در حال تایپ رمان قصر فرشتگان | asalezazi کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 5K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: Mobina۸۱

ایا رمانمو دوس دارید ؟


  • مجموع رای دهندگان
    77

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
نام رمان : قصر فرشتگان palace of angels

نام نویسنده : asalezazi کاربر انجمن نگاه دانلود

نام ناظر رمان :
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


ژانر : تاریخی، تخیلی، عاشقانه


خلاصه :سرگذشت دختری وطن پرست که معمولا عجیب و غریب صداش میکنن اما سرنوشت این دختر عوض میشه و به شاهزاده ای تبدیل میشه شاهزاده ای که اذیت میشه اما به خاطر پدرش به خاطر مردمش تحمل میکنه و ماجرا هایی رو در قصر پشت سر میزاره....


مرسى از نيل عزيزم بابت جلد

خب خب سلام Hapydancsmil این اولین رمان منه به طور کامل

قبلا تجربه نوشتن داستان کوتاه داشتم :campeon4542:
خلاصه بعد کلی انتظار تقریبا یک هفته کامل و یک روز بالاخره رمانم تایید شد امیدوارم که خوشتون بیاد
وای من چقد خوشحالممممم:NewNegah (9)::aiwan_light_dance:
این داستان کاملا تخیلی و هیچوقت خداروشکر انگلیس ها ایران رو تصرف نکردن و در زمان ایران باستان میگذره اما باز هم تاکید میکنم کاملا تخیلی و به هیچ دوره خاصی هم اشاره نمیکنه در تاریخ ایران :aiwan_light_bdslum:
میتونید با زدن دکمه «پیگیری موضوع » رمانم رو دنبال و از من حمایت کنید .

« کپی برداری شرعا حرام و غیر قانونی است.»
 
آخرین ویرایش:

^moon shadow^

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!


دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.


پیروز و برقرار باشید.
«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
به نام خدا 96/6/31

من اریا دختر نجار معروف دهکده سیلان، که در کنار پایتخت واقع شده هستم.
22 سال دارم . هر روز صبح زود باید برای جمع کردن چوب به جنگل برم و برای پدر ببرمشون و بعد از اون به کارای خونه برسم و روزمو به کتاب خوندن سر کنم.
پدر به من خیلی چیزا یاد داده بود، از خوندن و نوشتن تا شمشیر بازی و مهارت های رزمی.
اکثر دخترای هم سن من شوهر و حداقل 3 فرزند دارن . خب راستش منم خواستگار داشتم اما از وقتی مادرم فوت شد دلم نیومد پدرمو تنها بزارم .
در نتیجه ازدواج نکردم و بابت همین و تمام علت های قبلی که گفتم مردم شهر منو یک دختر عجیب غریب میدونن و نمیزارن دخترای مجرد به من نزدیک شن به همین دلیل دوستی ندارم و تنهام.!
تقریبا اماده بودم سبد غذامو برداشتم و راه افتادم سمت جنگل.
شنیده بودم امروز قراره ی ضیافت بزرگ برای ازدواج شاهزاده برپا بشه و از تمام کشور های همسایه هم برای این ضیافت به ایران اومدن .
تا به حال شاهزاده یا شاه یا ملکه رو از نزدیک ندیده بودم اما پدرم به قصر رفت و امد داشت ـ
سابقا پدرم یک سرباز جنگ بود .
شاه اردشیر بزرگ و عادل که تقریبا خیلی پیر شده بود و برای همین میخواست هر چه زودتر پسرش به جاش به تخت بشینه.
ملکه ارمیتا که ملکه ای مردم دار و مهربون بود و حدودا ده سالی از شاه اردشیر کوچک تر!
و پسر بزرگترشون ارش که امروز برای اون ضیافت گرفته شده بود.
به غیر از ارش این خاندان دو پسر و یک دختر دیگه هم داشتن؛
به ترتیب ارسلان . بردیا و دل ارا.
تمامشونو ستایش میکردم،من یک دختر ایرانی میهن پرست بودم و سعی میکردم تمام اداب زندگیم بر این اساس باشه.
مثل یک دختر ایرانی همیشه تمیز و مرتب و با ادب چه در کردار، چه در گفتار و چه در پندار.
در همین افکار ، دیگه تقریبا به اواسط جنگل رسیده بودم، سبدمو گذاشتم زمین و مشغول جمع اوری شاخه های کوچک شدم.
صدای پای اسب به گوشم خورد نه یک اسب بلکه 3 اسب . ترجیح دادم توجهی نشون ندم و به کارم مشغول باشم.
صدای پای اسب هر لحظه بیشتر میشد؛ دختر ترسویی نبودم و میدونستم حتما مسافر هستن.
پایتخت به خاطر ضیافت حسابی شلوغ شده بود .
( به زبان انگلیسی )
_ ببخشید اقا ؟
سرمو پایین انداختم سه مرد انگیلیسی بودن.
سه تاشون بور بودن با چشمان ابی که مطمئنم دخترای شهر عاشقش میشدن.
به لطف پدرم زبان انگلیسی بلد بودم سرمو بلند کردم ؛
_ بفرمایید.
از چهره هاشون تعجب معلوم بود احتمالا به خاطر موهای کوتاهم من رو مرد تصور کردن .
یک نفر دیگه گفت :
_ خداروشکر بالاخره یکی زبان مارو بلده!
_ ما راه شهرو گم کردیم میشه کمکمون کنید؟
_ شهر از اون طرفه اینجا جنگل سیلان و انتهاش به دهکده سیلان میرسه.
_ ممنون.
مشغول به کار شدم اما حس کردم هنوز به من نگاه میکنن.
_ امروز مگه ضیافت شاهزاده ارش نیست ؟ پس چرا شما به قصر نرفتین من شنیدم ورود عموم ازاده.
_ من کار دارم باید چوب جمع کنم در ضمن علاقه ای به ضیافت هم ندارم !
_ چرا دختری به ظرافت شما باید چوب جمع کنه ؟
_ باید به پدرم کمک کنم فکر نمیکنم برای ضیافت برسم.
خیلی بی موقع صدای قار و قور شکم یکی از اون سه مرد در امد.
خودش که خندش گرفته بود.
_ برادرمو ببخشید از موقعی که راه افتادیم چیزی نخوردیم!
_ راستی ما یادمون رفت خودمونو معرفی کنیم؛ من برایان،
برادر کوچکترم انتونی و اخرین برادرمون چارلز.
_ خوشبختم من اریا هستم .
به سمت سبدم رفتم کمی میوه و یک ذره نون برای ناهارم برداشته بودم،
کلشو به چارلز دادم.
_ اما خودت چی ؟
_ من زیاد گرسنه نیستم.
احساس کردم برایان داره با لبخند خاصی نگاهم میکنه لبخندی نا خوشایند برای من .


پ.ن : اریا اسم دختر هم هست :aiwan_light_blumf:

چون شخصیات های من اهل انگلیس بودن پس طبیعتا باید انگلیسی صحبت کنن اما نوشتنش هم وقت گیره هم نیازی بهش نیست در نتیجه من در پست های ابتدایی نوشتم ( به زبان انگلیسی ) اما در پست های اینده اینم ننوشتم فک میکنم خودتون متوجه بشین که کل دیالوگا تقریبا انگلیسی
 
آخرین ویرایش:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
چون اون زمان ساعت و ثانیه و دقیقه نبوده من یا توصیف زمان رو انجام دادم یا از کلمه «وقت» استفاده کردم که خودتون میفهمید

صدای بوق و کرنا از قصر امد به معنای شروع مراسم .
انتونی گفت : ما باید بریم ازت ممنونیم اریا.
دو برادر دیگر هم تشکر کردن و رفتن .
سبد و چوب هامو جمع کردم و به سمت دهکده راه افتادم، خونه ما بیرون دهکده بالای یک تپه بود.
شهر کاملا خالی بود تمام اهالی میخواستن دخترای مجردشونو به شاهزاده نشون بدن،
تا بلکه شاهزاده اونارو انتخاب کنه .
با خیال راحت به خونه رفتم و مشغول اماده کردن شام شدم.
ماه به نیمه های اسمون رسیده بود که پدر امد .
_ درود پدر خسته نباشید.
_ زنده باشی اریا من . اخ اخ!
_ باز کمرتون درد گرفت ؟
_ پیر شدم دیگه دخترم.
_ به شما گفتم بریم پیش پزشک قصر.
_ منم گفتم هزینه اش زیاده.
_ منم گفتم کار میکنم جور میکنم.
_ منم گفتم نمیخوام دخترم الکی خودشو اذیت کنه.
واقعا نگران بودم بلایی سرش نیاد.
_ چرا اماده نشدی دختر ؟
_ من که بهتون گفتم نمیرم به اون ضیافت پدر.
_ چرا اینقد تو لجبازی ؟
_ حرفشم نزنید براتون شام درست کردم.
هر طور بود پدرو راضی کردم بعد از خوردن شام هر دو به خواب رفتیم .
***
صبح زود با صدای شیپور غیر معمول از خواب پاشدیم .
صدای شیپور بلند و مداوم بود .
نگران شدم چون معمولا این شیپور جنگ بود.
با نگرانی از خونه بیرون رفتیم .
چیزی که میدیدم غیر قابل باور بود.
به ما حمله شده بود با ارتشی بزرگ؛
نمیدونم از کدوم کشور فقط تنها چیزی که دیده میشد یک ارتش بزرگ بود که شیپور جنگ میزد .
هنوز حمله ای صورت نگرفته بود، احتمالا داشتن تهدید میکردن که بدون خونریزی باشه.
برگشتم و پشتمو دیدم؛ ی دهکده کوچیکتر هم پشت خونه ما بود . در حقیقت تپه ای که خونه ما اونجا واقع بود حد فاصل بین ۲ دهکده مجاور بود .
اونجا پر از سرباز های اماده بود .
تا اگر جنگ رخ داد از همون جا شروع به قتل و خونریزی کنن.
خدا میدونه تو شهرهای دیگه ایران چه خبره !
پدر رفت سمت دهکده تا خبر بگیره.
همچنان صدای شیپور گوش ازار میداد .
بعد از چند وقت پدر امد .
_ چی شده ؟
_ انگلیسا .... امشب موقع ضیافت ارتش وارد شهر کردن،
الانم به پادشاه فرصت دادن خودشو تسلیم کنه.
خشکم زد، خدایا قراره چی بشه ؟
_ چیکار کنیم حالا ؟
_ باید صبر کنیم تا صبح ببینیم پادشاه چیکار میکنه.
اون چند وقت برام مث یک عمر بود. سرنوشت نا معلوم برای خودم از همه مهمتر پدر و مردم ایران .
ترسیده بودم اگه یک بلایی سرمون بیارن چی ؟
میدونستم که ما توانایی مقابله با این ارتش رو نداریم.
یعنی شاه اردشیر چیکار میکنه ؟
مدت زیادی بود بیرون خونه بودیم، افتاب به وسط اسمون رسیده بود، صدای شیپور بلندی امد.
میدونستم الان لحظه تصمیم شاه اردشیر.
همه جا توی سکوت بود، کسی حرکت نمیکرد، همه به قصر خیره بودن.
تق تق
صدای دروازه قصر بود که اروم اروم باز میشدن .
وقتی دروازه قصر کاملا باز شدن چهره شاه اردشیر نمایان شد.
پیرمرد با همون لباس ساده مخصوص خواب با ریش و مویی سفید و صورتی پر از غم و سری افتادی جلوی دروازه ایستاده بود.
نفسم حبس شد.
***
 
آخرین ویرایش:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
تقریبا 40 روز میشد که کشور برای انگلیس ها بود .
دهکده مثل همیشه شلوغ ، اما الان با حضور سربازان انگیلیسی.
و البته مردم انگلیس هم اینجا زندگی میکردن.
پادشاه انگلیس شخصی رو به جای خودش برای فرمانروایی به ایران گذاشته بود.
به شهر که میرفتم میشدم مترجم بقیه؛کم کم مردم شروع میکردن به یادگیری زبان انگلیسی.
شاه اردشیر اون روز پسراش و دخترشو فراری داد و خودش و همسرش تسلیم شدن.
و الان هم شاه اردشیر پیر ما توی زندان به سر میبره.
اوایل ناراحت بودم،کاری ازم برنمیومد، من شاه مملکتمو دوس داشتم.
اما به مرور زمان دیدم که کاری ازم برنمیاد، پس فعلا باید تحمل کرد،البته این پادشاه جدید هم کاری به ما نداره بیشتر فکر خوشـی‌ و نوشه.
یک خبرایی از پایتخت شنیده میشد.
پدر میدونست چه خبره اما به طرز عجیبی به من چیزی نمیگفت.
اولین بار بود چیزیو ازم مخفی میکرد .
چند بارم ازش پرسیدم اما هر بار از جواب دادن طفره رفت.
دیگه کم کم کلافه شده بودم باید خودم میفهمیدم چه خبره .
امروز به شهر برای خرید نون و .... رفتم ؛
_ درود بر شما
_ درود بر اریا عجیب غریبه ما .
لبخند زدم.
_ زحمت میکشی چندتا از اینا نخ هارو بدی.
_ از همین رنگی ها ؟
_ بله ممنون.
فک کردم الان بهترین فرصته .
_ جدیدا مثل اینکه ی خبرایی از پایتخت میاد قضیه چیه ؟
_ والا خبر که زیاده .. یک سری شایعات که مشخصه دروغه راجب اژدها.
_ اژدها!؟
_ بله میگن انگلیسا اژدها دارن.
خندم گرفت.
 
آخرین ویرایش:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
_ ولی خوب اصلش اینه که پادشاه ویلیام . میخواد برای ولیعهد زن بگیره . به نظرش دخترای ایرانی خوبن .. میخواد هفته بعد بیاد ایران و پسرش یک همسر برای خودش پیدا کنه.
تعجب کردم اما حرفیم برای گفتن نداشتم.
خیلی از دخترای شهر ارزوشونه ملکه باشن.
تشکر کردم و امدم بیرون.
ولی چرا پدر چیزی بهم نگفت ؟ لابد به خاطر اینکه از انگلیسا خوشش نمیاد که مبادا بیان سراغم. بیان سراغم من که در هر صورت رد میکنم!
هوف کشیدم و به سمت خونه راه افتادم.

***
یک هفته از اون روز گذشته بود. کمر درد پدر خیلی بیشتر شده بود تا امروز که کاملا از پا انداختش و نتونست بره سر کار.
خلاصه که از صبح از نگرانی روی پا بند نبودم. سوپ براش درست کردم. خودم راه افتادم سمت شهر دنبال یک پزشک.
سراغ هر پزشکی رفتم گفت اول پول بعد درمان! واقعا نمیدونستم چیکار کنم ناامید به سمت خونه راه افتادم . اول رفتم جنگل که یک سری گیاه دارویی جمع کنم واس پدر.
بعد از جمع اوری گیاهانی که میخواستم، به سمت کلبه حرکت کردم.
دم کلبه پر از سرباز بود نگران شدم.
نزدیک رفتم.
با شتاب درو باز کردم.
_ چی شده پدر ؟
ی مرد انگلیسی تو خونه بود معلوم بود مقام مهمیه؛
(به زبان انگلیسی )
_ پس این اون دختر ؟
_ شما کی هستین ؟
_ من سردار لشکر پادشاه ویلیام هستم.
_ و چه کمکی از ما برمیاد ؟
_ از شما میخوام فردا در مراسم که توی قصر برگزار میشه شرکت کنید.
_ متاسفم اما این درخواستو رد میکنم.
 
آخرین ویرایش:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
تازه کم کم داریم وارد ماجرا اصلی میشیم خوشحا میشم تونظر سنجی شرکت کنید:campeon4542:

[HIDE-THANKS]
_ و چرا ؟ تو این مهمونی همه دختران شهر دعوت شدن.
_ من قصد ازدواج ندارم.
_ کدوم دختریه که نخواد ملکه شه ؟
_ من دختریم که نمیخواد ملکه شه!
همون لحظه کمر پدر دوباره درد گرفت، سراسیمه گیاهان رو برداشتم و شروع کردم به درست کردن جوشونده.
_ از کجا یاد گرفتی جوشونده درست کنی ؟
_ کتاب.
_ پس سواد هم داری!
جوشونده رو به پدر دادم.
_ تا چند دقه دیگه بهتر میشید.
سردار که اصرار من بر نیومدن رو دید خدافظی کرد و رفت. واقعا دیگه اعصابم خورد بود پدر رو خوابوندم.
صبح روز بعد پدر یکم بهتر شده بود اما همچنان حالش بد بود و نیاز به دکتر داشت.
در خونه رو به صدا در اوردن.
درو باز کردم.
چهره وزیر شاه ویلیام پشت در ظاهر شد.
با متانت گفتم:
_بفرمایید کاری ازم برمیاد ؟
_ بیا بیرون میخوام باهات صحبت کنم.
بیرون رفتم.
_ من میخوام که تو مراسم شرکت کنی شنیدم مقاومت نشون دادی ، تمام دختران باید فردا در مراسم حاضر باشن و این یک دستور .
_ اما من که گفتم ...
_ با اجازه شاه پدرتو درمان میکنیم اگر قول بدی که در مراسم شرکت کنی.
اگر تا الان تصمیم بر نرفتن داشتم ، الان به فکر افتادم ، پدر حتما نیاز به پزشک داشت و از طرفی رفتن من به مراسم احتمال انتخاب شدنم رو داشت.
و اگر انتخاب میشدم چی؟
پدر چی میشد ؟
***
_ مجبور به این کار نیستی.
_ نگران نباش پدر فردا پزشک میاد واس معالجت.
لباسمو مرتب کردم و دامنمو صاف و تر و تمیز.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
با نفس عمیق به راه افتادم، هنوزم فکر میکنم چرا قبولش کردم ؟
من به خاطر پدر هر کاری میکنم حتی شده خودمم فدا میکنم مهم نیست.
به قصر رسیده بودم تو دلم اضطراب بود ولی هر جور بود خودمو رسوندم به در قصر جلوی در اسامی رو اعلام میکردن.
منم که اخرین مهمون بودم ، چون چند وقتی میشد که مهمونی شروع شده بود.
( به زبان انگلیسی )
_ خانم اسمتون لطفا.
_ اریا . دختر اوان .
با صدای بلند داد زد؛
_ بانو اریا ...
تمام نگاها به سمتم چرخید راستش یکم معذب شدم سرمو انداختم پایین و به ارومی وارد شدم.
هنوز هم نقش و نگار های کوروش بزرگ و سربازان هخامنشی روی در و دیوارا بود.
پادشاه اردشیر اونا رو خیلی ستایش میکرد و از این بابت خیلی خوشحال بودم.
اکثر کتابایی که میخوندم مربوط به اون ها میشد به هر حال من یک دختر اصیل ایرانی بودم.
نمیتونم تاریخ خودمو فراموش کنم . به گوشه ای رفتم و به قصر خیره شدم.
همیشه ساختار اونجا منو به وجد و خوشحالی میاورد. در افکار خودم بودم که صدای بوق کوتاهی شنیده شد.
_ پرنس برایان شاه اینده ، ولیعهد سلطنت وارد میشوند.
کنجکاو نبودم ببینم کیه اما خوب به طبع همه منم سرمو برگردوندم سمت پله ها و ....
باورم نمیشد سرجام سیخ شدم چشام درشت شد.
این .... این که ....
همون مردی که امده بود به جنگل همراه دو برادرش ، نه نه یعنی این پرنس انگلیس هاست ؟
با غرور و لبخندی کوچک گوشه لبش امد پایین.
دخترا که تماما شیدا شده بودن واقعا هم مرد زیبایی بود.
اما ... وای خدای من ... من به دشمنم کمک کرده بودم ... من به دشمنم غذا دادم ... چطور تونسته بودم ؟
مستقیم به سمت میزش رفت و با اشاره سر اغاز مراسم اعلام شد.
باورم نمیشه که این مراسم به این حالت برگزار میشه ، یعنی یک مرد میشینه و دختر ها رو نگاه میکنه تا یکیو بپسنده!؟
به هر حال برای من جالب نبود، دخترای دیگه سعی میکردن برن سمتش و خودنمایی کنن اما من تو فکر پدر بودم.
رفتم سمت میز نوشیدنی اما تمام نوشیدنی های انگلیس ها نوشید*نی بود.
بی حوصله سرمو میچرخوندم که ببینم چیز دیگه ای پیدا میشه یا نه ؟
( به زبان انگلیسی )
_ نوشیدنی های ایرانی اون میزه.
از جام پریدم.
_ منو ببخشید که باعث ترس شما شدم.
سرمو انداختم پایین.
_ خواهش میکنم به هر حال شما پرنس هستین.
اصلا دوست نداشتم باهاش هم کلام شم و میخواستم زودتر از موقعیت فرار کنم.
احتمالا به خاطر انتخاب کسی از جاش بلند شده.
قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:
_ پس من برم نوشیدنی بخورم.
و به سرعت ازش دور شدم. توی کتابا معمولا اگر شاهزاده پیشنهاد رقـ*ـص به دختری میداد یعنی از اون خوشش امده.
امیدوارم اینجا مثل اون قصه ها نشه چون اصلا نمیدونم برای رد کردنش چه بهونه ای بیارم.
چشمم خورد به یک قسمت از قصر که بالاتر از سالن اصلی بود.
تقریبا هم خلوت بود جز چند انگلیسی.
ترجیح دادم برم اونجا که تو دید نباشم. نفس عمیق کشیدم اینجا کسی منو نمیبینه یا حداقل کمتر دیده میشم.
سرک کشیدم به طرز عجیبی پرنس از مراسم محو شده بود.
یعنی من که نمیدیدمش همین جوری مشغول جستجو کردنش بودم که ...
_ دنبال کسی میگردین؟
لبمو به دندون گزیدم اروم برگشتم سمتش.
 
آخرین ویرایش:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
سلام سلام :biggfgrin: دوستان من هر روز حتی شده یک پست رو تا قبل از بعد ازظهر میزارمHapydancsmil خواستم در جریان باشید. و اکنون ادامه ماجرا...

_ نه فقط نگاه میکردم.
میخواستم باز یک بهونه بیارم که فرار کنم اما فرصتو ازم گرفت.
_ افتخار ی دور رقـ*ـص به من میدی؟

پرنس انتونی بود که ازم درخواست میکرد !
ناخوداگاه سرمو بردم بالا و به چشاش زل زدم. اولین بار بود که بهش زل میزدم. یعنی اولین بار که به یک غریبه زل میزدم.
_ جوابِ نه قبول نمیکنم!
سرمو انداختم پایین ناچار به قبول کردنش بودم.
با یک لبخند کوتاه رضایتمو اعلام کردم دستشو اورد جلو.
دستمو گذاشتم تو دستش به وسط سالن رقـ*ـص رفتیم. سالن برای من و اون خالی شد.
حس خوبی نبود برام دستمو اروم گذاشتم رو شونه هاش واونیکی دستامون توی دست های هم بود.
پرنس انتونی هم دستشو گذاشت رو کمرم و اروم شروع به رقـ*ـص کردیم.
سرمو زیر شونه هاش قائم کردم هم از بقیه و هم از خودش . برایان دیدم که در اون سمت مشغول رقـ*ـص با دختر ادویه فروش شهر بود .
انتونی اروم سرشو به گوشم نزدیک کرد که باعث شد سرمو یکم ببرم عقب؛
_ چرا سرتو میدازی پایین منو نگاه کن.
سرمو بردم بالا یک نگاه کوتاه و یک لبخند کوتاه نثارش کردم.
با اینکه سرم همچنان بالا بود اما نگاهم روی زمین بود.
_ منو لایق خودت نمیدونی ؟
از این حرفش تعجب کردم. از روی ادب گفتم:
_این چه حرفیه؟
_ اصلا نگام نمیکنی.
چیزی نگفتم.
_ بابت اون روز تو جنگل ممنون.
_ خواهش میکنم.
_ ناراحت نشدی که بهت نگفتم کی هستم؟
_ نه راستش فرقی نمیکرد.
_ فرقی نمیکرد ؟
 
آخرین ویرایش:

asalezazi

کاربر تازه وارد
عضو انجمن
4/6/16
72
2,886
396
18
سلام سلام :biggfgrin: دوستان ی نکته زیر رمان لطفا نظرتونو نگید که من بتونم رمانم رو کامل ادامه بدم . با تشکر فراوان :aiwan_light_girl_prepare_fish:

_ اگر حتی میدونستم که شما پرنس هستین باز هم همون رفتارو باهاتون داشتم!
_ جالبه!
فقط دعا دعا میکردم زودتر این رقـ*ـص تموم شه حرفیم برای گفتن نداشتم.
دستشو از رو کمرم کشید و یک قدم عقب رفت و دستمو که توی دستش بود بالا برد و چرخوند و منم چرخیدم.
و تو یک حرکت منو باز سمت خودش کشید که صدای به وجد امدن مردم شنیده شد.
حس کردم به کمرم فشار اورد که باعث شد بیشتر بهش نزدیک شم.
دیگه زیادی بهم نزدیک بودیم.
_ تو همیشه اینقد خجالتی هستی؟
سرمو بالا بردم و بهش نگاه کردم.
_ شما منو نمیشناسید!
همون لحظه اهنگ به پایان رسید، نفسمو دادم بیرون و سریع خودمو از تو دستاش خلاص کردم و رفتم به سمت دیگه.
رقصنده ها به وسط سالن امدن بعضی از دخترا با حسادت نگام میکردن ! نگاه سنگین برایان رو موقع حرکت روی خودم دیدم .
پرنس با چند نفر دیگه هم رقصید راستش اصلا برام مهم نبود.
مراسم تموم شد و منم رفتم سمت پزشک قصر تا از حال پدر با خبرشم.
_ از حال پدرم بگید.
_ پدرت باید جراحی شه.
ترسیدم.
_ جراحی چرا ؟
_ زیادی به کمرش فشار اورده.
_ هزینش چقده ؟
_ 3000 سکه.
حرفی برای گفتن نداشتم . هیچوقت از پس این پول برنمیومدم.
_ اگه جراحی نشه چی ؟
_ امکان داره فلج شه.
دنیا رو سرم خراب شد .. حالا چیکار کنم ؟ ناخوداگاه بشدت بغض کردم ، نمیخواستم پدر اشکامو ببینه .
به سرعت بیرون دویدم ... نمیدونستم کجا میرم فقط نیاز به گریه داشتم .. برکه ای دیدم و کنار اون نشستم و گریه کردم همیشه یادمه وقتی ناراحت بودم مادر برام این لالایی رو میخوند :
لالا لا لا دل تو جای غم نیست..
دو چشمون قشنگت جای نم نیست..
بخواب من غصه‌هاتو بر می‌دارم..
لالا لا لا عزیز دل شکسته..
بخواب مهتاب روی ایوون نشسته..
اروم مشغول زمزمه بودم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم برگشتم و پشت سرمو دیدم !
برایان با اخمی که ناشی از غرورش بود به من خیره شده بود :
_ زیبا بود .
چیزی نگفتم . کنارم نشستم دستش رو به سمت صورتم اورد . میخواست نوازشم کنه که از جام بلند شدم و بدون حرفی به سمت مریض خانه قصر رفتم .
حالم خوش نبود دست پدر رو گرفتم و به کمک هم از قصر بیرون رفتیم.
 
آخرین ویرایش: