گردنم پیچیده شده بود درآوردم. دوباره به سر و ته کابین نگاه کردم.
- اوهوم، دنبال گارسونا می‌گردم. خیلی گرسنه‌م، ‌می‌خوام بگم برام غذا بیارن.
چشم‌های داریوش از تعجب گرد شد با مکث دهانش را باز کرد:
- گارسون! مگه رستورانه؟ اینا خدمه‌ی هواپیمان. بهشون میگن مهماندار! کی ‌می‌خوای اینا رو یاد بگیری؟!
مشتی به بازوی بزرگ بیرون‌زده از تی‌شرت سرمه‌ایش زدم.
- باشه بابا حالا یه بار اشتباه گفتم. اصلاً چه فرقی ‌می‌کنه؟
این بار بازویش را در دستانم گرفتم و نوک ابروهایم را بالا بردم تا مستأصل و مظلوم‌‌تر به نظر برسم.
- مهم اینه که الان من گرسنه‌م. خواهش می‌کنم برو بهشون بگو یه چیزی برام بیارن. دارم می‌میرم از گرسنگی.
با خودم فکر کردم «باید حالشو جا بیارم. سوارشدن توی هواپیمای آمریکایی خیلی سوسول و اتوکشیده‌ش کرده.»
اضافه کردم:
- بگو پاستا بیارن، توی منوی ناهارشون داشتن. خواهش می‌کنم!
اخم‌هایش درهم رفت و از من فاصله گرفت.
- دختره دیوونه برو عقب ببینم. چسبیدی به من! الان مردم فکر می‌کنن داریم چی‌کار می‌کنیم.
یک لحظه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که حرصش را درنیاورم. قید پاستایی را که قرار بود برایم بگیرد زدم و همان‌طور که بازویش را ر‌ها می‌کردم چشمکی زدم و زبانم را به‌آرامی روی سراسر لب بالاییم کشیدم.
با دیدن مهماندار چاقی که آرایش زیادی بر چهره‌ی سبزه‌‌‌‌اش داشت، بلند شدم و صدایش کردم. داریوش پوف کلافه‌ای کشید و مشتش را به‌آرامی بر زانویش کوبید.
مهماندار خنده‌رو جلو آمد و مقابل داریوش ایستاد.
- بفرمایید؟(انگلیسی)
لباس کرمی‌رنگش به‌وضوح تنگ بود و دکمه‌‌هایش سخت تحت فشار بودند.
روی شانه‌ی داریوش دست گذاشتم و لب باز نکردم. داریوش که چهره‌‌‌‌اش از خشم به سرخی کلاه زن مهماندار درآمده بود، به زبان انگلیسی لب باز کرد:
- لطفاً برای خواهرم یه پاستا بیارید.
مهماندار: البته.
شماره‌ی صندلی ما را یادداشت کرد و رفت.
نگاهم هنوز به مهماندار هیکلی خیره بود.
- داریوش چقدر چاق بود! پس این جنیفر لوپز و آنجلینا جولی که توی فیلماشون نشون میدن همه‌ش فیلمه؟!
داریوش دوباره مشغول کندی کراش شده بود و حتی سرش را برای جواب‌دادن بالا نیاورد.
- این خانم اماراتی بود. با هواپیمایی امارات داریم می‌ریم، نه آمریکا! پس مهماندار‌‌ا هم اماراتیَن و به بازیگرای موردعلاقه‌‌‌‌ت ربطی ندارن.
پوزخند زد و ‌ادامه داد:
- همه‌جا هم چاق هست و هم لاغر. همه‌ی آمریکاییا هم لاغر نیستن، خودت میری می‌بینی.
از سوتی سنگینی که داده بودم حالم گرفته بود. لب پایینی‌ام را بالا آوردم و نفسم را با فشار خارج کردم که باعث ایجاد صدای نامناسبی شد. خوشبختانه همان لحظه هواپیما تکان شدیدی خورد و همهمه‌ای خفیف بین چند آمریکایی و چند زن عرب‌زبان ایجاد شد و صدای من شنیده نشد. هرچند برایم اهمیتی نداشت.
خودم را دلداری می‌دادم.
«ای بابا مهم اینه که خودمو انداختم گردن داریوش و تونستم باهاش بیام آمریکا. بقیه‌ش هم مهم نیست، می‌پیچونمش.»
نیم‌بوت‌های قرمز آدیداس را از پاهایم جدا کردم و هدفونم را روی سرم گذاشتم. به طور اتفاقی رنگش با مانتوی جلوبازم ست شده بود. صدایش را تا بالاترین حد بلند کردم و هم‌زمان با مزخرفات خواننده اسپانیایی سرم را تکان می‌دادم. چشمانم بسته بودند و دقتم بر حرکات و تکان‌های هواپیما بیشتر شده بود. در این چند ساعتی که از پرواز می‌گذشت، این اولین لحظات آرام نشستن من بود.
چند دقیقه نگذشته بود که فشار دستی را روی شانه‌‌‌‌ام حس کردم، داریوش بود که به پاستا و مخلفاتش اشاره می‌کرد.
هدفون را کنار گذاشتم و دستانم را به هم مالیدم و با شادی نیمه‌فریادی کشیدم:
- آخ جون!
داریوش از اشتیاق من برای غذا خنده‌‌‌‌اش گرفته بود. انگار چند دقیقه پیش را کاملاً از یاد بـرده بود. میز تاشوی جلویم را باز کرد و سینی غذا را روی آن گذاشت.
به صورت گندمی و صافش‌ نمی‌خورد که ۳۵ سال داشته باشد. هرچند هیکل ورزیده‌ای داشت؛ اما به نظر می‌رسید که به زور قرص و آمپول هورمونی به چنین هیکلی رسیده.
آستین‌هایم را بالا بردم و سلفون روی پاستا را باز کردم. موقع بازکردن سس، مقداری از آن روی صندلی چرمی کرمی‌‌رنگ ریخت. شانه بالا انداختم و چنگال را وارد رشته‌های دراز و باریک پاستا کردم. بالاخره زمان اجرای نقشه فرا رسیده بود. رشته‌های ماکارونی از دهانم آویزان می‌شد. سس زیادی روی آن ریخته بودم. بلندترین صدای محیط تا شعاع چند صندلی از هر طرف در اختیار هورت‌کشیدن‌های رشته‌های پاستا توسط من بود.
زن و شوهر مسنّی که آمریکایی به نظر می‌رسیدند، با تعجب برگشتند و نگاهی انداختند. آخرین رشته‌ای را که آویزان بود بالا بردم و برای موبور‌های چشم‌آبی دست تکان دادم.
داریوش سرش را با تأسف تکان می‌داد و پره‌های نازک بینی‌‌‌‌اش تکان می‌خورد. در عین حال سعی می‌کرد آرام باشد.
- مهشاد می‌دونستی خیلی شیرین و کوچولویی؟!‌ ولی دیگه شیرینی زیادت داره دلمو می‌زنه. یه خرده شیرین‌کاریاتو ‌‌کمتر کن. کمتر آبروی منو ببر. همه‌ی هواپیما دارن به من نگاه می‌کنن.
موهایم را پشت گوشم بردم و دور لبم را پاک کردم و با خونسردی جواب دادم:
- خب به من چه؟ من بهت گفتم جای دیگه صندلی بگیر.
با خوش‌حالی چنگال را در رشته‌های پاستا فروکردم‌؛ ولی کمتر از قبل برداشتم و قبل از اینکه چنگال را بالا ببرم اضافه کردم:
- خودت اصرار کردی و گفتی من از پیشت جم‌ نمی‌خورم مهشادجونم.
داریوش چینی به لب‌‌ها و بینی‌‌‌‌اش داد.
- من اشتباه کردم. فکر نمی‌کردم ‌این‌قدر بی‌آبرویی کنی و ما رو انگشت‌نمای جمع کنی! این دفعه رو تو رعایت کن، قول میدم دیگه این اشتباه رو نکنم.
بلبل‌زبانی کردم.
- باشه پس دیگه از این غلطا نکن.
با عصبانیت از جا بلند شد. می‌دانستم پا از حدم فراتر گذاشتم؛ اما چه اهمیتی داشت، بیخ ریشش بودم. ولی باز هم‌ نمی‌خواستم در این حد آزرده‌‌‌‌اش کنم. دستش را گرفتم و موضع را عوض کردم.
- ببخشید داریوش به خدا قول میدم رعایت کنم. اشتباه کردم. فقط نرو.
هنوز عصبانی بود.
- من اگه نتونم از پس تو فسقل بچه بربیام که پسر کامران‌‌‌خان نیستم.
خیلی پررو بود. باز هم حالم را گرفت،؛ ولی حوصله‌ی منت‌کشی بیشتر از این را نداشتم و تنها به ریزکردن چشمانم و عق‌زدن نمایشی اکتفا کردم.
نفسش را بیرون فرستاد و سرش را تکان داد.
چند دقیقه‌ای را در سکوت گذراندیم. عقلم به جایی قد‌ نمی‌داد. این یک جا نشستن ‌کم‌کم دیوانه و بی‌قرارم کرده بود. نمی‌توانستم از افکار دیوانه‌وارم جدا شوم. ذهنم در جست‌وجوی چیز تازه‌ای بود. طاقت نیاوردم و دوباره غر زدم:
-‌ای بابا داریوش! پس کی می‌رسیم؟ خسته شدم. نفسم گرفته. دوازده ساعت یه جا نشستم.
داریوش پوزخند زد.
- مهشاد‌‌‌جان از تهران که نمی‌ریم مشهد! داریم از دبی می‌ریم لس‌آنجلس. تازه این پرواز مستقیمه، اگه هوا خوب باشه و مشکلی پیش نیاد ۱۸-۱۷ساعت طول می‌کشه. اگه می‌خواستیم دوپروازه بریم که داغون می‌شدی، یا باید لندن پیاده می‌شدیم یا هنگ‌کنگ.
بی‌هوا گفتم:
- داریوش نکنه داعش ما رو دزدیده داره می‌بره جای دیگه سر به نیستمون کنه؟ یا مثل اون هواپیمای مالزی بشیم؟
داریوش خنده‌ی ریزی کرد.
- این چرت‌وپرتا رو ول کن.
جدی شد.
- مهشاد خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم.
سر تکان دادم و اطاعت کردم. ‌ادامه داد:
- ببین مهشاد اونجا رفتیم اسم پدرت چیه؟ کامران‌خان. یه وقت به کسی نگی پدرت کیه! مادرت کیه! خانوادت چه‌جورین و اینا. هیچی به هیچ‌کس نمیگی. به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنی؛ نه دوست، نه آشنا، نه ایرانیای اونجا. یهو خبر نیاد بفهمم اف.بی.آی تو رو گرفته! فهمیدی؟
سرم را دوباره تکان دادم؛ اما بی‌توجه نطقش را ‌ادامه داد:
- ببین مهشاد، اقامت و پاس تو رو با شناسنامه بابای من گرفتیم؛ يعني تو دختر بابای منی. هیچ‌چیزی به هیچ‌کس نگیا، وگرنه دیپورت میشی! ‌این‌قدر هم خودتو مظلوم نکن. سرتو بالا بیار و بگو بله فهمیدم.
از ‌تأکید‌های زیادش خسته می‌شدم. سرم را تکان دادم.
- بله.
- نگاه کن! مگه سر سفره عقد داری جواب بله میدی؟ سرت رو بالا بیار و بلند جواب بده.
این بار به‌سرعت و با صدای بلند داد زدم:
- بله.
چند نفری که در اطراف ما بودند برگشتند و به ما خیره شدند. داریوش دستش را آماده کرده بود تا بر سرم فرود بیاورد که با دیدن چندین جفت چشم خیره بر دستش، آن را روی پایش کوبید.
چشمانم گرم و خواب‌آلود شده بود. سرم را به صندلی تکیه دادم تا به خواب رفتم.
دوستای عزیز نکته ی قابل توجه و تامل اینه که مهشاد همیشه انقدر لوس و بچه نیست، در روند داستان باهاش بیشتر آشنا میشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
510
34,158
781
25
ایران زمین
سلام و ظهر بخیر خدمت شما مخاطبای گل...امروز سعی میکنم دوتا پست داشته باشیم. یکی از راحله و دومی از فرهاد؛ فقط این نکته رو یاد اوری کنم که از این پست به بعد راحله داره فلش بک میزنه به گذشته و فرهاد و مهشاد دارند زمان حال رو روایت میکنن.
***
راحله - گذشته
کتاب شیمی را محکم بستم. بالاخره زنگ آخر زده شد. ‌آن‌قدر به صفحه‌ی سفید ساعتم نگاه کرده بودم که حس می‌کردم عقربه‌‌ها به‌خاطر لجبازی با من از حرکت ایستاده‌اند.‌ خانم سلطانی تخته وایت‌برد را پاک کرد و پشت بندش چیزهایی درباره‌ی امتحان آخر سال گفت که اصلاً متوجه حرفش نشدم. با تمام‌شدن حرفش وسایلم را از روی میز جمع کردم و سرم را به عقب برگرداندم.
- اوف پریسا بالاخره این زنگ مزخرف خورد.
پریسا لبخندی همراه چشمک حواله‌‌‌‌ام کرد.
- چیه؟ چته تو باز مثل مار به خودت می‌پیچی؟ دست‌شویی داری؟
درز مقنعه‌ی سرمه‌ایش را گرفتم و کج کردم.
- بمیری تو با این حرف‌زدنت. امروز نذری داریم، اون هم چی؟ حلیم. اون هم دستپخت کی؟ مامان سمیه. نمی‌دونی چقدر گرسنه‌م، دلم ضعف میره برای یه کاسه حلیم با دارچین و شکر فراوون. هر سال شهادت امام پنجم که میشه من دلم غش میره واسه حلیم.
زیپ کوله‌ی بنفشش را محکم کشید و کوله‌ی من را هم از پشت نیمکت رنگ‌ورورفته بیرون آورد و انداخت طرفم.
- پس بلند شو زودتر بریم تا همسایه‌‌ها تهِ دیگ رو کفگیر نکشیدن.
برعکس خیلی از بچه‌های کلاس که سرویس داشتند، من و پریسا پیاده تا خانه می‌رفتیم؛ چون فاصله‌ی مدرسه تا خانه کم بود. البته گاهی آقا‌‌‌جان داداش محمدامین را دنبالم می‌فرستاد، گاهی هم فرهاد را؛ ولی آن روز هرچه دور و اطراف مدرسه چشم چرخاندم خبری نبود. دست پریسا را گرفتم و کشیدم.
- هیچ‌کدوم از این دوتا دیوونه‌ی ازخودراضی هم دنبالمون نیومدن.
دوتا آدامس خرسی از جیب مانتوی سرمه‌ایش درآورد و یکی را سمت من گرفت.
- بی‌خیال راحله. بی‌سرخر و مزاحم گل می‌گیم تا خونه. ‌اینو بذار دهنت، خوب معده‌ت سبک بشه و جا باز کنه واسه حلیم.
چشم‌هایم را در صورتش گرد کردم.
- هی! آدامسو بادکنکی نکنی، تو خیابون تیکه بندازن بهمون.
دستش را زیر مقنعه‌‌‌‌ام برد و موهای بافته‌شده‌‌‌‌ام را محکم کشید. آخ آرامی گفتم و بازویش را نیشگون گرفتم.
پاییز بود و سوز تقریباً سردی می‌آمد. دکمه‌های پالتوی قهوه‌ای‌رنگم را محکم بستم و به پریسا گفتم:
- بریم توی پیاده‌رو...
که ناگهان یک موتور با دو راکب به ما نزدیک شد. به خیال اینکه فرهاد یا محمدامین دنبالمان آمدند؛ به‌طرفشان برگشتم و نگاه کردم. پسری که جلو نشسته بود چشمک غلیظی زد و بوسی فرستاد و پشت سَریش گفت:
- خانما، برسونیمتون؟
پریسا ایستاد، دست من را گرفت و کنار کشید. صورتش را به‌طرف پسر چرخاند.
- برو عمه‌تو برسون، پسره‌ی سوسک.
آمد دهان باز کند و جواب ما را بدهد که ماشین پلیس از داخل کوچه بیرون آمد. آن‌‌ها هم گازش را گرفتند و فرار را به قرار ترجیح دادند. نگاهی به پریسا انداختم و هر دو باهم زدیم زیر خنده.
درخت بزرگ و تنومندی که ابتدای کوچه قرار داشت خبر از این می‌داد که چیزی تا رسیدن به خانه نمانده. از همان فاصله هم می‌توانستم بوی حلیم را احساس کنم، حتی بوی دارچینش را. دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و همین بو من را به خانه برساند. جلوی در شلوغ بود و رفت‌وآمد زیادی به راه بود. به‌سمت پریسا رو کردم.
- موافقی بدوییم؟ می‌ترسم با وجود این‌همه قابلمه‌ی ریزودرشت چیزی برای ما باقی نمونه.
هنوز حرفم به آخر نرسیده بود که صدای موتوری دیگر توی گوشمان نشست. من و پریسا فوری به‌سمت عقب برگشتیم. با دیدن محمدسبحان، برادر کوچک‌ترم و فرشاد، برادر فرهاد، نفس راحتی کشیدیم. دوتا‌ آدم جوگیر که فقط برای قیافه‌گرفتن عضو بسیج محله بودند و چهارتا شوید ریش و سبیل تازه سبزشده‌شان را به نشانه‌ی اخلاص گذاشته بودند.
فرشاد سوییچ را چرخاند و موتور را خاموش کرد.
- به‌به خانم‌های محترم، می‌بینم که از مدرسه برگشتین. سر و ته کوچه که کسی مزاحمتون نشد؟
پریسا دستانش را روی سـ*ـینه‌‌‌‌اش قلاب کرد و سرش را کج کرد، چشم‌های گردش را ریز کرد و لب‌های کوچکش را روی هم فشار داد، نگاهی به سرتاپای فرشاد انداخت و یک‌دفعه عصبانی شد.
- اون موقع که دوتا سرخر داشتن تیکه بار ما می‌کردن شما بی‌غیرتا کدوم گوری بودین؟
فرشاد نگاهی به سبحان انداخت و لبش را کج کرد.
- کجا بودیم؟ ساندویچی؟
سبحان بی‌سیم نمایشی بسیج را از جیبش درآورد و محکم کف دستش کوبید.
- دیدی گفتم دل بکن از این فلافلا بریم گشت؟! الان به خانمای محترم متلک انداختن.
نگاهی از سر تأسف به هردوی آن‌ها انداختم و سرم را تکان دادم.
- کشتی‌ای که شما ناخداش باشین آخرش به گل می‌شینه.
دست پریسا را گرفتم و کشیدم.
- بریم پری.
محمدسبحان با صدای خش‌دار تازه به بلوغ رسیده‌‌‌‌اش داد زد:
- هی راحله! مگه صد دفعه نگفتم از مدرسه خواستی بیای بگو بیام دنبالت؟
به‌طرفش برگشتم.
- نیست که‌ نمی‌دونی چه ساعتی تعطیل میشم! باید بهت یادآوری کنم. نه داداش تو فقط از بسیجی‌بودن اداشو قشنگ درمیاری. امین هم که معلوم نیست سرش کجا گرمه!
صدای خش‌خش بی‌سیم در دست محمدسبحان بلند شد و اصوات نامفهومی از آن بیرون آمد. محمدسبحان با دست روی شانه‌ی فرشاد زد.
- اوه مورد منکراتیه، بدو داداش.
فرشاد موتور را روشن کرد و به سرعت باد رفتند. سری تکان دادم و دست پریسا را گرفتم. جلوی در کمی شلوغ بود و همسایه‌‌ها برای گرفتن نذری آمده بودند. محله قدیمی بود و همه باهم ندار بودند. چندتا ضربه به در زدم که در باز شد و محمدامین و داریوش به همراه فرهاد در قاب در نمایان شدند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
510
34,158
781
25
ایران زمین
اینم از پست دومی که قولش رو داده بودم. بچه ها فردا پست نداریم. از پس فردا یعنی چهارشنبه تا پایان تیرماه سعی میکنیم روزی یه پست بذاریم به شرطی که شما هم با نظرای قشنگ تون ما رو مهمون کنید. از اول مرداد روند پست گذاری و ادامه پیدا کردن داستان بستگی به استقبال شما و فیلترینگ سایت داره. اگه ناامید بشم ادامه نمیدم!
***
فرهاد
- این نرم‌افزار، به‌روزترین نرم‌افزار حال حاضر مهندسی روشناییه. دوستان دقت کنن که اگه کار با دایالوکسو یاد نگیرن، به‌هیچ‌وجه‌ نمی‌ذارم از پایان نامه‌شون دفاع کنن!
با «خسته نباشید» استاد راسل، پیرمرد خوش‌پوشی که لباس خوش‌دوختی به تن و همیشه لبخند به لب داشت و موهای جوگندمیش عجیب من را به یاد بابای مدرسه‌ی دوران کودکیم می‌انداخت؛ برگه‌های روی میزم را جمع کردم و پله‌های کلاس تالارمانند مدوّر دانشگاه کالیفرنیا را دوتایکی کردم.
در راه دفترچه‌ی یادداشت زبانم را بیرون آوردم و روی آن نوشتم «به‌روز :update»
تازه می‌توانستم بدون نیاز به گوشی مترجم، صحبت استادان را بفهمم و این برایم یک موفقیت تازه بود، تسلط به زبان انگلیسی و آن هم در آستانه‌ی دفاع از مدرک دکترا.
خواستم از اتاق خارج شوم که صدای استاد درجا میخکوبم کرد.
- دکتر رادمهر.
برگشتم و با لبخند پاسخش را دادم:
- بله استاد.
با همان لهجه‌ی نیویورکی غلیظ خود که نشان از بیگانه‌بودنش با کالیفرنیا بود، ‌ادامه داد:
- می‌تونی تایمای بعدازظهرتو خالی کنی؟ برای کاری بهت احتیاج دارم.
نه می‌خواستم و نه می‌توانستم رویش را زمین بیندازم. خوب می‌دانستم که درصدد جذب من به‌عنوان هیئت‌علمی دانشگاه بود و کافی بود که این مدرک لعنتیم را بگیرم.
- البته استاد، چه کمکی ازم ساخته‌ست؟
برق شادی را در چشم‌‌هایش دیدم وقتی که دستی به کروات مشکی خود کشید و یقه‌‌‌‌اش را مرتب کرد.
- ‌می‌خوام روزای زوج، یه ساعت با بچه‌های کلاس معماری مبحث نورپردازیو کار کنی!
به سرحالی و قبراق‌بودنش غبطه می‌خوردم. پنجاه سال داشت‌؛ ولی سرحال و شاد بود، ‌آن‌قدر که گاهی خیال می‌کردم سن‌هایمان را جابه‌جا کردند.
- گرایش طراحی داخلی دیگه؟
لبخندی زد و دستی به شانه‌‌‌‌ام کشید.
- آره دکتر.
صدای خسته نباشید و خنده‌های بچه‌‌ها باهم قاتی شده بود.
- حتماً استاد! ولی میشه تا وقتی از تزم دفاع نکردم بهم نگید دکتر؟ می‌ترسم رد بشم و اون‌وقت نتونم جواب محبتاتونو بدم.
کیفش را از روی دسته‌ی صندلی برداشت و به کلاس اشاره کرد.
- من بهت دکتر میگم؛ چون بهت اطمینان دارم. پسر مستعدی هستی و مطمئنم اگه بین این‌همه دانشجو کسی باشه که بتونه این مدرکو با یه بار دفاع بگیره، اون تویی!
خجالت‌زده سرم را پایین انداختم.
- متشکرم استاد.
لبخند زد و دستش را روی شانه‌‌‌‌ام گذاشت.
- فقط کافیه که خودتو باور کنی و چشماتو رو به حقیقت نبندی.
راست می‌گفت؟ یعنی من می‌توانستم؟‌ نمی‌دانم چرا محبت‌‌هایش برایم زیادی بود. نه که باورش نکنم؛ اما فکر می‌کردم که این محبت‌‌ها با طرح و برنامه است، نه بکر و خالص! شاید هم زیادی بدبین بودم. بله بدبین بودم. وقتی به چشم‌هایت اعتماد کنی و خطا کنند، به یک آمریکایی امپریالیسم دیگر چه اعتمادی بود؟ نکته‌ی عجیب دیگری که متوجه شدم این بود که دیگر در صحبت‌هایم از تعارف تکه‌پاره‌کردن خبری نبود و اصلاً به زبانم‌ نمی‌چرخید.
با صدای استاد که از درب کلاس خارج می‌شد به خودم آمدم.
- برنامه‌ی کلاسا رو برات ایمیل می‌کنم.
نگذاشت لااقل شرایطم را برایش بگویم و بدون خداحافظی گذاشت و رفت.
به جهنمی گفتم‌ و از کلاس بیرون زدم. بچه‌‌ها دوتادوتا و گروهی در راهرو‌ها ایستاده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. خوش به حالشان، چقدر شاد بودند! چرا من‌ نمی‌توانستم ‌آن‌قدر خوش‌حال باشم؟ یعنی واقعاً خوش‌بودن هنر بود؟ فرشاد که این‌طور می‌گفت. با آمدن نام دلقکش در ذهنم پوزخند ناخودآگاهی روی لبم نشست. خواستم با او تماس بگیرم و ببینم کجاست که نگاهم به پنج میس‌کال روی گوشیم افتاد. رمز را زدم و اسمش را لمس کردم. خود مزاحمش بود؛ مهرنوش، مهرنوش دیبا. در پاگرد راهرو‌‌ها ایستادم. دکمه‌ی اتصال را زدم که رد تماس داد.
«عزیزم سر کلاسم. خودم باهات تماس می‌گیرم‌.»
به درک! زنیکه‌ی مزاحم! اصلاً به چه حقی من را عزیزم خطاب می‌کرد؟ ناخودآگاه نگران فرشاد شدم. قدم تند کردم و خواستم سمت کلاسش بروم که دوباره مهرنوش زنگ زد.
این بار من بودم که رد تماس کردم. دوباره زنگ زد. سه‌باره زنگ زد. بالاخره جواب دادم.
- بله.
خندید.
- زود قهر می‌کنید جناب دکتر!
پوف کلافه‌ای کشیدم.
- چی ‌می‌خوای مهرنوش؟
حس کردم نیشش را بست.
- تو ماشین منتظرتم. جلوی در دانشگاه.
از پنجره سالن نگاهش کردم که برایم چراغ زد و گفت:
- آفرین پسر. دیدمت. زودی بیا که دل‌تنگتم!
گوشی را قطع کرد. مزخرف! لعنتی آشغال! چه می‌خواست از‌‌‌ جان من و فرشاد خدا می‌دانست! با دیدن فرشاد و مکس که بین دختر‌ها می‌لولیدند، ناخودآگاه عقب‌عقب رفتم و باعجله راه شاسی‌بلند مهرنوش را پیش گرفتم.
برف‌پاک‌کن را زد تا مسیر روبه‌رو بیشتر مشخص شود. نه مثل اینکه فایده‌ای نداشت، نه باران دست‌بردار بود و نه مهرنوش. آسمان می‌بارید و مهرنوش هربار که من را می‌دید فیلش یاد هندوستان می‌کرد و سراغ فرشاد را می‌گرفت.
- با فرشاد صحبت کردی؟
حواسم به پالتوی مشکی خوش‌رنگش بود که به موهای پرکلاغی‌‌‌‌اش می‌آمد.
- نه صحبت نکردم.
