رمان ملکه دنیای ماورا | سها ن کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 14K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: سها ن

نظرتون راجب رمان ,موضوعش و روندش چیه؟

  • عالی,موضوع فوق العاده جذاب,روندش هم عالی و پر از هیجان

  • خوب,خوب,قابل قبول

  • بد,بد,بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,349
641
23
رشت
[HIDE-THANKS] پارت۷۸
بابک و رایان محکم همدیگر رو بغـ*ـل کرده بودند و قصد جدایی نداشتند. جک که از دیدن این صحنه احساسی خسته شده بود مرتب غر می زد. در همین بین صدای گوشی ماریا توجه همگان را به سوی خود جلب کرد. در حین مکالمه رنگ از رخسارش پرید و با نگرانی درباره اوضاع مارال سوال میکرد. رایان و بابک هردو منتظر نشانه های آسودگی تو چهره ماریا بودند ولی خبرهای خوبی در راه نبود.
- ماریا چی شده؟
- مارال هنوز ازون طرف برنگشته
- مگه کجا رفته بود؟
- برادر همه چیو بعدا برات توضیح میدم. خب حالا چیکار میخوای بکنی ماریا؟
ماریا در حالی که با دستانش سرش را گرفته بود و صدایش از بغض میلرزید گفت:
- من باید برگردم و بهشون کمک کنم. شما هم دنبال آخرین ماده بگردید
- باشه متوجه شدم. ممنون بابت کمکت
با نگاه بابک به رایان او هم یک ممنونم ارام به او گفت که لبخندی بر لب بابک اورد.
_ خواهش میکنم.
_به امید دیدار.
ماریا با عجله پورتالی باز کرد و بعد از خداحافظی آنجا را ترک کرد.
- برادر چخبره؟
- بیا بریم برات توضیح میدم بعد از طی مسافت طولانی، تاکسی مقابل هتل توقف کرد. - سارا هم تو راهه داره میاد
- چرا میاد اینجا حالا؟
- بعد اینکه یه دوش گرفتی و لباساتو عوض کردی بت میگم
- اوکی!
رایان طبق گفته های بابک به نظافت خودش رسید و بابک هم مشغول درست کردن غذا شد. بوی پنیز موزارلا فضای خونه رو پر کرده بود. رایان درحالیکه موهای بلندش را با حوله خشک میکرد از اتاق بیرون اومد.
- به به چه بوی خوبی!
- بیا بشین شام آمادست رایان رو صندلی مقابل برادرش نشست و مشغول صرف غذای مورد علاقش شد.
- خب تعریف کن
- مارال رو که یادته؟
- آره همون بانوی محافظ
بابک در خالی که سرش را به نشانه تایید تکان میداد گفت :
_خودشه
- خب؟!
- انگار تنهایی رفته تا پر رو از رود آخرون بیاره - چی؟ مگه عقلشو از دست داده؟
- چاره دیگه ای نداشت
- این مشکل ماست. نمیتونستین منتظر من بمونین ینی؟
- آروم باش! حتی اگه توام میبودی نمیتونستیم کاری بکنیم
- ینی چی؟
- مایی که یبار مردیم نمیتونیم به دنیای مردگان بریم مگه اینکه بخوایم تا آخر عمر اونجا گرفتار شیم
- عجب! خب تونسته پرو گیر بیاره؟
- نمیدونم. باید خوشبین باشیم
- خب پس فقط میمونه آخرین معما
- دقیقا بابک بعد از گذاشتن لقمه ای تو دهنش ادامه داد.
- آخرین مورد موی سایرنه که باید بدستش بیاریم
- ولی از کجا؟
- سارا جاشو میدونه.
- سارا؟ از کجا؟
- از یکی از روستایی هایی که قبلا از کنارش گذشته بود درباره افسانشون شنیده
- بهش گفتی که بیاد؟
- آره. الانا باید می رسید
- صبر می کنیم تا بیاد عقربه ساعت شمار روی عدد یازده ایستاده بود و گهگاهی از جای خود تکان میخورد. بابک مشغول مطالعه کتاب "کنت مونت کریستو" بود و رایان نیز با گوشی همراهش بازی میکرد. در این بین توجه رایان به ساعت جلب شد و کم کم رگه های نگرانی تو چشماش پدید اومد.
- بابک؟
- چیه؟
- سارا دیر نکرده؟ تا الان باید می رسید
- آره راس میگی
- صب کن بهش زنگ بزنم بعد از چند بار تلاش و شنیدن صدای خالی بوق نگرانی رایان بیشتر شد.
- چی شد رایان؟
- جواب نمیده
- حتما جا گذاشته؟
- امکان نداره
- دوباره امتحان کن، بعد از تلاشی ناموفق، رایان دستش رو روی میز کوبید و با عصبانیت گوشی رو زمین زد.
- رایان آروم باش
- نگرانشم. دختره احمق نمیگه نگرانش میشیم؟
- بچه که نیست رایان.
حالا تو کجا میری؟
- میرم لابی رو چک کنم
- اوکی منم زنگ میزنم به ماریا بعد از رفتن رایان، بابک دست به کار شد و بی درنگ با ماریا تماس گرفت. با اینکه سعی میکرد رایان رو آروم نگه داره حال خودش بدتر بود. شماره ماریا اشغال بود ولی روحیه سمج بابک دس بردار نبود.
- بله بفرمایید
- سلام ماریا منم بابک
- سلام. چیشده؟ واسه رایان اتفاقی افتاده؟
- نه رایان حالش خوبه. اونجا چخبر؟ مارال خانوم در چه وضعه؟
- هنوز بیهوشه ولی امیدواریم. کاری داشتی؟
- مسئله ساراست. نمیتونیم پیداش کنیم. جواب گوشیشم نمیده
- چطور؟
- قرار بود بیاد اینجا ولی هنوز نیومده
- شاید تو ترافیک مونده یا پروازش دیر شده
- نمیدونم! دلم شور میزنه. میتونی کاری بکنی؟
- آره یه کاریش میکنم. منتظر تماسم باش
- اوکی. ممنونم ازت
بابک که حوصله شنیدن غر زدن های بی مورد رایان رو نداشت دیگه بهش زنگ نزد. همینطور منتظر موند تا دوباره گوشیش به صدا در اومد. - پیداش کردی؟
- نه. یه جای کار میلنگه
- چطور؟ چیزی فهمیدی؟
- سارا تو دردسر افتاده
- مطمئنی؟
- آره. جادویی که انجام دادم موفق نبود. یه مشکلی هست. متاسفم فعلا همین از دستم بر میاد
- اشکالی نداره. تو مواظب مارال باش. خودمون حل میکنیم
- کمکی لازم داشتی باهام تماس بگیر
- باشه
- فعلا
[/HIDE-THANKS]
 

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,349
641
23
رشت
[HIDE-THANKS] پارت ۷۹
از آسانسور بیرون اومدم و بدنبال نشانه ای از سارا گشتم. هیچ اثری ازش نبود. پشت سر هم بهش زنگ میزدم ولی دریغ از جواب. دلم طاقت نیاورد برای همین بیرون از هتل منتظر ایستادم. تک تک تاکسی هارو با دقت بررسی میکرد تا شاید پیداش کنم. کمی گذشت و صدای بابک از پشت سر به گوشم خورد. با عجله به سمتم اومد و دست رو شونم گذاشت. - چیشده بابک؟ چرا رنگت پریده؟
- مشکلی واسه سارا پیش اومده
- چه مشکلی؟
- نمیدونم ولی ماریا گفت جادوش کار نکرده و مطمئن بود که اتفاقی افتاده
- چیکار کنیم؟
- هیچ نظری ندارم
- کی بهش زنگ زدی که خبر بدی؟
- بعد از تماس تلفنی ماریا
- آخه اونجا بجز تو و ماریا که کسی نبود. کی خبر داشت که سارا قراره بیاد؟
- چرا یکی دیگم بود
- کی؟
- جک
- همون پسره؟
- خودشه. واکنشش خیلی عجیب بود وقتی ماریا از مارال بم گفت
- آخه بازم معنا نمیده
- چرا؟
- از کجا میدونست ما دنبال چی میریم و اینکه سارا برای چی میخواد بیاد اینجا
- پشت تلفن درباره سایرنا اشاره ای به سارا کردم. شاید از اونجا شنیده باشه
- وای! خدایا
- باید پیداش کنیم. حتی اگه به قیمت جونمون تموم بشه. اون خواهرمونه
- میشناسی اون قبرستون رو؟
- آره
- پس بریم تا آنجا راه زیادی بود و تاکسی مرتب ترمز میکرد تا بتواند فاصله خود را با ترافیک پیش رویش متعادل کند. زانوی بابک میلرزید و چهره اش نگران بود. دستمو رو دستش گذاشتم و با لبخندی بهش آرامش قلب دادم. ساعت از یک و نیم گذشته بود که به محل مورد نظر رسیدیم. همه جا تاریک شده بود و فقط صدای برخورد انعکاس آب به دیواره ها شنیده می شد. بابک گوشیش رو در آورد و با روشن کردن فلش اجسام اطراف بهتر دیده شد. منتظر بودم تا صدایی از کسی در بیاد تا دندونامو تو گردنش فرو ببرم.
- اینجا که چیزی نیست بابک؟
- دارم میبینم. ولی مطمئنم همینجاست
- منم کماکام یادمه ولی اینجا هیچی نیست
- بیا بریم کمی جلوتر بابک پیش قدم شد و به راه افتاد. چمن های بلند اطراف همه جا به چشم میخورد ولی خبری از قبرهای عجیب و غریب نبود. - اینجام که چیزی نیست - کار خودشه
- کی؟ - کار اون یاروعه وگرنه دلیلی نداشت که اینجا نباشه الان
- هیس! یه صدا میاد قبل از اینکه بابک حرفی بزنه خودمو پشت یکی از تیوب ها رسوندم و با عصبانیت دندونامو تو گردنش فرو بردم. بوی خون اطرافمو فرا گرفته بود و ناله های دردناکش رو می شنیدم. همینکه فرد زمین گیر شد بابک خودش رو بهم رسوند و ما رو از هم جدا کرد.
- رایان چته؟ میخوای بکشیش؟ تمام وجودم از عطش لبریز شده بود. با چهره ای وحشتناک تو چشاش زل زدم و با دیدن موج آرومی که نگاش بود کنترل از دست رفته ام دوباره برگشت
. [/HIDE-THANKS]
 

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,349
641
23
رشت
[HIDE-THANKS] پارت ۸۰
بابک و رایان هردو به پیکر خونین مرد خیره شده بودند. خونریزی قطع شده بود و چشمای بی روح مرد کم کم رنگ می گرفت. - بیدار شو یالا رایان از شدت عصبانیت در حال انفجار بود و اگه بابک اونجا حضور نداشت مشخص نبود چه بلایی سرد مرد میومد.
- میگم چشاتو باز کن لعنتی
- رایان آرومتر. ممکنه کسی بشنوه با باز شدن چشماش، مرد به تقلا افتاد تا از بند طناب هایی که دورش بسته شده بود رهایی پیدا کنه. رایان و بابک به طعمه کوچکشان چشم دوخته بودند و دست و پا زدن هایش را تحسین میکردند.
- تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی پیرمرد؟
- شماها کی هستین؟ از جون من چی میخواین؟ شماها هیولایید
- ازت سوال پرسیدم. نکنه دوس داری دوباره جنازه بشی و برگردی اون دنیا مرد تکانی به خودش داد و ریشای سفید و پرپشتش از گوشه طناب بیرون اومد.
- ازینجا برید. واسه شماها چیزی اینجا وجود نداره
- عه؟! تا سوالارو جواب ندی نه ما ازینجا میریم و نه تو رایان با گرفتن یقه فرد اونو به کنج دیوار کوبید و دوباره و دوباره سوالش رو تکرار کرد ولی در آخر به یه جواب ختم می شد.
- رایان ولش کن
- این آدم عوضی خواهرمونو دزدیده
- من؟
- بگو کجاست؟ چه بلایی سرش آوردی؟
- من نمیدونم درباره چی حرف میزنین
- دروغ نگو رایان چشماش رو تو نگاه مرد قفل کرد و با زمزمه زیر لب، نفوذ ذهنی خودش رو عملی کرد.
- من هیچی نمیدونم
- تو کی هستی؟
- من سرایدارم. شبا میام اینجا تا کسی نتونه وارد اینجا بشه
- اه! بخشکی شانس رایان یقه مرد رو رها کرد و به سمت بابک حرکت کرد.
- بیا بریم دو برادر آشفته بودند و تقلا میکردند تا خواهر کوچکشون رو نجات بدن ولی هیچ نظری نداشتند.
- بابک چیکار باید بکنیم؟
- یه لحظه
- چیشده؟ چیزی به فکرت رسید؟
- زودتر گوشیتو در آر
- باشه
- برو تو نقشه ها
- خب؟
- راهی که بعد ترمینال به اینجا منتهی میشه رو بیار
- ایناهاش - باید اینجارو بگردیم
- میدونی چقد طول میکشه؟
- چاره ای نداریم از نیمه های شب گذشته بود و کم کم رد پرتوهای آفتاب تو آسمون به چشم میخورد. رایان و بابک از هم جدا شده بودند و هرکدوم مشغول جستجوی مکان های مختلفی بودند.
- الو؟
- سلام بابک
- سلام ماریا
- خبری نشد؟ نتونستین ردی ازش پیدا بکنین؟ - نه هیچی. حالا نمیدونم رایان چیزی پیدا کرده یا نه
- همراه رایان بیا اینجا. پیدایش میکنیم
- باشه الان بهش زنگ میزنم بابک با نگرانی به ساختمان روبروش خیره شده بود که انعکاس نور خورشید از شیشه هایش دیده می شد. با تردید به شماره رایان نگاهی انداخت و بعد از کمی تامل باهاش تماس گرفت.
- رایان؟
- چیه؟
- تونستی چیزی پیدا کنی؟
- نه هنوز
- الان ماریا باهام تماس گرفت!
- خب؟
- ازمون خواست بریم خونشون. گفت کمکمون میکنه
- ما به کمک اونا نیاز نداریم. این مشکل خودمونه
- رایان لجبازی نکن. اگه اینطوری بخوایم ادامه بدیم چند روز طول میکشه
- گفتم که خودم پیداش میکنم
- تو چقد میتونی خودخواه باشی؟ شاید سارا الان تو خطر باشه و تو اینجا داری حرف از خودخواهی خودت میزنی صدای بوق ناشی از اتمام مکالمه بود. بابک تو دو راهی مونده بود. بین برادر و خواهرش یکی رو باید انتخاب میکرد. ولی اینبار بجای رایان، سارا رو انتخاب کرد. قدمی پیش رفت و کنار پیاده رو تاکسی گرفت تا هرچه سریعتر خودشو به خونه ماریا برسونه
[/HIDE-THANKS]
 

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,349
641
23
رشت
پارت ۸۱
مارال: باشکوهی و سرسبزی اطراف منو به وجد آورده بود. با اینکه اسمش دنیای مردگان بود ولی عظمت ستودنی داشت. همراه هرمس_ایزد پیام آور_از پل بالای رود گذشتیم. آب بسیار زلال بود و سنگریزه های کف آن به خوبی دیده می شد. رود آخرون مقصد نهایی مان بود و کمی پیش تر هر دو توقف کردیم.
- بانوی جوان لطفا همینجا منتظر بمانید همونجا ایستادم و به مناظر اطراف نگاهی انداختم. کمی که گذشت احساس سبکی وصف ناپذیری بهم دست داد. نگاهی به خودم انداختم و متوجه چیز عجیبی شدم. رد خاکستری رنگ در هوا مانده بود و دودی همرنگ با آن از اطراف بدنم ساطع می شد. بدنم کم کم به بی رنگی میزد و چشم هام اطراف رو تار می دید. سراسیمه بدنبال هرمس دویدم تا بلکه توضیحی برای این واقعه پیدا کنم.
- هرمس؟ هرمس؟ اثری از او نبود و فقط صدای جریان رود به گوش می رسید. وضعم رفته رفته بدتر می شد و کم کم اعضای بدنم ناپدید شد.
- هرمس؟ کمک؟ یکی کمک کنه؟ در وسط رود اتفاق عجیبی در حال رخ دادن بود. از فریادم کاسته شد و نگاهم به سمت جایی که آب در حال باز شدن بود افتاد. توده آب بالاتر رفت و از میان آن هرمس همراه با جسم درخشانی در دست ظاهر شد.
- هرمس؟ کنارم فرود آمد و به وضع ناگوارم چشم دوخت.
- هرمس چه بلایی داره سرم میاد؟
- وقت شما رو به پایان است
- ینی چی؟
- به دلیل ضعف جسم، روح شما تاب بازماندن در این دنیا را ندارد و در حال متلاشی شدن است
- چیکار کنم حالا؟
- بهتر است هرچه زودتر از اینجا خارج شوید
- این! این پر دریاییه؟
- درست است. هنگام خروج این را به دستان محافظ شما می سپارم
- ممنونم
- بهتر است حرکت کنیم با عجله به سمت محلی که در آن ظاهر شده بودم شتافتیم. خدا خدا میکردم قبل از رسیدن بطور کامل از بین نروم وگرنه مجبور بودم تا آخر عمر اینجا بمونم. درخشش پر دریایی هر لحظه کمتر می شد و شکل قابل توجه تری می یافت.
- اینم داره از بین میره؟ چرا اینطوری میشه؟
- به دلیل دور شدن از هستی خود، روح آن به جسم مادی مبدل می گردد
- آها سرانجام محل موردنظر از دور دیده شد. به سمتش دویدم ولی میان راه ناگاه به زمین خوردم. دردی که احساس میکردم شدیدتر از دنیای مادی خودمان بود. نگاهی به عقب انداختم و ترس تمام وجودم رو فرا گرفت. به سختی خودم رو جمع و جور کردم و با یک پا خودم رو مقصد رسوندم
. - خدمت شما بانوی جوان لحظه ای که خواستم پر رو تو دستم بگیرم از دستم افتاد. هاله کمرنگی بجای دستام باقی مونده و کم کم کل وجودم در حال از بین رفتن بود. نمی تونستم اینجا بیخیال بشم و برگردم. اشکی که تو چشمام جمع شده بود به شکل بخار خاکستری رنگ خارج می شد و درد رو بهتر برام تداعی می کرد. همه زورمو جمع کردم؛ همه چیزهایی که تا اینجا یاد گرفته بودم یادم اومد، همه عزیزایی که منتظر بودن رو به یاد آوردم و با آخرین توانی که تو بدنم باقی مونده بود داد زدم. دود خاکستری رنگ از اطراف دور دستام جمع شد و تونستم پر رو تو دستام بگیرم
- مراقب باشید بانوی جوان. به امید دیدار
 

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,349
641
23
رشت
پارت ۸۲

دانیال بالا سر مارال نشسته بود و جادوش رو ادامه می داد. فشاری که رو هردوشون بود با گذشت زمان قوی تر می شد. دانیال نگاهی به گونه های سرخ و بدن پر حرارت مارال نگاهی انداخت و متوجه وضع نامطلوبش شد.
- مارال؟ مارال لطفا بیدار شو کم کم قطره های خون از سوراخ بینی و زیر چشم های مارال جاری شد و لرز شدیدی بدنش رو تکون داد. دانیال سرجاش میخکوب شده بود و فقط اسم مارال رو زیر لب زمزمه میکرد. با قیافه ای نگران و هراسان به خونی که رو صورت مارال جریان داشت نگاه میکرد.
- مارال تورو خدا بلند شو. مارال؟ بیشتر از این نمیتونی اونجا بمونی. مارال؟ صدا زدناش بی جواب مونده بود و هیچ کلامی از مارال خارج نمی شد. کم کم سکوت اتاق با خرناس های دردناک مارال شکست و وحشت بیشتری به دانیال القا کرد. دانیال بین همه جادوهایی که بلد بود جستجو کرد تا چیزی برای کمتر کردن درد مارال پیدا کنه. با زوزه های مارال دانیال خودش رو گم کرد. دست مارال رو محکم تو دستش گرفت و اشک از چشماش جاری شد. حواسش از وظیفه ای که داشت پر شده بود و فقط بدنبال راهی برای نجات مارال بود. با بیشتر شدن درد مارال، بغضی که تو گلوی دانیال چنبره زده بود شکست و با صدای بلند شروع کرد به زار زدن. آرین و آریانا که تازه از خواب بیدار شده بودند سراسیمه وارد اتاق شدند و با مشاهده وضعیت مارال جیغ زدند.
- برگردید تو اتاقتون
- ولی مارال...
- گفتم برگردید تو اتاق. یالا! دانیال چاره ای جز داد زدن نداشت. با ترش رویی و نگاهی ترسناک رفتن بچه هارو دنبال کرد. تنفس مارال به مشکل برخورده بود و همین دانیال رو به اوج نگرانی کشوند. - مارال تو رو خدا! بیدار شو. مارال چرا داری با من اینکارو میکنی؟ دانیال که تاب از دست دادن دختری که بهش دلبسته بود رو نداشت برخاست و با ماریا تماس گرفت. - الو مامان! - سلام دنی. چیشده؟ - مامان مارال!
- درست حرف بزن ببینم چی میگی! چرا گریه میکنی؟ چی شده؟
- مارال داره میمیره
- چی؟
- با اینکه اصرار کردم ولی بهم گوش نداد. رفت تا از آخرین پر دریایی رو بیاره
- با خودش چی فک کرده آخه!
- مامان چیکار کنم؟ از درد داره به خودش میپیچه. مامان تو رو خدا نجاتش بده
- صبر کن الان برمیگردم با قطع شدن گوشی، صدای سرفه های خشک از اتاق مارال اومد. دانیال سمت اتاق دوید و خودش رو پیکر بی جان مارال رسوند.
- مارال؟ مارال عزیزم؟ مارال لطفا برگرد بدن مارال تکون آرومی خورد و خون تو بدنش رو بالا آورد. پر پر شدن کسی که سرنوشت اون رو به عنوان نیمه گمشده اش انتخاب کرده بود برای دانیال دردناک ترین صحنه بود. سر مارال رو بلند کرد و رو پاش گذاشت و مشغول شونه کردن موهای بلند مارال بین انگشتاش شد.
- مارال؟ قول میدم دیگه اذیتت نکنم. تیکه نندازم بت. مارال دیگه نمیگم دوست دارم. دیگه مجبورت نمیکنم. برگرد فقط همینو میخوام صدای باز شدن در نشان از ورود ماریا بود.
- مامان اینجا! ماریا صدای پسرش رو دنبال کرد تا به اتاق مارال رسید و با صحنه غم انگیزی روبرو شد که تا مدتی سر جاش ایستاده بود.
- مامان نجاتش بده دستای پسرش آغشته به خون کسی که مثل دختر دوسش داشت بود. کنار دانیال نشست و گرفت دست مارال کمی آروم گرفت.
- هنوز امیدی هست. دانیال میخوام قوی باشی
- مامان هرکاری میکنم فقط برش گردون
- میخوام از قدرتت استفاده کنم. آماده ای؟
- آره زود باش فقط ماریا زیر واژه هایی رو زمزمه و تکرار میکرد و با نگاهی غم انگیز به صورت مارال خیره شده بود. مرتب زمزمه میکرد و دست مارال رو محکمتر فشار میداد. سوز جگرسوزی تو صداش بود و همین به شدت گریه دانیال می افزود. کم کم از زوزه های مارال کاسته شد و آروم گرفت. لبخند آرامش رو لبهای دانیال پررنگ تر شد و خیال ماریا هم آروم گرفت. با ناپدید شدن آثار درد ماریا اونارو تنها گذاشت تا لباساشو عوض کنه. دانیال قصد ول کردن مارال رو نداشت، می ترسید از دستش بده.
- هیس! آروم باش. حالت خوب میشه. خودم ازت مراقبت میکنم با تکون خوردن انگشتای مارال، نور شادی به چشمای خیس دانیال برگشت. چشمای مارال به آرومی باز شد و تصویر دانیال رو منعکس کرد.
- خوش اومدی عزیزم
- دانیال! دانیال ناخودآگاه سر مارال رو به آغـ*ـوش کشید و با صدای بلند زار زد طوریکه ماریا با وحشت وارد اتاق شد. - جان دل دانیال. میدونی چقد نگرانت شدم دختر احمق؟! جسم سردی تو دست راست مارال وجود داشت که با تحویل اون به دانیال دوباره از هوش رفت. - مارال؟ مارال؟
- خداروشکر خطر رفع شد
- چیشد مامان؟
- خیلی خون از دست داده. باید بهش سرم و خون تزریق کنیم
- پس من میرم آماده کنم
- نیازی نیست به دکتر زنگ زدم. فقط بیارش تو اتاق.