پرطرفدار رمان غربت قلب ها | dorsawaj کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 19K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: dorsawaj

کدوم مدلی رو می پسندید؟

  • پایان رمان باز باشه و یه سری اتفاقات توی ذهن خواننده شکل بگیره

  • تا آخرش نوشته بشه حتی اگه تلخ باشه

  • تا آخرش نوشته بشه ولی بخشی از تلخی های داستان حذف بشه

  • چون بر اساس واقعیته، باید به طور کامل نوشته بشه


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
jeld_roman.gif نام رمان:غربت قلب ها
نویسنده:dorsawaj کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:اجتماعی، عاشقانه
نام ناظر: mahsa.s
سطح رمان: پرطرفدار
خلاصه داستان:

مارال زنی
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
خو گرفته با انزوا، می کوشد تا خودش را ثابت کند! گذشته ی او هرچند تلخ و شیرین دست خوشِ حوادثی شده است و اکنون که چند سال از آن ماجرا می گذرد، رویارویی با سهند_ همسر سابقش_ او را مصمم تر می کند تا حق خود را از او بگیرد.عشقی که انگار دفن شده و جای خود را به نفرت داده است...
آیا در نبرد زندگی او موفق خواهد بود؟ آیا سهند روزی برای وصال مجدد به او قدم پیش خواهد گذاشت؟

سخن نویسنده:
سلام رفقای جان،مرسی بابت اعتمادی که کردید.عزیزان دل ازتون تقاضا می کنم،زود داستان رو قضاوت نکنید تا رمان رو غلتک بیوفته یه ذره طول می کشه؛لطفا اگه شروع کردید حداقل تا صفحه 3 یا 4 بخونید بعد منصرف شید...مرسی بابت وقتی که می ذارید..:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
10/1/16
1,700
46,079
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg
نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
مقدمه:
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد،
دلم،
دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های!
نخراشی به غفلت گونه ام را،
تیغ
های،
نپریشی صفای زلفکم را،
دست
و آبرویم را نریزی،
دل
ای نخورده مـسـ*ـت
لحظه ی دیدار نزدیک است

«مهدی اخوان ثالث»


********

پارت 1

سیاوش:چرا پِی قضیه رو همون موقع نگرفتید؟
به سهند خیره شد و جواب سیاوش را داد.
مارال:کسی نبود کنارم تا بخوام با تکیه بهش این مشکل رو حل کنم.ضمن اینکه هنوز تو شوک اتفاق بودم و فقط می خواستم از اون اتفاقاتی که توشون هستم نجات پیدا کنم.
سیاوش:کسی باهاتون دشمنی نداشت؟

سرش را تکان داد.
مارال:دشمن خصوصی و شخصی خودم فکر نمی کنم ولی بالاخره یه شرکت نوپا رو اداره می کردم که همینجوری رو به پیشرفت بود و این که دشمن توی اون راستا داشته باشم حتی الان چیز طبیعیه و من نمی تونم به یقین بگم که در این زمینه دشمنی شرکتم داشت یا نه.
طرفش به فکر فرو می رود.
سیاوش:به کسی مشکوک هم نشدید؟؟مثلا از آشناهاتون، از دوستاتون و یا حتی کارمنداتون؟
مارال:اصلا تو اون بازه زمانی توانایی فکر کردن نداشتم چه برسه به مشکوک شدن.
******
از پشت میزم بلند می شوم؛ معده ام بی رحمانه تیر می کشد! اگرچه از ارث مالی محروم شده ام ولی این معده درد لعنتی را به خوبی، به ارث بـرده ام.به این 4سال فکر می کنم.4سالی که بیشتر شب هایش را با درد تنهایی صبح کردم.تنها شانسی که آورده بودم این بود که این شرکت را بدون کمک کسی قبل از آن 4 سال کذایی راه اندازی کردم.وگرنه این را هم از دست می دادم و باید آواره این شرکت و آن شرکت می شدم تا بلکه یک کار درست و حسابی پیدا کنم.در این 4سال چیزهای زیادی فهمیدم؛ درس های بسیاری گرفتم. اینکه نباید به کسی تکیه کنم و نباید از هیچکسی برای قدم برداشتن در مسیر زندگی ام کمک بخواهم.همه انسان های زندگیِ یک فرد،یک روزی به یک بهانه ای به فرد پشت می کنند و پِی زندگی خودشان می روند .منکر اشتباه خودم نمی شوم.ولی اشتباه من مستحق این همه تنهایی و بی کسی نبود...!
صدای در زدن باعث می شود از افکارم بیرون بیایم.این مدل در زدن مخصوص سهیل یا مهساست پس بدون تغییر وضعیت می گویم:
-بفرمایید!
طبق معمول یکی از آنها در اتاقم آوار می شود.
-به به خانوم مهندس دلمون برات تنگ شده از صبح ندیدیمت،تو بگو اینجا غمباد نمیگیری واقعا؟؟در سیاه،دیوار سیاه،مبل ها سیاه،میز کار سیاه،باز جای شکرش باقیه یه دیوار رو کاغذ دیواری زدی وگرنه اتاقت سیاهی ظُلَمات می شد!

کاملا بی حس به چشمانش زُل می زنم.این فرد بی شک یکی از مهمترین های زندگی ام است.وقتی می توانست مثل بقیه تهمت و افترا بزند، ایستاد.مثل کوهی که تخریب نا پذیر بود.
-نطقتون تموم شد ؟
بی آنکه ثانیه ای مکث کند ادامه می دهد.
-نه پریدی وسط حرفم، داشتم می گفتم اصلا آدم وارد اتاق تو میشه افسردگی می گیره.چیه همش سیاه، سیاه، سیاه؛ اگه می تونستم تو دنیا دوتا رنگ رو پاک کنم کلا یکیش همین سیاه بود.
تو که درد مرا می دانی چرا این حرف را می زنی؟
-من خیلی وقته دیگه همه چیزم سیاه شده؛ زندگیم، خونه م، ماشینم،از همه بدتر هم دلم! بعد انتظار داری اتاق کارم رنگی بجز سیاه باشه؟ من دیگه به این رنگ عادت کردم و باهاش خو گرفتم؛ ترک عادت هم موجب مرض می شه.
رنگ نگاهش تغییر می کند؛ قهموه ای چشمانش روشن می شود و انگار پرده ای از ترحم چشمانش را می پوشاند.

-چرا اینجوری می کنی با خودت اخه خواهر من؟ چرا فکر می کنی همه چیزت سیاه شده؟ تو باید به آیندت فکر کنی؛ آینده ای که می تونی خیلی بهتر از دیروزهایی بسازی که الان داری به اون روزها غبطه میخوری! قبل از اون اتفاقا تو چی کم داشتی مارال؟ همه چیزت در بهترین رتبه بود و جایگاهت همیشه بالا بود. رتبه کنکور سه رقمی رشته ریاضی کم چیزی نیست مارال! تو همیشه همه تلاشت رو کردی و به بهترین ها دست پیدا کردی، از سال سوم دانشگاهت مستقل شدی و با هزار زور و زحمت این شرکت رو بلند کردی.بدون کمک کسی؛ با سرمایه خیلی کم؛ درسته جاش از بابات بود ولی بعد همه هزینه خرید اینجا رو بهش برگردوندی و نشون دادی باز هم تنهایی تونستی! پس نباید خودتو دست کم بگیری!
 
آخرین ویرایش:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
پارت 2
[HIDE-THANKS]
پوزخندی که می زنم، درد دارد! او هم احساسش می کند.
-می دونی عمق فاجعه کجاست سهیل؟ اونجاش که دیگه حتی حرفی هم برای گفتن نداری.اونجاش که حقیقت رو می دونی ولی انگیزه ای برای اثباتش نداری! اونجاش که امیدتو از دست میدی و فقط می شینی و تماشا می کنی.عمق فاجعه همینه سهیل.من از همون 4 سال پیش حقیقت رو میدونستم.ولی وقتی حرمت ها بین منو خانوادم شکست انگیزه ای برای اثباتش برام نموند!
دستش را در موهای خرمایی رنگش فرو می برد و نفسش را حرصی، آزاد می کند.
-واقعا عاجزم در برابر تو! واقعا نمیدونم چی بگم که حالت خوب شه!
لبخندی به مهربانی اش می زنم.باز هم این جمله «تو که می دانی، چرا؟» به ذهنم می آید.
- تلاش مکن ای دوست،حال من چند سال است که از هم پاشیده!
سرش را به نشانه تاسف تکان می دهد.در دل می گویم«تنهایی نکشیدی سهیل، نمی دانی چه دردی دارد!»
-فقط اومدم بهت یه سر بزنم دیدم از اول صبح بیرون نیومدی از اتاقت،کاری داشتی بگو.

ابروهایم را بالا می اندازم. من که می دانم دردش چیست.
-اره من که می دونم از دست غرغرای همسر عزیزت در رفتی و اومدی اینجا ولی نگران نباش از حقوقت کم نمیکنم!
به سرعت تغییر موضع می دهد.باز می شود همان سهیل دانشگاه که دلقکِ اکیپ بود!
-هی روزگار! چقد رییس بد اخلاق و اخمالو و از دماغ فیل افتاده بد دردیه!
از آن نگاه های قشنگ و معروفم را حواله اش می کنم.
-برو اتاقت دیگه بیشتر از کوپنِت داری حرف میزنی!
دستانش را به نشانه تسلیم بالا می برد و آرام با تکان دادن سر،از اتاق خارج می شود.
-به سلامت.
سهیل، مهسا و روهام ... رفقایی که الحق و الانصاف رفاقت را در حقم تمام کردند؛ سهیل و مهسا 4 سال پیش هنوز ازدواج نکرده بودند، که زندگی من روی سرم آوار شد. نزدیک به 2 سال از ازدواجشان میگذرد.روهام هم برادر مهساست؛ اوایل حرفم را می زدم و به همه می گفتم باورم کنند و قبولم داشته باشند ولی از بین آن همه آدم فقط همین سه نفر بودند که پا به پایم آمدند و من را متهم نکردند.سهیل و مهسا هر دو از کارمندان شرکتم هستند.آشنایی آنها با هم به دانشگاه برمی گشت.روهام هم مهندسی معماری خوانده بود ولی شرکت طراحی داخلی داشت و تقریبا کاری که انجام می داد متفاوت تر نسبت به ما بود. کاملا به یاد دارم، روزهایی را که روهام شرکت خودش را کنار می گذاشت و به من سر می زد تا شاید اندکی روحیه از دست رفته ام بدست بیاید؛ با اینکه تاثیر زیادی نداشت، ولی وجودش هم باعث دلگرمی بود.اما سهیل؛ سهیلی که از همان اولین لحظه دیدنش جایش را در قلبم باز کرد.از همان اول بی منت، برادرانه هر مشکلی داشتم را حل می کرد.جای برادر خودم را گرفته بود و خیلی وقت ها آرش به او حسودی می کرد.قبل از ازدواجش و بعد از آن اتفاق، خیلی حواسش به من بود! بی انصافی نکنم الان هم خیلی هوایم را دارد و خیلی از حالت های من را از بر شده.از بس که به اتاقم آمده و دلقک بازی در آورده تا من را از درونم بیرون بیاورد.
مشغول بررسی قرارداد جدید شده ام.بنظر کارِ پرسودی می رسید.اگر این کار را به سر انجام می رساندیم سری میان سرها بیرون می آوردیم، با اینکه شهرت شرکتمان کم نبود ولی هدف من خیلی بالاتر از این ها بود، برای زمین زدن خیلی ها می خواستم به خیلی بالاتر برسم.
[/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS]
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
پارت 3:
[HIDE-THANKS]
یک دور دیگر قرارداد را مطالعه کردم.شماره اتاق سینا را می گیرم؛ سینایی که کلی تهمت از همان اول نثارم کرد، هیچوقت هم طی آن مدت به حرفهایم توجه نکرد.اگر هنوز ارتباطی بین ما بود، فقط بخاطر احساس دِینی که نسبت به او داشتم، مربوط می شد.یک جورهایی مدیونش شده بودم.اگر سینا نبود بعید می دانم الان زندگی من این قدر سرجایش بود.احتمالا باید زیر دست یکی دیگر کار می کردم و حقوق بخور و نمیری بدست می آوردم.چیزی که از همان بچگی ازش نفرت داشتم.متنفر بودم از اینکه کسی به من دستور انجام کاری را بدهد و من هم بدون بر و برگشت بگویم چشم وانجامش بدهم.هر موقع هم همچین موقعیتی پیش می آمد، که کسی کاری را برای انجام دادن به من می سپرد، کاری را که خودم فکر می کردم درست تر است، انجام می دادم و اصلا مهم نبود طرف از من چه خواسته است.بماند که چه بلاها سرم آمد بخاطر همین سرپیچی ها...
-جانم خانم مهندس؟

جانم که می گوید حالم را نامساعد می کند.«اصلا به من نگو جانم!»
-سینا پاشو یه لحظه بیا اتاقم.
مشکوک می پرسد.
-چیزی شده؟
دلم می خواهد بگویم «نه پس، می خواهم احوالت را بگیرم که احضارت کرده ام.» ولی جلوی خودم را می گیرم.
-آره یه قرارداد جدید از شرکت مهریان دستمه بیا بررسیش کن ببین مشکلی نداشته باشه سرم یه خورده درد می کنه.
آوایی به نشانه تفهیم از دهانش خارج می کند.
-باشه الان میام.
تلفن را قطع می کنم.از پشت میزم بلند می شوم.کنار پنجره قدی رو به شهر می ایستم.باران می بارد و برگ های زرد و قهوه ای خیابان ها را پر کرده اند. مثل این 4 سال، پاییز دیگر برایم حکم عاشقی را ندارد.بیشتر تنهاییم را به من گوشزد می کند.یاد یک شعری که خیلی طی این مدت با خودم می خواندم می افتم و ارام زمزمه می کنم.
((شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییزِ عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویر تشنه
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد))
-هنوز این عادتتو ترک نکردی نه؟

بر می گردم و به چهره اش خیره می شوم.هر چقدر بد بود،هر چقدر باورم نکرد،باز هم رفیق بود...
-تو کی اومدی؟
جوری نگاهم می کند انگار برایش باور ناپذیر است که وجودش را متوجه نشدم.
-چند ثانیه ای میشه!
سرم را بر می گردانم.
-اصلا متوجه نشدم.

با طعنه می گوید.
-بله زیادی تو عمق شعر غرق شده بودی.
سعی می کنم طعنه کلامش را نادیده بگیرم.
-شعر که میخونم از این دنیا کلا بیرون می رم.
-اره یادمه از اول که می شناختمت همینجوری بودی!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]
لبخند تلخی می زنم.با این که خودش تا ته داستان را می رود ولی باز هم گزنده حرف می زنم.
-از اون موقع که منو می شناختی زیاد تغییر کردم. آرامشم از ته قلبم نیست، دیگه نمیتونم به هیچکسی از ته دلم اعتماد کنم، دیگه نمی تونم ادای این آدمای ریلکس رو در بیارم که آره هیچی نشده و همه چی مثل قبله، سینا تو اون دوران که نیاز داشتم خانوادم پشتمو بگیرن، دوستام کمکم کنن، همتون بهم پشت کردید، حتی تو هم جزو اون دسته ای بودی که اصلا به حرفام گوش نکردی و بهم گفتی حنام دیگه پیشت رنگ نداره! یادته؟ اگه می بینی هنوز اینجایی و هنوز باهات همکلام می شم بخاطر این بود که ادعای پشیمونی داشتی، بخاطر این بود اون زمان که حالم خوب نبود تو شرکت رو تو دستت گرفتی و از ورشکستگیش جلوگیری کردی؛ من سر این قضیه مدیونت شدم، اگه اون کار رو نمی کردی شاید دیگه دلیلی برای بودنت کنار خودم و کادرَم نداشتم.

می داند حرف حق را می زنم.جوابی ندارد در مقابلم.
-تلخ شدی مارال.
می خندم.به این حرف بی سر و تهش می خندم.تلخ شده ام؟
-منو تلخ کردن رفیق!خوب نگام کن.من قبلا اینجوری بودم؟ نه نبودم! منو اینجوری کردن، منو خانوادم اینجوری کردن، منو دوستای به اصطلاح دوست اینجوری کردن؛ من رو رفیقایی مثل تو اینجوری کردن.تویی که از همون اول خودت کلی حرف واسه من در آوردی.دِ لعنتی مگه تو خودت چیزی از من دیده بودی؟ مگه دیدی من اون کارایی که بهم نسبت می دادن رو انجام بدم؟ چون به خواستگاریت جواب منفی دادم خواستی تلافی کنی؟ فقط موندم که چجوری موندی و نرفتی.ولی جناب من اینجوری نبودم!

کلافه است.پایش را که تند رو زمین تکان می دهد، نشانه عصبانیتش است.
-مارال تو می تونی مثل گذشته بشی، می تونی دوباره با همه اون آدمها کنار بیای.می تونی دوباره باهاشون زندگی کنی، می تونی برگردی به همون سالها؛ اینکه چرا اون حرفارو زدم و اینکه چرا موندم هم یه روزی می فهمی ولی الان موقعش نیست.
-حتی اگه برگردم این مارال دیگه اون مارالی نمی شه که صدای خنده هاش گوش فلک رو کر می کرد؛ دیگه مارالی نمی شم که هیچ کسی جرات نداشت باهاش کل بندازه چون میدونست اخر کم میاره، مارالی نمی شم که عزیز دردونه باباش بود، نمی شم اون دختری که نازدونه و تک دختر مامانش بود، نمی شم اون دختری که خودشو واسه داداشش لوس می کرد تا باهاش بره خرید.سینا اون دختر مرد؛ اون مارال از دنیا رفته، اگر هم نرفته باشه فقط اینجا نفس میکشه ولی زندگی نمیکنه!

بیخیال حرف زدن با من می شوم! قبول می کند کم آورده است.
-باشه اصلا تو درست میگی ببخشید نباید حرفی میزدم!قرارداد ها رو بیار.
-خیلی خوبه که خودت هم می دونی نباید حرفشو بزنی.قرارداد ها نیست،یه دونه قرارداد هستش برای یه برج تجاری 4 طبقه تو زعفرانیه ، طراحیش رو از ما خواستن،ببین شرایطشون مشکلی نداشته باشه که پس فردا تو دردسر بیوفتیم.
-اوکی من رفتم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]پارت 5:
گوشی ام را در می آوردم؛ به بک گراند دو نفره ای که از ته دل می خندیدیم خیره می شوم؛ سعی دارم لبخند تلخی که روی لبانم شکل گرفته را، پس بزنم.تصمیم را گرفتم؛ بالاخره بعد از 4سال به این نتیجه رسیدم که «او» را هم کلا از زندگی ام حذف کنم؛ پسورد گوشی را می زنم، وارد گالری می شوم، تمامی عکس های دو نفره مان و عکس های تکیش را که از کامپیوترم منتقل کرده بودم، حذف می کنم.«او» دیگر برایم تمام شده بود. کسی که قبل از فاش شدن رازِ دو نفرمان مدام ادعای عاشقی داشت و می گفت تا تهش همراهم است، طاقت نیاورد و یه هفته بعد از آن جریانات «او» هم گفت باورم ندارد و از نظرش همه چیز یک نقشه بود! نخواستم بیشتر اعصابم را ناراحت کنم چون دوباره به معده ام می زد و شب توانایی خواب را از دست می دادم.ترجیح دادم یه موزیک برای خودم پلی کنم و خودم هم همراهی می کردم.
«من اگه دستامو تا ته عسل میکردم بازم واست تلخ بود
من اگر اشکامو میریختم هرشبم بازم واست کم بود»
کم بود؟ من حاضر بودم هر کاری برایش بکنم! ولی از نظر او کم بود!
خنک شد دلت کار تو کردی
گفتی که من برم حلاله بعدی
خنک شد دلت الان آرومی ها
ولی این نبود جواب خوبی هام
دیگه دلت میخواد به چی گیر بدی
پشت هم بد و بیراه بچینی بری
پشت من به بقیه بشینی بگی
مگه همینو نمیخواستی که برم
چیو طلب داره دلت از دلم
نگو نمیخواستی پاشمو برم
دروغ نگو نه دروغ نگو نگو که بد بود
دنیامو دادم واسم قفس بود
خنک شد دلت کارتو کردی
گفتی من برم حلال بعدی
خنک شد دلت الان آرومی ها
ولی این نبود جواب خوبی هام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

چشم هایم را روی هم گذاشتم تا شاید ذره ای از درد سرم کم شود! به صندلی راحتی ام تکیه دادم و دوباره در دنیایی دیگر غرق شدم.باز هم این ذهن لجباز رفت به آنجاهایی که نباید می رفت؛ جایی که همه چیز خوب بود.لبخند مادرم را داشتم،بـ..وسـ..ـه های ناب پدرم را داشتم.شیطنت دو نفره با برادرم را داشتم.عشق واقعی را در قلبِ خانواده ام داشتم.کسی برای دوست داشتن به سرم منت نمی گذاشت.لعنت به این ذهن خسته !جاهایی می رفت که جایش نبود.
در میزدن.
-بفرمایید
سینا وارد می شود.چهره اش کمی رنگ پریده است انگار!
-مهندس همه چیزش حله، فقط اینکه من الان پرس و جو کردم اون جا اجازه ساخت 3طبقه بیشتر ندارن و اگه قرار باشه بیشتر بسازن باید خلافی بدن.ولی هزینش خیلی زیاد می شه و از این طرف سود ما هم میاد پایین.
-باشه مرسی،برو به کارات برس من خودم الان ردیفش می کنم.

قصد خارج شدن از اتاق را دارد.
-سینا خوبی؟

بر می گردد.به چشمانم نگاه می کند.انگار قصد فهماندن چیزی را به من دارد! ولی من نفهم تر از این حرف ها هستم.سرش را به نشانه «آره» تکان می دهد و اتاق را ترک می کند[/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS]

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]
شماره منشی را می گیرم.
-بله خانم مهندس؟!
-با شرکت مهریان تماس بگیر بگو وصل کنن به مسئول تنظیم قرارداد.احتمالا همون مدیرعاملشون باشه، بعدش وصل کن به من!
-چشم حتما.
تلفن را سر جایش می گذارم و همانطور که چشم هایم بسته بودند منتظر تماسشان شدم!
بعد از تقریبا 5 دقیقه تلفن اتاقم زنگ خورد.
-بله؟
-سلام خانم برازنده خسته نباشید!
صدای مردی از آن طرف خط می آید.می شناسمش! مهر پرورِ کوچک! پسر و وارث همایون مهرپرور، از کله گنده های ساخت و ساز است.برای حفظ پرستیژم خودم را به عدم آشنایی می زنم.

-سلام؛ به جا نیاوردم.
صدایش را صاف می کند.می توانم حالتش را از اینور خط تصور کنم! یک دستش را به کتش گرفته و سعی دارد خیلی خفن و جذاب بنظر بیاید.
-مهرپرور هستم مدیر عامل شرکت مهریان؛ گویا مشکلی پیش اومده!
از اینکه اینطور با متانت و احتیاط صحبت می کرد لبخندی روی لبانم نشست! کارش بدجوری گیر است.
-بله آقای مهرپرور، راجع به قرار دادی که تنظیم کردید و شرکت فرستادسید.
-مشکلی داره؟
سعی می کنم جدی ترین حالت ممکن را درون صدایم بریزم!
-اول اینکه لطفا برای بستن قرارداد خودتون تشریف بیارید؛من نمی تونم قرارداد به این مهمی رو دست پستچی بدم!مورد دوم که یه مشکل بزرگ و اساسی محسوب میشه؛ اونم اینه که شما میخواین برج 4 طبقه براتون طراحی بشه در صورتی که اون زمین اجازه ساخت بیشتر از 3 طبقه رو نداره!
انگار کمی از حرف و لحنم جا خوردهاست؛ سعی می کند خودش را نبازد ولی نمی تواند! صدایش مثل ثانیه های قبل جدی و محکم نیست!
-عذر می خوام بابت جسارتی که شد؛از دفعات بعد خودم حضوری خدمت می رسم. راجع به اون موضوع هم ،من در جریان هستم و قرار حق خلافی رو پرداخت کنیم.
چقدر ناشیانه حرف می زد این بچه مهندس!
-شما حق خلافی رو پرداخت می کنید، بعد حق اون یه طبقه طراحی اضافه و غیرقانونی ما رو هم پرداخت می کنید؟
از موضعش کوتاه نمی آید مهندس جان!
-خب شما بگید برای طراحی یه برج 4طبقه چقدر دستمزد دریافت می کنید تا با هم به توافق برسیم.
می خندم و مطمئنم صدای خنده ام به آن طرف خط رسیده.
-از شما بعیده جناب مهندس مهرپرور؛ مثلا رشتتون عمران هستش! باید بدونید یک مهندس تا زمین و شرایط رو نبینه و اطلاعی ازش نداشته باشه، نمی تونه راجع به هیچ چیزی نظر بده، نا سلامتی پای اعتبار شرکت ما درمیونه!
-خیلی عذر میخوام حواسم نبود که زمین رو ندیدید.
باید می گفتم، اشکالی ندارد که حواست نبود؟نه من هیچ وقت همچین حرفی نمی زدم!
-از این به بعد لطفا حواستون رو بیشتر جمع کنید.

خودش را جمع و جور می کند.
-خب، کی وقت دارید برای بازدید از زمین بریم؟
انتظار نداشت که من برای بازدید از زمین بروم؟داشت؟
-من خودم شخصا هیچوقت از زمین بازدید نمی کنم معاونم و 2تا از مهندسهامون رو می فرستم.
دوباره دستش را به کتش می گیرد و لحنش را جدی تر می کند.
-راستش اینکار برای ما خیلی مهمه و ترجیح ما اینه که این کار رو خودتون طراحی کنید و به بازدید از زمین تشریف بیارید.
چه می گفت این مهندس حراف؟؟
-متاسفم، من برای بزرگترین طراحی شرکتم هم که تو دبی بود حضور نداشتم، طراحی های داخلی که جای خودشون هستن.
-باشه پس اصراری نیست قرارداد که امضا نشده،ممنون میشم قرارداد رو پس بفرستید.
الان فکر کرده که من منت کشی می کنم و می گوییم«ببخشید عزیزم، شما ناراحت نشو من خودم برات طرح می زنم» ؟
-حتما همین امروز تا پایان ساعت کاری براتون میفرستم.
اظهار تاسف می کند پسر همایون خان!
-خیلی ممنون،متاسفم که همکاریمون بهم خورد.
لحنم را محکم تر و جدی تر از قبل می کنم.چه با خودش فکر کرده بود این بشر؟
-هنوز همکاری بوجود نیومده بود که بهم بخوره. روز خوش.
تلفن را قطع کردم.پسره فکر کرده محتاج کار کردن برای شرکتشان هستم. به جهنم که قرار داد را می خواهی، این اولین بار نیست که یک شرکت خداحافظی می کند و بعد، دوباره خودش با سرافکندگی عرض ادب کرده و اظهار پشیمانی می کند.شما هم اسمت به لیست آن افراد اضافه می شود جناب مهرپرور. انگاری چون بچه مایه دار است می تواند اعتبار شرکت من را هم بخرد.
شماره اتاق سینا را گرفتم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]
-بله؟!
حوصله توضیح را ندارم.
-پاشو بیا اتاقم.
-اومدم.
تقریبا 2 دقیقه بعد در به صدا در آمد.
-چی شده؟
به قیافه اش نگاه می کنم.فِیس جذابی دارد! حداقل هر دختری را می تواند جذب خودش کند؛ ولی من هر دختری نبود. بودم؟
-چیز خاصی نشده،این قرارداد شرکت مهریان رو براشون پس بفرست به توافق نرسیدیم.
ابروان پرپشت پر کلاغی اش را بالا می اندازد.برای یک دختر واجد شرایط، چشم و ابرو مشکی قشنگ به نظر می آمد! نمی آمد؟
-برای چی؟
پیشانی اش نه بلند بود نه خیلی کوتاه؛ ولی وقتی ابروهایش را بالا انداخت، چین های پیشانی اش باعث کوتاه شدنِ آن شده بودند.
-حرف حالیش نمی شد،من رو با پول تهدید می کرد که نقطه ضعف من متاسفانه یا خوشبختانه پول نیست.هر چند میدونم که مجددا قرارداد رو میفرسته و میدونه که بهتر از شرکت ما نمیتونه طراحیشو به کسی بسپاره.
برای لحظه ای دیدم که، پلکش پرید.می خواست چیزی بگوید؛ ولی در گفتنش شک داشت.
-باشه میفرستم براشون.
هر چه که می خواست بگوید، الان حوصله اش را نداشتم!
-مرسی؛به سلامت.
می فهمد که این سوال را می پرسد.
-این یعنی رسما داری بیرونم می کنی؟
به روی خودم نمی آورم!
-دوست داری بشین من کسی رو از اتاقم بیرون نمی کنم
.[/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS]
سرش را تکان می دهد و از اتاق خارج می شود.
به ساعت روی دیوار نگاه می کنم، 12:20 را نشان می دهد.برای ناهار باید در سالن غذا خوری شرکت حاضر می شدم؛ با وجود اینکه اصلا حوصله شلوغی را نداشتم، گوشی و کلید اتاقم را برداشتم و از اتاق خارج شدم.
وارد سالن کنفرانس که شدم چند نفر از بچه ها نشسته بودند؛ تا متوجه من شدند بلند شدند و سلام کردند.با سر جواب سلامشان را دادم و از آنها خواستم بنشینند. با وجود اینکه جز کارمندان نبودم ولی با بیشتر بچه ها رابـ ـطه خوبی داشتم و برایم مثل کارمند نبودند.
سر جای همیشگی ام نشستم.سهیل و مهسا ریز ریز حرف می زدند و می خندیدند.انگار کلا از این دنیا خارج شده بودند.با لبخندی تلخ نگاهم را از آنها گرفتم.دوست نداشتم وقتی سرشان بالا می اید حسرت را در چشمانم ببینند.منی که می توانستم الان خوشبخت ترین دختر روی زمین ازنظر خودم باشم، بدبخت ترین بودم.فقط ای کاش می دانستم همه این بلاهایی که سرم آمد، زیر سر چه کسی بود. ای کاش مسبب این همه بدبختی و تنهایی را پیدا می کردم وفقط می پرسیدم چرا؟ مگه چه کار کرده بودم که این درد و بلاها مسبب آن است ؟انقدر راجع به این قضیه فکر و خیال کرده بودم، که هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

dorsawaj

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]
-به چی فکر می کنی خوشگله؟
مهسا بود.آنقدر در فکر فرو رفته بودم که متوجه بلندشدنشان و آمدنشان به این طرف نشدم.
نگاه بی تفاوتم را به چهره خندانش می دوزم.زشت نیست ذوقش را کور کنم؟نه زشت نیست!
-به بخت سیاهه خودم.
مهسا لبخندش را پاک می کند و سهیل به جای با لحنی طلبکار شروع می کند.
سهیل:آره دیگه،منم اگه صاحب یه شرکت بودم، یه ماشین جذاب سیاه داشتم، یه خونه شیک و سیاه رنگ داشتم، یه اتاق کار سیاه داشتم، بختم سیاه می شد!!
جوری حرفش را به زبان آورد، که فرق شوخی و جدی بودنش مشخص نبود!
-الان اینارو جدی گفتی یا داشتی مسخره بازی در می آوردی؟
موهای روشنش را با ناز و ادا پشت گوش می اندازد. پلکانش را مدام باز و بسته می کند! صد درصد شوخی بود!
سهیل:منو مسخره بازی؟یه چیزی بگو به قیافه من بخوره!
حرفش را به شوخی و با کنایه زد.ولی بیخیال جواب دادن شدم.
-غذاتونو شروع کنید سرد شد!
سهیل با تعجب سرش را بالا آورد!
سهیل:شوخی داری می کنی؟
من، با او شوخی داشتم؟ مسلماً نه!
-شوخی برای چی؟
سهیل:آخه این غذایی که به زور داری به خوردمون میدی، خودش سرد هست!!!
-خب سرد باشه،که چی؟
سهیل:خب غذای سرد که سرد نمیشه!!
به چشمانش خیره می شوم و حرفم را می زنم.
-شاید غذای ما سرد نشه ولی هیچی برای سهیل خان نشد نداره داداش؛ یهو دیدی همین الان سردتر شدا.اصلا خدا رو چی دیدی؟!شاید گرمتر شد تو دمای اتاق.
سرش را به نشانه تحسین تکان می دهد.
سهیل:سهیل خان رو قشنگ اومدی،5 امتیاز مثبت برای این سخن گوهر بارِت .
مهسا می داند حوصله ام رو به سر رفتن است که همسرش را موأخذه می کند.
مهسا:سهیل جان بسه دیگه عزیزم مارال سرش درد میکنه...!
عاشقانه نگاهش می کند.
سهیل:چشم همسر جانم شما فقط دستور بده!!
با اینکه داشتم کیلو-کیلو حسرت نوش جان می کردم ولی زیر لب گفتم:
-زن ذلیل!!
سهیل:شنیدما.
-منم گفتم که بشنوی.
دیگر حرف خاصی بینمان رد و بدل نشد.
غذا را که تمام کردیم، بلند شدم خواستم بیرون بروم،
-خانم برازنده!
سینا بود.
-بله مهندس؟!
قدمهایش را به سویم تند می کند.
-برگه های قرارداد شرکت مهریان رو براشون فرستادم. ولی احتمال اینکه اینبار حضوری برای بستن قرارداد بیان خیلی زیاده!
خودم هم می دانستم!
-از اول هم میدونستم،خودشون هم میدونن این کار رو بدن به ما یعنی کار رو سپردن به کار دان.
-بله صد در صد..فقط مارال یه چیزی..!
-بله؟
یک کارت از جیبش در آورد.
-این کارت یه روانشناسِ خیلی خوبه،خودم خیلی جاها که به مشکل بر میخورم میرم پیشش،شاید بتونه کمکت کنه!
در دل به پیشنهادش فکر خواهم کرد ولی ترجیح می دادم بروی خودم نیاورم!
-کارِ من از روانشناس هم گذشته.
شانه هایش را بالا می اندازد و با به زبان آوردن «هر طور خودت مایلی!» به سمت اتاقش می رود.
برای بقیه کارمندان هم سری تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم.
-ببخشید خانوم برازنده؟!
صدایش خیلی اشنا بود!!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: