کامل شده رمان جادوگر نادان | سیدمظفر حسینی کاربر انجمن نگاه دانلود

از کدوم شخصیت خوشت میاد؟

  • تویا

  • یوکینا


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17
222894_.png


به نام خدا
نام رمان:جادوگرنادان
نام نویسنده:سیدمظفر حسینی کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر:"moon shadow"

ژانر:ترسناک،تخیلی،معمایی
خلاصه رمان-رمان
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
رباره پسری است در ژاپن که خانواده اش او را در زمان کودکی اش ترد کرده،اما یک جادوگر آن پسربچه را پیدا کرده و طوری از او مراقب و نگهدای میکند که انگار فرزند خویش است.حال آن پسر بزرگ و یک جادوگر قوی در بین جادوگران شده ولی این شروع داستان نیست! و برای اینکه بدانید داستان چیست باید داستان را بخوانید.
لطفا توی تاپیک نقد و معرفی،نقدتون رو بگید.
لینک نقد و معرفی جادوگر نادان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

^moon shadow^

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
bcy_نگاه_دانلود.jpg
نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17
مقدمه:
در این رمان افسانه های مختلفی هست،افسانه هایی چون اژدها،فرمانروایان(اله ها)،شهرهای افسانه ای،افسانه های محلی و... .
اگر شما کسی هستید که در پی هیجان هستید،پیشنهاد میکنم رمان را بخوانید و اینکه این رمان زاده تخیلات منه واقعیت نداره،اولاش شاید زیاد جالب نباشه ولی اواسطش باحال میشه .اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشید.
من:خسته شدم،مردم از بیکاری،تازه پولام هم تموم شده،یه پرونده بهم بده
انمادو:تویا خودت میدونی که الان پرونده بزور گیر میاد،من خودم چند روز دستم خالیه الان دیگه شیاطین کم پیداشون میشه؛البته خبر اومده چند روز دیگه قرار یه اتفاق هایی بیوفته.
من:اوه،اوه چخبره؟میدونی چند روز از سه روز شروع میشه و تا بیست یا سی روز ادامه داره.
انمادو:به هرحال من نمیتونم کار بکنم.
با قیافه ای درهم از اونجا زدم بیرون،وای داره بارون میباره چقدی خوب،فکرکنم باید از توکیو برم شاید برم ایواناکا شایدم برم کویوتو هیچ چیز معلوم نیست.
((از زبان نویسنده))
یوکینا در آغـ*ـوش خواهرش کیراساکا درحال گریه کردن بود،ناگهان هیولای وحشتناک بلند فریاد زد.
هیولا:زود باش با من بجنگ برای اینکه میراث خاندان کاناجی رو به چنگ بیارم، باید رهبر خاندان رو بکشم.
کیراساکا:من که گفتم بلد نیستم بجنگم.
هیولا:پس یه جایگزین بیار.
یوکینا:اونه سان چیکارکنیم (در ژاپن به خواهر اونه سان گفته میشه).
کیراساکا:فرارکن،یوکینا تاجایی که میتونی فرار کن.
یوکینا:اما ... .
کیراساکا: زودباش برو.
یوکینا دوید و از عمارت کاناجی خارج شد،او مانند باد در بین کوچه ها میدوید و گریه میکرد،ناگهان به یک مرد برخورد کرد.
تویا(شخصیت اصلی رمان):چی شده دختر جون؟
((از زبان یوکینا))
یه پسر لاغر بود که تو صورتش هیچ احساسی نبود،شاید از خودش احساس نشون بده، ولی توی عمق وجودش هیچ احساسی وجود نداره.
یوکینا:اونه سان(سان یک پسوند هستش)،یه هیولا میخواد...،یه هیولا میخواد اونه سان روبکشه.
تویا:زود منو ببر پیش اونه سانت.
((از زبان تویا))
دختر درحال دویدن بود و من هم پشت سر اون؛بعد چند دقیقه از حرکت ایستاد،یه نگاه به در کردم،یه خونه قدیمی بود وخیلی تمیز نگهداری شده بود،روی پلا نوشته بود کاناجی؛وارد خونه شدم یه محوطه بزرگ و داغون بود،اصلا تابلو بود دعوا شده،نه بیشتر از دعوا،جنگ شدهفدختر دوید به سمت جلو منم پشت سرش رفتم؛یه گرگون درحال فشردن گردن یه دختر جوان بود؛خنجرم رو در آوردم وشروع کردم به فشردن خنجر و فریاد زدم.
من:من از قانون جایگزینی استفاده میکنم،حریف تو منم.
گرگون:خوبه انرژی جادویی خوبی داری.
من:خفه شو و مبارزه کن.
((از زبان کیراساکا))[/FONT][/RIGHT]

اون پسری که همراه یوکینا اومده بود خیلی عجیب بود،یه خنجر از پشت گرمکنی که روی پیراهنش پوشیده بود در آورد،هیولا به سمتش خیز برداشت اما اون تکون نخورد؛خیلی نزدیکش شده بود اما بازم تکون نخورد،وقتی به روبه روش رسید اون خنجر رو محکم کشید به طرف بالا و بعد اون هیولا سیاه شد و پودر شد و هیچی ازش نموند.
به جلو رفتم و گفتم.
من:ام،ببخشید میشه خودتون رو معرفی کنید.
پسره:بله،من آکاتسکی تویا هستم(در ژاپن او نام خانوادگی میاد و بعد نام).
من:من کاناجی کیراساکا هستم،از آشنایی با شما خرسندم و ممنون بابت کمکتون.
تویا:من هم خوشبختم از آشناییتون.
یوکینا:من کاناجی یوکینا هستم،خیلی خیلی ممنون که خواهرم رو نجات دادید.
تویا:خواهش می کنم،میشه من امشب اینجا بمونم.
من:البته بفرمایید من اتاقتون رو نشونتون میدم.
((از زبان تویا))
وقتی داشتم دنبال کیراساکا می رفتم یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود،اون هیولایی که می گفتن یه گرگون بود،چطوری اومده بود اینجا.
من:ام،کیراساکا سان چرا اون هیولا بهت حمله کرد.
کیراساکا:من رهبر خاندان کاناجی هستم،اون هیولا می خواست با کشتن من میراث خاندان کاناجی به اون برسه.
من:خاندان کاناجی استفاده کننده جادو هستند،چرا از جادو استفاده نمی کنید.
کیراساکا:قرار بود پدر بهم آموزش بده،امافرست نشد و زود رفت(زود رفت=مرگ).
من:اگه میخوای یاد بگیری من یه استاد می شناسم میخوای بگم بهت آموزش بده.
کیراساکا:من آماده نیستم.
 
آخرین ویرایش:

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17

من:اونم طول میکشه بیاد،شاید یه هفته.
کیراساکا:انگار چاره ای نیست.
من:باهاش تماس می گیرم.
وارد اتاق شدم و تلفن همراهم رو برداشتم و دنبال شماره مادرگشتم و بلاخره پیداش کردم،
بعد چند تا بوق بلاخره برداشت.
مادر:الو،سلام کوچولوی من خوبی.
من:سلام،کوچولو چیه؟بیست و سه سالمه.
مادر:پنجاه سالت هم بشه من بهت میگم کوچولو،حالا جدا از بحث چیزی شده؟.
من:یه خواسته ازت دارم،می خوام به یه نفر جادوگری یاد بدی.
مادر:وای بازم؛تویا من تازه از پیش کانون سان اومدم.
من:چیکار کنم،کارت درسته منم مجبور میشم به تو بگم.
مادر:باشه،باشه،آدروسوبگو.
من:ممنون؛آدرسو دقیق نمیدونم ولی خب،بیا توکیو یه تاکسی بگیر و بهش بگو بیارتت خونه کاناجی و اسم شاگردت هم کاناجی کیراساکاس.
مادر:باشه،سه شنبه هفته دیگه میرسم.
من:ممنون،خداحافظ.
مادر:خداحافظ.
موبایلمو قطع کردم و پرتش کردم روی تخت،نمیدونم برای چی خاندان های جادوگری به شیوه سنتی زندگی می کنن،تنها وسایل پیشرفته ای که دارن اتوموبیل،تلفن و تلفن همراه هستش،این اتاق هم به شیوه سنتیه،درازکشیدم تا خوابم ببر.
***
از روی تخت بلند شدم،تا از اتاق زدم بیرون یه پسربچه با یه چوب دستی اومد سراغم.
پسربچه:تو دیگه کی هستی؟.
من:یه مهمون.
پسربچه:کدوم خری دعوتت کرده؟.
من:یکم با شخصیت حرف بزن.
پسربچه:خفه شو و جواب.
من:آه،یوکینا سان و کیراساکا سان دعوتم کردن.
پسربچه:چی،کیراساکا ساما دعوتت کرده،آقا من غلط کردم،جان من به کسی چیزی نگی که من این حرفا رو زدم.
من:باشه،من تازه از خواب بیدار شدم،اول باید دبلیو سی برم و بعدش برم دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنم،کجا باید برم.
پسر بچه:من راه رو نشونتون میدم ،لطفا همراهم بیاین.
محوطه تمیز شده بود و پر بود ازانسان های مختلف زن،مرد،پیرزن،پیرمرد،دختربچه،پسربچه،دخترجوان و پسرجوان،فکر کنم باجادو محوطه رو درست کردن؛این خاندان اصلا هوای هم رو ندارن، الان که بلا ها رفع شده اومدن،کیراساکا سان شانس آورده گرگونه مستقیم نگاهش نکرده وگرنه سنگ می شد.
بعد از اینکه کارام رو انجام دادم آماده شدم رفتم آژانس کاری مرگ، اسمش به این معنیه که اگه میخوای اینجا کار کنی باید آماده مرگ باشی،هرچی گشتم نتونستم انمادو چان رو پیدا کنم(چان هم پسونده مثل سان)مثل اینکه امروز نیومده بود،از یک نفر کمک گرفتم و اسناد اتفاق هایی که توی این ماه افتاد بود رو گیر آوردم.
رفتم به پارک روی به روی آژانس و شروع کردم به مطالعه،بیست و دو روز پیش حمله یه غول به یک فردی که اصلحه خاصی داشته گزارش شده،نوزده روز پیش یه تیاناک به یه خانم جوان که داشته میراثی که بهش رسیده رو امتحان میکرده حمله کرده،پانزده روز پیش یه کراکن به یه کشتی که بار مهمی داشته حمله کرده،هشت روز پیش یه کاپر به یک پسر نوجوان حمله کرده و آخرین گزارش هم مال خودمه که دیروز اتفاق افتاد.
 
آخرین ویرایش:

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17
خداروشکر که همه سالم موندن و اون موجودات پلید به درک واصل شدن،ولی اینا چطور از تارتاروس به ژاپن اومدن،احتمالا توی کشور های دیگه هم اتفاق هایی افتاده.باید برگردم به شهر جادوگرا تا با ملکه حرف بزنم،حاضرم شرط ببندم کار خائنینه.
یوکینا:آکاتسکی سنپای.
من:آه،یوکینا سان تویی،آکاتسکی سنپای صدام نکن لطفا،باهام راحت باش.
یوکینا:آه،تویا سان.
من:اوهوم،راحت باش.
یوکینا: چیکار می کنید.
من:بیا یه نگاه بنداز.
پرونده رو دادم دست یوکینا سان،یکمی نگاه کرد بعد پرونده رو برگردوند.
یوکینا:این هیولا ها از کجا میان؟.
من:هیولا نیستن، شیاطین تارتاروس هستن.
یوکینا:پس اون هیولای دیشبی ... .
من:آره اونم یکیشونه.
یوکینا:من چندتا داستان راجب تارتاروس شنیدم،ولی نمیدوستم همچین موجوداتی هم داره.
من:تارتاروس پر از موجودات وحشی و عوضیه،ولی بازم نمیتونن از تارتاروس برن شهر دیگه،کار خائنینه اونا دارن درواز خلاء کنترل میکنن،دوباره هومنکلوس از عضای بدن جادوگرا ساختن.
یوکینا:خائنین کیا هستن؟.
من:جادوگرای پست،هومنکلوس هایی که میسازن،شیاطین پلید،زامبی های گمراه شده و موجودات دیگه،ولی جادوگرای پست بیشترن،خائنین میخوان دنیا فقط برای اونا باشه،تاز میخوان به راز جاودانگی دست پیدا کنن.
یوکینا:حالا باید چیکار کرد.
من:بیا بریم،باید از کیراساکا سان خداحافظی کنم،باید برم به آل سیتی.
یوکینا:همون شهر که همه با خوشی توش زندگی میکنن.
من:آره،میشه یک داستن پندآموز برای اینکه روحیه بگیرم تعریف کنی.
یوکینا:اوه،خب،تو آل سیتی به یه جادوگر نوجوان که خودخواه بود،لقب جادوگرنادان رو میدن،اون ناراحت میشه و فرار میکنه،برای اینکه قدرت خودش رو نشون بده میره به تارتاروس،باموجودات عجیب و ترسناک میجنگه و یکی یکی گنجینه های تارتاروس رو کنار میذاره،بخاطر اینکه یه گنجینه قوی برای اینکه اصلحه اش بشه می خواست،روزها سپری شد و اون آخرین گنجینه تارتاروس روپیدا کرد،خنجرمرگ که با کوچیک ترین خراش باعث مرگ حتمی دشمن میشه،من از این داستان یاد گرفتم هیچوقت ناامید نشم و قوی استوار باشم.
من:بدترم کردی.
یوکینا:چرا؟
من:بزار من یه داستان بگم،یه پسرنوجوان باخواهرش،برادرش ومادرش توی یه جنگل نزدیک آل سیتی زندگی میکردن،یه خواهرش میر لب صاحل قدم بزنه و پسره و برادرش میرن توی شهر،توی شهر متوجه میشن که خائنین میخوان حمله کنن و نزدیک صاحل درحال نقسه کشیدن هستن،پسر و برادرش میترسن چون خائنین عضای بدن جادوگرا رو درمیارن و باهاش هومنکلوس میسازن تا هومنکلوس قدرت جادویی داشته باشه،میرن پیش ملکه و ملکه بهشون میگه نمیشه بخاطر یک نفر نقشه رو خراب کرد،پسر شب هنگام به طرف چادرهای دشمن رفت وخواهرش رو نجات داد،وقتی که داشتن فرار میکردن پسر دویست و دوازده تا طلسم مرگ گذاشت،خواهرش نجات پیدا کرد و دشمن خاطر از دست دادن،دویست و دوازده تا از نیروهای مهم عقب نشینی کرد،اما بخاطر اینکه اون پسر دیوانه بازی درآورد قرار شد تنبیه بشه و بهش لقب جادوگر نادان رو دادن ولی ویزاعظم راضی نبود،وزیراعظم گفت که پسر باید از جهل و نادانی در بیاد،وزرا تصمیم گرفتند که پسر باید ازدواج کنه چون ازدواج نادانی رو میبره و باعث پخته تر شدن میشه،برای همسری این پسر، دختر فرمانده مینامیا ایتسوکی انتخاب شد،سه روز گذاشتن برای اینکه این دو قبول کنن،هر روز هردو مخالفت میکردن تا روز آخر دختر قبول کرد اما پسر نه به هرحال روز آخر بود و فردا به زور باید ازدواج میکرد،اما پسر نیمه شب فرار کرد و رفت تا قدرتش
 
آخرین ویرایش:

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17
رو به اهالی آل سیتی نشون بده،نشون بده که از پس خودش بر میاد،اون به تارتاروس میره،باموجودات عجیب و ترسناک میجنگه و یکی یکی گنجینه های تارتاروس رو کنار میذاره،بخاطر اینکه یه گنجینه قوی برای اینکه اصلحه اش بشه می خواست،روزها سپری شد و اون آخرین گنجینه تارتاروس روپیدا کرد،خنجرمرگ که با کوچیک ترین خراش باعث مرگ حتمی دشمن میشه و اون یک سال رو توی تارتاروس گذروند تا اون گنجینه رو پیدا کنه،اسم اون پسر آکاتسکی تویا بود و این داستان منه.
یوکینا چشماش گرد شده بود،انگار خشک شده.
من:یوکینا بیا بریم وقت طلاس
یوکینا بلند شد و پشت سر من اومد؛نیم ساعت طول کشید ولی حالا رسیدیم فقط باید کیراساکا سان رو پیدا کنیم،همون پسر بچه رو دیدم صداش زدم.
من:هوی کوچولو بیا اینجا.
پسربچه:اوه آقای مهمون تویی.
من:آره،کیراساکا سان کجاست؟.
پسربچه:اوه،ایشون توی آلاچیق وسط باغ هستن.
من:خب مارو ببر اونجا.
بعد چند دقیقه پیاده روی رسیدیم،کیراساکا سان توی آلاچیق بود،البته همراه چندنفر دیگه،رفتیم و وارد آلاچیق شدیم.
کیراساکا:آه،تویا سان.
من:سلام ،کیراساکا سان من باید برم،آدرس رو به جادوگری که گفته بودم دادم و سه شنبه میرسه.
کیراساکا:به این زودی،شما که دیشب اومده بودین.
من:درسته،خب راستش یه کار فوری پیش اومده.
کیراساکا:خب،پس میخواین برین.
ب،پس میخواین برین.
من:بله.
یوکینا:تویا سان،لطفا به من آموزش بدید.
من:ها،اوه شرمنده توی معلمی وارد نیستم،ولی،خب میتونی دستیارم باشی،اینطوری هم میتونی یاد بگیری هم یه پولی گیرت بیاد،البته من درآمدم زیاد نیست و حقوقت کمه،مشکلی نداری.
یوکینا:نه،مشکلی ندارم.
کیراساکا:یوکینا،واقعا میخوای بری.
یوکینا:اوهوم،می خوام قوی تر بشم،برای اینکه قوی بشم لازمه،اونه چان(همونطور که گفتم چان پسونده)لطفا اجازه بده برم.
کیراساکا:هرجور خودت دوست داری،مراقب خودت باشت،تویا سان لطفا مراقب یوکینا باشید.
من:نگران نباش،خب دستیا برو و لوازم ضروریت رو بردار.
راستش خوشحال بودم که یه دستیار خوب دارم، یه دستیار با قد متوسط،موهای بلوند و مثل پسرا کوتاه کرده بود و ساده بود،تازه مهم تر از اون با مانایی متوسط و عالی(مانا= واحد اندازه گیری قدرت جادویی).
خب حالا باید بریم به جنوب شرقی برای رفتن به آل سیتی،می خوام سر راه یه سر به کانون چان بزنم،تازه شاید یوکینا سان یه هوایی عوض کنه.
یوکینا:خب،تویا سان حالا باید کجا بریم.
من:جنگل ممنوعه جنوب شرقی.
یوکینا:ها،جنگل ممنوعه دیگه کجاست.
من:یه جنگل خیلی بزرگه که یه حفاظ دور تا دورش داره،فقط اونایی که معما رو متوجه میشن، میتونن بفهمن چطور باید وارد شد،تازه همه چیزش متفاوته.
یوکینا:یعنی چطور؟.
من:مثلا اونجا آب زرد رنگه،میوه ها شکل های و اسم های عوضی دارن،انواع و اقسام موجودات اونجا زندگی میکنن و پادشاه اونجا یه الف روشناییه.
یوکینا:خیلی عجیبه،خب حرکت کنیم.
من:پیش به سوی اوساکا.
((از زبان نویسنده))
آن دو به سوی اوساکا حرکت کردن،بدون انکه بدانند که در جنگل ممنوعه جنوب شرقی ژاپن،اتفاق های بدی در حال رخ دادن است.
آنها میخواستند مانع خائنین شوند،اما در این راه با مشکلات متفاوتی رو به رو میشوند.
 
آخرین ویرایش:

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17


آن دو از فضای درختی کناره جاده ها به سمت اوساکا می رفتند؛شب هنگام به جنگلی بزرگ رسیده بودند،تویا گفت.
تویا:امشب همین جا میمونیم.
یوکینا:شام رو چیکار میکنیم،تازه نهار هم نخوردیم.
تویا:من یه چیزایی تو گرمکنم دارم.
یوکینا:تو گرمکن!.
تویا:آره گرمکنم جادوییه، برای همین همیشه روی پیرهن می پوشم.
یوکینا:چقدر جا داره.
تویا:خیلی کل بار سفرم توشه.
یوکینا:جالبه،بازم از اینا هست؟
تویا:توی آل سیتی پره،رسیدیم یکی برات می خرم،بیا یکم نودل پیداکردم.
آنها درحال خوردن نودل بودند،بی خیال از آینده پرفراز و نشب.
((از زبان تویا))
فکرم خیلی مشغول بود،آخه چطور انقدر سرعتی قبول کرد دستیار من بشه،ولی حالا دیگه برای فکر کردن دیره،بهتر یکم جادو یادش بدم.
من:یوکینا چان،بیا میخوام یه طلسم یادت بدم.
یوکینا:واقعا؟.
دقیقا کنار یه چشمه کوچیک بودیم و یوکینا منتظر بود.
من:اسم طلسم نیزه های مقدسه،قابلیت اینو داره که از راه دور هدفت رو بزنی،این طلسم یکی از طلسم های جادوی نوره(جادوی عنصری،عنصر نور)،خب حالا اون درخت خم شده رو ببین،ضربه بزن نور تسلی آرامش بخش نیزه های مقدس،دیدی درخت تبدیل به خاک شد، نیست شد.
یوکینا:شگفت انگیز بود تویا سان،چند تا دروازه بعدی نور بود(این طلسم دروازه نوری باز میکنه واز دروازه دوتا نیزه نور پرتاب میکنه).
من:هشتاد و دوتا بود.
یوکینا:من این طلسم روانجام بدم چند تا باز میشه؟.
من:بستگی داره چه اندازه مانا داشته باشی،مانای تو تقربا سی و دوتاست،ولی معمولا تازه کارها نوزده تا مانا دارن،برای هر دروازه هشت مانا لازه،تو میتونی چهار دروازه باز کنی.
یوکینا:چقدر طول میکشه به شما برسم؟.
من:اگه سخت تلاش کنی،تقریبا هفت سال،من اینجا کار دارم،تو برو استراحت کن.
یوکینا:راستش خودمم خستم،شب بخیر.
یوکینا رفت،الان دیگه جاش امنه،میدونستم بلاخره متوجه میشن پیگیرشونم،خائنین برام مهمون فرستادن،اطرفم پر بود از اجنه،چشم های قرمز تو زلمات شب به من خیره شدن،جسم هایی که اطرافم حرکت می کنن،خیلی دلهره آوره،شک نداشتم بنی قمارم بودن(قومی از اجنه خیلی قوی)،نفس سردی روی گردنم حس کردم ،برگشتم ولی کسی نبود.
من:از جونم چی می خواین؟
صدای بمی که معلوم نبود از کجاست جواب داد.
صدای بم:جونتو می خوایم،ولی کافی نیست جون اون دختر رو هم می خوایم.
عصبی شدم،خشم کل وجودم رو گرفته بود،با صدای عصبانی و خشم آلود جواب دادم.
من:پس بیا تا اول جون منو بگیری.
صدای بم:نه من نمیام،ما میایم.
 
آخرین ویرایش:

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17

از هر طرف بهم حمله میکردن، درد کل بدنمو گرفته بود، دیگه نمیتونم تحمل کنم،ناگهان یه لگد محکم به پهلوم خوردو من پرت شدم توی چشمه،حالا باید فرست رو غنیمت بشمرم.
من:حالا(تویا قدرت زیادی داره،این باعث میشه وقتی اسم طلسم رو در ذهنش تجسم میکنه،با گفتن حالا طلسم فعال بشه).
وقتی سپر بعدی فعال شد(سپربعدی:سپری که تویا رو برای مدت زمان کوتاه از بعد جدا میکنه)،دیگه هیچ کدوم از ضربه ها به من نمیخورد،ولی هنوز وحشتناک بود،اون چشم ها،اون جسم ها سیاه و ترسناک،توی زلمات شب،باید تمومش کنم.
من:حالا،حالا.
وقتی قدرت سرعت و شمشیر نور رو فعال کردم،بهشون حمله کردم،به اولین نفر که رسیدم گردنشو زدم و خونی سیاه فواره کرد،به بعدی که رسیدم ،اومدم شمشیر رو فروکنم تو شکمش،ولی با چنگش جلوی شمشیر رو گرفت،با درگیری سختی رو به رو شدم،ضربه میزدم دفاع می کرد،ضربه میزد دفاع می کردم،فقط یک راه بود،
من:حالا.
وقتی قدرت آتش فعال شد،زیر پاش رو منفجر کردم،تیکه های بدنش پرت شد به هر طرف،سراغ بعدیا رفتم و رد میشدم و ضربه میزدم ویا منفجر می کردم.
بعد نیم ساعت جنگیدن بلاخره تموم شد،حالا باید برم ببینم طرف یوکینا چه خبر؛خدا رو شکر سالم و سلامت خواب بود، لباسای خیسم رو عوض کردم و گرمکنم رو که توی چادر گذاشته بودم پوشدم(تویا وقتی رفته بود به یوکینا آموزش بده،گرمکنش رو توی چادر گذاشت،وقتی خطر حس کرد به یوکینا گفت بره بخوابه،چون توی گرمکنش پر بود از طلسم های محافظ قوی)،به یه تنه درخت تکیه دادم و ماه رو نگاه کردم،زیبا بود مثل مرگ بخاطر زنده موندن دیگران،پلکام سنگین شد و خوابم برد.
***

با صدای یوکینا از خواب بیدار شدم،با صورتی پراز نگرانی.
من:چیزی شده یوکینا؟.
یوکینا:صورتتون پر از زخمه.
من:آها اون،دیشب با چند تا اجنه که از طرف خائنین اومده بودن درگیر شدم،چیزیم نیست.
یوکینا:بدنتون پر از زخمه ،چطور چیزیتون نیست.
من:چیزی نیست،الان که مانام برگشته،میتونم خودمو درمان کنم،خوب گوش کن تا وردش رو یاد بگیری،ترمیم کن نور،تسلی آرامش بخش،التیام نوری،اسکنر نوری سه بار کل بدنمو اسکن کرد و بعد اینکه خوب زخما رو پیدا کرد،همشونو ترمیم کرد،خب بریم یه چیزی بخوریم و حرکت کنیم.
بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم؛بعد چند ساعت راه رفتن نستیم استراحت کنیم،چون یوکینا عادت نداشت خیلی پیاده بیاد،منم رفتم اطراف رو بگردم،یه رودخونه کم و بیش بزرگ پیدا کردم،آخر نتونستم خودمو کنترل کنم و پریدم توی آب،روی آب شناور بودم،آخ عجب کیفی داره،از نظر من برای برگردوندن مانا،هیچ چیز بهتر از این نیست.
بعد ربع ساعت شناور بودن زمزمه هایی عجیب توجه منو جلب کرد،از رودخونه بیرون اومدم و رفتم طرف زمزمه ها،عجیب بود زمزمه ها از جایی که یوکینا داشت استراحت میکرد،می اومد ولی گرمکن من پیش یوکینا بود پس نباید چیز خطرناکی باشه،رفتم نزدیک و دیدم یه دختر خم شده و داره با یوکینا حرف میزنه،خیالم راحت شد یه جادوگر بود با مانایی ضعیف،نزدیک رفتم وکاش نمیرفتم.
من:مینامیا ناتسوکی!.
ناتسوکی:آه،آکاتسکی تویا،باورم نمیشه یه نفر دستیار تو شده،نکنه لقبت رو بهش نگفتی.
من:از تو بهترم،همین کافیه.
ناتسوکی:من اگه ملکه بودم تو رو اعدام می کردم ،به جادوگرا ضرر داری.
من:برعکس،فایده دارم جنگ بزرگ لندن رو فراموش کردی.
ناتسوکی:خفه شو،به هرحال امیدوارم دیگه نبینمت.
من:بسه دیگه،به هرحال ما داریم میریم آل سیتی،اگه تو هم همونجا میری،بیا باهم بریم هم صحبت خوبی برای یوکینا میشی.
ناتسوکی:یوکینا سان،دوست داری همراهت بیام.
یوکینا:بله،خوش حال میشیم
و سه نفری حرکت کردیم طرف،اوساکا؛شب شده بود و خواستیم استراحت کنیم،چادر رو از گرمکن در آوردم(گرمکن تویا جادوییه و کلی وسلیه توش جا میگیره)و شروع کردم به نصب،بعد نصب چادر گرمکنم رو گذاشتم تو چادر،رفتم طرف یوکینا و ناتسوکی که با هم حرف میزدن که یهو یوکینا گفت.
یوکینا:راستی،ناتسوکی چان راستش حس کردم بر خوردت با تویا سان یکم بده،چرا؟.
دهنم وا موند،ناتسوکی سرخ شد نه از خجالت بلکه از خشم،یهویی جیغ زدم.
من:عع،یوکینا بیا اینجا کارت دارم.
یوکینا:چیزی شده؟.
من(سرش رو برد در گوش یوکینا):یادته توی داستان قرار بود من با دختر فرمانده ازدواج کنم،فامیل فرمانده چی بود؟.
یوکینا(خیلی آروم پاسخ داد):مینامیا،عع وایسا.
من:فکر کنم فهمیدی،من میرم دور بزنم،دستیار خوبی بودی،خداحافظ.
او،اوه،خدا داند چه شود،خدایا به یوکینا کمک کن؛یهو یه سایه سیاه جلو صورتم دیدم،پلید نبود،عجیب بود،شناختمش مطمعنم خودش بود.
من:چی شده که فرمانروای مرگ،هادس بزرگ اومده منو ببینه(هادس فرمانروای مرگ،کسی که به مرگ و زندگی نظارت داره).
هادس:خودت میدونی،خداوندیکتا منو آفرید که فرمانروای مرگ باشم و به مرگ و زندگی نظارت کنم،اما خائنین سالیان ساله دارن از مرگ فرار میکنن،اگه شکستشون بدی،پاداش مهمی پیش من داری.
من:کار سختیه،من دارم تمام تلاشم رو میکنم،نمیتونم قول بدم،به هرحال با بقیه فرمانروایان المپ نشیش هماهنگ کن.
هادس:باشه،روحیه تو نباز ،تو میتونی.
هادس در تاریکی محو شد،گیج شده بودم چطور باید اونا رو از پا در بیارم،باید با یکی که دربارشون میدونه مشورت کنم،باید تا اون موقع یوکینا خیلی قوی بشه وگرنه نمیتونه دوام بیاره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17


یه صدای انفجار خیلی شدید و کنترل نشده اومد(کنترل نشده یعنی آزاد شده)،بعد یوکینا رو درحال دویدن دیدم،منم بهش پیوستم،و دوتایی شروع کردیم به دویدن،یعنی چه اتفاقی انتاده منکه گرمکنم رو گذاشته بودم پیششون.
من:یوکینا،چی شده؟.
یوکینا:ناتسوکی چان،می خواست منو منفجر کن.
من:وایسا بابا،من گفتم چی حمله کرده.
یوکینا:ولی ... .
من:ولی، بی ولی،اون ماناش ضعیفه زود از پا در میاد و با اون انفجار از پا در اومده.
رفتیم ناتسوکی رو که غش کرده بود جمع کردیم،واقعا نمی خواد درست بشه،وقتی بچه بودیم توی مدرسه هم همینجور بود،از یه درخت بلند بالا رفتم،شاخه هاش واقعا محکم بود،روی یه که شاخه توی بلند ترین نقطه دراز کشیدم.
امشب ماه کامل بود و صدای گرگ ها میومد،شایدم صدای گرگینه ها بود،معلوم نیست پلکام سنگین شد وخواب رفتم.
***
((عالم رویا))
توی تاریکی عمیقی گیر افتاده بودم،هیچ چیز رو نمی دیدم،ناگهان یه نور خیلی روشن دیدم،به ترفش حرکت کردم،نزدیکش شدم،یکم که نزدیک تر شدم فهمیدم یه جسمه،حالا دیگه کاملا معلوم بود،یه زن زیبا و تقربا قد بلند با لبخند ملیح.
شخص نورانی:من آتنا هستم،خداوند یکتا منو خلق کرد تا فرمانروای خرد باشم(تویا درباره آتنا نمیدونه)،واز خردم برای کمک به بقیه استفاده کنم،هادس بهم گفت چه قصدی داری هروقت سوالی داشتی اسم منو بیار و بعدش بخواب.
من:صبر کن،یه سوال دارم،چطور باید با خائنین بجنگم و چطور توی مدت زمان کم یوکینا رو قوی کنم.
آتنا:سوال اولت،سوال خوبی بود اما خودت باید اونو کشف کنی،و سوال دوم با تمرین،برای ماناش هم بهش نیلوفر افسانه ای بده(نیلوفر افسانه ای گل نیلوفر آبی هستش اما نه مال همه جا فقط مال آتلانتیس).
من:شوخی میکنی اونا توی آتلانتیس رشد میکنه،تازه مگه من عالمم که خودم کشف کنم ،یکم کمک کن.
آتنا:بیشتر از این نمیتونم کمکت کنم،به امید دیدار.
من:وایسا... .
***
((عالم بیداری))
یهویی از خواب بیدار شدم،سحرگاه بود و هم یوکینا خواب بود،هم ناتسوکی؛منظورش از نیلوفر افسانه ای چیه؟،ما الان کجاییم و آتلانیتس کجا،رفتم کنار رود خونه نشستم،رود خونه ای که به دریا میریزه،فردا اوساکاییم.
پریدم توی رود خونه،آبش سرد بود کل هیلکم خنک شد،خیلی حال میده.
من:آه،چه حس خوبی.
دلم می خواست خودم رو به آب روان بسپرم،تا منو هرکجا می خواد ببره،امیدوارم خائنین زود تر نابود شن تا منم یکم استراحت کنم،شایدم نابود نشن و ادامه داشته باشه.

ساعت پنج بامداد بود،از رودخونه بیرون اومدم،لباسام رو پوشیدم،رفتم کنار چادر و آروم زمزمه کردم.
من:یوکینا،یوکینا چان،یوکینا.
یوکینا:آه،تویا سان شمایید.
من:آره،بیا بیرون کارت دارم.
یوکینا بیرون اومد،باهم رفتیم کنار رودخونه،یوکینا با چشم های خواب آلود به من خیره شده بود،با جدیت تمام بهش گفتم که.
من:یوکینا ،تو باید قوی تر بشی،خیلی قوی تر،از وقتی او دوتا طلسم رو یاد گرفتی،مانات شروع به رشد کرده، الان مانات پنجاه دو شده،رشده خیلی خوبیه ولی خیلی کمه،باید با جدیت پیش بریم،برای شروع ورد طلسم نیزه های مقدس چیه؟.
یوکینا:امم،ضربه بزن نور، تسلی آرامش بخش،نیزه های مقدس.
من:هه،آفرین خوب یادت مونده،حالا ورد طلسم التیام چیه؟.
یوکینا:ترمیم کن نور،تسلی آرامش بخش،التیام نوری.
من:درسته،خب حالا با دقت نگاه کن و گوش کن،جلو بیا آتش،شعله های سوزان وجود،آتش مرگبار،الان هیچ اتفاقی نیوفتاد،ولی در ظاهر نیوفتاد،الان من میتونم همه جوره آتش رو کنترل کنم،از دستم بیرونش بیارم(تویا همراه با توضیح عملی هم انجام میداد)،آتش توی دستم رو نشونه بگیرم و شلیک کنم،آتش توی دستم رو شدید و ثابت کنم و دشمنم رو باهاش بسوزونم،یا اطرافم رو به آتش تبدیل کنم،خب حالا نوبت کار عملیه،من چند تا سایه میسازم که به تو حمله میکنن،تو اونا رو نابود کن با نیزه مقدس و آتش مرگبار،و سعی کن دوتا دروازه بعدی نور بسازی،آماده ای؟.
یوکینا:کم و بیش.
من:خوبه،حالا.
سایه های به وجود اومدن و به یوکینا حمله کردند،یوکینا با یک دست آتش میکشید و با دست دیگه نیزه پرت میکرد،استعدادش عالی بود،همچین استعدادی کم گیر میاد،همه سایه ها نابود شدن و یوکینا هم خیس عرق به نفس نفس افتاد.
من(درال دست زدن):عالی بود،ولی باز قوی تر شو.
یوکینا(با خوش حالی):حتما.
بعد از اینکه ناتسوکی بیدار شد حرکت کردیم؛بعد چند ساعت حرکت رسیدیم به اوساکا،شهر شلوغ بود و احساس خیلی خوبی به آدم می داد،وارد یه پاساژ بزرگ شدیم،رو به دخترا کردم و گفتم.
من:مهمون من هرچی می خوایید بخرید،فقط بیاید اول یه چیزی بخوریم من گشنمه.
ناتسوکی(با لبخند شرورانه):باشه،فقط چون تو حساب می کنی،حسابت رو خالی می کنم.
بعد از غذا راه افتادم در پی دخترا،بعد چند دقیقه کاملا ورشکست شدم؛خورشید غروب کرده بود،راهی جنگل شدیم،وقتی به وسط جنگل رسیدیم،هکاکی هایی روی یک سنگ دیدیم،زیبا آدمیانی که در خواب ابدی میپوسند.
یوکینا:یعنی چی؟.
ناتسوکی:تابلو شد دیگه،یعنی بمیر.
من:نه،یعنی مرگ زیباست.
یهویی یه ورودی ظاهر شد که کنارش یه تابلو بود،روی تابلو نوشته بود،به جنگل ممنوعه ژاپن خوش آمدید،وقتی رد شدیم ورودی غیب شد و ما رسیده بودیم به جنگل ممنوعه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سیدمظفر حسینی

حامی انجمن
عضو انجمن
8/9/17
110
1,784
336
17
سرباز های قصر برای خوش آمدگویی اومدن دنبالمون،وای،پادشاه بود،اونم اومده بود.
پادشاه:تویا چان،گفته بودم من رو رسمی صدا نکنید.
من:درود بر پادشاه جنگل ممنوعه ژاپن،خیلی ممنون که برای خوش آمد گویی برای ما اومدید،بسیارخرسندیم.
پادشاه:تویا،بس کن منو روکورو صدا کن،اینجوری راحت ترم.
من:هرطور شما صلاح میدونید.
ناتسوکی:تویا،تاحالا اینقدر جدی ندیده بودمت.
پادشاه:اوه،دوسال پیش،تویا چان پسر کوچولوی منو از دست چندتا گرگینه وحشی نجات داد.
من:و بعد شما منو از دست مصیبت شب نجات دادید(مصیبت شب مرگبارترین طلسم که یه طلسم سیاهه).
حرکت کردیم طرف قصر،از بین درخت های پیچ پیچی عجیب و باحال می گذشتیم،نگاهم به میوه های کج و وج و رنگارنگ و خنده دار بود،یهو یادم اومد باید برم پیش یه دوست.
من:شاه روکورو،من باید برم پیش یه دوست قدیمی.
شاه:اوه،باشه فقط زود بیا قصر.
من:حتما.
یوکیناک:منم میام.
ناتسوکی:وایسید، منم میام.
و سه نفری راهی شدیم،به به عجب طبیعتی داره جنگل ممنوعه،از بین درخت های پیچ پیچی و سر به فلک کشیده گذشتیم،بلاخره رسیدیم کلبه چوبی و سیاه،بدون هیچ نوری،همون کلبه بود،کلبه ای معروف که یه خون آشام توش زندگی میکنه.
نزدیک در شدم،اومدم روی در بکوبم که یه کاغذ روی زمین کنار در دیدم،روش نوشته بود،کسی خونه نیست، لطفا وارد خونه بشد و تا لحظه ای که من میام صبر کنید،این دیگه جدید بود، آخه کی همچین پیامی میزاره.
وارد خونه شدیم،خونه مثل همیشه پر بود از کتاب های جوادویی یا افسانه ای،دروار ها پر از طلسم های محافظ،طلسم های مرگ بدزات(طلسمی که باعث مرگ پلید ها میشه)،یا عکس های نفرین شده،در زیر زمین هم مثل همیشه بسته بود.
روی مبل نشستم و تمرکز کردم،دقیقا توی تارکی صقف بود،باتمام وجود حسش کردم.
ناتسوکی:هه،مثل اینکه نمی خواد ببینتت.
من:اگه اینطور بود میرفت بیرون از خونه درسته.
یوکینا:آره،همینجور هم شده.
من:نه نشده،کانون بیا پایین.
کانون:مثل همیشه تندی.
من:معلومه چون خسته ام.
((از زبان یوکینا))
دوباره صورت تویا سان مثل دفعه اول که دیدمش شده بود،سرد و بی احساس،چرا بعضی وقتا اینجوری میشه.
کانون:عادتشه،وقتی خسته میشه،این شکلی میشه.
من:هاچطوری تو؟!
کانون:من میتونم افکار رو بخونم.
تویا(با حالت خواب آلود):به هر حال بربر نشونشون بده.
کانون:آره درسته،تویا ازم خواسته بود،اشیائی پیدا کنم که به قوی شدن شما کمک کنه،منم که کارم فروش اینجور چیزاس،خب دمبالم بیاین.
من و ناتسوکی چان همراه کانون سان رفتم،در زیرزمین رو با جادو باز کرد،اول کانون سان رفت،بعد ناتسوکی چان رفت،الان نوبت منه،از پله ها زیر رفتم،چیزی که میدیم رو باور نداشتم،وای خیلی فوق العاده بود.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.