حرفه‌ای رمان عروسک شیشه ای | آرمـbzـیتا کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 28K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: آرمیـbzـتا

روند رمان چگونه است؟

  • کند

  • تند

  • عادی است.


Results are only viewable after voting.

آرمیـbzـتا

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
30/12/17
443
17,294
641
تهران
نام رمان:عروسک شیشه ای
نویسنده: آرمیـbzـتا کاربر انجمن نگاه دانلود
ناظر:moon shadow
ژانر:عاشقانه/اجتماعی
سطح رمان: حرفه ای

Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!


npc3_سس.jpg

خلاصه:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
ین قصه از اول شروع نمیشه...من از جایی شروع می کنم که دختر جوانی با آرزو های بزرگ پا میذاره در دنیایی غریبه تر از دنیای قبلیش!
ادامه می دم با زنی که شجاعش کمتر می شه چون ریحانه قربانی اعتماد اشتباه به فردی می شه که براش حکم فرشته ی نجات رو داره.مجازات اعتماد غلطش زیادی سنگینه.
این رمان روایت انتخاب هاست،روایت اشتباهات...اگر بخوام ساده تر بگم،می گم روایت یک زندگیه!یک زندگی پر پیچ و خم...و شاید علاقه ای اشتباه که زندگی خیلیا رو عوض می کنه.



سخنی از نویسنده:
سلام،می خواستم قبل از شروع رمان چند نکته رو بگم.:aiwan_light_heart::aiwan_light_girl_witch:
اول:خواهشا با خوندن چند تا پارت قضاوت نکنید،سیر رمان آرام پیش میره و سعی کردم از چیزی سریع رد نشم.آروم آروم با شخصیت ها آشناتون میکم.هیجانش کم کم شروع میشه و تا پایان سعی دارم ادامش بدم.
دوم:موضوع رمان جدیده و حداقل خودم تا به حال ندیدم کسی نوشته باشتش،بنابر این تا اونجا که تونستم اطلاعاتم رو بالا بردم.

زود قضاوت نکنید،بهتون قول میدم داستان قابل حدس نیست!
بررسی شده توسط:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

آرمیـbzـتا

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
30/12/17
443
17,294
641
تهران
[HIDE-THANKS]
مقدمه:
اولین توصیفت از شنیدن کلمه ی عروسک چیست؟
شاید بگویی زیبایی منحصر به فرد!عروسک یعنی زیبا...یعنی موهای طلایی رنگی که پریشان روی پیراهن زیبایش را پوشانده است.چشم های رنگی و درشت!
من آن عروسک زیبا نیستم!من عروسک شیشه ای هستم.
همان قدر شکننده،همان قدر صاف...
از اول هم قرار نبود که عروسکی عجیب غریب باشم...آدم های اطرافم هم اینطور نیستند.
من و عروسک های شیشه ای اطرافم خاکستری هستیم.
شیشه نشان می دهد طبیعت پشتش را اما امان از شیشه هایی که کدر باشند!کدر بودن ذاتشان باشد و با هیچ نوع پاک کننده ای پاک نشوند!
تو نمی توانی ببینی پشتشان چی پنهان شده است.شخصیتی مهربان یا ماری حیله گر؟
عروسک های شیشه ای زیاد دور نیستند...اطراف را بنگر،میتوانی صد ها عروسک ببینی از جنس شیشه!
_____________________________________________________________________
فصل اول
پارت یک
_____________________________________________________________________
تنفس عمیق...
وارد شدن پودر های سفید رنگ به بینی ام...
درونم پر می شود از حس رهایی...رها می شوم از همه چیز غیر از تو!همان تویی که میخواهی وجودت را برایم کمرنگ کنی؛مرا تنبیه میکنی!خودت را هم؟
خلسه ی شیرینم از همین حالا آغاز می شود.صدای جذاب و گیرایش در گوشم می پیچد. «اما هیچ وقت از تو فرار نمی کنم، از حسم... اینو بخاطر بسپار.»
دهانم باز می شود و حجم عظیم اکسیژن فضا را میبلعد.صدای خنده ام بلند ترین صدایی است که در این لحظات تلخ به گوشم می رسد.
زیر لب زمزمه میکنم یا داد میزنم؟توهم است؟
_پس کجایی ببینی منو؟فرار کردی...
خنده...پلک می زنم،روبه به رویم نشسته است با همان چشم هایی که دنیای من درونش حبس شده.قهقه می زنم،بین تمام درد هایم!با جیغ میگویم:
_اومدی؟اوه عزیزم ببخشید من باید واست قهوه درست کنم.با شیر دوست داشتی نه؟
قهقه...از جایم بلند نمی شوم،نگاهش را از من می گیرد و سرش به پایین خم می شود.چرا سر پایین انداخته ای مرد من!؟مرد من؟دقیق نمی دانم هنوز هم مرد من است یا نه؟پلک می زنم،نیست!کجا رفت؟میدانم و نمی دانم که تاثیر همان مواد لعنتی است!می دانم و نمی خواهم درک کنم برای همیشه از دستش داده ام.توهم میزنم دوباره و دوباره...رفت؟بخاطر آنکه قهوه برایش نیاوردم یا سرش داد کشیدم؟بدن بی جانم را روی مبل رها می کنم و دوباره میخندم...بلند بلند برای مرد خیالی ام صحبت می کنم.
_دیگه داد نمی زنم،فقط نرو!تنهام نذار،میدونی چقدر تنهام لعنتی!ببخشید...همین الان هرکار تو بگی می کنم.فقط دیگه نرو.
صاحب این صدای پر عجز من هستم یا ارواح خانه؟من نیستم!باور کن من نیستم.بین خنده های بی رمق شده ام اشک میریزم و طعم گس خنده های دیوانه وارم در حلقم می پیچد.کم کم گریه های بی صدایم به هق هق تبدیل می شود و می شکنم برای بار صدم...بی رحمی تا کجا؟می دانست که وابسته ام،می دانست و رفت!پلک های متورمم می خواهند بسته شوند؛می نشینم و اجازه نمی دهم.
پودر سفید رنگ روی میز چشمک میزند.اگر می کشیدم او باز هم می آمد و روبه رویم می نشست؛ من هم اینبار حتما برایش قهوه درست می کردم تا نرود...تا بماند.جلو کشیدم.فقط یک نفس عمیق لازم بود تا دوباره آن رویای شیرین ایجاد شود و شاید دیگر ترکم نکند.پس کشیدم.
حرارت،ضربان قلبی اوج گرفته،لـ*ـذت؟اگر دوباره آن رویا را ببینم لـ*ـذت را با تمام وجود حس می کنم.چشم باز می کنم تا شاید باز هم ببینمش؛نیست نیست نیست.گریه ام بند نمی آید،وضعم خراب است،ویران شده ام،معتاد شده ام.صدایت می پیچد در گوشم:
«اینا چین؟ این عوضی چی میگه؟»
صدای خودم گم شده است در افکاری که فقط تو را به یاد می آورند.
«میکشمت الکس»
«کوکائین؟ باورم نمیشه اینقدر کثافت شده باشی»
رفتی!مرد من با تمام ادعای عاشقیت رفتی.
«درکم کن، هر بار فکر به تو یعنی خیـ*ـانت به اون زن»
نکند حالا هم کنار همانی؟ همان زن!
من معتاد نیستم...!نه حداقل به این مواد کوفتی...من معتادم به تو، به وجودت کنارم.
مایع ی گرم خارج شده از بینی ام نشانگر زیاده روی ام است؛تا با حال اینقدر غرق نشده بودم.
صدای بی حس شخصی که نباید در این توهم ها دخیل باشد، گوشم را درگیر می‌کند.
«سقوط کردی پرنده کوچولو»
بیب بیب...صدای باز شدن این در کوفتی هم خوش آهنگ است اما اگر تو آن را باز کرده باشی!

***

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

آرمیـbzـتا

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
30/12/17
443
17,294
641
تهران
پارت چهار
_______________________________________________________________________
من خوشحال بودم!شام!من و او...کار!موفقیت!تک تک سلول هایم از اینکه کم کم رویایم به واقعیت پی میوندد شاد بود.
_حتما میام!این باعث افتخاره آقای رودریگز.
_هری صدام کن ری ری.اینجوری راحت تره.من آدرسو واست می فرستم.بای
_بای!
لبخند پهن شده روی لب هایم هیچگونه پاک نمی شد.با همان لبخند برخاستم و دست و صورت شستم.حاضر و سوار ماشین شدم.سایه بان ماشین را پایین آوردم و رژ کرم رنگم را محکم روی لب های غنچه و کوچکم کشیدم.
با رسیدنم به باشگاه پیاده شدم،کوله ی صورتی رنگم کنار تاپ همرنگش به زیبایی خودنمایی می کرد.با داخل شدنم به باشگاه خصوصی که فقط بعضی ها توان ورود به آن را داشتند،.نگاهی به پیشخوان انداختم امروز روز زوج بود و خانم فیلیپ در پیشخوان نشسته بود.او زنی نسبتا تنپل با موها و چشم های عسلی بود.جواب سلامم را مانند همیشه با خوش رویی داد.نگاه کوتاهی به باشگاه متوجه ام کرد که امروز از آن روز های خلوت است.از کنارش گذشتم و به طرف رختکن قدم برداشتم.لباس عوض کردم و همان طور که خودم را گرم می کردم ،کارولاین را دیدم که نفس نفس زنان روی تردمیل میدود؛به طرفش قدم برداشتم.
_سلام!
نشنید که به طرفم برنگشت محکم به کمرش زدم که شتاب زده در حالی که اخم ظریفی کرده بود به طرفم برگشت.آماده شده بود چیزی بگوید که با دیدنم اخم هایش باز شد و تردمیل را خاموش کرد.
_تو دیوونه ای ری ری!
چیزی نگفتم بجایش لبخند ملیحم جوابش شد.با نگاهش سرتا پایم را از نظر گذراند.
_چی شده؟انگار حالت خیلی خوشه!دیشب خبری شد بین تو و رودریگز؟
با شنیدن دیشب و اسم رودریگز لبخند بدون اینکه متوجه باشم از صورتم رفت،تغییر حالتم از نگاه تیزش دور نماند.اما بالاخره که میفهمید!چه بهتر که الان خودم بگویم.
_اوم خب!ببین کارولاین من واسه نقش قبول شدم!
دوباره لبخند را روی لب هایم پهن کردم.او هم خندید.انگار حرفم برایش شوخی تلقی شده باشد؛گفت:
_چرت نگو!تازه دیشب تست دادی.
موهایم را پشت گوشم بند کردم،نمیشد نگویم او منیجره من و مهم تر از آن دوستم بود.
_نه ببین من...من ی چیزی امضا کردم.ی قرارداد.اون نقش ماله من شد.
دهانش باز مانده بود.
_تو تو چیکار کردی؟
_من...
صدایش رنگ خشم و ناراحتی گرفت.
_ریحانه باید اون قرارداد رو نقض کنی.
_نمیشه!نمی خوام!
صدایش را پایین آورد،عصبی بود اما من کار اشتباهی انجام نداده بودم.
_احمق!توی احمق...چرا اینکارو کردی؟چرا باید چنین آدمی بیاد و ی نقش خیلی خوب رو به تو بده؟ببخشید اینو میگم اما واسه این نقش بهتر از تو کم نیستن!
شنیدن کلمه ی "احمق"از زبانش عصبی ام می کرد اما آرامشم را حفظ کردم او دوست من بود.
_کارولاین آروم باش!من کاره بدی نکردم.اون مرد خوبیه هیچوقت خودشو زیر سوال نمی بره.با منم کاری نداره.
نفس عمیقی کشید.سعی میکرد آرام باشد.
_فقط میخوام بهت ی چیزو یاد آوری کنم.تو میدونی جایی که توش کار میکنی گاهی همون قدر که زیبا و پر زرق و برق هست، میتونه کثیف باشه.
پلک بر هم زدم،می دانستم!اما همه ی ما زیاد می دانیم.میدانیم سیگار بد است می کشیم.میدانیم تقاص دزدی چیست می کنیم.می دانیم و می دانیم...اما گاهی دلمان ریسک می خواهد از آن هایی که با خود می گوییم شاید مشکلی پیش نیاید و همه چی به خوبی پایان یابد.منم آنشب به همان فکر کردم.

*****

با رسیدنم به خانه بدنی را که از خستگی جیغ میزد داخل حمام انداختم.حمام کردنم همیشه طولانی بود و حوصله ام را سر میبرد.بعد از خشک کردن موهایم تمام هنرم را بکار بردم و دست آخر به آن آبشار بلند موج خفیفی دادم.پیراهن یقه هفتی ام لباس انتخابی امشبم بود،رستورانی که هری رودریگز انتخاب کرده بود رستورانی کلاسیک بود و مردان با کت و زنان باید با پیراهن می رفتند.ظاهرا میز رزرو کرده بود زیرا این رستوران بدون رزرو اجازه ی ورود نمی داد.لبخند کجی گوشه لب های سرخم نشست؛مثل اینکه آقای رودریگز امشب حسابی خودش را در زحمت انداخته بود.خیابان سانست آنقدر زیبا و دوست داشتنی بود که با هربار دیدنش نمی توانستم از خیرگی نگاهم کم کنم.بلوار سانست به همان قدر که زیبا بود،رستوران های درونش گران بودند.اکثرا به این خیابان برای غذا خوردن نمی آمدیم.منو کارولاین سعی می کردیم در مصرف پول صرف جویی کنیم.هرچند گاهی من دلم میخواست مانند ستاره های مشهور ولخرجی کنم او مانع می شد.به جلوی در رستوران که رسیدم نگاهم را به دروازه ی بزرگ روبه رویم دوختم دو ماشین جلویم بودند و رانندگانش دست بیرون آورده و کاغذی را به مرد نگهبان نشان میدادند.لبم را گاز گرفتم،من که از آن کاغذ ها نداشتم حال چه می شد؟نوبتم که رسید لحظه ای خواستم دنده عقب بگیرم و به خانه ام بازگردم اما طناب محکمی به اسم هری رودریگز مرا وادا میکرد بمانم.نگاهی به مرد و دست دراز شده اش مقابل پنجره ی ماشین انداختم.سعی کردم حرفم را بدون دست پاچگی به او بزنم تا در ادای کلمات دچار مشکل نشوم.
 
آخرین ویرایش: