حرفه‌ای رمان سونامی عشق | نیایش یوسفی نویسنده انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 6K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: نیایش یوسفی

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
نام رمان: سونامی عشق
نام نویسنده: نیایش یوسفی نویسنده انجمن نگاه دانلود
داستان از زبان : اول شخص
ژانر : تراژدی ، معمایی ،عاشقانه
سبک: رئالیــــسم
ناظر: کـاف جـانـا
سطح رمان: موفق

خلاصه:

این داستان روایت انسان هایی است که در استبداد زمان، اسیر و در گردانه ی بازی روزگار به دام افتاده اند،
داستان من، حکایت انسان هایی است که در پی آرزوهای بر باد رفته به دنبال تقاص هستند، تقاص عشق بر باد رفته!
تقاص روزهای بر باد رفته!
همه چیز به ظاهر آرام است و دخترک قصه ی ما در هیاهوی عشق نوجوانی، شب را روز می کند.
به اقتضای سنش خیال بافی می کند ،
اما...

غافل از آنکه در نزدیکی دنیای کوچکش،نَحسی سرنوشت ، سایه می اَفکند بر روزگارش! سودای قصه ی من، اسیر گرگ هایی می شود که بی رحمانه دنیای رنگی اش را به تاوان گذشته، سیاه می کنند، زخمش می زنند و در پی سونامی عشقی که بوی نفرت دارد رویاهای زیبایش را به کابوس تبدیل می کنند.



234705_sunam-yshq.jpg
 
آخرین ویرایش:

- کـیـمـیا -

کاربر برتر
عضو انجمن

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.

گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS]مقدمه

بـــہ نـــام او.....
نامــَم سـُـوداســت ولــے دنیـایـے عـاری از سـودا دارم.
نہ سـوداے عشـق
نہ سـوداے غـَم
و نـہ سـوداے خـاص ها
مـن خـُودم هـَستـم ..خـود ، خـودم ، سـوداے بـے سـودا !!!
دنـیایم کوچـک اسـت ولــے بی ریـا و بی رنگ
و وجـودم تُـہـے اسـت از هر سیاھـے و نا خالـصـے .
.
دنـیاے من ، هنـوز کودکـانـہ اسـت .
شُـور و شـوقش مانند آن روزها خـاص و بَـچه گانه اسـت .


خدایـا ،تنها وجود توست که مرا اینگونہ بکر و سـِرشـتم را پاک نگہ مـے دارد .
و اما
حرف آخرم را با تو می گویم
با تویی که سرشتم آمیخته از معرفت وجود توست

" نام تو گر بشیند بر زبان هر کسی
دل شکوفا می شود
لبخند هویدا می شود
غم به زندان می رود
دنیا گلستان می شود !!!!



"سونامی عشق"
۹۶/۱۰/۱
"نیایش یوسفی"
#########

[/HIDE-THANKS]

[HIDE-THANKS]
سعی می کنم پلک های سنگین شده ام راباز نگه دارم .
اما نمی توانم!
گویی روی هر کدام یک وزنه صدکیلویی گذاشته اند.
حتی توان تکان دادن لب های خشک شده ام را هم ندارم .
گیجم ، سردرگم!
با تمام گیجی و هوشیار نبودنم از سر و بدن درد به خود مي پيچَم. مگر دردم چه بود که در خواب هم تنم درد مي کند؟
با تکان وحشتناکی، چشمان بی رَمقَم، باز می شود.
باز که نه، نیمه باز می شود!
درد تحمل گُدازی در تمام سرم می پیچد و بی اختیار از گلوی خشکم، صدای بی جانی خارج می شود.
اما در همان دهانم خفه می ماند.
آنقدر مَنگ و حیران هستم که حتی نمی توانم گریه کنم .
فضای تنگ و تاریک از یک سو
و بوي گند و متعفن بنزين از سوی دیگر تهوعم را بيشتر مي کرد.
و من هاج و واج و درمانده این بودم که چرا و چگونه در صندوق عقب ماشینی هستم که با سرعت طاقت فرسایی از پیچ و خم ها می گذرد و چنین آشوب به دل و روده من می زند.
دست های خواب رفته و گز گز شده ام بیشتر از دردهای تنم اذیتم می کند .
عاجز از تکانشان آه خفه ای می کشم .
مگر چه کرده بودم که مستحق این همه درد بودم؟
مگر که بودم؟
چه کسی مرا چنین بی رحمانه در این جای منحوس و ترسناک انداخته بود.
چرا مانند حیوان دست و پایم را بسته بودند؟
نه ! حتی دست و پای حیوان را هم نمی بندند اگر هم بستند، دیگر جلوی دهانش را نمی بندند و نفسش را چنین زجر آور نمی گرفتند.
طاقت دردهایم را ندارم ، باید انتظار مرگ را بکشم بی شک این سردرد نفسم را می گیرد.
چشمانم را محکم می بندم و دوباره باز می کنم .
باید هوشیار شوم .
باید بدانم چرا اینجا در حال جان دادنم .
******

فصل اول

با هر قدم که بر می دارم ، پُفی می کنم و بی حوصله تر از قبل به حرف های ثمین گوش می دهم .
- اینقدر دوست دارم حال این دختره رو بگیرم . یکی نیست بهش بگه تو که این همه ادعای پولداریت میشه چرا نمیری دماغ گوشتیت رو عمل کنی که این همه تو ذوق نزنه.
لامصب دماغ که نیست، از هر سوراخش به راحتی می تکنی جریان خون به قلب ببینی، اصلا تصویر سه بعدی هم پیشش لنگ میندازه،
خبیثانه ادامه میدهد:
حالا بزار امروز بریم واسه جشن کوفتیش همچین حالشو بگیرم .
_ جمله رو جمع نبند .
سنگینی نگاه پر از تعجبش را روی نیم رخم احساس می کنم
_چی گفتی؟
بدون اینکه نگاهش کنم می گویم
_ من به جشن تولد نمیام
فیزیک درسی نیست که بی خیال از کنارش گذشت.
لحنش پر تمسخر می شود :
- تو رو خدا یه بار هم که شده ،خر خونی نکن بزار نوزده بشی . باور کن هیشکی با نمره غیر از بیست نمرده که تو بمیری .
چادرم را روی سرم جلو می کشم .

