رمان ملکه دنیای ماورا | سها ن کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 14K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: سها ن

نظرتون راجب رمان ,موضوعش و روندش چیه؟

  • عالی,موضوع فوق العاده جذاب,روندش هم عالی و پر از هیجان

  • خوب,خوب,قابل قبول

  • بد,بد,بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت


نام رمان:رمان ملکه ی دنیای ماورا
نویسنده: سها ن کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:تخیلی
سطح رمان: پرطرفدار
نام ناظر:NAZ_BANOW
طراح:فاطمه.پی.آر
بررسی شد توسط: فاطمه تاجیکی
ویرایش شده


خلاصه:این رمان رمانیه از دنیای خیال که بهش بال پرواز داده شده اینجا دنیای منه و هر اتفاقی میتونه بیفته!
هزار و پانصد سال قبل، دو قوم ....در جنگ، خواهان صلح و آشتی... ازدواجی میان دو قبیله برای پیوند دوباره....نوزادی در راه با قدرت های دو قوم...ظهور نوزادی با خوی شیطانی... اولین طلسم فعال شد
طلسم گرگینه.... حال بعد از هزارو پانصد سال از مرگ برمیخیزد... ظهور نوزادی دیگر با قدرت های نورانی و سرور سفیدی ها ..با ما همراه باشید.
(با تشکر از فاطمه برای طراحی جلد زیباشون)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NAZ-BANOW

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
11/12/16
904
22,514
671
22
تبریز

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
پست1:

آسمان قرمز بود و صدای غرشش شهر را دربرگرفته بود.
زمان فرا رسیده بود،زمان تولد نوزادی برای نور.
- رزا تحمل کن عزیزم.بچه داره به دنیا میاد.کمی فشارو بیشتر کن!
رزا با صورتی که از درد قرمز شده بود لب زد:
- نه دیگه نمیتونم.کمکم کن.
- چیزی نمونده بچه داره به دنیا میاد.یه خورده فشار بده.آره عزیزم خودشه.بچه به دنیا اومد
- واقعا؟بزار ببینمش.خواهش میکنم برای یک بارم که شده بزار بغلش کنم.بهت التماس میکنم!
زن با چشمانی که توش غم و ناراحتی بود به رزا خیره شد ولی این بچه ضمانت زنده بودنش و برنگشتن به دنیای مردگان بود.
- متاسفم رزا!ولی این بچه باید قربانیه اجداد جادوگران بشه
بعد از این حرف رزا کشته شد...
یک سال قبل:
قدم می زد و با خودش فکر می کرد.خبر رسیده بود که جادوگران قرار است او را ببینند.
آن ها ادعا می کردند که خبر مهمی برایشان دارند و همچنین به کمک بابک نیاز داشتند.
بابک یک خون آشام از خانواده ی اصیل بود. خانواده ی او اولین نسل خون آشام ها بودند و بیش از هزار سال سن داشتند.آنها نظاره گر به قدرت رسیدن و نزول پادشاهی های بیشماری بودند، ولی تا به امروز هیچکس نتوانسته بود به خانواده آنها صدمه ای وارد کند!برخلاف تمام مشکلاتی که با یکدیگر داشتند،هیچگاه اجازه تهدید خانواده را به کسی نمیدادند.
و حالا بابک اینجا بود تا ببیند خوانواده اش با چه تهدید جدیدی روبروست.
با قدم هایی آرام و مطمئن در شهر "پرز" قدم میزد.نزدیک به صد و پنجاه سال بود که قدم در این شهر به ظاهر زیبا نگذاشته بود.
شهری که خوانواده راد بنیانگذارش بودند و اکنون تحت سلطه فرد دیگری بود.
به سمت میدان شهر در حرکت بود.حسی به او خبر از یک رخداد را میداد.
و فراموش نکنید که حس یک خون آشام آن هم از نوع اصیلش هرگز دچار خطا و اشتباه نمیشود!


پست 2:

- تو باید بابک باشی!
با ابروهای بالارفته درحالی که دستش را در جیب شلوارش میگذاشت جواب داد:
- یادم نمیاد همدیگه رو ملاقات کرده باشیم؟یا اینکه من خودمو معرفی کرده باشم؟
زن درحالی که احساس ترس میکرد گفت:
- خب همیشه یه خوناشام اصیل که کت و شلوار تنشه داخل شهر ما قدم نمیزنه.میدونی که جادوگرا میتونن وجودتون رو حس کنن.
- هوم جالبه!فکر کنم منم به خاطر حس شماست که از مسیر وگاس به این شهر پر از اعجاب که توریستای زیادی به خودش میگیره اومدم.درست نمیگم؟
- درست مثل همه ی تعریف هایی که ازت شده؛ بسیارزیرک.تا حالا خوناشامی با خصوصیات تو ندیده بودم.
بابک درحالی که به دقت رفتار زن را زیر نظر داشت گفت:
- شاید به خاطر اینه که من منحصر به فردم!حالا بهتره این مکالمه رو تموم کنی و بگی کی بود که میخواست منو ببینه و معاملشون چیه؟
زن که آوازه ی زیرکی و قدرت این خوناشام اصیل به گوشش خورده بود ترجیح داد تا او را بیشتر از این معطل و عصبی نکند.آنها قابل اعتماد نبودند!
- روبی مکلسون,جادوگریه که میخواد ببینتت مطمئنا حرف های زیادی برات داره که به برادر کوچیکترت مربوط میشه
تنها مساله ای که میتوانست بابک را از پوسته ی آرامش ظاهری اش خارج کند موضوع برادر کوچکترش بود که برای رستگاری او از هیچ کاری دریغ نمیکرد.درواقع تنها هدف بابک رستگاری برادرش بود و گاهی با خود فکر میکرد که اگر او رستگار شود من هدف دیگری نخواهم داشت! به همین دلیل با چهره ای خشن گفت:
_ رایان؟ چه چیزی راجع به رایان هست که میخواد بگه؟
زن با زیرکی تمام به چشم های او نگاه کرد و لبخندی زد.باورش براش سخت بود که نقطه ضعف خوناشامی با این همه توانایی میتونه احساسات و تعصبات خانوادگیش باشه.گفت:
- جناب بابک راد تو همیشه در تلاش بودی تا برادرت به رستگاری برسه.الان این موقعیت برات پیش اومده تا چیزی رو که همیشه دنبالش بودی به حقیقت مبدل کنی.تنها کاری که باید برامون انجام بدی همکاریه!
- صحبت هات داره برام جالب میشه.منو سریع پیش روبی ببر.
- روبی الان تو یکی از کوچه های این شهره. پادشاه اینجا خواهرشو کشته و اون میخواد مراسم تطهیرشو اجرا کنه.
بابک در حالی که به آرامی به سمت زن قدم برمیداشت و موهای روی صورتش را کنار میزد دم گوشش زمزمه کرد:
- اگه منو برای هیچی به اینجا کشیده باشی یا اگه پیشنهادت برام خوشایند نباشه، نیازی نیست نگران پادشاه اینجا باشی اونوقت خودم همه تون رو قتل عام میکنم فهمیدی؟
زن درحالی که از شدت ترس نفس های سنگینی می‌کشید گفت:
- اصلا به من چه؟من که پیشنهادی ندادم.من فقط پیغامو به تو رسوندم.
بابک نیشخندی زد و گفت:
- بهتره وقت رو تلف نکنیم چون صبر من هم حدی داره!
بابک هرگز تصورش را نمیکرد که در همچین شبی تمام معادلات خانواده راد بر هم بریزد و سرنوشته تک تک افراد خانواده دستخوشه تغییری عظیم باشد.او با آرامش ذاتی خود پا به پای زن گام برمیداشت اما تنها خود او بود که از افکاری که همچون مار در سرش می‌پیچید آگاهی داشت.
برای اینکه افکار خود را از تشویش دور کند پرسید:
- راستی من اسم تورو نمیدونم.
زن از گوشه چشم به او نگریست و شانه ای بالا انداخت و گفت:
- ناتالیا،جادوگری که گوشه کناره شهر رو به توریست ها نشون میده ,خب رسیدیم.اوناهاش اونجان.
بابک به سمتی که زن اشاره میکرد نگاهی انداخت و عده ای را دید که اطراف جنازه ای را محاصره کرده‌اند.صحنه ای نبود که برای او تازگی داشته باشد,در این هزار سال مرگ های بسیاری را به چشم دیده بود و مسبب کشتارهای زیادی بود.رو به زن کرد و گفت:
-بسیار خوب بیا بریم ببینیم روبی با من چیکار داره!
زن که به شدت وحشت کرده بود و چهره اش گویای ترسی کهنه بود بازوی او را گرفت و مانعش شد.
-نرو اونجا,مگه نمیبینی پادشاه و دار و دستش اونجان.باورم نمیشه!حتی به جنازه خواهرشم احترام نمیزارن
بابک صحنه ای را که مقابل چشمانش در حال رخ دادن بود باور نمیکرد و نمیتوانست خودش را آرام نشان دهد.گفت:
- سامیار؟سامیار داره این شهر رو میگردونه؟
- آره.همه شهر در اختیار سامیاره. به شدت با جادوگرا برخورد میکنه و با هر خطایی میکشتشون.اون یه دختری رو داره که وقتی جادوگرا جادو میکنن بهش القا میشه،سامیارم خودشو میرسونه و اون جادوگرو مجازات میکنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
پست 3:

در گوشه ی دیگری از دنیا ماجراهای جالب تری در حال اتفاق افتادن بود...
ساعت حدودا ده شب بود که دختری به اسم مارال کارش را تمام کرد.
با دستش سرش را میگیرد و فشار میدهد این سردرد لعنتی امانش را بریده بود,گاهی از انتخاب این شغل پشیمان میشد. پزشکی واقعا یک روحیه بالا میخواست!
در همین فکرها بود که متوجه شد سه پسر که وضع درستی هم نداشتن و اعتیاد از سر و رویشان می‌بارید راهش را سد کردند.
- خدای من امروز فقط خفت شدنو کم داشتم که اونم رسید خدا رو شکر.
مارال از ترس رو به بیهوشی بود اما صورتش را سفت کرد و گفت:
- از سر راهم برید کنار.
یکی از آن مردان که مشخص بود رئیس آنهاست در حالی که به صورت نمایشی چهره اش را ترسان کرده بود و حالت مارال را به تمسخر گرفته بود چند قدمی جلوتر آمد و گفت:
- بچه ها شنفتین خانم چی گفت؟ از سر راهشون برید کنار!
دختر نمیدانست که در این حرف چه طنزی نهفته است که همه ی آنها شروع به خنده کردند. رئیسشان گفت:
- خیابون خداست،مگه صاحبشی؟نمیخوام برم, شما از یه ور دیگه برو.
دختر ترجیح داد بحث را ادامه ندهد و به این گفتگوی بیهوده پایان داد. راهش را کج کرد و خواست تا از مسیر دیگری برود که یکی دیگر از آنها راهش را سدکرد،بازهم مسیرش را تغییر داد که دیگری نیز جلو آمد.
ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود,به سمت عقب قدم برداشت وناگهان شروع کرد به دویدن. صدای قدمهای آن سه نفر از پشته سرش شنیده میشد. قلبش رو به ایستادن بود,نفهمید چه شد که یکی از آنها دستش را گرفت و او هم ناخودآگاه به طور کاملا غریزی دستش را گرفت و پیچاند و بعد با یک ضربه به سرش،مرد را نقش بر زمین کرد.
خودش هم نفهمیده بود که چه شده!آن دو نفر دیگه با دیدن این صحنه به سمت مارال حمله ور شدند. او که به شدت ترسیده بود برای محافظت از خود دستانش را تا سـ*ـینه بالا آورد و حالت دفاعی به خودش گرفت. اما خود نیز نفهمید که چه اتفاقی رخ داد که در یک لحظه هاله انرژی عظیمی از دستش ساطع شد و اون دونفر قبل از این که به او برسند بیهوش شدند!
اتفاقی که افتاد او را در شوک عمیقی فرو برد.
چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. باورش نمیشد!گیج و منگ شروع به دویدن کرد که ناگهان نور سفید و بسیار شدیدی مقابل چشمانش ظاهر شد و پسری از داخلش بیرون آمد.


Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دوستای گلم نادیای عزیزم رمان جدیدش رو اغاز کرده لطفا همراهیش کنین.

پست4:
در سویی دیگر مردی با احساس انرژی عظیمی از خواب پرید.
هر گاه انسانی از نیروی ویژه‌ای استفاده میکرد، ناخوداگاه انرژی بسیارعظیمی آزاد میشد.
ولی گویا انرژی‌ای که از قدرت مارال آزاد شده بود تفاوت داشت.به قدری آن انرژی پر قدرت بود که دنیل را از جایش بلند کرد و به سمت گوی روی میز کشاند.
دستش را روی گوی گذاشت و تمام حواسش را بر مکانی که این انرژی قدرت نمایی کرده بود متمرکز کرد.
ایران!خیلی عجیب بود.منشا این نیروی قدرتمند ایران بود.به جزئیات فکر کرد و اسم شهر،خیابان و مکانی که انرژی آزاد شده بود در ذهنش پدیدار شد.
مرد به مکانی که گوی نشان داده بود تله پرت کرد.یک دختر!منبع این نیرو یک دختر بود.این برایش عجیب به نظر میرسید.نگاهی به دختر و لاشه های روی زمین افتاده چند مرد کرد.چهره دختر گویای هزاران تعجب و شگفتی بود.دختر به خودش آمد و پا به فرار گذاشت
- هه فکر کرده میتونه از دست من دنیل فرار کنه!
چشمانش را بست و جلوی دخترک ظاهر شد.نیشخندی به او زد که دخترک را به اخم واداشت.
مارال که از اتفاقات اخیر به شدت ترسیده بود با خودش حرف میزد:
- لعنتی!مارال به خودت بیا اینا همش توهمه.آره توهمه.من خوابم
دنیل با تعجب به دختری که مقابل چشمانش از زیبایی میدرخشید نگاه میکرد.خنده اش گرفته بود که با چند سرفه جلوی آن را گرفت.
به سمتش قدم برداشت و دستانش را در دستش گرفت که ناگهان برقی بسیارقوی از درونش عبور کرد و خاطره ها هجوم آوردند.
با حیرت به دختری که روبرویش بود نگاه کرد.این همان نیمه گمشده رویاهایش بود!همانی که هرشب خوابش را میدید و کنارش آرامش عجیبی احساس میکرد.چیزی که برایش خیلی عجیب بود این بود که صورت دختر در خواب ها دیده نمیشد ولی آرامش و صمیمیت زیادی نسبت به هم داشتند و همانند زوج پرشوقی نسبت به هم ابراز علاقه میکردند.
در دنیای ذهن پردازان دختران و پسران هجده تا بیست سال به صورت ذهنی خواب زوج خود را می‌بینند و به این صورت عاشق یکدیگر می‌شوند.دنیل پنج سال پیش خواب مارال را دیده بود و از آن زمان دیگر نتوانسته بود با کس دیگری باشد و مارال هر شب در خواب کنار او بود و به او عشق و آرامش را هدیه میداد.ولی چیزی که عجیب بود این بود که دنیل درخواب چهره ی مارال را نمی‌دید و این برای همه ی ذهن پردازان مسئله ی بسیار عجیبی بود.
دنیل با تکان خوردن دستش به خود آمد و بی هیچ حرفی مارال را به خانه خود منتقل کرد.
(تله پرت:جا به جایی ذهنی ،طی العرض )(با تشکر از Negin.k برای یادآوری)(transport:منتقل)
مخفی نیست الان ولی تشکر بزنید لطفا ، باعث انرژیه
د.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
پست5:

در شهر پرز:
بابک هنوز در تعجب بود و با حیرت به منظره روبرویش مینگریست. ناتالیا او را به گوشه خلوتی از خیابان کشاند و گفت:
- بهتره حواستو جمع کنی کسی نباید الان تو رو ببینه،وگرنه برای هممون بد میشه.
بابک بی توجه به ناتالی به راهش ادامه داد و پشت سر روبی حرکت کرد. روبی وارد مخروبه تاریک و سردی شد که حرکته برگ های پوسیده همراه با وزشه باد صدای گوش خراشی ایجاد میکرد. چندین شمع روشن شدند که ناگهان سه،چهار نفر راهشان رو سد کردند. با دقت در لباس و چهره هایشان میشد فهمید که از خون آشام های مطیع سامیار هستند. شروع به اذیت روبی کردند.دیگر زمان آن بود تا بابک خودی نشان بدهد!به سمت آنها حمله ورشد دوتا از آنها را همزمان با دو دست بالا برد و قلبشان را از سـ*ـینه خارج کرد. آخرین نفر به اطراف نگاه میکرد تا متوجه شود که چه اتفاقی افتاده است؟!
بابک نیشخندی زد و ثانیه ای طول نکشید تا خون آشام سرش را روی سـ*ـینه ببیند.
بابک گفت:
- خب اینم از این تکلیف این ولگردهای مزاحم مشخص شد.
به سمت روبی برگشت و در حالیکه داشت دستش رو با دستمال سفید زرین دوز پاک میکرد گفت:
- خوب دیگه میتونیم بریم سر صحبتمون
روبی نگاهی به بابک انداخت. امروز سامیار عوضی خواهرش را کشته بود و حالا او مصمم تر از هر زمان دیگری خواهان انتقام بود. به خون آشام اصیل روبرویش نگاه کرد که با خونسردی تمام دستانش را پاک میکرد و منتظر جوابی از سوی او بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط شود و گفت:
- درسته! بهتره کارمونو انجام بدیم. دنبالم بیا
بابک سرش را به تایید تکان داد و گفت:
- بریم. فقط بذار تا یه چیزی رو به تو، جادوگر جوان یادآوری کنم!
اگه به هر نحوی متوجه بشم همه ی این ها نقشه بوده و من رو الکی به اینجا کشوندی و یا اینکه تهدیدی برای خوانوادم هستی، حتی برای یک لحظه هم شک نکن که تو و همه ی جادوگرهای این شهر رو سلاخی میکنم!
روبی با اینکه ترسیده بود خودش را محکم نشان داد و گفت:
- من دشمن شما نیستم بابک خان و مطمئن باشید چیزی که میخوام بگم اونقدر مهم هست که باعث میشه خودتون نه تنها از من بلکه از همه جادوگرا محافظت کنید!‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


پست6:

بابک و روبی به سمت کلیسای مخروبه ای که در آن حوالی قرار داشت حرکت کردند. روبی وارد کلیسا شد درحالیکه چیزی مانع از ورود بابک میشد،چیزی همانند شیشه ای نامرئی راه بابک رو سد کرده بود.
با ابروهای بالا رفته و چشم های ریز گفت:
- برا چی نمیتونم وارد شم؟
روبی خیلی عمیق به بابک نگاهی کرد و پس از چند لحظه مکث گفت:
- این مکان متعلق به جادوگر هاست و شما خوناشام ها اجازه ورود ندارید!میدونم در آینده از اینکه یه خوناشام از نوع اصیلش رو دعوت میکنم پشیمون میشم اما میتونی وارد شی.
بابک در حالی که نیشخندی بر چره اش داشت وارد شد و گفت:
- فعلا که به ما نیاز دارید.
از کلیسا گذشتند و در پشتی را باز کردند,گویی وارد دنیای دیگری شده بودند. عده ای از جادوگران با موهای افشان و رداهای بلند دایره ای تشکیل داده بودند و طبل میزدند و یکی از آنها وردی به زبانی عجیب زمزمه میکرد که هر لحظه بر قدرت صدایش افزوده میشد
"فیلوتوسپاس....فیلوتوسپاس....ادریاناتو فیلوتوسپاس....فیلوتوسپاس
سییرانا سیرانا....فیلوتوسپاس"
ناگهان در میان دودی غلیظ تصویری نمایان شد. تصویری از یک حیوان که بدنی همچون شیر، بال هایی هانند عقاب و سری همچون انسان داشت. با کامل شدنه تصویر،غرشی به سهمگینی رعد شنیده شد که تمام افراد حاضر در سالن به عقب رانده شدند.
بابک به شدت حیرت کرده بود و نمیدانست که مقصود جادوگران از احضار این موجود چیست؟!
ناگهان همه ی جادوگران سجده کردند و یکصدا فریاد زدند:
"درور بر خدای محافظ لاماسو درود بر روح پاک محافظ لاماسو"
بابک خیره در چشمان این موجود بالدار یا به عبارتی خداوندگار محافظ لاماسو بود که ناگهان جاذبه ای پدید آمد و بابک را به بالا برد. حال بابک و آن موجود عجیب در تنهایی و سکوت دور از دسترس دیگران بودند.
 
آخرین ویرایش:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
پست 7 :
بابک در تقلایی برای رهایی خود دست و پا میزد ولی نه اجازه حرکت داشت و نه اجازه صحبت انگار او را در قفسی زندانی کرده بودند.
فشار بسیار زیادی را تحمل میکرد که ناگهان با غرشی سهمگین فشار از روی بابک برداشته شد به محض رها شدن، بابک خواست تا به سمت لاماسو حمله ور شود که زنجیری نامرئی او را در بر گرفت و صدای خشمگین لاماسو با قدرتی بسیار، گوش نوازه گوش های بابک شد.
- ای نادان گمان میکنی بر چه کسی حمله ور میشوی هان؟من میتوانم با یک اشاره،فقط یک اشاره تو را نابود سازم. من برای حفاظت از نسلی از شما که به زودی زاده خواهد شد و به مقام سرور سفیدی ها شناخته میشود، اینجا هستم. او سرور تمام خوبی و زیبایی ها خواهد بود و در برابر تاریکی،اهریمن و کسی که اهریمن برای او کار میکند و آوردن نامش دور از اخلاق است خواهد ایستاد.! آگاه باش که به زودی تاریکی از وجود این نسل آگاهی خواهد یافت و زیردستان پلیدش را برای تصاحب آن خواهد فرستاد ! وظیفه تو و خوانواده تو حفاظت از ناجی است. فراموش نکن شما تنها نیستید و تمام موجودات سفید شما را یاری خواهند کرد!
بعد از پایان یافتن سخنان لاماسو،هاله سفید از بین رفت و بابک باشتاب زیادی به زمین برخورد کرد در حالی که هنوز گیج بود و از واقعی بودن دیده هایش اطمینان نداشت، گمان میکرد که درگیر یکی از توهمات جادوگری است.
به سمت روبی برگشت و با چشمانی به رنگ سرخ و دندان هایی به برندگی شمشیر که در دهانش خودنمایی میکرد پرسید:
- جادوگر احمق مگه نگفتم منو عصبانی نکن؟ این توهمات مسخره چی بود که تو ذهنم مجسم کردی؟
روبی پاسخ داد:
- چیزی که دیدی از هر واقعیتی واقعی تر بود!
بابک که گیج شده بود و نمیفهمید جریان از چه قرار است فریاد کشید و گفت:
- چی میگی برای خودت ما که نمیتونیم بچه دار بشیم، فکر کردی من احمقم؟
روبی که دیگه از سوالای بابک کلافه شده بود گفت:
- اه! بسه دیگه! آره شماها نمیتونید. ولی ما از اجداد روشنایی دستور موکد داشتیم برای ایجاد فرزندی از نسل شما. برادر تو این توانایی رو داشت ،چون که اون یک دورگه بود.خون برادرت و جادوی ما و روح دمیده شده همه ی خدایان زمینه ساز تولد دورگه ای با قدرتی فوق العاده شد؛فرزندی از سه نسل افسانه ای.
بابک احساس میکرد اطلاعات وارد شده به ذهنش به شدت زیاد هستند و برای همین حسابی گیج شده بود، گفت:
- یعنی الان بچه ای که حرفشو زدی متعلق به رایانه ؟
- آره.این بچه ی برادر تو هستش.بابک خان ما فقط نه ماه برای آماده سازی وقت داریم تا بعد از به دنیا اومدن این بچه بتونیم از همه ی تاریکی ها دورش کنیم و کسی متوجه حضورش نشه.
بابک که به خودش آمده بود و از ته قلب بابت این بچه ی ناخواسته و حتی شاید حاصل جادو ولی هم خون برادرش خوشحال بود، رو به روبی کرد و گفت:
- برای محافظت ازش باید چیکار کنیم؟
- اولین کارتون در رشته کوه های هیمالیا است برای بازگرداندنه یاقوت سرخ و همچنین دست یابی به اشک ققنوس. اشک ققنوس به این راحتی ها بدست نمیاد و باید بگم من نمیدونم چطور میشه این کار رو کرد!سومین چیزی که باید بدست بیاری گیاهی به اسم پر دریاییه و همچنین گیاه حبابی که اون رو باید از آخرون بدست بیارید.میدونید آخرون چیه؟
- نه از کجا باید بدونم؟
- آخرون رودی در جهان زیر زمین هست و این رود قالبه انسانی داره.میتونید باهاش حرف بزنید اون پدر اسکافالوسه. در آخر تکه مویی از سیرن ها.! خیلی باید مراقب اونا باشید چون با جادوی طنین زیباشون طعمه شون رو به دام میندازند...
 
آخرین ویرایش:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
واقعا که 122 بازدید و تشکر به این کمی نوبره والا!!
تشکر یادتوون نره.

[/HIDE-THANKS]


پست8:

در حالی که بابک از دیده ها و شنیده هایش به شدت متعجب بود،اما در این زندگی هزار ساله کاری وجود نداشت که برای آنها غیر ممکن بوده باشد...
اما در فرسنگ ها دورتر دختری هنوز از اتفاقات رخ داده در تعجب بود.
مارال تنها با روی هم گذاشتن چشمانش خودش را در مکانی بیگانه یافته بود. اتفاقاتی که چند لحظه پیش مقابل چشمانش افتاده بود حتی در ظرف خیال و رویای مارال هم نمیگنجید. غافل از اینکه این فقط آغاز ماجراست!
مارال درحالی که با عصبانیت تمام خود را از آغـ*ـوش مرد بیگانه خارج میکرد گفت:
- ولم کن عوضی!چی از جونم میخوای؟ای خدا چرا این کابوس تموم نمیشه؟
دنیل با خونسردی تمام رفتار میکرد و این خونسردی برای مارال لج درار بود.
دنیل درحالیکه مشغوله درست کردنه یک فنجان قهوه بود رو به مارال کرد و گفت:
- قهوه شیرین میخوری یا تلخ؟
مارال از شدت حرص گر گرفته بود چهره سرخش نمایان گر خشمش بود. داد زد و گفت:
- زهرمار بخورم من! تو چرا اینقدر بیخیالی!؟بابا دزدم بود یه چهار تا حرف میزد. تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی بیا بگو اینجا چه خبره؟تو دیگه کدوم نره خری هستی؟اینجا کجاست؟من خوابم؟
دنیل که انگار داشت یه فیلم خیلی سرگرم کننده میدید و از حرص خوردن مارال به شدت لـ*ـذت میبرد،با قدم های آرام به سمت مارال رفت و جلویش زانو زد,فنجان قهوه رو جلویش گرفت و گفت:
- چون نگفتی چه طعمی دوست داری اونجوری که خودم میخواستم درستش کردم. اوه راستی اینقدرم حرص نخور صورتت چروک میشه من زن زشت نمیخواما!
مارال که تازه کمی آروم شده بود با این حرف دنیل همچون انبار کاهی که آتش بگیرد فریاد زد و فنجان قهوه را انداخت. با برخورده فنجان به زمین هماننده قطرات آب فنجان هزار تکه شد. مارال هر چی از دهنش در می آمد میگفت تا اینکه دنیل از نق زدن هایش خسته شد و دستش را روی پیشانی مارال گذاشت و ثانیه ای بعد او به یک خواب خیلی عمیق فرو رفت.
مارال را روی تخت گذاشت و به صورتش خیره شد؛ دختری با صورت گرد و پوستی به رنگ سفید و موهای مشکی بلند و لب و دهانی کوچک،خیلی زیبا نبود، اما صورت بچه گانه ای داشت و از همه مهمتر قرار بود شریک زندگی دنیل باشد!
دنیل نامه ای نوشت و با جادو آن را برای همه ی اعضای گروه فرستاد.[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
عید قربان مبارک!
[HIDE-THANKS]پست9
[/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS]
دنیل با خیال آسوده نشسته بود و کتاب جادو را مطالعه میکرد و تلاش میکرد تا با گفتن وردی شعله کوچکی در دستش نمایان کند.
او مچ دستش را پیچشی نرم میداد و ورد "اینسیندیا" را تکرار میکرد. بعد از چند بار تکرار موفق به ایجاد آتش کوچکی شد.
به شدت خوشحال و هیجان زده شد و خواست تا بار دیگر امتحان کند.هم زمان با ذکر ورد، صدای پایی به گوشش رسید و موجب شد تا تمرکزش را از دست بدهد و جرقه ی آتش، به درختچه‌ی کنار مبل برخورد کرد و آتش سوزی شروع شد.او خواست وردی را بر لب بیاورد،که‌ناگهان شخصی از پشت، ابر کوچکی ایجاد کرد و آن را بالای سر درختچه برد تا ببارد.
دنیل که به شدت عصبی شده بود برگشت و به هشت نفر پشت سرش نگاه کرد و گفت:
- مگر این خونه در ندارد که هر دفعه با جادو ظاهر میشین منو میترسونید؟! ای بابا!!!
دختری که آتش را خاموش کرده بود چهره ای ملیح با موهای بلند نارنجی داشت ,لبی ورچید و گفت:
- حالا خوبه هنوز ازدواج نکردید،درضمن عقل کل، شما خودت گفتی بیایم پس نباید میترسیدی.
من باید میترسیدم وقتی با دوست پسرم بیرون بودم و یه نامه ظاهر شد، منم نتونستمم جمعش کنم و آخرم مجبور میشم ذهنشو اصلاح کنم!
- خوبه خوبه حالا تو هم، اصلا کی به تو اجازه داده my friend داشته باشی جوجه ها؟
- مامان، ببین این شازدتو!
مادر دنیل که برای دیدن دختر به شدت هیجان زده بود و تحمل کل کل های همیشگی این خواهر و برادر را نداشت جیغی فرا‌ بنفش کشید و گفت:
- ساکت! بسه دیگه سرم رفت!سوزان بگیر بشین ببینم ,دنیل تو هم بیا اینجا درست تعریف کن ببینم چی شده؟
دنیل که طبق معمول به حالت بی خیالیه اعصاب خرد کنش برگشته بود گفت:
- بذارید قهوه بریزم براتون،که با نگاه سنگین مادرش روبرو شد که مجبور شد منصرف شود و اتفاقات افتاده را برایشان تعریف کند.
بعد از پایان صحبت ها پدر دنیل گفت:
- حالا چرا بیهوشش کردی؟
دنیل یاد غر زدن های مارال افتاد و لبخندی بر لبهاش نشست و غرولندکنان گفت:
- پدر من ، شما هم بودی همین کارو میکردی! جیغاشو نمیشه تحمل کرد،حالا بزار بیدار بشه میفهمید.
دنیل در حال صحبت کردن بود که صدایی از اتاق مارال توجه همه را به خود جلب کرد.
وقتی وارد اتاق شدند با صحنه ای روبرو شدند که باورش برای همشون سخت بود.
مارال با ملحفه، طنابی درست کرده بود و قصد فرار داشت که پایش به گلدان یاس وحشی مقابل پنجره برخورد کرده و آن را شکسته بود.
تا چند ثانیه به یکدیگر خیره بودند که ناگهان مارال جیغی کشید و گفت:
-نه من حتما خوابم!شما کی هستید؟! از دست یکی راحت شدم یه ایل دیگه اومدن.
دنیل که نظاره گر این مکالمه بود سرش را داخل برد و گفت:
- اهم اهم...ببخشید از دست منم راحت نشدی!!
گفتن این حرف همانا و خیره شدن هشت جفت چشم همان.

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
[HIDE-THANKS] پست 10:
[/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS]
همه چیز عجیب به نظر می رسید گویی هیچ چیز در جای خود قرار نداشت.اما بودند کسانی که اعتقاد به درست شدن اوضاع داشتند.
بابک بر این باور بود که وجود یک بچه از نسل خودشان شاید آنها را تبدیل به موجودات بهتری کند!
حقه جالبی بود؛استفاده از هیولا در برابر هیولاهای دیگر.
با این حال ریشه ی امید در دل او رشد کرده بود و نهالی کوچک بوجود آورده بود که قرار بود تبدیل به درخت تنومندی شود. این کودک میتوانست آتش عشق و عاطفه را در برادرش شعله ور کند چیزی که سالها بود به فراموشی سپرده شده بود.
با قلبی پر از شادی و هیجان به سمت برادرش رفت تا به کمک همدیگر برای جان نوزاد از راه نرسیده تلاش کنند.
شهر در سکوت سنگینی فرو رفته بود و هر از گاهی صدای عبور اتومبیلی از خیابان های خلوته شهر به گوش میرسید.بابک به سوی مکانی که میتوانست رایان را پیدا کند حرکت کرد.
در رستوران با صدای گوشخراشی از لولاهای روغن کاری نشده آن باز شد.رایان باشنیدن صدای در سرش را از گردن دختر جوان خارج کرد و گفت:
- اوه برادر خوشحالم که اومدی.بیا و منو همراهی کن.غذا به اندازه کافی هست.میدونی که تنهایی حال نمیده
- اشتباه نکن! من برای این مزخرفات به اینجا نیومدم.باید با هم صحبت کنیم.
- خوب الانم داریم صحبت می کنیم دیگه
- رایان بازی در نیار.
- اوه خیله خب!سخت نگیر بریم بیرون.خانومای خوشگل هیچ جا نرید برمی گردم پیشتون!
بابک به همراه رایان به پارکی در همان نزدیکی رفتند و روی تنها نیمکت آن نشستند.حرکت و رقـ*ـص برگ های خشک درختان با نوای باد ریتم هماهنگ و گوش نوازی به خود گرفته بود.نور چراغ ساختمان های بلند فضای پارکو روشن کرده بود.رایان که حدس می زد برادرش دوباره می خواهد نصیحتش کند بی حوصله گفت :
- بابک باور کن هر چی که می خوای بگی رو میدونم.
- نه رایان اینبارو نمیدونی!چیزی که میخوام بگم ممکنه سرنوشته هممونو عوض کنه خودت میدونی که همیشه می خواستم تا تو دست از این کارات برداری و سعی کنی کمتر خون ریزی کنی ولی همه ی اینا به کنار.رایان تو داری پدر میشی!
- خوب که چی پدر میشم؟چی گفتی؟پدر میشم؟!
- آره تو داری پدر میشی و باید برای محافظت از اون بچه از خوشگذرونیت بگذری و با تمام تلاشتو بکنی
رایان که حس میکرد با طنز مسخره ای روبروست همانند دیوونه ها شروع به خنده کرد و گفت :
- نه برادر نظرم عوض شد.بهتره من و خواهرمون مواظب تو باشیم مثل اینکه پیری باعث دیوونه شدنت شده!مرد حسابی هیچ میفهمی چی میگی؟ماها نمیتونیم بچه دار شیم.نکنه یادت رفته؟
- نه من یادم نرفته ولی مثل اینکه فراموش کردی تو دورگه ای.در ضمن این بچه همینطوری به وجود نیومده!
بابک تمام اتفاقات اخیر را با جزئیات دقیق برای رایان تعریف کرد.رایان مثل ببری زخمی غرش کرد و گفت:
- و تو هم باور کردی؟نه واقعا چه فکری کردی؟ اون جادوگرا با ما دشمنن. معلومه همه ی اینا چرندیاتی بیش نیست.میخوان مارو تو مشتشون داشته باشن.باید برم و همه ی اونا رو از دم بکشم تا بار دیگه نخوان با خانواده ی من شوخی کنن.
بابک با شنیدن این حرف جلوش رو گرفت و برای حفاظت از جادوگران سـ*ـینه سپر کرد.رایان مشتی حواله صورت بابک کرد.
مشت بود که به هم پرتاپ میکردند.بابک مچ دست رایان را پیچ داد و گفت:
- مگه همیشه از اینکه یه پدر خوب نداشتی شاکی نبودی؟الان میتونی خودت یه پدر ایده آل باشی!
رایان با یه حرکت جای خودش و بابک رو عوض کرد و گفت:
- اینا ربطی به هم نداره اون جادوگرا مارو مسخره کردن.میخوان ما رو تضعیف کنن تا ازشون بترسیم
بابک خودشو آزاد کرد و فریاد کشید:
- خانواده ضعف نیست،قدرته!
حال پس از چند ساعت آنها کنار هم روی چمن ها نشسته بودند و به طلوع خورشید نگاه میکردند.
رایان سکوت را شکست و گفت:
- برای حفاظت ازش باید چیکار کنیم؟
بابک با چشم های گشاد شده از تعجب نگاهی به برادرش کرد و گفت:
- یعنی قبولش کردی؟
- بابک ما هیچوقت یه پدر خوب نداشتیم شاید من بتونم پدر خوبی برای بچم بشم
- حتما همینطوره تو عالی میشی.برادرزاده من مثل پدرش قدرتمند خواهد بود اون از همین حالا پیروان زیادی داره
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,386
641
23
رشت
[HIDE-THANKS] پست 11
[/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS]
از خبر پدر شدن رایان تنها چند ساعتی می گذشت اما تحولی عظیم درون او پدید آمده بود. بارها کودکانی که در خیابان همراه خانواده خود بودند را می نگریست و خودش را جای آنها تصور میکرد. هزار سال بود که او و تمام خانواده اش حسرت تشکیل خانواده و داشتن فرزند را در دل می پروراندند. رایان میخواست با همه ی وجودش از کودکی که در راه بود محافظت کند.
او میخواست برای فرزندش قهرمان شجاع رویاهایش باشد نه هیولایی که برای لـ*ـذت و سرگرمی جان هزاران بیگناه رو میگرفت.
او به همراه بابک به دنبال خواهرشان سارا میرفتند زمان زیادی برای تهیه ابزار لازم برای جادوگران نداشتند.
راه سخت و طولانی در پیش داشتند مانند تمام این سالها ، رایان در سکوت به جاده می نگریست که گاه به گاه نور چراغ ماشینی در چشمانش ساطع میشد.
به آسمان نگاه کرد.چند کلاغ سیاه دید. ابروانش در هم گره خورد, کلاغ نشان از یک رویداد شوم بدنبال داشت کلاغ ها همیشه قاصد اتفاقات بد بودند.
رو به بابک کرد و گفت:
- حس خوبی ندارم!این کلاغ ها نشونه ی خوبی نیستن بهتره حواسمونو جمع کنیم.
بابک که اخم هایش را درهم کرده بود سرش را به تائید تکان داد و گفت:
- آره منم حس خوبی ندارم.هروقت این کلاغای لعنتی سرو کلشون پیدا میشه یه اتفاق بدی می افته.
هنوز جمله ی بابک تمام نشده بود که دو مرد جلوی ماشین آنها ظاهر شدند و بابک به سرعت ترمز کرد. صدای ایستادن لاستیک های ماشین تا چند فرسخ دورتر منعکس شد. بابک به همراه رایان از ماشین پیاده شد رایان با چهره ای که عصبانیت در آن مشهود بود رو به دو مرد فریاد کشید و گفت:
- احمق ها مگه از جونتون سیر شدین که جلوی ماشین میپرید؟اگه میخواید بمیرید بگید خودم میکشمتون!
یکی از مردها به دوست خودش نگاه کرد و به رایان پوزخندی زد و در حالی که چشم هایش به رنگ طلایی برق زد گفت:
- نه ما نمیخوایم بمیریم ولی میخوایم شما خون آشامای کثیف رو بکشیم. میدونی که بوی کثیفتون تا چند مایل جلوتر از خودتون میاد! ما هم دوست نداریم بذاریم موجودات کثیفی مثل شما زندگی کنن.
بابک و رایان در حالی که به هم نگاه میکردن پوزخندی زدند و بابک کتش را از تن خارج کرد و رایان هم آستین هایش را بالا داد و رو به مرد کرد و گفت :
- آهای سگ کثیف!ما هر خون آشامی نیستیم ما از خانواده ی اصیلیم.
بعد از این حرف رو به بابک کرد و گفت:
- نظرت چیه یه خورده بازی کنیم برادر؟
بابک هم نیشخندی زد و موافقت خود را اعلام کرد.
ناگهان آن دو مرد شروع به تغییر قیافه کردند. صدای شکستن استخوان و فریاد هاشون لرزه بر تن بیننده می انداخت.تمام استخوان های آنها شکست و در عرض چند ثانیه دندان های درنده آنها پدید آمد و به گرگ تبدیل شدند. به سمت بابک و رایان حمله کردند بابک سعی میکرد تا خود را از تماس دندانهای گرگ ها دور کند. هنگامی که گرگ با یک جهش به سمت بابک پرید، با هم به زمین پرت شدند اما بابک پوزه گرگ را گرفته بود و در یک حرکت گردنش را شکست.
اما رایان که با گرگ دیگر درگیر بود,گرگ را در با دستانش بلند کرد و به گوشه ای پرتاب کرد. هنگامی که گرگ از جای خود برخواست و به سمت رایان حمله کرد او با یک حرکت قلب گرگ جوان را از سـ*ـینه درید
***
رایان گفت:
- خوب اینم از این!تا شما باشید دیگه ما رو تهدید نکنید
به بابک نگاهی انداخت که هنوز در حالت نشسته بود.عرق کرده بود و دستش را روی بازوش فشار میداد.
رایان به سمتش رفت و پرسید:
- دستت چی شده؟
- چیزی نیست.یه خراش سادست.
- خراش ساده چیه؟!مگه نمیدونی گاز گرگینه برای خون آشام کشندس!بیا بهتره از خون من بخوری.
خون رایان تنها راه درمان گاز گرگینه بود. بعد از اینکه بابک از مچ دست برادرش تغذیه کرد، جنازه ها را دفن کردند تا شاهدی باقی نماند.سوار
ماشین شدند تا به دنبال خواهرشان بروند...[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: