در حال تایپ رمان چشمامو بستم | Drosera کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 19K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Drosera

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
"به نام اهورای هستی بخش"
نام رمان: چشمامو بستم
نام نویسنده: Drosera کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر: دختران من
نام تایپیست: *sadat*
خلاصه: طلا مثل همه آدم ها دوست داشت تار و پود وجودش پر بشه از عطر عشق و علاقه؛ اما تقدیر همیشه باب میل آدم نیست و گاهی آدم رو مجبور به انجام کارهایی می کنه که دوست نداره. طلا با تقدیرش ناسازگاری می کنه و با انجام یک اشتباه سرنوشت خودش رو برای مدتی تغییر می ده. غافل از اینکه چرخه روزگار، چرخیدن رو خوب بلده و این گردونه، باز سمت خودش بر می گرده.




Please, ورود or عضویت to view URLs content!


"چشمامو بستم" تقدیم به اولین حامی عزیزم که همیشه همراه و باعث دلگرمی من بود. maryam.B27 نازنینم یه دنیا تشکر برای بودنت عزیزم.


ov7z_237492_rman_shmamu_bstm.png
 
آخرین ویرایش:

Kiarash70

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
2/1/17
573
57,489
901
25
تهران

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.
خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست اول

بس است فرهاد!
در دنیایی که شیرین چشم به خسرو دوخته
کوه را هم بکنی
سنگ راهم بتراشی
باز سهم تو قول هایی می شود که خوب می دانی امیدی به اجابت نیست
پس بیا و فراموش کن!
تیشه ات را بردار و ریشه عشق شیرین بی وفا را بکن
خیالت تخت
به زودی باز می گردد
با یک بغـ*ـل پشیمانی و با یک کوه حسرت!
کوهی که تراشیدنش فرهاد را میخواهد
آن وقت بنگر در وجودت
هنوز فرهادی با عشق شیرین؟
اگر همان مجنونی مردانه بکن این کوه را
این کوه ظریف تر از بیستون است
برای همین فرهاد میخواهد!
کوه کندن هنر میخواهد
و دل دادن عشق را!
و تو آن زمان هنر مند ترین عاشق دنیایی!
***
دست چپش را روی سـ*ـینه اش گذاشت و زیر لب گفت:
- آروم باش لعنتی! چیزی نیست.
اما به گفته ی خود اطمینانی نداشت. برای بار هزارم به خودش لعنت فرستاد که با پای خود به دهان شیر آمده است. خنده های اطرافیان سوهان به روح نا آرامش می کشید، به یاد آورد ده سال قبل چقدر از رفتنش شاد بود. گمان می کرد امیریل برای همیشه دست از او باربدش برداشته است و او می تواند عاشقانه زندگی اش را بکند.
صدای شادی فرزاد قلبش را به تکاپو انداخت و دید مردی را که کابوس شبانه اش شده بود. اما اینبار نه کابوسی در کار بود و نه رویا!
***
کت و شلوار مشکی رنگ جثه تنومند اورا بی محابا به نمایش می گذاشت. به راستی که به خوبی پسوند "یل" را به دنبال میکشید! با غرور در سالن شلوغ فرودگاه چمدانش را روی زمین کشید و از بین ردیف صندلی های استیل عبور کرد و خود را به جمع خانواده اش رساند. خانواده ای که به مدت ده سال میانشان فاصله افتاده بود.
مادرش خود را به آغـ*ـوش پهلوان خارجی اش انداخت، حق داشت دوری از فرزندش اورا کم طاقت کرده بود.
دختر سعی کرد لبخندی هرچند مصنوعی، چاشنی صورت آرایش شده اش کند و با همان لبخند نمایشی، خوش آمدی گفت به امیریل تازه از راه رسیده و پوزخند امیریل حاکی از آن بود که ده سال قبل هنوز زنده و پابرجاست، شاید آتشی بود که زیر خاکستر های ده سال اش مدفون شده و با آمدن طوفان برافروخته خواهد شد!
آب دهانش را فرو داد و گفت:
- خوبید آقا امیریل؟
دست هایش را درون جیب شلوارش فرو برد و با کنایه گفت:
- آره، بهتر از قبلم! همین کافیه مگه نه دختر خاله؟
نگاهش را به برادرش انداخت و گفت:
- فرزاد ماشین رو اوکی کردی؟
- آره داداش امیر سوییچش رو بدم؟
- نیازی نیست، دست خودت باشه! فقط حواست بهش باشه، امانت شرکته!
- چشم داداش
آقای کاوه رو به آنها گفت:
- فرزاد امیر و طلا رو ببر خونه همه منتظرن. من و مادرت هم بریم عمه فروغت رو بیاریم بیاد امیرش رو ببینه.
بعد از اتمام حرفش سرخوشانه قهقهه ای سرداد که همسرش حمیده با روی ترش مخالفت خودرا ابراز کرد و گفت:
- نه علی آقا خودت برو دنبال خواهرت من نمیام.
آقای کاوه با همان خنده اش گفت:
- حمیده این بچه تازه اومده فرار که نمی کنه! بیا بریم دنبال فروغ، شر میشه اگه تو نیای.
اشک های حمیده انگار آماده ی باریدن بود که امیریل مادرش را آرام کرد. با گذشت این همه سال خوب اخلاق عمه بزرگش را به یاد داشت و می دانست اگر بر خلاف میلش رفتار شود آسمان و زمین را یکی خواهد کرد.
- فرزاد بریم.
فرزاد مستاصل سری تکان داد و گفت:
- باشه، طلا بیا.
طلا پر بود از احساس، حس ترس اما زورش بر دیگر حواس میچربید. طلای سی ساله نگران طوفانی بود که بازگشته است. هنوز می توانست آخرین جمله ی او را به خاطر بیاورد و برای همان بود که حس خفقان تا بالای گلویش پیش آمده بود. روی صندلی عقب اتوموبیل مشکی رنگ نشست و عینک آفتابی اش را که اتفاقا با رنگ مانتویش هم خوانی داشت را روی چشمانش گذاشت و در دل دعا کرد زود تر به مقصد برسند؛ اما با یادآوری ذوق خانواده امید رهایی از امیریل به خاموشی گرایید! می دانست مهمانی شب پر از آدم هایی است که حرکات او را زیر نظر گرفته و داستان سرایی میکنند.
- داداش انقدر دلم واست تنگ شده بود که خدا میدونه!
طلا سعی کرد ترسش را کنار بزند و با لبخند گفت:
- آقا امیریل حتما استرالیا خیلی خوب بوده که بعد این همه سال اومدین.
گوشه ی لب امیریل کمی بالا رفت و گفت:
- آره عالی بود!
فرزاد وارد کوچه شلوغشان شد. گوسفند و آدم و ماشین های رنگارنگ! همه باعث شده بود همهمه ای در فضا بپیچد.
امیریل زیر لب گفت:
- گفته بودم شلوغ نکنین.
فرزاد با خنده ای کوتاه گفت:
- امیر جدی جدی ده سال نبودی ها؛ توقع نداری که مامان به فامیل ها " آقای مهندس" رو نشون نده؟ مگه نه طلا؟
طلا به لبخندی اکتفا کرد. چه می گفت؟ چه داشت که بگوید؟ نه حرف داشت و نه جرئت!
هر سه از ماشین پایین آمدند. بوی اسپند و شلوغی فضا و خونی که از گوسفند بر زمین می ریخت خطی روی اعصاب طلا می کشید! اگر که نگاه ها و پچ پچ های زنان فامیل را میشد فاکتور گرفت؛ پچ پچ هایی که بی شک طلا و امیریل شخصیت اول داستان هایش را داشتند.
 
آخرین ویرایش:

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست دوم

امیریل با صدایی که نام اورا صدا می کرد سرش را به عقب برگرداند. دختر جوانی با موهایی طلایی. اصلا او را به یاد نمی آورد و حق هم داشت. تا آنجا که یادش بود دختر موطلایی در فامیل نداشتند. در دل پوزخندی به افکارش زد. مگر طلا موهایش از بدو تولد به رنگ طلا بوده که این یکی باشد؟
دخترک مایوس از شناخته شدنش دست دراز کرد و گفت:
- چطوری اقا امیر؟ خیلی تغییر کردی ها‌. اگه تو خیابون می دیدمت نمی شناختمت. راستش رو بگو آب و هوای اونور بهت ساخته یا دختراش؟
یک تای ابرویش بی اراده بالا رفت. توقع نداشت یک دختر از فامیل سفت و سخت او اینگونه حرف بزند. آن هم در اولین برخورد پس از فاصله ای به عمر ده سال. با خود فکرکرد پس فامیل گرامی اش دست دادن به نامحرم را آزاد اعلام کرده اند. شاید هم این دخترک کمی شیطنت کرده و دور از چشم والدین سنت هارا شکسته بود. با لبخند گفت:
- ممنونم ستاره خانم!
چهره دختر در هم رفت و گفت:
- دستت درد نکنه امیر آقا یه ساعته داریم حرف میزنیم تازه شما میگی ستاره؟ من نگین دختر عموتونم، عموتون رو که می شناسی؟
با حالت قهر از او جدا شد. ستاره دختر خاله اش بود و این اسم را هم به زبان آورد تا به نگین حالی کند او را نمی شناسد‌.
نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند. بزرگ تر و زیبا تر شده بود. لوستر های بزرگی که از سقف آویزان بود و پرده قدی زرشکی رنگ، فضای خانه را بی شباهت به قصر سیندرلا در کارتون مورد علاقه بچگی اش نکرده بود. انتظار بی جایی داشت که با گذشت زمان باز هم با آن خانه قدیمی رو به رو شود. اما هنوز هم اتاقش کنار آشپزخانه بود. با یادآوری شب هایی که به آشپزخانه می رفت و یخچال را زیر و رو می کرد، لبخندی روی لبانش نشست. نگاهش روی مبل های مخمل زرشکی رنگی که کنار هم قطار شده بودند چرخید. بی شک مادرش به دلیل تناسب با کابینت ها این رنگ را انتخاب کرده بود که آنها را در نزدیک ترین محل به آشپزخانه چیده بود.
در دل دعا کرد زودتر این مراسم تمام شود. می خواست بی توجه به اتاقش برود اما به نظرش بی انصافی آمد اگر ذوق فامیلش را نادیده می گرفت.
با اشاره ی مادرش از جا برخاست و وارد اتاق شد. نگاهی به مادرش انداخت که همیشه سعی می کرد خود را جوان تر از سنش نشان دهد. همه معتقد بودند امیریل شباهت بسیاری یه مادرش دارد و خود او نیز همیشه این تعریف را دوست داشت. حمیده با افتخار پسرش را از نظر گذراند و گفت:
- مادر فدات بشه. چجوری من دووم آوردم بدون تو؟
اشک هایش که آماده ی بارش شد، امیریل مادرش را درآغوش گرفت و گفت:
- هستم مامان‌حمیده، گریه نکنی ها!
حمیده مادرانه خندید و گفت:
- قول بده که بمونی.
- یاد بچگی کردی حمیده خانم؟ قول میدم.
حمیده دستش را روی سـ*ـینه اش گذاشت و با حظ پسرش را از نظر گذراند و گفت:
- قربون پسر مهندس خودم برم.
امیریل زیر لب "خدانکنه" ای گفت. نگاهی به مادرش انداخت، مطمئن نبود به قولی که داده بود. شاید بعد از اتمام کارش می توانست کمی بیش تر بماند اما برای همیشه، نه! نمی توانست.
حمیده لبخندی به روی فرزندش پاشید و گفت:
- پاشو مادر، پاشو بریم بیرون، زشته همه تو سالن نشستن ما اومدیم اینجا.
طلا نگاه نگرانش را از امیریل که غرق در توضیح شرایط خارج از کشور بود، گرفت و به ستاره گفت:
- می ترسم ستاره‌!
ستاره نگاهی به دخترخاله اش انداخت و گفت:
- بس که دیوونه ای. بابا این بنده خدا چیکار به تو داره؟ یه قضیه ای مال اون سال ها بوده که تموم شده و رفته. نچ نچ این نگین رو ببین هی میره خودش رو لوس میکنه با اون سنش! خجالت نمی کشه؟ تو رو خدا سمانه رو ببین. واقعا چی فکر می کنن با خودشون؟
طلا نگاهی به آن دو انداخت و در دل حرف ستاره راتصدیق کرد. از نظرش آن دو دیگر زیادی تابلو بودند!
 
آخرین ویرایش:

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست سوم

- این دوتا تا دیروز مهمونی که می شد یه گوشه می شستن "لایو" بگیرن بذارن اینستا گرام.
ستاره سرش را تکان داد و گفت:
- بی جنبه ها امیر رو دیدن فکر کردن خبریه. ولی خدایی تغییر کرده ها. قبلا لاغر بود درست عین مداد، یادته؟
طلا با شنیدن این حرف بی اراده نگاهش روی امیریل نشست. نمی توانست منکر تغییرات مثبت او شود. اصلا اگر امیریل زیبا نبود؛ اگر تحصیل کرده نبود و اگر چند صباحی را خارج از کشور زندگی نمی کرد که سمانه و نگین تن به خفت نمی دادند و سرجایشان می نشستند.
امیریل نگاه خیره ی طلا را غافلگیر گرد. طلا هراسان چشم از او گرفت. ستاره متوجه اوضاع شد و باز با غیبت حواس طلا را به حاشیه ها کشاند. انگار سمانه و نگین سوژه های خوبی برای حرف زدن این دو دختر خاله بودند.
***
با بسته شدن در امیریل نفس راحتی کشید. آخرین مهمانشان هم رفت و او می توانست خستگی سفر را از تن درکند.

فرزاد و پدر و مادرش به همراه دو خدمتکار که برای مهمانی استخدام شده بودند؛ مشغول سامان دادن خانه ای بودند که انگار بمب در آن ترکیده است.
دلش می خواست بخوابد اما نمی توانست جلوی حس انسان دوستانه اش را که درست پس از ورود به کشورش گل کرده بود را بگیرد. به کمک خانواده اش رفت و در جواب اصرار های مادر و پدرش تنها لبخندی زد.
فرزاد لیوان ها را جمع کرد و گفت:
- مامان دیدی دخترای فامیل چجوری خودشون رو درست کرده بودن؟ امیر از روز اول چشمشون رو گرفتی دمت گرم.
پشت سر حرفش با شادی قهقهه ای زد.
حمیده با حظ قامت پسرش را از نظر گذراند و دست راستش را روی سـ*ـینه اش گذاشت و در حالی که قربان صدقه پسر مهندسش می رفت گفت:
- آره، فقط واسه یه دونه پسرم!
فرزاد با بهت گفت:
- مامان پس من چی تو هستم دقیقا؟
حمیده خندید و گفت:
- تو عزیز منی.
- باشه مامان خانوم شمام من رو خر فرض کن راستی نگین چرا موهاش رو رنگ کرده؟ من نمی دونم چه دردی افتاده تو جون دختر های فامیل ما که خودشون رو زرد می کنن.
علی آقا با اخم گفت:
- تو هم که اصلا دقت نمی کنی!
فرزاد بی توجه به کنایه پدرش گفت:
- اول طلا بعد ستاره حالام نگین. عمو رو بگو با اون اعتقادات پشت کوهیش چجوری اجازه داده؟
- فرزاد بس می کنی یانه؟
فرزاد نگاهی به پدرش انداخت و با اعتراض گفت:
- بابا تو هم همش به من گیر میدی!
علی آقا با اخم نگاهش کرد و جوابی به اعتراض پسر کوچکش نداد.
امیریل کنجکاوانه نگاهی به جمع خانواده شان انداخت. انگار عمویش هنوز در اعتقاداتش زیاده روی می کرد و ترکش هایش به جان فرزاد خورده بود که اینگونه آماده است برای غر زدن.
انگار حمیده هم دل خوشی از برادر شوهرش نداشت چرا که برای حمایت از فرزندش دست به کار شد و درحالی که ظرف ها را روی میز چوبی آشپزخانه می گذاشت گفت:
- بچم پر بی راهم نمی گـه علی. یادت نیست پارسال عروسی پسر داداش عباست چیکار کرد؟
 
آخرین ویرایش:

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست چهارم

امیریل مشتاق پرسید:
- چطور مگه؟
حمیده با دیدن اشتیاق پسرش با ناراحتی گفت:
- بیچاره محسن و زنش ثریا یه سال می شه باهاشون قهره. با عمو عباست چنان بحثی کرد شب قبل عروسی که بابات با پا در میونی راضی کرد بیاد تو عروسی بشینه خان داداشش. نبودی ببینی چه آشوبی بود اون شب.
فرزاد بی تفاوت گفت:
- مامان چقد قصه می بافی خب اصل داستان رو بگو.
علی آقا با اخم رو به فرزاد گفت:
- درست حرف بزن با مادرت! قصه می بافی چیه؟ می ری تو اون دانشگاه این چیز ها رو یادت می دن؟ ادعا هم داری دانشجوی ادبیاتی. ادبیاتت کجا بود تو؟ من اگه جای استادات بودم راهت نمی دادم سر کلاس!
فرزاد با همان حالت گفت:
- بابا جان بحث رو عوض نکن لطفا، نگران استاد های منم نباش خودشون بلدن چیکار کنن!
علی اخم هایش را درهم کشید و سکوت کرد تا حمیده خانم حسابی برادرش را نزد پسرش خراب کند .
- علی خب چیه مگه؟ امیر هم خودش عموش رو می شناسه. داشتم چی می گفتم؟ آهان! هیچی فهمید مراسم محسن بیچاره مختلطه دعوایی به پا کرد که نگو ونپرس.
بیچاره ثریا یه شب قبل عروسیش چقد حرص خورد.
پس از اتمام حرفش فرزاد بی درنگ رشته کلام را در دست گرفت:
- تازه مامان همین یکی دوماه پیش با یکی از همکلاسی هام جلوی دانشکده داشتیم جزوه هامون رو درست و راست می کردیم که نمی دونم عمو از کجا سر از دانشکده ما درآورد که سرم رو بالا آوردم دیدم عمو جان عزیزم با اخم وایستاده رو به روم. همکلاسی بیچارم مریم که فکر کرد عمو از حراست دانشگاست، دوتا پا داشت دوتای دیگه هم قرض گرفت و فرار کرد!
علی آقا با اخم گفت:
- خوبه حالا مادر و پسر انقدر غیبت برادر و برادر زادم رو نکنین. امیر جان بابا برو بخواب خسته ای.
امیریل از خداخواسته شب بخیری گفت و جمع را ترک کرد.
***
چمدان آبی رنگش را باز کرد و پیراهن ساده ای از آن بیرون کشید. ناگهان چشمش به جعبه ی نارنجی رنگ افتاد که بین لباس ها پنهان شده بود. درش را که باز کرد یک دنیا خاطره جلوی چشمش نقش بست که به او دهن کجی می کرد. گردنبند ماه نشان راجلوی چشمش تکان داد.
ده سال از خریدش میگذشت اما هیچ وقت به دست صاحبش نرسید. حتی بعد از آن ماجرا همه ی گذشته را دور ریخت جز این گردنبد با شمایل ماه مانندش را. آن را نگهداشته بود تا به خیالش آیینه ی دق شود برایش، تا با هر بار نگاه کردن شعله های انتقام دروجودش زبانه بکشد!
پوزخندی به افکار آن زمانش زد و گردنبد را به جعبه بازگرداند. چقدر بچه بود و چقدر بچگانه فکر می کرد در آن سال های نچندان دور.
 
آخرین ویرایش:

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست پنجم

غافل از این بود که عمر شعله های انتقامش به کوتاهی شب است و تنها خاکستر هایش در زندگی او باقی خواهد ماند.
***
انگار علی آقا تنها کسی بود که مشتاقانه به حرف های خواهرش گوش می داد و فرزاد معتقد بود عمه فروغ چند روزی را آنجا خواهد ماند تا خوشی آنها را زهرمارشان کند. امیریل هم بی تفاوت به عمه اش نگاه می کرد و صبحانه اش را می خورد. فروغ رشته کلام را به دست گرفته بود و به جای همه سخنرانی پر آب و تابی می کرد:
- امیر! عمه تو با خودت نگفتی یه فامیلی داری اینجا؟ نمی خواست یه بار بلند شی بیای دیدن عمه ات ببینی مرده است یا زنده؟ مادرت هم که دلش تنگ می شد داداشم باید می آوردش دیدنت.
حمیده که انگار گله های خواهر شوهرش به مذاقش خوش نیامده بود گفت:
- فروغ جان بچم نمی تونست بیاد؛ درس و دانشگاه و اقامتش و بعدش هم که کار شرکت داشت. نمی تونست زندگیش رو ول کنه بیاد دید و بازدید فامیل!
فروغ چای اش را سر کشید و با مکث گفت:
- زن داداش یعنی ده، یازده سال کار داشت؟
امیریل برای خاتمه دادن به بحثی که کم کم اوج می گرفت گفت:
- حق با شماست عمه، من سهل انگاری کردم. باید بهتون سر می زدم.
اما در دل می دانست که سهل انگاری و کوتاهی ای در کار نبوده است و حالا هم فرصت چندانی ندارد برای ماندن و به قول عمه سر زدن به فامیل اش. علی اقا با تحسین به پسرش نگاهی کرد و گفت:
- امیر بابا گفته بودی نماینده ی شرکتتونی آره؟
- بله بابا جان، باید تا چند روز آینده خودم رو به شرکت تحت قراردادمون معرفی کنم.
علی آقا با افتخار سری به نشانه ی تایید تکان داد. فرزاد سکوت خود را شکست و به عمه اش گفت:
- عمه راستی نگفتی عمو رسول کجا رفته؟
فروغ نیم نگاهی به حمیده انداخت و گفت:
- با رفقای قدیمش رفته همدان، اتفاقا فهمید امیریل اومده کلی خوش حال شد.
امیریل با لبخند گفت:
- یادش بخیر چقدر بچه بودم با عمو رسول بازی می کردیم.
حمیده رو به فرزاد که بیخیال نشسته بود گفت:
- پسر تو دانشگاه نداری اینجا نشستی؟
فرزاد از پشت میز بلند شد و گفت:
- چرا ولی باید اول برم خونه خاله حمیده با طلا کار دارم.
نگاه کنجکاو جمع روی فرزاد نشست و فروغ که انگار از شنیدن نام طلا چندان خوشش نیامده بود گفت:
- اونجا چکار داری عمه؟
فرزاد با لبخند مرموزی گفت:
- مگه نمی دونی که طلا کارشناسی ارشد ادبیات داره؟ ادبیاتش فول فوله! واسه همین تحقیقم رو دادم بهش واسم انجام بده. آخه یه بار دیگه کارم رو انجام داد نمره کامل آوردم.
سپس با همان لبخندش به فروغ نگاهی انداخت تا تاثیر سخنش را ببیند. حمیده خنده اش را پشت لبش نگداشت و امیریل و علی آقا سری به زیر انداختند و لبخندی زدند. به راستی که فرزاد شیطان را درس می داد. همه آنها خوب می دانستند فروغ از طلا خوشش نمی آید ولی فرزاد هربار از کمالات و خوبی های طلا برای عمه اش می گفت و او را اذیت می کرد. فرزاد پس از سخنرانی اش جمع را ترک کرد و فروغ هم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- ای بابا این طلا که زندگی نداره، باید با کتاب و دفتر سر خودش رو گرم کنه دیگه!
حمیده ابرو هایش را در هم کشید و گفت:
- فروغ جون طلا از همون بچگی باهوش بود و پیشرفت درسیش هم بخواطر علاقش به درس و دانشگاهه وربطی نداره به چیزای دیگه!
فروغ نیشخندی زد و گفت:
- خب چرا ناراحت می شی زن داداش؟
حمیده دستی به مو های لختش کشید و پشت چشمی نازک کرد و روبه همسرش گفت:
- علی تو سرکار نمیری؟
آقا علی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- چرا اتفاقا دیرم شد، امیر بابا با من میای مغازه؟
امیریل خواست تا پاسخ دهد اما فرزاد در سخن گفتن پیشی گرفت و گفت:
- امیر مغازه رو بیخیال شو. چهار تا کالا که دیدن نداره. بیا با من بریم بیرون. بابا دو سه روزه اومدی هیچ جا نرفتی.
علی آقا به سرعت گفت:
- فرزاد مگه تو دانشگاه نداری که برنامه گشت و گذار می چینی؟
فرزاد: کلاس های امروزم مهم نیست. فقط باید تحقیقم رو تحویل استادم بدم بعدش می ریم بیرون. موافقی امیر؟
امیریل بی شک گردش با برادرش را به مغازه پدرش که به قول فرزاد فقط چند قلم کالا داشت را ترجیح می داد. موافقتش را که اعلام کرد زنگ خانه به صدا درآمد.
حمیده: کی بود فرزاد؟
فرزاد با خنده جواب داد:
- استاد خانوم! طلاست مامان تحقیقم رو آورده. می خواست بره آموزشگاه سر راهش اومده تحقیقم رو بده.
چهره ی فروغ درهم رفت و علی آقا گفت:
- چرا نمیاد بالا؟ فرزاد تعارف کن بیاد تو.
فرزاد با مکث پاسخ داد:
- هرچی اصرار میکنم میگه نمی آد .
امیریل تلخندی زد. فهم اینکه طلا از روبه رو شدن با او دوری می کند آسان بود و حدس دلیلش هم برای امیریل آسان تر!
 
آخرین ویرایش:

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست ششم

حمیده درنگ نکرد و به دیدار خواهرزاده عزیزش رفت و امیریل هم به فرمان برادرش آماده ی اردوی تفریحی او شد.
طلا با دیدن خاله حمیده اش لبخندی زد و در سلام کردن پیشی گرفت و گفت:
- خاله حمیده خوبی؟
حمیده با کمی گله جواب خواهر زاده اش را داد :
- سلام خاله جان. قدم امیریل سنگین بود که این طرف ها پیدات نمی شه؟
طلا لبش را گاز گرفت و شرمنده سر به زیر انداخت، توقع نداشت به این زودی راز دوری از خانواده ی خاله اش فاش شود. در ذهن نام کسانی که این حقیقت را به او گفته بودند را جست و جو کرد. مادرش، ستاره، دختر دایی اش سمانه و حالا هم خاله حمیده جانش! لبخند شرمساری زد و گفت:
- این چه حرفیه خاله؟ آموزشگاه واسه بچه ها کلاس فشرده گذاشته واسه همین وقتم پر شده .
حمیده با روی باز به او تعارف کرد تا به خانه آنها بیاید ولی طلا مصرانه درخواست خاله ی عزیزش را رد کرد و گفت:
- نه خاله جون، باید برم آموزشگاه کلاس دارم. اومدم فقط تحقیق فرزاد رو بدم.‌ اگه زحمتی نیست یه آژانس واسم می گیری؟
حمیده چینی میان ابروانش انداخت و گفت:
- بی خود! دو تا پسر تو این خونه هست بعد برم واسه دختر خواهرم آژانس بگیرم؟ میگم امیر و فرزاد دارن میرن بیرون تو رو هم سر راه برسونن!

چیزی در دل طلا با شنیدن نام امیر فرو ریخت. شاید کمی دور از باور بود که یک دختر سی ساله اینچنین از رویارویی با یک شخص هراس دارد. اما طلا عجیب از دیدار امیریل ترس داشت. شاید هم نام حس او ترس نبود! او شرمسار و خجل بود. می ترسید از اینکه امیریل حرفی بزند که ربط پیدا کند به گذشته منفورش و او شرمنده شود از گذشته ای نچندان خوب که خود آن را خراب کرده بود. خودش با دستان خودش و با بی فکری اش باعث شکستن دو نفر شد. امیریل کاوه و طلا رستمی.
حمیده دستی جلوی طلا تکان داد و گفت:
- کجایی دختر؟
طلا لبخند غمگینی زد و گفت:
- هیچ جا، همینجام.
حمیده نگاه تیزی به چشمان قهوه ای رنگ طلا انداخت و گفت:
- میگم صبر کن تا امیر فرزاد بیان باهاشون برو.
طلا به سرعت مخالفت خود را ابراز کرد و گفت:
- نه خاله خودم میرم.
حمیده ابرو درهم کشید و در حالی که قصد داشت چهره ای فیلسوفانه به خود بگیرد، تابی به گردنش داد و قدمی به طلا نزدیک شد و نجوا کنان گفت:
- طلا من چهار تا پیرهن بیشتر از شما پاره کردم. شاید به روت نیاوردم ولی می دونم تو دلت چی میگذره! تو نمی خوای با امیر روبه رو شی. آره؟
طلا سر به زیر انداخت و حمیده با شکوه ادامه داد:
- طلا از قضیه تو و امیر کلی گذشته و تو دیگه اون دختر بچه بیست ساله نیستی.‌ اون موقع نمی دونم چی بین شما گذشت که زدین زیر همه چیز و گفتین هم رو نمی خواین. گفتیم عیب نداره، جوونن نباید بهشون سخت بگیریم و مجبورشون کنیم و هزار تا چیز دیگه که خودت بهتر می دونی. اون داستان تموم شد و رفت. دیگه چرا موش و گربه بازی در میارین؟ این از تو که از وقتی امیر اومده پات رو نذاشتی اینجا و اون از پسر خودم که با سی و چند سال سن اینجا رو ول کرد و ده سال تمام رفت اون سر دنیا.
صدای بلند فرزاد که از بدو تولد با او عجین شده بود ، نطق بلند بالای حمیده را قطع کرد.
- مامان ما بریم؟ طلا راستی دستت درد نکنه خیلی خوب شده.
طلا "خواهش میکنم" ی گفت و حمیده گفت:
- فرزاد شما بشین تو ماشین تا طلا هم بیاد ببرینش.
فرزاد درحالی که سوار ماشین میشد گفت:
- باشه مامان.
حمیده دوباره رو به طلا کرد، انگار قصد کرده بود یک روزه طلا را متحول کند اما نمی دانست گوش طلا از این حرف ها پر است و شخصی به نام ستاره، تک تک این حرف ها را در ذهن طلا دیکته کرده است اما طلا گوش شنوایی نداشت. طلا خجالت زده نگاهش را به سنگفرش های حیاط دوخت و گفت:
- خاله حق باشماست. من با اجازه با فرزاد میرم.
حمیده با لبخندی که نشان از پیروزی در بحثش داشت گفت:
- خداحافظ خاله. مامانت هم زنگ زد، شب می بینمت.
طلا لبخندی زد زیر نگاه سنگین خاله اش سوار ماشین شد وآهسته سلام کرد .
 
آخرین ویرایش:

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست هفتم

فرزاد و امیریل جواب سلامش را دادند و فرزاد گفت:
- طلا آموزشگاه میری دیگه؟
طلا سری به نشانه تایید تکان داد و در دل دعا کرد فرزاد باز هــ ــوس مصاحبت و هم صحبتی با او را نکند که اصلا حوصله اش را نداشت. اما انگار برچسب بدشانسی را از بدو تولد روی پیشانی اش زده بودند چرا که فرزاد شروع به پرسیدن سوال های مختلف از طلا کرد:
- طلا هنوز به کنکوری ها درس میدی؟ راستی کنکور نزدیکه؟
طلا نفس عمیقی کشید و پاسخ پسرخاله ی مهربان اما پر حرفش را داد:
- آره هنوز دانش آموزام کنکوری ها هستن و سه هفته دیگه مونده تا کنکور.
فرزاد، طلا را به حرف گرفته بود و از خاطرات پر پیچ و خم و شیطنت های ریز و درشت زمان کنکور خودش برایش می گفت ولی امیریل انگار حواسش به آن دو نبود. ذهنش جایی آن طرف مرز ها پرسه میزد و دلش عجیب هوای گل زیبایش را کرده بود. از خودش عصبانی شد که بعد از چند روز با او تماس نگرفته و از او بی خبر بود. تصمیم گرفت در اولین فرصت با او تماس بگیرد تا هم از حالش باخبر شود و هم دلش آرام گیرد.
فرزاد متوجه برادرش شد که عجیب در خیال خود غرق بود.با خنده گفت:
- داداش کشتیات تو کدوم اقیانوس غرق شدن؟
امیریل نگاه گیجی به او انداخت که باعث بلند شدن خنده ی فرزاد شد.
- از دست رفتی امیر.
امیریل با اخم به برادرش که بی محابا قهقهه نگاه کرد و سری به نشانه افسوس تکان داد. طلا اما توانست نفس آسوده ای بکشد که دیگر مجبور به سخن گفتن نیست ولی با یادآوری خاله بازی مادر و فامیل هایش نفسش دوباره درون سـ*ـینه اش حبس شد. می دانست خاله حمیده خبر مهمانی را به پسر هایش میرساند اما دور از ادب بود حالا که با آنها آمده بود آن دو را شخصاً دعوت نکند.
با توقف ماشین متوجه شد به مقصد رسیده اند. فرزاد با دیدن تابلوی آموزشگاه لبخندی زد و گفت:
- یادش بخیر انگار همین دیروز بود که مامان حمیده به زور من رو می فرستاد این آموزشگاه .
امیریل نگاهی به تابلوی زرد رنگ انداخت و زیر لب زمزمه کرد "آموزشگاه علمی تخصصی مهرسان" خنده اش گرفت. آموزشگاه علمی تخصصی؟یک کلاس کنکور برای بچه های دبیرستانی که این حرف ها را نداشت، داشت؟
طلا تک سرفه ای کرد و گفت :
- دستتون درد نکنه.‌ شرمنده مزاحم شما شدم.
پیش از اینکه فرزاد حرفی بزند امیریل گفت:
- خواهش می کنم دختر خاله کاری نکردیم.
طلا با خود فکر کرد امیریل پس از بازگشت شکوهمندانه اش به وطن، او را تنها با عنوان "دختر خاله" خطاب کرده بود. سرش را تکان داد و گفت:
- به هر حال امشب دوره خونوادگی خونه ماست. حتما تشریف بیارید.
فرزاد تک خنده ای کرد و گفت:
- طلا یه درصد فکر کن مامان بذاره که نیایم.
طلا لبخند بی جانی زد و گفت:
- ببخشید من دیگه برم دیرم شد. شب میبینمتون، خداحافظ.
بی آنکه منتظر پاسخ باشد از ماشین پیاده شد به سرعت وارد موسسه شد. امیریل روبه فرزاد پرسید:
- فرزاد موسسه علمی تخصصی دیگه چه صیغه ایه؟
فرزاد سرش را تکان داد و گفت:
- ذهنت رو درگیر نکن برادر من واسه باکلاس بازی یه چیزی چسبوندن روی تابلوشون وگرنه من یه سال اینجا کلاس داشتم فقط استاد های پیر و فرتوت دارن.
امیریل تنها سری تکان داد. خوب می دانست که نمی شود حرف های فرزاد را جدی گرفت. طلا هم معلم اینجا بود و نه پیر بود و نه فرتوت.
 
آخرین ویرایش:

Drosera

همراه انجمن
عضو انجمن
9/6/18
465
37,176
831
پست هشتم

کلافه بین دو شوهر خاله اش نشسته بود و به بحث فوتبالی آن دو گوش می داد. بی شک اگر کسی آنها را نمی شناخت گمان می کرد با دو کارشناس زبده سرو کار دارد نه یک پزشک و یک کارمند شهرداری.
امیریل با خودفکر کرد اگر شهرگردی اش با فرزاد تا یک ساعت قبل طول نمی کشید احتمالاً او هم بیخیال مدرک مهندسی اش میشد و با خیال راحت روی مبل سلطنتی خانه خاله حمیرایش که اتفاقا به تلویزیون اشراف کامل داشت، لم می داد و بازی فوتبال را نقد میکرد. اما حالا انقدر دلتنگ و نگران بود که به تنها چیزی که فکر نمی کرد توپ بود و آن یازده بازیکن که بی دغدغه در پی آن می دویدند.
نگاهش را دور تا دور خانه ی حاله حمیرایش چرخید و روی "محمد سام" پسر کوچک پسر دایی اش نشست و بادیدن پوست شکلات های رنگارنگ که دورش ریخته شده بود، ناگهان دلش گرفت و با کسب اجازه از سوی دو کارشناس حرفه ای از جایش برخاست و رو به خاله حمیرایش گفت:
- خاله می تونم برم تو اتاق یه زنگ بزنم؟
حمیرا درحالی که به در سفید رنگ اتاق اشاره می کرد گفت:
- آره خاله جان اینجا رو مثل خونه خودت بدون.
امیریل فرصت را از دست نداد و با لبخندی یه سمت اتاق رفت.
ستاره با چاقو خیار را به دو نیم تقسیم کرد و گفت:
- طلا به نظرت به کی می خواست زنگ بزنه؟
طلا یک قسمت از خیار ستاره را برداشت و گفت:
- باید خوب بدونی که حس ششم افتضاحی دارم.
ستاره شانه ای بالا انداخت و رو به سمانه، دختر دایی اش گفت:
- چه خبر سمان؟
سمانه نیمه ی دیگر خیار را برداشت و گفت:
- خبر ها که دست شماست!
ستاره ابروان عسلی رنگ کوتاهش را در هم گره کرد و با حرص گفت:
- شما دوتا نمی تونید ببینید من یه تیکه میوه بخورم؟
سمانه خنده ای کوتاه کرد و طلا نگاهی به ساعت مشکی رنگ روی دیوار انداخت که عقربه نقره ای رنگ کوچکش روی عدد یازده نشسته بود. از جا بلند شد و رو به ستاره که متعجب به او می نگریست گفت:
- برم نمازم رو بخونم تا دیر نشده.
ستاره سری تکان داد و طلا به سوی اتاقش حرکت کرد. دستش که روی دستگیره رفت متوجه صدای امیریل شد. در لحظه حس کنجکاوی زنجیر شد به پاهایش و پشت در اتاق ایستاد و به صدای امیری گوش داد که لطیف تر از هر زمانی شده بود.
" عزیزم زود میام....رز خانومم گریه نکن دیگه....آروم باش....خب.....ای جانم، چشم چشم.....قول میدم رز خوشگل امیر....بهت زنگ میزنم.....منم دلم واست تنگه....چشم چشم.....خداحافظت. "
طلا گیج و متعجب، به سرعت وارد اتاقش شد و پشت در تکیه داد.طلا فکر کرد شاید این "رز" که امیریل را وادار کرده بود نازش را بخرد و احتمالا خودش هم کرور کرور ناز میکرد یکی از همان دلبر های استرالیا است که خاله جانش خبر ندارد وگرنه کل فامیل را خبر میکرد که پسر دردانه اش قرار است عروس خارجی برایش بیاورد.
کلافه پوفی کشید و چادر حریر گلدار را روی سر انداخت و زیر لب اذان گفت.
 
آخرین ویرایش: