در حال تایپ رمان موجود شب | wolf_b.k کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 26K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: wolf_B.k

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
نام رمان: موجود شب
نويسنده: wolf_b.k کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر: *یـگـانـه*
ژانر: فانتزی، ترسناک
سطح رمان: پرطرفدار
خلاصه:
من تیلو
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
(Taylor ) هستم، دختر جادوگری که قانون حالیش نمی شه. به توصیه های دیگران در مورد خطرناک بودن کارم گوش نکردم، و نتیجه اش چیزی شد که اصلا انتظار نداشتم. هیچ وقت فکر نمی کردم با رفتن به اون جا، این اتفاق ها برام بیفته...

لینک تاپیک نقد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

اینم جلد جدید رمانم (نکته! من Baran.k سابقم اسمم رو عوض کردم :aiwan_lightsds_blum:)

lhw5_movjode_shab2.png
 

DENIRA

نویسنده ویژه انجمن + طراح آزمایشی
نویسنده ویژه انجمن

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
مقدمه:
"با چشم های خیس و گرد شده و دهنی که از فرط تعجب باز شده بود، به بدن آشنای پسری نگاه کردم که غرق در خون روی زمین افتاده بود و برای همیشه ساکت شده بود. دستی به شونه ام خورد و صدایی زیر گوشم گفت:
-به دنیای سیاه ما خوش اومدی، موجود شب!"


پست اول
در حالی که سرم رو روی پای جاسمین گذاشته بودم و چشم هام رو بسته بودم، یک بار دیگه توی ذهنم مرور کردم که چرا الان سوار یه کالسکه ی آهنی شدم و دارم به سمت سرزمین های تاریکی می رم.
"
حاکم با خشم بهم نگاهی انداخت و گفت:
- این چندمین باریه که به خاطر خلاف می‌آرنت اینجا، تیلور؟ خسته شدم از بس گفتم نباید از چارچوب قوانین جادوگرا فراتر بری.
چشم‌هام رو توی حدقه به سمت بالا چرخوندم، لب پایینم رو کمی جلو دادم و جواب دادم:
- خب، آخه قوانینی که برای جادوگرها وضع کردین خیلی من رو محدود می‌کنه، عالیجناب.
چشم‌های حاکم از خشم برق زدن و ماهیچه ی زیر چشم چپش با حالتی عصبی پرید.
- محدود می‌کنه؟ باشه، اشکالی نداره. می‌تونم یه کاری کنم که دیگه اصلا محدود نشی. تو تبعید می‌شی!
غافلگیر شدم و زبونم بند اومد. با چشم های گرد شده به حاکم زل زدم و سعی کردم جمله ی آخرش رو هضم کنم. حس می کردم نوک انگشت هام یخ زدن. حاکم با لحن سردی ادامه داد:
- سرزمین های تاریکی برای کسایی ساخته شده که می‌خوان قانون شکنی کنن. برو اون‌جا و تا دلت می‌خواد از آزادیت لـ*ـذت ببر!
سعی کردم چیزی بگم، اما گلوم خشک شده بود. صدام به زور در اومد:
- اما... جاسمین چی؟
حاکم کمی فکر کرد و گفت:
- اگه خودش قبول کنه می تونه باهات بیاد. حالا آزادی که بری. هفت روز وقت داری تا وسایلت رو جمع کنی و دیگه توی این سرزمین پیدات نشه. موفق باشی دختر جادوگر!
بلند شدم و با حداکثر سرعت از اون قصر منفور بیرون دویدم تا به جاسمین بگم چی شده. حالا که از تعجبم کم شده بود، شادی وصف ناپذیری کم کم وجودم رو پر می کرد.
*****
جاسمین کتاب وردم رو توی چمدونم انداخت و با لحن آمرانه ای گفت:
- همه چیز رو چک کن که چیزی جا نمونده باشه.
در حالی که اطرافش می پلکیدم و منتظر بودم کارش تموم شه، جواب دادم:
- چیزی جا نمونده. حاکم که خیلی مشتاق بود که من زودتر از اینجا برم، برامون یه خونه توی اون سرزمین آماده کرده.
جاسمین لبخند رضایت مندی زد و موهای سفیدش رو از پشت بست.
- پس آماده‌ای؟
- حتی نمی‌تونی فکرش رو هم بکنی که چقدر آماده‌ام.
سوار کالسکه‌ای آهنی و بزرگ شدم که حاکم خودش برامون آماده کرده بود تا برسیم به سرزمین های تاریکی. زیر لبی به جاسمین گفتم:
- اون پیر خرفت احتمالا برای اینکه من رفتم داره با زن و بچه هاش جشن می‌گیره.
جاسمین نخودی خندید و لبش رو گاز گرفت و با سر به کالسکه‌ران اشاره کرد. شونه بالا انداختم و روی صندلی نرم چرمی کالسکه لم دادم. جاسمین بهم سیخونکی زد و درگوشی گفت:
- بیشتر به نظر می‌آد داره خیلی تشریفاتی می‌فرستت اونجا تا اینکه یه جور... تبعید باشه.
"هوم" آهسته ای کردم و سرم رو روی پای جاسمین گذاشتم تا یه چرت کوتاه بزنم."
*****
با صدای داد و فریاد بیدار شدم. جاسمین با صورت برافروخته و خشمگین با کالسکه‌ران دعوا می کرد. مغزم فرمان داد و سریع خودم رو انداختم وسط:
- چه خبره؟
جاسمین با لبخند حرصی‌ای گفت:
- اوه، تیلور. بالاخره بیدار شدی!
اشاره‌ای به کالسکه‌ران کرد و با لحن خشکی ادامه داد:
- این آقای محترم از روندن کالسکه خسته شده و می‌خواد ما رو وسط نا‌کجاآباد به حال خودمون ول کنه.
دستام رو به کمرم زدم و در حالی که ابرو هام رو بالا بـرده بودم، رو به کالسکه‌ران ایستادم. مرد میان‌سالی بود و قیافه ای شبیه موش داشت. با حق به جانبی رو به جاسمین گفت:
- شما که نذاشتید من حرف بزنم.
و بعد با احترام به من توضیح داد:
- ببینید، موضوع اصلا این طوری نیست که دوست شما می‌گن. من کالسکه رو نگه داشتم تا بتونیم یه استراحت کوتاه داشته باشیم و صبح راه بیفتیم.
با تندی گفتم:
- از کجا معلوم که ما رو نصف شب به حال خودمون ول نکنی؟
کمی من من کرد. شک کردم که شاید واقعا همین رو می خواسته! بالاخره گفت:
- من از طرف حاکم موظفم تا شما رو برسونم. اگه این‌قدر زود برگردم که خود حاکم دستور قتلم رو امضا می‌کنن. لطفا بهم اعتماد کنید، باور کنید قصد کلک زدن ندارم!
یه توسری آروم به جاسمین زدم و با لحن تنبیه واری گفتم:
- شب رو استراحت می‌کنیم.
 
آخرین ویرایش:

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]پست دوم
صبح زود بیدار شدم و جاسمین و کالسکه‌ران رو هم بیدار کردم تا راه بیفتیم. توی راه جاسمین برای همه مون یه جور ساندویچ خوشمزه درست کرد. در حالی که ساندویچم رو ریز ریز گاز می‌زدم، به سرزمین‌های تاریکی فکر کردم. یه جورایی از اینکه می‌رفتم اونجا هیجان زده بودم. فکر بی‌قانونی و آزادی عمل کاملا مستم کرده بود؛ می تونستم اون جا هر نوع جادویی که بخوام به کار ببرم! می‌دونستم جاسمین هم می‌خواد با نظم و ترتیب به آموزش و تقویت خودش بپردازه. اصلا از کارای نظم‌دار جاسمین چیزی سر در نمی‌آوردم. برای چی باید توی هرچیزی برنامه ریزی داشت؟ ولی خود جاسمین بدون برنامه حتی یه دقیقه هم زنده نمی‌موند. وقتی می‌خواست یه کاری انجام بده، باید از زواياى مختلف بررسیش می‌کرد و احتمالات رو در نظر می‌گرفت و محاسبه می‌کرد تا خیالش راحت می‌شد! پوزخندی زدم و گاز بزرگی از ساندویچ گرفتم تا زود تموم بشه. جاسمین یه کتاب از کیفش بیرون کشید و از یه صفحه ی علامت گذاری شده باز کرد تا بخونه. سعی کردم اسم کتاب رو وارونه بخونم: تاریخ جادو. "پوف" زیر لبی کردم و احساس کردم از همین الان خوابم گرفته. برای وقت گذرونی از پنجره ی بسته کالسکه به بیرون خیره شدم. تصویر تاری که از درخت ها و بوته‌ها و آسمون نسبتا خاکستری می دیدم، وسوسه‌م می کرد برای نقاشی کشیدن. دفترچه‌مو در آوردم و با مداد شروع کردم به طرح زدن. با خط های محکمی که می‌کشیدم تلاش می‌کردم تصویر درخت ها رو به صورت محو و سریع نشون بدم. انقدر توی نقاشی غرق بودم که متوجه نگاه تحسین آمیز جاسمین نشدم. بالاخره با لحن شگفت زده ای گفت:
- خیلی قشنگ شد! تو واقعا ماهری!
نگاهی بهش انداختم و خندیدم. چشمای توسی‌ش با تحسین‌ برق می زد و برخلاف همیشه موهای سفیدش توی صورتش ریخته بود و با پوست روشنش هماهنگی ایجاد کرده بود. واقعا زیبا بود! سریع دفترچه‌م رو ورق زدم و به جاسمین گفتم بی حرکت باشه تا از صورتش طرح بزنم. وقتی تموم شد، طرح رو به جاسمین نشون دادم:
- بفرمایید. نظرت چیه؟
حتی بیشتر از قبل
شگفت زده شده بود. در حالی که سعی می کرد جلوی گشاد شدن چشم هاش رو بگیره، گفت:
-خیلی با‌استعدادی! این یه شاهکاره.
لبخند پر از شوقی زدم. عاشق تعریف بودم و جاسمین این رو خوب می‌دونست. صدای خشک کالسکه‌ران ما رو به سمت خودش برگردوند.
- داریم می‌رسیم.
از همون‌جا هم می‌شد فهمید که دیگه نزدیک شدیم. طبیعت سرسبز کم‌کم داشت رو به خشکی و ویرانی می‌رفت، درخت ها و بوته های کمتری توی راه دیده می شد، رنگ آسمون تیره تر شده بود و بوی سوختگی شدیدی توی هوا پیچیده بود. دستم رو جلوی بینی‌م گرفتم و گفتم:
- چه تهوع‌آور!
جاسمین با چندش گفت:
- این بوی اژدهای مرده ست.
از تصور اژدها چشمام برق زد. چقدر خوب می شد اگه می‌تونستم یکی شون رو ببینم! برام مهم نبود اگه بوی سوختگی هم بدن! کالسکه‌ران دوباره گفت:
- باید یه چیز هایی رو بهتون اخطار بدم. اینجا موجودات فوق العاده خطرناکی مثل خون‌آشام‌ها زندگی می کنن، اما گرگینه‌ها از همه بدترن. مواظب باشید طرف منطقه ی گرگینه‌ها نرید، چون رهبرشون هیچ رحمی نداره، هرچند خیلی جوونه.
جاسمین با ترس پرسید:
- منظورتون جیمزه؟
کالسکه‌ران داد زد:
- هیس! اسمش رو نیار. اون یه گرگینه از نوع سایه ست. هرجا نیروی تاریکی باشه اون هم اونجاست!
از حرفی که زده بود به خودش لرزید و ادامه داد:
- اون خطرناکه. نیرو‌های سیاهش از بقیه جادوگر‌ها و حتی گرگینه‌ها قدرتمند‌تره. معروف‌ترین خصوصیتش هوش فوق العاده‌شه! پس طرف‌های منطقه‌ی گرگینه‌ها پیداتون نشه. حالا هم برید و به هیچ‌کس در مورد این حرف‌ها چیزی نگید!
خشکم زده بود. جاسمین دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه؛ اما کالسکه ران با حرکات دیوانه وار دست هاش به ما اشاره کرد که از کالسکه پیاده بشیم. به محض این که پامون رو روی زمین گذاشتیم، چیزی از بغـ*ـل گوش من رد شد و مستقیم به سـ*ـینه ی مرد اصابت کرد. کالسکه ران، جلوی چشم های ما، فریاد دردناکی کشید و بخار شد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]پست سوم
من و جاسمین هم زمان جیغی از سر ترس کشیدیم و با تمام قدرتمون دویدیم تا از اون جا دور بشیم. جرئت نمی کردم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم. می ترسیدم کسی که اون تیر رو شلیک کرد، در حال تعقیب ما باشه. تا وقتی به جایی که از نظرمون امن بود نرسیدیم، دست از دویدن برنداشتیم. گلوم خشک شده بود. بریده بریده نفس می کشیدم و سرفه می کردم. خم شدم و دست هام رو روی زانو هام گذاشتم تا نفس عمیقی بگیرم. جاسمین هم وضعی بهتر از من نداشت و رنگش از ترس پریده بود. آب دهنم رو صدا دار قورت دادم تا گلوی خشک شده ام رو تازه کنم و کمی بیشتر به جاسمین نزدیک شدم. زیر لبی پرسیدم:
- حالت خوبه؟
جاسمین سرش رو به علامت مثبت تکون داد و یه دفعه نفسش رو با صدای بلندی حبس کرد. نگاهش رو دنبال کردم و جیغ خفیفی کشیدم. دروازه های عظیم و سیاه رنگی در برابرمون بود که تا آسمون ادامه داشت. نقش و نگار های سرخ و طلایی رنگی روی سطحش به چشم می خوردن که با نور سیاه مدام جرقه می زدن. آب دهنم رو قورت دادم و یه قدم جلو گذاشتم. اگه اون کسی که شلیک کرد، هنوز داشت دنبال ما می اومد، بهترین کار این بود که سعی کنیم وارد دروازه ها بشیم. دستم رو مشت کردم تا روی دروازه بکوبم، در حالی که اصلا فکر نمی کردم دروازه در مقابل مشت کوچک من صدایی بده. سه بار روی دروازه کوبیدم و صدای ضربه ها خیلی بلند منعکس شد که باعث شد شوکه بشم و به مشتم نگاه کنم.
- فکر نمی کنم مشت من بتونه همچین صدایی رو ایجاد کنه!
جاسمین که بیشتر ترسیده بود گفت:
- نه، این دروازه جادوئه و نه چیز بیشتر. باید منتظر باشیم تا باز-
صدای جاسمین توی صدای بلند باز شدن دروازه ها گم شد. دروازه های بزرگ روی لولا های طلاییشون چرخیدن و باز شدن. شگفت زده به مقابلم خیره شدم و برای یک لحظه تمام اتفاقاتی که افتاده بود از یادم رفت. اینجا اصلا شبیه سرزمین های طبیعت نبود، بلکه چیز ترسناک تر و هیجان انگیزتری به نظر می رسید! چشم های گرد شده ام رو به منظره ی باشکوه مقابلم دوختم و سعی کردم جلوی باز موندن دهنم رو بگیرم. جاسمين با هيجان نگاه مى كرد:
- اين باور نكردنيه!
سرزمين فوق العاده بزرگى كه تا دوردست ها ادامه پيدا مى كرد جلوى چشممون بود. آسمونی به رنگ آبی تیره داشت که هرچی پایین تر می رفت تیره تر می شد و توی محدوده ی خط افق کاملا سیاه شده بود. توی آسمون يه تكه ابر هم ديده نمى شد و به نظر مى اومد هر لحظه امكان داره از آسمون برف سیاه بباره. نخودى خنديدم و به خونه هاى بلند و كوتاهى خيره شدم كه همه يكدست سياه بودن. از دور، می تونستم تابلو های راهنمای قرمز رنگ سر بعضی خیابون ها رو ببینم. همچنین تابلوی بعضی از مغازه های جادو رو هم می دیدم که با نور آبی رنگ می درخشن. جيغ كوتاهى از سر شوق كشيدم و به جاسمين گفتم:
- واى خداى من! اينجا از اون چيزى كه فكر مى كردم هم باحال تره!
صدايى گفت:
- بهتره گول ظاهر رو نخوريد.
از جا پريديم و به سمت محلى كه صدا ازش اومده بود نگاه كرديم. پيرمرد حدودا هفتاد- هشتاد ساله اى روى يه صندلى چوبی نشسته بود و به ما نگاه مى كرد. جاسمين زودتر تونست حرف بزنه و با تته پته گفت:
- شما... شما كى هستيد؟
پيرمرد لبخندى زد و به عصاش تكيه داد.
- من رايلر(Railer)هستم، نگهبان دروازه ها. من مراقبم كه عبور غير مجازى از دروازه ها صورت نگيره.
به خودم جرئت دادم و پرسيدم:
- براى همچين كارى يه ذره پير نيستيد؟
جاسمين محكم پام رو لگد كرد و باعث شد از زور درد قرمز بشم. رايلر شونه بالا انداخت:
- برام مهم نيست. من كارم رو دوست دارم.
صورتش جدى شد و به ما نگاه كرد.
- همونطورى كه گفتم گول ظاهر قشنگ اينجا رو نخوريد. به خاطر حاكم نالايق سرزمين، اينجا پر از هرج و مرج و بى قانونيه. پس بايد مواظب خودتون باشيد!
از جيبش دو تا كاغذ تا شده در آورد و به سمتمون دراز كرد.
- اين نقشه ى سرزمينه.
نقشه ها رو گرفتيم و تشكر كرديم. نقشه ى خودم رو باز كردم و به خيابون هاى پيچ در پيچى كه جلوى چشمم بود خيره شدم. بعضی هاشون انگار پر از مغازه های جالب بودن و بعضی های دیگه، بین محله های مختلف کشیده شده بودن. دلم مى خواست همه شون رو بگردم! اما نزديك عصر بود و واقعا گرسنه بودم. از جاسمين پرسيدم:
- آدرس خونه اى كه حاكم بهمون داده رو دارى؟
سريع كاغذى از توى كيفش بيرون كشيد و بهم داد.
- نزديكه... درست همينجا.
انگشتم رو روى يه خيابون سياه ثابت نگه داشتم و لبخند زدم. رنگ جاسمين پريد و با ترس گفت:
- اما اونجا كه محله ى خون آشام هاست!
سيخونكى به دوست جادوگر و ترسوم زدم و با خنده گفتم:
- هى! اينجا كه ديگه قانونى نيست كه بخواد در برابر خون آشام ها محدودمون كنه!
سرش رو تكون داد و نفس عميقى كشيد:
- بهتره راه بيفتيم .
با حرفش موافق بودم. تصمیم گرفتم فکر کالسکه ران و تعقیب گر رو کاملا فراموش کنم و بعد، ما راهمون رو به سمت خيابون هاى شبيه به هم و سياه شروع كرديم.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]پست چهارم
مقابل خونه ى بزرگ و سياه رنگى ايستاديم. همه چیزش، حتی دستگیره ی در هم سیاه بود. كم كم چشم هام داشتن به اون همه رنگ سياه عادت مى كردن. جاسمين جلو رفت و كليد زنگ زده اى از جيبش در آورد و بعد از کمی کلنجار رفتن، باهاش در رو باز كرد. اخم كردم:
- كى به تو كليد داده؟
لبخند خبيثانه اى زد و گفت:
- حاکم می ترسید تو گمش کنی!
مشتى توى بازوش زدم و گفتم:
- خفه شو!
در رو هل دادم و قبل از جاسمین رفتم تو. بلافاصله محو زيبايى دكوراسيون و تزئينات خونه شدم. با شوق داد زدم:
- خداى من!
برخلاف ظاهر سیاه خونه، دکوراسیون داخلش قرمز و طلایی بود و حس گرما رو منتشر می کرد. گوشه اتاق یه شومینه بود و کف اتاق با کاشی های قرمز تزئین شده بود. جلوی شومینه دو تا مبل قرمز-طلایی هم بودن که به نظر نرم می اومدن. جاسمين با خنده ى شوق آميزى، چشم هاش رو اطراف گردوند و گفت:
- مى بينم كه حاكم خونه ى قشنگى برامون گذاشته. فكرش رو هم نمى كردم! آخه تو قرار بود تبعيدى باشى.
جلو رفتم و به مجسمه هاى تزئينى طلایی رنگ روى شومينه دست كشيدم. مجسمه ها زیر دستم حس سخت، اما در عین حال صافی و صیقلی بودن می دادن.
- اين جداً محشره.
جاسمين از سمت چپم با شگفتى گفت:
- عكس رهبرای تمام موجودات جادويى رو به ديوار آويزون كردن. مثلا اين جناب بلاده، رهبر خون آشام ها.(Blood)
و با انگشت به عكسى از مرد ميانسالى اشاره کرد كه دماغ كجى داشت و موهاش رو تراشيده بود. چشماى قرمز-مشکیش به يه سمت ديگه نگاه مى كردن و انگار مى گفت:" برام مهم نيست تو اونجايى." پوزخندى زدم و به عكس رهبر يونيكورن ها نگاه كردم. زن واقعا زيبايى بود كه موهاى كوتاه رنگين كمونى داشت و چشماش عسلى بودن. لبخند مليحى به لب داشت و باعث شد احساس كنم ازش خوشم مي آد. به جاسمین سیخونک زدم و گفتم:
- رهبر يونيكورن ها چه خوشگله!
حاسمين با خنده گفت:
- اسمش خانم كلاوده.(Cloud )
از قافیه ای که درست شده بود خنده ام گرفت.
- خانم کلاود و آقاى بلاد! كس ديگه اى هم هست؟
جاسمين خنديد و بعد با ديدن يه عكس ديگه، لبخندش محو شد و شادی توی نگاهش جاى خودشو به ترس داد. با لکنت گفت:
- ت- تيلور، عكسشو پ- پيدا كردم.
من كه متوجه نشده بودم، پرسيدم:
- عكس كي رو؟
- رهبر گرگينه ها.
ترس شديدى بهم هجوم آورد و می تونستم حس کنم که لبخند خودم هم محو شد، اما با این وجود مى خواستم ببينم چه شكليه. قدمى جلو رفتم و به عكس خيره شدم. پسر حدوداً بيست و چهار يا بيست و پنج ساله اى جلوم بود. موهاى سياهش توى صورتش ريخته بودن و چشماى آبى روشنش با حالت سردى از توى عكس بهم نگاه مى كردن. تا حالا چشماى آبى به اين روشنى نديده بودم. رنگ چشماش عين يخ شفاف بودن و باعث شدن احساس سرما كنم. چيزى كه توى چهره ش پيدا بود غرور بود، مغرورانه به من خيره شده بود و مى گفت:" درسته، من رهبر ترسناك گرگينه ها هستم. بيا جلو تا طعم يخ چشم هام رو بچشى!"
جاسمين تكونم داد و پرسيد:
- خوبی تیلور؟ الان سه دقیقه ست که به اون عکس خیره شدی.
زیر لب زمزمه کردم:
- براى رهبر بودن جوون نيست؟
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]پست پنجم
جاسمين فشار آرومى بهم وارد كرد تا از جلوى عكس دورم كنه:
- بيا عكس هاى ديگه رو نگاه كنيم.
موافق بودم، ديگه نمى خواستم توى طلسم يخى جيمز گير بيفتم. اما موقعى كه به يه عكس ديگه خيره شده بودم، هنوزم احساس مى كردم نگاه يخيش روى من ميخ شده. براى اينكه از اين حس نجات پيدا كنم رو به جاسمين گفتم:
- من خيلى گرسنمه. مى خواى بريم توى آشپزخونه و يه چيزى براى شام آماده كنيم؟
جاسمين لبخند زد:
- فكرم رو خوندى!
هر دو به آشپزخونه ى بزرگ و مربعی شکلی رفتيم كه حاكم سخاوتمندانه با انواع مواد غذايى پرش كرده بود. دکور اینجا هم مثل اتاق قبلی، طلایی و قرمز بود و خوشبختانه، یخچالش هم پر از غذای های موردعلاقه ی من بود! یه بشقاب پاى سيب از يخچال كشيدم بيرون و پشت ميز نشستم:
- مى دونى، با اين همه امكانات احساس مى كنم يه شاهزاده خانم هستم تا يه تبعيدى.
جاسمين تكه اى از كيك شكلاتيش رو داخل دهنش گذاشت و در حالی که با حوصله می جوید و موهای سفیدش رو از چشمش کنار می زد، گفت:
- باز هم فكرم رو خوندى.
خنديدم و گاز بزرگى از پاى سيبى كه سر چنگال گذاشته بودم، خوردم.
- من كه مى خوام از همين فردا قانون شكنى هام رو شروع كنم.
مشکوک بهم نگاه کرد و پرسید:
- چه كار مى خواى بكنى؟ امتحان كردن ورد هاى سياه يا ساختن يه ورد جديد؟
- هركدوم كه بشه. فعلا نمى دونم.
سرم رو بلند کردم و با ديدن قيافه ى جاسمين حرفم رو قطع کردم. با ناله گفتم:
- اوه، بى خيال برنامه ريزى شو جاسمين. مى دونى كه نمى تونم مطابق برنامه كارى انجام بدم!
لبخند شيطانى زد و گفت:
- نگران نباش تيلور. اين دفعه خوشت مي آد.
سريع دفتر و خودكارش رو از كيفش بيرون كشيد و شروع به نوشتن كرد. به دست جاسمين كه تند تند مى نوشت و مى رفت خط بعدى، نگاه كردم و با تاسف آه كشيدم. چرا هيچ وقت نمى خواست بفهمه من نمى تونم نظم داشته باشم؟ من عاشق ريخت و پاش و كثيف كارى بودم و بعضى وقت ها اتاقم واقعا شبيه جنگل مى شد، در حالى كه اتاق جاسمين خيلى مرتب بود و هرچيزى جاى مخصوص خودش رو داشت. جاسمين با رضايت كاغذ رو از دفترش كند:
- تموم شد!
كاغذ رو ازش گرفتم و نگاهى روش انداختم.
- جاسمين! من عمرا بتونم ساعت شيش صبح بيدار بشم. مي دونى كه من معمولا تا هشت مى خوابم.
- خب، اين دفعه مجبورى يه كم خودت رو تكون بدى و زودتر بيدار بشى. چند تا برنامه ى خوب براى هر دوتامون دارم.
سرم رو به دستم تكيه دادم و زير لب ناليدم:
- خداى من، نه!
جاسمين زد زير خنده و دستش رو روی شونه ام گذاشت:
- بى خيال تيلور! همش يه روز از اين برنامه ها برات دارم. مطمئنم تو هم خوشت مي آد!
سرم رو بین دو دستم گرفتم و غر زدم:
- از همين الان داره خوشم مي آد جاسمين! ادامه بده!
اخمی مصنوعی کرد، چشم های توسیش رو گشاد کرد و
نيشگونى ازم گرفت كه باعث شد جيغم به هوا بره. در حالى كه بازوم رو مى ماليدم زير لب ناسزايى گفتم و همزمان سعی کردم با فوت کردن، یه رشته موی قهوه ای رو از صورتم کنار بزنم. چرا اين قدر نيشگون هاى دردناكى مى گرفت؟ از نيشگون هاش متنفر بودم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]
پست ششم
صبح، جاسمین به زور بیدارم کرد و مجبورم کرد سریع صبحانه بخورم. با دهن پر ناله کردم:
- ازت متنفرم!
این دفعه اخمی واقعی کرد و گفت:
- خیلی حرف می زنی ها! همش یه روزه.
ولی من که می دونستم یه روز با برنامه ریزی، یعنى به صليب كشيده شدن! جرعه ای از نوشیدنیم رو مزه مزه کردم و با لحن بی حوصله ای پرسیدم:
- چرا نمی گی قراره کجا بریم؟
با شیطنت ابرویی بالا انداخت، چشم های توسیش رو چرخوند و یه تکه نون داخل دهنش گذاشت تا مجبور نباشه جواب بده. از سر میز بلند شدم و با بدعنقی گفتم:
- می رم حاضر بشم.
با رضایت توی آینه نگاهی به شاهکارم انداختم. موهای قهوه ای روشنم بافته شده روی شونه م بود و یه بلوز آستین بلند و یه دامن کوتاه خاکستری تنم کرده بودم. یه کمربند سفید از توی چمدونم در آوردم و بستم. بعد پشت چشمای سبزم رو با یه جور ماده ی مخصوص سیاه کردم. می دونستم این طوری انگار چشمام برق می زنه. صدای جاسمین من رو از فکر قیافه ام در آورد:
-تیلور! کجا موندی؟
از اتاق بیرون دویدم. منتظر من، توی راهروی منتهی به در خروجی ایستاده بود و با پا روی زمین ضرب گرفته بود. به محض اینکه چشمش به من افتاد، ابرو هاش از هم باز شدند و صورتش روشن شد:
- بالاخره اومدی! حالا برای چی اینقدر به خودت رسیدی؟
لبخند خبیثانه ای روی لبام نشست.
- اوه، هیچی! فقط خواستم یه ذره پسرا رو اذیت کنم. می دونی که همیشه این کارو می کنم.
جاسمین خندید و یه توسری آروم بهم زد:
- تو واقعا آزار دهنده ای.
- بی خیال جاسمین! تو که پسر نیستی.
دوباره خندید و در رو بازکرد و بیرون رفت. پشت سرش بیرون رفتم و پرسیدم:
- بالاخره می گی کجا می خوای منو ببری یا خودم مجبورت کنم بگی؟
نفسش رو سخت بیرون داد و حالت آزرده ای به خودش گرفت. از جیب لباسش پاکتی در آورد و بهم داد:
- این یه دعوتنامه برای تولد حاکمه. همه ی مردم این منطقه هم دعوتن! فکر کردم، شاید بد نباشه ما هم بریم و با بقیه ی جادوگر ها آشنا بشیم.
چشمکی بهم زد و با نگاه موذیانه ای ادامه داد:
- شاید بینشون یه پسر خوب هم پیدا شد!
خندیدم و پاکت رو باز کردم. بلافاصله غافلگیر شدم، چون یه عالمه اکلیل روی صورتم پاشید و صدای نازکی با آواز گفت:
- بیا تولد حاکم سرزمین!
اکلیل هایی که داخل دهنم رفته بود رو تف کردم و پاکت رو روی زمین انداختم:
- خدای من این دیگه چیه؟
جاسمین از خنده روده بر شده بود؛ خم شده بود و یه دستش روی شکمش بود. دستم رو محکم به صورتم کشیدم تا اکلیل ها رو پاک کنم و تصادفی، ماده ی سیاه پشت چشمم رو هم پاک کردم! با عصبانیت غریدم:
- ساکت شو جاسمین!
در حالی که پاکت رو از روی زمین بر می داشت و دوباره می گذاشت توی جیبش بریده بریده گفت:
-اوه... تیلور... خیلی... خوشگل شدی!
با اخم گفتم:
- صبر کن، خودت رو با یه طلسمی بدتر از اینا جادو می کنم. ام... مثلا قلقلک!
خنده اش قطع شد و با بدعنقی گفت:
- خیلی خب بابا.
می دونستم تهدیدم جواب می ده! ازقلقلک متنفر بود.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS]
پست هفتم[/HIDE-THANKS][HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS]
با حیرت به تالار بزرگ جلوی چشمم خیره شدم. می تونستم گشاد شدن چشمای سبزم رو حس کنم. آب دهنم رو قورت دادم و با لکنت پرسیدم:
- حاکم این جا تولد گرفته؟
جاسمین که سعی می کرد تعجبش رو توی صورتش نشون نده، گفت:
-ولخرجه دیگه. بزن بریم!
وارد تالار شدیم و بلافاصله دیوار آجری بزرگی جلومون ظاهر شد. من یه قدم عقب رفتم، اما جاسمین جلو رفت و دعوتنامه رو به طرف دیوار گرفت. نور سرخی برق زد، توی دیوار شکافی ایجاد شد و دعوتنامه رو از توی دست جاسمین بیرون کشید و به طرف خودش جذب کرد. وقتی پاکت توی شکاف ناپدید شد، دیوار برامون باز شد تا بتونیم بریم تو. همین که اولین قدم رو توی سالن گذاشتم نور شدیدی چشمم رو زد و مجبور شدم دستم رو جلوی چشمم بگیرم. در حالی که چشم هام رو تنگ کرده بودم، رو به جاسمین گفتم:
-اینجا چه خبره؟
وقتی چشم هام به نور عادت کرد، تازه تونستم سالن مربع شکل فوق العاده بزرگی رو ببینم. دهنم از تعجب باز موند و همون موقع، فکر کردم که اومدن به سرزمینای تاریکی، بهترین اتفاق عمرم بوده! تمام دیوار ها طلایی بودند و پرچم های قرمز از دیوار ها آویزون بودن. بوی غذا ها و نوشیدنی های مختلف توی هوا با هم ترکیب شده بودن و عطر دلپذیری رو به مشام می رسوندن. هر چهار گوشه ی سالن، یه میز دراز پر از غذا و نوشیدنی وجود داشت و افراد مختلف که به نظر می اومد از مقام های بالا باشن، دورشون جمع شده بودن. خانم هایی که پشت میز بودند با خوشرویی از اونا پذیرایی می کردند. نگاهم رو چرخوندم و چشمم به قسمت جدا شده ی سالن افتاد. اون جا رو برای انواع مختلف موجودات و هیولا ها گذاشته بودن‌، تا اونا هم از جشن لـ*ـذت ببرن. صدای آهنگ ملایمی که توی هوا پخش شده بود، گوش رو نوازش می داد. سوت کوتاهی کشیدم. گلوم خشک شده بود و چشمام از شدت نور می سوختن. برام مهم نبود که مثل آدمای عجیب و غریب، همون طور ایستادم و به سالن زل زدم. به جاسمین نگاه کردم و زمزمه کردم:
-محشره! مگه نه؟
جاسمین جوابم رو نداد.
مجذوب حباب های طلایی کوچولویی شده بود که توی هوا شناور بودند و نور می دادند. وقتی یکی از حباب ها به صورتش نزدیک شد، اون ناخودآگاه دستش رو دراز کرد تا حباب رو بگیره و حباب به سرعت دور شد. نور سالن مال اون ها بود، واقعا معرکه بود! دوباره به اطرافم نگاه کردم و وقتی فهمیدم چند نفر دارن نگاهمون می کنن، تصمیم گرفتم که بهتره دیگه اینجا نمونیم. یه قدم جلو رفتم که یک دفعه، زمین زیر پام فرو رفت. احساس خطر وجودم رو گرفت و زمزمه کردم:
-اوه اوه.
جاسمین با گیجی نگاهی بهم انداخت:
-چی؟
تا اومدم چیزی بگم،
یه دفعه زمین دور پاهامون نرم شد و فرو رفتیم توش! من و جاسمین فقط فرصت کردیم فریاد کوتاهی بکشیم، چون بعد بلافاصله زمین سفت شد و گیر کردیم! در حالی که سعی می کردم خودم رو در بیارم، با خشم و ترس گفتم:
-چه کوفتی...؟
حرفم با تکون خوردن زمین قطع شد. چشمای جاسمین داشتن از حدقه بیرون می زدن و با توجه به وضعیتمون، فکر کنم خودم هم همین حال رو داشتم. زمین اطرافمون حرکت کرد و ما رو به طرف یکی از قسمت های سالن برد. بعد، بدون اینکه بهمون فرصت کاری رو بده، ما رو انداخت بیرون و توی یه چشم به هم زدن، جمعیت دورمون رو گرفتند! حسابی گیج شده بودم و داشتم سعی می کردم بفهمم چی شده، که صدایی رشته افکارم رو پاره کرد.
-اوه، نگاه کن! عضو های جدیدمون رسیدن!
یه مرد چاق با خوشحالی این رو گفت. صورتش می درخشید و با شادی به ما نگاه می کرد. در حالی که جلو می اومد تا به ما نگاه دقیق تری بندازه، با همون لحن ادامه داد:
-زمین رو جادو کردم که شما رو مستقیم بیاره پیش خودم و یه عده از دوستام! غافلگیر شدید، نه؟
مثل اردک با اون پاهای کوتاهش راه می رفت. قدم هاش رو با احتیاط بر می داشت که البته با وجود شنل بلندش، جای تعجبی نداشت. هر لحظه ممکن بود شنل بپیچه دور پاش و پخش زمین بشه. جلوی من و جاسمین که هنوز شوکه بودیم و نمی دونستیم چی شده، ایستاد و یقه ی کت کوتاهش رو صاف کرد. در حالی که دستش رو دراز می کرد، با لحن رسمی تری خودش رو معرفی کرد:
-من الویس هستم، رهبر و سردسته ی تمام جادوگر هایی که توی سرزمین های تاریکی وجود دارند.
من که زودتر به خودم اومده بودم، دستش رو گرفتم و باهاش دست دادم. با لحنی که سعی می کردم مودبانه باشه، گفتم:
-من هم تیلور هستم و این هم دوستم جاسمین. از آشناییتون خوشبختم... رئیس؟
خنده ای سر داد و در حالی که دستم رو می فشرد، با لحن گرمی گفت:
-اوه، نه، دختر عزیزم! نه، من توی این جشن فقط الویس هستم. همون طور که کلاود، خودش رو یه یونیکورن معمولی جلوه می ده، الویس هم الان یکی مثل بقیه ست... آه، این هم از جیمز!
با شنیدن این اسم یخ زدم و تصویر اون دو جفت چشم توی ذهنم تکرار شد. سریع پشتم رو نگاه کردم. خودش بود، همون قیافه ای که امروز روی تابلو دیده بودم. از سر تا پا سیاه پوشیده بود، قدش واقعا بلند بود و موهاش به طرز آشفته ای توی صورتش ریخته بود. انگار نه انگار که جشنه! حتی از طرز راه رفتنش هم می شد فهمید که اون رئیسه و با بقیه فرق داره. دست هام رو روي سينه ام قفل كردم و نگاهم رو روى جاى ديگه اى متمركز كردم تا کسی ترس توی نگاهم رو نبینه. حسی بهم می گفت که جاسمین هم از حالت سردش ترسیده.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

wolf_B.k

کاربر فعال
عضو انجمن
[HIDE-THANKS]
پست هشتم
الویس جام نوشیدنیش رو روی میز کوچکی گذاشت و با خنده گفت:
- سلام جیمز عزیز! شنیدم حاکم برای مدت کوتاهی به سرزمین های طبیعت فرستاده بودت.
با لحنی که ستون فقراتم رو لرزوند، جواب داد:
- درست شنیدی، الویس. بدترین سفر عمرم بود.
حالت صورتش هیچ تغییری نکرده بود. از گوشه ی چشم به اطرافم نگاهی انداختم و متوجه شدم همه ی دخترا با ناز خاصی بهش خیره شدن. جیمز ادامه داد:
- حاکم باهات کار داره. می خواد درباره ی معجون هات ازت بپرسه.
الویس سری تکون داد و جیمز دور شد. انگار از اینکه اینجا بمونه عذاب می کشید! دیدم که به طرف جایی می رفت که گرگینه ها منتظرش بودن. جاسمین سیخونکی بهم زد و در گوشم گفت:
- دیدی چطوری همه بهش زل زده بودن؟
سرم رو تکون دادم و با پوزخند گفتم:
- اصلا به کسی توجه هم نكرد.
جاسمین لرزید و گفت:
- خیلی... یخیه.
برای اولین بار اون فکر منو خونده بود. دوباره به اطراف نگاه کردم و متوجه شدم همه ی دخترا از بی توجهيش پکرند! یکیشون که صورت زیبا و معصومی داشت نظرم رو جلب کرد. به قصد آشنایی به طرفش رفتم، که صدای بلندی همه رو از جا پروند:
- سلام به همگی! ممکنه از رهبر ها خواهش کنم که به قسمت ویژه ی حاکم برند؟ حاکم دوست دارن چند کلمه باهاشون گپ بزنند!
به سمت محل صدا نگاه کردم، صدا از یکی از حباب های نورانی می اومد! حباب شروع به تغییر شکل دادن کرد و پرنده ی طلایی رنگ کوچکی به جاش ظاهر شد. پرنده هم مثل تمام چیز های دیگه، روی بدن طلاییش رگه های از قرمز داشت که به نظر می اومد می درخشن. جاسمین دوباره بهم سیخونک زد و در حالی که نگاهش میخ پرنده شده بود، با شگفتی زمزمه کرد:
- یه فلینک کوچولو! هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز یکیشون رو ببینم!
برخلاف جاسمین، فلینک برای من جذابیت چندانی نداشت. نگاهم رو از فلینک گرفتم و متوجه شدم تمام رهبر ها ناپدید شدند. شگفت زده شدم، چقدر سریع!
«دانای کل»
همگی سر میز بزرگی نشسته بودند و حاکم که روی بالاترین صندلی پشت میز نشسته بود، مشغول شوخی کردن با الویس بود. همیشه هم با شکم بزرگش شوخی می کرد و شوخی هاش، واقعا تکراری بودن. اما بدتر از اون، رهبر یونیکورن ها بود که با ناز می خندید و از حاکم تعریف می کرد. جیمز، چشم هاش رو به بالا چرخوند و فکر کرد که امروز حتما این یونیکورن وراج رو از وسط دو تیکه می کنه! نگاهش توی نگاه سردسته ی خون آشام ها گره خورد، انگار بلاد سعی داشت چیزی بهش بگه. یک ثانیه بعد، جیمز صداش رو توی ذهنش شنید:
- این یونیکورن رو خفه کن لطفا! سردرد شدیدی دارم و الان بدتر هم شده.
جیمز، سری براش تکون داد. آهسته از زیر میز، هدفش رو مشخص کرد و پرتوی سیاهی به سمتش هدایت کرد. بلافاصله، صدای تق شکستن صندلی بلند شد و رهبر یونیکورن ها، با فریادی، محکم به زمین افتاد! جیمز بلافاصله بلند شد و در حالی که تظاهر به خونسردی می کرد، پرسید:
- حالتون خوبه خانم کلاود؟
کلاود در حالی که با کمک حاکم بلند می شد، ناله کرد:
- بله، من خوبم. نمی دونم چه اتفاقی برای صندلیم افتاد، تا یه ثانیه قبل کاملا سالم بود...
همه داشتن تلاش می کردن جلوی خندشون رو بگیرن. جیمز تصمیم گرفت تعداد صدمات رو بیشتر کنه. بدون جلب توجه کسی، اشاره کوتاهی به سقف کرد و لوستر از جا کنده شد! سپر محافظی که الویس پدید آورد، جلوی اصابتش به رهبر ها رو گرفت. گرگینه بلافاصله فهمید که الویس می دونه کار اون بوده. نگاهی به اطراف انداخت، همه به جز خانم کلاود و حاکم داشتند به زور از خندیدن خودداری می کردند! رو به حاکم کرد و گفت:
- بهتره قبل از اینکه بلای دیگه ای سرمون بیاد، از اینجا بریم بیرون قربان.
اون که هنوز گیج بود فقط سری تکون داد و گفت:
- سر در نمی آرم. این لوستر رو تازه وصل کرده بودم. چی شد؟
اما چون همگی بلافاصله بیرون رفته بودند، کسی جواب حاکم رو نداد!


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: