کامل شده رمان تقاص دلبستن | سحربانو69 کاربر انجمن نگاه دانلود

شخصیت های رمان واستون جذاب هستن؟

  • بلی

  • خیر


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
بهار آب دهانش را قورت داد. قلبش بنای تند تپیدن گذاشته بود. نفس‌هایش به شمارش افتاده بودند.
- الو. هستی؟
- بله.
- چی بله؟ کسی بوده؟
- نه‌نه، هیچ‌کس.
- خوبه. خوش‌حالم اولین مرد زندگیتم. همیشه از دوم بودن بیزار بودم.
بهار حرفی نداشت بزند. دوست داشت این بحث تمام بشود.
- شما تنها زندگی می‌کنید؟
- آره. سه سالی میشه زدم بیرون. بهار؟
قلب بهار لرزید. این اولین‌بار بود که اسمش را صدا می‌زد. اسمش انقدر قشنگ بود یا مهیار انقدر قشنگ ادایش می‌کرد.
- بله؟
- هروقت دلت خواست بیا اینجا. چه من باشم چه نباشم. به هر حال اینجا خونه‌ی تو هم حساب میشه. یه دسته کلید واست می‌ذارم.
مهیار داشت همه‌ی تلاشش را می‌کرد که وارد یک زندگی عادی بشود. که همه‌چیز روی روال بیفتد. بلد نبود؛ ولی داشت همه‌ی سعی‌اش را می‌کرد. بهار ولی ذوق کرد. خانم خانه‌ی مهیار بودن ذوق داشت، نداشت؟ می‌مرد واسه همچین روزی، واسه همچین لحظه‌ای.
- چشم.
مهیار دلش یک سیگار دیگر می‌خواست. با انگشت روی چشمانش را مالش داد. خسته بود. تنهایی کلافه‌اش کرده بود.
- بهار سعی کن آرومم کنی. به روش خودت هرطور می‌تونی و بلدی، فقط این کارو بکن. دلم ناآرومه. شاید تو بتونی.
بغض گلوی بهار را گرفت. چه چیز مهیارش را ناآرام می‌کرد؟ دلش از این حال مهیار گرفت.حاضر بود همه‌ی غصه‌های دنیا روی دل خودش بنشیند؛ ولی حال او خوب باشد. حتی مثل همیشه اخمو باشد؛ ولی خوب باشد.
- اگر کنارت بودم، همه کاری می‌کردم که آروم بشی.
مهیار سرش را تکان داد. بدش می‌آمد از این حال خودش. از این خفت در صدایش. دلش نمی‌خواست غرورش خرد شود. مهیار مرد خم شدن نبود.
- فردا کلاس داری؟
-آره.
- تا چند؟
- تا ساعت چهار کلینیک دانشگام.
- متین هم هست؟
- نه متین فردا یه سمینار داره. فقط عصر می‌رسه بره مطب.
- از برنامه‌هاش خوب خبر داری.
- سرشب باهاش صحبت می‌کردم، خودش گفت. شایدم عصر رفتم مطب پیشش.
اخم کم‌رنگی بین ابروهای مهیار نشست. دلش حسادت به برادرش را نمی‌خواست. درواقع حسادتی هم نبود، فقط کمی حساس شده بود.
- فردا ماشین نبر؛ بعد از کلاس میام دنبالت. مطب هم نمی‌خواد بری. تا شب پیش خودمی.
مهیار می‌فهمید این زورگویی‌ها چقدر دل‌نشینه بهار است؟ می‌فهمید با این لحن و با این حرف‌ها داشت چه بلایی سر دل بی‌قرارش می‌آورد؟ می‌فهمید با یک عاشق نباید این‌‌گونه حرف زد؟
- نمیرم.
- دیگه بگیر بخواب خانم دکتر؛ دیر وقته.
بهار لبخند زد و گفت:
- هروقت احساس نیاز به هم‌صحبت پیدا کردی هرموقع از شبانه‌روز، رو من حساب کن.
مهیار نفسش را فوت کرد.
- شب به‌خیر.
تماس قطع شد؛ ولی نگاه مهیار روی آسمان تاریک و کم ستاره مانده بود. دست کشید بین موهایش.
از دلش گذشت کاش امشب یک نفر می‌آمد و از تنهایی درش می‌آورد. امشب حوصله‌ی این تنهایی رانداشت. شاید اگر بهار بود سرگرم می‌شد. دختر آرام و کم‌حرفی بود؛ ولی خوشش می‌آمد سربه‌سرش بگذارد و اذیتش کند. زیاد حرف نمی‌زد؛ ولی از او انرژی خوبی می‌گرفت.
«عشق یعنی در میان غصه‌های زندگی،
یک نفر باشد که آرامت کند.»
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
مهیار داخل شد که گوشی تلفن خانه زنگ خورد.
- بگو شایان.
- با کی دوساعته داری ورور می‌کنی؟
- به تو چه؟
- نه بابا؟ بچمون عیال‌دار شده. داشتی نامزد*بازی می‌کردی؟ چی می‌گفتین حالا؟
- به درد سن و سال تو نمی‌خوره.
- جون. می‌میرم واسه این حرفا به‌خدا.
- زهرمار. کجایی؟
- بزن اف‌افو داداش.
- بیا بالا.
آیفون را زد و در هال را باز گذاشت و وارد آشپزخانه شد. چای‌ساز را زد و از یخچال خیاری برداشت و بیرون آمد که چندتا مرد گنده را دید که هرکدومشان چیزی دستشان بود و ازش صدا در می‌آوردند.
شایان یک کیک بزرگ به شکل قلب و چندتا بادکنک دستش بود. آرشام یک گیتار، فرزاد تنبک، عرفان شیپور و خلاصه هرکدامشان یک‌جوری برایش آهنگ بادا‌بادا مبارک‌بادا را خواندند.
مهیار خشکش زده بود. باورش نمی‌شد که دوستانش آمدند تا مثلاً نامزدی‌اش را به روش خودشان تبریک بگویند. این همه بادکنک برای یک مرد گنده؟
- بدبخت شدنت مبارک رفیق.
مهیار جلو رفت شایان را بغـ*ـل کند که کل کیک مستقیم در صورتش رفت.
- ای تو روحت.
صدای گیتار، تنبک و همه‌ی سازهای دم‌دستیشان کل خانه را برداشته بود. مهیار دوش گرفت و واردسالن شد که دید بچه‌ها خودشان بساط قلیون و مخلفاتش را به‌راه انداختند.
- بچه‌ها امشب و حسابی خوش بگذرونید که دیگه از فردا این خونه صاحاب داره. هرکی هم کلیدملید داره بذاره و بره داداشمون رو ناموسش حساسه. دیگه از فردا بی‌مکان می‌شیم. آخه مرد حسابی الان وقت زن گرفتن بود؟
- می‌بینم که سرخوشی آقا شایان؟
- چرا نباشم؟ رفیقم دوماد شده.
- رفیقت دوماد شده یا عشقت موندگار؟
- آخ‌آخ گفتی. دمت‌گرم دادا. نمی‌دونم چه زری زدی. الان دو روزه که دیگه از رفتن نمیگه.
- دیگه حالا. هوی عرفان سیگارت نریزه رو مبلا.
- خب تو هم بابا. چند وقت دیگه باید جهاز نو بچینی خسیس.
آن شب تا صبح دوستانش کنارش بودند. خوب بود که آن شب تنها نبود. خوب بود که قبلش با بهار حرف زده بود. خوب بود که انگار داشت به آینده امیدوار می‌شد.
لم داد روی مبل و به رقـ*ـص باباکرم آرشام و فرزاد نگاه می‌کرد که به‌طرز مسخره‌ای انجامش می‌دادند. شایان به‌زور بلندش کرد و بردش وسط. همشان می‌رقصیدند و به‌قول شایان اسکول‌بازی در می‌آوردند.
خوب بود که شایان فهمید شام نخورده و بلند شد برایش املت درست کرد. دور هم غذا خوردند، فیلم دیدند و قلیون کشیدند. مسخره‌بازی درآوردند و مهیار می‌فهمید همه‌ی این کارها را شایان برنامه‌ریزی کرده.
شایان مهیار را از حفظ بود. می‌دانست امشب کلافه است؛ چون امشب سالگرد ازدواج مهرزاد و نیکا بود. می‌دانست مهیار دلش دیگر پیش نیکا نیست؛ ولی زخم خورده‌ است. می‌دانست مهیار دوست مغرورش، زیادی غرور دارد. امشب باید حواسش را پرت می‌کرد. انگار موفق بود؛ مهیار حالش خوب بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
***
- خیلی خوشگله بهار. هم زنجیرت هم حلـ*ـقه‌ت.
- حالا زنجیرو باید از نزدیک ببینی؛ تو عکس خیلی خوب نیفتاده. ولی عاشق انگشترم شدم. می‌بینی؟
- چرا تو انگشت حلـ*ـقه گذاشتیش؟ معمولا انگشتر نامزدی رو تو دست راست می‌ذارن.
- آخه خود مهیار دستم کرد. باورت میشه الان سه روزه از دستم درش نیاوردم.
- دیوونه. خب چه خبر؟ باهاش اکی شدی؟
- نه خیلی؛ ولی خب خودش که ازم خواسته باهاش راحت باشم. وای مهسا گفت مهیار صدام کن. یعنی می‌میرما.
- اوف. نمیری خانم عاشق.
- مهسا؟
- بله؟
- میگم خاله دیروز زنگ زد بهم تبریک گفت، صداش گرفته بود. چیزی شده؟
مهسا لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
- نه بابا چیزی نیست. خودتو اذیت نکن.
- بگو مهسا.
-هیچی بابا. پرهام که فهمید تا چند لحظه تو شوک بود. اصلاً یه وضعی بود. بعدم همش می‌گفت کدوم بهار؟ بهار خودمون؟ گیج شده بود. الانم که دو روزه ول کرده رفته شمال. باورت میشه همکارش که باهم یه دفتر زدن، زنگ زد و گفت دو-سه‌تا پرونده‌ی مهم رو دستشه که مدام دارن زنگ می‌زنن موکلاش، من چی‌کار کنم و از این حرفا. نمی‌دونم دیگه. موندم تو کار خدا. ولی تو غصه نخور. همه‌چی درست میشه.
- اصلاً دلم نمی‌خواست ناراحتش کنم؛ ولی خب...
- می‌دونم بی‌خیال. بریم نهار؟
- مهیار میاد دنبالم.
- اوهو. نه بابا؟ شروع شد دیگه نامــزد*بازی؟
بهار محجوبانه خندید که مهسا بغـ*ـلش کرد و گفت:
- قربونت بشم بهار جونم. خوش باشی خواهری.
لپش را بـ*ـوسید و گفت:
- پاشو، پاشو یه دستی به صورتت بکش؛ الان میاد دنبالت شکل میت شدی.
- زبونت لال. تازه عروسما، دلت میاد؟
- جمع کن بابا. تو روت خندیدم باز؟
بهار شال خوش‌رنگی را جای مقنعه سرش کرد و خط چشم باریکی مثل همیشه پشت چشمانش کشید و کمی عطر زد که همان‌موقع گوشیش زنگ خورد.
- وای مهیاره.
- جواب بده دیگه.
دوتا نفس عمیق کشید و تماس را برقرار کرد. هنوز سلام نگفته مهیار گفت:
- جلو درم.
- سلام. اومدم.
مهیار بی‌حرف قطع کرد. رو کرد به مهسا.
- نمیای برسونیمت؟
- نه عزیزم. برو خوش بگذره.
گونه‌ی مهسا را بـ*ـوسید و سریع از در کلینیک بیرون زد که ماشین مشکی شاسی‌بلند مهیار که برایش چراغ می‌زد را دید.
آرام جلو رفت. استرس داشت. همیشه در رویاهایش در این ماشین و کنار این مرد نشسته بود در حالی که دستانش اسیر دست مهیار بود و ترانه‌ی عاشقانه‌ای در حال پخش بود.
چه زود رویاهایش داشتند واقعی می‌شدند.
نشست و با لبخند سلام کرد.
- سلام.
مهیار عینک آفتابیش را زد و ماشین را به حرکت درآورد.
- خسته نباشی خانم دکتر.
بهار لبخند دندان‌نمایی نشانش داد و تشکر کرد. با خودش فکر کرد یعنی از قیافم پیداست خیلی ذوق زدم؟
- نهار که نخوردی؟
- نه.
مهیار به عقب و ظرف‌های غذا اشاره کرد.
- غذا از رستوران آوردم بریم خونه بخوریم. منم نخوردم.
- باشه.
- امروز چطور بود؟
- ای، خوب بود. فقط سه‌تا کیس داشتم. دوتا پرکردنی یه دونه کشیدنی. میشه گفت روز خسته‌کننده‌ای نبود.
- حالا کارت خوب هست یا نه؟ کسی زیر دستت که نمرده؟
- وای نه. از متین بپرسی بهت میگه. خدا رو شکر کارم خوبه. زیر دست متین بودم دیگه.
مهیار سرش را آرام تکان داد. انگار متین جزو جدانشدنی زندگیش بود.
- شما هم رستوران بودین؟
- بهار من یه نفرم، مهیار. آره رستوران بودم.
همان‌موقع گوشی بهار زنگ خورد و از آن نگاه جدی مهیار نجاتش داد.
- سلام داداش.
- سلام. امروز ماشین نبردی، بیام دنبالت؟
- ممنون، اوم... آقا مهیار اومد دنبالم.
آراد ساکت شد. معلوم بود خوشش نیامده.
- خیله‌خب. زود بیا خونه.
- چشم خداحافظ.
تماس که قطع شد مهیار گفت:

- آراد بود؟
- آره دید ماشین نبردم گفت بیام دنبالت که گفتم با شمام.
- خب؟
-همین دیگه. گفت زود بیا خونه.
مهیار بدون اینکه نگاهش کند با پوزخند کم‌رنگی گفت:
- باشه. بشین زود ببرمت.
گوشیش را درآورد و شماره‌ی شایان را گرفت.
- جونم مهیار؟
- دیشب بچه‌ها کلیدا رو گذاشتن؟
- آره. آها نه آرشام گفت به دسته‌کلیدمه تو ماشین یادش رفت بذاره.
- بگیر ازش.
- چه‌خبره مگه؟
- هیچی. بالاخره دختر جوون تو خونه هست.
- جون دادا. می‌میرم واسه غیرتت. خیالت تخت. ولی مهیار به‌نظرم قفل و عوض کن. معلوم نیست اینا کلید دست کسی داده باشن یا نه.
- باشه. عصر میگم بیان عوضش کنن. کاری نداری؟
- نه. مهیار فقط...
- چی شده؟
- میگم داداش فعلاً در حد نامــزد*بازی برو جلو...
- خفه بابا.
و قطع کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
واحد مهیار در یک آپارتمان خیلی شیک و مجلل بود. ماشین را در پارکینگ پارک کرد و پیاده شد. بهار هم کوله‌اش را برداشت و دنبالش راه افتاد. مهیار در حالی که کیسه‌ی غذاها دستش بود، در آسانسور را باز نگه داشت و سوار شدند. بهار تمام سعی‌اش را می‌کرد که دورترین نقطه به مهیار بایستد و نگاهش نکند. دلش تاب و تحمل این همه نزدیک بودن را نداشت. مهیار ولی زل زده بود به بهار و حرفی نمی‌زد.
بی‌حرف کلید انداخت و وارد شدند.
مهیار غذاها را داخل آشپزخانه گذاشت. اما بهار همان‌جا وسط سالن ایستاده بود.
خانه‌ی زیبایی بود. با اینکه احتمالا سلیقه‌ی یک مرد بوده؛ ولی چیدمان و وسایل خیلی شیک و خاص بودند. امروزی و مدرن.
مهیار از آشپزخانه بیرون زد و یکی آرام زد کنار پهلوی بهار و گفت:

- خوابت برد؟ لباساتو عوض کن.
و خودش وارد اتاق خواب شد. دست بهار نشست روی پهلویش. چشمانش را بست که یک لحظه یاد لباساش افتاد. به اینجای قضیه فکر نکرده بود. اصلاً یادش نبود زیر مانتویش چه پوشیده؟ سریع دوتا دکمه‌ی مانتویش را باز کرد. یک تیشرت مشکی با طرح‌هایی مخلوط از رنگ‌های مختلف. روی شلوار جین آبی روشنش خوب بود. مانتو و شالش را آویزان کرد و نگاهی به صورتش انداخت، خوب بود.
نگاهش به در اتاق مهیار نشست. هنوز بیرون نیامده بود.
به آشپزخانه رفت. اینجا هم همه‌چیز مهیا بود. هرچیزی که یه خونه نیاز داشت. اصلاً باورش سخت بود که اینجا خانه‌ی یک مرد مجرد باشد.
ظرف‌های غذا را باز کرد و در ظرف‌های آشپزخانه ریخت. بشقاب، قاشق و چنگال و لیوان روی میز چید. همه‌چیز آماده بود؛ ولی نمی‌دانست چطور مهیار را صدا کند. بگوید آقا مهیار؟ مطمئن بود می‌کشتش.بگوید مهیار؛ رویش نمی‌شد.
مهیار هم در سالن نشسته بود و منتظر بود که بهار صدایش کند. یعنی اگر می‌گفت آقا مهیار مطمئناً برخورد فیزیکی می‌کرد. خسته‌اش کرده بود دیگر.
بهار دو-سه‌تا نفس عمیق کشید و دهانش را باز کرد؛ ولی هیچ صدایی خارج نشد. به‌نظرش سخت‌ترین کار دنیا بود. این‌بار ولی عزمش را جزم کرد. چشمانش را بست و درنهایت تلاشش به یک مهیار ارام رسید که خودش هم به‌زور شنید.
یک صلوات زیر لبی فرستاد و جرئت و جسارت خرج کرد و بلند‌ترگفت:
- مهیار.
مهیار در سالن لبخند زد و با حالت ریلکسی گفت:
- اومدم.
خدا به او رحم کرد دختره‌ی روی مخ. بلند شد و رفت داخل آشپزخانه و پشت میز نشستند.
- نمی‌دونستم غذا چی دوست داری. چند مدل آوردم گفتم گرسنه نمونی. حالا بعد بگو چیا دوست داری واست همیشه همونو بیارم.
بهار لبخند زد و گفت:
- مرسی. همه‌چی خوبه.
مهیار آرام و مردانه غذا می‌خورد. بهار زل زده بود به غذا خوردنش. این هم یک رویای دیگرش بود. نشستن و نگاه کردن به تک‌تک حرکاتش، حتی غذا خوردنش.
- غذاها خیلی خوش‌مزه‌ن. واقعاً طعمشون عالیه.
- سرآشپزمون مدرک بین المللی داره، یه مدتم تو ایتالیا سرآشپز بوده.
- شما، یعنی خودت هم آشپزی بلدی؟
مهیار کمی از دلسترش را مزه کرد.
- تا الان نیاز نداشتم. همیشه یکی بوده که غذا واسم آماده کنه. خودم در حد همون سوسیس تخم‌مرغ بلدم.
- بازم خوبه. داداشای من همینم بلد نیستن. البته چرا، لازانیاهای آراد حرف نداره.
- خودت چی؟ آشپزی بلدی یا سرم کلاه رفته؟
بهار لبخند خجولی زد.
- هرکسی خورده راضی بوده.
- راضی بوده یا زنده مونده؟
- وای نه به‌خدا. دستپخت من حرف نداره.
- خوبه، خانم دکتر همه‌چی تموم. هروقت اینجا بودی خودت غذا درست کن. فکر کنم دارم زخم‌معده می‌گیرم بسکه غذاهای بیرونو خوردم.
بهار دلش گرفت. یعنی خانه‌شان نمی‌رفت که غذاهای خانگی بخورد؟
- اگر بخوای می‌تونم الان واست یه چیزی درست کنم.
- نه. واسه شام درست کن.
- شام؟
بهار مات مانده بود؟ شام؟ یعنی شب؟ مگر می‌شود؟
- چی شد؟ نمی‌تونی بمونی؟
-نه‌نه، منظورم اینکه...
مهیار با پوزخند گفت:

- اجازه نداری؟
- نه مسئله این نیست. من عصر باید برم مطب متین...
-فکر کردم گفتی نمیرم.
مهیار بی‌تفاوت بود. یک‌جور بی‌تفاوت پرحرص. اولویت زندگی بهار قطعاً مهیار بود؛ ولی خب از طرفی هم نگران رفتار برادرانش مخصوصاً آراد بود. این چند روز همش اخم‌هایش نصیبش شده بود. می‌ترسید زنگ بزند و مهیار بفهمد و ناراحتی پیش بیاد. باید خودش با مادرش صحبت می‌کرد.
- من فقط نمی‌خوام متین ازم دل‌خور بشه.
مهیار زل زد به چشمان قهوه‌ای بهار.
- من دل‌خور شم مهم نیست؟
بهار بی‌اراده بود. در برابر این صدا، این لحن و این چشم‌های مشکی بی‌تفاوت. در برابر این مرد بی‌اراده بود.
- هست.
- خودم با متین حرف می‌زنم. غذاتو بخور.
بهار دیگر چیزی از غذا نفهمید. همه‌ی حواسش به مهیار بود. دلش نمی‌خواست هیچ‌وقت ناراحتش کند. او باید مهیار را علاقه‌مند می‌کرد نه منزجر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
غذایشان را که خوردند مهیار بلند شد و گفت:
- یه چایی می‌ذاری؟
- آره حتماً.
مهیار بیرون رفت. بهار چای دم کرد. میز را مرتب کرد و ظرف‌ها را شست. دوتا لیوان چای ریخت و با کمی شکلات از آشپزخانه بیرون زد.
مهیار روی کاناپه دراز کشیده بود و خوابش بـرده بود. دل بهار عین گنجشک لرزان رفت برای مرد خسته‌اش.
دلش باز هم رویابافی این روزها را کرده بود. که شوهرش خسته به خانه بیاید و بهار برایش چای بیاورد و مهیار روی پای بهار خوابش ببرد.
با کمی تفاوت این یکی هم به واقعیت تبدیل شد.
سینی چای را روی میز گذاشت و بالای سر مهیار نشست.
نگاهش به موهای خوش‌حالت مشکی‌رنگش بود که به بهترین حالت ممکن کوتاه شده بود. بی‌نهایت به صورتش می‌آمد. یک مدل مردانه‌ی امروزی، نه جلف نه قدیمی. مثل خود مهیار.
دستش می‌لرزید و می‌لغزید تا برسد به آن مشکی‌های دلبر. موهای خوش‌رنگِ هم‌رنگ چشمانش. کی می‌توانست بفهمد بهار چقدر عاشق است؟
داشت جان می‌داد که دستانش به جنگ این موها برود که چشم‌های مهیار باز شد و دست بهار در هوا ماند. مهیار با چشمهای سرخ از خواب بلند شد و قصد بهار را فهمید؛ ولی به روی خودش نیاورد. بلند شد نشست و موهایش را مرتب کرد.
- نفهمیدم کی خوابم برد.
- اگه خسته‌ای بخواب؛ من مشکلی ندارم.
- اصلاً به خواب ظهر عادت ندارم. دیشب بچه‌ها اینجا بودن دیر خوابیدم.
هر دو مشغول خوردن چای شدند.
- نه هل و نه چوب دارچین چیزی ندیدم که بریزم تو چایی.
- هیچ‌وقت از این چیزا نریزی تو چایی من.
- چرا؟
- از بوشون تو چایی بدم میاد.
- زعفرون چطور؟
- اونو تست نکردم. کلاً زیاد اهل چایی نیستم.
- عالی میشه. ولی زعفرون هم ندیدم.
-باید بریم خرید. این چندوقت اصلاً تایم خالی نداشتم.
باز هم یک رویای دیگر. خرید کردن با مهیار. شانه‌به‌شانه‌ی هم در فروشگاه قدم زدن و شوخی و سربه‌سر گذاشتن‌هایشان.
خدایا چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ چرا همه‌ی آرزوهایش دارند یکی‌یکی رنگ واقعیت می‌گیرند؟
- بهار؟
- بله؟
مهیار به کنارش اشاره کرد و گفت:
- بیا اینجا.
قلب بهار ایستاد. مهیار دقیقاً به کنار خودش اشاره می‌کرد. بدون هیچ فاصله‌ای. مگر دل بهار تاب می‌آورد این همه نزدیک بودن را؟ مگر می‌شد نرود؟نخواهد؟ آرام بلند شد و با فاصله‌ی یک نفر کنار مهیار نشست. بوی خوش عطر مردانه‌اش و بوی تنش قاطی شده بود. انگار که بوی زندگی می‌داد. بوی خود عشق.
- بهار حرف بزنیم؟
چشمان درشت بهار گرد شده بود از ترس و زل زده بود به چشمان بی‌تفاوت مهیار.
حرف بزنن؟ با این لحن؟ چرا این‌قدر جدی؟
-من یه عادتی دارم بهار، همیشه قبل از هر اتفاقی به طرفم یه فرصت میدم. قبلش خواسته‌هامو باهاش در میون می‌ذارم. چه تو کار چه تو زندگی، چه مرد چه زن. بهش میگم ازش چی می‌خوام و باید چطور باشه که بعدها خودمو سرزنش نکنم. بار اول نشد میگم تلاش می‌کنه بار دوم نشد میگم یه فرصت دیگه؛ ولی بار سوم میگم بهش فرصت دادم خودش نخواست.
بهار آب دهانش را قورت داد. این حرف‌ها یعنی چی؟
- اگر قراره زندگی کنیم، اگر قراره علاقه ایجاد کنیم باید هر دومون پیش‌قدم بشیم. یه‌سری حرفارو من نباید بهت بگم؛ ولی میگم چون تو بی‌تجربه‌ای. من بهت میگم از چه دختری خوشم میاد و از چه رفتاری. تو هم بگو که از من چی می‌خوای. بهار سعی نکن مثل دخترای چهارده‌ساله رفتار کنی. من از تو توقع رفتار یه خانم بیست‌و‌سه‌ساله رو دارم. یه خانم دکتر. من بدم نمیاد که تو انقدر بکر و دست نخورده‌ای تازه افتخارم می‌کنم؛ ولی نه واسه خودم. واسه من زن باش.
زل زد به چشم‌های ترسیده‌ی بهار.
-از من نترس، فرار نکن.
با دستش چانه‌ی بهار را گرفت و سرش را نزدیک‌تر کرد و با همان لحن و صدای خسته آرام گفت:
- سعی کن فاصله‌ها رو برداری. تو زنمی؛ خودتو بهم نزدیک کن.
بهار حس می‌کرد کلی احساسات متناقض دارد به او هجوم می‌آورد. عشق، ترس، گـ ـناه، عذاب‌وجدان و لـ*ـذت. قلبش دچار احساسات مختلف شده بود.
مهیار از او خواسته بود به او نزدیک شود، در حالی که خودش می‌ترسید از این همه نزدیک بودن. باید چی‌کار می‌کرد؟ چی‌کار می‌کرد که عشقش از او دل‌زده نشود، که عاشقش شود.
مردی که خودش اعتراف کرده بود علاقه‌ای وجود ندارد؛ ولی دوست دارد علاقه ایجاد شود.
- حالا هم یه‌کم برو عقب‌تر سرمو بذارم رو پات، با موهام ور برو یه‌کم خوابم ببره. نمی‌دونم چرا انقدر خستم.
مهیار از دلش خبر داشت؟ می‌دانست اگر امروز دستش ننشیند روی این موها دیوانه می‌شود؟ مهیار داشت همه‌ی تلاشش را می‌کرد که این زندگی پا بگیرد. که این حس دوطرفه ایجاد شود. مهیار تو زندگی مشترک ناوارد بود؛ ولی دلش یک زندگی آرام می‌خواست. واسه پا گرفتنش هم داشت درست جلو می‌رفت.
دست لرزان بهار نشست بین تار و پود موهای مهیار. دلش آرام گرفت. آرام و با نـ*ـوازش چنگ کشید بین موهای خوش‌بو و خنکش.
باید به حرف‌های مهیار گوش می‌داد؟ باید به او نزدیک می‌شد؟ با این ترسش چه‌کار می‌کرد؟ کاش می‌شد با کسی مشورت کند و حرف بزند؛ ولی از این راز دلش فقط خودش خبر داشت. حتی مهسا هم نمی‌دانست.
مهیار آرام خوابیده بود. مرد زندگی‌اش از او زنانگی و عشق خواسته بود. کاش مهیار می‌فهمید که این دختر عاشقی کردن را تا کجا بلد است.
«بودنت را دوست دارم
وادارم می‌کنی به هیچ‌کس فکر نکنم جز تو.»
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
شایان به افتخار نامزدی بهار و مهیار دوستانشان را با همراهاشان شام دعوت کرده بود.
مهیار به بهار گفته بود ساعت 7 آماده باشد که دنبالش برود؛ ولی هنوز ساعت شش‌و‌نیم بود و خودش خانه بود. شلوار جین مشکی و بلوز مردانه‌ی مشکی که عضلات بدنش را به‌خوبی به نمایش گذاشته بود. دکمه‌ی اول لباسش باز بود و زنجیر الله نقره‌اش در گردن برنزش حسابی خودنمایی می‌کرد. عطر به سرورویش پاشید و سوئیچ، کیف پول و موبایلش را برداشت و از خانه بیرون زد.
داخل ماشین به بهار زنگ زد.
- سلام.
- سلام. آماده‌ای تو؟
-آره، یعنی فکر کنم.
- یعنی چی فکر کنم؟
- صبر کن یه‌لحظه. اوم خب این از لباسام اینم شالم عطرم که زدم رژمم که...
- رژمژ پررنگ نزنیا. پسر جوون زیاد هست اونجا.
- باشه. اصلا نزدم.
-خوبه. آماده‌ای دیگه؟
- وای کیف دستیمو آماده نکردم.
- نزدیکم. ده‌دقیقه دیگه دم در باش. بوق زدم بیا زودتر نیا کوچتون خلوته.
- باشه.
- فعلاً.
درست ده‌دقیقه‌ی بعد جلوی در خانه‌شان بود. اولین بوق را که زد بهار در را باز کرد و بیرون آمد. مانتوی مشکی، شلوار جین مشکی و شال سفید با گل‌های ریز مشکی. جلوی مانتویش هم که باز بود یک شومیز سفید نسبتاً بلند زیرش پوشیده بود با صندل‌های بندی سفید. تیپش خوب و مناسب بود. جای گیر دادن نداشت.
با لبخند سوار شد و سلام کرد.
بوی عطر ملایمی که زده بود را حس کرد. برگشت و نگاهی به او انداخت.
- امروز کلاس نداشتی؟

- نه. فردا دارم.
- خوبه.
- دوستات با خانوماشون میان؟
مهیار خندید. هیچ‌کدوم از دوستانش زن نداشتند.
- نه.
- تنهان؟
- نه.
- پس با کی میان؟
- دوست‌دختراشون.
بهار تعجب کرد. از این‌جور روابط ترس داشت و حالش منقلب می‌شد.
دیگر حرفی نزد و سعی کرد به فکرهای در سرش سروسامان بدهد.
از صبح حال خوبی نداشت. از بعد از پیام‌های آن ناشناس که داشت با روح‌و‌روانش بازی می‌کرد. حتی مجبور شده بود با قرص مسکن سردردش را آرام کند؛ ولی الان و کنار مهیار بودن حالش را خوب می‌کرد.
امشب اولین شبی بود که با هم بیرون آمده بودند. دونفره نبود؛ ولی باهم بودند.
مهیار جلوی یک رستوران سنتی نگه داشت. بهار اسم اینجا را زیاد شنیده بود؛ ولی تا الان نیامده بود. یک‌جورایی بیشتر پاتوق بود. مهیار پیاده شد و منتظر بهار ایستاد. دستش را دراز کرد و دست بهار را گرفت. قلب بی‌طاقت بهار اصلا گنجایش این همه حس‌های خوب را نداشت. هنوز این چیزها برایش عادی نشده بود. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد به گرمای دست‌های مهیار خیلی فکر نکند.
با این صندل‌های پاشنه پنج‌سانتی تا شانه‌ی مهیار می‌رسید. دختر کوتاه‌قدی نبود؛ ولی در برابر مهیار ریزنقش حساب می‌شد.
همه‌ی تخت‌ها پر از دختر و پسرهایی بودند که مشغول قلیان کشیدن بودند. بعضی مشغول بازی و یه‌سری هم جیک‌تو‌جیک هم نشسته بودند و بلند‌بلند می‌خندیدند.
فضای اینجا را دوست نداشت. به تختی که دختر و پسر جوانی آنجا بودند، رسیدند.
شایان بلند شد و با لبخند مردانه‌ای گفت:
- بَه داش مهیار. سلام بهار خانم، تبریک میگم.
شایان می‌دانست نباید دست بدهد. خط قرمزهای مهیار را از حفظ بود.
- نامزدم هلنا.
هلنا دختر زیبایی بود. موهای باز و بلند عسلی با چشم‌هایی به همان رنگ. با مهربانی بهار را بغـ*ـل کرد و به او تبریک گفت.
به دل بهار نشسته بود. از هر جفتشان خوشش آمده بود. هلنا با محبت بود و شایان با تیکه‌ها و مزه‌پرانی‌هایش خنده را به لب‌های بهار آورده بود.
- جای بهتری نبود بیاریمون؟
- خفنه که. گفتم به یاد قدیما یه قلی بکشیم.
مهیار آرام رو به شایان گفت:
- آدم زنشو میاره اینجا آخه؟
بهار شنید و در دلش از این همه غیرت و تعصب، هم تعجب کرد و هم ذوق کرد. برایش جالب بود. اصلاً به مهیار این رفتارها نمی‌خورد. اینکه این‌قدر آدم محافظه‌کاری باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
چند لحظه بعد عرفان، آرشام، فرزاد و حامد به همراه پارتنرهایشان آمدند و بازار تبریکات داغ داغ شد.
بهار باتعجب بهشان نگاه می‌کرد. دخترها تیپ‌های خیلی عجیبی داشتند که بهار خیلی کم ازشون دیده بود. موهای بلوند و باز و شالی که افتاده بود. شلوارهای خیلی کوتاه و پاره شده. آرایش‌های خاص و عجیب. تتوهایی که روی بدنشان خودنمایی می‌کرد. نگین‌هایی که همه جای صورتشان کار شده بود. اصلاً باورش نمی‌‌شد.
دختر آزادی بود و پوششش در حد عرف و معمول جامعه بود، ندیده هم نبود، در همین جامعه و شهر زندگی می‌کرد؛ ولی این دخترها اصلاً عادی نبودند. داخل اکثر مهمانی‌ها یا مراسماتی که شرکت کرده بود بیشتر مربوط به دانشگاه بود و همراه متین و با یک سری آقای دکتر و خانم دکتر متشخص روبرو شده بود.
از همه بدتر رفتار مهیار با دخترها بود.
این‌قدر راحت با آن‌ها می‌گفت، می‌خندید، دست می‌داد و شوخی می‌کرد. حتی از تتوی یکی از دخترها هم تعریف کرد. انگارخوشش آمده بود.
بهار بغض کرده بود. دلش توجه مهیار روی هیچ دختری را نمی‌خواست. فکر می‌کرد: «نکنه من خیلی ساده لباس پوشیدم؟ نکنه باعث آبروریزیش باشم؟ نکنه با من بودن براش افت داشته باشد؟کاش حداقل یه رژ می‌زدم.»
یک بغض گنده هرلحظه بالا می‌رفت و پایین می‌آمد.
دخترها قلیون می‌کشیدن، می‌گفتن و می‌خندیدند. مهیار دوستانش را دیده بود و انگار که بهار را یادش رفته بود. حال بدی داشت. تک‌و‌تنها جایی افتاده بود که هیچ سنخیتی با آن‌ها نداشت. در جمعشان غریب بود.
هلنا مثل آن دخترها نبود؛ ولی او هم می‌گفت، می‌خندید و راحت بود.
مهیار در حال خندیدن و قلیون کشیدن، نگاهی به بهار انداخت و به او فهماند: «خوبی؟ چیزی نمی‌خوای؟»
بغض بهار نمی‌گذاشت حرف بزند. فقط لبخند کم‌رنگی زد. چه‌کار می‌توانست بکند وقتی حس می‌کرد با مهیار، افکارش و آدم‌های زندگی‌اش خیلی فرق دارد.
او سادگی خودش را دوست داشت؛ ولی انگار دیگر این سادگی‌ها خریدار نداشت.
با خودش گفت کاش حداقل موهایم را باز می‌گذاشتم؛ ولی موهای بلند بهار تا پایین کمرش می‌رسید. آن‌وقت دیگر شال زدنش چیز مسخره‌ای می‌شد.
حالش آن‌قدر بد بود که حتی نتوانست درست‌وحسابی شام بخورد. فقط دوغش را می‌خورد که بغضش را بشورد و پایین ببرد.
- دوست نداری غذاتو؟
- نه خوبه. زیاد اشتها ندارم.
و دوباره مشغول غذا خوردن و حرف زدن با دوستانش شد. دوستانی که سرووضعشان اصلاً باب‌میل بهار نبود. یکیشان روی موهایش را یه تیکه بلوند کرده بود. یکیشون گوشواره گوشش گذاشته بود و موهایش را از پشت محکم بسته بود و هرکدام به نوعی از نظر بهار نامتعارف بودند. می‌دانست حق ندارد از روی ظاهر مردم، قضاوتشان کند؛ ولی به‌نظرش مهیار در انتخاب دوستانش واقعاً بی‌دقتی کرده بود.
هلنا ناراحتی صورت بهار را درک می‌کرد. سعی کرد خودش را به او نزدیک کند و با او کمی حرف بزند؛ ولی حال بهار اصلاً خوب نبود. افکار درهم و ذهنی پریشان. دلش می‌خواست باب‌میل مهیار باشد؛ ولی انگار نبود. مهیار از او خواسته بود برایش زن باشد و ظاهراً بهار زیادی بچه بود.
یکی از دخترها که از زیر گردنش یک خالکوبی خیلی بزرگ و ترسناک داشت و دوتا نگین در لپ‌هایش چال کرده بود در حالی که سیگار بلند و باریکی بین انگشتانش بود، رو به مهیار کرد.
دختر: نامزدت چه ساکته؟ چرا حرف نمی‌زنه؟
مهیار نگاهی به بهار کرد. منتظر بود خود بهار حرف بزند و جواب بدهد؛ ولی بهار بغض داشت. شاید واقعاً رفتارش خیلی بچگانه بود. باید الان نشان می‌داد که قدر یک خانم دکتر متشخص حرف برای زدن دارد؛ ولی واقعاً سختش بود.
مهیار:به دود قلیون عادت نداره. فکر کنم فشارش افتاده.
شایان: خانوم دکترمون پاستوریزست.
دختر: راستی گفتی چی خونده مهیار؟
از رفتار دخترها متنفر بود. از نازکردن عمدی در صدایشان. خودش آنجا بود و مهیار طرف صحبتشان بود.
مهیار چشمکی زد.
- دنتیس.
دختر: واو. خوب چیزی تور کردیا.
مهیار لبخندی زد و نگاهش را از بهار گرفت.
بهار حس می‌کرد مهیار را ناامید کرده. به‌سختی و آرام به او گفت:
- میشه بریم؟ من یه‌کم خستم.
مهیار سرش را تکان داد و رو به بچه‌ها کرد.
- جمع کنید بریم دیگه. خفه شدیم اینجا.
جلوی در موقع رفتن دخترها و پسرها از بهار خداحافظی کردند؛ ولی بهار فقط یک خداحافظ زیرلب گفت و سریع سوار ماشین شد.
بیشتر از این تحمل آن جمع و آدم‌هایش را نداشت.
مهیار که در ماشین نشست، دوباره آن اخم‌های همیشگی‌اش درهم رفتند. حسابی برای بهار ترسناک شده بود. انگار واقعاً عصبانی‌اش کرده بود.
- تو چت بود؟
بهار با ترس نگاهش کرد.
- این رفتارا یعنی چی بهار؟ خجالت نکشیدی؟ سرتو انداختی و سریع سوار شدی؟ بلد نبودی یه خداحافظی باهاشون بکنی؟ بلد نبودی دو کلمه حرف بزنی؟ حتی نمی‌تونستی راجع به خودت و رشتت جواب بدی؟ واقعاً ازت ناامید شدم. می‌ذاشتی یه هفته بگذره بعد دل‌زدم می‌کردی.
ضربان قلب بهار کم و کمتر می‌شد. مهیار را ناامید کرده بود؟ دل‌زده؟ مهیار یک دختر مثل آن‌ها می‌خواست؟
-من حالم خوب نبود.
- قبلش که خوب بودی؟ نیشت که باز بود؟ چت شد یهو؟ بهار تو واقعا آداب‌معاشرت حالیت نیست؟
- من از... ازشون خوشم نیومد.
- خوشت نیاد. مگه باید همه خوشایند تو باشن؟دو کلمه حرف می‌زدی، تموم شد و رفت. تو حتی بلد نبودی از شایان و هلن تشکر کنی واسه مهمونی که واست گرفتن. تو واقعاً چند سالته؟
دل بهار هرلحظه بیشتر می‌گرفت و بغضش هرلحظه بزرگ‌تر می‌شد.
دیگر نتوانست تحمل کند. اشک‌هایش آرام و بی‌صدا روی گونه‌هایش راه گرفتند. دلش نمی‌خواست در نگاه مهیار آن‌قدر خار و حقیر شود. دلش نمی‌خواست مهیار نخواهدش. او می‌خواست مهیار را جذب کند؛ ولی با این کارها داشت بیشتر دفعش می‌کرد. انگار که اصلاً جاذبه‌ای برای مهیار نداشت. داشت از خودش دورترش می‌کرد.
- بسه دیگه.
همین دو کلمه داغ دلش را تازه‌تر کرد. صدای گریه‌اش بلند شد. دستمالی برداشت و اشک‌هایش را پاک کرد.
مهیار بی‌هدف در خیابان‌ها تاب می‌خورد. عصبانی بود. انتظار این رفتار را از بهار نداشت. دلش نمی‌خواست از فردا بین دوستانش بپیچد که مهیار رفته یک دختربچه گرفته است. اصلاً دلش نمی‌خواست حرف زنش روی زبان دوستانش بپیچد.
شیشه‌ی ماشین را پایین داد تا هوا به سرش بخورد. آرام‌تر شده بود.
دستی بین موهایش کشید.
- بسه دیگه لطفاً.
دل بهار هنوز گریه می‌خواست؛ ولی ساکت شد. نمی‌خواست مهیار ازش دل‌خور باشد.
- معذرت می‌خوام. دلم نمی‌خواست این‌جوری بشه؛ ولی...
- بی‌خیال حوصله ندارم.
جلوی خانه‌ی بهار نگه داشت.
- من...
- بهار بیشتر فکر کن. شاید فهمیدی رفتار امشبت اصلاً درست نبوده.
بهار آرام و بی‌حرف بدون خداحافظی پیاده شد. رفت داخل و مهیار هم گازش را گرفت و رفت.
با دستمال چشمانش را پاک کرد. دلش نمی‌خواست کسی بفهمد گریه کرده.
خدا را شکر کسی در هال نبود. صدای آراد و بارمان از پذیرایی می‌آمد و مادرش داخل آشپزخونه.
- مامان من اومدم. میرم بخوابم.
- اومدی مامان؟ خوبی؟ خوش گذشت؟
- آره مامان خوب بود. شب به‌خیر.
در را که بست دوباره چشمه‌ی اشکش جوشید.
درست و غلط را نمی‌دانست. نمیفهمید باید چه‌کار کند؟ لباس‌هایش را عوض کرد و در تخت رفت.
دلش الان یک پیام محبت‌آمیز از مهیار می‌خواست که باعث شود امشب را آرام و راحت بخوابد.
یک پیام آمد. باشوق بازش کرد؛ ولی مهیار نبود.
- سلام عزیزم. خسته شدم بسکه پیام دادمو جواب ندادی. دلم می‌خواد صداتو بشنوم.
حالش بدتر خراب شد. گوشی‌اش را خاموش کرد. انگار باید دوباره مسکن می‌خورد. امشب اصلاً شب خوبی نبود.
«گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی
حال ما خوب خراب است
به آن دست نزن.»
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
دو روزی از آن شب، قهر و ناراحتیشان گذشته بود. در این دو روز مهیار نه به او زنگ زده بود نه حتی پیامی داده بود.
چندبار دستش رفته بود روی شماره‌ها که به او زنگ بزند؛ ولی غرور دخترانه‌اش مانع شده بود. شاید هم ترسیده بود. می‌ترسید باز هم حرفایی بشنود که دلش را هزار تکه کند.
داشت می‌مرد که یک‌لحظه صدایش را بشنود، که فقط به چشمانش نگاه کند. هیچی نگوید فقط به چشمانش خیره شود و غرق آرامش شود.
امروز کلاس نداشت و بی‌هدف در اتاق نشسته بود و زل زده بود به صفحه‌ی خاموش گوشیش.
تا کی باید منتظرش می‌ماند؟ تا کی باید این دل و آن دل می‌کرد؟ شاید مهیار زنگ نزند. آن مرد با آن غرورش، محال بود پاپیش بگذارد برای آشتی کردنی که مسبب قهرش اخلاق اشتباه بهار بوده.
الان که داشت به رفتار آن شبش فکر می‌کرد می‌فهمید اصلاً کارش درست نبوده. می‌توانست خیلی محترمانه‌تر رفتار کند. می‌توانست همان‌طور که آن‌ها شخصیت خودشان را نشان دادند، او هم شخصیت خودش را نشان بدهد. می‌توانست در بحثشان شرکت کند و بهشان بفهماند که نامزد مهیار چیزی کم ندارد‌؛ ولی با رفتار بچگانه‌اش کار را خراب کرده بود. اما چه کسی می‌توانست حال آن لحظه‌اش را درک کند؟ چه کسی می‌توانست بفهمد چه حس بدی را تجربه کرده؟
جلوی آینه نشست و موهایش را شانه کرد و محکم بالای سرش بست. عادت همیشه‌اش بود. یا موهایش را محکم می‌بست یا میبافت.
ابروهای پهن فندقی‌رنگش مرتب بود و نیاز به اصلاح نداشت. خودش را با آن همه آرایش زیاد و عجیب، تتوهای مسخره و نگین‌های کاشته شده تصور کرد.
هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست این ریختی بشود؛ ولی اگر مهیار پسندش همچین دخترهایی باشد چه؟ باید چه‌کار می‌کرد؟ چقدر باید از خود واقعیش دور می‌شد؟
کشوی میز آرایشش را باز کرد که چشمش به دسته کلید خانه‌ی مهیار افتاد. یک چیزی در دلش فرو ریخت.
در یک حرکت آنی بلند شد. لباس‌هایش راعوض کرد و کیف و وسایلش را برداشت و از خانه بیرون زد.
مادرش خانه نبود. در ماشین بهش زنگ زد و گفت پیش مهیار می‌رود و نگرانش نباشد. سرراه چند شاخه‌گل رز خرید و از سوپری خرید کرد و به خانه رفت.
کلید انداخت و وارد شد. هیچ‌کس نبود. داخل اتاق مهیار رفت و از ته‌دل عطر به جا مانده از تنش را به ریه‌هایش کشید.
چه کسی می‌توانست بفهمد دل‌تنگی چه معنایی دارد؟ چه کسی می‌توانست درک کند جون گرفتن از شنیدن صدای عشق یعنی چه؟
مانتواش را درآورد و به آشپزخانه رفت. مهیار به او گفته بود دلش غذای خانگی می‌خواهد. گفته بود هروقت آمدی غذا برایم درست‌ کن. مشغول شد و سریع نهار را آماده کرد.
گل‌ها را داخل گلدان باریک و بلندی روی میز نهار‌خوری در آشپزخانه گذاشت. خانه مرتب بود، فقط چندتا از لباس‌های مهیار رو زمین پخش‌وپلا بودند که جمعشان کرد و در ماشین لباسشویی گذاشت.
سرکی به همه‌جای خانه انداخت. به کمد لباس‌هایش به اتاق ورزشش به تراس خالی از گل و گلدانش.
خانم خونه بودن یعنی همین. که نقشه بکشی برای جای‌جای خانه‌ات. خانم خانه‌ی مهیار بودن ذوق داشت برایش.
لباس‌هایش را مرتب کرد و این‌بار رژ کم‌رنگی به لب‌هایش کشید. دستگاه پخش را روشن کرد و موزیک ملایمی را انتخاب کرد.
مهیار کلید انداخت و داخل شد که صدای ترانه‌ی آرامی را شنید و بوی خوش غذا زیر بینیش رفت. اخم‌هاش درهم شد.
وارد سالن شد که بهار را دید. تکیه داده بود کنار شیشه‌های بلند سالن و به بیرون خیره شده بود.
همان‌لحظه بهار برگشت و چشم در چشم شد با مهیار.
ترسید و هول کرده گفت:
- سلام.
- سلام.
بهار جلو آمد و کت مهیار را گرفت.
- خسته نباشی.
مهیار زل زد به چشمانش. روی لب‌های رژ خوردش. بهار هم خیره بود به چشمان مشکی مهیاری که دو روز بود ندیده بودش؛ ولی قدر دوسال به او سخت گذشته بود.
-دلم برات تنگ شده بود.
- دلت تنگ شده بود زودتر از اینا می‌اومدی. تو که کلید داشتی.
- من احساس کردم که...
- میرم لباس عوض کنم.
و رفت داخل اتاق و در را بست. قلب بهار در حال ترکیدن بود. آمده بود که همه‌چیز را درست کند؛ ولی انگار داشت بدتر می‌شد.
به آشپزخانه رفت و میز غذا را آماده کرد و نهار را کشید.
مهیار آمد و پشت میز نشست.
- گفتم شاید تو رستوران دمپختک سرو نمی‌کنید واست درست کردم.
- مرسی.
مهیار نگفت که تو رستوران نهار خوردم. نخواست دلش را بشکند.
شروع کردن به خوردن. بهار دلش می‌خواست با مهیار حرف بزند؛ ولی نمی‌توانست. مهیار راه نمی‌داد. نه اخم داشت نه می‌خندید. خیلی عادیه عادی بود. انگار که با یک آدم غریبه نشسته و غذا می‌خورد.
- خیلی خوش‌مزه بود. مرسی.
- نوش‌جونت.
مهیار بلند شد و بیرون رفت. ولی در دل بهار انگار که رخت می‌شستند. چشمانش را بست. چه‌کار باید می‌کرد؟ چه باید می‌گفت؟
بلند شد میز را جمع کرد و با دو لیوان چایی بیرون رفت؛ ولی مهیار در سالن نبود. در اتاقش باز بود. نمی‌دانست داخل برود یا نه. می‌ترسید برود و با واکنش بدتری مواجه بشود. از طرفی هم خجالت می‌کشید.
با قدم‌های لرزانی سمت اتاق رفت. مهیار روی تخت دراز کشیده بود و دستش روی پیشانیش بود و چشمانش بسته بود.
دل و جرئت به خرج داد و داخل شد. سمت دیگر تخت نشست و سینی چای را گذاشت بینشان.
آرام مثل همیشه لوس و کش‌دار گفت:
- مهیار.
مهیار چشمانش را باز کرد و نگاهش کرد. دیگر ازش دل‌خور نبود؛ ولی حسش...
بین دوراهی عجیبی گیر کرده بود. از یک طرف حس می‌کرد راه را اشتباه رفته و انتخابش اشتباه بوده و از طرفی خوبی و نجابت بهار دلش را سست می‌کرد. درگیری ذهنی که با خودش داشت نمی‌گذاشت درست تصمیم بگیرد و رفتار مناسبی از خودش نشان بدهد.
- چایی نمیخوری؟
- سرم خیلی درد می‌کنه می‌خوام بخوابم. تو که مشکلی نداری؟
بهار بغضش را قورت داد و اشک‌هایش را همان پشت پلکش نگه داشت.
- نه. بخواب.
- تو هم اگه دوست داری همین‌جا استراحت کن اگر هم راحت نیستی...
- ممنون. تو استراحت کن.
سینی چای را برداشت و از اتاق بیرون رفت. روی کاناپه‌ی داخل سالن نشست و به بخار ته کشیده‌ی چای
زل زد.
همه‌ی عشق و احساسش داشت ذره‌ذره به جان و روحش فشار می‌آورد. از زندگی چه می‌خواست و چه‌چیز نصیبش شده بود؟ درد... درد دل‌تنگی.
آمده بود که کدورت‌ها را رفع کند؛ ولی انگار نمی‌توانست.
رفتار مهیار نشان نمی‌داد که ازش ناراحت باشد؛ ولی یک‌جور خاصی، بی‌تفاوت بود. انگار که بود و نبودش برایش مهم نیست. انگار که هیچ حسی هیچ علاقه‌ای حتی یک خوشایند ساده هم به بهار نداشت.
دو‌ساعت تمام زل زده بود به روبرو. دلش می‌خواست برود؛ ولی فکر کرد شاید این‌طوری رفتنش باز هم محکومش کند به بچه‌بازی و رفتارهای بچگانه.
نمی‌توانست بماند و شاهد این همه بی‌تفاوتی و بی‌مهری باشد؛ ولی می‌دانست رفتنش مصادف می‌شود با یک قهر چندروزه‌ی دیگر که بهار اصلاً طاقتش را نداشت.
در همین فکرها بود که مهیار با موهای به هم ریخته و صورت خواب‌آلود از اتاق بیرون آمد.
- سرم داره میترکه.
بهار بلند شد و گفت:
- چی شده؟
- نمیدونم. سرم خیلی درد می‌کنه. اصلاً گیجم. چایی داریم؟
- آره بشین میارم.
- نه خودم میارم. می‌خوری تو؟
- نه ممنون.
مهیار رفت و یک لیوان چای ریخت و به سالن آمد.
- چی توش ریختی؟ چه بوی خوبی میده.
- گلاب و زعفرون.
- بو حلوا میده.
- آره واسه قلب و اعصاب هم خوبه.
مهیار چایش را خورد و دراز کشید روی مبل. چشمانش را بست و دستانش را به سرش گرفت.
- داره دیوونم می‌کنه.
- میخوای واست ماساژش بدم؟
- بلدی؟
- کمی.
- بیا پس. شاید آروم گرفت.
بهار رفت و نشست بالاسرش و با انگشت‌های ظریف و کشیده‌اش آرام روی پیشانی مهیار کشید. با دستانش کل سرش را ماساژ داد و باعث شد خون‌رسانی به سرش بهتر انجام شود. نیم‌ساعت همین کار را انجام داد و مهیار هم فقط چشمانش را بسته بود.
- ممنون.
- بهتر شدی؟
- آره خوبم.
مهیار بلند شد و دستی به موهاش کشید.
- یه دوش بگیرم بریم بیرون یه دوری بزنیم.
بهار بلند شد و گفت:
- مرسی من میرم خونه دیگه. منتظر بودم تو بیدار شی.
- میام الان.
به حمام رفت. بهار دلش کمی رفتارهای گرم می‌خواست. دلش می‌خواست محبت بینشان پرحرارت باشد.
آماده شد و کیفش‌ را برداشت که مهیار هم آمد.
در ماشین هم حرف خاصی بینشان ردوبدل نشد و بهار دلش گرفت از این سردی.
مهیار جلوی آب‌میوه‌فروشی نگه داشت.
- چی می‌خوری؟
او حتی نمی‌دانست که بهار عاشق آب‌هویج است. همه می‌دانستن جز مهیار.
-آب‌انار.
رفت و نگاه بهار هم کشیده شد دنبالش. تو دلش کلی قربان قدوبالایش رفت. خودش هم نمی‌دانست چرا این‌قدر بی‌تفاوتی از او می‌بیند و او لحظه‌به‌لحظه دارد علاقه‌اش بیشتر می‌شود.
مهیار آمد و تو سینی دوتا لیوان آب‌انار و آب‌هویج گرفته بود.
- اون روز گفتی آب‌هویج خیلی دوست داری.
بهار گیج بود. واقعاً نمی‌فهمید رفتارهای مهیار را به چه‌چیز تعبیر کند. به توجه؟ محبت؟ به هیچی... واقعاً به هیچی.
«بغض سنگین گلویم را
نمی‌فهمد کسی.»
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
- کلینیک نمیری؟
- نه یه‌کم کار دارم دانشگاه می‌مونم فعلاً. متین هست؟
- هنوز که نیومده.
- چه خبرا؟ به کجا رسیدین؟
- هیچی فعلاً. همون روال قبل. بهار شنیدم مامانش خیلی ترسناکه.
- متین گفت؟
- غیرمستقیم گفت. میگه خیلی سخت‌گیره. به احتمال خیلی زیاد هم مخالف ازدواجمون باشه.
- واسه ما هم معلوم بود مخالفه. دیگه بفهمه تو دخترخاله‌ی منی که دیگه بدتر.
- بهار؟ چته تو؟ چرا امروز انقدر دمغی؟
- نه چیزی نیست.خوبم.
- ببینمت؟ من تو رو بزرگت کردم. خوب نیستی.
- خوبم مهسا گیر نده.
- منو نگاه کن.
- بسه تو رو خدا. ولم کن.
- هی وای. بغض کردی چرا؟ بهارم؟
بهار دست کشید به پلک‌های اشکیش. دلش گریه می‌خواست.
- من نمی‌مونم. میرم خونه.
- وایسا ببینم.
- حالم خوب نیست مهسا. ول کن.
- وایسا میام باهات.
- کجا میای تو؟ مگه کلاس نداری؟
- به‌جهنم. بریم.
مهسا نشست پشت فرمان و بهار هم کنارش. اصلاً حس و حال رانندگی نداشت. حس می‌کرد به ته‌خط رسیده. مخصوصاً با این ترانه‌ی غمناکی که در حال پخش بود.
مهسا جلوی یک پارک نگه داشت.
- اینجا چرا اومدی؟
- خلوته، دنجه. بریم یه هوایی بخوریم.
بهار حس و حال خانه‌رفتن را نداشت. دلش از همه‌ی دنیا گرفته بود. حال بدش تمام سلول‌های مغزیش را مختل کرده بود.
نشستن جایی که به هیچ‌جا دید نداشت. خودشان تک و تنها بودند.
- بهارم، خواهری. چته قربونت برم؟ واسم بگو.
- بلاتکلیفم مهسا. نمی‌دونم این‌وریم یا اون‌وری.
- چرا آخه قربونت. تو که به‌سلامتی به عشقت هم رسیدی. دیگه مشکلت چیه؟
بهار نفسش را مثل آه بیرون داد.
- عشق... همین عشق منو داره دیوونه می‌کنه.
- چته تو آخه؟ د حرف بزن. بهار؟ چیزی شده؟ کاری کردی؟
بهار نگاهش کرد.
- ببین اگرم، اگرم اتفاقی افتاده باشه محرم بودین. شوهرت بوده. خودتو اذیت...
- چی میگی واسه خودت؟ کدوم اتفاق؟ دست منو به‌زور می‌گیره.
- پس چی؟چرا انقدر داغونی؟ صورتت رو دیدی تو آینه؟ چرا حس می‌کنم پژمرده‌ای؟
بهار زل زده به چشم‌های مهسا و با بغض و چشمان اشکی گفت:
- خیلی سخته بفهمی نامزدت دوستت نداره. نمی‌خوادت. داره به‌زور تحملت می‌کنه.
و با صدای بلند زیر گریه زد.
مهسا چشمانش گرد شده بود. مات و مبهوت مانده بود.
- چی میگی تو؟ بهار...
ولی بهار انگار که تازه داشت خالی می‌شد؛ فقط گریه می‌کرد.
- دردت به‌جونم. چی میگی تو؟
- مهسا دارم می‌میرم. منو نمی‌خواد، منو اصلاً نمی‌خواد.
- چرا؟ خودش گفته؟ حرفی زده؟
بهار نمی‌توانست حرف بزند و فقط گریه می‌کرد. مهسا گذاشت خوب خودش را خالی کند. آرام‌تر که شد دستمالی به او داد و گفت:
- خوبی الان؟
بهار با هق‌هق سرش را آرام تکان داد.
- حالا حرف بزن برام. دقم دادی.
- دوستم نداره.
- اینو که صدبار گفتی.
بهار شروع کرد به تعریف کردن ماجرای آن شب مهمانی، قهرشان و رفتن به خانه‌ی مهیار و رفتارهایش.
- حالا از اینا میگی نمی‌خوادت؟
- مگه چیز کمیه؟
- روز اول راست و حسینی بهت گفت علاقه‌ای بهت نداره. خودت قبول کردی.
- آره؛ ولی گفتم بهم علاقه‌مند میشه.
- خب صبر داشته باش. هنوز ده روزم نشده نامزد کردین.
- رفتاراش خیلی سرده مهسا، خیلی.
- عزیز من. قبول کن رفتار اون شبت اصلاً درست نبوده. یعنی چی عین بز ایستادی نگاهشون کردی و بعدم مثل دختر بچه‌ها فرار کردی، بی‌خداحافظی چپیدی تو ماشین؟
- خب حالم...
- حالت خوب نباشه. مردم چه می‌دونن تو خوبی یا بدی؟ خودتو کنترل کن عزیزم. بچه که نیستی. کسی ازت انتظار نداره مثل بچه‌ها رفتار کنی. ببین شاید با همین رفتارات ناراحتش کردی.
- مهسا، مهیار از اون تیپ دخترا خوشش میاد.
- از کجا می‌دونی تو؟
- معلوم بود. نمی‌دونی چطور باهاشون می‌گفت و می‌خندید. اه ولش کن؛ اعصابم می‌ریزه بهم.
- خب پس خودتو اون شکلی کن.
- بدم میاد.
- پس مهیار رو ول کن.
- وای نه. محاله. من بدون مهیار می‌میرم.
- پس سعی کن بفهمی چطور باید زندگیتو نجات بدی؛ ولی بهار از من می‌شنوی خودت باش. اون خودت و دید و ازت خواستگاری کرد. همین تیپ و قیافه رو. خرابش نکن.
- مهسا فکر کنم قرار نیست هیچ‌وقت عاشقم بشه.
- تو کاری کن که عاشقت بشه.
- من اهل این‌جور کارا نیستم. دلبری، ناز و عشـ*ـوه.
- اولاً که باید یاد بگیری واسه شوهرت دلبری کنی، مگه بده آدم بلد باشه؟ بعدشم من کی گفتم بیا برو عشـ*ـوه خرکی بریز. ببین مهیار ازت چی می‌خواد. با دوبار بیرون رفتن هم آدم نمی‌فهمه طرفش می‌خوادش یا نه.
بهار حسابی تو فکر رفته بود. ولی او مطمئن بود نگاه مهیار و رفتارهایش حتی حال حرف زدنش ذره‌ای علاقه در آن نبود. یک‌جور بی‌تفاوتی خاص...
هیچ‌کس نمی‌توانست حالش را درک کند. که تا این حد عاشق باشی و عشقت بهت حسی نداشته باشد.
بهار دچار یک عشق یک‌طرفه شده بود. عشقی که هرچقدر می‌رفت به آن نمی‌رسید.
«و تو
عزیز هزار نفر می‌شوی
اما...
عزیز دل عزیزت نیستی
و این غم انگیز است.»
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سحربانو69

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
12/7/17
471
27,878
851
اهواز
به تصمیم مامان بهار قرار شد خانواده‌ی مهیار دعوت بشوند خانه‌شان.
بهار خوش‌حال بود. خیلی دلش می‌خواست مهیار به خانه‌شان بیاید. اتاقش را ببیند و با همدیگر حرف بزنند و خلوت کنند؛ ولی وقتی فهمید که مادرش خاله‌زهرا را هم گفته، بادش خوابید؛ چون قطعاً پرهام هم بود و مطمئن بود با وجود پرهام حسابی معذب می‌شود.
آرمان زنگ زده بود به متین و دعوتشان کرده بود. بهار با شوق عجیبی خانه را تمیز کرده بود و کمک مادرش غذاها را پخته بود. دو-سه‌مدل غذا، سوپ و سالاد.
زیبا دلش می‌خواست سنگ‌تمام بگذارد و ابرو و عزت دخترش را جلوی خانواده‌ی همسر آینده‌اش بالا ببرد.
همه‌چیز آماده بود. بهار دوش گرفت و لباس زیبایی پوشید. موهایش را از دو طرف گیس کرد و پایین موهایش دوتا پاپیون کوچیک قرمز زد که به قرمزی رژ لبش می‌آمد. عطر به سرورویش پاشید و چشمانش را بست. استرس آمدن مهیار به خانه‌شان هم برایش خوشایند بود و هم عذابش می‌داد.
به خودش قول داده بود که هرطوری شده مهیار را مال خودش کند. قلب، دل و احساسش را، حتی روح و ذهنش را. بهار همه‌ی وجود مهیار را می‌خواست، تمام و کمال.
صدای زنگ در که آمد نفهمید چطور از پله‌ها پایین آمد.
بارمان دنباله‌ی موهایش را کشید و گفت:
- هو. چه هولی تو، دختره‌ی شوهر ندیده. بشین بینیم بابا.
بهار ایستاد. از خجالت داشت می‌مرد.
آراد آمد روبروش ایستاد. چتری‌هایش را کنار زد و گفت:
- خاله اینان. عجله نکن.
بادش خوابید. حواسش نبود که مهمان‌های دیگری هم دارند.
- بهار؟
- جونم داداش؟
- ازش راضی هستی؟
می‌فهمید که منظورش مهیار است. آراد هنوز نگران بود.
- بله.
- هروقت مشکلی داشتی ناراحتی یا هرچی، فقط کافیه به خودم بگی. دنیارو واست می‌ریزم به هم، فهمیدی؟
بهار سرش را تکان داد و با لبخند زل زد به آراد. مطمئن بود بهترین داداش‌های دنیا را دارد که همیشه پشتش هستند و تنهایش نمی‌گذارند.
با دیدن مهسا بغـ*ـلش کرد و او هم آرام در گوشش گفت:
- جون چه رژ قرمزی هم زده. مهیار کشون داریم؟
- کوفت. زبونتو گاز بگیر. برو اون‌ور خاله رو ندیدم.
رفت بغـ*ـل خاله‌زهرا و بـ*ـوسیدش و گفت:
- سلام خاله‌جونم. وای خاله دلم واست خیلی تنگ شده بود.
- سلام عروس خانم. سلام خوشگل من. چه ناز شدی عروسکم؟
- مرسی خاله‌جون. خوش اومدین.
- حالم خوش نبود خاله؛ ولی اومدم این داماد عزیزمو ببینمو بهش تبریک بگم.
- لطف دارین خاله.
- سلام.
نگاهش که به نگاه بی‌روح و دل‌گیر پرهام گره خورد. در دلش یک غم عجیبی نشست. اصلاً دلش نمی‌خواست با شادی خودش باعث ناراحتی دیگران بشود؛ ولی انگار شده بود.
- سلام.
- تبریک میگم.
هرکاری کرد نتوانست حتی یک لبخند خشک و خالی بزند. ممنون زیر لبی گفت و سریع از جلوی چشم‌های غصه‌دار پرهام کنار رفت.
لاله با آن شکم کوچولویش نشسته بود و داشت تو کاسه‌ها ترشی می‌ریخت و خودش هم بهشون ناخنک می‌زد.
- یه چیزی هم واسه ما بذار لاله‌جون.
- مهسا به‌خدا فقط همین ترشی و چیزای این مدلی از گلوم پایین میره. یعنی پدرم دراومد بسکه هرچی خوردمو آوردم بالا. حالا روزی خودت کنه، میفهمی چی میگم.
- تو بابای بچه رو جور کن، بچه پیشکش.
بهار تو گوش مهسا آروم گفت:
- بابای بچه‌ت هم امشب میاد.
چشمای مهسا گرد شد.
- نگو؟
- به‌جان خودم.
- وای خدا. پس چرا نگفتی یکم به خودم برسم؟
- بیشتر از این؟
- گمشو بابا.
و سریع بهار را پس زد و رفت در اتاقش که به خودش برسد.
باز هم صدای زنگ درآمد و این‌بار قلب بهار مطمئن بود که عشقش پشت در است.
متین با دیدنش خندید و گفت:
- چطوری زن‌داداش؟ کم‌پیدایی؟
- لوس نشو متین. خوبی؟ خوش اومدی؟
ماهگون بهار را بغـ*ـل کرد و بـ*ـوسید و جعبه‌ی شیرینی را دستش داد و گفت:
- خوبی عزیزم. چقدر دلم برات تنگ شده بود.
- مرسی ماهی‌جونم. خوش اومدین. سلام آقا دامون. بفرمایید چرا زحمت کشیدین.
زیبا رو به ماهگون گفت:
- پس محمودخان و ناهیدجون چرا تشریف نیاوردن؟
ماهگون خجالت‌زده نگاهش را از متین گرفت و گفت:
- ببخشید مامان یکم کسالت داشتن، دیگه بابا هم موندن پیششون، شرمنده.
- نه گلم خواهش می‌کنم. الحمدالله که بهترن؟
- بله. خیلی هم تشکر کردن ازتون.
- وظیفه است. بفرمایید.
بهار و مهسا نگاهی به هم کردند و فهمیدند قضیه ماست‌مالی است.
بهار همان‌طور منتظر چشم به در دوخته بود که مهیار داخل شد و با همه سلام احوالپرسی کرد. قلب بهار مثل دیوانه‌ها داشت خودش را به درودیوار می‌کوبید. تیپ جذابی که زده بود، دل بهار رابه چنگ می‌کشید.
مهیار به بهار رسید.
- سلام.
مهیار لبخند جذابی تحویلش داد و با دست بهار را جلو کشید و پیشانیش را بـ*ـوسید و گفت:
- خوبی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.