حرفه‌ای رمان او بدون من | زهرااسدی کاربر انجمن نگاه دانلود

به کدام شخصیت رمان علاقه بیشتری دارید؟


  • مجموع رای دهندگان
    161

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
نام رمان: او، بدونِ من
نویسنده: زهرا اسدی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر : h.esmaeili
سطح رمان: حرفه ای_پرطرفدار
تاپیک نقد :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


خلاصه رمان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
استان در ارتباط با زندگی زنی به نام "افسانه" است. زنی سی و چند ساله که زندگی موفق و عاشقانه ای با "عمید" داره. متاسفانه تنها مشکل این زندگی خلا نبود فرزند هست.
افسانه توانایی نگهداری جنین را ندارد.و این مشکلِ شخصی و مربوط به زندگی مشترکش با عمید، باعث فشار از طرف خانواده همسرش برای تجدید فراش عمید هست. چرا که عمید تک پسر هست و خانواده اش این حق رو دارند که دلشون بخواد نوه خونی خودشون رو ببینند.
باید دید این مساله چطور افسانه رو در معاشرت های اجتماعی و فامیلی اش تحت فشار قرار می‌ده. و زن ومردی در جایگاه عمید و افسانه چطور می‌تونند با این مشکل برخورد داشته باشند.
آیا عشقِ به همسر مانع از عشقِ به اولاد می‌شه؟
آیا عمید حق نداره پدر باشه؟
آیا افسانه حق نداره یک زندگی آروم داشته باشد و با نازایی که هیچ تقصیری در به وجود اومدنش نداشته، کنار بیاد؟
آیا عشق این دو بهم برای خوشبخت بودن کافیست؟
می‌خواهم به تمام اینها در رمان جدیدم بپردازم.

غغ.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

^moon shadow^

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
به نام خدا
فصل اول
با صدای بسته شدن در، چشم هایم را باز کردم. پتو را بیشتر دور خودم پیچپدم. گوشه تخت در خودم مچاله شده و جای خالی عمید را می نگریستم. نگاه گرداندم و روی دیوار، به عکس بزرگ عروسی مان چشم دوختم. چقدر لبخندم از ته دل و طبیعی بود!
_دینگ...دینگ...دینگ... ساعت نه!
بلند شدم. اصلا حال نداشتم روی تخت را مرتب کنم. از راهروی کوتاه منتهی به سالن گذشتم. جوراب های عمید مثل همیشه، روی میز ناهار خوری افتاده. برش داشتم. به طرف آشپزخانه رفتم و آن را توی ماشین لباسشویی پرت کردم. برگشتم که پایم به یک آن سوخت. خم شدم. گل سر فلزی سودابه بود. شلخته! به هرحال از تخم و ترکه دولت شاهی هاست. باید یک چیزش به دایی نامرتبش رفته باشد یا نه؟
کتری را از آب پر کردم و همانطور خیس روی اجاق گاز گذاشتم. بی توجه به شعله مناسب قطر کتری، آن را روی شعله پت وپهن وسط گذاشتم. کی حوصله دارد صبر کند تا آب روی آن شعله با فس و فس جوش بیاید!
روی اپن پر بود از غذای مانده دیشب. هروقت سودابه اینجا می آمد، بساط تنقلات و فست فود هم به پا می شد. دیگر تحمل دیدن این بچه تخس پنج ساله را نداشتم وقتی عمید هلاک از دل بری هایش، محو تماشای موهای بلند و شلاقی اش می‌شد. نمی‌خواستم آقا، نمی خواستم. زور که نبود! نمی‌خواستم هر پنج شنبه که عمید تعطیل بود، بساط خوشـی‌ و نوش و وقت گذراندن با دختر خواهرشوهرم جای خلوت من و همسرم را بگیرد. دلم می خواست بیاید، کنارم بنشیند. من برایش میوه پوست بگیرم و او فارغ از فشار و تهدیدی که مادرش به خاطر نازایی من به او وارد آورده، برایم از دوست داشتن و عشقی که پیش از ازدواج به من داشت سخن بگوید و من اغوا گرانه غرق در شور و شعف بخندم!
صدای قل قل کتری بلند شد. محو بخار تند کتری بودم که تلفن زنگ زد.
_call from mama….call from mama
آه... باز هم مادر! حتما باز هم می‌خواهد از حماقت تن دادن به زندگی با عمید بگوید. همیشه پرم می‌کرد. مادر بود. دل می سوراند برای دخترش. ناراحت می شد وقتی می دید در مجالس و میهمانی ها مادرشوهرم با صدای بلند، خودش را به دلسوزی می‌زند و خطاب به من می‌گوید:
_بیا مادر. بیا بنشین پیش من.
و رو به جمع میگفت:
_الهی بمیرم برای عروسم. یک تکه جواهر. ولی چه فایده، دلش خونه. بمیرم براش. خدا می دونه که چقدر دلم می‌خواست بچش رو به آغـ*ـوش بگیرم. عیبی نداره. با این حال روی سر من جا داره.
و شلیک دعاها و ترحم ها را به سویم روانه می‌کرد!
بی توجه به تماس مجدد مادر، قوطی شیشه ای گوشه شلف را برداشتم و یک قاشق پر از چای در قوری گلگلی زرد و سفید ریختم. یک دانه هل شکستم و با یک تکه کوچک چوب دارچین چای را دم کردم. تند و فرز روی اپن را خالی کردم و دستمال کشیدم. آخیش.. حالا می‌توانستم راحت صبحانه را حاضر کنم. نگاهی به گلدان شیشه ای گل های رونده که وسط اپن گذاشته بودم، انداختم. داشت ریشه میداد. ریشه! چه کلمه غریب و ناملموسی.
دستم را در هوا چرخاندم. انگار می خواستم حجم فکر های مخرب را از جلوی چشم هایم بزدایم. در یخچال را باز کردم. به قفسه ها نگاه انداختم. شیر سویا، پاکت پنیر، کره ، نصف مانده ی نیمرو، شکلات صبحانه...
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
آه... به طرف دست شویی دویدم. پشت هم عق می زدم. شیر آب را باز کردم و دو مشت آب سرد به صورتم پاشیدم. همانطور که شیر آب را می بستم نگاهی به صورت خیس خود در آینه انداختم. به این چهره سی و چند ساله بی ریشه! شاید اگر پیش تر ها بود، مثلا اگر پنج سال پیش بود که هنوز امید داشتم، اول ته دلم غنج می‌رفت، بعد دستم را روی شکمم می گرفتم و ریز لبخند می‌زدم، شاید هم گونه هایم گل می انداخت. بعد به عمید زنگ می‌زدم و با ذوق می‌گفتم: "یادت هست گفتم دوره ماهیانه ام عقب افتاده؟ از امروز حالت تهوع هم دارم. عمید بیا دنبالم بریم آزمایش بدم! عمید ما داریم به آرزومون می‌رسیم. زود بیا! زودِ زود. " ولی حالا... هه! دیگر این فکرها سبک بود برای من. صورتم را خشک کردم و بیرون آمدم. یک تکه از پیتزای دیشب را گاز زدم و بی خیال از دم آمدن چای، رو به روی تلوزیون روی کاناپه نشستم. تند و تند کانال عوض کردم. سر آخر هم از بی برنامگی خاموشش کردم. از روی میز سبد کامواها را برداشتم. داشتم برای سودابه کلاه و شال گردن می بافتم. آری برای سوادابه! حتما فکر می‌کنید من که از او خوشم نمی آید، اما نه! باید خیلی رک به شما بگویم که من او را دوست دارم. هم او را، هم تمام بچه ها را. مخصوصا آنهایی که مثل سودابه شیرین زبان و دلنشین هم باشند. من فقط کمی، فقط کمی ها، به کودکانی که عمید را سرگرم می کنند، و با خداحافظیشان به او می فهمانند که نمی‌توانند برای همیشه پیشش باشند، و حسرت در آغـ*ـوش کشیدن و پرورش بچه ای که مال خودش باشد را به چشم هایش می آورند، حسادت می‌کنم. شاید بدجنسی باشد اگر بگویم گاهی از این کارها مشمئز می‌شوم. نمی‌دانم چند رج بافتم که باز صدای بلند ساعت مرا به خود آورد. ساعت ده شد. بی اختیار بلند شدم و برای خودم چای ریختم. چرخیدم و لای پنجره مشرف به حیاط را بازگذاشتم. موجی از هوای سرد به پوست گرمم برخورد کرد. آرام آرام چای می نوشیدم و به حیاط بزرگ خانه نگاه می‌کردم. حیاطی که مشترک با سه همسایه بود. ما، خانواده آقای تفاخری و یک واحد خالی که انتظار مستاجر را می کشید. مستاجرهای جدید هر که بودند برای من فرقی نداشت. دیگر برای من دوره آشنایی و دوست شدن و معاشرت تمام شده بود. ترجیح می دادم به پیله تنهایی خود خو گرفته و حالا حالا ها از آن بیرون نیایم. صدای امیر پسر خانواده تفاخری بلند شد که برای برف بازی و شیطنت از سر شوق آواز می‌خواند. از بالا می دیدمش که سرمست و شاد برفها را توی سطل ربخته و گوشه حیاط کنار درخت کاج خالی می‌کرد. هر از گاهی به دست هایش که از سرما می‌سوخت "ها" می‌کرد. ولی هم چنان لـ*ـذت بازی را از دست نمی داد. صدای خانم تفاخری، با همان لحن جیغ جیغو که اگر سر کوچه هم باشی باز میتوانی بفهمی چه می‌گوید بلند شد که دستکش به دست به طرف امیر می رفت.
_گفتن تعطیله که بتمرگین تو خونه سرما نخورین. نه که عین حیوون رم کنید بریزید بیرون تو این سرما. بیا دستکش هاتو دست کن سرما نخوری، جونم مرگ شده!
قدر فرزندی به این سرحالی و مودبی را نمی دانست! وقتی خواست برگردد سرش را بالا گرفت و من را که داشتم از بالا تماشایشان می‌کردم دید. با سر سلام داد. و من با اینکه اصلا حوصله نداشتم با لبخندی گرم سرم را تکان دادم. و پنجره را بستم. دیدن بازی امیر، وقتی کوچک تر بود، یکی از سرگرمی های من بود. اما حالا جز این که تیره بختی ام را یادم بیاورد سود دیگری نداشت. صدای تلفن رشته افکارم را پاره کرد. پیش از آن که نام مادر تکرار شود گوشی را برداشتم.
_الو... افسانه؟ معلوم هست کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟
_سلام مادر.
_ای وای. سلام مادر. سلام به روی ماهت. کجایی دختر؟ دل نگران شدم. زنگ زدم برنداشتی!
_ببخشید.
_خوبی دورت بگردم؟ سرحالی؟ سرما که نخوردی خدایی نکرده؟
_نه مامان. خوبم. بابا چطوره؟ خودت خوبی؟
_ما هم خوبیم مادر. شکر. تا ظهرهستی یه تک پا بیام پیشت؟ مامانی برات برگ آلو فرستاده.
_نه مادر. شاید برم موسسه. بچه ها امتحان دارن.
_ول کن این موسسه رو. امروز همه جا تعطیله. شبکه خبر گفته.
_موسسه تعطیل نیست.
_چه می‌دونم والا. عمید چطوره؟ دیگه حرفی نزد؟
_خوبه. سودابه رو بـرده برف بازی.
_برف بازی؟ سودابه رو؟ مگه این بچه خودش ننه بابا نداره که شوهر تو باید ببرتش برف بازی؟ تو رو تو خونه تنها گذاشت، رفت؟ مگه تو دل نداری؟ خوب تو رو هم می برد! یعنی تو قد یه بچه فسقلی هم نیستی؟!
نخیر. باز هم داشت شروع می‌کرد. داشتم علیه عمید تحـریـ*ک می شدم.
_مادر ببخشید من کار دارم.
_آره. برو. گوش نده. من به ضررت حرف می‌زنم. پس فردا که یکی زد توی سرت و رفت پیش مادر از خدا بی خبرش اون وقت می‌گی مادر خدا بیامرزتت. راست می‌گفتی!
_خواهش می‌کنم مادر. تمومش کنید.
_خداحافظ.
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
صدای بوق تلفن توی گوشم پیچید. همیشه مکالمه من و مادر به این چیز ها ختم می شد. البته پر بیراه هم نمی گفت. عمید یک تعارف خشک و خالی هم به من نزد. گیرم من خودم را به خواب زدم، می توانست بیدارم کند هر سه با هم برویم. ولی باز قسمت منطقی مغزم پاسخ داد. اگر هم می‌گفت پشتت را می کردی طرفش و می گفتی نمی آیم! مگر قبل تر ها صدایت نمی زد؟ نازت را نمی‌کشید؟ آنقدر کم محلی کردی که او هم خسته شد. باز سمت آشپزخانه رفتم. از پنجره عمید و سودابه را دیدم که با هم برف بازی می کنند. کی برگشته بود؟ آنقدر از ته دل می‌خندید و سر به سر بچه ها می‌گذاشت که ته دلم تکان می‌خورد. بی شک عمید پدر خوبی می‌شد. و فرزندانش را دوست می داشت. موهای کوتاه اما لَختی که داشت با هر تحرک تکان می‌خورد. کلاهش را برداشته بود تا سر آدم برفی امیر بگذارد. بعد، گوشی اش را بالا گرفت، هر سه ایستادند و با آدم برفی عکس گرفتند. کاش می شد این عکس را با من و فرزندمان می انداخت. فرزندی که سرمای نبودنش، جای جای این خانه را پر کرده بود.
از سبد سیب زمینی درشتی برداشتم. شستمش. وقتی پوست می‌گرفتمش روی آن در قسمت هایی لکه های سبز و سیاه دیدم. چاقو را فرو برودم و قسمتهای آسیب دیده را گود از آن جدا کردم. دوباره آن را زیر شیر آب بردم. تنهایی من را دچار وسواس کرده بود. آن را با نهایت سلیقه و دقت، نگینی ریز کردم. سودابه عاشق ماکارونی بود. هروقت می‌آمد برایش درست می‌کردم. شاید گاهی به ظاهر نمی‌توانستم محبتی به او کنم اما در رفتارهایم همیشه رضایتش را مد نظر قرار می‌دادم.دوستش داشتم اما از اینکه او فرزند دیگری بود و برای من نبود احساس عجز و ناتوانی می کردم. یک هویج هم پوست گرفتم و ریز کردم. هویج و سیب زمینی را در روغن داغ ریختم و از صدای جلیز و ولیزش خودم را عقب کشیدم. شعله زیاد بود و قطره های روغن روی گاز می پرید. شعله را کم و هود را روشن کردم. خانه ما از آن دست خانه ها بود که سکوتش تنها با صدای هود و تلوزیون شکسته می شد. ساعت حدودا یازده و نیم بود که ماکارونی دم کشید. میز را چیدم. شور گذاشتم. زیتون ها را در کاسه های اردور خوری جای دادم. بشقاب های آرکوپال گل ریز را که همین دیروز از شوش خریده بودم روی میز چیدم. دستمال سفره را لای دستمال گیر های سرویس جا کردم. ماست ریختم. روی ماست نعنای خشک شده ریختم تا سردی شان نکند. از یخچال نوشابه برداشتم. همه چیز آماده بود. پنجره را باز کردم تا عمید را صدا کنم اما هیچ کدام نبودند. دنبال گوشی ام به اتاق خواب رفتم. روی میز توالت را نگاه کردم. پتو ها را کنار زدم، و دست آخر آن را روی تاج بالای تخت پیدا کردم. به محض روشن شدن، پیام های از دست رفته روی گوشی آمد. چهل و پنج پیام همه هم از مادر و یکی از نیکی. پیام های مادر که همه از سر خیر خواهی بود اما نمی‌دانم چرا عجیب من را علیه عمید می شوراند. پیام نیکی را باز کردم.
سلام. عصر میام دنبالت بریم عبری. در دسترس باش. حدودا سه اونجام.
دستی به موهایم کشیدم. خیلی وقت بود می‌خواستم موهایم را رنگ کنم. رنگ پیشین دیگر به انتهای موهایم ختم شده بود و به کل رفته بود. شماره عمید را گرفتم. بعد از چند بوق برداشت.
_سلام عزیزم. خوبی؟ ساعت خواب!
_سلام عمید. کجایید؟
_ما، یعنی من و عشق دایی و امیر خان، تو پارکیم تنبل خانم.
_بیایید خونه. غذا حاضره. امیر رو هم با خودتون بیارین.
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
[HIDE-THANKS]

بدون خداحافظی قطع کردم. هروقت خدا، که بچه ها دوره اش می‌کردند، خشمی درونی مانع از نزدیکی من به عمید می‌شد. دلم به حالش می سوخت. دلم نمی‌خواست برای بچه های این و آن غش و ضعف کند. دوست نداشتم هر بار با دیدن شوقی که از کنار بچه ها بودن به او دست می داد، خودم را مقصر بدانم. که نتوانستم او را پدر کنم.شانزده سالم بود که به عقد عمید در آمدم. با وجود تمام مخالفت ها از جانب هر دو خانواده ما همدیگر را دوست داشتیم و پای وصلتمان ایستادیم. آن زمان عمید بیست و دو ساله بود و دانشجوی سال آخر حسابداری. بعد شش ماه عروسی کردیم. بعد از یک سال تصمیم گرفتیم بچه دار شویم. نشد! به دکتر مراجعه کردم. هر کار گفتند کردم. نشد که نشد. دو سال از این مطب به آن مطب میرفتم. تنم را به دست جراحان زنان و نازایی هم سپرده بودم. اما بدن من توانایی نگه داری نطفه را نداشت. در این بین در دبیرستان بزرگسالان درس هم می‌خواندم و دیپلم گرفتم. روزی که فهمیدم رشته مترجمی زبان فرانسه قبول شدم، عمید مهمانی داد. همه را دعوت کرد. از بیرون شام گرفت. دست اخر هم مادرشوهرم جلوی همه گفت: " حالا که قبول شدی مبارکت باشه. ولی پشتت باد نخوره ها. تا حالا گفتیم بچه است گـ ـناه داره عیب نداره. ولی دیگر کم کم دست به کار شو که ما نوه مون رو می‌خواهیم. نکنه پشت گوش بندازی و بگذاری برای بعد دانشگاه. " و رو به جمع ادامه داد: "خدا می‌دونه که من اصلا قصد دخالت ندارم. زندگی خودشونه. این دولت شاهی هست که دل تو دلش نیست. هی می‌گـه بچم عمید کی قراره برامون کاکل زری و گیس گلابتون بیاره. میدونید که ما، همین یک پسر رو از خدا داریم. دولت شاهی مشتاقه تا هر چه زودتر اسم یک دولت شاهی دیگه زیر شجره نامه خانواده نوشته بشوه. می‌دونید که، این قجری ها خیلی به شجره نامه شون حساسند. حالا که خدا نخواست و عروس از قجر نیست، حد اقل چشممان به دیدن نوه روشن شه. وگر نه من چه کار دارم به این عروس و داماد خوشبخت! "
و همه می دانستند پدر شوهرم، مرد فهیم و بسیار محترمی است. و تمام اینها زیر سر خود مادرشوهرم هست و به دروغ آن را به همسرش نسبت می‌دهد.
کلید در قفل چرخید و صدای همهمه عمید و بچه ها بلند شد. برخواستم و از پشت اپن به هر سه که از فرط سرما نوک بینی شان قرمز شده بود نگاه کردم.
_سلام. اول دست و صورتها رو بشورید. بعد بیایید آشپزخونه.
هر سه مودب سلام کردند و به طرف دست شویی راه افتادند. عمید که سودابه را در آغـ*ـوش داشت زودتر به آشپزخانه برگشت.
_بیا. ببوس زن عمو رو.
خنده ام گرفت. لپم را جلو بردم تا سودابه با آن صورت خیس و خندان من را غرق بـ..وسـ..ـه کند. دست خودم نبود. او را از آغـ*ـوش عمید گرفتم و به سـ*ـینه فشردم. موهایش را بوییدم. او هم دستانش را محکم دور گردنم قلاب کرده بود. بی اختیار گفتم:
_چی می‌شد اگر سودابه مال ما بود عمید.
عمید که متوجه حال روحی من بود، آرام سودابه را از آغوشم جدا کرد و روی میز نشاند. بعد به طرف من برگشت و آرام گفت:
_گوش کن افسانه. صد بار گفتم. باز هم می‌گم. من با تو خوشبختم. من احتیاج به بچه ندارم که به من خوشبختی بده. خوشبختی برای من یعنی تو. تو برای من یعنی خوشبختی. والسلام.
و با صدای بلند از امیر خواست برای ناهار عجله کند. موقع غذا خوردن عمید سیب زمینی هایش را با چنگال به دهان سودابه می‌گذاشت و لـ*ـذت می برد. خاری در دلم فرو رفت. حسرت را که در چشمانش می‌دیدم جگرم می‌سوخت. با صدایی آرام گفتم: "سودابه جان، زندایی. اگر سختته خودت بخوری بیا کنار من بشین غذات رو بزارم دهنت. " سودابه اما با عشـ*ـوه ریز که مخصوص دختران هم سن و سالش بود با لحن کودکانه اش تشکر کرد. عمید که می‌دانست رفتارش من را اذیت می‌کند تا آخر شب که سودابه کنار ما ماند، مراقب رفتارش بود و سعی می‌کرد بیش از پیش به من توجه نشان دهد.
آخر شب وقتی ظرفها را از آب چکان برداشتم و دستمال کشیدم، وقتی روی میز ناهار خوری و اپن را خلوت کردم، وقتی می‌خواستم برق را خاموش کنم، عمید صدایم زد.
_خاموشش نکن. ببینمت. چقدر زیبا شدی افسانه. چه خوب کردی. این رنگ خیلی به صورتت می آد. همسر زیبای من.
ته دلم غنج رفت. می دانستم دلش می خواهد شاد باشم و به خودم برسم. از پی حرفش به طرف کنسول رفتم و دستی به موهای سشوار کشیده مرتبم انداختم. مشکی مشکی چون سیاهی شب. دست پیش بردم و رژ لب تیره را از پشت اینه درآوردم. شکل همان وقت ها شدم. عمید گفت :
_من رفتم مسواک بزنم شازده خانوم.
تمام بار مثبت جمله اش باهمان کلمه شازده خانم منفی شد. تنفر داشتم از این نسب دهان پر کن شان که پتک محکی بر ستبر بودن من می‌زد...
صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. پیش از آن که صدای منشی تلفن بلند شود عمید گوشی را برداشت.
_سلام مادر. خوبی؟
_......
_نه دیگه باید بیدار می شدم.
_......
_امروز؟ نمی دونم. صبر کنین به افسانه..
_.....
_نه، اون طفلک که...
_......
_باشه مادر. چشم. میاییم.
تلفن را که گذاشت، به سمت من که با چشمان خواب آلوده نگاهش می کردم، برگشت.
_شنیدی که!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
[HIDE-THANKS]
چیزی نگفتم. غلت زدم و پتو را بیشتر دور خود پی چیدم. عمید دوباره با لحن آرام تری گفت:
_دلش می‌شکنه. فقط امروز. اونم دلش خوشه به یک ظهر جمعه که بچه هاش دور یک سفره جمع بشن.
بلند شد. صبحانه را در سکوت خوردیم و من خود را با شستن ظرفها و دستمال کشیدن میز ناهار خوری سرگرم کردم. در کمد لباس ها را باز کردم. دستی به پالتوی پوستین قهوه ای رنگم کشیدم. آخرین بار سه سال پیش تنم بود. همان موقع که می‌خواستیم به مناسبت تولد دو سالگی سودابه راهی لویزان شویم. با یاد آوری آن شب و نگاه های پر از ترحم دوست و آشنا اخمی به پیشانی ام نشست. با این حال آن را بیرون کشیدم و با کلاه و شالگردن قهوه ای تیره دنبال عمید راه افتادم. توی ماشین آینه را پایین دادم و خودم را برانداز کردم. با آرایش ملایمی که داشتم باز هم رنجور و بیمار به نظر می آمدم.
در حیاط که باز شد پدر عمید خندان و سرحال پارو را به دیوار تکیه زد و دستکش هایش را دراورد. نگاه از تپه انبوه از برف گوشه حیاط برداشتم و با پدرشوهرم سلام و علیک کردم.
_پس عمیدخان کجاست؟
_داره ماشین رو پارک می‌کنه. الان میاد.
ولی عمید ماشین را پارک کرده بود. فرستاده بودمش شیرینی بخرد تا دست خالی نیامده باشیم. مادر شوهرم روی ایوان به استقبال آمد. هم‌زمان عمید هم رسید. با مادرشوهرم سلام و علیک می‌کردم که عمید شیرینی به دست وارد شد. همین که نگاه تیزبین مادرشوهرم به جعبه شیرینی افتاد با اشتیاق گفت:
_خیره مادر. خبریه انشاءلله؟
سوالش همچون پتکی بر سرم فرود آمد‌. نمی‌دانم از روی سادگی می‌پرسید یا می‌خواست مرا دق بدهد. چهره عمید محجوبانه رنگ غم به خود گرفت. معصومانه خندید. کفش هایش را روی اولین پله جفت کرد و وارد ایوان مسقف شد.
_نه مادر. گفتم با چای بخوریم.
سودابه بیرون پرید و عمید را از گرفتگی چند لحظه قبل بیرون آورد. نگاه پر از حسرت مادر شوهرم به بازی عمید و سودابه چون خاری به قلبم فرو رفت. باز هم این دور همی ها شروع شد و قلب من با هر لحظه اش صد تکه! از دید مادر شوهرم جعبه شیرینی یعنی خبر بارداری من. چهره خندان و شاد عمید یعنی خبر بارداری من.‌ مراقبت کردن عمید از من یعنی خبر بارداری من. هیچ حوصله اش را نداشتم. ایوان مادرشوهرم پهن و طویل بود. اگر زمستان نبود حتما همین جا سفره پهن می‌کرد. وارد سالن پذیرایی شدیم. خواهرشوهرم داشت پوشک پسرش را عوض می‌کرد. با خنده و شوخی سلام داد و عذر خواهی کرد. روی یکی از مبل های سلطنی نشستم. عمید از همان لحظه که مادرشوهرم آن حرف را زد متوجه ناراحتی ام شده بود. پیش آمد.
_پالتویت رو در بیار افسانه. بده آویزونش کنم.
با اکراه بلند شدم. دوست داشتم دق دلی مادرش را سر او در بیاورم. نگاهش نکردم. وقتی داشتم پالتو را به دستش می‌دادم فهمیدم‌ تابلوهای نفیس سالن عوض شده و تابلوهای جدید به دیوار آویخته اند. شال کلفتم را در آوردم. از کیف دستی ام شال راحت تری درآوردم و سر انداختم. لباسم را مرتب کردم و نشستم. عمید وسایل من و کاپشن خودش را آویزان کرد و برگشت. سودابه هم که از کنارش جم نمی‌خورد. مدام به دایی اش می‌چسبید. آسیه خواهر شوهرم پسرش را به طرف من هدایت کرد و خودش پوشک به دست از اتاق خارج شد. کسری پسری تپل و سرخ و سفید بود. موهایش با پیچ کوتاهی روی پیشانی می‌افتاد. آخ که دلم برای راه رفتن اش ضعف می‌رفت. پنگوئن وار با پوشک بسته اش به طرف آمد و خندید. چند دندان بالا و پایینش نمایان شد. مادرشوهرم آمد.
_خوب مادر، عمید، چطوری؟ خوبی؟ دیر کردین.
روی سخن اش با من بود. هیچ به روی خودم نیاوردم. دلم می‌خواست کسری را به سـ*ـینه بفشارم و از خنده هایش لـ*ـذت ببرم. دلم می‌خواست بویش کنم و عطر کودک شیرخواره را به مشام بکشم. اما تنها او را روی زانو نشاندم. حواسم بود که مادر شوهرم نگاهم می‌کند. دلم نمی‌خواست برایم دل بسوزاند. دلم نمی‌خواست ببیند تا چه حد مشتاق در آغـ*ـوش کشیدن کسری هستم تا آن را به نازایی و حسرت به دل بودنم ربط دهد. همیشه احساساتم را در مقابلش کنترل می‌کردم تا نگوید: " نداشتن فرزند داغانش کرده. " با این حال همیشه من را زنی حسود، نامهربان و سردی می‌نامید که به هیچ کودکی محبت نمی‌کند. می‌گفت " این نازایی عقده ایش کرده. به فرزندان خواهرشوهر خود هم حسادت می‌کند." این ها را بارها و بارها شنیده بودم. اما او نمی‌دانست تنها دلیل من برای جلوگیری از ابراز عاطفه در حضور او، نشنیدن جملاتی چون "الهی بمیرم" ، "ای خدا به عمید من که رسید قحط اومد. " ، " خدایا اونقدر منو زنده نگه دار که بچه عمیدم رو ببینم. " بود.
دیگر توان نداشتم. دیگر حال شنیدن این جملات را هر چند از سر خیر خواهی نداشتم. دیگر نمی‌خواستم هیچ کسی برایم دل بسوزاند. بگذار بگوید افسانه حسود است، عقده ای است، چشم ندید بچه های آسیه را دارد.‌ دود اسپند که در اتاق پی‌چید نشان از آن داشت که اشتباه فکر نکرده ام. آسیه گفت:
_ببخشید زنداداش توروخدا. این کسری هم کار خرابی کرده بود مجبور شدم همین جا عوضش کنم. الان اسپند هوای اتاق رو عوض می‌کنه.
لبخندی از سر اجبار زدم. زیرکانه می‌خواست اسپند دود کردنش را توجیه کند. اما من می‌دانستم این کار نه برای تهویه هوا که برای جلوگیری از چشم زخم من است. چند بار اسپند دان را دور اتاق و دور سر ما چرخاند. دست دراز کردم و آرام طوری که نسوزم سطح ذغال را لمس کردم و ردی از آن روی پیشانی کسری کشیدم. آسیه گفت:
_قربان دستت.
و از اتاق بیرون رفت. کسری با گردنبندم بازی می‌کرد. دلم می‌خواست آن انگشتان بند بندش را بخورم. آن لپ های گوشتالود با نمکش را غرق بـ..وسـ..ـه کنم. خیلی کودک شیرینی بود. تازگی ها یاد گرفته بود روی دو پا که راه می‌رود دست هم بزند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
[HIDE-THANKS]

عمید به پشتی کناری مبل اش زد و اشاره کرد کنارش بنشینم. محل اش نگذاشتم. آن از مادرش که نیامده دماغم را سوزاند، این هم از خواهرش.
این بار صدایم زد.
_افسانه جان بیا اینجا بنشین.
از زیر نگاه سنگین مادرشوهرم بلند شدم و کنار عمید نشستم. کسری حرف هایی نامعلوم به زبان می‌آورد و دست می‌زد. آخ که چقدر دلم می‌خواست بچلانمش‌. عمید طاقت نیاورد و او را از دستم گرفت. روی پای خود نشاند و ادایش را در آورد.
_قان قان قی قی خاخا خا خا
و با سودابه می‌خندیدند. از زیر چشم مادر شوهرم را دیدم که لبخند محزون و کمرنگی به لب دارد. برای اینکه حواسش را از عمید پرت کنم گفتم:
_مامان من و عمید نماز رو نخوندیم. آسیه کسری رو دست من سپرد. می‌شه حواستون بهش باشه ما بریم نمازمو بخونیم.
_برو جانم. عمید مادر بچه رو بده به من توام پاشو نمازتو بخون.
در دل فاتحانه خندیدم. وضو داشتم. سجاده را پهن کردم همین که خواستم نماز را شروع کنم افکار گوناگون به ذهنم هجوم آورد.
"با چه رویی ایستادی به نماز؟ این فکر ها چی بود از اون بندگان خدا؟ خوب مادر است! دلش می‌خواهد زودتر بچه شما را ببیند. گـ ـناه که نکرده. اون طفلک آسیه که منظوری نداشت. خوب راست می‌گفت هوای اتاق بد بود، اسپند دود کرد بخاطر تو. ازت عذر خواهی هم که کرد. "
عمید که دید برای اقامه دست دست می‌کنم فهمید حال خوشی ندارم. در اتاق عمید بودیم. وسایلش همان طور دست نخورده بود. کتابخانه، کامپیوتر، تخت، دیوار کنار تخت پر بود از پوسترهایی از ورزشکاران. عمید سجاده اش را جلوتر از من پهن کرد و گفت:
_به خدا منظوری نداشت مادرم. به دل نگیر. به همین قبله محمدی قصد و غرضی تو کارش نبود.
رام شدم. راست می‌گفت. با افکار منفی فقط خودم را آزار می‌دادم در حالی که آن بندگان خدا نیتشان خیر بود. اصلا زیادی حساس شدم. نباید به دل بگیرم.
بعد از نماز داشتم سجاده را جمع می‌کردم و عمید هنوز سر سجاده بود که سودابه در نزده وارد اتاق شد و از پشت دست در گردن عمید انداخت. هم آغوشی و شوخی هایشان باز هم دلم را لرزاند. بی توجه به صدای خنده شان که اتاق را برداشته بود به آشپزخانه رفتم. خانه مادرشوهرم هرچند قدیمی بود اما بسیار بزرگ و دلگشا بود. آشپزخانه اش دو پنجره بزرگ رو به حیاط داشت. در یکی از قابلمه ها را برداشتم و از عطر خورشت انار مـسـ*ـت شدم. صدای آسیه از پشت سرم بلند شد.
_به خاطر عمید بارگذاشته ها. ما که هیچی اصلا داخل آدم نیستیم.
هر دو خندیدیم. مادرشوهرم بی نهایت عمید را دوست داشت و عزیز می‌کرد. با اینکه آسیه ته تغاری بود اما تمام توجه مادرشوهرم به عمید بود. پدر شوهرم خسته از پارو کردن برف ها به جمع ما ملحق شد. کلاه بافتنی اش را از سر برداشت و بی آنکه از کسی بخواهد خودش برای خودش چای ریخت. از کابینت کنار دستی ام قندان کوچک گل سرخی را در آوردم و در سینی مسی مستطیل شکل که تمامش قلم کاری بود گذاشتم. و به دستش دادم. هر بار از مادرشوهرم می‌خواستم این سینی و دیگر عتیقه های قدیمی را دم دست نگذارد. می‌گفتم بگذارد در دکور حیف است. با غرور و تکبر قجری اش اخمی به پیشانی می‌انداخت و می‌گفت: "وا این دوتا تیکه وسیله حیفه؟ حیف منم! "
شاید هم حق با او بود. خودش را بی نهایت دست بالا می‌گرفت و استفاده از ظروف معمولی را برای خود نمی‌پسندید. با اینهمه مانده بودم عمید چطور راضی اش کرده من را، دختر یک کارمند ساده را بگیرد. بالاخره حمیدآقا هم آمد و سفره را پهن کردیم. سفره ترمه مادرشوهرم از آن قدیمی ها بود. که تمام بته جقه هایش را فلان کَسَک درباری سوزن زده بود. باز هم حیفم می‌آمد این سفره نفیس را دم دست می‌گذارد. سبزی خوردن و دوغ و پلو زعفرانی اعلا و چند ظرف خورشت روی سفره چیدیم. در دلم گفتم اگر از روغن خورشت قطره ای روی سفره بریزد چه؟ حتما بجای اینکه با دست بشورتش در ماشین می‌اندازد. کسری از سر و کول پدرش بالا می‌رفت و دالی بازی می‌کرد. حواسم بود که آسیه با چشم و ابرو از حمید آقا می‌خواست ول کند. همیشه در حضور عمید تمام پدران محکوم به این بودند که با فرزندان خود بازی نکنند. نکند دل عمید بشکند. اما خدا شاهد است که عمید اصلا از این اخلاق ها نداشت. و اصلا از بازیگوشی بچه ها لـ*ـذت هم می‌برد! باز نیمه منفی باف مغزم بر طرف دیگر برتری یافته بود. با خود در ستیز بودم. آمدم ظرف خورشت را بردارم‌.‌ کمی از خورشت از کنار ظرف پایین ریخته بود. بدم آمد. نکشیدم. ظرف ها را شستیم. موقع خشک کردن اش مثل همیشه پشت ظرف ها را می‌خواندم. پشت تک تک ظرف ها نوشته بود به سفارشِ ملوک السلطنه. که لابد یکی از جده هایشان بوده. هیچ گاه نپرسیدم ملوک السطنه که بوده‌. تمام ظرف ها اصل بود. چقدر حرص می‌خوردم که خط و خش های رویش را می‌دیدم. با اینهمه کلی هم ظرف و ظروف نفیس در انباری داشت. عصر داشتیم دور هم چای می‌خوردیم که زنگ زدند. نجمه خاتون بود. خدمتکار مخصوص مادرشوهرم. دست پاچه و دوان دوان از حیاط به داخل آمد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
[HIDE-THANKS]

یک پالتوی گشاد پوشیده بود و روسری کلفت اش را با گیره از زیر چانه سفت کرده بود. مادرشوهرم قری به سر و گردن داد که صدای طلاهای سنگین و پت و پهن اش درآمد.
_کجا بودی از صبح؟ هر چی این وامونده رو گرفتم خاموش خاموش خاموش. نمی‌دونستی مهمون دارم؟ دختر و عروسم خودشون دست به آب زدند و مهمونی رو گردوندند.
نجمه خاتون شرمسار بند کیف دستی اش را با چنگ فشرد.
_خانوم شرمنده. و اللهِ این دخترِ پسرم تب کرده بود دنبال دوا و دکترش بودیم.
نجمه خاتون از اهالی تبریز بود و با لهجه حرف می‌زد. مادر شوهرم با اخم و تخم رو ترش کرد و به اصطلاح در حضور ما حرف دیگری نزد. نجمه خاتون هم سر به زیر و آرام به طرف اتاقش در انتهای راهرو سرازیر شد.
آسیه دست در قندان چرخاند تا قند دلخواهش را پیدا کند. چرخش انگشتانش در قندان حالم را بهم زد. دیگر دلم قند نخواست! از شیرینی های زبان چیده در ظرف یکی را برداشتم. عمید می‌دانست که عاشق شیرینی زبان هستم. نجمه خاتون با لباس مخصوص که یک پیراهن بلند سورمه ای با کفش هم رنگ، و پیشبند و روسری سه گوش سپید بود به سالن پذیرایی آمد و استکان های کمر باریک دور طلایی را جمع کرد. دیگر داشت حوصله ام سر می‌رفت. به عمید اشاره کردم.
کلید را چرخاندم و در را باز کردم. پیش از آنکه وارد شوم بوتین هایم را درآوردم. بعد وارد خانه شدم. دست دراز کردم و کلید برق را زدم. حالا می‌توانستم آپارتمان مرتب و سوت و کورم را راحت تر ببینم. کفش ها را در جاکفشی گذاشتم. کلید را از در کشیدم و خواستم در را ببندم که عمید رسید. داشت ماشین را در پارکینگ پارک می‌کرد. لباس هایم را عوض کردم و یکراست به آشپزخانه رفتم. از صبح هـ*ـوس کشک بادمجان کرده بودم که این میهمانی مانع از درست کردنش شده بود. پیشبند بستم و چاقو برداشتم. روی میز نهار خوری نشستم. یکی یکی بادمجان ها را پوست گرفتم. حواسم بود دستم سیاه نشود. برای همین دستکش دست کردم. بادمجان های پوست گرفته را شستم. آبکش حاوی بادمجان ها را روی سینک گذاشتم. از روی شلف نمک را برداشتم و چند قاشق نمک روی بادمجان ها ریختم. ظرف نمک را از روی عادت دستمال کشیدم و مرتب طوری که انگار خط‌کش به دست دارم روی شلف کنار ادویه ها گذاشتم. پیشبند را درآوردم و به گیره آویزان کردم. نور اتاق خواب، انتهای راهروی تاریک را روشن کرده بود. خواستم به دست هایم کرم مرطوب کننده بزنم اما پشیمان شدم. یک بسته پیاز داغ و سیرداغ از فریزر درآوردم. آن را در بشقاب و روی سینک کنار آبکشِ بادمجان ها گذاشتم. با دستمال روی میزنهارخوری را تمیز کردم. عمید از اتاق خواب بیرون آمد.‌ شلوارک نخی اش آن هم در این موقع از سال عجیب بود. با خنده گفت:
_یادته این شلوارک رو از شاه عبدالعظیم برام گرفته بودی؟ الان تو کمد دیدمش‌. از مهاجرت لباس های تابستونی به کمد دیواری اتاق مطالعه جا مونده.
و شادمانه خندید. عمید من همین بود. همین قدر بچه و همین قدر صاف و ساده. شلوارک چهارخانه سرخابی و قرمز دلش را بـرده بود. بی تفاوت گفتم:
_برو عوضش کن. سرما می‌خوری.
خودم هم نمی‌دانم چرا حال و حوصله هیجان و بگو و بخند را نداشتم. خوب یک شلوارک از لباس های تابستانی جا مانده. دیگر چرا باید با دیدنش نیشم تا بناگوش باز شود! عمید هم چه حال و حوصله ای داشت ها! حتما فکر می‌کنید من بی احساس و بی عاطفه ام. اما باید به شما بگویم خیر، خیلی عاطفی هستم. همین خرید شلوارک چهارخانه برایم کلی خاطره درست کرده بود. اما اگر بخواهم احساسات زیادی خرج کنم، بدون شک باید پیشنهاد مادرشوهرم را بپذیرم و برای عشقی که به عمید دارم فداکاری کنم. کدام فداکاری؟ الان به شما می‌گویم.
طلاق بگیرم!
اما من آنقدر فداکار نبودم که از زندگی عمید بیرون بروم. اصلا من نه، خود شما حاضرید از زندگی هفده هجده ساله با کسی که عاشقانه دوستش دارید بیرون بروید؟ از زندگی که خشت خشت و آجر به آجرش را باهم ساختید؟ شاید اسمش خودخواهی باشد اما من آنقدر عاشق عمید هستم که حتی یک ثانیه بدون او را نمی‌توانم تحمل کنم! عمید هم همین طور است. اگر نبود که تا اینجا پای من نمی‌ماند. ما از زندگی خود راضی بودیم، اگر دیگران می‌گذاشتند!
عمید بیچاره بی آنکه چیزی بگوید شلوار گرمکن پوشید و رو به روی تلوزیون نشست. دماغش را سوزانده بودم. پیش رفتم و از پشت مبل دست دور گردنش انداختم. ما عاشق هم بودیم و هیچ چیز حتی نبود فرزند نتوانسته بود از حرارت این عشق بکاهد. دستی به موهای عمید که حالا از کنار شقیقه کمی سپید شده بود کشیدم. اینکه یک جوان سی و چند ساله موی سپید کند، عجیب نیست. جوان ز حادثه ای پیر می‌شود گاهی...
تلوزیون ندید. من هم کشک بادمجان درست نکردم! خوابیدیم.
صبح بعد از نماز نخوابیدم. چای دم کردم. میز را چیدم. تخم مرغ هم آب پز کردم. دلم تخم مرغ نمی‌خواست اما دلم می‌خواست جا تخم مرغی های جدیدی که خریده بودم را افتتاح کنم.
[/HIDE-THANKS]
 

زهرااسدی

ناظر تالار رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
5/7/16
568
42,508
781
کانادا
[HIDE-THANKS]

خواستم عمید را بیدار کنم که خودش آمد. با موهای ژولیده و چشم های نیمه باز.
_به چه بو و برنگی راه انداختی.
نان ها را از تستر درآوردم. دیدم یکی از نان ها از آن یکی کوچکتر است. این بار باید مرتب تر قیچی کنم. همه یک اندازه! عمید که دست و صورتش را شسته و نمازش را خوانده بود پای میز نشست. برایش چای ریختم. منتظر ماندم مثل هر روز دستش را روی بخار چای بگیرد. همین کار را کرد. زود صبحانه اش را خورد و با بـ..وسـ..ـه ای از من تشکر کرد. هیچ از جا تخم مرغی های روی میز حرفی نزد. شاید اصلا نفهمید! ذوق و شوقی که برای افتتاحش داشتم باد هوا شد. با اینکه وقت تنگ بود اما به سرعت ظرف ها را شستم. ام دی اف دور سینک را دستمال کشیدم و با عجله حاضر شدم. باید به موسسه می‌رفتم. عمید من را ‌رساند. داشتم از پله های موسسه بالا می‌رفتم که برخلاف هر روز دیدم افرادی غیر از خودم در راه پله اند. وقتی به طبقه چهارم که مخصوص زبان فرانسه بود رسیدم، دیدم که چند نفر تاسیساتیِ ساختمان درحال کلنجار رفتن با آسانسور نیمه باز هستند. هفت هشت سالی بود که به مکان های بسته فوبیا پیدا کرده بودم و تحت هیچ شرایطی توانایی استفاده از آسانسور را نداشتم. همیشه هر چهار طبقه را با پله بالا و پایین می‌کردم. جلوی در خانم فرجی را با همان مانتو شلوار و مقنعه سورمه ای همیشگی اش دیدم. زنی شاد و شوخ و شنگ که مسوول ثبت نام و تعیین سطح بود. داشت به کار خدماتی ها نگاه می‌کرد. با دیدنم با خنده گفت:
_بیا یه امروزم که تو می‌خواستی با آسانسور بیای این خراب شد.
جلسه قبل با خنده گفته بودم که از این به بعد می‌خواهم به ترس هایم غلبه کنم. سلام و علیک کردم. میان خنده گفت:
_بابا این ترس الکی رو ول کن واحد. تا مجبور نشی از این ترس فرار نمی‌کنی. اصلا می‌دونی چیه؟ حامله شو. اونوقت دیگه مجبوری به خاطر طبقات با آسانسور بیای بالا.
و غش غش خندید. بی آنکه بداند با این حرف چه آشوبی در دل من به پا کرده. این بار چندم بود که برایم نسخه بارداری می‌پیچید. خبر نداشت مشکل دارم. اصلا خبر نداشت چند سال می‌شود که ازدواج کرده ام. حتما فکر می‌کرد شاید تا به حال تمایلی به فرزند دار شدن نداشته ام. اصلا گیرم درست، من بی هیچ مشکل جسمی و روحی، فقط ‌تمایل ندارم. حالا به او چه ربطی دارد که بخواهد در مورد خصوصی ترین مساله زندگی من نظر بدهد؟ چه کسی باید این‌ها را به در و همسایه و همکار و دوست و آشنا بفهماند که در مسایل یکدیگر تجسس نکنند و حرف هایشان را پیش از به زبان آوردن سبک سنگین کنند. برای آنکه پی به آشوب درونم نبرد تنها به لبخندی اکتفا کردم. دفتر خالی بود و دور میز بزرگ کنفرانس وسط سالن کسی ننشسته بود. سراغ کمدم رفتم. وسایلم را گذاشتم و کتاب و دفتر کارم را برداشتم. چرا به خانم فرجی هیچ نگفتم؟ آخر مگر یک نفر دونفر بودند؟ عالم و آدم به خود اجازه می‌دادند از زندگی من حرف بزنند. اصلا تقصیر خودم است. خودم بی عرضه ام. باید همان وقتی که گفت، با جدیت می‌گفتم "به خودم مربوط است" . نه این طور خوب نیست. بی ادبانه است. باید می‌گفتم "فکر می‌کنم این مسایل خصوصی است. "
آه، بله این بهتر است. اگر باز گفت همین را می‌گویم.
عصر خسته و کوفته از حرف زدن فراوان سر کلاس‌ها به خانه برگشتم. از صبح این حرف خانم فرجی در ذهنم تکرار می‌شد. می‌دانم که خسته شدم. دیگر حوصله حرف های کسی را ندارم. لباس عوض کردم. ظرف های شسته صبح را دستمال کشیدم و سر جایش در کابینت ها گذاشتم. روی گلبرگ های گل رونده روی اپن دستمال کشیدم. از پشت شیشه گلدان نگاهی به ریشه هایش انداختم. عمید که بیاید می‌دهم بکارتش در خاک. من که دستم سبز نمی‌شد. شاید هم می‌شد ها اما مادرشوهرم می‌گفت گلدان هایت را بده عمید بکارد. من هم گوش می‌دادم. از یخچال یک بسته مرغ برداشتم. آن را در مکروفر گذاشتم تا یخ اش آب شود. اصلا چرا باید به حرف مادر عمید گوش می‌دادم؟! از کجا می‌گفت تو دستت سبز نمی‌شود؟ نکند این هم کنایه بوده و من احمق نفهمیدم؟ صدای بیب مکروفر مرا به خود آورد. داشتم مرغ ها را سرخ می‌کردم که تصمیمم را گرفتم. بی توجه به صدای جلیز و ولیز مرغ و روغن هایی که از ماهیتابه بیرون می‌پرید، درش را گذاشتم و شعله را کم کردم. از دفترچه تلفن شماره احمدآقای گل کار را گرفتم. گل فروشِ سر خیابانمان. بوق می‌خورد اما جواب نمی‌داد. خواستم قطع کنم که برداشت. ازش خواهش کردم یک گلدان با خاک و هرچه لازم است برای کاشت گل رونده برایم بفرستد. پولش را هم همان لحظه با موبایل بانک برایش فرستادم. پیاز داغ کردم. داشتم نمک و فلفلش را می‌زدم که زنگ زدند. یک قاشق رب در قابلمه گذاشتم و به طرف آیفن رفتم. شاگرد احمدآقای گل کار بود. در را زدم. باز برگشتم سراغ خورشت. چند دور رب را هم زدم و با عجله آب در قابلمه ریختم. چادر گلدار روی آویز را برداشتم و در آپارتمان را باز کردم. شاگرد وسایل را در راهرو گذاشت.
[/HIDE-THANKS]