عصبی شد. زد روی ترمز و موبایلش را درآورد.
- خودم باهاش صحبت می‌کنم. التماس‌کردن به تو بی‌نتیجه‌ست.
قبل از اینکه شماره‌‌‌‌اش را بگیرد چنگ زدم و موبایلش را گرفتم. سرش را به‌طرف پنجره گرفت و دستش را به‌طرفم دراز کرد.
- بده من اون لامصبو.
- گفتم بهم زمان بده مهرنوش. اون اصلاً چیزی درمورد تو‌ نمی‌دونه. فکر ‌می‌کنه فقط استاد دانشگاهی.
پلک‌هایش می‌پرید.
- من دیگه طاقت ندارم فرهاد، می‌فهمی؟ ‌می‌خوام از نزدیک ببینمش.
عصبی دست‌هایم را دو طرف صورتم گذاشتم.
- اون اگه قضیه رو بفهمه سنکوب ‌می‌کنه. تو چرا‌ نمی‌فهمی؟
چرخید و در صورتم براق شد.
- تو‌ نمی‌فهمی نامرد، تو‌ نمی‌فهمی سنگ‌دل. تو‌ نمی‌فهمی که ناموستو توی یه شهر و کشور غریب لای این‌همه گرگ ر‌ها کردی و چسبیدی به زندگی خودت و برادرت.
خوب می‌دانست که روی چه چیزی حساس هستم و درست روی نقطه‌ضعفم دست گذاشته بود.
گفتم:
- تو اگه ناموسم بودی که یهو غیبت‌ نمی‌زد و بعد از بیست سال اینجا ببینمت.
سرخ شد؛ اما چیزی نگفت و سکوت کرد. نمی‌دانم چه شد که این جمله را به زبان آوردم.
- تازه معلوم نیست یه زن تک‌وتنها چه‌جوری تونسته تو یه کشور دیگه یه همچین زندگی خوبیو برای خودش دست‌وپا کنه.
صورتم سوخت وقتی برخورد ناخن‌‌هایش با گونه‌هایم برق را از سه‌فازم پراند.
- تو حق نداری راجع به من این‌طور حرف بزنی.
پوزخند زدم‌. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست او را آزار دهم! شاید چون زمانی که به او احتیاج داشتم رهایمان کرد و رفت، هم من و هم فرشاد را.
صدای زنگ موبایلم سوزش سیلی‌اش را از یادم برد. بدون اینکه نگاهی به شماره بیندازم جواب دادم.
- بله.
بدون هیچ مقدمه‌چینی‌ای سر اصل مطلب رفت.
- داریوشم. خوبی داداش؟
داریوش بود؟ چرا زنگ زده بود؟ آن هم بعد از این‌همه مدت!
- الو... الو... فرهاد خوبی؟ صدام میاد؟
فقط گفتم:
- سلام.
قهقهه‌ای زد.
- سلام و زهرمار! چرا جواب نمیدی؟ دو ساعته دارم می‌گیرمت آنتن نداری.
زیرچشمی به مهرنوش که کنجکاوانه برای حرف‌هایم گوش تیز کرده بود نگاه کردم.
- جانم بگو در خدمتم.
- ‌می‌خوام ببینمت.
چشم‌هایم از تعجب گرد شد! می‌خواست ببیندم؟! مگر کجا بود؟ سریع شماره‌‌‌‌اش را چک کردم. به آنچه می‌دیدم اعتماد نداشتم. کد ایالات متحده روی صفحه افتاده بود.
مهرنوش: فرشاده؟

وقت بخیر
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سییما

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
سلام این هم پست مهشاد دو... ممنون که خوب همراهیمون می کنید
***
مهشاد
هنوز در شوک ورود به فضای جدید و پرجاذبه فرودگاه بین‌المللی لس‌آنجلس بودم که داریوش شوک دیگری به من وارد کرد و برنامه‌ای را که بعد از دیدن تابلوی مغازه ویکتوریا سکرت چیده بودم، نقش بر آب کرد.
باورم‌ نمی‌شد. حتماً خیلی عاصی‌‌‌‌اش کرده بودم که قصد داشت من را تنها اینجا در لس‌آنجلس ر‌ها کند. از تنهایی در این شهر غریب می‌ترسیدم و از اینکه پدرم چطور داریوش را قابل اعتماد دانسته و من را به او سپرده متعجب بودم. بغض گلویم را می‌فشرد و در‌عین‌حال از دیدن زوج‌های جوان که عاشقانه کنار هم ایستاده و مشغول صحبت بودند، به وجد آمده بودم. اولین بار بود به کشور خارجی می‌رفتم و دیدن این صحنه‌‌ها برایم تازگی داشت.
دختر و پسری پشت میز روبه‌روی هم نشسته بودند و با دهانشان بستنی می‌خوردند و با چشمشان یکدیگر را.
با دستمال بینی‌‌‌‌ام را پاک کردم و ایستادم، طوری که داریوش به کوله پشتی‌‌‌‌ام برخورد کرد. برگشتم و سریع پرسیدم:
- داریوش اگه داری باهام شوخی می‌کنی شوخی خیلی بی‌مزه‌ایه!
دستش را در جیب کاپشنش کرد و با بی‌رحمی بلیتش را بیرون آورد و جلوی چشمانم گرفت.
- نه جدی میگم این هم بلیت امشب از ترمینال چهار.
و به‌سمت ترمینال اشاره کرد. نمی‌توانستم به چشم‌‌ها و گوش‌هایم اعتماد کنم. «یعنی داریوش واقعاً می‌خواد منو تنها بذاره؟!‌» چنگ زدم و بلیت را از دستش درآوردم. تا زمانی که اسمش را نخوانده بودم فکر می‌کردم من را سر کار گذاشته اما... . به تاریخ بلیط نگاه کردم، آن هم درست بود. از همین فرودگاه، ساعت هشت برای نیویورک بلیط داشت.
حرف بابا در مغزم تکرار می‌شد. «دخترجون، زندگی‌کردن توی مملکت غریب برای دختر جوونی مثل تو خیلی سخته. آدمای اونجا همه‌شون نامردن.»
فکر‌ نمی‌کردم که داریوش هم یکی از آن نامرد‌های مورد نظر بابا باشد.
بلیت را روی سـ*ـینه‌‌‌‌اش پرت کردم و خودم را بغـ*ـل گرفتم. نگاه داریوش بین جمعیت و گوشی‌‌‌‌اش می‌لغزید و انتظارکشیدن را فریاد می‌زد. روی من متمرکز شد.
- ببین مهشاد. من بدم نمیاد تو رو با خودم به نیویورک ببرم؛ اما کارای دانشگاهت توی لس‌آنجلس انجام شده. من هم مجبورم برم، خیلی از کارام باقی مونده.
بغضم را پس زدم. مشخص بود که حرف‌‌هایش دروغ است و منتظر است تا زودتر از شر من راحت شود؛ اما نمی‌دانستم قصد دارد که من را به دست چه‌ آدم بی‌سروپایی بسپارد!
اصلاً دوست نداشتم خودم را به کسی تحمیل کنم. خواستم قبول کنم؛ اما نمی‌دانستم کسی که قرار است مسئوليت من را بپذیرد از این ماجرا راضیست یا نه؟
راه بازگشتی نداشتم؛ چون می‌دانستم اگر برگردم، بابا هیچ‌موقع اجازه‌ نمی‌دهد که دوباره به ایالات متحده برگردم.
با کالج گوچی‌ای که با کاپشنش ست کرده بود، روی نرده‌‌ها ضرب گرفته و اخم‌‌هایش را درهم کرده بود. از دختر و پسری که در حال خداحافظی صمیمانه و پرسوزی بودند چشم گرفت و با بی‌حوصلگی به من نگاه کرد.
- مهشاد برای آخرین بار می‌پرسم. اگه طرف بیاد میری باهاش یا نه؟
دست از سر زیپ کوله‌پشتی‌‌‌‌ام برداشتم. بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد.
- نه داریوش. من می‌ترسم. من فقط به تو اعتماد دارم. نمی‌تونم خودمو قانع کنم و به کسی غیر از تو اعتماد کنم.
اشکم را از گونه‌‌‌‌ام پاک کردم و انگشت اشاره‌‌‌‌ام را به زیر بینی‌‌‌‌ام کشیدم.
نگاهم به داریوش نبود، بلکه در حال دیدزدن خانواده‌ی شاد و خوش‌حالی بودم که مشغول بستنی‌خوردن با کلاه و کاپشن بودند. دلم بستنی خواست، مخصوصاً بعد از دیدن پسر کوچک و چاق خانواده که حتی اجازه حرام‌شدن یک قطره از بستنی را‌ نمی‌داد و سایر اعضای خانواده‌‌‌‌اش را می‌خنداند.
داریوش نرم‌‌تر و مهربان‌‌تر شده بود.
- پسر خوبیه، از آشناهاست، از خودم بیشتر بهش اعتماد دارم.
با غیظ جواب دادم:
- گفتم که نه! اگه‌ نمی‌تونی مسئولیتت رو ادامه بدی زنگ بزنم به بابام که یکی دیگه رو برای این کار پیدا کنه.
کاملاً به‌سمت خانواده‌ای که مشغول بستنی‌خوردن بودند چرخیدم و پشت به داریوش ایستادم.
داریوش عصبانی شد، دستش را مشت کرد و این بار به‌آرامی روی ران پایش کوبید.
- خب اگه‌ نمی‌خواستی بری از همون اول می‌گفتی.
از بی‌منطقی‌‌‌‌اش آتش گرفته بودم. چرخیدم و با حاضرجوابی او را به تمسخر گرفتم.
- شرمنده‌م! عذر ‌می‌خوام! کوتاهی از من بوده که دیر متوجه نقشه‌های جناب‌عالی شدم!
می‌خواست جواب دهد که گوشی‌‌‌‌اش زنگ خورد. از جیبش درآورد و پاسخ داد.
- جانم فرهاد؟ کجایی؟
چرخید و اطراف را نگاه کرد. دست راستش را بالا برد.
- فرهاد، من کاپشن سفید پوشیدم. می‌بینی؟
پس اسمش فرهاد بود، نسبت به این اسم حس خوبی داشتم. داریوش هنوز مشغول صحبت بود.
- پس تو دستتو تکون بده. من از بالا همه رو می‌بینم.
دست مردی مشکی‌پوش از روی پله‌‌ها بالا رفت. داریوش با ‌تأکید گفت:
- داداش دیدمت، دیدمت. سمت راستو نگاه کن.
بالاخره یکدیگر را پیدا کردند. گوشی را قطع و به من رو کرد.
- مطمئنی باهاش نمیری؟ بهش بگم بره؟
چند لحظه نگاهش کردم.
- به بابام میگی ‌می‌خوای من رو بفرستی پیش یکی دیگه؟
- لازم نیست بابات بفهمه. یه قرارداده بین من و تو. هرموقع بابات بهم زنگ زد و سراغ تو رو گرفت، میگم پیش منی. اگه خواست صحبت کنه، سریع دایورت می‌کنم روی گوشی تو. خوبه؟
هرلحظه که می‌گذشت فرهاد نزدیک‌تر می‌شد و فرصت من برای پاسخ نهایی کمتر. هنوز‌ نمی‌توانستم خودم را قانع کنم.
-‌ ولی من دوست ندارم چیزی از بابام پنهان داشته باشم!
پوزخند تمسخرآمیزی زد.
- که این‌طور! بابات هم هیچ‌چیزی از تو پنهون نکرده بود؟
عصبی شدم، گردن کشیدم و پرخاش کردم.
- این یه قضیه شخصیه. به تو ربطی نداره داریوش.
در همین لحظه فرهاد رسید.
- سلام.
بوی عطرش در شعاع چندمتری پیچیده بود و با لباس‌های مشکی جذاب به نظر می‌رسید. هم‌زمان با سلام فرهاد گوشی‌‌‌‌ام در دستم زنگ خورد. داریوش بدون اینکه جواب سلام فرهاد را بدهد پرسید:
- کیه مهشاد؟
لبخند زدم، زبانم را توی دهانم چرخاندم.
- بابام.
به فرهاد نگاه کردم و رو برگرداندم.
- خداحافظ.
و به‌سمت بستنی فروشی رفتم. همین که اتصال را برقرار کردم قطع شد.
گوشی را قفل کردم و آن را با حرص به هوا کوبیدم. داریوش و فرهاد مشغول صحبت بودند و من از این فاصله صدایی‌ نمی‌شنیدم.
میزی را انتخاب کردم که تقریباً به همه‌ی جهت‌‌ها مخصوصاً داریوش و فرهاد مشرف باشد.
پسر جذاب و خوش‌هیکلی که لباس بامزه‌ی بستنی‌فروشی پوشیده بود به من نزدیک شد و از من سفارش خواست. پسر، خوش‌قیافه اما احمق بود؛ چون در فرودگاه اغلب مشتریان مسافر بودند و همیشه تعدادی مثل من زبان انگلیسی خوبی ندارند و باید منوی نوشته‌شده می‌آورد.
نمی‌دانستم میلک‌شیک به انگلیسی همان است؛ ولی با تردید و با کلی لبخند و ریزکردن چشم‌هایم در حالات مختلف، بالاخره دلم را به دریا زدم.
- چاکلت میلک‌شیک پلیز.
اطراف را دید می‌زدم. خیلی جالب بود که یک سری حرکات و پوشیدن لباس‌های مختلف اینجا آزاد بود. همیشه فکر می‌کردم «چه‌جوری این خارجیا بوت و نیم‌بوتو بدون شلوار با پالتوی کوتاه می‌پوشن! اگه هوا سرده همه‌جای بدن سرد میشه.»
صحبت داریوش و فرهاد با هیجان بالا ادامه داشت، پسر بدی به نظر‌ نمی‌آمد. خوش‌تیپ و باکلاس بود و افتخار کردم که چنین هم‌وطن خوش‌تیپی را اینجا پیدا کردم. چشمکی زدم که البته مطمئن بودم آن‌ها نمی‌بینند. اگر فرهاد مورد اعتماد داریوش بود، پس مورد اخلاقی بدی نداشت. به دلم نشسته بود و باید با او می‌رفتم. با خودم فکر کردم «اگه یه روز قراره بزرگ بشم و خودم اختیار خودمو داشته باشم، وقتش امروزه.»
البته روی داریوش کم می‌شد و می‌فهمید خیلی هم به او وابسته نیستم. قبلاً مثل برادرم بود‌؛ ولی با این نامردی ثابت کرد که نیست.
نمی‌توانستم بدون تلافی‌کردن کارِ داریوش از او بگذرم. حالا هم که قرار بود من را ترک کند چه فرقی می‌کرد که اذیتش کنم یا نه؟
پسر بانمک بستنی‌فروشی سفارشم را آورد. در حال هورت‌کشیدن میلک‌شیک با ژست‌های مختلف و در عین حال عکس و فیلم‌گرفتن در زوایای مختلف از این صحنه بودم که فکری به ذهنم خطور کرد.
هرازگاهی نگاه داریوش روی من قفل می‌شد و فرهاد نیز نگاهم می‌کرد. مشخص بود که موضوع بحث من هستم. حالتم را تغییر دادم و صاف نشستم و گوشی را به دست گرفتم. برای پاسخ‌دهی به تماس گرفته‌نشده‌ی بابا ژست گرفتم و گوشی را بالا آوردم.
نگاهم را به‌سمت لباس‌فروشی‌ای که یک زوج جوان از آن خارج می‌شدند متمرکز کردم و با خودم حرف می‌زدم. بعد از چند لحظه ‌مثلاً گوشی را قطع کردم. هندزفری و خرده‌وسایلم را دوباره توی کوله‌‌‌‌ام ریختم و بند نیم‌بوت‌‌ها و کش دم‌اسبی موهایم را محکم کردم و به‌سمت پسر‌‌ها رفتم.
در حال جداشدن از همدیگر بودند که رسیدم.
- سلام.
هر دو به من نگاه کردند. فرهاد قصد تلافی داشت و با نگاه کوتاهی به داریوش یک قدم دور شد.
- خداحافظ.
می‌خواست قدم‌های بعدی را بردارد که صدایش کردم:
- صبر کنید آقافرهاد.
داریوش که توقع چنین رفتاری را از من نداشت با تعجب نگاهم می‌کرد. فرهاد ایستاد‌؛ ولی برنگشت. انگار خیلی نارحت شده بود که جواب سلامش را ندادم.
به داریوش رو کردم.
- من با آقافرهاد میرم.
فرهاد برگشت و داریوش با چشم‌های گردشده نگاهم کرد. نمی‌دانست در این چند لحظه چه اتفاقی افتاد که نظر من با این شدت تغییر کرد. نگاهش را با کلام پاسخ دادم:
- این‌جوری نگاه نکن داریوش. ببخشید مجبور بودم از بابا کسب تکلیف کنم. بابا هم عصبانی شد. حرف بدی بهت زد و گفت ولش کن پسره‌ی بوقو. امشبو با همون رفیق داریوش برو تا فردا یکیو بفرستم سراغت.
رنگ چهره‌ی داریوش پرید، دست به مو‌هایش کشید و در عرض چند ثانیه خون به زیر پوست صورتش دوید. آماده‌ی فرار بودم. فرهاد با تعجب نگاهش بین من و داریوش جابه‌جا می‌شد.
داریوش دیگر‌ نتوانست خودش را کنترل کند، خیز برداشت که به‌سمتم حمله کند؛ ولی فرهاد او را به‌زور گرفت. قهقهه‌ای زدم و در همان حال صحبت کردم:
- جوش نیار، شوخی کردم. باید تلافی می‌کردم و حالتو جا می‌آوردم تا دلم خنک بشه و راحت به زندگیم برسم.
داریوش به نرده‌‌ها تکیه داد و با دو دست سرش را گرفت.
- مهشاد تو منو کافر کردی دختر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
510
34,158
781
25
ایران زمین
عصر بخیر...یه سر بزنیم به گذشته و ببینیم راحله چی میگه؟
تو نظر سنجی هم شرکت کنید عزیزان

***
راحله - گذشته
در باز شد و محمدامین و داریوش و پشت سرشان فرهاد، سینی به دست از در خارج شدند. داریوش اخمی میان ابرو‌هایش انداخت و نگاهی به من و پریسا کرد.
- به‌به خانمای محترم! کجا بودین تا این وقت شب؟
پریسا پشت چشمی نازک کرد و اخم ریزی بین ابرو‌هایش نشاند.
- آقاداداش ستاره‌ای توی آسمون می‌بینی؟ شب کجا بود؟ نه ماه تو آسمونه، نه ستاره!
دستم را جلوی لبم قرار دادم تا لبخندم را بپوشانم. محمدامین تنه‌ای به داریوش زد.
- به خواهرم چی‌کار داری؟
داریوش ابرو‌هایش را بالا انداخت و سرش را جلوی صورت محمدامین برو.
- برو ببینم بابا! آشو با جاش بخشیدم به صاحبش. کی با خواهر تو بود؟!
از داریوش خوشم‌ نمی‌آمد. مدام پی حرف‌‌ها را می‌گرفت و دنبال کل‌انداختن با بقیه بود. برعکس فرهاد که همیشه ساکت و سربه‌زیر بود. بیشتر سرش در لاک خودش بود و به بقیه کاری نداشت یا بهتر است بگویم بیشتر کاری بود. شاید یتیم بزرگ‌شدن و تنهاییِ زیاد روحیه‌ی او را این‌طور بار آورده بود. خدا حاج‌حسین و همدم‌خانم را بیامرزد! چه زحمت‌‌ها که برای خانواده‌ی ما نکشیدند و حالا هم فرهاد و فرشاد راه پدرومادرشان را ادامه می‌دادند.
فرهاد که تا آن‌موقع ساکت ایستاده بود، با آرنج به بازوی محمدامین زد.
- برو داداش باید این حلیما رو زودتر پخش کنیم. کلی ظرف هنوز مونده، الانه که صدای سمیه‌خانم دربیاد.
اوایل فکر می‌کردم زیادی ازخودمتشکر و مغرور است، چرا که یک سلام خشک‌وخالی را هم به‌زور جواب می‌داد؛ اما الان می‌فهمم که مدلش این‌طور است، تودار و مرموز!
پسر‌ها برای پخش‌کردن حلیم راهی شدند و من چشمم به حیاط بزرگ خانه‌مان افتاد. همه جمع شده بودند. عاشق این دورهمی‌های با بهانه و بی‌بهانه‌ی فامیلی بودم. خاله‌‌ها و عمه‌‌ها و عمو‌‌ها و دایی‌ها همه بودند. هرکسی هم به تناسب خودش کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. مثل عموهایم که پاچه‌های شلوارشان را بالا زده بودند و کاشی‌های حیاط را آب‌وجارو می‌کردند. خاله نجمه منقل کوچک اسپند را توی سینی نقره گذاشته بود و دور حیاط می‌گرداند؛ تا چشمش به من و پریسا افتاد، یک مشت اسپند برداشت و در آتش منقل ریخت و بلند گفت:
- بترکه چشم حسود و بخیل.
لبخندی به صورتش زدم. خوب می‌دانستم زیر آن‌همه چین‌چروک کوچک و بزرگِ توی صورتش چقدر سختی و مشقت و تجربه خوابیده.
چشم چرخاندم؛ مامان سمیه و عمه‌‌ها بالای سر دیگ بزرگ حلیم بودند و با ذکر هر صلوات کفگیر را توی دیگ می‌چرخاندند. آقا‌جانم با کامران‌‌‌خان یک گوشه ایستاده بودند و حرف می‌زدند. دلم برای کت‌وشلوار قهوه‌ای و خوش‌دوختی که ‌آن‌قدر شیک و برازنده قدوقامت درشتش را پوشانده بود، ضعف رفت. همه معتقد بودند من قد بلندم را از آقا‌جانم به ارث بردم.
کوله‌‌‌‌ام را محکم به سـ*ـینه‌ی پریسا کوبیدم.
- یه لحظه ‌اینو بگیر.
و خودم سمت آقا‌جانم پر کشیدم. خم شدم و دستش را بوسیدم. خم شد و روی سرم بـ..وسـ..ـه‌ای کاشت. تک‌دختر خانواده بودن زیاد هم بد نبود. درست است که از نعمت داشتن خواهر محروم بودم‌؛ ولی از حق نگذريم عشق و محبت آقا‌‌‌جان و مامان سمیه جایی برای فکرکردن به تک‌وتنهابودن‌ نمی‌گذاشت. هنوز لبخند روی لبم بود و لبه‌ی کت آقاجان توی دستم که با کامران‌خان، پدر پریسا، چشم در چشم شدم و آرام سلام کردم.
انگشت اشاره‌‌‌‌اش را زیر سبیل‌هایش کشید و برق خاصی در چشمانش نشست.
- حیا کن دختر. دیگه بچه نیستی که این‌جوری دلبری می‌کنی از آقات. دیر یا زود باید جهازتو ببندی و بری خونه شوهر.
آقا‌‌‌جان تسبیح دانه‌درشتش را در مشتش محکم فشرد و با دست دیگه‌‌‌‌اش شانه‌ی من را گرفت و به خودش چسباند.
- کی گفته من یکی یه‌دونه‌‌‌‌مو شوهر میدم؟ راحله نور چشم منه، باید همیشه ور دل خودم باشه.
قند توی دلم آب می‌کردند با این خواستن‌های شیرین آقا‌جان؛ اما نمی‌دانم چرا همه فکر می‌کردند از وقت ازدواج من که یک دختر هفده‌ساله بودم گذشته است. انیس‌خانم، همسر کامران‌‌‌خان و مامان پریسا، دستش را مشت کرد و جلوی دهانش گذاشت و چشم‌‌هایش را درشت کرد.
- اِ واه حاج‌آقا یعنی چی شوهرش‌ نمیدم؟ ماشاءالله دختر به این خوشگلی حیف نیست ترشیش بندازی؟
مامان سمیه گره چادر دور کمرش را باز کرد و ظرف دارچین را جلوتر کشید و همان‌طور که ‌دانه‌دانه روی حلیم‌‌ها یاحسین و یازهرا می‌نوشت سری تکان داد.
- اسم خواستگار که میاد برای راحله، آقاش میشه اسپند رو آتیش که زوده و راحله باید درسشو بخونه. اما بالاخره که چی؟ این هم باید مثل بقیه‌ی دخترا بره سر خونه‌وزندگی خودش. تا ابد که ما زنده نیستیم بیخ ریشمون نگهش داریم.
عمه سوری، سینی خالی را جلوی مامان گذاشت و دستش را به کمرش زد، بعد هم نگاهی به من که چسبیده بودم به آقاجان کرد.
- واه داداش! شوهرکردن چه ربطی به درس‌خوندن داره؟ خب شوهرش بدین، شرط کنین درسشو هم بخونه.
دست‌هایم از دور آقاجان شل شد. می‌دانستم عمه سوری سنگ پسر تحفه‌ی خودش را به سـ*ـینه می‌زند. دیگر حالم بد می‌شد هروقت من را توی جمع می‌دیدند مثل دختری که سی‌سالگی را رد کرده و هنوز مجرد مانده، دنبال شوهردادنم بودند. اشک ناخودآگاه توی چشم‌هایم خانه کرده بود.
چند لحظه‌ی دیگر بیشتر می‌ماندم بغضی که داشت گلویم را فشار می‌داد می‌ترکید. از آقاجان جدا شدم و پله‌‌ها را بالا دویدم. پریسا هم گوشه‌ی حیاط پیش مهسا، خواهر کوچک‌ترش رفته بود و‌ کلاً من را فراموش کرده بود.
در اتاق را پشت سرم بستم و به‌سمت روشویی رفتم. شیر آب را باز کردم و یک مشت آب خنک به صورتم پاشیدم. همیشه وقتی بغض و اشکم را نگه می‌داشتم زیر چشم‌هایم سرخ می‌شد. لباس‌های مدرسه را با بی‌حوصلگی روی چوب‌رختی گوشه‌ی اتاق انداختم و از کشو یک تونیک آستین‌بلند سفید که جلویش عکس دختری بود که روی تاب نشسته و مو‌هایش را به دست باد سپرده، با شلوار راسته‌ی مشکی بیرون آوردم و تن کردم.
هنوز بغض توی گلویم بود که شانه را میان موهای بلندم گذاشتم و موجی به آن‌‌ها دادم. خط چشم باریکی پشت چشم‌هایم کشیدم. دستم سمت رژ صورتی‌رنگی که پریسا به‌عنوان کادوی تولد پارسالم داده بود‌ رفت؛ ولی پشیمان شدم، هیچ‌چیز ارزش اخم آقاجان را نداشت.
شال آلبالویی محبوبم را سر کردم و از پله‌‌ها سرازیر شدم. اتاق‌‌ها بالا بود و آشپزخانه و سالن پایین. دو-سه‌تا پله باقی مانده بود تا وارد سالن‌ بشوم که ناگهان صدای پچ‌پچ حرف‌زدن مامان سمیه را از آشپزخانه شنیدم. کنجکاو شدم و پشت دیوار نزدیک به در آشپزخانه گوش ایستادم.
صدای گذاشتن استکان‌های چای داخل سینی می‌آمد و حرف‌زدن آرام مامان با آقاجان.
- چی‌کار کنم حاجی؟ الان دفعه‌ی چندمه که انیس‌خانم بحث این دوتا بچه رو پیش می‌کشه. نمی‌تونم که هردفعه بهونه بیارم!
بدنم یخ کرده بود، حس کردم یک سطل آب سرد روی تنم خالی کرده‌اند.
صدای سایش دانه‌های تسبیح آقاجان به هم نشان می‌داد این حرف‌‌ها به مزاجش خوش نیامده.
- یعنی چی حاج‌خانم؟‌ نمی‌تونم که دختر هفده‌ساله‌ی ناپخته رو به‌زور شوهر بدم. راحله سنی نداره، باید درسشو بخونه.
مامان حین پرکردن استکان‌های چای داشت فکر آقاجون را هم برمی‌گرداند.
- انیس‌خانم فقط می‌خواد خیالش از بابت ما راحت باشه. می‌خواد مطمئن بشه راحله رو غیر داریوش به کسی دیگه‌ نمی‌دیم.
داریوش؟ واقعاً انیس‌خانم پیش خودش چه فکری کرده که من را برای پسرش لقمه گرفته بود؟!
صدای آقاجان بود که گفت:
- حالا هروقت موقع ازدواج راحله رسید می‌گیم اول خونواده‌ی کامران‌‌‌خان بیان جلو.
نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم به خودم مسلط باشم. سرفه‌ای مصلحتی کردم و وارد آشپزخانه شدم. یک‌راست رفتم و دست‌هایم را دور شانه‌های آقاجان که پشت میز نشسته بود حلقه کردم. سرش را کج کرد و روی سرم را بوسید.
- گل‌دختر بابا چطوره؟
صورتش را بوسیدم و یقه‌ی کتش را مرتب کردم.
- خوبِ خوب.
صدای یاالله گفتن داریوش و محمدامین از ورودی سالن می‌آمد. آقاجان نگاهی به من انداخت.
- راحله بابا شالتو سر کن.
محمدامین و پشت سرش داریوش، با دهان‌هایی که همیشه باز بود و می‌خندید وارد آشپزخانه شدند.
داریوش: برو بابا جوجه. باز مثل دفعه‌ی قبل می‌بازی و جلو بقیه ضایع میشی.
محمدامین کوتاه‌ نمی‌آمد.
- سر چی؟ سر هرچی که بگی شرط می‌بندم این بار مچتو می‌خوابونم.
آقا‌‌‌جان سرش را تکان داد و زیر لب لا‌اله‌الااللهی گفت:
- جای این کارا برید کرکره‌ی حجره رو بکشید بالا و سفارشات مردمو بارنامه کنید. سررسید چک حاج‌یوسفو هم بررسی کنید، ببینید برای چه تاریخی بود. تعطیلات دیگه تموم شد. تنبلی ممنوع!
محمدامین با انگشتانش مو‌هایش را مرتب کرد.
- چشم آقاجون. یه چای بخوریم خستگیمون دربره، حتماً.
فرهاد هم همراهشان بود‌؛ ولی جلوی در آشپزخانه ایستاده بود و چشم‌‌هایش توی گوشی بود.
آقاجان نگاهی به او کرد.
- فرهاد بیا تو بابا.
برای آقاجان فرقی‌ نمی‌کرد محمدامین باشد یا داریوش یا فرهاد، همه را به یک چشم می‌دید. اما برای فرهاد فرق می‌کرد. نمی‌دانم چرا؟ شاید چون بعد از فوت حاج‌حسین و همدم‌خانم، پدرم یتیم‌نوازی کرده بود و آن دو را بزرگ کرده بود، حال فرهاد احساس خجالت می‌کرد و حالت سرشکستگی داشت اما...
موبایل آقا‌‌‌جان زنگ خورد، از روی میز برداشت و نگاهی به صفحه‌‌‌‌اش انداخت. یک لحظه حس کردم اخم ریزی میان ابرو‌هایش نشست. گوشی را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت. مامان سمیه هم دوتا قندان توی سینی گذاشت و به دنبالش خارج شد.
به کابینت تکیه داده بودم و به مسخره‌بازی‌هایی که بین محمدامین و داریوش رد‌وبدل می‌شد پوزخند می‌زدم. فرهاد هم وارد آشپزخانه شد و روی صندلی، جای آقا‌‌‌جان نشست.
- زود باشین بچه‌‌ها، باید بریم حجره.
داریوش اخمی کرد و روی صندلی جابه‌جا شد.
- اه اه فرهاد از این کاری‌بودنت خیلی بدم میاد پسر. بابا تازه از حمالی برگشتیم. بذار استراحت کنیم، حجره هم می‌ریم.
صدای محمدامین بلند شد.
- هی راحله کجایی؟ دوتا چای بریز مردیم از خستگی امروز.
تار موهایم را زیر شال فرستادم. سمت سماور رفتم و سمت فرهاد رو کردم.
- آقافرهاد برای شما هم چای بریزم؟
بدون اینکه سرش را از توی گوشی بلند کند جواب داد:
- نه. خواستم خودم می‌ریزم.
توی دلم بدوبیراه نثارش کردم و یک «بمیری راحله» هم نثار خودم. پسره‌ی نچسب ازخودراضی.
فنجان‌های چای را جلوی محمدامین و داریوش گذاشتم که حالا دیگر آرنج‌هایشان را روی میز گذاشته بودند و مچ می‌انداختند. یک فنجان هم برای خودم گذاشتم، کنار قندان چینی گل‌قرمز یادگاری قدیمی مامان!
بالاخره مسخره‌بازیشان کار دستشان داد و محکم به فنجان چای زدند و میز و سرامیک‌های کف آشپزخانه خیس شد.
محمدامین از جا پرید.
- چرا ایستادی راحله؟ بدو دستمال بیار خشک کن اینجا رو.
چینی روی بینی‌‌‌‌ام انداختم و از توی کشو دستمال آوردم تا گندکاری آن دوتا احمق را تمیز کنم که ناگهان نگاه خیره‌ی فرهاد را به خودم شکار کردم! به‌محض‌اینکه نگاه‌هایمان باهم تلاقی پیدا کرد، دوباره سرش را توی موبایل انداخت. نمی‌دانستم معنی نگاهش چه بود، ترجیح می‌دادم زیاد هم کنجکاوی نکنم!
محمدامین خیلی راحت فنجان چای من را سمت خودش کشید.
- اون چای منه.
فنجان را برداشت، هورت کشید و لبش سوخت.
-‌ ای بمیری راحله! چشمت دنبال این چای بود؟ دهنم سوخت دختر.
ایش بلندی گفتم.
- خوبت شد، تا تو باشی دست به چای من نزنی.
سمت سماور برگشتم تا چای دیگری برای خودم بریزم. داریوش و محمدامین هم چای‌‌هایشان را خوردند و بلند شدند که بروند. درِ قوری روی سماور را برداشتم و داخلش را نگاه کردم.
- چای هم که تموم شد. اه!
داریوش و محمدامین اصلاً حواسشان به حرف من نبود و مشغول صحبت آشپزخانه را ترک کردند. تا به خودم آمدم فرهاد جلویم ایستاده بود، لیوان چای با قند توی دستش را روی میز گذاشت.
- دهنی نیست، شما بخوریدش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سروش73

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
27/10/16
510
34,158
781
25
ایران زمین
به زمان حال برمی گردیم با شخصیت فرهاد در امریکا!
بچه ها پست های مهشاد رو هم که سیما جان میذاره به همین ترتیبه. یعنی برای زمان حال و در امریکاست!
فقط پست اول راحله رو که خوندید درست نقطه وسط رمانه یعنی جاییکه گذشته و آینده به هم وصل میشه!
در کل شخصیت راحله داره گذشته رو تو ایران یا همون تهران روایت میکنه.

***
فرهاد - حال، آمریکا
سر راه یک سر به خانه زدم و با عجله لباس‌هایم را عوض کردم. یعنی راحله هم همراهش بود؟ اصلاً بود که بود! برای من چه اهمیتی داشت؟ پس این خوش‌بو و معطرکردن برای چه کسی بود؟ چندبار پشت گوشی دهان باز کردم تا سراغ راحله را بگیرم؛ اما ترسیدم. ترس از اینکه مبادا رازم فاش شود. آخر داریوش از این ماجرا بی‌خبر بود.
حتماً تابه‌حال عروسی هم کرده بودند. یعنی راحله سهم او شده بود؟ پس برای چه به دیدن من آمده بودند؟ شاید می‌خواست پز داریوش را به من بدهد و یا شاید هم داریوش می‌خواست نامزدش را به رخم بکشد!
ناخودآگاه در ذهنم آمد «چرت نگو فرهاد. داریوش یه همچین آدمی نیست. اصلاً مطمئن باش راحله چیزی راجع به گذشته بهش نگفته. اگه گفته بود مطمئناً بعد این‌همه مدت داریوش به دیدنت‌ نمیومد.»
داخل ماشین که نشستم، از استرس سردرد گرفته بودم.
بوق... بوق... همیشه همین‌طور بود. فقط کافی بود که یکی از خواننده‌های پاپ ایرانی در وست‌وود یا بورلی‌هیلز کنسرت داشته باشد، دیگر جای سوزن‌انداختن نبود.
وقتی از چهارراه ایرانی یا به‌اصطلاح از تهرانجلس معروف بیرون زدم باورم‌ نمی‌شد این من باشم که با این اضطراب به‌طرف فرودگاه می‌رانم. ناگهان پایم را از روی گاز برداشتم، راهنما زدم و کنار آزادراه ترمز کردم. دیگر نزدیک فرودگاه بودم، استپ چرا؟ از خودم خنده‌ام گرفته بود. این چه وضع رانندگی بود؟! ما ایرانی‌‌ها هرجا باشیم تحت فشار که قرار بگیریم، به عادت‌های بدمان برمی‌گردیم؛ رانندگی بی‌حواس و ناشیانه!
دست بردم و موبایلم را درآوردم. داریوش را گرفتم. خواستم به او بگویم‌ نمی‌توانم ببینمش که با آزاد‌شدن صدایش پشت گوشی اختیار زبانم را از دست دادم.
- من دم در فرودگاهم داداش.
به گفتن شماره گیتشان اکتفا و گوشی را قطع کرد. ماشین را داخل پارکینگ پارک کردم و از آن پیاده شدم. نگاهی به ساعت انداختم، شش عصر به وقت محلی. حس می‌کردم قلبم کمی جابه‌جا شده، نمی‌دانم شاید بالاتر آمده بود و یا درست بین دوتا جناق سـ*ـینه‌‌‌‌ام گیر کرده بود که این‌طور به دنده‌هایم فشار می‌آورد.
***
طرف، چه کسی بود؟ با داریوش چه رابـ ـطه‌ای داشت؟
- از تهران چه خبر؟ از حاجی، سمیه‌خانوم.
‌سؤالم تابلو بود؟ نکند بویی بـرده باشد؟ آخ که این ثانیه‌های پراسترس چقدر کند می‌گذشت.
داریوش: همه خوبن. سلام دارن خدمتتون.
سلام رساندند؟ مگر می‌دانند ما کجاییم؟ چرا ندانند؟ حتماً داریوش بهشان گفته!
دوباره برگشت و به دخترک نگاه کرد. بچه‌سن بود، به داریوش‌ نمی‌خورد.
- آشناست؟
پوزخند همیشگی‌اش را تحویلم داد.
- دوست داری آشنا باشه؟
از نیش و کنایه‌‌هایش بدم‌ می‌آمد. آدم را بیشتر سردرگم می‌کرد. نمی‌فهمیدی چیزی می‌داند یا دارد یک‌دستی می‌زند!
- برای من آشناست‌؛ ولی تو نمی‌شناسیش!
هرکسی بود خیلی بی‌شعور بود که جواب سلام من را با خداحافظی داد. سعی کردم بی‌تفاوت باشم. شانه‌ای بالا انداختم و نگاه از تی‌شرت خوش‌‌رنگ سرمه‌ایش گرفتم.
- اکی. گفتی ‌می‌خوام ببینمت، الوعده وفا.
دخترک مشغول بازی‌کردن با آب‌میوه‌‌‌‌اش بود.
- هیچی داداش کنسل شد.
کنسل شد؟ قضیه چه بود؟
- مشکلی پیش اومده؟ راجع به دختره‌ست؟
دنگ‌دنگ صدای شماره اعلان پرواز‌ها بدجور روی اعصاب بود. داریوش پوف کلافه‌ای کشید و لیوان قهوه را نزدیک لبانش کرد.
- خواستم یه چندوقتی مهمونت باشه که نشد.
مهمان من باشد؟ مگر خودش جا نداشت؟! همه‌چیز مشکوک بود!
- قضیه چیه داداش؟ بعد از چندسال یهو سروکله‌ت پیدا شده، اون هم با یه بچه که ‌نمی‌خوایش و دنبال مکان می‌گردی برای نگهداریش!
نمی‌دانم کجای حرف‌هایم خنده‌دار بود که غش‌غش خندید و نگاه‌های مردم چمدان به دست را به‌طرفمان چرخاند.
- تو فکر کن نامزدمه. دنبال یه مکان موقت می‌گردم از چشم بابام پنهونش کنم تا بتونم مقدمه‌چینی کنم و اصل مطلبو به خونواده‌م بگم.
نامزدش بود؟ پس راحله چه؟ چرت می‌گفت. می‌خواست زیر زبان مرا بکشد وگرنه دخترک با مقداری تخفیف جای بچه‌ی نداشته‌‌‌‌اش بود!
- نمی‌دونستم مهدکودک باز کردی. می‌دونم ید طولایی تو کمک‌کردن به ایرانیای اینجا داری؛ اما فکر‌ نمی‌کردم آدم هم ترانسفر کنی.
خونسرد قهوه‌‌‌‌اش را سر کشید و تکیه‌اش را به صندلی داد.
- خب اگه پول خوبی داشته باشه چرا که نه؟ تا کی برای حاجی بازاریابی کنیم؟
چرا ما را باهم جمع می‌بست؟ من که خیلی‌وقت بود راهم را از معتمد‌‌ها جدا کرده بودم. بی‌اختیار از جا بلند شدم و کارت دانشگاه و محل اقامتم را روی میز گذاشتم.
- فکراتو کردی بهم زنگ بزن ببینم باید برات چی‌کار کنم.
فهمید کلافه شده‌ام که دستم را گرفت.
- خواهرمه داداش. می‌تونی یه چندوقت تو خونه‌ی خودت جاش بدی تا من از نیویورک برگردم؟ تو دانشگاه کالیفرنیا پذیرش شده. تو و فرشاد هم که اونجا تحصیل می‌کنید.
عصبی شدم و صدای حرصی‌‌‌‌ام را طوری که اطرافیان متوجه نشوند به‌زحمت بیرون فرستادم.
- د داری شعر میگی عزیز من. آخه همچین خواهر درشتی چه‌جوری یهو پیداش شده؟ تا چند سال پیش که ایران بودیم ازش خبری نبود!
باز خندید. باز روی اعصاب نداشته‌ی من رفت وقتی جواب داد و گفت:
- بابام یه زن مخفی داشت. این دسته‌گلو هم اون آب داده.
کیف پول و گوشیم را برداشتم.
- خداحافظ داداش.
قبل از اینکه قدم تند کنم گفت:
- تو هم‌ یه روز گذاشتی از ایران رفتی و هرچی من و بابام بهت اصرار کردیم بمون، نموندی و دلایل خودتو داشتی. پس تو هم از من ‌سؤال نپرس و فقط کمکم کن.
بدنم یخ کرد. منظورش چه بود؟ اصلاً این نمایش مسخره را چرا به راه انداخته بود؟
داریوش از جا بلند شد و به من که از حرفش میخکوب شده بودم نزدیک شد.
- می‌بینی که ما یه سری آدمیم که فقط به هم مرتبطیم، اون هم بدون آگاهی از رازورمز هم. درسته؟
نفس عمیقی کشیدم.
- چه کاری از دست من برمیاد؟
دور زد و در چشم‌هایم نگاه کرد.
- می‌تونی مسئولیتشو برای چندماه قبول کنی تا کارهامو تو نیویورک سروسامون بدم و بیام سراغش؟
برگشتم و به دخترک نگاهی انداختم. داشت در حالت‌های مختلف از خودش سلفی می‌گرفت. با اینکه رفتار‌هایش به آدم‌های شیرین‌عقل می‌خورد‌؛ ولی نتوانستم محبت‌های داریوش را بی‌جواب بگذارم. او بود که مشکل اقامتم در ایالات متحده را حل کرد، او بود که برایم در دانشگاه کالیفرنیا پذیرش گرفت، او بود که...
- قبوله. صداش کن بیاد بریم.
برق خوش‌حالی را در چشم‌‌هایش دیدم وقتی در آغوشم کشید و گفت:
- می‌دونستم مردی داداش. خیالم راحت شد که محبت‌هامو دور نریختم.
در دلم به او پوزخند زدم که محبت قرض می‌داد و باید پسش می‌دادم؛ اما خیالی نبود. من آدمی نبودم که زیر بار منت کسی بروم.
پرسیدم:
- دختر خوبیه؟ خطر که نداره؟
نمی‌دانم چرا به ‌سؤالم خندید.
- نه فقط...
دخترک را خوب زیر نظر گرفتم.
- فقط چی داداش؟
برگشت و تابلوی گیت پرواز را نگاه کرد.
- فقط یه خورده شیش می‌زنه.
ناخودآگاه نیشم باز شد و یاد فرشاد افتادم.
- نگران نباش خودم یه دونه‌شو دارم. می‌دونم چه‌جوری باید باهاش برخورد کنم.
از من فاصله گرفت و گفت:
- حالا هنوز قبول نکرده که از من جدا بشه. اگه اکی شد باهات تماس می‌گیرم.
شانه‌ای بالا انداختم و اورکت مشکی‌‌‌‌ام را پوشیدم.
- به‌هرحال من در خدمتم. میای؟ بیا بریم امشبو خونه ما بمونید.
کاپشن سفیدش را از روی صندلی برداشت.
- فعلاً که باید پرواز امشبو کنسل کنم. نه داداش می‌ریم سوئیت خانم سندرز، شریک کاری بابا. وسایل شخصیم اونجاست.
نمی‌دانم چه شد که ناگهان دخترک کوله‌‌‌‌اش را جمع کرد و با شتاب به‌طرف ما آمد.
با داریوش دست دادم که به ما رسید.
- سلام.
در برجکش زدم و به داریوش گفتم:
- خداحافظ.
چند قدمی از آن‌‌ها دور نشده بودم که صدای بچگانه‌‌‌‌اش به گوشم رسید.
- صبر کنید آقافرهاد. من هم با شما میام!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.