پشت چشمی برایش نازک میکنم و با ناز می گویم :
_عجیب بوی حسادت میاد . تو هم بخون عزیزم که بیست بشی تا مثل سال گذشته به زور تک ماده خودتو نکشونی بالا .
صدای جیغش چشمانم را درشت می کند
_سودا خیلی بیشعوری حالا مثلا تو که این همه میخونی قرار کجای دنیا رو بگیری . من و تو رو سر و تهمون رو بزنند، آخرش یکی می شیم مثل مامانامون .
لبخند حرص داری به رویش میزنم و با لحنی که میدانم اوج لجش را نمایان میکند میگویم:
_عزیزم تو که باز جمع بستی؟
و تک خنده ای آرام میزنم .
میدانم حسابی حرصش را درآوردم، او میدانست از غیبت کردن بیزارم حتی اگر آن فرد راحیل ، دختر افاده ای کلاسمان باشد، ولی با این حال همیشه کار خودش را می کرد،
ثمین بهترین دوست من بود . سالها باهم بزرگ شده بودیم و با هم کودکی مان را پشت سر گذرانده بودیم و تا امسال که سال آخر دوران دبیرستان مان بود ، در کنار هم بهترین روزها رو سپری کرده بودیم .
او را خوب می شناختم ، دختری که بر خلاف رفتارهایش دلی بی شیله و پیله ای داشت .

تنها تفاوتمان در دیدگاه به زندگیمان بود.

اهداف من و ثمین زمین تا آسمان تفاوت داشت . او از درس و دانشگاه متنفر بود و من عاشق تحصیلات و کتاب خواندن هستم . کلا مُفرح ترین کار دنیا برای من خواندن کتاب بود .
بعد از کمی سکوت و پیومدن نیمی از راه دوباره اصرارش را شروع می کند:

- سودا خیلی لوسی ، یه بار بهت رو انداختما، حالا تو هی برام طاقچه بالا بنداز .
صدایش بلند است ،نگاهم را به اطراف می چراخانم و سریع می گویم:
_ ثمین یکم آروم تر ،مثلا تو کوچه ایم
طلبکار می گوید:
- باشیم !! مگه الان سر ظهری تو این خراب شده ، مگس پر می زنه
روبه رویم می ایستد و با نگاهی که سعی می کند رنگ التماس داشته باشد می گوید:
-تو که می دونی مامانم به شرط بودن تو بهم اجازه رفتن میده ، به خدا قول میدم زود برگردیم ؟؟؟
بابا میریم یکم مسخره بازی هاشو می بینیم و تا می تونیم می خوریم و کلی هم میخندیم و بر می گردیم ! اینقدر خوش میگذره ، لوس نشو بیا دیگه.
رنگ چشمانش را دوست داشتم ، وقتی خیره نگاهم می کرد در دنیای دیگری سر می کردم .
پُفی می کنم و نگاهم را در کاسه چشمانم می گردانم ، سر کله زدن با او بی فایده بود
_نه نمیام ، تو هم جای اینکه بری خونه راحیل و در برابر یه برش کیک ، حرف های بی سر و تهشو گوش کنی و آخر سر هم کل داشته ها و نداشته هاشو بکوبه تو سرت، بشین واسه امتحان فردا بخون .
_ خاک بر سرت سودا یع.....
با صدای پسری که سوار ماشین ، سرش را سمت ما گرفته بود، حرف ثمین نصفه می ماند.
_خانمای خوشگل، افتخار میدید در جوارتون باشیم

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS]
دستی به مقنعه و چادرم می کشم و آنها را با هم جلوتر می کشم و زیر لب می گویم :
- ثمین نگاهشون نکن
با سگرمه های درهم دست ثمین را می گیرم و قدم هایم را بلند تر بر می دارم .
صدایشان دوباره به گوشم میخورند:
_حمید انگاری این خوشگل خانم ها نازشون زیاده
-جــوون ، خودم نازشونو می خرم ،
صدای خنده شان بلند می شود ، بر خلاف ثمین که گـه گاهی نیم نگاهی به آن ها می اندازد ، نگاهشان نمی کنم.
ماشین با سرعت کمی با ما حرکت می کرد و من در فکر این بودم اگر فریبا خانم ، ما را در این وضعیت ببیند چه می شود!!
محله ی ما با آن زنان خان ، خان باجی فقط منتظر یک صحنه یا یک حرف کوچک بودند تا مثل بمب بترکانند.
از شانس خوب و یا شاید هم بدمان درست جایی مزاحم ما شده بودند که تعداد مغازه ها بیشتر از خانه های مسکونی بود که آن هم به خاطر سرظهر بودن درهایشان بسته بود. راه رفتنمان به دویدن شباهت بیشتری داشت دوست نداشتم با یک مزاحمت آبروی خانواده ام زیر سوال برود.
_وای سودا ، اینا از اون سوسول سریش ها هستند، خدا به دادمون برسه وای اگه داداشم سر برسه ؟!
با جمله آرام ثمین سر بلند می کنم و به ماشینی که نمی دانم کی جلو تر از ما رفته و مقابلمان ایستاده بود ، نگاه می کنم .
در یک لحظه نگاهم سوی پسری می رود که لبخند به لب سوی ما می آمد .
با اینکه غیر از چند نفر معدود ، شناختی دیگری روی افراد محله نداشتم ، ولی حدس می زدم این جفنگ ها از محله ی ما نباشند .
تا به حال سابقه نداشته بود، مزاحمتی ، آن هم درست در این محله برای ما ایجاد شود. درست زمانی که دست ثمین از دستم خارج می شود ،
یکی از آن ها مقابلم می ایستد و مرا هم مجبور به ایستادن می کند .
_ موش موشی ، افتخار آشنایی میدی؟
بی توجه به او راهم را کج می کنم . می خواهم از کنارش بگذرم ولی دوباره سد راهم می شود.
سر جایم می ایستم و به دستی که تکه کاغذی را مقابلم گرفته است نگاه می کنم .
عصبانی می شوم و مطمئن هستم چهره ام حس و حالم را خوب به نمایش گذاشته است.
اما لب هایم را بسته نگه می دارم .
سفارش مامان زهرایم بود، با غریبه ها هم صحبت نشم .
_بگیرش تا بزارم بری
نگاه من روی کفش های اسپرتش ثابت است . عصبانیم و نگاهم طوفانی .
کمی سرم را بالا میگیرم وبه رو به رویم که زنجیر کلفت روی سیـنه ی اوست ، نگاه می کنم.
از نوع پوشش می شد حدس زد ، چه جور آدمی است .

تمام سعی ام را میکردم تا نگاهم به صورتش نیفتد.
دستش را چند بار دیگر در مقابلم تکان می دهد
_بگیرش دیگه خوشگل خانم
دوباره مسیرم را تغییر می دهم و همزمان به ثمینی نگاه می کنم که مانند من درگیر با آن یکی پسر شده و برخلاف منی که سکوت کرده ام ، او را به باد فحش و نا سزا گرفته است .
_اینجا چه خبره ؟
قلبم برای لحظه ای کوتاه می ایستد ، زمان متوقف می شود .
حاضرم قسم بخورم پر کشیدن روح از بدن را تجربه کردم .
_به شما مربوط نمیشه ، راهتو بگیر و برو پی کارت،
پسری که مقابل ثمین ایستاده بود چنان گستاخانه حرف میزد که دهان ثمین هم از ترس و هم از این همه بی شرمی پسرک باز ماند. هر چند که من هم دست کمی از او نداشتم. طولی نمی کشد که با فریاد ناجی مان صدای نحسش قطع می شود:
_بی ناموس های بی شرف مگه خودتون ناموس ندارید، واسه چی مزاحم دختر های مردم میشید.
تمام وجودم یخ زده بود ، جرات نگاه کردن به صورتش را نداشتم ، صدایش را خوب می شناختم ، امیرعلی بود .
_بابا تُرش نکن حاجی جون ،خدای نکرده شیرت خشک میشه. مگه نشنیدی رفیقم چی گفت، ما با تو کاری نداریم دنبال دردسرم نیستیم . برو رد کارت برادر!
با شنیدن جمله بی ادبانه پسر مقابلم عصبانیت وجودم را فرا می گیرد.
آنها چنان وقیح بودند که حتی یک درصد هم احتمال اینکه امیرعلی صنمی با من یا ثمین داشته باشد، نمی دادند.
سر بلند می کنم و به صورتش نگاه می کنم.
نگاهش با پوزخند ی روی لب ، به امیر علی بود . نوع نگاه و آن پوزخند مسخره اش که شاید به چشم خیلی ها جذاب می آمد ، لجم را در آورد .
امیرعلی خط قرمزم بود . توهین به او توهین به من بود .
این پسر قلاده ای به چه جراتی به خودش این اجازه را داده است تا به کسی چون امیرعلی توهین کند؟
دوباره نگاهم را پایین میدهم و با صدای آرام اما محکم می گویم :
_ از سر راهم گمشو کنار
صورتش سمت من بر می گردد. این را از چرخش گردنش متوجه می شوم .
_ای جوون ، چه صدای نازی داری تو عروسک!
دستانم از خشم مشت می شود . این پسر، بی ادب و گستاخ تر از تصور من بود.
_می کشمت کثافت عوضی
امیرعلی به سمتش حمله میکند و با مشت به جانش می افتد . کاری که از امیر علی بعید بود !!!
ثانیه ای نمیگذرد که آن یکی مزاحم بی خیال ثمین می شود و به کمک دوستش می رود .
نامردی تا کجا؟؟؟
یک مُشت می زد ، دو مشت می خورد !!!

بی رحمانه می زدنش ، بدون آنکه لحظه ای را به او اجازه بلند شدن بدهند.
مبهوت به امیرعلی می شوم که چگونه عاجز از نبرد غیر عادلانه ، زیر مشت و لگد آن دو روی زمین افتاده بود.
میخواهم مانند ثمین فریاد بزنم ولش کنید آشغال ها ، اما گویی که لال شده ام.
روی زمین می افتم و سرم را با دستانم محکم در بر می گیرم .
امیرعلی من !!!
کسی که هنوز اخم به چهره اش ندیده بودم با این از خدا بی خبرها گلاویز شده بود .
مشت می زد ، مشت می خورد!
مرد رویاهایم را کتک می زدند!!
مرد خوش صدای مرا ؟!
دست هایم را محکم روی گوش هایم فشار می دهم تا مبادا صدای ناله ای از امیرعلی به گوشم برسد .
از خدا می خواستم تا یکی از راه برسد و ناجی او شود ، دیگر رفتن آبرویم نیز، مهم نبود . حتی اگر فریبا خانم همسایه دیوار به دیوارمان که از کاه، کوه می ساخت ،هم سر می رسید برایم مهم نبود ولی کسی باشد تا به کمک امیرعلی می آمد.
دستی شانه ام را فشار می دهد . دوست دارم فریاد بزنم ثمین رهایم کن . نمی خواهم صورت خونین و پیراهن پاره ی مرد با صلابت آرزوهایم را ببینم.
اما نمی شود .
فشار دست بیشتر می شود آنقدر که مرا مجبور می کند سرم را بالا بگیرم .
شوکه زده از دیدن چشمهای به خون نشسته ی سبز رنگ و موهای آشفته روی پیشانی پسر مزاحم ، در جایم تکان محکمی می خورم که اگر دست هایم را ستونِ خود نمی کردم ، روی زمین می افتادم.
آنقدر به من نزدیک بود که از برخورد نفس هایش ، صورتم در هم می شود .
تکانی به خودم می دهم تا دستش را بردارد و سرم را تا جایی که می توانم عقب تر از او می گیرم .
_ امروز به خاطر تو روز خوشم ، نا خوش شد ، اما اشکال نداره جا واسه جبران زیاده.
_ بی ناموس ، بی همه چیز بهش دست نزن.
نگاه خشمگین و ترسناکش را از من می گیرد و سر کج می کند سوی امیر علی که از درد ، یک دستش دور شکمش قفل شده بود و با دست دیگرش سعی در بلند شدن از روی زمین را دارد .
دوباره اشک هایم سرازیر می شوند .
دیدن او در این وضع در حالی که بانی آن من بودم ، برایم سخت بود ، آنقدر سخت ، که گویی خنجر به قلبم می کشیدند.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS]_از رو نمیری جوجه حاجی ! انگار خیلی دوست داری مامان جونت رو به عزات بشونم.
و این مرد چه می دانست با جمله اش ، قلبم را پاره کرده است .
امیر علی لب به دندان می گیرد و از جایش با هر سختی که بود بلند می شود ،
خدایا کاش مرده بودم و او را در این حال نمیدیدم . چه بر سرش آورده بودند که حتی توان ایستادن را هم نداشت .
پسر مزاحمی که درگیر ثمین بود با اخم یقه لباسش را مرتب میکند و به سمت دوستش که مقابل من ایستاده بود ، می آید ، بازویش را در دست می گیرد و سعی می کند تا او را از اینجا دور کند:
-عماد شَر نشو ، بیخیالش ، بیا بریم. طرف آش و لاش شده، بگیرنمون کارمون گیر میکنه داداش.
پسری که حالا می دانستم نامش عماد است نگاه از امیرعلی می گیرد وزیر لب خطاب به دوستش می گوید :
_خیلی خوب ، برو ماشین رو روشن کن منم اومدم
دوستش که میرود ، خود را دوباره به من نزدیک میکند و آرام می گوید:
_حالا حالا باهات کار دارم . فکر نکن ازت دل میکَنم آهو کوچولو.

