کامل شده رمان پژواک سیاه(جلد دوم انجمن شب) | parya***1368کاربر انجمن نگاه دانلود

وضعیت
موضوع بسته شده است.

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
نام رمان : پژواک سیاه (جلد دوم انجمن شب )
نام نویسنده: parya***1368 کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: فانتزی؛ عاشقانه
ناظر: ^moon shadow^

خلاصه : فریمای ساده
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
دیروز ، به قدرتی غیر قابل پیش بینی برای آسمانی ها(پریان ) تبدیل شده است .
میکسا با قدرت تاریکیش که تازه در دلش آهنگ عشق طنین انداخته است و شکست ناپذیر تر از قبل شده است، برای روک های آسمانی به قدرتی بی انکار تبدیل شده است .
این قدرت های تازه با عشق کامل شده به زیبای و سادگی عاشق هم هستند .
لیکن چیزی که فریما و میکسا از آن بی خبرند؛ گذشته یکی شدن این دو قدرت است؛ فریما یک پری و میکسا یک روک خاص ، هر دو آنها بی خبر از آسمانی های هستند که مخالف این پیوندند ؛ زیرا یکی شدن آنها ...!
پ .ن : این جلد تکمیل
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
جدال خاکستری هم است .


اینم جلد رمان:

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

^moon shadow^

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته


نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
به نام خدا هستی
مقدمه :
می بینی، امروز که یکی شدیم تاوان دادیم تاوانی سخت ، می بینی که آنچه می گفتند درست بود و ما تشنه عاشق خبر نداشتیم ،
دیدی که چه سخت دارم گریه می کنم و حتی دست های گرم تو، هم سرد شدند .
می بینی که چهره ام را خراشیدم و شیون را انداختم .
می بینی که آنچه به آن ایمان داشتیم فرسوده ست ، مرا از تو و تو را از من گرفتند ، همان های که بیش از همه دوستشان داشتیم من تو را از خودم و تو خودت را از من گرفتی .
من این پژواک سیاه و تلخ را می شنوم و دنبالش می کنم ؛ شاید انتهای این پژواک به قلب تو ختم شود تا دوباره به تو برسم .
فصل اول
( تکرار )
تمام دور و برم را دودهای غلیظ سیاهی گرفته بودند؛ دلتنگم و شدید می ترسم، من حتی به یاد نداشتم کجایم؛ من در آغـ*ـوش پر مهر میکسا بودم اکنون اینجا ، در این جهنم سرا چه می کنم !؟
پریشان به دنبال راهی بودم که از این تیریکی بیرون بیایم ، نفس کشیدن برایم سخت شده بود .
ناخواسته پایم به چیزی می خورد، نشستم ؛ چشمای اشکیم را می مالم تا دیدم ذره ی بهتر شود .
جسد یک مبارزه بی باک رو به رویم قرار داشت ؛ اما چه نبردی ؛ من کجایی دنیا بودم و در چه نبردی!؟
این چه میدان مبارزه ی به این خلوتی بود ؛که همان لحظه اسب سیاهی از بالای سرم پرید و من با جیغ و ترسیده ؛ سر خم کردم و به او خیره شدم ؛با مهارت افسار اسبش را کشید و اسبش شیهه سر داد و به سمتم برگشت ، آنچه دیدم من را ناخواسته مجبور به ایستادن کرد، به طرفش رفتم ، بلندم کرد و روی اسب نشاند به چهره سرد و بی رنگش خیره شدم چشمایی سیاه و براقش را به من دوخت و من سرم را به روی سـ*ـینه اش گذاشتم ؛ او فقط تکرار می کرد " و تکرار و بازم. تکرار " به لب های بی رنگش خیره شدم و گفتم :
ـ چه تکراری !؟
 
آخرین ویرایش:

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
اما او لبخندی زد و من را از میان تاریکی و سیاه بیرون برد ؛من خوشحالم که حتی در جهنم هم با او باشم ؛ هیچ چیزی من را نمی توانست از میکسا جدا کند .
من نیاز شدید به بودن او داشتم و این نیاز به هیچ وجه ممکن قصد نداشت از وجودم برود .
با کشیدن افسار اسب ،اسب ایستاد و میکسا به چشمانم خیره شد و من هم به چشمای جادویش ؛ لبخندی زدم .
چشم باز کردم و سرم را عقب کشیدم ؛ دست هایم هنوز روی صورت سرد و بی رنگش بودند ؛ اما صدای از درونم می گفت من این سردی را دوست ندارم ؛ من همان میکسای گرم راهمی خواهم .
رو به پشتم کرد و من به پشت سرم خیره شدم که لشکری از پری های آسمانی را دیدم؛ بی دلیل حس خطر کردم و بیشتر در آغـ*ـوش میکسا فرو رفتم .
با لبخند بهم خیره شد و بار دیگر هر چند تند برق آسا من را بوسید ؛ من مات و متعجب بودم .
البته میکسا از هیچی نمی ترسید این را خوب می دانستم؛ پری های آسمانی حتی از او خوف داشتند ؛ ولی به هر حال با آنچه می دیدم و این همه سرباز های که دور و برمان بودند ؛ انگار نبرد این بار در آسمان بود نه در زمین ، میکسا پادشاه زمین بود نه آسمان ، این من را می ترساند ؛من به هیچ دلیلی نمی خواستم از او جدا شوم .
این را هم نمی خواستم که آنجا باشم سرم را روی سـ*ـینه اش گذاشتم و گفتم :
ـ تو رو خدا از اینجا بریم ... میکسا بریم من از اینجا می ترسم !
اما او جوابم را نداد و پری ها نزدیک ما شدند و من مچاله شدم در آغـ*ـوش میکسا؛ نه آنها مخوف بودند و نه به نظر قصد حمله داشتند ؛ اما زنگ خطری در درونم اخطار می داد که" فرار کن میکسا را بردار و برو ".
ـ ازش دور شو !
به صاحب صدا نگاه کردم و دست میکسا که من را محکم تر به خود چسباند ؛ من را مطمئن کرد که از من محافظت می کند یا شاید از هر دویمان ، از عشقمان محافظت می کند . امیدوارم که بکند .
به یک باره اسب میکسا شیهه برق آسایی کشید و از پاهایش بلند شد و من با جیغ چنگ انداختم به زره تنش ؛ همان لحظه متوجه چهره عصبی و ترسناک میکسا شدم ؛ امیدوار شدم که از آنان پیروز شود .
ـ اینقدر جرعت کردی ... به دختر من نزدیک شدی ... پس خونت رو حلال کردی ...روک پست فطرت... بکشیدش !
و نور های که به سمت ما می آمدند اما به من آسیب نمی زدند؛ ولی میکسا چرا با افتادن میکسا منم افتادم ؛ بلند شدم و با داد و فریاد به سمت آنان رفتم :
ـ چکار کردی ... میکسا چشما تو باز کن عزیزم ...!
میکسا با ناله گفت :
ـ دوست...ت دارم !
و دیگر هیچی نگفت چشمانم پر از اشک و نا باوری بودند؛ او به این سادگی نمی مرد، نباید می مرد ؛ سرم را روی سـ*ـینه اش گذاشتم :
ـ تو نمی میری ... حق نداری تنهام بزاری ... حق نداری ... میکسا ...میکسا ...!
تکانش می دادم و او تکان نمی خورد ؛ دو دست بازوهای نحیف را گرفتند ؛ من از او دور و دور تر شدم، دست و پا می زدم اما نمی توانستم .
داد زدم : میکسا ... میکسا ...!
 

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
با جیغ بلند و دست های که میکسا را طلب می کرد؛ از خواب پریدم .
اما تنها چیزی که یافتم ، دیوارها ی سرایچه ام بود و صدای سکوت ؛ دست های ملتمسم ، من را به آغـ*ـوش کشیدند و کم کم دوباره سرم را روی بالش گذاشتم ؛ نفس های داغی کشیدم ؛ به پنجره خیره شدم .
حمام گرفتم و لباس سال جدیم را پوشیدم و با لبخند شرمگینی زدم از دوباره استاد و شاگرد شدنمان ؛با سرعت بیشتری آماده شدم .
به سمت انجمن رفتم؛ با اینکه هنوز تقریبا سه ساعت وقت داشتم ، ولی نمی دانستم چرا دوست داشتم زودتر به دیدنش برم و از سالم بودنش مطمئن شوم .
با رسیدنم نفسی کشیدم و به سمت اتاقش رفتم کسی نبود؛ این می توانست بهترین فرصت ما باشد که کمی با هم خلوتی عاشقانه داشته باشم .
لبمو گزیدم و در را باز کردم ، اتاقش خالی بود ، بادم خالی شد؛ من چه عجولم برای دیدنش ، او حتی به خود زحمت نمی داد زودتر از بقیه بیاید .
روی صندلیش نشستم و پاهایم را روی میز گذاشتم و اخم هایم را جمع کردم و گفتم :
ـ من باش با این نامزد انتخاب کردنم ... خوش به حال تامیما این" ادی" مدام دور برش می چرخه... اما من فقط باید حسرت بخورم !
ـ چرا حسرت عزیز دلم !؟
با غافلگیر شدنم هل کردم ، که اگر میکسا من را نمی گرفت، با صندلی نقش زمین می شدم ، هر دو لبخندمان تبدیل به خنده شد ، بغلم کرد و من را به سـ*ـینه فشرد :
ـ چه با ارزش شدم !
ـ بودی ...هستی ... تا ابد خواهی ماند !
صورتش را قاب گرفتم و امام فکر های بد را کنار گذاشتم ؛ مهم نبود چه چیزی قرار است پیش بیاید ؛ برای من مهم فقط اینجا بود ، اکنون بود . نفهمیدم چی باعث شد که ما اکنون در اتاق استراحتش هستیم ؛ با خنده من را از خودش دور کرد :
ـ ای ... شاگرد خوبی باش ... نمی تونی مخم و بزنی !
در حالی که اخمم غلیظ تر می شد گفتم :
ـ زدم ...خبر نداری !
صورتم را نوازش کرد ؛ ناخواسته اخم هایم باز شدند و چشم بستم و اجازه دادم تفکراتم را ببیند :
ـ یه خواب بود ... عزیزم !
سرم را روی سـ*ـینه اش گذاشتم :
ـ می ترسم میکسا ... من بی تو می میرم !
ـ هیس چیزی نگو ... من نمی تونم اصلا ولت کنم ... تو زندگی منی ... تمام وجود منی !
هر دو با دنیای از حس در کنار هم بودیم که دوباره آن تصویر لعنتی آمد :
ـ چرا توی ذهنم تکرار میشه ... انگار دست خودم نیست !؟
فشار دست هایش بیشتر شد و من چیزی از ذهنش دیدم؛ این باعث شد بشینم و به نگاه اشکیش خیره شوم :
ـ تو هم اون خواب رو دیدی ...!
 

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
نشست و دستی به لب های متعجم کشید و گفت :
ـ انگار یکی داره اذیتمون می کنه !
با اصرار گفتم :
ـ بزار همه چیز رو ببینم !
ـ نه ... داره کلاس ها شروع میشن بهتر بریم !
شانه هایش را گرفتم ومانع رفتنش شدم :
ـ میکسا ... تو رو خدا می خوام ببینم چی اشک تو رو ... تو که حتی بدترین شرایط هم یه قطره اشک نریختی رو در آورده ... قسمت می دم به جون خودم !
سرش را پایین کشید و پژمرده نگاه یک تیکه سیاه اش که اشکی بود را بالا آورد و دست هایش را تسلیمم کرد ؛ منم دست های مردانه و محکم اما سردش را به دست گرفتم .
همان نبرد این بار میکسا سرگردان بود و دنبالم می گشت و به یکباره مسیرش را تغییر داد و به یک برکه رفت ؛ برکه ی خشک و عجیب ، پر از گل های مرده نیلوفر و جسمی که با دیدنش پاهای مستحکم او زانو زدند ؛ آن جسم نحیفی زنانه که موهای بلند قرمز داشت ؛ من را هم به این باور رسانده بود که منم ،میکسا متعجب به او خیره بود و قطره اشکی از چشمایی خوش رنگش بارید .
منم حتی چشم بسته اشک هایم جاری شدند ؛ میکسا جسم بی جانم را به سـ*ـینه اش فشرد و نالید " عزیزم... عزیزم" .
دست هایش از دستم کشیده شدند هر دو به هم با چشمایی اشکی خیره بودیم .
پریدم بغلش ، محکم من را گرفت و به خود فشرد و با صدایی دورگه ی گفت :
ـ وقتی توی خواب من... تو رو اون طوری دیدم ... مردم... فریما نمی تونم تو رو اون طوری ببینم ...نمی تونم !
حلقه دستم، پشت گردنش تنگ تر شد گونه اش را بوسیدم :
ـ بمیرم هم نمی زارم بهت صدمه بزنن ... نمی زارم ... نمی زارم !
با سرفه مصلحتی هر دو از هم جدا شدیم ، تامیما با شیطنت گفت :
ـ بابا شرمی ... حیای ... اینجا انجمن ها ... شما مدیری ... یکم سنگین باشین بد نیست !
لبخنده شرمگینی به لبم نشست ؛ میکسا با جدیت دوست داشتنیش به سمت تامیما رفت که او هم با خنده فرار کرد .
لباسم را مرتب کردم و به سمت کلاسم رفتم ، جایی که لب هایم به لبخندی دل نشین آذین بست، میکسا در لباس استادیش که جذاب ترش کرده بود؛ پشت به من ایستاده بود و داشت کتاب هایش را نگاه می کرد ، چقدر دوست داشتم از پشت، سرم را به روی کمرش بزارم و دستهایم را به دور ش حلقه کنم .
ـ میشه از دل رویا بیای بیرون و بشین سر جات !
اخمام جمع و لبم کج شد :
ـ بی احساس من !
پشت میزم نشستم و به فضا کلاس جدیدم خیره شدم؛ کلا هر چه آنجا بود من را یاد اتاقک قلعه هایی مخفوف می انداخت .
همه جا با فانوس های کوچک روشن بود و از آن طرف دیوارهای به رنگ سیاه که با نوشته هایی قرمز رنگ اما نا مفهوم حکاکی شده بود میز و صندلی من از فلز بود و مال او هم .
میکسا بعد از پیدا کردن اولین آموزشش برگشت سمتم و پشت میزش نشست و با لبخند موذیانه ی گفت :
ـ آماده ی جهش کنی !؟
نامفهوم گفتم :
ـ جهش !؟
به کنارم آمد و موهای من را بدون دست زدن به هم ریخت :
ـ آره می خواهی ... روحت رو بیدار کنی ... روح پری که داری !؟
ترسیده گفتم :
ـ پری شم ... تو که گفتی بده !؟
خندید و دستش را به سمت سقف برد و من تازه فهمیدم چرا اینجا شبیه به قلعه های مخوف است؛ تا آمدم فرار کنم میکسا چیزی دیگری به سمتم پرت کرد و من میان دوتا نیزه با ترس ایستاده بودند .
میکسا با خنده به چهره ترسیده ام نچ نچی کرد :
 

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
[HIDE-THANKS]ـ ای بابا... فریما کجایی ؟... بجایی فرار باید باهش مقابله کنی !
لبخند می زنم و به سمتش می روم ، او هم با خنده می گفت :
ـ حیله در جنگ جواب نمی ده پری کوچولو !
با خنده به سمتش دویدم و داد زدم :
ـ رو تو که جواب می ده !
چشمکی زد . گفت :
ـ مطمئنی !؟
یه قدمیش ایستادم :
ـ امتحانش مجانیه !
با حرکتم به سمتش ؛ با حرکت نرمی کنار رفت ،ولی انقدر سریعی بود که با چنگ و دندان خودم را از افتادن نجات دادم .
ـ خیلی خب پری کوچولو ... هر چیزی وقتی داره ... بدبختانه الان وقت درس ... بشین سر جات !
لب هایم آویزان شدند و نشستم ، او داشت تمام وقت توضیح می داد و من تمام وقت به لب هایش به چشمانش و گاهی به حرکت دست هانش فکر می کردم ، لازم نبود که پری شوم لازم بود که در آغـ*ـوش او باشم تا ابد .
***
(تولد )
بعد کلاس میکسا ؛ میکسا با اخم من را نگاه کرد و از کلاس بیرون رفت ؛ به خود که آمدم کتاب رو به رویم را نگاه کردم و سرم را رویش گذاشتم ؛ مگر نمی شود او استادم نباشد ؛ من با دیدنش نمی توانم تمرکز کنم ؛ سخت بود فهمیدنش !؟
کنار تامیما که داشت برای همه قصه های از نبردهایش می گفت نشستم ،میان حرف هایش چیزی من را جذب کرد :
ـ تامیما تو کی رفتی تعطیلات ... مگه اینجا تعطیلی هم داره !؟
پفی کشید و رو به فلورا گفت :
ـ این و کجایی دلم جا بدم من ... خانم جان شما داری فشرده پاس می کنی ...تازه اون دوسال که رفتی جز تعطیلی شما محسوب نمی شه آیا !؟
نفسی کشیدم :
ـ اما تو گفتی بعد از تعطیلی انجمن ...عضو جدید میاد !
ـ درسته ... و اون تعطیلی ... هم مصادف تابستان امساله !
با خوشحالی گفتم :
ـ دو هفته دیگه ... انجمن تعطیلی می شه تا زمستان !؟
همه خندیدند و من دوباره ناراحت نگاهشان کردم .
توسن جواب داد :
ـ فری جون ...تعطیلی فقط یه فصل نیست یک سال انسانی اینجا میشه یک هفته بعد ها ... تو این یه سال محاکمه مجرمایی که ما دستگیر کردیم واسه همین اعضایی انجمن برای پاداش به ما اجازه می دهن که برگردیم به زندگی عادی خودمون برای !
ـ اون وقت بعد یه سال... اگر بچه ها دچاره لغزش بشن ...مخصوصا بچه های سال پنجم به بالا چی میشه ... یا اصلا اگه دوباره کسوف (درگیری )بشه چی !؟
فلورا گفت :
ـ خب این دیگه بقیه بدونن... ما که راحت می شیم ... اما اگه بچه ها خطا کن استاد ها اون رو دستگیر و مجازات می کنن ... توی این یه سال باید کاملا انسان باشیم و انسانی رفتار کنیم !!!
در حالی که داشتم به خانه ام نزدیک می شدم در فکر بودم من یک سال را بدون میکسا چطور تحمل کنم؛ اگر ناخواسته دوباره شهوتم بر می گشت چه!؟
اگر به کسی صدمه بزنم چه !؟
در اتاقم را باز کردم صاعقه با جرقه ای من را از اپروت بیرون آورد و با خنده و جرقه زدن گفت :
ـ تولدت مبارک شعله ی من !
با خنده و پر حس بغلش کردم و با ذوق زده گفتم :
ـ خدایا من پاک یادم رفته بود ... تو برای بار اول بهم تولدم و تبریک می گی ها !
ـ خب من چه کنم من هر پنج سال یک بار تولد می گیرم ...شما نمی گیرید !؟
با خنده بلندش کردم و به سمت آشپز خانه رفتم :
ـ توی اون دوران اینقدر فکرم مشغول بود که به تولد فکر نمی کردم ... الان بگو ببینم ...تو چطور یادت بود ...یادم نمیاد بهت گفتم کی به دنیا اومدم !؟
جرقه ی زد گفت :
ـ اینجات مغز نداری ...من و تو با هم به دنیا اومدیم ... البته پنج سال انسانی زودتر به دنیا اومدم ...ولی من وقتی تو به دنیا اومدی پیشت بودم !
ـ عجب جواب دندان شکنی !
خندید و من در حالی که برای ضیافت دو نفرمان نوشیدنی مورد علاقه او را درست می کردم ؛ با صاعقه می گفتم و می خندیدم .
نفهمیدم چطور خورشید طلوع کرد و چشمان خوشرنگ و کهربایی صاعقه به خواب رفتن.
تمام حواسم را به کتاب نقره ای جلد جدیدم دادم .
پری ها واقعا موجودات نمونه ی بودند با این وجود هنوز درک نمی کردم چرا اینقدر خودخواه و خودشیفته اند .
چشمانم کم کم از زور خستگی بسته شدند و همان جا خوابم برد .
***
با کش و قس دادن بدنم بیدار شدم و به دور و برم نگاه کردم ؛حس عجیبی داشتم حس رشد جسمی را که فقط قسمت انسانیم درک می کرد .
با لبخند حمام کردم و به سن جدیدم که من را بزرگ تر کرده بود؛ خوش آمد گفتم ، در حالی که خبر نداشتم تولد دیگری در من به صورتی خاموش و ساکت داشت پدیدار می شد .
در حالی که موهایی بلند و قرمزم بیشتر از همیشه می درخشیدند و به شدت داشتند نارنجی می شدند را شانه زدم ، فکر می کردم این تغییر های سن انسانی من است ؛ نه تولد دیگرم .
هر کسی که به من تولدم را تبریک می گفت لبخندی به لب هانم هدیه می کرد؛ اما من فقط منتظر یک نفر بودم ، او که حاضر بودم با او در جهنم هم به سر کنم و آخ نگویم ، او که اگر جانم را از من می خواست حاضر بودم به او بدون چشم داشتی ببخشم .
در حال مطالعه بودم که اتاقم تاریک و تاریک تر شد ، به ساعت مچیم نگاه کردم که ساعت 7 شب را نشان می داد .
اما هنوز زود بود و من باید تا نصف شب صبر می کردم؛ چیزی که دلم قبول نمی کرد .
سرم را تکان دادم نه باید کمی خود دار باشم، ما نمی توانستیم خطر کنیم؛ نمی خواستم دوباره از او جدا شوم حال به هر علتی که باشد.
اگر بجایی تامیما کسی دیگر بود خدای من چه می شد !؟ بی شک هر دویی ما مجازات می شدیم .
به هر حال تمام لحظه ی که داشتم مطالعه می کردم حواسم به اتفاقاتی بود که فقط در نوار احتمال پیچیده شده بودند .
من آنچه که پری بودنم را داشت توضیح می دادم را حتی نمی فهمیدم و این یعنی اینکه بیچاره استاد با این شاگرد عاشق پیشقی که نمی داند نگران عشقش باشد یا نگران استاد جذاب و دوست داشتنیش !
لباسم را به تن کردم و شنله کوتاه ام را پوشیدم و کیفم را برداشتم و راه سپار انجمن شدم، بی خبر از اتفاقاتی که در آنجا در حال رخ دادن بود .
از تونل که گذشتم و به قلعه رسیدم،با دیدن تاریکی محض هزاران فکر به ذهنم هجوم آورد ، نه ماه کامل بود نه زود آمده بودم[/HIDE-THANKS]
 

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
[HIDE-THANKS]نه درگیری داشتیم ؛ پس چه شده بود که اینجا اینقدر مسکوت شده بود !؟
نگران به سمت قلعه رفتم ، سکوتش بیشتر من را ترساند ؛ با دو به طرف اتاق میکسا دویدم ،در را باز کردم ؛ به او که به میزش تکیه داده بود و جذاب دست به سـ*ـینه اش گره زده بود ، خیره شدم .
با لبخند جادویش ، نفس راحتی از اعماق ترین چاه های تردید قلبم کشیدم .
ـ میکسا ترسیدم ...!!!
با لبخند موذیانه ی به سمتم می آمد و من بی خبر از آنچه در ذهنش قایم کرده بود ، بودم .
ـ بقیه کجان ... نکنه تعطیلی که تامیما گفته بود از الان شروع شده هان !!!؟
بی جواب به سمتم آمد و من با غافگیری که به پشتم وارد شد در هوا بودم ، با خنده گفتم :
ـ ساعت کاری !!!؟
ـ ساکت !!!
و به سمت اتاق استراحتش بـرده شدم و با لبخند به آنچه دیدم خیره شدم :
ـ تولدت مبارک فرشته زندگی من !!!
آرام من را زمین گذاشت ؛ به سمت آن محیط که لبی پنجره اتاقش درست کرده بود رفتم و نظاره گر شدم ؛دور تا دور پنجره با پارچه های نازک و تزیینی آبی، زینت داده شده بود و با رنگ شیشه قرمز و گرده پنجره هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود ، طاقچه به زیبای از همان پارچه زیبا شده بود و کیک و شمع های لیوانی در اطراف کیک ، شکل یک قلب را به رخ می کشیدند ، آنقدر محو دیدن آن زیبای کوچک بودم که ناخواسته اشک در چشمانم هویدا شد و من بی شرم از مرد عزیزم که پشت سرم ایستاده بود اشک ریختم .
میکسا بغلم کرد و عاشقانه نوازشم کرد که گرمایی عشقش در دلم حس خوشایندی را بیدار کرد ؛ چشم بستم و به تمام رگ های وجودم گفتم که من حاضرم هر روز متولد شوم و در آغـ*ـوش میکسا بمیرم .
ـ نمی خواهی کیک تو ببری !!!؟
چشم باز کردم و به سمتش برگشتم :
ـ عاشقتم !!!
لبخندی زد و بـ..وسـ..ـه شیرینی به پیشانیم نواخت و آرام پر حس بهم تذکر داد :
ـ من بیشتر !!!
با خنده به سمت کیک رفتیم؛ لبه ی پنجره خاصش نشستم و چشم بستم، از ته دل سلامتی و با هم بودنمان را خواستار شدم و فوت کردم .
خندید و گفت :
ـ چی خواستی !!!؟
با اخمی نمایشی خاطر نشان کردم :
ـ قانون آرزو ها !!!
به زیبایی خندید و گفت :
ـ امیدوارم یه بچه از من نباشه !!!
اخمی کردم و گفتم :
ـ تو رو خدا نگو ... شیطان همراه آرزوم نباش !!!
با لبخندی سر تکان داد و چاقوی به دستم داد :
ـ هر چی بخواهی قبول بشه ... (چشمکی زد ) مخصوصا مشترک هاش !!!
با خنده قسمتی از کیک را بریدم و به سمت دهانش گرفتم و با خوردنش ابرو هایش جمع شدند؛ نگران پرسیدم :
ـ چی شد ... خوبی !!!؟
با چهره جمع شده گفت :
ـ این واقعا تهوع اوره !!!
انگشت کیکم را به دهان بردم ، واقعا چی بود کیک که نبود !!!؟ درست مثل یک پسر بچه شیرین به من خیره شده بود :
ـ گند زدم ... آشپز که بشم میشم این !!!
با صدا خندیدم .
موهام پشت گوش بردم و سرم را تکان دادم :
ـ ممنونم عشقم ... این بهترین تولد عمرم بود ... البته بغیر از کیکش !!!
موهایش را به هم ریختم و به بیرون خیره شدم :
ـ یه غافلگیری دیگه داریم... خانمم !!!
با شادی به سمتش برگشتم و گفتم :
ـ چی !!!؟
بلند شد و من هم بلند شدم دستم را گرفت و ما از آن فضای رمانتیک جدا شدیم و سپس از انجمن ، ترسیده و نگران به دستم خیره شدم :
ـ میکسا ما بیرونیم ها !!!
نگاه ام کرد و با چشمکی شیرین گفت :
ـ می دونم... یه امشب رو بی خیال !!!
با خنده به آغوشش پریدم که اخمی کرد :
ـ نگفتم که اینقدر بی خیال !!!
خندیدم و او هم خندید ، چقدر زندگی پیش او زیبا و خواستنی بود ، نمی دانستم تا عمر دارم با او می مانم یا نه !!! اما من حتی بعد از مرگ او را می خواستم ، بداخلاق دوست داشتنی من بود و من رگ رگ وجودش را می خواستم و می پرستیدم .
حتی این بـ..وسـ..ـه های تند و سریعی که روی گونه هایم می کاشت و غافلگیرم می کرد ، مهم نبود چی در انتظارمان بود، مهم دقایق خفه شده در پیش میکسا بود .
با رها کردن دستم لب هایم آویزان شد و به اطراف نگاه کردم همه بودند دور آتشی که به پا کرده بودند .
با دیدن ما با اشتیاق دست زدند تامیما به طرفم آمد و گونه هایم را بوسید و زمزمه مانند گفت :
ـ تولدت مبارک ... گو که نخوردین هان !!!؟
چشمانم از تعجب گرد شدند ، میکسا گونه اش را کشید و گفت :
ـ انگار دوست داری ادیتیا رو بفرستم سفرقندار !!!؟
با خنده ، تامیما تسلیم شد و گفت :
ـ به من چه ... اصلا به من چه !!!
خندم را به زور خوردم و تبریک یک به یک دوستان انجمنی و استاد هایم را قبول کردم .
ما بالای کوه بودیم و روستا پایین پاهای ما نقش بسته بود ، دریا سیاه و صداش که به کوه می زد و غرش می کرد هم همراه ما بود .
بچه ها نمایشی از قدرت هاشان را به من هدیه دادند؛ آنها می گفتند و من گوش می دادم با اینکه میکسا جلوی من کنار استادان نشسته بود و من میان تامیما و سونیا؛ ولی نگاه مان گاهی با عشق به هم تلاقی پیدا می کرد و من دلم از ضیافت نگاهش تکان می خورد و فضا و مکان را فراموش می کردم .
نوبت به میکسا رسید هدیه او را من می دانستم ؛ او چه بود و چه قدرت های داشت ؛ به خوبی با رگ رگ وجودی او واقف بودم .
میکسا رو به سعد کرد و سعد با خنده چیزی را که خواست آورد پسر ها سوت زدند و تشویقش کردند .
حتی من با چشمایی گرد شده به او خیره شده بودم ؛ میکسا می خواست برایم بخواند و من در وجودم پر از شوق و شور شدم ، او که صدایش حتی وقتی حرف می زد میخکوبم می کرد؛ وقتی آواز بخواند چه می شود !!!؟
ماهرانه گیتار را به دست گرفته بود و نگاهی به چشمانم کرد و من از گرمای نگاهش ذوب شدم ؛ حتی نگاهش از آتش میانمان گرم تر بود ، من تاب گرمایی شدیدش را نداشتم و نگاه ام پایین پرید .
با اولین آوایی که روی سیم گیتار نشست نگاه ام به سمتش بالا رفت و او با لبخند و بستن و باز کردن چشمان جادویش گویی می گفت :
تقدیم به تو !!!
***
نفهمیدم چطور نگاه ام تر شده بود آنچه او میخواند را مو به مو در خاطراتم جست و جو و پیدا کردم ، وقتی بی رحم به حسش بودم ، وقتی با وجود عطشم و احتمال آسیب زدنش حاضر بود من را نجات دهد حتی به قیمت جانش ، اشک در چشمانم تشک انداخته بود و سیلی از رویا را به مغزم هدیه می داد و من با لبهای بالا کشیده شده و نگاهی تر داشتم .
آیا این عشق بود که من را اینقدر خاکی نگه داشته بود !؟
***[/HIDE-THANKS]
 

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
[HIDE-THANKS]لبه کوه نشسته بودیم و به غرش وهم آوره دریا ، گوش فرا دادیم ، چشم بسته بودم و ریه هایم را پر از بوی خاص میکسا کردم ، زمان انگار همان جا شروع می شد ؛ در آغـ*ـوش میکسا ، لبخندی زدم و سر برگرداندم ، میکسا به رویم لبخند زد و من فهمیدم خواب و رویا نیست .
ـ دوستت دارم !!!
حلقه دستش تنگ تر شد و زمزمه مانند گفت :
ـ منم ... فرشته من !!!
چشم بستم و به سـ*ـینه اش تکیه دادم ، آرامش داشتم ، می توانستم آرامش را در تک تک سلولهایم حس کنم ، نسیم سردی به صورتم خورد ، که به یکبار حس کردم شی تیز ، در مغزم فرو رفت ؛ با این ترکش ذهنی ، رعشه هولناکی به بدنم وارد شد ؛ میکسا نگران پرسید :
ـ فریما ... چی شد !!!؟
صورتم را قاب گرفته بود ، با این وجود سر دردم بیشتر و بیشتر می شد کمتر نه .
لب هایم را از هم جدا کردم می دانستم بسیار نگران من است :
ـ نمی دونم ... چطور بگم ... سرم ... !!!
میکسا پیشانیم را بوسید و پیشنهاد داد :
ـ بریم خونه !!!؟
با هر زور و زحمتی بود چشم باز کردم و به نگاه سیاه و نافذ زیبایش خیره شدم ، می توانستم تک تک واژه های نگاه میکسا را بخوانم ، می دانستم نگران من شده است ، اما این را هم فهمیدم که نگرانی او از بی خبری حال من نبود ، انگار می دانست که چه شده است !
ـ میکسا ... من چرا ...!!!؟
لبخندی زد و گفت :
ـ بهتر استراحت کنی... فردا بهت میگم !!!
اصرار نکردم زیرا حالم هم خوب نبود و به شدت دلم می خواست بخوابم .
همراه میکسا و با کمکش به سرایچه ام برگشتم ؛ میکسا کمکم کرد روی تختم دراز بکشم ، موهایم را نوازش کرد ؛ برای ثانیه ای چشمانش را براق دیدم ، حلقه از اشک ، نه از خوشحالی بلکه از غمی که به نمی گفت ؛ ترسیدم .
میکسا قبل از هر سوال من؛ رو به صاعقه کرد و گفت :
ـ مراقبش باش ... دوساعت دیگه صبح می شه !!!
صاعقه سری تکان داد ، چشمانم آرام،آرام بسته شدند .
بدنم به شدت داغ کرده بود ، حس می کردم نمی توانم دیگر پلک های داغم را بسته نگه دارم ، قبل از باز کردن چشمانم دستی نرم و لطیف روی گونه ام قرار گرفت و نوازشم کرد ، پرتو چهره اش دوباره آن درد برق آسا را به جانم انداخت ، چهره ام مچاله شد و نشستم ، سردی زیر پاهایم حس کردم ،درست مثل خنک های آب بود ، سر درد و نوازش را فراموش کردم ؛ تنها چیزی که می خواستم بدانم این بود که من کجام ، در سرایچه خودم هستم یا جای دیگری !
سعی کردم در جایم بنشینم که صدای تلاپ تلاپ را شنیدم ، چشمام را که باز کردم ، با چیزی که دیدم تقریبا خشک شدم .
من در آب چه می کردم ، حال فهمیدم چرا حس سنگینی می کردم ، هوا با نور تیکه شده مهتاب روشن بود .
از آب و خاک و خارش مشخص بود که مرداب هست ، با زحمت زیاد بلند شدم ، هنوز هم حس سنگینی را داشتم ، سرم هنوز درد می کرد ، این ها به کنار من اینجا چکار می کردم ، هنوز گیج بودم ؛ وسط مردابی در ناکجا آباد که متوجه صداها شدم .
ـ بانوی من لطفا صبر کنید !!!
انگار کسی همراه با دویدن، داشت می گفت .
به سمت صدا رفتم ؛ لباسم خیس خیس شده بود ، سرم دوباره تیر کشید انگار ریشه موهام داشتند می سوختند .
صدای نازک اما دوست داشتنی گفت :
ـ نترس هلن ... فقط دنبالم بیا !!!
سعی کردم که رد صدا را بگیرم و بروم ، شاید آن ها می دانستند من کجام ، هوا به شدت سرد بود و داشتم می لرزیدم .
تا چشم کار می کرد اطرافم پر از دار و درخت بود ؛ باد آرام آن ها را تکان می داد و صدای ناله برگ ها به گوش می رسید .
نزدیک تر به صدا شدم ، که به یکبار کسی بهم برخورد کرد که هر دو با وحشت روی زمین پخش شدیم و جیغی که شنیدم سرم به چیزی خورد و دردش باعث شد چشم ببندم :
ـ وای بانوی من ... خوبید ...!!!
چشم باز کردم و به آنها خیره شدم؛ دخترکی که رویم افتاده بود بلند شد و رو به آن دخترک کرد ، هوا تاریک تر از آن بود که بتوانم تشخیص بدم رو به رویم چه کسانی هستند ، دختری که رویم افتاده بود بلند شده بود و به اطراف خیره شد ، هر دو انگار متوجه من نبودند :
ـ بانوی من ... بزارید ببینم چیزی ...!!!
دست دخترک مانع شد :
ـ خوبم ... خدایا ... بریم ... !!!
به یک بار موهای دخترک در هوا بلند شدند و من متوجه گوش هایش شدم که فرم کشیده ی داشتند ، لبم را گزیدم و به یک بار یاد تصویر در کتابم افتادم ، زمزمه ماند گفتم " پری "[/HIDE-THANKS]
 

parya***1368

کاربر نیمه فعال
عضو انجمن
30/10/15
342
4,768
451
30
جنوب شرقی
[HIDE-THANKS]بلند شدم :
ـ من رو می بینی !؟
تا خواستم آنها را متوجه خودم کنم ، دختری که لباس حریر سفید پوشیده بود؛ دوباره مثل باد دوید ؛ آن یکی دختر که فهمیده بودم ندیمه هست به دنبالش رفت .
منم تصمیم گرفتم علت بودنم و ندیده شدنم را پیدا و درک کنم؛ به دنبالشان رفتم ، مسافت زیادی را رفتند و بالأخره ایستادند ، ندیمه ترسیده به بانویش خیره بود و بانوی او که انگار به مقصدش رسیده بود لبخندی زد و از پشت شاخ های تنومند که مثل حصار بودند خیره به آن طرف شد ؛ ندیمه دوباره گفت :
ـ بانوی من! لطفا بریم اگه متوجه بشن و شما دستگیر بشید ... منو می کشن ...!
اما آن دختر سفید پوش ،محلی به حرف ها و نگرانی ندیمه اش نداد ؛خیره به چیزی بود؛ مسیر نگاهش را دنبال کردم ، آن طرف حصار ،افراد سیاه پوش در حال تمرین کردن بودند ، به یکباره نگاهم به کسی افتاد که نفسم را به اسارت گرفت ، خواستم از حصار رد شوم اما انگار حایل نامرئی آنجا بود که مانع عبورم شد :
ـ واقعا ... احمقن ... کاری می کنم پدرم بهم افتخار کنه !
ـ بانوی من ... شما نباید توی کاری های ...!
برگشت سمت ندیمه و گفت :
ـ من حقش رو می ذارم کف دستش ... می دونی چقدر بخاطرش پدرم نگران و پریشون ...؟ اون باید جزایی کاری که با ما کرده رو پس بده !
ـ اما بانوی من ... اون یه روک ... قدرت داره ... شما به بلوغ نرسیدی ... می تونه شما رو بکشه ... الان که حصار نداری مقصر شما می شید ... لطفا برگردیم ...لطفا !
نفسی کشید و به اطراف نگاه کرد :
ـ حتما نقطه ضعفی داره ... باید پیداش کنم ... باید کاری کنم که شاهزاده ام با خیال راحت به زمین بره ... می دونی بخاطر دخالت روک ها توی سرزمین ما پدرم چقدر سرافکنده شده ... !
چهره اش غمگین شده بود ؛ ادامه داد:
ـ دیروز امپراطور مالمون ها اومده بود ... جلسه داشتن ... من از زیر زبان شاهزاده ام فهمیدم که روک ها دارن قدرتمند میشن ... می دونی اگه بشن چه به سر ما میاد ... تو به فکر خودت نیستی می خواهی یکی از ندیمه های هریس بشی !؟
ندیمه ترسید هینی کرد :
ـ پس آروم باش ... تو به من اعتماد کن ... و پشتم باش !!!
دوباره به چهره واقعی میکسا خیره شدم و دوباره به آن دخترک .
خودم فهمیدم که آنچه می ببینم ممکن است اتفاقاتی در آینده و یا گذشته باشد .
شاید من داشتم آینده عشقم را می دیدم یا شایدم هم گذشته ی که میکسا را زمین نشین کرده بود ، هر دو که سرگرم بحث و نقشه بودند متوجه رفتن هریس آن ها و میکسای من نشدند تاکه صدای از پشت باعث شد هر سه برگردیم عقب و به میکسا که دست به سـ*ـینه ایستاده بود و لبخند کجی بر لب داشت خیره بشویم .
ـ چه شب خوبی ... شاهزاده خانم ... این وقت توی قلمرو روک ها ... چه شجاعتی !
ندیمه به بانویش چسبیده بود ، اما شاهزاده خانم خیلی محکم ایستاده بود :
ـ امیدوارم ... دلیل خوبی داشته باشید ... شاهزاده مارسا !
مارسا با صدای خش دار گفت :
ـ نزدیک نشو ... !
هریس پوزخندی زد و با حرکت دستش ندیمه پرت شد و مارسا به سمت ندیمه رفت که از درد داشت به خود می پیچید :
ـ دستگیرشون کنید !
با اشاره دست او چند سیاه پوش که چهره هایشان زیر کلاه شنل مخفی شده بودند ، ظاهر شدند و هر دو اسیر شدند ، هریس پر از غرور بود و مارسا پر از خشم و نفرت ،منم مثل روحی سرگردان با آن ها بودم .
هریس ، مارسا را در سیاهچال پرت کرد و رو به او گفت :
ـ شنیدم ... برادرت می خواد بره زمین ...!
کنار مارسا که با خشم به او خیره شده بود روی پنجه پا نشست گفت :
ـ می دونه دستگیر شدی ... می دونه اگه بهت دست بزنم ... نمی تونه با عشق زمینیش یکی بشه !؟
نگاه شجاع مارسا تبدیل به ترسی عجیب شد ، هریس لبخند کجی زد و بلند شد و رفت ، مارسا زانوهایش را بغـ*ـل گرفت و به هلن که به نظر بی هوش بود خیره شد :
ـ متاسفم هلن ... متاسفم ... متاسفم !
هر تاسف گفتنش باعث می شد اشک هایش قطره قطره روی گونه هایش قرار بگیرند ، می توانستم بگویم که از جسارت به خسارت رسیده بود .
کنارش نشستم :
ـ شاهزاده ام ... لطفا ...لطفا کمکم کن ... من نمی خوام یه روک بهم دست بزنه ... لطفا برو ... لطفا برو !
با صدا گریه کرد و من ناراحت به چهره اش خیره شدم ، نمی دانستم می توانستم کمکش کنم ، باید تلاش می کردم میکسا من را ببیند ، به سمت در رفتم و چشم بستم ، باید امتحان می کردم ، وقتی از در رد شدم به راهرو تاریک خیره شدم ، نفسی کشیدم ، می توانستم فقط باید بدانم که حال کجایم ، می دانستم که در همان قصریم که از پشت بیشه زار معلوم بود .
حال هم در قسمت پایین آن در سیاهچالم ، از آن راه رو طولانی رد شدم و متوجه پله ها شدم که انگار از دیوار بیرون آمده بودند و کاملا نامنظم بودند ، باید برای بالا رفتن بپرم .
وقتی به سالن اصلی رسیدم بی شبهات به انجمن نبود؛ همه چیز از تیرگی و نامنظمی ساخت شده بود ، معلوم بود قلعه ساخته روک هاست .[/HIDE-THANKS]

[HIDE-THANKS]بلند شدم :
ـ من رو می بینی !؟
تا خواستم آنها را متوجه خودم کنم ، دختری که لباس حریر سفید پوشیده بود؛ دوباره مثل باد دوید ؛ آن یکی دختر که فهمیده بودم ندیمه هست به دنبالش رفت .
منم تصمیم گرفتم علت بودنم و ندیده شدنم را پیدا و درک کنم؛ به دنبالشان رفتم ، مسافت زیادی را رفتند و بالأخره ایستادند ، ندیمه ترسیده به بانویش خیره بود و بانوی او که انگار به مقصدش رسیده بود لبخندی زد و از پشت شاخ های تنومند که مثل حصار بودند خیره به آن طرف شد ؛ ندیمه دوباره گفت :
ـ بانوی من! لطفا بریم اگه متوجه بشن و شما دستگیر بشید ... منو می کشن ...!
اما آن دختر سفید پوش ،محلی به حرف ها و نگرانی ندیمه اش نداد ؛خیره به چیزی بود؛ مسیر نگاهش را دنبال کردم ، آن طرف حصار ،افراد سیاه پوش در حال تمرین کردن بودند ، به یکباره نگاهم به کسی افتاد که نفسم را به اسارت گرفت ، خواستم از حصار رد شوم اما انگار حایل نامرئی آنجا بود که مانع عبورم شد :
ـ واقعا ... احمقن ... کاری می کنم پدرم بهم افتخار کنه !
ـ بانوی من ... شما نباید توی کاری های ...!
برگشت سمت ندیمه و گفت :
ـ من حقش رو می ذارم کف دستش ... می دونی چقدر بخاطرش پدرم نگران و پریشون ...؟ اون باید جزایی کاری که با ما کرده رو پس بده !
ـ اما بانوی من ... اون یه روک ... قدرت داره ... شما به بلوغ نرسیدی ... می تونه شما رو بکشه ... الان که حصار نداری مقصر شما می شید ... لطفا برگردیم ...لطفا !
نفسی کشید و به اطراف نگاه کرد :
ـ حتما نقطه ضعفی داره ... باید پیداش کنم ... باید کاری کنم که شاهزاده ام با خیال راحت به زمین بره ... می دونی بخاطر دخالت روک ها توی سرزمین ما پدرم چقدر سرافکنده شده ... !
چهره اش غمگین شده بود ؛ ادامه داد:
ـ دیروز امپراطور مالمون ها اومده بود ... جلسه داشتن ... من از زیر زبان شاهزاده ام فهمیدم که روک ها دارن قدرتمند میشن ... می دونی اگه بشن چه به سر ما میاد ... تو به فکر خودت نیستی می خواهی یکی از ندیمه های هریس بشی !؟
ندیمه ترسید هینی کرد :
ـ پس آروم باش ... تو به من اعتماد کن ... و پشتم باش !!!
دوباره به چهره واقعی میکسا خیره شدم و دوباره به آن دخترک .
خودم فهمیدم که آنچه می ببینم ممکن است اتفاقاتی در آینده و یا گذشته باشد .
شاید من داشتم آینده عشقم را می دیدم یا شایدم هم گذشته ی که میکسا را زمین نشین کرده بود ، هر دو که سرگرم بحث و نقشه بودند متوجه رفتن هریس آن ها و میکسای من نشدند تاکه صدای از پشت باعث شد هر سه برگردیم عقب و به میکسا که دست به سـ*ـینه ایستاده بود و لبخند کجی بر لب داشت خیره بشویم .
ـ چه شب خوبی ... شاهزاده خانم ... این وقت توی قلمرو روک ها ... چه شجاعتی !
ندیمه به بانویش چسبیده بود ، اما شاهزاده خانم خیلی محکم ایستاده بود :
ـ امیدوارم ... دلیل خوبی داشته باشید ... شاهزاده مارسا !
مارسا با صدای خش دار گفت :
ـ نزدیک نشو ... !
هریس پوزخندی زد و با حرکت دستش ندیمه پرت شد و مارسا به سمت ندیمه رفت که از درد داشت به خود می پیچید :
ـ دستگیرشون کنید !
با اشاره دست او چند سیاه پوش که چهره هایشان زیر کلاه شنل مخفی شده بودند ، ظاهر شدند و هر دو اسیر شدند ، هریس پر از غرور بود و مارسا پر از خشم و نفرت ،منم مثل روحی سرگردان با آن ها بودم .
هریس ، مارسا را در سیاهچال پرت کرد و رو به او گفت :
ـ شنیدم ... برادرت می خواد بره زمین ...!
کنار مارسا که با خشم به او خیره شده بود روی پنجه پا نشست گفت :
ـ می دونه دستگیر شدی ... می دونه اگه بهت دست بزنم ... نمی تونه با عشق زمینیش یکی بشه !؟
نگاه شجاع مارسا تبدیل به ترسی عجیب شد ، هریس لبخند کجی زد و بلند شد و رفت ، مارسا زانوهایش را بغـ*ـل گرفت و به هلن که به نظر بی هوش بود خیره شد :
ـ متاسفم هلن ... متاسفم ... متاسفم !
هر تاسف گفتنش باعث می شد اشک هایش قطره قطره روی گونه هایش قرار بگیرند ، می توانستم بگویم که از جسارت به خسارت رسیده بود .
کنارش نشستم :
ـ شاهزاده ام ... لطفا ...لطفا کمکم کن ... من نمی خوام یه روک بهم دست بزنه ... لطفا برو ... لطفا برو !
با صدا گریه کرد و من ناراحت به چهره اش خیره شدم ، نمی دانستم می توانستم کمکش کنم ، باید تلاش می کردم میکسا من را ببیند ، به سمت در رفتم و چشم بستم ، باید امتحان می کردم ، وقتی از در رد شدم به راهرو تاریک خیره شدم ، نفسی کشیدم ، می توانستم فقط باید بدانم که حال کجایم ، می دانستم که در همان قصریم که از پشت بیشه زار معلوم بود .
حال هم در قسمت پایین آن در سیاهچالم ، از آن راه رو طولانی رد شدم و متوجه پله ها شدم که انگار از دیوار بیرون آمده بودند و کاملا نامنظم بودند ، باید برای بالا رفتن بپرم .
وقتی به سالن اصلی رسیدم بی شبهات به انجمن نبود؛ همه چیز از تیرگی و نامنظمی ساخت شده بود ، معلوم بود قلعه ساخته روک هاست .[/HIDE-THANKS]
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.