بازدیدها
: 194K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: N.Raya

تا چه حد از رمان خوشتون اومده؟


  • مجموع رای دهندگان
    662

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: ماهیّت اشتباه
نام نویسنده: رایا ناظری (N.Raya) کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: عاشقانه _ فانتزی
نام ناظر و تأیید کننده: NAZ_BANOW
سطح رمان: موفق- پرطرفدار- برگزیده
طراح جلد: ROBINA


wlj4_picsart_02-15-01.02.34.jpg


(ویرایش ها در رمان با رنگ سبز مشخص شده اند.)


خلاصه:
ماهرخ
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
فیعی دختر تنها و ۲۶ ساله ای که در رشت به عنوان پرستار بچه مشغول به کار است و هفت سال پیش شکست احساسی بزرگی را متحمل شده است؛ ماهرخ دقیقا از همان زمان به بعد دچار حالت های عجیب و به مراتب خطرناکی می شود که خودش هم نمی داند آنها ریشه در چه چیزی دارند و فکر می کند دیوانه شده است.

اما وقتی در پی حادثه ای ساختگی او را با خواهرش اشتباه میگیرند، متوجه ماهیت واقعی خود می شود و پا در میان نبرد خونینی می‌گذارد که بین گرگ ها و شکارچیان، طی چندین سال در جریان بوده است.




قسمتی از داستان:
«-م، من که گرگ نیستم.
سردار چشمان مشکی تیره اش را در حدقه چرخاند و بی حوصله گفت:
-باشه باشه باور کردم. شوخی خیلی خوبی بود.
اخم های ماهرخ کمی به یکدیگر نزدیک شدند.
-شوخی نمی کنم، راست میگم.
-آخه چطور ممکنه دو خواهر دوقلو باشن و یکیشون گرگ باشه و اون یکی خالص؟ واقعا مسخره است.
چقدر این مرد نفهم بود. مگر به قیافه ی او می آمد که حال شوخی کردن داشته باشد؟ اضطراب درونش کم کم در حال فروپاشی بود و عصبانیت داشت جای آن را می گرفت.
-مسخره نیست راست می گم!
سردار هم جدی شد. نگاه کردن به صورتش در این حالت واقعا جرأت زیادی می‌طلبید.
-کاملا دروغه، تو یه گرگی!
-نیستم!
-هستی!
-نیستم! من یه گ..
حرف در دهانش ماند و نفسش در سـ*ـینه حبس شد. چون سردار به یک باره بالای سرش خم شد و کف دو دستش را محکم بر کناره های بالش زیر سر ماهرخ و دو طرف صورتش کوبید. طوری با قدرت این کار را کرد که قسمتی از بالش پاره شد و کمی پر سفید در هوا پرواز کرد. ماهرخ با چشمان تا آخرین حد گرد شده خیره ی صورت او بود که فقط یک وجب با صورتش فاصله داشت و موهای مشکی کوتاهش، به خاطر لَختی زیاد سرازیر شده بودند.
سردار چشمان ریز شده اش را به چشمان او دوخت و با جدیت ترسناکی، آرام گفت:
-وقتی میگم تو یه گرگی، پس یه گرگی. شامه ی من هیچوقت اشتباه نمی کنه.
نفس عمیقی گرفت و بازدمش را همانجا روی صورت او رها کرد. طوری که پلک های ماهرخ بسته شدند. اما صدای سردار را شنید که کنار گوشش با زمزمه گفت:
-همه جات بوی یه گرگ رو می‌ده. یه اصیل زاده. من هیچوقت در این مورد اشتباه نمی کنم.»




لینک رمان اولم برای علاقه مندان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


سخن نویسنده:
با سلام به همه ی عزیزان همراه.
اگر از رمان خوشتون اومد و قصد دنبال کردن داشتید و با انجمن زیاد آشنایی ندارین، میتونین دکمه ی پیگیری موضوع که در زیر نظر سنجی قرار داده شده رو بزنید تا موقع ارسال پست براتون تو اطلاعیه ها پیام بیاد.
در توضیحات تکمیلی باید بگم که این یه رمان کاملا گرگینه ایه.گرگینه هایی که فقط گرگ بودن براشون ملاک نیست و جزئیات بیشتری در این رمان براشون وجود داره. مثل درجه بندی ها،نژادها ،قدرت ها، قوانین طبیعی و غریزی بینشون و ...
داستان کاملا در یک فضای مدرن و امروزی اتفاق میوفته و برخلاف دیگر رمان ها خون آشامی وجود نداره.حداقل نه از اون خون آشامایی که ما به‌ طور معمول میشناسیم. ولی با توجه به ژانر رمان که فانتزی هست هر چیزی ممکنه.
رمان، ادبی و با زاویه ی دید سوم شخص نوشته میشه؛ اما لحن و نثر ساده است و به راحتی قابل فهمه. من خودم به شخصه از رمان هایی که آرایه های ادبی زیاد همراه پیچیدگی های فراوان دارن خوشم نمیاد و در واقع دلم نمی‌خواد برای فهمیدن یه رمان یا داستانی که دوستش دارم فسفر بسوزونم. برای همین به اصطلاح سختش نکردم. ولی اونقدر هم آسون نیست که فضای روتین و خسته کننده ای داشته باشه.
در کل سعی کردم که از هر دو جهت ،هم برای تازه خوان ها و هم برای حرفه ای خوان ها تا حد ممکن ایده آل باشه. و در آخر باید بگم که ، امیدوارم خوشتون بیاد⁦^_^⁩⁦



لینک تاپیک نقد رمان برای دوست‌داران نقد:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NAZ-BANOW

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
11/12/16
904
22,542
671
22
تبریز

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
مقدمه:
تنها مانده بودم، هفت سال؛
آواره. بیکس. دلتنگ.
سفید مویم رفته بود. گریستم؛
بلند. سخت.
می‌خواستمش، با تمام وجود؛
او را. مرگ را.
ولی نیامد. دلتنگی ام را ندید. فریادهایم را نشنید. رفته بود.
و من هفت سال، تنها ماندم،
بین کثیفی ها، بین دردها، بین وحشت های شبانه ام.
با چنگ و دندانی که اسیرش بودم.

اما پس از آن،
دیگری آمد.
بی کسی ام را دید. صدایم را شنید. لبخند می‌زد!
وجودش تمام دلهره بود برایم.
چشمانش نوید خون می داد برایم.
نوید مرگ.
ولی
خندیدم.

من که مرده بودم، همان هفت سال قبل.
غرورش را که نه، سیاهی موهایش را دوست داشتم.
ولی کدام را در دلم جای دهم؟
سفیدی که رهایم کرد؟
یا سیاهی که دستم را گرفت؟


To view the content, you need to Sign In or Register.
 
آخرین ویرایش:

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
(از این بخش رمان به بعد تمام اتفاقات مربوط به زمان حاله و هر داستانی که روایت میشه در یک زمان جریان داره. ممکنه وسطای داستان از یک ماجرا به ماجرای دیگه پرش داشته باشیم، چون این رمان فقط مال یه نفر نیست و قراره ماجرای چند شخصیت مختلف گفته بشه که همه به هم ربط دارن. برای اینکه گیج نشید قبل از هر پرش داستانی علامت {~~~~~~~~~~~} رو قرار میدم تا بفهمید مکان و آدما عوض شده.
«حالا فکر نکنید من می خوام بین شیش هفت تا داستان هی از این یکی بپرم تو اون یکی. پرش ها غالباً فقط بین دو داستان اتفاق میوفته و حالا شاااااید یه وقتایی نهایت بشه سه تا»
با تشکر از حسن انتخابتون:aiwan_light_bdslum:.
RAYA )



To view the content, you need to Sign In or Register.
 
آخرین ویرایش:

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
[HIDE-THANKS]
یعنی الان یکی از آن چند لحظه ی خاص بود که گاهی در طول روز یا نصف شب اتفاق می افتاد و ماهرخ به طرز عجیبی احساس قدرت می‌کرد؟ آنقدر فکرش درگیر بود که اصلا متوجه آن نبود، وگرنه اگر احساسش می‌کرد با لوازم خانه اش با ملایمت بیشتری برخورد می‌کرد.
با همان دستِ به سر گرفته از اتاق خارج شد و تکیه زده به چهارچوب ، نشیمن و هال کوچکِ با هم ادغام شده را از نظر گذراند تا قبل از رفتنش از تمیز بودن همه چیز مطمئن شود. خوب بود ، نیم ست کوچک مبلمانش بی نقص سر جای خود سمت چپ خانه قرار داشت و میز شیشه ای مشکی تلوزیونش و قاب عکس منظره ی به دیوار زده ی بالای آن از تمیزی برق می‌زد. قالیچه ی گلدار جلوی ورودی آشپزخانه هم طوری بود که انگار هیچ کس تا به امروز پا روی آن نگذاشته است.
آهی کشید و به سمت آشپزخانه ی کوچک خانه ی دنجش که سمت راست خانه و چسبیده به اتاقک خوابش قرار داشت رفت. فراموش نکردن آن اتفاقِ هفت سال پیش یک طرف و این احساسات و رفتار های عجیب و غریبش هم یک طرف دیگر . احساساتی که روز به روز برایش قوی تر و پر رنگ تر می‌شدند و زندگی کردن را نیز سخت تر.
کتری را پر از آب کرده بر روی گاز گذاشت و یخچال کوچکش را باز کرد. پنیر و کمی گوجه ی نمک زده می‌توانست گزینه ی خوبی برای یک صبحانه ی تک نفره باشد. مواد غذایی مورد نیازش را برداشت و قبل از آنکه تسلیم وسوسه ی تخم مرغ ها شود در یخچال را بست. امروز باید به خانه ی سلیمی ها می‌رفت و بچه ی پنج ساله ی آنها کمی اعصاب خوردکُن بود. دلش نمی خواست فقط به خاطر خوردن یک تخم مرغ کنترل اعصابش را از دست بدهد و از آن کار هم بماند . فقط خدا می‌دانست که چقدر از این شغل متنفر بود ولی چاره ی دیگری نداشت. همین را هم به سختی پیدا کرده بود. کاری که با آن تقریبا از پس تمام مخارج خودش بر می آمد و با شرایط و تغییرات عجیب فعلی اش هم سازگار بود. تنها مشکلی که داشت این بود که ماهرخ از بچه ها خوشش نمی آمد. مگر می شود؟پرستار بچه باشی و چند ساعت در روز را با آنها سپری کنی و از آنها خوشت هم نیاید؟
برای همین هم همیشه موارد آرامتر و با شیطنت کمتر را انتخاب می‌کرد و به پولی که از شرکتش می‌گرفت راضی بود. او فقط حوصله ی دردسر نداشت و بچه های شیطان هم که خدای دردسر بودند.
با شنیدن صدای جوش آمدن کتری به سمتش رفت و تصمیم گرفت نفرت از کارش را به وقت دیگری موکول کند.شکمش مهمتر بود.


**************************


-خانوم رفیعی جان ناهارتون روی گازه، باربد هم فعلا خوابه خواهشاً یه ساعت دیگه بیدارش کن؛ من دارم میرم خداحافظ.
بعد از گفتن این جملات، دستی را که کلید های خانه را با آن گرفته بود در هوا برای ماهرخ تکان داد و با عجله در را پشت سرش بست. ماهرخ چشمانش را داخل حدقه گرداند و به سمت مبل های راحتی نشیمنِ خانه رفت. بعد از نگاهی کلی و دقیق و مطمئن شدن از تمیزی مبل ها و خانه، به همراه کیفش خودش را نیز تقریبا روی کاناپه پرت کرد. ۸ صبح بود و خانوم سلیمی دقیقا بعد از آمدن ماهرخ، به سر کارش می‌رفت و همیشه هم قبل از رفتن آن جملات تکراری را به زبان می آورد. طوری که ماهرخ حتی طرز ادا کردن آن کلمات را نیز از حفظ بود. شال بافتنی ضخیم را از دور گردنش برداشت و در حال باز کردن دکمه های ژاکت روناسی رنگش به سمت اتاق آن شیطان صفت نیم وجبی رفت. شکل خانه ی سلیمی ها تقریبا ماند خانه ی خودش بود،ولی با سایزی تقریبا دو برابر، سقف و فضایی بازتر و صد البته دکوراسیون اثاثیه ای بیشتر. فقط با این تفاوت که آشپزخانه ضلع راست خانه قرار داشت و رو به روی ورودی به جای اتاق راهروی کوچکی می‌خورد که دو اتاق خواب و سرویس بهداشتی در آن قرار داشت.
در سفید رنگ را که آرام باز کرد، متوجه ی باربد شد که با وضعی به هم ریخته و تقریبا برعکس، روی تخت ماشین شکلش با دهان باز خوابیده بود و دیدن او با این وضع باعث شد لبخندی بر لبهایش بیاید و در اتاق را به آرامی ببندد . تا هم کودک بتواند تا هر وقت که خواست بخوابد و هم ماهرخ دیرتر چشمش به او می افتاد.
تقریبا نزدیک های یازده و نیم بود و داشت با تلاش فراوان از بین ماشین های سوپر اسپورت عبور می‌کرد که با حس فهمیدن این‌که کسی کنارش ایستاده، سرش را از گوشی لمسی کوچکش بیرون آورد و با دیدن باربد پنج ساله با سر و صورت ژولیده که به او خیره شده است تکان خفیفی خورد.
-تو که بازم تو خونه ی مایی.
اخمهایش درهم شد، ولی سریع بازشان کرد و با همان بی تفاوتی ذاتی اش گفت:
-من پرستارتم. باید بیام.
-تو پرستارم نیستی، تو فقط میخوای زنِ بابام بشی.
ابروهایش با بُهت بالا رفت. این بچه در آن مغز اندازه ی گردویش با خود چه فکر کرده بود؟



[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
[HIDE-THANKS]
ماهرخ حتی یک بار، حتی یک بار هم آقای سلیمی را از نزدیک ندیده بود و علاقه ای هم به آشنایی با او نداشت. همه ی کار ها و هماهنگی ها از طریق خانوم سلیمی انجام می‌شد و ماهرخ از این مسئله واقعا خوشحال بود. ولی اینکه این بچه می‌گفت می‌خواهد زن پدرش شود، حتی یک ذره هم در مخیله ی ذهنش نمی گنجید.
این بار واقعا اخم کرد و نگاهش به قاب عکس سه نفره ی خانواده ی سلیمی روی میز تلوزیون افتاد. تا آنجایی که عکس به او نشان میداد آقای سلیمی مردی چاق و شکم گنده ولی با صورتی جوان و ریش سیبیل بسیار مرتب و تیره رنگی بود. ولی این تیپ مردان اصلا با سلیقه ی ماهرخ جور در نمی آمد. او فقط مردان بلند قد و لاغر را ترجیح میداد. مردانی که حتی گوشت و ماهیچه هم نداشتند، چه برسد به چربی، دقیقا مانند عماد.
سرش را محکم به چپ و راست تکان داد. ذهنش دوباره داشت منحرف می‌شد. با همان اخم از جا بلند شد و سایه اش روی باربد کوچک افتاد. کمی خم شد.
-من خودم شوهر دارم آقا کوچولو. بابای تو رو میخوام چیکار؟
-دروغ میگی. تو شوهر نداری، بابای منم خیلی خوبه.
دروغ می‌گفت؟ خودش هم نمی دانست. صاف شد و برای بار دوم در آن روز چشم در حدقه چرخاند. این بچه حتی نمي دانست با خودش چند چند است. به سمت آشپزخانه رفت و گفت :
-گشنه ات نیست؟
-چرا گشنمه ولی اول باید جیش کنم. راستی ساعت چنده؟
-ساعت نُهه.
-چه خوب، آخه مامانم گفته بود باید نُه بیدار بشم.
باربد بچه ی دهن لقی بود. برای همین هم چند دقیقه قبل صاف در چشمانش خیره شده بود و می‌گفت که ماهرخ می‌خواهد زن پدرش شود. احتمالا این ها را از آن عمه ی عفریته اش شنیده بود که گـه گاهی در زمان حضور ماهرخ به خانه ی آنها سر میزد.
اگر ساعت درست را به او می‌گفت، با خبر چینی های باربد از طرف خانوم سلیمی سرزنش میشد و از سمتی هم دلش نمی خواست آن دو ساعت و چند دقیقه آرامشِ بدون وجود موجودی به نام باربد را از دست بدهد.
لبخند نصفه و نیمه ای به افکار پلیدش زد و به سمت گاز صفحه ای که قابلمه ی ناهار روی آن قرار داشت رفت. خانواده ی سلیمی خانواده ی نسبتا مرفهی بودند و دیدن آشپزخانه ای که تقریبا دو برابر آشپزخانه ی خودش بود و هر وسیله ی برقی و غیر برقی در آن پیدا می‌شد به وجدش می آورد. جوری که همین دیروز آنجا را مانند کوزت تمیز کرده بود و چقدر این کارش باعث خجالت خانوم سلیمی شده بود. ولی با این حال همیشه یک سوال بی جواب در ذهنش چرخ میخورد.
«اون زن که هفت روز هفته رو سر کاره، اینهمه وسیله به چه دردش میخوره پس؟»
قبل از آنکه دستش به در قابلمه بخورد با استشمام بو و فهمیدن آنکه چه چیزی داخل آن است، ایستاد و دو قدم به عقب رفت. بوی دلنشین مرغ در تمام سرش پیچید و وسوسه ها آغاز شد. اخم هایش درهم شد و گوشه ی شال روی سرش را چندین بار دور بینی و دهانش پیچاند تا دیگر بویی به او نرسد. نمی دانست به خاطر این مشکل عجیب، خودش را به فحش بکشد یا خانوم سلیمی را، چرا که چندین بار به اون گفته بود گیاه خوار است و حتی تخم مرغ هم نمی خورَد.
با احتیاط نزدیکتر رفت و در قابلمه را برداشت. حدسش کاملا درست بود. سرش را بلند کرد و از روی هود استیل که از تمیزی برق میزد نگاهش به چشمانش خورد. مردمک هایش بیش از اندازه ی طبیعی گشاد شده بودند و با وجود رنگ قهوه ای چشمانش تشخیصش مشکل نبود.
وسوسه ها امانش را بریده بود. برای یک لحظه کنترلش را از دست داد و دست به سمت بال مرغ پخته شده دراز کرد، اما...
-ماهرخ بیار غذا رو من گشنمه.




[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
[HIDE-THANKS]

دستش متوقف شد. نه او نمی توانست. نمی توانست با بچه چنین کاری بکند و او را بترساند. وقتی که خوب می‌دانست اگر ذره ای از آن مرغ به دهانش برسد دیگر کنترل رفتارش واقعا سخت می‌شد و پیش بینی اتفاقات آینده هم سخت تر. با سرعت مقداری از مرغ را درون دم دست ترین ظرف ریخت و با سبد آماده ی نان روی میز گذاشت و با همان سرعت از آشپزخانه خارج شد. خودش را داخل اتاق باربد انداخت و در را بست.
نفس های عمیق می‌کشید برای آرام شدنش. اوایل هضم این موضوع برایش سخت بود و بعد از هر اتفاق مشابه به گریه می افتاد. اما الان. دیگر عادت کرده بود.
تنها چیزی که نمی توانست با آن کنار بیاید افزایش عطشش بود و هر بار کنترل خودش برایش سخت‌تر می‌شد. اما باز هم در دل خدا را شکر کرد که غذا گوشت قرمز نبود. هر چقدر که گوشت پخته شده متعلق به حیوان بزرگتری بود، وسوسه ها چند برابر، بدنش گرم‌تر و تپش قلبش هم سریع‌تر می‌شد.
خودش را بر روی تخت باربد انداخت و ساعد دستش را روی چشمانش قرار داد. ذهنش به سمت اتفاق سه سال پیش کشیده شد. روزی که با دو نفر از همکاران تازه دوست شده ی افاده ای سابقش به رستوران شیک و باکلاسی رفته بود و خودش را تحویل گرفته بود و سه تایی استیک سفارش داده بودند. روزی که هنوز آن کار موفق در شرکت هواپیمایی را داشت و معتقد بود بی عماد هم می‌شود زندگی کرد.
هیچوقت فراموش نمی کرد. بعد از خوردن آن استیک آبدار و لذیذ مثل چند دقيقه قبل ضربان قلبش بالا رفته بود و بعد از آن دیگر چیزی را به یاد نمی آورد. صبح روز بعد هم خودش را در بازداشتگاه یافت و فردای آن روز هم اخراج شد. هیچوقت نمی توانست آن خفت کشیده را فراموش کند.
هیچوقت.
-ماهرخ؟
با وحشت چشمانش را باز کرد و نگاهش به باربد خورد. خوابش بـرده بود؟
-یه خاله ای عمه ای خانومی چیزی ته اون اسم لامصب بچسبون.
-نمی خوام. لامصب چیه؟
نیم خیز شد و نشست.دستی به صورتش کشید و دوباره نگاهش به باربد خورد. بی احتیاطی کرده بود. باید جلوی دهانش را می گرفت.
-هیچی چیزی نیست. تو چرا اینقدر کثیفی؟
دور دهان و لباس باربد پر بود از لکه های غذا و موهایش هنوز هم شانه نشده بودند.
-بیا بریم تمیزت کنم.
بازویش را گرفت و به سمت کمد برد. لباس هایش را تعویض، موهایش را شانه و صورتش را با یک دستمال نمدار پاک کرد.
-ماهرخ فکر کنم تو میخوای زن من بشی. آخه مامانمم همیشه از این کارا واسه بابام میکنه.
دستی که مشغول تمیز کردن لپ های پر باربد بود متوقف شد.
-بچه تو چرا کمر همت بستی امروز منو به ریش یکی ببندی؟
ابروهای پسرک بالا رفت و با سادگی بچه گانه اش گفت:
-ریش؟ ولی من که ریش ندارم. بابام داره.
چشمانش را محکم بر روی هم فشار داد تا بتواند از زدن حرف ناجور دیگری جلوی این بچه خودداری کند.
باربد بچه ی پرحرفی بود و اگر ماهرخ به این بحث ادامه می‌داد مجبور می‌شد دقایق طولانی به سوال های ضد و نقیضش جواب بدهد و در حال حاضر اصلا حوصله ی حرف زدن با او را نداشت.
بی حرف از جا بلند شد و بعد از بستن دوباره ی شالش به دور دهان و بینی به سمت آشپزخانه رفت. می دانست باربد آشپزخانه را مثل بمب ترکانده و حتی نمی توانست آنجا را با ذره ای کثیفی تصور کند.

************

-خواهش می کنم خانوم رفیعی، نمیشه فقط همین امشب اونجا پیش باربد بمونی؟
نفسش را با حرص بیرون فرستاد و دستش را بین موهایش فرو برد.
-نمی تونم بمونم خانوم سلیمی. شرایطم مساعد نیست. لطفا درک کنید.
-برای چی آخه؟ باور کن اگر چیز دیگه ای بود ازت نمی خواستم. عموی شوهرم فوت شده، همسرم وضعیت خوبی نداره.
-میفهمم خانوم سلیمی ولی واقعا نمی تونم. نمیشه باربد رو هم ببرین؟



[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
[HIDE-THANKS]
-نه نمیشه تازه روز اوله، دیدن مرده برای روحیه ی بچه خوب نیست..
ابروهایش بالا پرید و برای یک لحظه تلفن را از گوشش فاصله داد. چه داشت می‌گفت؟ روحیه دیگر کیلو چند است؟ مگر بچه ی پنج ساله این چیزها حالی اش بود؟ خود ماهرخ از بچگی بارها و بارها در مراسم های عزاداری همسایه های خانه ی مادرش شرکت کرده بود و اصلا یادش نمی آمد لطمه ای به روحیه اش خورده باشد.
با کلافگی دوباره گوشی را دم گوشش گذاشت و گفت:
-به هر حال من نمی تونم بمونم ، ولی میتونم به شرکت زنگ بزنم و ازشون بخوام برای امشب یه نفر دیگه رو بفرستن.
-آدم مطمئنیه؟ میخوام باربد امشب تو امنیت باشه.
این طرف خط ناخودآگاه ادای خانوم سلیمی را دراورد «می‌خوام تو امنیت باشه» و با گفتن بله آدم مطمئنیه تلفن را قطع کرد. در آن لحظه خیلی دلش می‌خواست بگوید اگر من اینجا بمانم بزرگترین خطری که ممکن بود باربد را تهدید کند خودم هستم. ولی نمی شد. این هم یکی دیگر از آن حالت های عجیبش بود. شب را نمی توانست کنار کسی سپری کند. ممکن بود به طرف مقابل آسیب برساند، مانند همان موضوع دو سال پیش.
حتی نمی توانست شب ها از خانه بیرون بیاید و به یک خرید ساده از سوپر مارکت محل برود، چه برسد به تفریح و تا نیمه های شب بیرون ماندن. همین حالا هم دیر شده بود و از اینکه موقع تاریکی هوا به خانه برسد می ترسید.
اوایل فکر می‌کرد دیوانه شده است. حتی به ذهنش هم خطور کرد پیش یک رواشناس برود ولی منصرف شده بود. می ترسید او را بفرستند تیمارستان و وضعیتش از اینی که بود بدتر شود. اما وقتی که کم کم زمان سپری شد و توانست الگوهایی برای خود بچیند و به نوعی به رفتار هایش نظم دهد، زندگی آسان تر شد. حداقل آسانتر از زمانی که خودش و اطرافیان سابقش فکر می کردند دیوانه شده است و بودن ماهرخ در کنارشان یعنی یک خطر بزرگ.
تنها مشکل ماهرخ این بود که نمی توانست آن تغییرات را کنترل کند و فقط با تمام توان سعی در جلوگیری از وقوعشان داشت.
به سرعت با شرکت تماس گرفت و گفت هر چه زودتر یک نفر جایگزین برایش بفرستند و ناچار بود تا آمدن آن جایگزین در خانه بماند. آمدنش نیم ساعت طول کشید. زمان زیادی نبود ولی برای ماهرخ به اندازه ی چند ساعت گذشت. کیفش را روی دوش انداخته و دم در منتظر، ناخن انگشتش را می‌جویید. تا زنگ در به صدا درآمد در را باز کرد و پس دادن چند توضیح پنج ثانیه ای از در بیرون رفت. یقیناً مطمئن بود که همکار میان سالش چیزی از حرف هایش نشنیده. ماهرخ نه بی ادب بود و نه احترام به بزرگتر را فراموش کرده بود، فقط دیرش شده بود. خیلی دیر. و برای او که هنوز در فصل سرما قرار داشتند و روزها کوتاه بود، این یعنی خود فاجعه.
به جای منتظر ماندن برای اتوبوس تاکسی دربست گرفت و اصلا برایش مهم نبود پولش هدر برود.
داخل ماشین زانوی راستش تکان می‌خورد و نفس های سنگین می‌گرفت . غروب شده بود و کم کم داشت گرما را حس می‌کرد. وقتی به خیابان محل زندگی اش رسید، نفس راحتی گرفت و بعد از دادن کرایه پیاده شد. فاصله ی بین کوچه و آپارتمان را دویید و به سرعت با کلید در ساختمان بی حیاط را باز کرد و از پله ها بالا رفت. تا خود طبقه ی سوم را روی پله دویید. نمی توانست منتظر آسانسور درب و داغان ساختمان بماند که رسیدنش تا شب طول می‌کشید. همین حالا هم ناخن هایش به گز گز افتاده بود و می‌توانست حرکتشان را حس کند.
به سرعت وارد واحدش شد و کیف و لباس های بیرونش را همانجا جلوی در پرت کرد. خودش را داخل اتاقک خوابش انداخت که غیر از یک تخت و یک میز کوچک چیز دیگری آنجا نبود . اتاق کوچک دو در دو که قبلا به عنوان انباری از آن استفاده میشد و از اتاق خواب اصلی مجزا بود.
در را قفل کرد و کلید را به گوشه ای انداخت. وسط اتاق ایستاد و همراه درآوردن لباس هایش لبخند لرزانی روی لب هایش نشست.
به موقع رسیده بود.
********************


[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

N.Raya

کاربر فعال
عضو انجمن
31/1/16
656
131,023
1,151
22
[HIDE-THANKS]
تکه ی کوچکی از چوب ساییده شده را که زیر ناخنش فرو رفته بود و درد می‌کرد را بیرون آورد و به سمت کیفش رفت که کنار در افتاده بود و صدای تلفنِ همراهش از آن بلند می‌شد. گوشی کوچک را که از کیف درآورد، با دیدن نامی که بر روی صفحه اش خاموش روشن می‌شد لبخند کوچک و شادی گوشه ی لب هایش نشست. دلش برای او تنگ شده ‌بود. بدون فوت وقت اتصال تماس را کشید.
-الو؟
-الو سلام آبجی بزرگه، چطوری خوبی؟ بچه ها خوبن؟ همسایه های عجق وجقت چطورن؟ گربه ی حشمت آقا چطوره، هنوز زنده است؟
با شنیدن صدای پر انرژی ماهور لبخندش پررنگ تر شد. خواهر بودند و دو قلو و از یک پدر و مادر؛ ولی به جرئت می‌توانست بگوید دنیایی بینشان تفاوت وجود داشت.
-سلام، یه کم کمتر اون فکو تکون بده تا از جاش در نرفته. ممنون به خوبی خودت همه خوبیم.
-خدا رو شکر. حالا بیا این در رو باز کن هوا سرده.
ابروهایش بالا پرید.
-چیکار کنم؟
-در رو باز کن، پشت درم.
با همان تعجب به سمت در آلومینیومی رفت و وقتی بازش کرد، ماهور را دید که گوشی به دست ایستاده و خود را تکان میدهد.
-تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا بی خبر اومدی؟
ماهور با لبخند دکمه ی قطع تماس گوشی داخل دستانش را زد و بعد از یک بغـ*ـل خواهرانه ی چند ثانیه ای ماهرخ را کنار زده، وارد خانه شد. داشت به سمت شوفاژ هجوم می‌آورد که با صدای ماهرخ وسط راه خشکش زد.
-زحمت نکش شوفاژا رو همین پیش پات روشن کرده بودم.
با نا امیدی و کمی تعجب به سمت ماهرخ برگشت و با صدایی که کمی بلند شده بود گفت:
-ماهرخ چرا تو این سرما اینا باید خاموش باشه؟مریض میشیا.
-دیشب فراموش کردم روشنشون کنم. الان هم اسفنده، نزدیک بهار. دیگه اونقدرا هم سرد نیست.
گفت و به سمت اتاق خواب خودش که همان انباری سابق بود رفت. اصلا حواسش نبود که درش باز مانده. بی احتیاطی کرده بود.
در اتاق را قفل کرد و کلیدش را داخل جیب شلوار راحتی اش انداخت. ماهور نگاه مشکوکی به او انداخت و به سمت ست مبلمان راحتی کوچک خانه رفت که متشکل از یک کاناپه، میز و یک مبل تک نفره ی لیمویی می‌شد . لباس های بیرونش را درآورد و بعد از انداختن تک به تکشان روی پشتی کاناپه خودش هم روی آن دراز کشید و اصلا هم توجهی به چشم غره ی ماهرخ نکرد.
-تو اون اتاق چی داری که همیشه درش رو قفل نگه میداری؟ بگو تا من از این فضولی راحت بشم.
لبخند کجی گوشه ی لب های ماهرخ شکل گرفت.
-اونجا فقط انباریه آبجی کوچیکه. و اونقدر هم کثیفه که هیچ کس حق نداره داخلش بشه و بیاد بیرون. خودم هم وقتی میام بیرون اول میرم حموم بعد تو خونه قدم می‌زنم.
راستش را هم می‌گفت. هر وقت بیدار می‌شد قبل از هر کاری به حمام می‌رفت، چون دیگر نمی توانست حس مور مور شدن بدنش را به خاطر تصور کثیفی تحمل کند. البته به استثنای دیروز که فکرش به خاطر عماد مشغول بود و بعد از خوردن صبحانه حمام کرده بود.
به سمت آشپزخانه رفت تا کمی چای و خوردنی آماده کند. خواهرش مواقعی که به خانه اش می آمد همیشه گرسنه بود.
ماهور نفس پر حرصی کشید و گفت:
-آخرش من که تو رو یه روز می‌برم دکتر برای این وسواست، اونوقت هم خودت راحت می‌شی هم من.
ماهرخ سرش را از گوشه ی دیوار بیرون آورد و با چشمان ریز شده گفت:
-قبل از اینکه منو ببری اول بگو جرأتش رو داری یا نه؟
ماهور با حالت بامزه ای دستانش را به دو طرف پرت کرد و گفت :
-نه والا.
-خوبه، اینو هیچوقت یادت نره.
صاف ایستاد و بعد از برداشتن سه سیب زمینی متوسط از سبد سفید روی کانتر، شروع به پوست گرفتن آن ها کرد. با ماهور موافق بود. خودش هم می‌دانست وسواس دارد ولی نه آنقدر که برای خودش یا کسی آزاردهنده باشد. اما با این حال اگر وسواسش بدتر هم می شد نمی خواست به مشاوره با روانشناس تن دهد. چون همیشه از این می‌ترسید که با مشاوره و حرف زدن از زندگی اش، راز مرموزش بر ملا شود و در نهایت آنها هم به بستری شدن در تيمارستان مجبورش کنند و بیشتر از همه از روزی میترسید که ماهور هم با آنها موافق باشد و تصور کند ماهرخ دیوانه شده است.




[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: