در حال تایپ رمان معمای قتل | F@EZEH کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 2K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: F@EZEH

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
" به نام خالق پیدا و پنهان که پیدا و نهان داند به یکسان "
نام رمان: معمای قتل
نویسنده: F@EZEH کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: جنایی، معمایی
ناظر: *یـگـانـه*
طراح جلد:
ویراستار رمان:

خلاصه:
همه چیز در یک شب بارانی اتفاق می‌افتد، شبی که با همه شب ها فرق می‌کند.
همه تفاوت‌ ها برمی‌گرده به قتل در اون عمارت، عمارت بزرگ رادان.
چه چیز باعث شد جناب رادان به قتل برسه، یا کی باعث قتل او شد؟
این سوالی بود که دو پلیس جوان از خودشان می‌پرسیدند؟!
آن دو برای یافتن حقیقت به هر راهی زدند، برای کشف حقیقت تمام قوانین و مرزها شکسته و سرانجام...


*همین جا تشکر میکنم از فاطمه عزیزم @Fatemeh-D که در انتخاب اسم رمان به من کمک کرد.
 
آخرین ویرایش:

- کـیـمـیا -

کاربر برتر
عضو انجمن
bcy_نگاه_دانلود.jpg

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این مواردد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
مقدمه:
بهشت از دست آدم رفت از اون روزی که گندم خورد.
ببین چی می‌شه اون کس که یه جا از حق مردم خورد.
کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن.
یه روزی هر کسی باشن حساباشونو پس می‌دن.
عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست.
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست.
«یه تیکه زمین-محمد اصفهانی»

سخنی با خواننده:
این دومین رمان و اولین رمان جنایی منه، میخوام تو این رمان حسابی گیجتون کنم. یه جورایی که حتی به خودتون هم مشکوک بشین. نمی‌خوام این رمانم ترسناک باشه، می‌خوام مجهول باشه. خب این اولین تجربه جناییمه و ممکنه یه ضعف هایی داشته باشم، ولی با این از همتون می خوام که تو این راه بهم کمک کنید، بهم امید بدید، راستی تمامی شخصیت ها ساخته ذهن خودمه پس منتظر هر کسی تو رمان باشید، حتی خودتون. منتظر نقدها و نظرهای با ارزشتون هستم...فائزه.ا


آن شب با بقیه ی شب ها فرق می‌کرد، آن شب از همیشه بارانی تر بود و بوی مرگ در فضا می‌پیچید.
***
کنار پنجره ایستاده است و به بیرون نگاه می‎کند. هوا بارانی است، زیر لب می‌گوید:
-شک ندارم امشب بارون وحشتناکی قراره بباره.
آرام از پنجره فاصله می‌گیرد و به ساعت نگاه می‌کند ساعت عدد 7:20 شب را نشان می‌دهد. بر روی صندلی مخصوص خود می‌نشیند و به فکر فرو می‌رود. خیلی وقت بود که دارائی‌اش را بین فرزندانش تقسیم کرده بود، اما گاهی هنوز از دعوای میان فرزندان خود می‌ترسید. با این‌که اطمینان دارد آن‌ها هرگز بر سر چنین مسئله‌ای با یکدیگر بحث نمی‌کنند، اما تردید دارد، دل این مرد پیر برای چه چیزهایی که به لرزش نمی‌افتد.
گاهی دلش برای همسر مهربانش تنگ می‌شود، گاهی با خود می‌گوید:
"کاش او اینجا، میان ما بود."
اما صد افسوس که مرگ، به کسی امان نمی‌دهد. آهی می‌کشد و بر آلبوم روی میز دستی می‌کشد. آرام جلد آلبوم را باز می‌کند و به صفحه نخست می‌نگرد. عکسی از دوران جوانی او است، عکسی که گذر زمان را نشان می‌دهد. دستی بر روی عکس همسرش که در داخل عکس کنار او ایستاده بود می‌کشد. قطره اشکی بر روی تصویر می‌چکد، دستانش می‌لرزد. آرام دفتر را می‌بندد. دیگر تاب دیدن آن تصاویر را ندارد، تصاویری که آتش در دل آن مرد 80 ساله می‌اندازد. سرش را روی میز می‌گذارد، صدای فرزند و نوه‌هایش از بیرون می‌آید و همین دل این مرد پیر را شاد می‌کند. پیرمرد در حال و هوای خودش است که ناگهان، صدای رعد و برق او را از جا می‌پراند. آرام سرش را از روی میز بلند می‌کند، و به طرف پنجره برمی‌گرداند. باران به شدت می‌بارد. بارانی ترسناک و دلهره آور. زیر لب زمزمه می‌کند:
-این بارون، با تمام بارون های عمرم فرق می‌کنه.
اما او چه می‌داند از این شب. شبی که با تمامی شب‌ها فرق دارد. شبی که از همه شب بارانی‌تر است. و چیز دیگری نیز بود امشب بوی مرگ در فضا می‌پیچید. امشب زمان مرگ او فرا می‌رسد. عزرائیلش در راه است. او از مرگ بیمی ندارد. او هر آنچه که داشته است را، از دست داده است. او هر چه خواسته بود را با سختی به دست آورده بود، و به آسانی از دست داده بود. رسم روزگار همین است. هر چیزی را که بدهد با چیز دیگری از تو می‌گیرد. از جا بلند می‌شود و به سمت تختش می‌رود، می‌خواهد کمی دراز بکشد. در دلش آشوب به راه است. دلش شور می‌زند، شور یک اتفاق غم‌انگیز. گویی انگار خودش نیز می‌داند که قرار است بمیرد. در تختش دراز کشیده است و فرزندانش می‌اندیشد. به فرزندانی که جز چشم به پدر چیزی دیگری نگفتند. صدای مهیب رعد و برق از بیرون می‌آید، اما او ذره‌ای به آن توجه نمی‌کند. ناگهان رعد و برقی می‌زد و همه‌جا تاریک می‌شد. برق کل عمارت قطع می‌شود. صدایی از بیرون نمی‌آید و همین بر وحشت آدمی می‌افزاید، اما پیرمرد هنوز بر روی تخت خود دراز کشیده است، انگار ندانسته می‌خواهد از لحظات پایانی عمرش لـ*ـذت ببرد. لذتی که با فکر به گذشته به دست می‌آید. در افکار خود به سر می‌برد که صدایی مانند افتادن به گوش می‌رسد. صدا به قدری بلند است که به گوش کم‌شنوای مرد هم می‌رسد. ولی نه، انگار صدا از اتاق خود او است. کسی در اتاقش در حال قدم زدن است. در اتاق به جای یک صدای تپش قلب، صدای دو تپش قلب شنیده می‌شود. تمام تنش عرق کرده است، ناگهان نوری به چشمانش می‌خورد. اول شدت نور باعث می‌شود، چشمان کم‌بینای خود را ببندد، اما کم‌کم به نور عادت می‌کند و به منبع نور خیره می‌شود. از چیزی که می‌بیند تعجب می‌کند. آرام زمزمه می‌کند:
-انتظار دیدنت رو نداشتم.
فرد به پیرمرد نزدیک می‌شود و پوزخندی به روی او می‌پاشد و آرام می‌گوید:
-من هیچ‌وقت آدم نکشتم، اما خودت مجبورم کردی.
تفنگش را بر روی شقیقه پیرمرد می‌گذارد و ماشه را می‌کشد و...
آرام از جا بلند می‌شود هیچ حسی ندارد، گویی از شر مگس مزاحمی که در زندگی‌اش بوده راحت شده است.تفنگ را در داخل کیفش می‌گذارد و از پنجره به بیرون می‌پرد. هیچ حسی در دلش وجود ندارد، حتی عذاب وجدان. همین‌طور که به سمت بیرون می‌رود، پایش به درون گودالی گیر می‌کند، سریع پایش را بیرون می‌آورد و زیر لب می‌گوید:
-تف به این شانس!
به راهش ادامه می‌دهد و به‌طرف کنتور برق می‌رود و فیوز برق را وصل می‌کند، زیرا قبل از آمدنش فیوز را پرانده بود. نفس عمیقی می‌کشد و به‌سرعت از محل جنایت دور می‌شود.

***
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
سلام دوستان از تمام کسانی که رمانم رو میخونن ممنونم
لطفا نقدی نظری دارید پروفایلم در خدمتم
با تشکر
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
سلام دوستان از تمام کسانی که رمانم رو میخونن ممنونم
لطفا نقدی نظری دارید پروفایلم در خدمتم
با تشکر
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
سلام دوستان از تمام کسانی که رمانم رو میخونن ممنونم
لطفا نقدی نظری دارید پروفایلم در خدمتم
با تشکر
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
سلام دوستان از تمام کسانی که رمانم رو میخونن ممنونم
لطفا نقدی نظری دارید پروفایلم در خدمتم
با تشکر
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
سلام دوستان از تمام کسانی که رمانم رو میخونن ممنونم
لطفا نقدی نظری دارید پروفایلم در خدمتم
با تشکر
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
سلام دوستان از تمام کسانی که رمانم رو میخونن ممنونم
لطفا نقدی نظری دارید پروفایلم در خدمتم
با تشکر
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش:

F@EZEH

مدیر تالار جامعه و فرهنگ + طراح
عضو کادر مدیریت
طراح انجمن
مدیر تالار
سلام دوستان از تمام کسانی که رمانم رو میخونن ممنونم
لطفا نقدی نظری دارید پروفایلم در خدمتم
با تشکر
Hidden content
You need to react to this post in order to see this content.
 
آخرین ویرایش: