کامل شده رمان بوی خاک باران خورده | پریسا اسدی کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
نام رمان: بوی خاکِ باران خورده
نام نویسنده: پریسا اسدی کاربر انجمن نگاه دانلود
نام ناظر: ^moon shadow^
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ویراستار: @nadia.seif و @n.i.m.a
خلاصه:
داستان، درباره دختریه که تنهاست و با ذره‌ذره‌ی وجودش تنهایی رو حس می‌کنه. توی زندگیش کسی رو نداره و از زندگی پدرش طرد شده. گذشته‌ی گنگ و مبهمی داره. دنبال اون گذشته میره. چه اتفاقاتی می‌افته؟‌ در ادامه خواهید خوند.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

^moon shadow^

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود

 

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
***
مقدمه
نگاه کن!
ببین چقدر محکم شده‌ام.
من همانم.
همان که طاقتِ بی‌خبربودن از «تو» را نداشت و دیوانه‌‌اش می‌کرد.
همان آدمِ دلبسته‌ی وابسته‌‌ای که وَ اِن یَکاد خواندن‌هایش بدرقه سفر‌های کوتاه و بلندت بود.
من همانم!
فقط محکم‌بودن را سعی کرده‌ام
تا یادم بروی. تا نبودنت و ندیدنت «عادتِ» لحظه‌هایم شوند.
بی‌خیالِ اینکه برای محکم‌شدن چه تاوان‌هایی که نداده‌ام.
آن‌قدر زیاد که بارها در خودم شکستم و خرد شدم.
چه روزهایی که زمین خوردم و دست به زانو برخاستم
تا یادم بروی. تا نبودنت و ندیدنت «عادتِ» لحظه‌هایم شوند.
من همانم جانِ دلم!
همان دخترِ شیدایی که «چشمانت» تنها نقطه‌ضعفِ زندگی‌‌ام بود.
این آدم حالا وانمود می‌کند که محکم شده است.
قرص و استوار.
آن‌قدری که آدم‌ها فکر می‌کنند هیچ‌چیز و هیچ‌کس از پا دَرَش نمی‌آورد.
فقط…
قول بده شب‌ها از میان رؤیاهایم، بین خواب و بیداری گذر نکنی.
تا یادم بروی. تا نبودنت و ندیدنت عادت لحظه‌هایم شوند.
***
از روی زمین بلند شدم و نگاهی به اتاق تاریک انداختم. سایه شب هنوز هم روی آسمان پدیدار بود.
- هنوز که شبه.
احساس می‌کردم دارم از گرما می‌پزم. اتاق به‌حدی گرم بود که انگار هیچ راه تنفسی وجود نداشت. با حرص دستم رو روی پنکه کوبیدم و زیر لب غر زدم:
- لعنت بهت! یه بار نشد درست و حسابی کار کنی.
پرده رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم. هیچ صدایی نمی‌اومد. خواب به‌کلی از سرم پریده بود و شبی پر از کابوس رو گذرونده بودم. ذهنم آشفته و سردرگم بود؛ برای همین سمت حموم رفتم تا دوش بگیرم و تن خسته‌‌م رو مهمون کمی آرامش کنم. هوا کم‌کم روشن می‌شد و صدای همهمه آدم‌های کوچه هم بلند می‌شد. مانتوی چروکیده‌م رو از کمد برداشتم و تنم کردم. هیچ فرصتی برای اتوزدن نبود. احساس می‌کردم سال هاست که تنها و خسته‌م. شاید هم هیچ امیدی برام نمونده بود. کیفم رو برداشتم و از در اتاق بیرون زدم. باید سر وقت خانه سالمندان می‌بودم. مدتی بود که شهاب، پسر همسایه‌مون که حکم یه دوست خوب رو داشت، توی آسایشگاه برام کار پیدا کرده بود تا به‌قول خودش از گشنگی نمیرم. نگاهی به عقربه‌های ساعت مچیم انداختم؛ دقیق روی شش صبح ایستاده بود. باعجله کفش‌هام رو پوشیدم و حیاط کوچیکم رو رد کردم و از در خونه بیرون زدم. سر کوچه منتظر تاکسی موندم؛ اما مگه گیر می‌اومد؟ این محله‌های پایین‌شهر هم همه‌چیزش از خونه‌هاش گرفته تا تاکسی پیکان‌هاش، درب‌وداغونه. مدتی بود که همچنان زیر پام داشت علف سبز می‌شد. داشتم کلافه می‌شدم که یه پیکان درب‌وداغون‌تر از خودم، با صدای قارقارش جلوی پام ترمز کرد. با ترس اینکه مبادا درش از جا دربیاد و بیفته روم خرج دستم بذاره، آروم بازش کردم و سوار شدم. از هیچی که بهتر بود. والا! ساعت هفت به آسایشگاه رسیدم و کرایه تاکسی رو حساب کردم. با داخل‌شدنم به حیاط سرسبز آسایشگاه، آقامظفر -نگهبان اونجا- با صدای بلند بهم سلام کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- سلام آقامظفر! خسته نباشین.
- درمونده نباشی دخترم.
به راهم ادامه دادم و داخل سالن شدم. به‌طرز عجیبی عاشق این آسایشگاه بودم نوعی حس لـ*ـذت بهم می‌داد. وقتی اینجا می‌اومدم، احساس تنهایی نمی‌کردم. انگار مادرم پیشم بود یا بابام کنارم نشسته بود و با محبت پدریش موهام رو نـ*ـوازش می‌کرد. خانم پناهی طبق معمول روی صندلیش لم داده بود و قهوه اول صبحش رو می‌خورد. سلامی بهش دادم و سمت اتاق پرستارها رفتم. اینم بگم که تا مهرماه کارم نیمه‌وقت بود؛ چون از اول مهر باید می‌رفتم دانشگاه. ترم سوم بودم و پرستاری می‌خوندم. یه زمانی مامان تشویقم کرد رشته تجربی رو انتخاب کنم تا به‌قول خودش خانم دکتر بشم. منم به‌خاطر شادکردن دلش همون رشته رو انتخاب کردم؛ اما سال آخر دبیرستان که بودم از دست بی‌محلی‌های بابا دق کرد و مرد. با بدبختی بزرگم کرد. با سوزن‌زدن برای زن‌های همسایه و لباس دوختن برای مشتری‌های باکلاسی که می‌اومدن خونه‌مون، نون شبمون رو درمی‌آورد و می‌گفت: «برات مقداری پول پس‌انداز کردم تا بفرستمت دانشگاه که دکتر بشی.» و اون جلوی فامیل سر بلند کنه و بگه: «درسته شوهرم ولم کرد و رفت؛ ولی دختری که با جون‌ودل بزرگش کردم الان خانم دکتر شده. نم چشم‌هاش رو می‌گرفت و می‌گفت: «یعنی مادر، میشه من دکترشدن تو رو ببینم؟» صورت مثل گلش رو می‌بـ*ـوسیدم و می‌گفتم: «چراکه نه مامان جون؟ ان‌شاءالله صدسال عمر می‌کنی و دکترشدنمم می‌بینی. نمی‌ذارم دیگه آب تو دلت تکون بخوره.» با شادی بـغلم می‌کرد و می‌بـ*ـوسیدم. با همون پولی که پس‌اندازش کرده بود، کتاب خریدم و خوندم؛ ولی به‌جای پزشکی، پرستاری قبول شدم. الان هم کار می‌کنم تا پول دانشگاهم رو دربیارم. بغض گلوم رو گرفته بود. چقدر زود رفتی مامان! دلم خیلی برات تنگ شده! آهی کشیدم و در اتاق رو باز کردم. شهلا رو دیدم که قبل من اومده بود و داشت لباسش رو عوض می‌کرد.
- به‌به! خانم خانما! می‌بینم که مثل همیشه زود‌تر از من اومدی.
شهلا: آره دیگه ننه مهری! چون خونه‌ی ما به اینجا نزدیک‌تره.
نیشگونی از بازوش گرفتم که آخش دراومد.
- ننه‌مهری و درد! مگه صدبار نگفتم منو ننه‌مهری صدا نکن؟ مامانم با کلی مهر و محبت این اسم رو برام گذاشته.
- خیله‌خب بابا! نزن منو! مهربانوخانم!
- آفرین! حالا شدی شهلای خودم. حیف داداش ندارم، وگرنه زن‌داداشم می‌شدی.
- وای وای! خدا نکنه! همین تو رو به زور تحمل می‌کنم، ببین دیگه داداشت رو کجای دلم بذارم.
پریدم روش که جیغ کوتاهی کشید و پشت کمددیواری بزرگ قایم شد.
- آخه بیچاره! کی میاد تو رو بگیره که برای من کلاس می‌ذاری؟ همون داداش خیالی منم اگه بگیرتت باید کلاهت رو بندازی بالا.
در اتاق باز و مانع حرف‌زدن شهلا شد. نیلوفر سرش رو چپکی داخل کرد و به ما دوتا که با چشم‌های خرمنگولی (یعنی چشم‌هایی به بزرگی چشم‌های خر و با حالت منگولی) نگاهش می‌کردیم، چشمکی حواله کرد.
- بفرما تو! دم در بده.
- اگه اجازه بدین دارم می‌فرمایم.
- سلامِتم حتماً به‌جای شام دیشب خوردی!
- مگه تو به آدم مجال سلام‌دادن میدی؟
- بفرما! دادم.
- به‌به! سلام دوستای خل و منگول خودم.
- همون بهتر که بخوریش. والا!
شهلا خندید و باهم از اتاق بیرون رفتیم تا سری به اتاق‌ها بزنیم. آسایشگاه محیط بزرگی داشت. حیاطش پر از درخت‌های سربه‌فلک‌کشیده بود. نیمکت‌هایی برای نشستن کنار درخت‌ها قرار داده بودند. داخلش هم سالن بزرگی با اتاق‌های تکی و چندنفره داشت. اون‌هایی که می‌خواستن تنها باشن، بهشون اتاق تک‌نفره داده می‌شد و اون‌هایی هم که از تنهایی فرار می‌کردن، بهشون اتاق چندنفره داده بودند. تو سالن خاله ملیحه رو دیدم که به عصای چوبی توی دستش تکیه داده بود و مثل همیشه به بیرون از پنجره نگاه می‌کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
منتظر بچه‌هاش بود. دست‌های چروکیده و بی‌رمقش رو دور عصای چوبی حلـ*ـقه کرده بود و چشم‌های پراشکش به بیرون از پنجره خیره بود. آهی از سر حسرت کشیدم. خیلی از ما آدم‌ها قدر چیزهایی که داریم رو نمی‌دونیم. فکر می‌کنیم داشته‌هامون برای همیشه موندگارن؛ اما نمی‌دونیم که گردش روزگار مثل چرخ‌وفلکی مدام درحال چرخ‌خوردنه و بالا پایین میره. یه روزی شادی و یه روزی غم مهمون خونه‌مون میشه. نگاهی به صورت شکسته‌ و پر از چروکش انداختم. خدا می‌دونه چقدر ناراحتی می‌کشه یا با این چشم‌های بی‌رمقش چقدر غم و شادی دیده. از پشت بغـ*ـلش کردم و بـ*ـوسه‌‌ای به صورت تپلش زدم.
- سلام به خاله‌ملیحه‌ی خودم.
- سلام به روی ماهت گل‌دخترم.
خیلی دوستش داشتم. همیشه گل‌دخترم گفتن‌هاش من رو یاد مامان سارام می‌انداخت.
- منتظر کی هستی خانم‌خانما؟
- پسرم گفته امروز میاد و بهم سر می‌زنه. منتظر اونم تا بیاد مادر.
- الهی قربونت برم! این‌جوری که پادردت بیشتر میشه. بیا روی این صندلی‌ها بشین. هروقت پسرت اومد من میام خبرت می‌کنم.
- آخه دخترم، تو که پسر منو نمی‌شناسی.
- چرا خاله‌جون، چندباری دیدمش. بیا عزیزم بشین اینجا.
به‌ناچار موافقت کرد و روی صندلی توی سالن نشست.
نگاه پرلبخندی بهش هدیه دادم و سمت اتاق آقایون رفتم. مثل همیشه ساعت کاری تموم شد و پسر بدقول خاله ملیحه نیومد. دلم برای پیرزن بیچاره می‌سوزه. با اینکه بچه‌هاش ولش کردن اینجا و ماه تا ماه نمیان بهش سر بزنن، بازم دلش پیش اونا مونده. مادره دیگه. برای مادربودن باید خیلی خوب و بزرگ باشی تا خدا این نعمت رو نصیبت کنه. لباس پرستاریم رو سر جاش گذاشتم و از آسایشگاه بیرون زدم. طرف‌های عصر بود و هوا کمی خنک و نم‌دار شده بود. دلم خواست تو این هوا کمی قدم بزنم. نسیم خنکی که در هوا شناور بود، روی صورتم می‌نشست و پوست لطیفم رو نـ*ـوازش می‌کرد. حس خوبی وجودم رو احاطه کرده بود. توی پیاده‌رو قدم‌زنون درحال حرکت بودم و همچنان غرق توی گذشته گنگ و غم‌انگیز خودم. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا بابا من رو به‌عنوان دختر خودش قبول نکرد یا چرا محبت پدریش رو ازم دریغ کرد. مگه من از گوشت و خون اون نبودم؟ مامان هیچی بهم نمی‌گفت که کی رو دارم و کی هستم و از کجا اومدم و این همیشه توی ذهنم یه معمای بزرگ درست کرده بود و هی یادآوری می‌کرد و ازم می‌پرسید: «پس من کیم؟» دلیل این همه بی‌مهری از پدری که جون میده برای دخترش چیه؟ بعد فوت مامان، بابا فقط برای خاکسپاری اومد و زود رفت. اونم به‌خاطر اینکه هیچ‌کس رو نداشتیم یا به‌قول شیرین خواهر شهاب و بهترین دوست خودم، برای دیدار آخر اومده بود. همه گذشته‌‌م برام گنگ و نامفهوم بود. هرچی بهش فکر می‌کردم بیشتر توش غرق می‌شدم. از فکر بیرون اومدم و خواستم تاکسی بگیرم که دیدم نزدیک‌های خونه هستم. پس بی‌خیال تاکسی و تاریکی هوا شدم و به قدم‌زدنم ادامه دادم.
داشتم از جلوی پارک رد می‌شدم که صدای آشنایی به گوشم خورد. برگشتم و به شهابی که روی چمن نشسته بود و با چشم‌های مهربونش بهم خیره شده بود نگاه کردم.
- شهاب تویی؟
- آره. خسته نباشی. بیا بشین.
- اینجا چی‌کار می‌کنی؟ کی اومدی از کرج؟
- همین امروز اومدم. بعدش اومدم جلوی آسایشگاه تو رو ببینم، از در بیرون اومدی. خواستم صدات کنم که دیدم سمت پیاده‌رو پیچیدی و غرق فکری. دیگه دلم نیومد خلوتت رو به هم بزنم.
- ببخشید! اصلاً حواسم نبود. ممنونم.
- بی‌خیال. ما که این حرفا رو باهم نداریم مهربانو. خودت می‌دونی بیشتر از شیرین دوست دارم. تو هم‌بازی بچگی‌های ما دوتایی و حکم خواهرمون رو داری.
- نمی‌دونم اگه شماها نبودین می‌تونستم تو این زندگی دووم بیارم یا نه؟
- باز کن اون لب‌و‌لوچه‌ت رو. همیشه‌ی خدا آویزونه. بیا این ساندویچ دبش رو بزن به بدن که خون به رگ‌هات بیاد.
خندیدم و ساندویچ رو ازش گرفتم.
- دیوونه! حالا چرا زحمت کشیدی؟ خودم می‌رفتم خونه یه چیزی درست می‌کردم.
- هوف دختر! تو کی می‌خوای بی‌خیال این تعارفات بشی؟ بشین بخور، حرفم نزن. با شناختی که من از تو دارم می‌دونم خونه هم می‌رفتی با شکم گرسنه می‌خوابیدی که مبادا پولات تموم بشه.
نگاه قدرشناسانه‌‌ای بهش کردم و گازی به ساندویچم زدم. مهربون نگاهم کرد و مشغول خوردن شد.
- حالا بگو ببینم. اصلاً حالت چطوره؟
آهی کشیدم و گفتم:
- همون همیشگی.
- همون همیشگی یعنی چی؟ احساس می‌کنم دو روزی که نبودم کلی غم توی اون دل کوچیکت نشسته. رفتارتم فرق کرده.
سرمو تکون دادم و گفتم:
- رفتار من عادیه؛ اما نمی‌دونم چرا دوستام و آشناهام هرکی منو می‌بینه از دور میگه این روز‌ا انگار حال‌و‌هوای دیگه‌‌ای داری؛ اما من مثل هر روزم. همون مهربانو‌‌م با همون نشونی‌های ساده و با همون رفتار معمولی! مثل همیشه ساکت و آروم. این روز‌ها تنها حس می‌کنم گاهی کمی گنگم. گاهی کمی گیجم از گذشته‌ی خودم هیچی نمی‌دونم. حس می‌کنم از روز‌های پیش قدری بیشتر توی خودم غرق شدم. می‌خندم.
- از تو چه پنهون شهاب. انگار دیوونه شدم! با سگا آواز می‌خونم. با گربه‌ها به دیوارا می‌پرم. این روزا گاهی از روز و ماه و سال از تقویم از روزنامه بی‌خبرم! حس می‌کنم این بی‌خبری گاهی کم و گاهی بیشتر میشه.
گنگ نگاهم می‌کنه. لبخندی می‌زنم و ادامه میدم:
- حتی اگه می‌شد، می‌گفتم این روز‌ها خدا رو هم یه‌جور دیگه می‌پرستم. نگاهم به زندگی عوض شده. دیشب خیلی حالم بد بود. یاد گذشته افتاده بودم و تنهایی امونم رو بریده بود. اول نشستم خوب به در و دیوار خونه نگاه کردم. تنها حدود هفت فرسخ تو اتاقم راه رفتم. با کفش‌هام گفت‌وگو کردم و بعد از اون هم همه‌ی خاطره‌های گذشتم رو زیر و رو کردم و تو تک‌تکشون دنبال اون مجهول گشتم. چیزی نیافتم. تنها یکی از خاطراتم بوی غریب و مبهمی می‌داد. روزی که مامانم توی آغـ*ـوشم منتظر بچه‌هاش بود. انگار از لابه‌لای این خاطرات کهنه بوی درد و بی‌کسی احساس می‌شد. گاهی وقتا حس می‌کنم دیگه کششی برای زندگی ندارم. دیشب چندتا تارموی سفید لابه‌لای موهام دیدم. باورت میشه شهاب؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
آه خسته‌‌ای کشیدم.
- دارم پیر میشم شهاب. دیگه اون دختر سابق نیستم. دیگه هیچ اتفاق خوبی خوشحالم نمی‌کنه؛ ولی به همه میگم حال من بازم همون همیشگیه.
عمیق نگاهم کرد. نگاهش رو دور صورتم گردوند. خواست چیزی بگه؛ ولی پیشمون شد. لبخندی روی چهره‌‌ش نشوند و گفت:
- پس که این‌طور! بازم غم مهمون دل مهربانوخانم ما شده. می‌دونی چیه خواهری؟
متفکر نگاهش کردم.
- چیه؟
نگاهش شیطون شد.
- تو به یه شوهر خوب نیاز داری.
کفشم رو درآوردم و سمتش پرت کردم.
- مسخره!
کفشم رو توی دستش گرفت و گفت:
- والا خب. راست میگم دیگه! همه اینایی که گفتی از ترشیدگی و بی‌شوهریه.
خنده‌م گرفت.
- اذیت نکن شهاب! پاشو بریم. هوا تاریک شد.
نگاهی به آسمون انداخت و نفسش رو با آه بیرون فرستاد.
- باشه.
تا دم کوچه، دست‌هامون تو دست همدیگه بود. جلوی کوچه که رسیدیم، دستم رو از دستش بیرون کشیدم. سؤالی نگاهم کرد. با شرم گفتم:
- خودت که می‌دونی چه‌جور همسایه‌هایی داریم. با چشماشون آدم رو قضاوت می‌کنن. می‌دونن من یه دختر تنهام، کلی برام حرف درمیارن.
منظورم رو گرفت. با لبخند سری تکون داد و گفت:
- تا وقتی منو داری غم نداشته باش خواهری. بیا بریم.
باهم مسیر سنگی کوچه رو طی کردیم و جلوی در خونه رسیدیم. نگاهی بهش انداختم و یه تعارف الکی زدم.
- بیا بریم تو.
- برو عزیزم. فردا می‌بینمت.
در خونه‌شون رو باز کرد و منتظر موند من وارد خونه بشم. سری براش تکون دادم و در رو باز کردم و داخل شدم.
حیاط توی تاریکی فرو رفته بود. مدتی بود لامپش شکسته بود و تعویضش نکرده بودم. دستم رو به دیوار گرفتم تا زمین نخورم. آروم‌آروم به در ورودی رسیدم و داخل خونه شدم.
چراغ رو روشن کردم و خودم رو روی کاناپه کهنه و فرسوده توی هال انداختم. هال که چه عرض کنم، یه اتاق مستطیل‌شکل که کمی از اتاق خوابم بزرگ‌تر بود و کاناپه‌های قدیمی‌مون رو برای نشستن توش چیده بودیم. نگاهم رفت سمت آشپزخونه، یه یخچال درب‌وداغون با یه اجاق گاز کهنه و چندتایی قابلمه و ظرف و ظروف. تنها وسایلی بودن که توش به چشم می‌خوردن.
آهی از ته دل کشیدم و چشم‌هام رو بستم. با دست‌هام کمی مالیدمشون. چقدر تنهایی بده. هیچ صدایی نمیاد که آدم دلش خوش باشه.
با صدای جیغ گربه‌‌ای از جا پریدم. بفرما مهربانوخانم، اینم صدایی که می‌خواستی!
بلند شدم و راه اتاقم رو در پیش گرفتم. هوا به‌شدت گرم بود. پنکه رو روشن کردم. با صدای مزخرفش شروع به کار کرد. وسط‌هاش تکون نمی‌خورد و هردفعه با کف دستی که بهش می‌زدم دوباره به کار می‌افتاد.
***
صبح مثل همیشه حاضر و راهی آسایشگاه شدم.
وارد اتاق پرستاری که شدم، خبری از شهلا نبود. ته دلم یه‌خرده نگرانش شدم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
قرص‌های آقای یاوری رو برداشتم و سمت اتاقش رفتم. چند تقه به در زدم تا با صدای جدی و پرجذبه‌ش گفت:
- بفرمایید.
در رو باز کردم و وارد شدم. به‌محض دیدنم با لیوان آب و قرص‌هاش، اخم غلیظی کرد و گفت:
- باز اول صبحی می‌خواین قرص به خورد من پیرمرد بدین؟
- سلام عمو خسرو.
با تکون سرش جواب سلامم رو داد.
- عموجون اگه این قرص‌ها رو نخورین سلامتیتون به خطر میفته و بعدش خدایی نکرده اتفاق ناگواری پیش میاد. منم نگرانتونم خوب!
پوزخندی زد.
- نگران؟! بچه‌های خودم ولم کردن و رفتن یه بارم نگرانم نشدن. اون‌وقت غریبه‌ها نگرانم میشن؟ مسخره‌ست!
- کجاش مسخره‌ست عموجون؟ من شما رو خیلی دوست دارم و اگر خدایی نکرده اتفاقی براتون بیفته هیچ‌وقت خودم رو نمی‌بخشم.
نگاهم کرد و آهی کشید.
- دلم برای اولادهای نااهلم تنگ شده، میشه یه زنگ به پسرم بزنی امروز بیاد دیدنم؟
با سرخوردگی نگاهش کردم. الان من چی بگم به این پیرمرد بیچاره؟ بگم هر وقت که بهش زنگ می‌زنم میگه: «کار دارم و شما‌ها اونجا چی‌کاره‌این؟ پول می‌گیرین که ازش مراقبت کنین.» اصلاً به فکرش نمی‌رسه که پدر پیرش به بودنش به محبتش احتیاج داره نه به پولاش!
نگاه منتظرش رو که دیدم گفتم:
- عموجون بیا یه کاری بکنیم.
- چه کاری؟
- من به پسرتون زنگ می‌زنم؛ ولی خودتون باهاش حرف بزنین. قبوله؟
- می‌دونم به حرف شما‌ها گوش نمیده و به دیدنم نمیاد! ولی باشه، بیار زنگ بزن.
نگاه غمگینی بهش انداختم و با گفتن «چشم»ی اتاقش رو ترک کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
اگه بابام من رو به‌عنوان دخترش قبول می‌کرد و محبت پدرانه‌ش رو نثارم می‌کرد، هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادم ازم دور باشه؛ ولی اون الان با خانواده‌‌ای که داره خوشه. با زنی که به‌جای مامانم همدم و هم‌سفر زندگیشه وقت می‌گذرونه. بابا چرا هیچ‌وقت دلیل رفتنت رو نفهمیدم؟! تا جایی که یادمه، مامان می‌گفت: «از وقتی به دنیا اومدم ترکمون کردی و رفتی دنبال یه زن جدید.» عجب زندگی داریم ما!
گوشی ساده‌‌م رو از داخل کیفم برداشتم و دوباره سمت اتاق آقای یاوری رفتم.
پشت پنجره منتظرم نشسته بود. دفترچه یادداشتش رو برداشتم و شماره پسرش رو از توش پیدا کردم و گرفتم. با چند تا بوق صدای خشمگینش به گوش رسید. ترسیدم و فوری گوشی رو به آقای یاوری دادم. گوشی رو ازم گرفت و با خون‌سردی گفت:
- الو سامان؟
-…
- آره منم؛ خوبی؟
-…
- شکر. منم خوبم. امروز میای اینجا؟
- …
- برای چی نداره! دلم برات تنگ شده.
- …
- یعنی نمی‌تونی برای یه ساعت اون کار کوفتیت رو تعطیل کنی و به پدرت سر بزنی؟
- …
- به‌درک اصلاً نیا. وایسا وقتی مردم برای کفن و دفنم بیا.
- …
- چه خدانکنه‌‌ای؟ اگه براتون مهم بودم هفته‌‌ای یه‌ بار بهم سر می‌زدین! حیف اون همه زحمتی که برای شما‌ها کشیدم! خداحافظ.
با عصبانیت گوشی رو قطع کرد و داد دستم. اشک توی چشم‌های بی‌رمقش جمع شده بود. دلم به‌حدی سوخت که جلو رفتم و دست‌های چروکیده، ولی قدرتمندش رو توی دستم گرفتم.
- عمو جون می‌تونم یه چیزی بهتون بگم؟
نگاهم کرد.
- بگو.
روی صندلی کناریش نشستم و سرم رو به زیر انداختم.
- ده‌ساله بودم و نبود پدرم رو تو زندگیم بدجوری احساس می‌کردم. هیچ‌وقت چهره‌ش رو ندیده بودم؛ ولی از زبان مامانم شنیده بودم که می‌گفت خیلی پرجذبه و زیباست؛ یه مرد به‌تمام‌عیار. اشک گوشه چشم‌هاش رو پاک می‌کرد و ادامه می‌داد: «خیلی عاشقم بود؛ ولی مادرشوهرم از من بدش می‌اومد! هر بار که خونه مادرش می‌رفت، نمی‌دونم از من بهش چی می‌گفتن که با عصبانیت خونه می‌اومد و می‌افتاد به جونم و کتکم می‌زد. مادرشوهرم از همون اولش راضی نبود که من زن بابات بشم. از روزی هم که تو به دنیا اومدی منو ترک کرد و رفت.» تو حرف‌های مادرم احساس می‌کردم یه چیزی هست که از گفتنش به من امتناع می‌کنه و من با اون سن کمم متوجهش می‌شدم. بزرگ و بزرگ‌تر شدم؛ اما هیچ‌وقت از اون حرف پنهونی و دلیل رفتن بابام باخبر نشدم. تا اینکه مامانم هم تنهام گذاشت و رفت. توی دنیای به این بزرگی هیچ‌کس برام نموند. روز خاکسپاری مامانم، پدری رو دیدم که برام پدری نکرد. حتی نگاهش اون موقع هم به من تنها و دربه‌درشده، سرد و بی‌حس بود. به خداوندی خدا قسم اگه حتی همون روز می‌اومد و توی آغـوشم می‌گرفت، غم اون همه سال نبودنش رو فراموش می‌کردم و محکم بغـ*ـلش می‌کردم. ولی رفت، نموند... دختری که تنها شده بود رو تنها‌تر گذاشت. اونایی که پدر و مادر دارن قدرشون رو نمی‌دونن. اگه بابای منم مثل شما دل‌تنگم می‌شد، نگرانم می‌شد، هیچ‌وقت تنهاش نمی‌ذاشتم.
آهی کشید و از جعبه دستمال‌کاغذی برگی کند و به دستم داد. دستم رو توی صورتم کشیدم. خودم خبر نداشتم که کی گریه کردم و چشم‌های پیرمرد رو‌به‌روم رو هم به اشک نشوندم.
تشکری کردم و اشک‌هام رو پاک کردم.
- اسمت چیه؟
- مهربانو.
- احسنت به کسی که این اسم رو برات گذاشته. هم پرمهری هم خانم و باشخصیت.
- شما لطف دارین عموجون.
- یه خواسته‌‌ای ازت دارم و امیدوارم که قبولش کنی.
- چه خواسته‌‌ای؟!
- از این به بعد من رو بابا صدا بزن یا پدرجون.
شادی وصف‌ناپذیری رو زیر پوستم احساس کردم. مثل قاصدکی که با پر‌های نازکش دماغت رو قلقلک میده. مثل بارونی که با قطره‌های کوچکش توی صورتت می‌شینه و حس بهتری بهت میده! گرم و با عشق نگاهش کردم. قطره اشکی از سر شوق چکید و روی گونه‌م نشست.
- باورم نمیشه، شما بهم گفتین پدرجون صداتون بزنم؟
لبخند زد، یه لبخند نادر که هیچ‌وقت توی چهره‌ش ندیده بودم.
- آره دخترم. امیدوارم بتونم پدر لایقی برات باشم.
بدون مکث خودم رو تو آغـ*ـوشش انداختم و زیر لب گفتم:
- خیلی خوشحالم کردی پدرجون.
دستی پرمحبت روی سرم کشید و گفت:
- دیگه اجازه نده غم مهمون دلت باشه.
«چشم»ی گفتم و از آغـ*ـوشش بیرون اومدم. بلند شدم و با نگاهی پرلبخند بهش اتاقش رو ترک کردم.
شعری یادم اومد و زیر لب زمزمه کردم:
- به گمانم هرکس در زندگیش باید یک نفر را داشته باشد. جنسیتش مهم نیست،
یک دوست،
یک رفیق،
یک همدم،
یک نفر که تو را بهتر از خودت بشناسد و حالت را بفهمد؛
یک نفر که بتوانی تلفن را برداری و بگویی حالم بد است و او بدون هیچ سؤالی کار و زندگی‌اش را تعطیل کند، تا به تو برسد.
آخر خوشبختی‌ست یک نفر در زندگیت باشد...!
اون یه نفر برام شهابه، شیرینه و الان پدرجونه (عمو خسرو).
به اتاق پرستاری رفتم، بازم خبری از شهلا نبود! تو گوشیم دنبال شماره‌‌ش گشتم و بعد از پیداکردنش دکمه تماس رو زدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
بوق پشت سر هم می‌خورد؛ ولی جواب‌دهنده‌‌ای نبود. نگرانیم بیشتر شد.
تا آخر ساعت کاری منتظر زنگ یا اومدن شهلا موندم؛ ولی هیچ‌خبری ازش نشد. به‌ناچار کیفم رو برداشتم و از آسایشگاه بیرون زدم.
هوا ابری بود. آروم‌آروم قطره‌های ریز بارون صورتم رو خیس می‌کرد؛ مثل یه نـ*ـوازش کودکانه. حس خوبی بهم می‌داد. بازم بی‌خیال تاکسی شدم و توی پیاده‌رو بین آدم‌ها شروع به قدم زدن کردم.
مدتی نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد. محتویات کیفم رو به هم ریختم تا پیداش کنم. با دیدن شماره شهلا، زود دکمه اتصال رو فشار دادم.
- سلام.
- سلام دیوونه. کجایی تو؟ مردم از نگرانی!
- خونه‌‌م. یه‌کم مریض احوالم نتونستم بیام. به خانم پناهی زنگ زدم برام مرخصی رد کرد.
- نمی‌تونستی یه خبر بدی! الان حالت چطوره؟
- قربونت برم. ببخش دیگه نشد خبرت کنم، خوبم. فردا میام باهم حرف می‌زنیم
- باشه عزیزم مواظب خودت باش. می‌بینمت.
گوشی رو قطع کردم و داخل کیفم انداختم. نگرانیم هم برطرف شد.
تو اتاق نشسته بودم و به بارونی که شُرشُر در حال ریختن بود خیره شده بودم. چقدر تنهایی بده! الان تو این خونه اگه برام اتفاقی هم بیفته کسی باخبر نمیشه.
نفسم رو سنگین بیرون فرستادم و سمت آشپزخونه رفتم تا برای خودم چایی دم کنم.
بوی دارچین رو به ریه‌هام کشیدم. به‌طور خاصی عاشق این گیاهم؛ مخصوصاً بوکردنش.
فنجون موردعلاقه مامانم رو به لب‌هام نزدیک کردم و خواستم چایی که دم کرده بودم رو بنوشم که زنگ خونه به‌ صدا در اومد. بلند شدم و شالی روی سرم انداختم تا از خیس‌شدنم جلوگیری کنه. دویدم و در رو باز کردم.
با دیدن صورت خیس شهاب نگاهم رنگ تعجب گرفت.
- چی شده؟!
- برو کنار خیس شدیم.
- مگه چند نفرین؟!
شیرین از پشتش دراومد و گفت:
- اه! می‌کشی کنار یا همین‌جا نفله‌ت کنم؟
با خنده کنار کشیدم و مثل چی دویدن توی خونه.
شهاب روی مبل ولو شده بود و شیرین هم روی فرش نشسته بود و پاهاش رو دراز کرده بود.
- چی شده شما این وقت شب، با این بارون اومدین اینجا؟!
شهاب: بده اومدیم توی ترسو رو از تنهایی دربیاریم؟
شیرین: ترسو رو خوب اومدی.
- دیوونه‌ها، ابراز احساساتتون هم مثل آدم نیست.
شهاب: حالا این‌ها رو ولش کن. شیرین بدو اون قابلمه رو بیار بیرون که مردم از گشنگی. مهری بدو تو هم قاشق و چنگال‌ها رو بیار.
شیرین: نه‌خیر این فقط مال مهربانوئه، مامان گفت که بدین بهش بیاین شام بخورین.
- چرا خاله زحمت کشیده باز؟ خودم داشتم درست می‌کردم.
شهاب: تو ادای کدبانو‌ها رو درنیار که یه تخم‌مرغ نیمرو کردن رو هم بلد نیستی. به تو چه شیرین‌خانم؟ بده بیاد اون قابلمه رو.
با دست پس کله‌ش زدم و گفتم:
- بی‌شعور مگه سه هفته پیش اینجا پلاس نبودی و قورمه سبزی نخوردی! حالا من بلد نیستم؟
شهاب: اونم خدا معجزه کرده بود. ولی به جون خودم نه به جون این شیرین، خورشتش طعم آب قورباغه می‌داد.
هردومون افتادیم به جونش و زدیمش.
شهاب: آهای مامان، بیا که تک پسرت رو کشتن!
- خداروشکر تو دختر نشدی، وگرنه خاله سوسن از دستت دیوونه می‌شد!
شهاب: حرف اضافی موقوف. بدو اون بشقاب‌ها رو بیار که گشنمه.
با خنده سری تکون دادم و سمت آشپزخونه رفتم. شیرین هم پشت سرم اومد.
شیرین: چه خبرا؟ شوهر موهر که نکردی؟ دیگه به ما سر نمی‌زنی!
- دیوونه. شوهر کجا بود؟ سرگرم آسایشگاهم.
شیرین: خوب از بس خنگی دیگه! مخ این پیرمرد، پیرزن‌ها رو بزن. یکیشون بیاد برای پسرش بگیردت.
شهاب: مهربانو رفتی بسازی یا بیاری؟
- اومدم. بیا بریم تا این شهاب ما رو نکشته.
باهم سر سفره نشستیم و قیمه بادمجونی که خاله سوسن درست کرده بود رو خوردیم. بعد شام، چایی دارچین مخصوصم رو ریختم و رفتم کنارشون نشستم.
- راستی شهاب؟
شهاب: جونم؟
شیرین: ای بمیری، یه‌بار این‌جوری به من جونم نگفته.
شهاب: حسود.
شیرین افتاد به جونش.
- می‌ذارین حرفم رو بزنم یا نه؟
شهاب: بفرما عزیزم. بعضیا هم بسوزن.
شیرین چشم‌غره‌‌ای نثارش کرد و به من نگاه کرد.
- امروز تو آسایشگاه، آقای یاوری همون که بهتون می‌گفتم، خیلی خشن و جدیه.
شیرین: خب؟
- یه اتفاقاتی پیش اومد و منم براش جریان زندگیم رو تعریف کردم. اونم بهم گفت از این به بعد پدرجون صداش کنم.
شهاب: ایول، عجب آقای مهربونی!
شیرین با بغض اومد بغـ*ـلم کرد.
- الهی قربونت برم خواهری. چقدر با این حرفش تو رو خوشحال کرده. خدا خیرش بده.
دستم رو پشتش کشیدم و گفتم:
- از این به بعد منم خانواده دارم. داداش شهابم، آبجی شیرینم و بابا خسرو‌‌م.
شهاب: وای فیلم هندیش نکنین. الان مثل اون دختره تو فیلمه می‌شینم زارزار گریه می‌کنم.
اشکی که توی چشم‌هاش حلـ*ـقه بسته بود رو به وضوح دیدم؛ ولی مثل همیشه سر شوخی رو باز کرد تا متوجه حالش نشیم.
شهاب: یه روز قرار بذار با شیرین ماشین ددی رو کش بریم، بیایم باهم بریم دیدن این پدرجونت.
- باشه، خیلی خوشحال میشه. بچه‌های خودش که هیچ‌وقت بهش سر نمی‌زنن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
شیرین: چطوری دلشون میاد پدر و مادری که سال‌ها براشون زحمت کشیدن و بزرگشون کردن رو این‌جوری ول کنن و برن پی زندگیشون. مگه اونا پیر نمیشن؟
آهی از سر افسوس کشیدم.
- نمی‌دونم چی بگم؟ خیلیا قدر داشته‌هاشون رو نمی‌دونن.
بعد رفتنشون، خونه باز توی سکوت فرو رفت. بالشتم رو مرتب کردم و چشمام رو بستم.
در اتاقش رو باز کردم و وارد شدم. مقتدر و جدی، جلوی پنجره نشسته بود و روزنامه می‌خوند.
- سلام به پدرجون خودم.
نگاه پرمهری بهم انداخت.
- سلام دخترم.
اشاره‌‌ای به قرص‌ها کرد.
- باز هم اینا رو آوردی؟
لبخندی زدم.
- پدرجون من، باید صحیح و سالم باشه. بیاین قرص‌هاتون رو بخورین تا یه خبر خوب بهتون بدم.
سری تکون داد و قرص‌هاش رو یکی‌یکی خورد. کنارش روی تخت نشستم و گفتم:
- یه همسایه داشتیم که خیلی مهربون بود. به مامانم هم خیلی کمک می‌کرد. منم هم‌بازی بچه‌های دوقولوش بودم. تا اینکه اون بچه‌ها بزرگ شدند و الان پسرش شهاب مثل داداشمه و دخترش شیرین خواهرم.
- چه خوب!
- دیشب براشون تعریف کردم که یه پدرجون پیداکردم. شهاب هم گفت یه روز به دیدنتون میاد و از نزدیک ملاقاتتون می‌کنه.
- کار خوبی کردی. منم دلم می‌خواد برم بیرون و یه هوایی بخورم.
- الهی قربونتون برم، باهم می‌ریم می‌گردیم و کلی…
صدایی که از بیرون می‌اومد، مانع از حرف‌زدنم شد.
صاحب صدا: ببخشید خانم، من پسر آقای یاوری هستم. می‌تونم پدرم رو ببینم؟ اگه امکانش هست.
چشمای پدرجون برق زد و صورت خمیده از دردش، از خوشحالی درخشید.
از اتاق بیرون رفتم. برخلاف انتظاری که داشتم، یه پسر جوون و خوش هیکل روبه‌روم ایستاده بود. فکر می‌کردم الان باید چهل‌سالی داشته باشه؛ ولی نزدیک سی به‌نظر می‌رسید. جلو رفتم و روبه‌روش ایستادم.
- سلام.
نگاه متعجبی بهم انداخت.
- سلام!
- برای دیدن پدرتون اومدین؟
- بله، کدوم اتاق هستن؟
- تشریف بیارید. نشونتون میدم
در اتاق رو باز کردم. پدرجون با چشم‌هایی که اشک درش حلقه کرده بود. در انتظار به آغـ*ـوش کشیدن پسرش نشسته بود.
پسرش با قدم‌های بلند خودش رو به پدرش رسوند و محکم بغـ*ـلش کرد.
اشک توی چشمام حلـ*ـقه زد. اگه این اولادها می‌دونستن یه دیدار کوچیکشون، چقدر پدر و مادر رنجیده‌شون رو خوشحال می‌کنه، همه‌چیز رو ول می‌کردن و به دیدارشون می‌اومدن؛ اما دریغ…
پدرجون دستی به پشتش کشید.
- اومدی پسرم. بالاخره کارتو ول کردی و اومدی به پدر پیرت سر بزنی.
پسرش: شرمنده‌م باباجون، شرمنده روی ماهت. به‌خدا نمی‌دونی با چه گرفتاری‌هایی اون شرکت رو اداره می‌کنم.
پدرجون: همین که اومدی، دنیا رو بهم دادی پسرم.
نگاهی به من انداخت.
- پدرجون با اجازه‌تون من برم.
نگاه پسرش باز هم رنگ تعجب گرفت.
پدرجون: نه دخترم. بیا بشین و با سامان آشنا شو.
سامان: پدرجون؟ دخترم؟!
رفتم و کنارشون روی صندلی نشستم.
پدرجون: آره پسرم. مهربانو دخترخونده منه. خیلی دختر خوبیه، بیشتر از خواهرات هوامو داره.
سامان نگاهی سرشار از تشکر بهم انداخت و گفت:
- خیلی ممونم ازتون خانم...؟
- سعادتی هستم.
- بله خانم سعادتی. از آشناییتون خرسندم.
- همچنین آقای یاوری.
خیلی چیزاش شبیه پدرش بود. لبخندش که خالصی رو می‌شد از توش احساس کرد. نگاهش با اون چشمای نسکافه‌‌ای‌رنگ، بینیش، ابروهای پهنش و قد بلند و قدم‌های استوارش.
دستم رو توی جیب مانتوم گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم. نگاه هردوشون سمت من برگشت.
- با اجازه‌تون من برم.
سامان لبخند زد و پدرجون سری تکون داد.
از اتاق بیرون اومدم تا خلوت پدر و پسری رو به هم نزنم.
بین راه خاله نگار رو دیدم که مشغول بافتن چیزی بود. هیچ‌وقت این زن رو بی‌کار ندیده بودم. همیشه چیزی دستش بود و مشغول بافتن.
- سلام به خاله خوشگل خودم.
- سلام عزیزم.
- چی می‌بافی خاله؟
- نوه‌‌م به‌زودی به دنیا میاد. ما هم داریم به فصل سرما نزدیک می‌شیم. دارم براش لباس زمستونی می‌بافم که سرما نخوره.
چقدر این زن مهربونه. یه دونه دختر داره، پسرشم خارج از کشوره. دخترش ماهی چندبار میاد و بهش سر می‌زنه.
- ان‌شاءالله سلامت باشه.
- ممنون دخترم.
داخل تاکسی نشسته بودم؛ ولی به علت ترافیک شدیدی که بود چند دقیقه‌‌ای پشت ماشین‌ها ایستاده بودیم. نگاهی به ساعتم انداختم هفت عصر رو نشون می‌داد. اگه این‌جوری پیش می‌رفت، خیلی دیر به خونه می‌رسیدم.
کرایه تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. پیاده‌رو‌ها هم خیلی شلوغ بود. هنوز دو ماهی به بازشدن مدرسه‌ها مونده بود؛ ولی گویا بچه‌ها زودتر از هرموقع پدر و مادرشون رو برای خرید به بازار کشونده بودن.
داخل کوچه‌‌ای پیچیدم و سربه‌زیر به راهم ادامه دادم. این کوچه انتهاش به خیابون اصلی می‌رسید و خیلی هم راه رو برام نزدیک‌تر می‌کرد.
نگاهم به خونه‌‌ای افتاد که گل‌های بنفش خوش‌رنگی از حیاطش بیرون زده بودن و کنار و اطراف در پیچیده بودن و منظره خیلی خوشگلی درست کرده بودن. غرق لـ*ـذت شدم.
نگاهم رو از گل‌ها گرفتم که محکم به یه خانمی خوردم و وسایلاش ریخت زمین.
خانمه: هی دختر حواست کجاست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
«ببخشید»ی گفتم و مشغول جمع‌کردن وسایلش شدم. سرم رو که بلند کردم، با دیدن مرد کناریش، سرجام میخ‌کوب شدم. احساس کردم قلبم دیگه نمی‌زنه. یه سرمای شدیدی کل وجودم رو احاطه کرد. دستام شروع به لرزیدن کرد. پدر من در کنار زنش.
لب باز کردم و گفتم:
- بابا؟
نگاهش رنگ عصبانیت گرفت. زنه بهم نگاه کرد و گفت:
- مهربانو تویی؟
نگاهم رو به‌سختی از بابا گرفتم و بهش دوختم.
- خودمم.
به سر‌ووضعم اشاره کرد.
خانمه: می‌بینم که مثل مادرت شلخته‌‌ای.
به‌شدت عصبانی شدم. این زن به چه حقی به مادر من توهین می‌کنه؟
- هی خانم! مواظب حرف‌زدنت باش!
خانمه: نباشم می‌خوای چه غلطی بکنی؟ مثل مادر هـ*ـرزه‌ت قشقرق به پا کنی؟
بی‌اختیار دستم رو بلند کردم و محکم تو صورتش زدم.
- عوضی اسم مادر منو به زبون کثیفت نیار. هـ*ـرزه تو و امثال توئن که زندگی یه نفر دیگه رو به هم می‌زنن و شوهرشون رو صاحب میشن!
سیلی محکمی تو صورتم خورد؛ جوری که طعم خون رو تو دهنم حس کردم. ناباور به پدری نگاه کردم که به‌جای محبت‌نکردش، دستش روم بلند شده بود.
بابا: دفعه دیگه از این زرها بزنی، تضمین نمی‌کنم که زنده بذارمت!
خانمه: دختره حـ*ـرومزاده.
حـ*ـروم‌زاده... حـ*ـروم‌زاده…حـ*ـروم‌زاده… صداش توی گوشم تکرار می‌شد که
میگه من حـ*ـروم‌زاده‌م. پاهام می‌لرزید و اشک‌های حلـ*ـقه‌زده توی چشمم، سرجاشون خشکشون زده بود.
دختر کوچیکی بهم خورد و از کنارم رد شد و دست بابا رو گرفت.
دختر کوچیکه: بابایی بریم برام بستنی بخر.
بابا: به روی چشم دخترکم. تو جون بخواه.
نگاه سردی بهم انداخت و همراه دخترش رفت.
خانمه: لیاقت تو اینکه گدایی کنی. هیچ‌وقت رنگ پدرتو نمی‌بینی. همون‌جوری که مادر بیچاره‌ت ندید!
پوزخندی به منی که دستم رو صورتم، مات مونده بودم زد و رفت.
روی زانوهام فرود اومدم و وسط کوچه نشستم. دلم می‌خواست به این حال داغونم زار بزنم.
بابا؟ یادم میاد همیشه مامان می‌گفت این کلمه سرشار از احترامه. پدر یعنی پشتیبان، حامی، پناه بچه‌هاش، کوه پشتشون، مایه افتخار خانواده‌ش و الگوی بچه‌هاش. ولی کدوم بابا؟ بابایی که جلوی زن غریبه تحقیرت کنه و بزنه تو گوشت؟ بابایی که دست محبتش رو ازت دریغ کنه.
- بابا؟ مگه من چی‌کارت کردم؟ کدوم گـ ـناه رو مرتکب شدم که این‌جوری بهم با تنفر نگاه می‌کنی. چه خطایی از من بچه سر زده که به‌جای بودنت و مرهم گذاشتنت، نبودنت و زخم‌زدنت رو بهم دادی. چرا به جای اینکه برام پدری کنی، از هر غریبه‌‌ای غریبه‌تر شدی؟ گـ ـناه مادر دردکشیده‌م چی بود؟ جز اینکه دوستت داشت و هیچ‌وقت نذاشت منِ بچه، منِ نادون بهت بی‌احترامی کنم به‌خاطر نبودنت. به‌خاطر حرف‌هایی که می‌شنیدم از بچه‌ها که «تو بابا نداری» چرا بابا؟ چرا دارم می‌سوزم؟ نه از سیلی که بهم زدی. از دلی که زیر پات شکستی. نه از این می‌سوزم که به‌جای پدربودن و پدری‌کردنت، به‌جای نگاه پرمحبتت، نگاه پر از نفرتت رو بهم هدیه کردی. این نگاه برای چیه؟ برای کدوم گـ ـناه نکرده‌مه؟ لعنت به منی که دوست دارم. به منی که با وجود نبودنت، عنوان پدربودنت رو با خودم به یدک می‌کشم. آخه تو هم پدری؟ لعنت به پدربودنت! اصلاً لعنت به بودنت!
خانمی تکونم داد:
- دخترم چرا اینجا نشستی؟ پاشو برو خونه‌تون.
نگاه پراشکم رو بهش دوختم و با کمکش از روی زمین بلند شدم.
من دیگه چه‌جوری می‌تونم سرپا وایسم؟ چه‌جوری می‌تونم بی‌خیال زندگی کنم؟ اونا به من گفتن حـ*ـروم‌زاده، به مامانم گفتن هـ*ـرزه.
بدون توجه به حرف‌های خانمه، با دلی که چند دقیقه پیش زیر پا‌ها له شد، با غروری که خورد شد؛ تلوتلوخوران به راهم ادامه دادم. کاش قلم پام می‌شکست و به این کوچه نمی‌اومدم. کاش شخصی به نام پدر رو هیچ‌وقت نمی‌دیدم. کاش نمی‌دیدم که به دختر کوچولوش با عشق نگاه کرد؛ ولی به من با نفرت. کاش! ای خدا کاش...
بدون توجه به ماشینی که کم مونده بود بزنه بهم، به عابرهایی که بهم تنه می‌زدن، زیر لب با حسرت و افسوس، شعری زمزمه کردم:
- حالم بهتر نیست از این دل خسته گرفته دلم. کجایی که آرامم کنی؟ کجایی که این غم یخ‌زده را در دلم آب کنی. گرفته دلم. کجایی که به درد دل‌هایم گوش کنی. نیستی و من در حسرت این لحظه‌ها نشسته‌‌ام. نیستی و من بیشتر از همیشه خسته‌‌ام در لابه‌لای برگ‌های
زندگی. نیست برگی که از تو ننوشته باشم.
نیست روزی که از تو نگفته باشم. هزارسال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می‌کشم.
من آن شانه‌هایت را می‌خواهم که پناهم باشد. من آن دست‌های گرمت را می‌خواهم که درد‌های خستگی‌‌ام را تسکین دهد. نگاه مهربانت را می‌خواهم که غم‌ها را از یاد ببرم.
این بغض لعنتی… این بغض لعنتی
وقتی دیروز باران بارید «آن مرد در باران آمد» را به‌یاد آوردم «آن مرد با نان آمد» یادم آمد که من پدر ندارم که در باران با نانی در دست و لبخند بر لب
بیاید…
دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دل‌تنگی‌اش.
با زمین و تنهایی‌اش
با خورشید و نبودنش
به‌ یاد پدر نداشته‌‌ام سخت گریستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

پریسا اسدی

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
کیفم رو گوشه‌‌ای پرت کردم و تلوتلوخوران خودم رو به اتاقم رسوندم. روی زمین افتادم. انگار هیچ‌یک از اعضای تنم، برای راه‌رفتن یاریم نمی‌کرد. احساس می‌کردم بغضی به وزن یک کوه عظیم در گلوی خسته از داد و فریادهام نشسته. تن بی‌جونم رو روی پتو انداختم. چشمای پردردم رو لحظه‌‌ای بستم؛ اما… اما چندلحظه پیش، اون اتفاق شوم از جلوی چشمام کنار نمی‌رفت. هنوز هم جای سیلی پدرم روی صورتم می‌سوخت و درد تنهاییم رو بیشتر می‌کرد. به چشم‌هام اجازه باریدن دادم. قطره‌قطره اشک‌هام با دردی که تو سینم عذابم می‌داد، روی گونه‌هام می‌ریختن. من چه‌جوری این درد رو تحمل کنم؟ چه‌جوری تحمل کنم که جلوی چشمات بهم گفتن حـ*ـروم‌زاده؛ ولی تو هیچ کاری نکردی؟ چرا نگاهت برام رنگ محبت نداره؟ بابا چه رازی پشت این نگاه نفرت‌زده‌ت نهفته‌ست که نمی‌تونم بفهممش؟ چی باعث شده یه پدر، تنها دخترش رو موقع به‌دنیا‌اومدن ول کنه و بره پی خوشیش. آه! کاش می‌دونستی چقدر قلبم درد داره. می‌دونستی با کاری که امروز کردی، تن مادر عزیزم توی گور لرزید. چه‌جوری ازت متنفر باشم؟ وقتی که هنوز محبت پنهان‌شده‌ت توی قلبم هست. درسته به زبون نمیارم؛ ولی دلم رضا نیست که یه تار مو از سرت کم بشه.
ساعت‌ها گریه کردم و بدون اینکه چیزی بخورم، چشمام رو بستم و به خواب رفتم.
صبح به‌سختی از جام بلند شدم. سمت سرویس رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم. با دیدن چهره‌م توی آینه، وحشت کردم. چشم‌هام به‌خاطر گریه‌ی دیشب پف کرده بود و اصلاً باز نمی‌شد. اینم یکی از لطف‌های پدرم بود که جای سیلیش رو صورتم کبود شده بود.
با این‌ حال، نمی‌تونستم برم آسایشگاه. گوشی رو برداشتم و شماره آسایشگاه رو گرفتم.
صدای خانم پناهی استرسم رو بیشتر کرد.
خانم پناهی: سلام. بفرمایید.
- سلام خانم پناهی، خوب هستین؟
- مهربانوجان شمایی؟
- بله خودم هستم.
- من خوبم. اتفاقی افتاده؟
- راستش زنگ زدم خدمتتون عرض کنم که حالم مساعد نیست، مریض شدم. اگه امکانش هست دو-سه‌روزی برام مرخصی رد کنین.
- بلا به دور عزیزم. باشه مشکلی نیست، سه روز برات مرخصی می‌نویسم. جمعه هم که تعطیله، پس شنبه صبح می‌بینمت.
- خیلی ازتون ممنونم، لطف کردین.
- خواهش. مواظب خودت باش که ان‌شاءلله بهتر بشی.
- چشم. مزاحم وقتتون نمیشم، خدانگهدار.
- قربانت. خداحافظ.
گوشی رو روی اپن گذاشتم و رفتم سراغ قوری تا چایی دم کنم. از یخچال هم چندتا یخ برداشتم تا بذارم روی صورتم، بلکه کبودی‌ها کم‌رنگ بشن.
با اینکه کمی کبود شده بود؛ ولی به‌‌شدت درد می‌کرد. آخه من به توی مثلاً پدر چی بگم؟ بگم الهی دستت بشکنه.
از ظهر گوشیم مدام در حال زنگ‌خوردن بود؛ ولی حوصله نداشتم که جواب بدم. من که کسی رو ندارم؛ یا شیرینه یا شهاب.
صدای شکمم بهم حالی کرد که یه روز تمام هیچی نخوردم. از یخچال پنیر رو بیرون کشیدم و نشستم برای خودم لقمه گرفتم. اگه دانشگاهم نبود و برای شهریه‌‌ش پول جمع نمی‌کردم، الان می‌تونستم یه غذای گرم بخورم؛ اما دریغ از یه موادغذایی تو کابینت.
یه‌کم که سیر شدم، پنیر رو سرجاش گذاشتم و سمت اتاقم رفتم تا یه‌کم دراز بکشم.
با صدای زنگ حیاط که پشت سر هم می‌اومد و در مرز سوختن بود. چشم‌هام رو باز کردم. اتاق تاریک بود و معلوم بود شب شده.
- کیه؟ اومدم بابا نزن. زنگ بیچاره سوخت.
در رو که باز کردم، با چهره آتیشی شهاب روبه‌رو شدم. چشم‌هاش از شدت خشم رنگ خون به‌ خود گرفته بود. یه لحظه ترسیدم و عقب‌عقب رفتم.
با پاش در رو بست و بهم نزدیک شد.
- کدوم گوری بودی؟! هان؟!
با صدای فریادش، چهار ستون بدنم لرزید.
- هی… هیچ‌جا!
- مهربانو به خداوندی خدا قسم، اگه قسم مامان نبود، چنان می‌زدمت که اسمتم یادت بره!
اشک توی چشمام جمع شد… آره بی‌کس‌ها و تنها‌ها رو همه می‌زنن. همه زور و بازوشون رو برای بدبخت‌هایی مثل من نشون میدن.
- د لامصب نریز اون اشک‌ها رو. چرا جواب زنگامو نمیدی؟ نمیگی منِ عوضی، منِ الاغ نگرانت میشم؟
- حالم خوب نبود.
- چی به سر‌ووضعت اومده؟ پس لاله خانم درست می‌گفت که دیشب با حال نزار و صورت غرق اشک اومدی خونه. چی شده؟ چرا بهم هیچی نگفتی؟
- چیزی نشده شهاب. شلوغش نکن.
- چی چیو شلوغش نکن؟ هیچ حالیت هست چی میگی؟ اصلاً به صورت کبود و چشمای پف‌کرده‌ت نگاه کردی؟ فکر کردی نمی‌دونم آسایشگاه نرفتی و سه روز مرخصی گرفتی.
- گفتم که، حالم خوب نیست.
نگاهش رنگ مهربونی گرفت.
- آخه قربونت برم من، بگو ببینم کی همچین بلایی سرت آورده؟ به والله قسم که ازش نمی‌گذرم!
سرم رو انداختم پایین. نزدیک‌تر اومد و دست‌هام رو گرفت. نگاهم رو به چشمای غمگینش دوختم.
- به برادرت نمیگی چی شده؟ منو محرم اسرارت نمی‌دونی؟
روی پله نشستم و اون هم کنارم نشست.
- آخه چه‌جوری بهت بگم؟ چه‌جوری بگم که از کی زخم خوردم؟
- درسته داداش واقعیت نیستم؛ ولی قسم به حرمت بینمون اگه نتونم حتی دردی از دردات کم بکنم، پابه‌پات می‌سوزم و درداتو به جون می‌خرم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.