چشمکی میزند و از من دور می شود . نفس حبس شده ام را رها میکنم. از حرف هایش ترسیده بودم اما از احوال امیرعلی بیشتر می ترسیدم .
ثمین جلوتر از من خود را به امیرعلی می رساند و با گریه جویای حالش می شود ، اخم هایش در هم گره خورده است .بدون نگاه کردن به ثمین ، خوب هستمی زیر لب می گوید ولی با جمع شدن صورتش در فاصله کوتاهی با پایان جمله اش مشخص می شود حالش چنان که خودش میگفت خوب نبود .
هنوز روی زمین سرد که از باران صبح خیس بود ، نشسته بودم . در واقع خشکم زده بود . نمی دانم چرا نمی توانستم نگاهم را از صورتش جدا کنم. ولی او نگاهم نمی کرد . هیچ گاه نگاهم نمی کرد!
لنگان قدم بر می داشت ، گوشه ی لبش خونین شده بود و مطمئن بودم اگر ریش نداشت ، زخمش وحشتناک به چشم می آمد .
به یک قدمی ام که رسید، می ایستاد.
_بهتره زودتر برید خونه، خوب نیست کسی شما رو با این شکل و شمایل ببینه .
جمله اش که تمام شد رفت ، باز هم نگاهم نکرد .
بی اختیار بغض کردم و لب هایم به عادت همیشه رو به پایین لرزان شدند.
ثمین دستم را گرفت و مجبورم کرد روی پا بایستم.
کاری که در آن شرایط برایم سخت بود.
_ حالت خوبه سودا ،
و من با آن حال خرابم فقط به تکان دادن سرم اکتفا کردم.
_ این آشغال ها دیگه از کجا یهو رو سرمون خراب شدند ،باز خوب شد خدا امیرعلی رو رسوند وگرنه اینایی که من دیدم ولی کن ماجرا نبودند.
با همان بُغضی که مهمان گلویم شده بود آرام می گویم :
_ نامردا خیلی زدنش ، اصلا نمی تونست راه بره
-آره طفلک ، منم خیلی براش ناراحت شدم .
نفسش را باصدا بیرون می‌دهد و چادرش را در دستانش جمع می کند .
همانطور که آرام قدم برمی داریم ادامه میدهد.
_ولی بازم خدا رحم کرد سرظهر بود و اینجا خلوت بود وگرنه حساب من یکی با کرام و الکاتبین بود ،
فقط خداکنه امیرعلی به رضا حرفی نزنه ! اگه اون بفهمه تکه بزرگم گوشمم نیست !
دستی زیر چشمان خیسم می کشم و به چهره ترسیده اش نگاه می کنم .
چشمان عسلی و نوک بینی خوش فرمش قرمز شده بودند، او هم مانند من لحظات بدی رو پشت سر گذاشته بود ، عادلانه نبود اگر میخواست استرس خبردار شدن برادر غیرتی اش را هم به جان بخرد ،
_ نگران نباش ، مطمئنم آقای صیادی حرفی درباره امروز با کسی نمی‌زنه .
اینو که تو باید بهتر بدونی ،
سری تکان می دهد و خنده ای روی صورت پر استرس اش می نشاند
_اره خوب ، پسر خاله ی من هیچ وقت اهل چُغلی کردن نبوده و نیست. مگه میشه یه مداح که قسم محله به سر اونه، از این کارها بکنه،
اصلا این پسرخاله ی ما یه دونه است، فقط محض نمونه است.
از حرف خودش می خندد !
من هم ظاهری ، به حرفش می خندم،
در حالی که درونم پر از تشویش و آشفتگی بود.


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS] `»` تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم !!!
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم !!!
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق،
سرگشته، روی گردابم!!!!!

کلید را درون قفل می چرخانم ، دَر قهوه‌ای رنگ خانه را باز می کنم و داخل می شوم .
اگر هر روز دیگری به جز امروز بود ، با این بوی قورمه سبزی که عطرش کل محل را برداشته بود ، سوی آشپزخانه می دویدم و دلی از عزا در می آوردم ، اما حالا با وجود آنکه صبحانه هم نخورده بودم، میلی به غذا نداشتم ،
تصویر امیرعلی با آن لب زخمی و یقه جر خورده پیراهن سفیدش ، لحظه ای از جلوی چشمانم کنار نمی رفت.
با بی حالی چادر از سرم بر میدارم و آن را روی بند لباس ، آویزان می کنم.
در حیاط کوچک و موزاییکی خانه گام های آرام برمی دارم ، به اَیوان که نزدیک میشوم ، کوله ام را روی زمین رها می کنم و روی پله می نشینم .
سرمایش را حس می کنم !!!
سرم را از شدت دردی که از دقایقی پیش گریبانش شده بودم ، روی زانو هایم می گذارم .
خدایا من که بارها التماس کردم فکر امیر علی را از ذهنم دور کنی ، بارها از از تو خواستم یا مهرم را در دلش بکاری یا اینکه مهرش را از دلم بیرون کن ، ولی هر بار با دیدنش مرا شکنجه نده؟!!
چرا فکرش رهایم نمی کرد . چرا قلب بی قرارم هر لحظه برایش می تپید.
ای کاش هیچ گاه پایم به خانه ی آن ها باز نمی شد تا این دلدادگی به وجود نمی آمد .
هنوز هم خودم نمی دانم چرا آن روز با ثمین به خانه خاله اش رفتم ، او که به عادتش ، برای رفتنم به آنجا اصراری نکرده بود!!!
فقط گفته بود خاله ام نذری دارد اگر دوست داری به کمکش برویم ،
و چرا من رفتم ؟!
چرا آن روز با آن اتفاق ساده ، دل به پسر خاله اش باختم؟
_گل دختر ، چرا اینجا نشستی ، سرده مادر , پاشو مریض میشی.
با صدای مادر ، سرم را سویش می چرخانم
-سلام
لبخندی می زند و در حالی که تَشت پر از لباس را روی زمین می گذارد جواب سلامم را می دهد.
دست زیر چانه می گذارم و به او خیره می شوم .
لپ های سفید اش ، گلبهی شده بود ، من هم هر بار که حمام می کردم ، گونه هایم رنگ می گرفت ،،
درست مانند مادرم .
همه می گویند من تابلوی جوانی او هستم ، چشمان مشکی و کشیده ام ، اصلی ترین شاخصه ی زیبایی ، در صورتم بودند .
همه می گفتند زیبا هستم ولی تعریف و تمجید دیگران ، برایم مهم نبود ، به قول بابا اسماعیل سرشت و ذات آدمیزاد باید زیبا باشد.
مانند امیر علی که زیبایی خاصی در صورتش نیست، نه هیکل باد کرده ، نه زیبایی چشم گیر و نه تیپ های آنچنانی ، امیرعلی خودش بود و خودش، آنقدر رفتار و منشش نیکوبار بود و هست که سادگی ظاهرش به چشم کسی نمی آمد .
میدانم فکر کردن به مردی که رویاهایم را با او ساخته ام ، کار اشتباهی است، اما مگر می شود من شیفته دل از محبوبم دست بکشم و به او فکر نکنم؟!.
مادر در حالی که لباس ها را روی بند آویز می کند ، می گوید:
_ سودا تو که هنوز اینجا نشستی ، برو لباستو عوض کن و سفره رو بنداز . الاناست که بابات بیاد
از فکر و خیال بیرون می آیم ، باشه ای زیر لب می گویم و از جایم بر می خیزم .

بادی سرد به صورتم میخورد و من چهره درهم می کنم .
هوای سرد ، باد و باران های پاییز امسال خبر از زمستانی سرد را نوید می داد.
کوله ام را بر میدارم و بی حوصله دو پله ایوان را بالا می روم و وارد خانه کوچک ولی پر صفایمان می شوم.
هال نسبتا کوچکش با آن پشتی های قرمز رنگ که با تور سفید طرح ترمه ، زینت داده شده بودند و آن فرش دست بافت لاکی که مادرم خود ، چند سال پیش آن را بافته بود ، روحم را تازه می کرد .
من این خانه را با تمام سادگی اش با جان و دل دوست دارم .
راست گفتند هر چیز که سخت به دست بیاید عزیز است ،
پدرم چند ماه پیش با کلی وام و قرض ،بعد از مدت ها اجاره نشینی توانسته بود این خانه را بخرد .
با هر سختی که بود و با حقوقی که از آشپزی در خوابگاه پسرانه به دست می آورد ، ما را صاحب خانه کرده بود .

آن هم این خانه که سالهای کودکی ام را در آن سپری کرده بودم و کلی خاطره خوب از این جا دارم ، صاحب قبلی خانه یکی از همسایه ها بود ، مردی بسیار خوب و مهربان که خود پیشنهاد خرید خانه را به پدر داده بود وخدا میدانست تا چه حد با پدر ، برای پول خانه راه آمد و شاید بدترین اتفاق تابستان امسال برای ما خبر فوت صاحب خانه مان ،اقا مصطفی بود.
مرد بیچاره با وجود آنکه سنی هم نداشت بر اثر سکته از دنیا رفت ولی خوبی هایش نه تنها به ما بلکه به کل محله هیچ وقت از خاطره ها فراموش نمی شود.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS]
_بدون عوض کردن لباس هایم ، به آشپزخانه می روم . زیر شعله گاز را خاموش میکنم ، درب قابلمه را برمیدارم و هجوم بخار ناشی از پخت غذا صورت یخ بسته ام را گرم می کند .
رنگ سیاه قرمه سبزی و آن یک وجب روغن رویش اشتهای بسته ام را باز می کند.
نفس عمیقی می کشم و شروع به آماده کردن بساط نهار می شوم.
همزمان با ظرف سالادی که روی سفره پهن شده می گذارم ، مامان زهرا و بابا اسماعیل وارد هال می شوند .
لبخند روی لبانم نقش می بندد:
_سلام بابایی ، خسته نباشید
کُتش را به گیره لباس آویزان می کند و با صدای گرمش جوابم را می دهد:
_سلام باباجان ، درمونده نباشی
بالای سفره می نشیند ، من و مامان زهرا نیز به تبعیت از او سر سفره مینشینیم . مادر بشقاب بابا اسماعیل را برمی دارد و شروع به کشیدن غذا برایش می کند . همیشه همین طور بود . محبتش را لحظه ای از پدر دریغ نمی کرد همانطور که پدر همیشه برایش مردانگی می کرد.
این زن و مرد بزرگترین اسطورهای زندگی من بودند .پدر در حالی که لیوانش را از دوغ پُر می کند ، رو به مادر می پرسد :
_ ابراهیم صبح نیوومد اینجا؟
از آوردن نام عمو ابراهیم آن هم اینطور غیر منتظره ، دست مامان زهرا که در حال پر کردن بشقاب بود ، در میانه راه از حرکت می ایستد
_ مگه قرار بود حاج ابراهیم بیان اینجا؟!
با تعجب به دهان پدرم زُل زده بودم ، چرا عمو ابراهیم باید به خانه ی ما می آمد؟ آن هم بعد از این همه مدت؟
_ نمیدونم والله ، امروز صبح سارا زنگ زد ، منم گمان کردم شاید اومده باشه اینجا؛
جرعه ای از دوغش می خورد .
نیم نگاهی به ما میکند و لیوانش را پایین می آورد
و با گفتن بسم الله در مقابل چشمان مبهوت من و مادر که به انتظار ادامه صحبتش ، خیره به او مانده بودیم ، با یک تشکر از مامان زهرا ، ادامه پر کردن بشقاب غذایش را عهده دار می شود.
_ سارا برای چی زنگ زده بود ؟ چی می گفت
همزمان با دهان پدر که برای جواب دادن به مامان زهرا باز می شد ، زنگ خانه چند بار پشت سر هم به صدا درآمد .
آنقدر غیر منتظره بود که نگاه هر سه ی ما را سوی حیاط کشاند .
بی درنگ با گفتن من باز می کنم و بی توجه به پدر ، که می گفت خودم در رو باز می کنم ، سوی حیاط می‌دوم.
حس ششم ام به من می گفت پشت این در هیچ کسی نمی تواند باشد جز ،،،
در را باز می کنم
و با چهره مردی روبه رو می شم که بی شباهت به پدرم نبود،
همان چشم های خاکی ، دماغ عقابی و گوشتی همان لب و دهن و پیشانی بلند ، فقط گویی زمانه گرد پیری را بیشتر به صورت او پاشیده بود .
عمو ابراهیم !!!!
عموی سالهای بچه گی ام ، مطمئن بودم اگر به خاطر شباهت چهره اش نبود ، هیچ وقت او را به این راحتی نمی شناختم.
می خواهم سلام کنم ولی او زودتر از من با لحنی زننده میگوید:
_ برو به بابات بگو بیاد دَم در
آب دهانم رو با صدا قورت می دهم و با وجودی که شوکه زده و ترسیده ام ، سعی می کنم به رفتارم مسلط باشم هر چند که سخت بود در این شرایط از لرزش صدایم کم کنم
_ سلام عمو جون، بفرمایی....
- بچه گفتم برو به اون بابای بی همه چیزت بگو بیاد بیرون تا این خراب شده رو ، روی سرش خراب نکردم ،
از توهینی که به پدرم می کند ، ابروانم در هم گره می خورند . این همه سال ما را به حال خود رها کرده بودند ، نه در مجالس شادی ما را می پذیرفتند و نه در غم ها شریکمان می کردند، نه عمه سارا و نه این مرد به مثال عمویم ، همین فردی که حالا با تمام قباحت به پدرم توهین می کند یکبار محض رضای خدا سراغی از ما نمی گرفت ، تا جایی که حتی من دیگر چهره ش را هم به دست فراموشی سپرده بودم،
حیف که از جواب دادن آن هم به بزرگتر ، منع شدم وگرنه می دانستم چه جواب دندان شکنی برای خنک کردن دلم به او بدهم که این چنین زبان در دهان نچرخاند.
_سودا ، کیه باباجان
عمو ابراهیم مرا با یک دست کنار می زند و با عصبانیت و صدایی بلند ، جواب سوال پدر را می دهد:
_ اگه همون موقع که بهم خبر دادند چطور آتیش به زندگیمون زدی و منو مضحکه عام و خاص کردی فکری به حالت می کردم ، الان اینجور واسم شاخ نمی شدی.
پدر دمپایی هایش را پا می کند و در حالی که دو پله ایوان را پایین می آمد ، برخلاف عمو خونسرد می گوید:
_ خوش اومدی داداش ، صحبتی داری بفرما تو خو...
صدای عمو اوج می گیرد ،میان حرف پدر می گوید:
_ ده سال پیش بهت گفتم نه تو دیگه برا من داداشی نه من واسه تو برادر ،
یادت که هست؟
اخم های پدرم ، و نگاه حسرت بارش به آن مرد که دیگر حتی دوست نداشتم عمو نامش کنم ، به دلم چنگ می انداخت.
_ خونه باغ رو کوفت جونت کردی ، به حرمت خیلی ها هیچی نگفتم که اگه همون موقع جلوت در می اومدم حالا دور نمی افتادی واسه زمینا رودسر !؟
به خانه اشاره می کند و با تمسخر و عصبانیت ادامه می دهد:
_چیه اسماعیل ، انگار ناجور بهت مزه کرده ، گفتی ابراهیم کیلو چند بزار خودم حالی به حالی کنم و نوش جونم بشن!!
ایندفعه رو کور خوندی .
از عصبانیت دستانم مشت می شود ،لبم را به دندان می گیرم آنقدر محکم که سوزشش را احساس می کنم ، خودش کاخ نشین محله عیان نشین های شهر بود و این خانه با حیاطش سالن پذیرایی خانه ی او هم نمی شد آنوقت اینچنین خانه کوچکمان به چشمش می آمد ،


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS]
صدای قدم هایی از پشت سر ، مرا وا می دارد تا سر بر گردانم و به پسر قد بلندی که یک قدم عقب تر از من ، درست وسط دَر ایستاده بود ، نگاه کنم.
نگاه او به مناظره پدر و عمویم هست.
عصبانیت از توهین و حرف های عمو ابراهیم چنان در وجودم رخنه کرده بود که دیگر روی رفتار و افکارم اراده ای نداشتم .

_اشتباه اومدی اقا ، اینجا سینما نیست !
فاصله یک قدم را صفر می کنم ، دست می برم و مقابل چشمان پر از تعجب آن مرد ، دَر ، دروازه را محکم می بندم.

اما بسته نمی شود. با فشاری از آن سوی دروازه ، در تا نیمه باز می شود و آن مرد وارد خانه میشود.
نمیدانم بالا بودن یک تای ابرویش را باید تمسخر او نسبت به خودم می‌دانستم یا تعجب او ، در آن شرایط هیچ چیز را نمی فهمیدم.
چهره اش عجیب برایم آشنا میزد،
نگاه از من می گیرد و با یک گام جلوتر از من می ایستد
-قرارمون این نبود آقاجون ، هنوز یه ساعتم نشده از بیمارستان مرخص شدی, خواهش می کنم بیا بریم تا دوباره حالتون بد نشده
عمو ابراهیم با چشمانی غضبناک نگاهش می کند:
_ شاهرخ مگه بهت نگفتم تو ماشین بمون
پوزخندی ناخواسته روی لبم شکل می بندد، پس این مرد چهارشانه با آن اور کت و موهای بالا زده که اگر سبیلی داش مشدی بالای لبش می چسباندیم ، چهره اش بی شباهت به بوراک اوزچویت بازیگر ترک و البته محبوب ثمین نبود ، همان پسر عموی دوران کودکی من ، شاهرخ بود ، !!!؟؟؟
شاهرخ یک گام جلو بر میدارد و دوباره سرزنش بار پدرش را خطاب می کند:
- استرس و عصبانیت براتون مثل سمه، ازتون خواهش می کنم بیاید بریم
عمو ابراهیم بی توجه به او ، روبه روی پدرم می ایستد
_لازم نکرده نگران حال من باشی ، عامل حال خراب من همین دزدی که روبه روم وایستاده، امروز باید تکلیفشو مشخص کنم !
مامان زهرا چادر به سر بیرون می آید و بدون آنکه به پدر اجازه حرف زدن بدهد ، در جواب عمو می گوید:
_ بعد این همه سال پاتون به خونه ما وا شده واسه اینکه دوباره اَنگ دزدی به اسماعیل بزنی
بابا اسماعیل با لحن توبیخی نام مادرم را صدا می زند ولی مامان که گویی دیگر توان تلنبار کردن حرفهایش را در دل نداشت بی توجه به پدر با صدای لرزان از بغض ادامه میدهد:
_آقا اسماعیل این همه سکوت کردی و جوابشونو ندادی چی شد ؟ این همه سال از هر کَس و ناکس حرف خوردیم بهمون افترا زدند به بدی سر زبونا افتادیم ، هی گفتی اشکال نداره
منم گفتم چشم ، ولی الان دیگه ساکت نمی مونم
_ من با تو حرفی ندارم ، این بحثی بین منو و شوهرت اگه میخوای دهنم باز نشه و یه چیزی نگم که لا اله الا الله... برو تو خونت و تو این مسائل دخالت نکن
_چی دیگه مونده که نگفتید ، انگار حواستون نیست حاج ابراهیم ، چند ساله حرمت ها رو شکوندی،
اگه واسه مهمونی و بحث بزرگتری باشه قدمتون رو تخم چشم ما جا داشت ولی انگار دل سیاه شما نیت های دیگه داره که باید بگم تو این خونه جاش نیست
_تو یکی ساکت شو که از وقتی پاتو گذاشتی تو خونه ما نحسیت همه رو گرفتار کرد.
اسماعیل هر چی بود اهل دله بازی نبود که ، تو باعث همه چیز شدی ، می فهمی ؟
مُردن ناهید کم بود حالا نوبت ما شده؟
نمی دانم در این جمله چه رازی نهفته بود که مادر صامت می شود.
لب به دندان می گیرد و بغض می کند.
از همین فاصله اشکهای حلقه زده در چشمانش را می بینم .
پدر که تا اون موقع ساکت بود ، سربلند کرد و با همان آرامشی که نمیدانم از روی ظاهر بود یا نه، در جواب توهین عمو می گوید:
_ بزرگتری جای خود !
خوب میدونی اگه بزنی تو گوشم ، لام تا کام حرفی نمی زنم، مثل گذشته ها اگه زیر پا و لگد بگیریم ، بازم هیچی نمیگم ،
اگه همین الان با اینکه قلبم درد گرفت، دوباره تاکید کردی به برادری قبولم نداری ، بزنی منو بکشی هم خیالی نیست ، ولی بهت این حق رو نمیدم به زنم توهین کنی.
تا اینجا اومدی بازم واسه یه مشت حرفهای کذب و دروغ که ده ساله زندگیم رو به بازی گرفته، اما من خیالتو راحت کنم هر چی که بوده و انجام شده فقط وصیت اقاجون بوده و بس.
شاهرخ آشفته ، بازوی پدرش را در دست می گیرد
- آقاجون خواهش کردم ازتون ، تمومش کنید
عمو ابراهیم تکانی به خودش می دهد و بازویش را از دست شاهرخ بیرون می آورد
انگشت اشاره اش رو چندین بار جلو چشمان پدر تهدید بار تکان میدهد:
_ خیالم راحت نیست ، میفهمی اسماعیل ؟
بماند که بحث فقط بحث اموال آقاجان نیست اما
مکثی می کند و با خشم ادامه می دهد:
_دور اون زمینا رو خط بکش . یه خط قرمز و با یه فلش کنارش به اسم ابراهیم .
من از همه چیز گذشتم ولی از اون زمینا نمی گذرم . من ابراهیم ده سال پیش نیستم
نیم نگاهی به مامان زهرا که روی ایوان خانه بی حال شده و آرام گریه می کرد، می کند و ادامه می دهد:
_ ریز و درشتت رو خبر دارم ، فکر زیر آبی رفتن رو از سرت بنداز بیرون که بد حواسم بهت هست.
حرفش که تمام می شود ، از خانه خارج می شوند.
شاهرخ با کمی تامل پشت پدرش قدم بر میدارد همین که عمو از خانه خارج میشود سوی پدر بر می گردد و با اخم و صورتی پشیمان می گوید:
_پدر از دیروز حالشون خوب نیست ، معلوم نیست باز کی...

پدر میان حرفش می رود :
_اشکال نداره عموجان خودتو ناراحت نکن
شاهرخ نفسش را بیرون می دهد ، زیر لب خداحافظی می کند و با گام های بلند از خانه خارج می شود.

در را می بندم ، چرا امروز این چنین شد ، چرا این همه اتفاق بد باید امروز رقم بخورد ، باید تقویم را نگاه کنم ، حتما امروز از آن روزهایی است که باید صدقه کنار می گذاشتم .
سوی پدر و مادرم برمی گردم ، آنقدر در خود فرو رفته بودند که شک دارم متوجه بستن در شده باشند .


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS] مامان زهرا بغض کرده بود ، همان بغضی که هربار عمه و عمویم را می دید سر باز می کرد.
نمیدانم دیدن مادر یا شانه های خم شده و اخم روی صورت پدرم بود که دلم را می سوزاند یا حرف های تلخ عمویم یا شاید هم لـبِ زخم و خونی امیرعلی .
طاقت از دست میدهم و عصبانی رو به پدرم می گویم :
_ چرا اجازه می دید بهتون توهین کنند . چرا از خونه پرتش نکردید بیرون تا این همه زبون تو دهنش نچرخونه؟
این همه مدت احترامشو نگه داشتید ، این آدم به مثال حاجی آدم شد
صدای لرزان مادر توبیخ گر می شود
_مودب باش سودا ، هر چی باشه اون عموته و بزرگترت ، حق نداری اینطوری حرف بزنی
_کدوم عمو کدوم بزرگتر ؟ای....
حرفم را کوبنده تر از قبل قطع می کند
_ گفتم کافیه , برو تو اتاقت
اشک روی صورتم می غلطد . نگاه از پدر که هنوز بی حرف در خلسه فرو رفته بود ,می گیرم
و با گام های بلند از کنارشان می گذرم .
وارد هال که می شوم غذاهای دست نخورده ی روی سفره حالم را بر هم می زند .
سریع وارد اتاقم می شوم و روی تخت خودم را رها می کنم .
اهل آه و نفرین نبودم و هیچ گاه بد برای کسی نخواستم ، همیشه خدا را قاضی اعمال دیگران قرار دادم . امروز هم مثل گذشته همه کسانی که دلمان را شکستند به خدا واگذار می کنم برای دردهایی که این سال ها بر ما روا داشتند ، برای زخم هایی که روی تن هر سه ی ما کشیدند!!!

با حرص مقنعه را از سرم بیرون می کشم و کش موهایم را باز می کنم.
موهای از اسارت گریخته ام ،همچون حریری شب رنگ ، روی شانه ام رها می شوند .

کاش هیچ گاه آقا بزرگ را به خانه مان نمی آوردیم یا کاش او هیچ گاه پدرم را متصدی اموالش نمی کرد .
سرم از دردسنگین شده بود ، آنقدر گریه کرده بودم که چشمانم سنگین شدند و نمی دانم چه موقع ،دنیای خواب ، مرا در بر گرفت.
*****
_سودا ، سودا مادر پاشو یه چیزی بخور
سرم را روی بالشت جابه جا می کنم و خواب آلود می گویم
_ گرسنه نیستم
-بلند شو گل دختر ، چرا لباس هاتو عوض نکردی ؟
پاشو مگه فردا امتحان نداری؟
با شنیدن نام امتحان مانند جن زده ها سر جایم می نشینم و با چشمان گرد شده ، هراسان می پرسم :
_ساعت چنده مامان ؟
نمیدانم در آن لحظه چه چیزی در من خنده دار بود که مادرم را به خنده وا داشت
مرا در آغـوش می گیرد و صورتم را بـوسه می زند
_ قربونت برم عروسک مامان ، نترس هنوز وقت داری
مرا همانطور که در آغـوش دارد ، کمی از خود دور می کند .موهای پخش شده روی صورتم را کنار می زند :
_ ببخش دردونه ام اگه سرت داد کشیدم ، ولی بابات ناراحت بود و تو اون لحظه حرف های تو هم بیشتر ناراحتش می کرد.
آهی می کشم و ناراحت می گویم:
_ من دوست نداشتم بابا رو ناراحت کنم ولی اون هیچ وقت جوابشون رو نمیده
همیشه اونا شما رو ناراحت می کنند ، من دوست ندارم شما رو غمگین ببینم
_عموت اونقدرها هم که می بینی بد نیست، فقط از بعضی چیزها بیخبره یا شاید هم ناراحت !
خیلی از چیزا زمان می بره تا مشخص بشه .
آهی می کشد و پشت بندش، بـوسه ای دیگر به صورتم می زند:
_یکی یه دونه ی من دیگه بهش فکر نکن ، پاشو نهارتو گرم کردم بخور و بیا درست رو بخون.
هیچ چیز در این دنیا به اندازه آغـوش مادر لـذت بخش نیست .
آنقدر دوستش داشتم که با حرف هایش ، تمام غم هایم به یکباره دود شدند و جایش شیرینی بی همتایی سر تا سر وجودم را پر کرد.
دست نوازش و آه حسرت هایی که هر لحظه می کشید مرا بی اختیار یاد حرف های عمو انداخت . ناهید که بود و مردنش به خانواده ی من چه ارتباطی داشت؟ ، باید میدانستم چرا عمو انقدر از گذشته بیزار است که آن را سرکوفت پدر و مادرم کرده است میخواستم کنجکاویم را بر زبان بیاورم اما چهره غمگین مامان زهرا که فقط به خاطر من پشت لبخندی پنهان می کرد ،مرا از این حس کنجکاوی باز میدارد.
برای تغییر حال و هوایش، خودم را کمی برایش لوس می کنم:
_به شرطی که خودت بهم غذا بدی
مرا از آغـوشش کنار می زند و در حالی که قصد رفتن می کند، با لبخند می گوید:
_ باشه لوس خانم ، زود لباستو عوض کن تا غذاتو آماده کنم.
و از اتاق خارج شد


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

نیایش یوسفی

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه انجمن
26/6/16
389
10,534
731
[HIDE-THANKS]از روی تخت بلند می شوم و کش و قوسی به کمرم میدهم . صدای قرچ قرچ مهره های کمرم که بلند می شود ، انرژی ام دو چندان می شود .
گویی به همراه صدا ، خستگی هم از تنم بیرون رفته است .
دکمه های مانتو ام را باز می کنم و به سمت کمد لباسم می روم که ناگهان پایم روی چیز نوک تیزی می رود .
از درد سر جایم درجا می زنم و به مسبب دردم نگاهی می اندازم .
خم می شوم و آن را بر میدارم .
یک تکه از قاب عکسم بود که دیروز بر اثر سهل انگاری خودم هنگام تمیز کردن اتاق ، شکسته بود.
نمیدانم چگونه به هنگام جارو کردن از دستم قِسر در رفته بود که حال اینگونه از آن نیش خورده ام.
تکه قاب شکسته را ، درون سطل آشغال کنار کمد می اندازم .
نگاهی به کف پایم می کنم، فقط کمی قرمز شده بود .
کمی لبهایم آویزان می شود اما زود خودم را جمع و جور می کنم تا مبادا به خاطر یک ذره درد ، وا دهم و گریه سر دهم .
کشوی لباسم را باز میکنم و ژاکت بافت ریز گلبهی رنگ و شلوار راحتی خانگی ام را بیرون می کشم و آن ها را با مانتو و شلوار سرمه ای مدرسه ام عوض می کنم ,
مقابل آینه قدی گوشه اتاقم می ایستم ودستی به موهای بلندم می کشم . آنقدر لَـخت و نرم بودند که اگر روزها شانه شان نمی زدم هم مشخص نمی شد . چشمانم به خاطر خواب، رخوتناک تر از قبل شده است ، همیشه همینطور بود وقتی از خواب بیدار می شوم خماری چشمانم و سیاهی اش بیشتر می شود.
دستی به ابروهای سیاه و نه چندان پرم می کشم تا از آشفتگی خارج شود .
یادم باشد امشب که پدر از کارش به خانه برگشت از او عذرخواهی کنم . مادر راست می گفت ،در شرایطی که خواهر و برادرش از جمع خودشان او را طرد کرده و مداوم زخمش می زدند ،حرف ها و سرزنش هایم کار درستی نبود .
کمی از پماد ویتامین آ، د بر روی لب های کوچک و به قول ثمین قلوه ای ام می کشم . همیشه در پاییز و زمستان پوست پوست می شد و من مجبور هستم هر روز برای برطرف کردن این خشکی از ویتامین استفاده کنم.
دل از اینه میکنم و نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازم ، زمان زیادی را نخوابیدم و تا شب کلی وقت برای خواندن امتحان فردا داشتم .
کتاب را از روی میز تحریرم بر میدارم و از اتاق خارج میشوم .
راهروی کوچک خانه که یک سرش به دو اتاق من و پدر مادرم و سر دیگرش به هال و آشپزخانه راه داشت را طی می کنم.
همزمان با من ، مادر با یک سینی پر از محتویات غذا ،از آشپزخانه خارج می شود.
از دیدن آن همه برنج و خورشت درون بشقاب چشمانم درشت می شود .
_ مامان من این همه غذا رو نمی تونم بخورم.
مادر سینی را روی زمین میگذارد ، به کنار دستش اشاره می کند و می گوید:
_قرار نشد نمی خورم نمی خورم راه بندازی . بدو بیا زودتر بخور که کار دارم
خوب میدانم تا لقمه آخر را به من نخوراند از جایش تکان نمی خورد . عاجز از جوابگویی کنارش می نشینم .
کتابم را باز می کنم و شروع به خواندن می کنم .
مامان زهرا هم با صبر و حوصله به من که مانند کودکی دو ساله شده بودم ، غذا می داد.
گـه گاهی خوب است بزرگ باشی ولی محبت را از دید کودکی ببینی که دنیایش رنگی است نه خاکستری!
کودکی که شور کودکانه دارد ، حال و هوایش بکر است و محبت و مهربانی را با ذره ذره از وجودش احساس می کند .
چنان غرق کتاب و خواندنش شده بودم که نمیدانم چگونه آن همه غذا را خوردم و کی مادر از کنارم رفته بود.
سکوت خانه آزارم می دهد ، کتاب را تا فصل مشخص شده خوب خوانده بودم ، آن را می بندم و کنترل تلوزیون را برمیدارم و روشنش میکنم.
بی هدف کانال های را تغییر می دهم ، یاد ثمین می افتم .
نمی دانم به جشن تولد ، دختر افاده ای کلاسمان رفته یا نه ؟
راحیل پنداشت ، دختر تنبل و کند ذهنی که فقط پول پدرش را به رخ دیگران می کشد .
نمی دانم این دسته از افراد اگر وضع مالیشان خوب نبود چه چیزی در چنته داشتند تا با آن فخر فروشی کنند!؟
چقدر لجم می گیرد وقتی یادم می آید چگونه با پوزخند مقابلم ایستاد و با وقاهت تمام گفت:
_هر چند من دوست ندارم هر کسی تو تولدم باشه
ولی خوب یه بار استثنا قائل باشم اشکالی نداره ، تو هم بیا
این افراد حتی لیاقت آن را ندارند جوابشان را بدهیم .
این هم از آموخته های مادرم است .
به هرکس به اندازه خودش بها بده .


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: