VIP رمان حریم سبز | NAVA-K کاربر انجمن نگاه دانلود

به نظر شما این رمان جلد دوم باید داشته باشه؟

  • نه، نیازی نداره.

  • بله - جلد دوم باید داستان ماهایا و امیر باشه.

  • بله - جلد دوم باید کلا داستان امیر باشه و بخش‌های امیر از این جلد حذف بشه.


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
نام
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: حریم سبز

نام نویسنده: NAVA-K کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
: مذهبی/اجتماعی/عاشقانه/تراژدی

ناظر رمان: mahsa.s
تایپیست های رمان: م.عبدالله زاده و *sadat*
طراح جلد: سدنابهزادツ
خلاصه: ماهایا،
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ختری است که در یک خانواده ارمنی در ایروان متولد شده است؛ دختری که باعث افتخار و سربلندی خانواده میناسیان هست.

اما اتفاقاتی می‌افتد که او را در خانواده‌اش از عرش به فرش می‌کشد، برای پدرش ننگ می‌شود و برای برادرش بی‌ارزش!
حالا او می‌تواند از این ننگ و منجلاب خلاص شود یا در آن غرق می‌شود و در دنیای دیگری به رویش باز می‌شود؟ تنها یک تصمیم اشتباه کافی است تا او...




1adm_232373_harim-sabz.jpg

Please, ورود or عضویت to view URLs content!

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


من در برابر تو در تلاطم از شادی مثل آب
من در برابر تو لطیف و ملایم مثل نسیم
من در برابر تو طوفانی و دیوانه مثل دریا
من در برابر تو استوار و سخت مثل درخت
من در برابر تو سنگین و بلند مثل کوه
من در برابر تو فرو ریخته و در هم شکسته مثل ستون
من بی تو ویرانه و متروک مثل یک خانه
«بخشی از شعر من در برابر تو از ساقاتل هاروتیوتیان، شاعر ارمنی»


سخن نویسنده:
سلام به همه‌ی خواننده‌های عزیز
رمان حریم سبز، یک ژانر غلط‌انداز در کنار بقیه ژانر‌هایش دارد؛ ژانر عاشقانه! این ژانر، به عنوان ژانر فرعی و محرکی برای شخصیت اول داستان انتخاب شده است؛ بنابراین به خوانندگانی که تنها رمان‌های عاشقانه می‌خوانند، این رمان را پیشنهاد نمی‌کنم. قصد و هدف بنده، روی ژانر مذهبی است؛ از این طریق خواستم با فرهنگ‌های مذهبی مسیحیت و اسلام آشنا شویم و دین خودمان را بیشتر بشناسیم.
حریم سبز قرار نیست روند خشکی را پیش بگیرد؛
پس لطفا قضاوت نادرست از محتوای رمان نداشته باشید.
این رمان برای خوانندگانی که دنبال پایان خوش هستند پیشنهاد نمی‌شود.
نویسنده قصد هیچ گونه توهینی به ادیان مختلف و مذاهب مربوط به آن‌ها را ندارد!


نکته:
1. تمامی رفتارهای مذهبی خانواده‌ی ماهایا مبنی بر مذهب کاتولیک نوشته شده است.
 
آخرین ویرایش:

*نونا بانو*

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
10/1/16
1,699
45,970
816
پایتخت

bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی, ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش, قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن, تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد, به نقد گذاشتن رمان, تگ گرفتن, ویرایش, پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها, درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
فصل اول
Առաջին գլուխը
آراجین گِلوخِ


مقدمه:
نام شعر: راه جدایی.
مرا عادت نده جانا به چشمان و دل و جانت!
که گویی اسمان خفته برای خبط دستانت.

نگاه من به راه رفت و فردایم پی برگشت!
به آن سویی رَوَم گاهی که فردا هم نیایم گشت.

مسلمان گشتم ای دردم سر عشقی به راه تو!
کجا دیدی مسلمانی کند مشقی به راه تو.

خوشا حوا که یک آدم نصیبش گشت و آدم شد!
خوشا من ها که از هستی برای عاشقی کم شد.

روم جانا به راهی که برایم عاقبت دارد!
عیان گویم به راه تو خدا هم آخرت دارد.

دو دستی که خدای ما به هم داده جدا کردیم!
کجایش اشتباهی شد کجا را ما خطا کردیم.

ورای جاده ها گویی کسی در انتظار ماست!
ولی من می‌روم جانم، که این‌جا راه ها غم‌زاست.

"Melika_mghzi"
***

صدای دعای کشیش، در سالن بزرگ کلیسا طنین می‌انداخت؛ فضای به شدت معنوی و آرام‌بخش بود. پدر روحانی با ردای سفیدش که پشت آن مزین به یک صلیب طلایی بود، پشت به حضار ایستاده و دعا می‌کرد. کمی کوتاه قامت بود و به همین خاطر، کمی از ردایش، روی پارکت‌های قهوه‌ایِ کلیسا کشیده می‌شد.
دستانش را رو به آسمان گرفت؛ صدای بلند و رسا پدر، وجودم را به لرزه ‌می‌انداخت.

«ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد!
ملکوت تو بیاید، اراده تو چنان‌ که در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود.
نان کفاف ما را امروز به ما بده و گناهان ما را ببخش چنان‌ که ما نیز، آنانکه بر ما گـ ـناه کردند را می‌بخشیم؛ و ما را در آزمایش میاور، بلکه از شریر رهایی ده!
زیرا ملکوت، قدرت و جلال از آن توست تا ابدالاباد! آمین.»

چشمانم را بستم و از ته دل «آمین» گفتم. در همان حال، برای خودم و خانواده‌ام دعا کردم و عاقبت به خیری‌مان را خواستم.
غرق دعایی بودم که لـذتی را به درون و وجودم تزریق می‌کرد، لـذتی معنوی که غیرقابل وصف بود. آرامش خاصی که از این نزدیکی داشتم، هیچ جای دنیا پیدا نمی‌شد؛ عشق بود، تنها عشق! ناگهان صدای گریه‌ی نوزادی، توجه‌ام را جلب کرد؛ با کنجکاوی چشمانم را باز کردم، از آن حال و هوا بیرون آمدم. با خودم فکر کردم که حتما خانواده‌اش او را برای غسل تعمید آورده بودند؛ برای این کار، واقعا روز قشنگی بود. هنوز چشم به او دوخته بودم که با برگشتن پدر به سمت ما، به ناچار نگاهم را از او گرفتم و به سمت پدر روحانی سوق دادم. پدر که مناجاتش به اتمام رسید، از پله‌های کلیسا که با پارکت قهوه‌ای پوشیده شده بودند، پایین آمد و به سمت نوزاد رفت؛ او را در آغوشش گرفت و به سمت سکوی رفت. همچنان صدای آزاردهنده‌ی نوزاد بود که سکوت کلیسا را می‌شکست. پدر روحانی ملحفه‌ی سفید دور نوزاد را باز کرد و آن را گوشه‌ای گذاشت؛ به سمت ستون مرمری کوتاهی که رویش، کاسه از جنس مرمر قرار داشت، رفت.
همان‌طور زیر لب دعا می‌خواند، نوزاد عـریـان را در آب مقدس، غسل و شستشو داد. به یکباره نوزاد آرام گرفت و گریه‌اش بند آمد.

به چهره‌ی پدر که محتاطانه نوزاد را غسل می‌داد، نگاه کردم؛ موهایش پرپشت نبود، ولی ریش‌های بلند و جوگندمی داشت. چین و چروک‌های روی صورتش نشان از تجربه و سن زیادش بود.
بعد از انجام مراسم، نوزاد را در همان ملحفه پیچید و به والدینش داد. مادر نوزاد موهای بور و طلایی رنگی داشت، بیشتر مردم این‌جا موها و چشمان تیره‌ای داشتند و به نظر می‌آمد که زن، روس باشد. روی گونه‌ها و بینی‌اش کک و مک بود و همین چهره‌اش را بانمک کرده بود.
هنوز مراسم غسل تمام نشده بود که صدای انفجار توی سالن پیچید. انگار آب داغ روی سرم ریخته‌اند، قلبم محکم به سـ*ـینه‌ام می‌کوبید. کم کم همه ایستادند و همهمه‌ی میان‌شان بلند شد، هر کس که در کلیسا بود بلا استثناء به سمت در ورودی نگاه می‌کرد و با دیگری حرف می‌زد. سر تا پای بدنم نبض می‌زد، صدایی جز تپش‌های قلبم نمی‌شنیدم. با تکرار دوباره صدای مهیبِ انفجار، دستانم را روی گوش‌هایم گذاشتم و خم شدم. صدای جیغ مردم، ته دلم را خالی کرد؛ پاهایم می‌لرزید و کم کم داشت سست می‌شد. این ضعف را خیلی وقت بود که به همراه داشتم! درست از آن شبی که مادرم بحث طلاق را پیش کشید. ترس و صدای بلند من را...
با تکرار انفجار، همه با سر و صدا به سمت در سرازیر شدند. میان جمعیتی که با سرعت و سراسیمه، به سمت بیرون می‌دویدند، گیر افتاده بودم و هر کس که رد می‌شد، تنه‌ای نثارم می‌کرد. ناتوانی را در تک تک سلول های بدنم حس می‌کردم؛ زمزمه‌ی نام یا عیسی (ع) ورد زبانم بود، بلکه از ترس‌ام کم‌تر شود. با سختی، همراه موج جمعیت شدم و از کلیسا بیرون رفتم. هوای تازه را به داخل ریه‌هایم فرستادم، چند لحظه نفسم را حبس کردم و سپس هر آنچه را که در ریه‌هایم بود، فوت کردم. با یادآوری چند ثانیه پیش، با وحشت موهای قهوه‌ای‌ام را که توی صورتم ریخته بود، بالا فرستادم و به آسمان نگاه کردم.

آتش بازی!؟ بدتر از این هم مگر می‌شد؟! لعنت به این جشن! این دیگر چه کوفتی بود؟ ترقه یا بمب؟
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
[HIDE-THANKS]
عصبانی و آشفته پوفی کردم و با آزردگی به جمعیت که از کلیسا دور می‌شدند، نگاه کردم. هرچه بیش‌تر می‌گذشت، ریتم ضربان قلبم، آرام‌تر می‌شد.
کیف لی‌ام را روی شانه‌ام محکم کردم و با حرص و نفرت زیر لب گفتم:
- لعنت، لعنت به همتون! شماها از تروریست‌ها هم بدترید! ببین چطور ترس رو به جون مردم می‌ندازن.
آلنوش، دوست قدیمی و دانشگاه‌ام، امروز همراهم به کلیسا آمده بود تا در مراسم جشن پاک (یکی اعیاد مسیحیان) شرکت کند. از دور او را دیدم که با سرعت به سمتم می‌آمد.
فرصت حرف زدن بهم نداد و هیجان زده گفت:
- فوق العاده نبود؟!
چپ چپ به او نگاه کردم و با حرص گفتم:
- چرت نگو!
باخوشحالی کمی بالا پرید و ذوق‌زده گفت:
- این بهترین آتیش بازیی بود که دیدم، محشر بود!
اما تمام این هیجان و خوشحالی، در نظرم مصنوعی و ساختگی آمد.

من هیچ وقت دوستی نداشتم! از زمانی که وارد دانشگاه شده بودم، تنها آلنوش بود که به سمتم آمد و این رابـ ـطه را شروع کرد. من دختری بودم که از هر کسی خوشم نمی‌آمد، شاید اگر اخلاقش شبیه خودم بود با او دوستی می‌کردم؛ ولی با توجه به اینکه خیلی از نظر مذهبی و عقاید با هم تفاوت داشتیم، نمی‌دانم آلنوش چه گفت یا چه شد که من راضی به این رابـ ـطه شدم! همیشه سوالی در ذهنم می‌چرخید که آیا با این اخلاقی که من داشتم، می‌تواند تا ابد به این رابـ ـطه ادامه دهد یا نه؟
کمی مکث کرد، وقتی سکوتم را دید، مشتی حواله‌ی شانه‌ام کرد و با خوشحالی و شادمانی گفت:
- میای بریم جشن؟
ابرویی بالا انداختم، با بی‌میلی بهانه ‌آوردم و گفتم:
- فکر نکنم بتونم بیام؛ می‌خوام یه سر برم کتاب‌خونه.
بهانه‌تراش خوبی نبودم. در واقع کتابخانه‌ای باز نبود که بخواهم بروم، بهانه می‌آوردم تا به این جشن مسخره نروم. اگر چه آلنوش باهوش‌تر از آن بود که گول منِ ساده را بخورد!
با دستش ضربه‌ای به پیشانی‌ام زد و با لودگی گفت:
- احمق‌جون، کی آخه جشن ول می‌کنه و بره کتابخونه رو باز کنه؟

لحظه‌ای شک کردم که او می‌داند که من از مکان‌های شلوغ خوشم نمی‌آید یا نه. سر و صدا کلافه‌ام می‌کرد، شاید این هم به همان ماجرا بر می‌گشت، البته من این‌طور فکر می‌کردم! مشکل من روحی-روانی بود، اما من روانشناس‌ها را دوست نداشتم، جوری صحبت می‌کنند که آدم حس بدی بهش دست می‌دهد، طوری در زندگی‌ات کنکاش می‌کنند که انگار زندگی خودشان گل و بلبل است!
آلنوش دوباره افکارم را بهم زد و گفت:
- بیا دیگه! خوش می‌گذره.
با اینکه نمی‌توانستم خودم را نادیده بگیرم، ولی عقلم می‌گفت حق با او است؛ این عید چیزی نبود که بشود از دستش داد، اما... وقت تلف کردن هم چیزی نبود که بشود راحت از آن گذشت! انگار چاره‌ای جز همراه شدن با او نداشتم. با نارضایتی سری به نشانۀ تایید تکان دادم. شاید کمی حال و هوایم بهتر شود، آخر امروز می‌توانستم به خانه بابا بروم و از شر آن جادوگر خلاص شوم؛ اگر عذاب‌وجدانی گریبان گیرم نبود، هرگز کسی را که مسبب تمام ضعف‌ها و سرخوردگی‌های من است یک لحظه هم تحمل نمی‌کردم. محکم دستم را گرفت و فرصت نفس کشیدن هم به من نداد. هر فکری را که مربوط به دعوای آن شب می‌شد پس زدم و همراهش شدم.
هردو وارد خیابان اصلی شهر شدیم، بخاطر جشن مردمی، دو طرف خیابان را مسدود کرده بودند. خیابان مملوء از مردم بود و مغازه‌ها بلا استثناء باز بودند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
[HIDE-THANKS]
بالاخره دستم را رها کرد و ایستاد. برگشت و با سرخوشی رو به من گفت:
- من میرم اون‌جا یکم شیرینی و شکلات بگیرم.
سپس بعد از اتمام حرفش به سمت خانوت (khanot، مغازه، دکه) شلوغی که شیرینی می‌فروخت، اشاره کرد.
از قصد به چشمان عسلی تیره‌ و درشتش نگاه کردم و باتاکید گفتم:
- زود بیا، من همین جا منتظرم.
همان‌طور که میان جمعیت می‌رفت، با چشم دنبالش کردم. موهای قهوه‌ای اش مایل به قرمز بود و تا گردنش می‌آمد؛ می‌توانستم بگویم موهایش لَـخت است. معمولا موهای جلویش را با گیره روی سرش ثابت می‌کرد.
با اینکه بهار بود و توی ماه مارس بودیم، هوا هنوز سرمای خودش را حفظ کرده بود و انگار قصد گرم شدن نداشت. سوئیشرتم را به خودم نزدیک‌تر کردم و دست به سـینه به یک تیر چراغ برق تکیه دادم.
نگاه از او گرفتم و به مردمی که رد می‌شدند و از ته دل قهقهه می‌زدند، چشم دوختم. همه شاد بودند و شیرینی و شکلات هدیه می‌دادند و می‌خریدند. پس چرا من شاد نبودم؟
ناگهان، سبد کوچکی، پر از تخم مرغ‌های رنگی و شکلات‌های خرگوشی شکل، مقابلم قرار گرفت؛ چند ثانیه میخ سبد شدم، سپس سرم را بالا آوردم تا صاحب سبد را ببینم.
چهره سفید و بانمک پیرزنی قاب چشمانم شد؛ موهای یک دست سفیدش صورتش را احاطه کرده بود.
لبخندی به چهره‌ی متحیرم زد که چین کنار لب هایش نمایان شد.
به سبدی که در دستانش بود، اشاره کرد و با مهربانی و محبت گفت:
- بگیر دخترم.
مات و متعجب، ناخودآگاه دست پیش بردم و سبد را از او گرفتم. از کنارم رد شد و من با چشمانم دنبالش کردم. پیراهن و دامن قرمزش بسیار زیبا بود و موهای سفیدش را از پشت بافته بود.
تا به حال کسی به من چنین هدیه‌ای نداده بود؛ در واقع من به ندرت در چنین جشن‌های شرکت می‌کردم و ترجیح می‌دادم بیشتر وقتم را در کلیسا نزدیک دانشگاه‌ بگذرانم، آرامشی را که در آن‌جا بدست می‌آوردم، معمولا در چنین شلوغی‌هایی از دست می‌دادم.
- عه، توام رفتی شکلات خریدی؟
با صدای پرسشگر آلنوش سرم را بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
یک شکلات از داخل سبدی که در دستم بود برداشت و پوستش را کند، همان‌طور که در دهانش می‌گذاشت، گفت:
- اگر بدونی چقدر شلوغ بود، خسته شدم. نگفتی، از کجا شکلات خریدی؟ خلوت بود؟
با انزجار به دهانش نگاه کردم و گفتم:
- دهنت رو ببند!
نگاه از لبان صورتی شکلاتی‌اش گرفتم و به سبد نگاه دوختم و بعد از مکثی ادامه دادم:
- این رو یه پیرزن بهم هدیه داد.
به مسیری که پیرزن از آن‌جا رفته بود، نگاه کردم؛ هیچ غریبه‌ای با من انقدر مهربان و سخاوتمند برخورد نکرده بود. احساس می‌کردم که فرد مهمی هستم تا یک دختری که هیچ کس به لطافتش اهمیت نمی‌داد. طوری با من رفتار کرده بودند که دختر بودن را ضعف می‌دانستم، با افرادی رو به رو شده بودم که من را از جنس زن بیزار کردند؛ آلنوش هم جزو همین آدم‌ها بود.
همانطور که شکلات‌های داخل سبد من و خودش را زیر و رو می‌‌کرد تا شکلات دلخواهش را پیدا کند، گفت:
- چه جالب! این روزا چقدر مردم بخشنده شدند!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
[HIDE-THANKS]
به سبد پر از شکلات توی دستانش نگاه کردم و با تمسخر گفتم:
- این همه شکلات زیاد نیست؟ مشکلی برای معده‌ت پیش نیاد.
شکلات را در دهانش انداخت و با دهان پر و پررویی تمام گفت:
- نبابا، مگه چند روز توی سال عیده؟! خوش باش!
متوجه منظورم نشده بود یا به روی خودش نمی‌آورد؟
- من فقط میگم بعد از این همه مدت مراعات کردن، معده‌ات غافلگیر نشه. (مسیحیان چهل روز قبل از عید پاک روزه می‌گیرند.)
بی‌قید شانه‌ای بالا انداخت و چیزی نگفت. حدس زده بودم که این چهل روز را هم مثل روز‌های دیگر گذرانده بود.
من که از رفتار پیرزن، انگیزه گرفته بودم و با لـ*ـذت و شادی یکی از شکلات‌های درون سبد را برداشتم و در دهانم گذاشتم و شروع به مکیدن آن کردم.
همان‌طور که تکه‌های شکلات را در دهانش می‌جوید، متفکرانه گفت:
- میای بریم باغ عید؟
تکه‌ای شکلات از دهانش بیرون پرید. اخمی کردم و با خشم گفتم:
- دهنت رو جمع کن آلنوش! حال آدم رو بهم می‌زنی!
چند ثانیه سنگینی نگاهش روی من بود، اصلا اهمیتی به حرف‌های من نمی‌داد! آخه این دختر چقدر می‌توانست شلخته باشد؟
ناگزیر تسلیم شدم و با بی‌علاقگی گفتم:
- خیلی خب، بریم.
آلنوش با سر خوشی دسته‌ای از موهای کوتاه و قهوه‌ای رنگش که توی صورتش ریخته بود را کنار زد و سرخوش گفت:
- بعدش هم بریم کافه‌ی توماس.
سری تکان دادم و با کلافگی گفتم:
- باشه. فقط اگر می‌خوای دیر نکنیم باید زود بریم و برگردیم.
همان‌طور که میان جمعیت راه می‌رفتیم، به شکلات‌هایی که روی لبان کوچک صورتی‌اش بود، نگاه کردم.
کمی با خودم کلنجار رفتم تا با تأسف گفتم:
- آلنوش واقعا نمی‌فهمی من از این کثیف کاری‌ها بدم می‌آید؟
آلنوش چشمانش را گرد کرد و گفت:
- چی؟
دستی به لبم کشیدم و زمزمه کردم:
- کل لبت شکلاتیه!
ایستاد و پشت دستش را به لبش کشید؛ با این کارش چشمانم را محکم روی هم فشار دادم، می‌دانستم که اینطور می‌شود. آخر چه می‌شد او کمی تمیزتر بود؟
چشمانم را بر خلاف میلم باز کردم و به چهره‌اش نگاه کردم. رژ لب و شکلات، روی صورت سفیدش پخش شده بود.
دستمالی از داخل کیفم در آوردم و بهش دادم. دستمال را گرفت و صورتش را پاک کرد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
[HIDE-THANKS]
از دست او آهی کشیدم و نگاهی به ساعتم که بند‌های سورمه‌ای رنگ داشت، کردم، سپس با حرص گفتم:
- عجله کن آلنوش! با کند بودنت ممکنه شانس دیدن یه اسقف رو از دست بدم.
آلنوش با حرص دستمال کثیف را به سمتم پرت کرد و حرفم را برید، رو به آسمان گفت:
-یا مسیحا! شکرت! شکرت که این توی واتیکان بدنیا نیومد، شکرت!
اگر می‌خواستم اعتراض کنم تا روزها و ماه‌ها این بحث ادامه پیدا می‌کرد؛ بنابراین دستش را کشیدم و به سمت جمعیت رفتم. اینبار او بود که کلافه سعی می‌کرد، هم قدمم شود تا دستش میان جمعیت کشیده نشود. دیدار با یک اسقف بهم انگیزه می‌داد تا به این شلوغی و سروصدا توجه نکنم.
به باغی که عید پاک در آن جا برگزار می‌شد، رسیدیم؛ از دروازه سفید و فلزی باغ که باز بود، رد شدیم و به داخل باغ قدم گذاشتیم. ازدحام جمعیت اجازه نمی‌داد تا محل اصلی مراسم را پیدا کنم؛ سمت راست‌مان دریاچه قو قرار داشت که بیشتر مردم برای دیدن زوج قویی که در آن زندگی می‌کردند، دور دریاچه جمع شده بودند. کمی آن طرف تر از دریاچه کافه‌ای قرار داشت که پر از جمعیتی بود که قهوه و آبمیوه و شکلات می‌خریدند. سقف کاذبی که زده بودند باعث می‌شد مردم از نور خورشید در امان بمانند. اطراف دریاچه ساختمان‌های قرار داشت که یا پاساژ بود یا کافه و کلوب. بیشتر مکان‌های این باغ پوشیده از چمن بود، و فقط محل عبور افراد رو با سنگ فرش کرده بودند.
به سمت دریاچه رفتم تا بلکه مراسم آنجا باشد، ولی آن قدر جمعیت در آن جا بود که کسی را نمی‌دیدم.
آلنوش دستم را کشید و عصبی و خشمگین گفت:
- بیا بریم ماهایا، نمی‌بینی چقدر جمعیت این‌جاست؟ خوبه نمی‌خواستی بیای.
همان‌طور که نگاهم به آن سمت بود، گفتم:
- ولی آلنوش...
میان حرفم پرید و با غیظ گفت:
- یا مسیحا! خودت بهم صبر بده!
خطاب به من با خشونت گفت:
- بیا بریم کافه، تو که فردا هم میای کلیسا، اون موقع می‌تونی یه کشیش یا یه اسقف رو هم می‌بینی.
سکوتم را که دید و با غیظ و غضب دوباره گفت:
- بیا بریم. خفه شدم!
چرا باید به حرفش گوش می‌کردم؟

- آلنوش! تو برو، من یکی دو ساعت دیگه بر می‌گردم.
موهای کوتاه‌اش را از توی صورتش کنار زد و با کلافگی گفت:
- این‌جا شلوغه! بمونی که چی بشه؟ بیا بریم.

عصبانی می‌خواستم دستش را پس بزنم، ولی او بی‌اینکه بهم اجازه عکس‌العملی بدهد، دستم را با قدرت کشید و از میان جمعیت بیرون آمدیم. سبد شکلات از دستم رها شد و روی چمن‌ها غلت زد و داخل یکی از باغچه‌هایی که در آن گل رز کاشته بودند، افتاد. دلم می‌خواست مراسم را می‌دیدم؛ ولی آلنوش وقتی می‌دید من انقدر مشتاق یک چیز هستم، ساز مخالف می‌زد.
کلافه می‌شد، علاقه‌ام به عیسی را می‌گویم؛ درست بود که آلنوش هم مانند من یک کاتولیک بود، اما آلنوش فرقی را که میان من و خودش بود، تعصب و افراط خطاب می‌کرد.
بالاخره از میان جمعیت بیرون زدیم و به محوطه‌ی باز بیرون پارک رسیدیم. دستم را از درون دستش محکم بیرون کشیدم.
اهمیتی نداد و یک نفس عمیق کشید و گفت:
- آخیش!

خم شد و دستش را به زانو‌هایش گذاشت، زیر لب غر غر کرد:
- داشتم له می‌شدم‌ها! چه بوی گنده عرقی هم می‌دادند.
در همان حالت سرش را به سمت من بلند کرد و با ذوق گفت:

- بریم کافه‌ی توماس؟
انگار مدام رو عوض می‌کرد! نه به آن عصبانیتش، نه به این اشتیاقش. شاید هم این اشتیاق و ذوق بخاطر طعمه‌ی جدیدش بود؛ توماس!
عملا در مقابل آلنوش بی‌دفاع بودم. با افسوس آهی کشیدم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم، سپس گفتم:
- بریم، ولی باید تاکسی بگیریم. یکم دوره.
آلنوش شال گردن قرمزش را از داخل کیف شانه‌ای قهوه‌ای‌اش در آورد و گفت:
- توی این شلوغی تاکسی کجا بود آخه؟!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
[HIDE-THANKS]
راست می‌گفت؛ مگر توی این ازدحام، ماشینی به این طرف‌ها می‌آمد؟!
شال را دور گردنش پیچید و موهایش را از داخل آن درآورد که گوشی‌اش زنگ خورد. آن را از داخل کیفش در آورد و با مکث تماس را وصل کرد. کمی از من فاصله گرفت، شاید my friend جدیدش بود! گوشی‌اش حتی از این جا هم مشخص بود که گران قیمت و... نو است.
- حواسم هست!... باشه باشه.
مکثی کرد تا حرف فرد پشت خط، تمام شود.
- گفتم فهمیدم! ما داریم می‌ریم کافه.
ما؟ مگر که پشت خط بود که می‌دانست آلنوش تنها نیست؟
بی‌خداحافظی قطع کرد و به سمتم آمد. چند ثانیه به ابروهای بالا رفته و چهره‌ی متعجبم نگاه کرد؛ اما به روی خورش نیاورد و نگاهی به ساعتش کرد و با شک گفت:
- فکر کنم اگر سریع بریم تا چهل و پنج دقیقه‌ی دیگه می‌رسیم.
به کنجکاوی تحـریک شده‌ام اهمیتی ندادم و در عوض حرفش را تایید کردم. به ناچار، همراهش به سمت خیابان سایات نووا رفتم.
***
مدت زیادی بود که راه می‌رفتیم و در راه هر چه از میدان آزادی دور می‌شدیم، از تراکم جمعیت کاسته می‌شد.
پاهایم دیگر از درد توان راه رفتن نداشتند. ایستادم و به دیوار یکی از خانه‌های داخل خیابان تکیه زدم، سپس با صدای بلند گفتم:
- آلنوش، دختر بیا یه تاکسی بگیریم تا خیابون تریان بریم؛ خیلی راهه!
آلنوش ایستاد و به سمت من برگشت، متفکرانه به وضعیت من نگاه کرد و بعد از مکثی طولانی گفت:
- خیلی خب، باشه.
این همه راه رفته بودیم و آلنوش یک ذره هم خسته نشده بود.
آلنوش به سمت خیابان رفت و جلوی یک تاکسی زرد رنگ را گرفت، سریع سوار شدیم. نفسی از سر آسودگی کشیدم و راحت به صندلی‌های ماشین تکیه دادم و سرم را روی شیشه پنجره گذاشتم. نیم نگاهی به آینه بغـ*ـلِ تاکسی کردم، غیر از ما یک پسر حدودا 25 26 ساله جلو نشسته بود، به نظر ارمنی نمی‌آمد.
نگاهش را به سمت آینه چرخاند و از آینه به من نگاه کرد؛ چشمانش به رنگ مشکی بودند، نگاهی که به سیاهیِ شب بود. نگاهش خیلی معمولی بود! طوری نگاه نمی‌کرد که انگار بی‌لباس جلویش ایستادی؛ با وجود جوانی‌اش، خیلی افتاده‌حال به نظر می‌رسید، انگار شصت سال تجربه همراهش دارد.
با صدای راننده، نگاهش را از آینه گرفت و به سمت راننده سوق داد. راننده یک مرد ساده آفتاب سوخته بود، لباس آن‌چنانی‌ای به تن نداشت.
راننده با انگلیسی دست و پا شکسته‌ای، خطاب به او گفت:
- کجا می‌رید آقا؟
او به انگلیسی پاسخش را داد:
- کافه جازوه.
سپس راننده به ارمنی از ما پرسید:
- شما کجا می‌رید؟
بعد از اتمام حرفش، از داخل آینه به ما نگاهی انداخت که آلنوش گفت:
- ما هم همون‌جا می‌ریم.
به نظر می‌آمد که آسیایی باشد؛ زیرا لهجه‌ی انگلیسی اروپاییان را نداشت.
آلنوش در گوشم با ذوق و هیجان گفت:
- انگار خارجیه.
سر برگرداندم و نگاهش کردم، منتظر بود تا واکنشی نشان دهم؛ بی‌قید شانه‌ای بالا انداختم و با بی‌علاقگی آرام زمزمه کردم:
- به ما چه؟
همان لحظه رسیدیم و آلنوش نتوانست پاسخی بدهد. مرد بلافاصله پیاده شد و کرایه‌اش را داد؛ پالتوی مشکی رنگ بلندی به تن کرده بود و زیر پالتویش یک پیراهن آبی چهارخانه پوشیده بود. یک کلاه کم داشت تا شبیه کارآگاه‌ها شود، البته آن کوله را هم باید کنار می‌گذاشت تا تیپ و ظاهرش تکمیل شود.
پیاده شدیم. خم شدم و از پنجره تاکسی به راننده گفتم:
- چقدر بدم؟
- هشتصد و پنجاه درام.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
[HIDE-THANKS]
از داخل کیف پول چرمی‌ام یک اسکناس هزار درامی در آوردم و یک سکه پنجاه درامی از راننده گرفتم.
شانه به شانه‌ی آلنوش، به سمت کافه رفتم. انگار مرد غیبش زده بود، کسی را سر راه ندیدم؛ مگر او مقصدش کافه نبود؟
افکارم را کنار زدم و به نمای کافه نگاه کردم. هنوز هم مثل همیشه بود، بدون هیچ تغییری! نمای سنگی و ماکت قهوه جوش روی دیوار، فضای جالبی را برای کافه ایجاد کرده بود.
در را باز کردم و وارد شدم، آلنوش هم پشت سر من وارد شد. اولین چیزی که توجه را به خودش جلب می‌کرد، تعداد زیاد صندلی‌های کرم رنگ سالن بود؛ زمینِ سالن، مستطیلی بود. تعداد کمی از افراد هم پشت میزها نشسته بودند و مشغول معاشرت بودند.
به انتهای سالن رفتیم که توماس پشت پیشخوان ظاهر شد. هردویمان به پیشخوان از ام دی افی که به رنگ قهوه‌ای سوخته بود، تکیه دادیم.
موهای کوتاه قهوه‌ای‌اش را این‌بار خُرد، کوتاه کرده بود. پوستش گندمی بود و اینبار هم مثل همیشه کمی ته ریش داشت.
با خوش‌رویی لبخندی روی لب‌های باریکش نشاند و گفت:
- خوش اومدید دخترا.
سپس دستش را به سمتم دراز کرد؛ باهاش دست دادم و با مهربانی گفتم:
- چطوری توماس؟
توماس لبخند وسیع‌تری زد و دندان‌هایش را به نمایش گذاشت.
با آلنوش هم دست داد و سرخوش گفت:
- خیلی خوبم، تا الان هشتصد تا فنجون قهوه فروختم.
لبخند زدم و ابروی راستم را بالا فرستادم، سپس گفتم:
- خب امروز عیده، عجیب نیست!
دست به موهایش کشید که کمی از آن روی پیشانی‌اش ریخت، خندید و با سرخوشی گفت:
- دوباره ضد حال زدی! سر پا واینسید، چی می‌خورید بیارم؟
آلنوش پیش‌قدم شد و با نگاه معنا داری به توماس گفت:
- من که از اون کیک‌های معروفت می‌خوام، به علاوه یه قهوه.
کم و بیش حدس‌هایی روی احساسات آلنوش به توماس زده بودم، ولی... ولی در حقیقت من هیچ وقت به احساسات آلنوش که ماهی یک بار برای پسر‌های مختلف طغیان می‌کرد و پا روی مرزها می‌گذاشت، اعتماد نداشتم. دلم برای توماس می‌سوخت، او طعمه‌ای برای اهداف آلنوش بود.
امیدوار بودم که این موضوع را هم توماس بداند و توی روابـط خود آن را در نظر بگیرد.
توماس رو به من گفت:
- تو چی؟
با خطاب قرار گرفتن من، از افکارم بیرون آمدم و گفتم:
- منم همون رو می‌خورم.
با اتمام حرفم، از پیشخوان فاصله گرفتم و برگشتم تا به سالن نگاه کنم، ولی هیکل چهارشانه‌ی پسری، جلوی دیدم را گرفته بود. سرم را بالا آوردم و بهش نگاه کردم، همان پسری بود که داخل تاکسی از آینه به من نگاه می‌کرد. متعجب نگاه از او گرفتم و چند قدمی عقب رفتم تا راه را برایش باز کنم.
جلوتر آمد به انگلیسی به توماس سلام کرد. الان که از نزدیک او را می‌دیدم به نظرم آمد هم سن توماس است، ممکن بود بیست و چهار سالش باشد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*Nava*

مدیر تالار نقد + مترجم انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
مترجم انجمن
[HIDE-THANKS]
توماس هم با استقبال و خوش‌رویی جوابش را داد و سفارشش را گرفت. من بخاطر رشته‌ام و استادانم انگلیسی را یاد گرفته بودم، ولی توماس بخاطر کارش و توریستی بودن خیابان‌های اطراف کافه‌اش، این زبان را یاد گرفته بود.
خیلی فرق‌ بین اهداف و مسیر افراد برای رسیدن به یک مقصد مشترک بود.
نگاهی به آلنوش کردم، پسر بین من و او ایستاده بود. تکیه‌ام را از پیشخوان گرفتم و به سمت آلنوش رفتم؛ از کنار آن پسر که رد شدم، دست آلنوش را گرفتم و به سمت یک میز چهارنفره بردم، پشتش نشستیم.
ما درست سمت راست سالن نشسته بودیم، درست پشت ستون و دور از چشم دیگران! هر دو دیوار، سه برجستگی داشت، در واقع آن‌ها ستون‌های بزرگی بودند که سقف این سالن بزرگ را نگه داشتند.
بند کیفم را از صندلی کنارم آویزان کردم و دستانم را روی شیشه‌ی سرد میز گذاشتم، سردی شیشه‌ی تیره‌ی میز، حس خوبی را بهم منتقل می‌کرد.
چند دقیقه‌ای به انتظار گذشت، من در سکوت به انتظار توماس بودم و آلنوش در حالی که با گوشی‌اش بازی می‌کرد، وقت می‌گذراند.
امروز روز خوبی برای من بود، وسایلم را صبح زود به خانه بابا بـرده بودم و یک هفته آن‌جا می‌ماندم. بهتر از ماندن در خانه‌ی مامان بود! سرکوفت‌هایش اعصابم را بهم می‌ریخت، ولی نمی‌توانستم چیزی بگویم.
توماس کیک‌ها و قهوه‌ها را آورد و روی میز گذاشت. از او تشکر کردیم و او ما را تنها گذاشت. از وقتی وارد دانشگاه شده بودم، این‌جا پاتوق هر روز من و آلنوش بود. با آلنوش در سال آخر دبیرستان آشنا شدم و با هم وارد یکی از بهترین دانشگاه‌های ایروان شدیم. هردومان الهیات می‌خواندیم؛ من بخاطر علاقه‌ام به عیسی مسیح و آلنوش محض ارضای کنجکاوی‌اش وارد این رشته شده بود، شاید هم رشته دیگر نمی‌توانست برود. دانشگاه‌مان خیلی نزدیک به کافه بود و تقریبا همیشه به این‌ جا می‌آمدیم و طی رفت و آمدهای زیاد، با توماس که صاحب کافه بود، صمیمی شده بودیم.
همان‌طور که تکه‌ای از کیکم را داخل دهانم می‌گذاشتم، به مسیر رفت و آمد آن پسر نگاه کردم. چند میز آن طرف تر، پشت یک میز چهار نفره نشست. زیپ کیفش را باز کرد و درون آن دنبال وسیله مورد نظرش گشت.
با صدای گوشی‌ام، چشم ازش گرفتم و فنجان قهوه‌ام را روی میز گذاشتم. زیپ کیفم را باز کردم و گوشی‌ام را از میان وسایلم پیدا کردم و بیرون آوردم. صفحه گوشی‌ام خاموش و روشن می‌شد و کلمه «مامان» خودنمایی می‌کرد.
از الان می‌دانستم چه میخواهد بگوید، همین بود که پریشانم می‌کرد. دیگر بریده بودم!
بر خلاف میلم تماس را وصل کردم.
-الو؟
صدای بی مهرش در گوشم پیچید:
-سلام، چرا انقدر دیر برداشتی؟! کجایی؟
چه طلبکار! سوال اولش را بی‌پاسخ گذاشتم و با بی‌میلی و آزردگی پاسخ دادم:
-کافه جازوه، چطور مگه؟
-من باید هر چه زودتر برم، بیا خونه کِریس رو نگه دار.
از تعجب بالای ابروی سمت چپم را خاراندم و مکث کردم، سپس با حرص و نفرت از برخوردش، گفتم:
-آخه روز جشن چه کاری میتونی داشته باشی مامان؟
می‌دانم که می‌توانست تمسخر را در آن واژه بیگانه ببیند، ولی به روی خودش نمی‌آورد.
بی‌حوصله گفت:
-اورژانسیه، بجنب! کار دارم.
از این حسی که من را وادار به اطاعت می‌کرد، بیزار بودم.
از سر درماندگی و حقارت پوفی کردم و قطع کردم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: