رمان ملکه دنیای ماورا | سها ن کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 15K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: سها ن

نظرتون راجب رمان ,موضوعش و روندش چیه؟

  • عالی,موضوع فوق العاده جذاب,روندش هم عالی و پر از هیجان

  • خوب,خوب,قابل قبول

  • بد,بد,بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت


نام رمان: رمان ملکه‌ی دنیای ماورا
نویسنده: سها ن کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: تخیلی
سطح رمان: پرطرفدار
نام ناظر: NAZ_BANOW
طراح: فاطمه.پی.آر

بررسی شد توسط: فاطمه تاجیکی
ویرایش شده

ویراستاران: Atlas 1998 ،Fatemeh Ashrafi
خلاصه: این رمان، رمانیه از دنیای خیال که بهش بال پرواز داده شده. اینجا دنیای منه و هر اتفاقی می‌تونه بیفته!
هزاروپانصد سال قبل، دو قوم... در جنگ، خواهان صلح و آشتی... ازدواجی میان دو قبیله برای پیوند دوباره... نوزادی در راه با قدرت‌های دو قوم... ظهور نوزادی با خوی شیطانی... اولین طلسم فعال شد؛ طلسم
گرگینه... حال بعد از هزاروپانصد سال از مرگ برمی‌خیزد... ظهور نوزادی دیگر با قدرت‌های نورانی و سرور سفیدی‌ها. با ما همراه باشید.
(با تشکر از فاطمه برای طراحی جلد زیباشون)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NAZ-BANOW

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
11/12/16
904
22,539
671
22
تبریز

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
آسمان قرمز بود و صدای غرشش شهر را دربرگرفته بود.
زمان فرا رسیده بود؛ زمان تولد نوزادی برای نور.
- رزا تحمل کن عزیزم؛ بچه داره به دنیا میاد. کمی فشار رو بیشتر کن!
رزا با صورتی که از درد قرمز شده بود، لب زد:
- نه دیگه نمی‌تونم. کمکم کن.
- چیزی نمونده، بچه داره به دنیا میاد. یه خورده فشار بده. آره عزیزم، خودشه. بچه به دنیا اومد.
- واقعاً؟! بذار ببینمش. خواهش می‌کنم برای یک بار هم که شده بذار بغلش کنم. بهت التماس می‌کنم!
زن با چشمانی که در آن غم و ناراحتی بود، به رزا خیره شد؛ ولی این بچه ضمانت زنده بودنش و برنگشتن به دنیای مردگان بود.
- متأسفم رزا! ولی این بچه باید قربانیه اجداد جادوگران بشه.
بعد از این حرف رزا کشته شد...

***
یک سال قبل
قدم می‌زد و با خودش فکر می‌کرد. خبر رسیده بود که جادوگران قرار است او را ببینند.
آن‌ها ادعا می‌کردند که خبر مهمی برایشان دارند و همچنین به کمک بابک نیاز داشتند.
بابک یک خون‌آشام از خانواده‌ای اصیل بود. خانواده‌ی او اولین نسل خون‌آشام‌ها بودند و بیش از هزار سال سن داشتند. آن‌ها نظاره‌گر به قدرت رسیدن و نزول پادشاهی‌های بی‌شماری بودند؛ ولی تا به امروز هیچ‌کس نتوانسته بود به خانواده آن‌ها صدمه‌ای وارد کند! برخلاف تمام مشکلاتی که با یکدیگر داشتند، هیچ‌گاه اجازه تهدید خانواده را به کسی نمی‌دادند و حالا بابک اینجا بود تا ببیند خوانواده‌اش با چه تهدید جدیدی روبه‌روست.
با قدم‌هایی آرام و مطمئن در شهر پرز قدم می‌زد. نزدیک به صدوپنجاه سال بود که قدم در این شهر به ظاهر زیبا نگذاشته بود. شهری که خانواده راد بنیان‌گذارش بودند و اکنون تحت سلطه فرد دیگری بود.
به‌سمت میدان شهر در حرکت بود. حسی به او خبر از یک رخداد را می‌داد و فراموش نکنید که حس یک خون‌آشام آن هم از نوع اصیلش هرگز دچار خطا و اشتباه نمی‌شود!

***
- تو باید بابک باشی!
با ابروهای بالا رفته درحالی‌که دستش را در جیب شلوارش می‌گذاشت، جواب داد:
- یادم نمیاد همدیگه رو ملاقات کرده باشیم یا اینکه من خودم رو معرفی کرده باشم.
زن درحالی‌که احساس ترس می‌کرد، گفت:
- خب همیشه یه خوناشام اصیل که کت‌شلوار تنشه داخل شهر ما قدم نمی‌زنه. می‌دونی که جادوگرا می‌تونن وجودتون رو حس کنن.
- هوم جالبه! فکر کنم منم به‌خاطر حس شماست که از مسیر وگاس به این شهر پر از اعجاب که توریستای زیادی به خودش می‌گیره اومدم. درست نمی‌گم؟
- درست مثل همه‌ی تعریف‌هایی که ازت شده؛ بسیار زیرک. تا حالا خوناشامی با خصوصیات تو ندیده بودم.
بابک درحالی‌که به دقت رفتار زن را زیر نظر داشت، گفت:
- شاید به‌خاطر اینه که من منحصربه‌فردم! حالا بهتره این مکالمه رو تموم کنی و بگی کی بود که می‌خواست من رو ببینه و معاملشون چیه؟
زن که آوازه‌ی زیرکی و قدرت این خوناشام اصیل به گوشش خورده بود، ترجیح داد تا او را بیشتر از این معطل و عصبی نکند؛ آن‌ها قابل‌اعتماد نبودند!
- روبی مکلسون، جادوگریه که می‌خواد ببینتت. مطمئناً حرف‌های زیادی برات داره که به برادر کوچیکترت مربوط میشه.
تنها مساله‌ای که می‌توانست بابک را از پوسته‌ی آرامش ظاهری‌اش خارج کند، موضوع برادر کوچکترش بود که برای رستگاری او از هیچ‌کاری دریغ نمی‌کرد. در واقع تنها هدف بابک رستگاری برادرش بود و گاهی با خود فکر می‌کرد که اگر او رستگار شود من هدف دیگری نخواهم داشت! به همین دلیل با چهره‌ای خشن گفت:
_ رایان؟ چه چیزی راجع به رایان هست که می‌خواد بگه؟
زن با زیرکی تمام به چشم‌های او نگاه کرد و لبخندی زد. باورش برایش سخت بود که نقطه‌ضعف خوناشامی با این‌همه توانایی می‌تواند احساسات و تعصبات خانوادگی‌اش باشه. گفت:
- جناب بابک راد، تو همیشه در تلاش بودی تا برادرت به رستگاری برسه. الان این موقعیت برات پیش اومده تا چیزی رو که همیشه دنبالش بودی به حقیقت مبدل کنی. تنها کاری که باید برامون انجام بدی همکاریه!
- صحبت‌هات داره برام جالب میشه. من رو سریع پیش روبی ببر.
- روبی الان تو یکی از کوچه‌های این شهره. پادشاه اینجا خواهرش رو کشته و اون می‌خواد مراسم تطهیرش رو اجرا کنه.
بابک درحالی‌که به آرامی به‌سمت زن قدم برمی‌داشت و موهای روی صورتش را کنار می‌زد، دم گوشش زمزمه کرد:
- اگه من رو برای هیچی به اینجا کشیده باشی یا اگه پیشنهادت برام خوشایند نباشه، نیازی نیست نگران پادشاه اینجا باشی؛ اون‌وقت خودم همه‌تون رو قتل‌عام می‌کنم! فهمیدی؟
زن درحالی‌که از شدت ترس نفس‌های سنگینی می‌کشید گفت:
- اصلاً به من چه؟ من که پیشنهادی ندادم. من فقط پیغام رو به تو رسوندم.
بابک نیشخندی زد و گفت:
- بهتره وقت رو تلف نکنیم؛ چون صبر من هم حدی داره!
بابک هرگز تصورش را نمی‌کرد که در همچین شبی تمام معادلات خانواده راد بر هم بریزد و سرنوشته تک‌تک افراد خانواده دستخوشه تغییری عظیم باشد. او با آرامش ذاتی خود پا‌به‌پای زن گام برمی‌داشت؛ اما تنها خود او بود که از افکاری که همچون مار در سرش می‌پیچید آگاهی داشت.
برای اینکه افکار خود را از تشویش دور کند پرسید:
- راستی من اسم تو رو نمی‌دونم.
زن از گوشه چشم به او نگریست و شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- ناتالیا، جادوگری که گوشه‌کناره شهر رو به توریست‌ها نشون میده. خب رسیدیم، اوناهاش اونجان.
بابک به‌سمتی که زن اشاره می‌کرد نگاهی انداخت و عده‌ای را دید که اطراف جنازه‌ای را محاصره کرده‌اند. صحنه‌ای نبود که برای او تازگی داشته باشد. در این هزار سال مرگ‌های بسیاری را به چشم دیده بود و مسبب کشتارهای زیادی بود. رو به زن کرد و گفت:
- بسیار خوب، بیا بریم ببینیم روبی با من چی‌کار داره!
زن که به شدت وحشت کرده بود و چهره‌اش گویای ترسی کهنه بود، بازوی او را گرفت و مانعش شد.
- اونجا نرو، مگه نمی‌بینی پادشاه و دارودستش اونجان. باورم نمیشه! حتی به جنازه خواهرش هم احترام نمی‌ذارن.
بابک صحنه‌ای را که مقابل چشمانش در حال رخ دادن بود، باور نمی‌کرد و نمی‌توانست خودش را آرام نشان دهد. گفت:
- سامیار؟ سامیار داره این شهر رو می‌گردونه؟

- آره، همه شهر در اختیار سامیاره. به شدت با جادوگرا برخورد می‌کنه و با هر خطایی می‌کشتشون. اون یه دختری رو داره که وقتی جادوگرا جادو می‌کنن بهش القا میشه، سامیار هم خودش رو می‌رسونه و اون جادوگر رو مجازات می‌کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
در گوشه‌ی دیگری از دنیا، ماجراهای جالب‌تری در حال اتفاق افتادن بود...
ساعت حدوداً ده شب بود که دختری به اسم مارال کارش را تمام کرد. با دستش سرش را می‌گیرد و فشار می‌دهد. این سردرد لعنتی امانش را بریده بود. گاهی از انتخاب این شغل پشیمان می‌شد. پزشکی واقعاً یک روحیه بالا می‌خواست!
در همین فکرها بود که متوجه شد سه پسر که وضع درستی هم نداشتن و اعتیاد از سرورویشان می‌بارید، راهش را سد کردند.
- خدای من امروز فقط خفت شدن رو کم داشتم که اون هم رسید! خدا رو شکر.
مارال از ترس رو به بیهوشی بود؛ اما صورتش را سفت کرد و گفت:
- از سر راهم برید کنار.
یکی از آن مردان که مشخص بود رئیس آن‌هاست، درحالی‌که به صورت نمایشی چهره‌اش را ترسان کرده بود و حالت مارال را به تمسخر گرفته بود، چند قدمی جلوتر آمد و گفت:
- بچه‌ها شنفتین خانم چی گفت؟ از سر راهشون برید کنار!
دختر نمی‌دانست که در این حرف چه طنزی نهفته است که همه‌ی آن‌ها شروع به خنده کردند. رئیسشان گفت:
- خیابون خداست، مگه صاحبشی؟ نمی‌خوام برم، شما از یه ور دیگه برو.
دختر ترجیح داد بحث را ادامه ندهد و به این گفت‌وگوی بیهوده پایان داد. راهش را کج کرد و خواست تا از مسیر دیگری برود که یکی دیگر از آن‌ها راهش را سدکرد، باز هم مسیرش را تغییر داد که دیگری نیز جلو آمد.
ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. به‌سمت عقب قدم برداشت و ناگهان شروع کرد به دویدن. صدای قدم‌های آن سه نفر از پشت‌سرش شنیده می‌شد. قلبش رو به ایستادن بود، نفهمید چه شد که یکی از آن‌ها دستش را گرفت و او هم ناخودآگاه به طور کاملاً غریزی دستش را گرفت و پیچاند و بعد با یک ضربه به سرش، مرد را نقش بر زمین کرد.
خودش هم نفهمیده بود که چه شده. آن دو نفر دیگه با دیدن این صحنه به‌سمت مارال حمله‌ور شدند. او که به شدت ترسیده بود برای محافظت از خود دستانش را تا سـ*ـینه بالا آورد و حالت دفاعی به خودش گرفت؛ اما خود نیز نفهمید که چه اتفاقی رخ داد که در یک لحظه هاله انرژی عظیمی از دستش ساطع شد و اون دو نفر قبل از اینکه به او برسند بیهوش شدند!
اتفاقی که افتاد او را در شوک عمیقی فرو برد.
چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. باورش نمی‌شد! گیج و منگ شروع به دویدن کرد که ناگهان نور سفید و بسیار شدیدی مقابل چشمانش ظاهر شد و پسری از داخلش بیرون آمد.
در سویی دیگر مردی با احساس انرژی عظیمی از خواب پرید.
هرگاه انسانی از نیروی ویژه‌ای استفاده می‌کرد، ناخوداگاه انرژی بسیار عظیمی آزاد می‌شد؛ ولیگویا انرژی‌ای که از قدرت مارال آزاد شده بود تفاوت داشت. به قدری آن انرژی پر قدرت بود که دنیل را از جایش بلند کرد و به‌سمت گوی روی میز کشاند.
دستش را روی گوی گذاشت و تمام حواسش را بر مکانی که این انرژی قدرت‌نمایی کرده بود متمرکز کرد.
ایران! خیلی عجیب بود. منشأ این نیروی قدرتمند ایران بود. به جزئیات فکر کرد و اسم شهر، خیابان و مکانی که انرژی آزاد شده بود در ذهنش پدیدار شد.
مرد به مکانی که گوی نشان داده بود، تله‌پرت کرد.یک دختر! منبع این نیرو یک دختر بود. این برایش عجیب به نظر می‌رسید. نگاهی به دختر و لاشه‌های روی زمین افتاده‌ چند مرد کرد. چهره دختر گویای هزاران تعجب و شگفتی بود. دختر به خودش آمد و پا به فرار گذاشت.
- هه فکر کرده می‌تونه از دست من دنیل فرار کنه!
چشمانش را بست و جلوی دخترک ظاهر شد. نیشخندی به او زد که دخترک را به اخم واداشت.
مارال که از اتفاقات اخیر به شدت ترسیده بود با خودش حرف می‌زد.
- لعنتی! مارال به خودت بیا، اینا همه‌ش توهمه. آره، توهمه. من خوابم.
دنیل با تعجب به دختری که مقابل چشمانش از زیبایی می‌درخشید نگاه می‌کرد. خنده‌اش گرفته بود که با چند سرفه جلوی آن را گرفت.
به‌سمتش قدم برداشت و دستانش را در دستش گرفت که ناگهان برقی بسیار قوی از درونش عبور کرد و خاطره‌ها هجوم آوردند.
با حیرت به دختری که روبه‌رویش بود نگاه کرد؛ این همان نیمه گمشده رویاهایش بود! همانی که هرشب خوابش را می‌دید و کنارش آرامش عجیبی احساس می‌کرد. چیزی که برایش خیلی عجیب بود این بود که صورت دختر در خواب‌ها دیده نمی‌شد؛ ولی آرامش و صمیمیت زیادی نسبت به هم داشتند و همانند زوج پرشوقی نسبت به هم ابراز علاقه می‌کردند.
در دنیای ذهن‌پردازان دختران و پسران هجده تا بیست سال به صورت ذهنی خواب زوج خود را می‌بینند و به این صورت عاشق یکدیگر می‌شوند. دنیل پنج سال پیش خواب مارال را دیده بود و از آن زمان دیگر نتوانسته بود با کس دیگری باشد و مارال هر شب در خواب کنار او بود و به او عشق و آرامش را هدیه می‌داد؛ ولی چیزی که عجیب بود این بود که دنیل درخواب چهره‌ی مارال را نمی‌دید و این برای همه‌ی ذهن‌پردازان مسئله‌ی بسیار عجیبی بود.
دنیل با تکان خوردن دستش به خود آمد و بی هیچ حرفی مارال را به خانه خود منتقل کرد.
تله‌پرت: جا‌به‌جایی ذهنی، طی العرض (با تشکر از Negin.k برای یادآوری)
transport: منتقل
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
***
شهر پرز
بابک هنوز در تعجب بود و با حیرت به منظره روبه‌رویش می‌نگریست. ناتالیا او را به گوشه خلوتی از خیابان کشاند و گفت:
- بهتره حواست رو جمع کنی! کسی نباید الان تو رو ببینه، وگرنه برای همه‌مون بد میشه.
بابک بی‌توجه به ناتالی به راهش ادامه داد و پشت‌سر روبی حرکت کرد. روبی وارد مخروبه تاریک و سردی شد که حرکته برگ‌های پوسیده همراه با وزشه باد، صدای گوش‌خراشی ایجاد می‌کرد. چندین شمع روشن شدند که ناگهان سه-چهار نفر راهشان رو سد کردند. با دقت در لباس و چهره‌هایشان می‌شد فهمید که از خون‌آشام‌های مطیع سامیار هستند. شروع به اذیت روبی کردند. دیگر زمان آن بود تا بابک خودی نشان بدهد. به‌سمت آن‌ها حمله‌ور شد. دونفر از آن‌ها را هم‌زمان با دو دست بالا برد و قلبشان را از سـ*ـینه خارج کرد. آخرین نفر به اطراف نگاه می‌کرد تا متوجه شود که چه اتفاقی افتاده است.
بابک نیشخندی زد و ثانیه‌ای طول نکشید تا خون‌آشام سرش را روی سـ*ـینه ببیند.
بابک گفت:
- خب این هم از این، تکلیف این ولگردهای مزاحم مشخص شد.
به‌سمت روبی برگشت و در‌حالی‌که داشت دستش رو با دستمال سفید زرین‌دوز پاک می‌کرد، گفت:
- خب دیگه می‌تونیم سر صحبتمون بربم.
روبی نگاهی به بابک انداخت. امروز سامیار عوضی خواهرش را کشته بود و حالا او مصمم‌تر از هرزمان دیگری خواهان انتقام بود. به خون‌آشام اصیل روبه‌رویش نگاه کرد که با خونسردی تمام دستانش را پاک می‌کرد و منتظر جوابی از سوی او بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط شود و گفت:
- درسته! بهتره کارمون رو انجام بدیم. دنبالم بیا.
بابک سرش را به تأیید تکان داد و گفت:
- بریم. فقط بذار تا یه چیزی رو به تو، جادوگر جوان یادآوری کنم! اگه به هر نحوی متوجه بشم همه‌ی این‌ها نقشه بوده و من رو الکی به اینجا کشوندی و یا اینکه تهدیدی برای خوانواده‌م هستی، حتی برای یک لحظه هم شک نکن که تو و همه‌ی جادوگرهای این شهر رو سلاخی می‌کنم!
روبی با اینکه ترسیده بود، خودش را محکم نشان داد و گفت:
- من دشمن شما نیستم بابک خان و مطمئن باشید چیزی که میخوام بگم اون‌قدر مهم هست که باعث میشه خودتون نه تنها از من، بلکه از همه جادوگرا محافظت کنید!‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بابک و روبی به‌سمت کلیسای مخروبه‌ای که در آن حوالی قرار داشت حرکت کردند. روبی وارد کلیسا شد، درحالی‌که چیزی مانع از ورود بابک می‌شد، چیزی همانند شیشه‌ای نامرئی راه بابک را سد کرده بود.
با ابروهای بالا رفته و چشم‌های ریز گفت:
- برا چی نمی‌تونم وارد بشم؟
روبی خیلی عمیق به بابک نگاهی کرد و پس از چند لحظه مکث گفت:
- این مکان متعلق به جادوگرهاست و شما خون‌آشام‌ها اجازه ورود ندارید! می‌دونم در آینده از اینکه یه خوناشام از نوع اصیلش رو دعوت می‌کنم پشیمون میشم! اما می‌تونی وارد بشی.
بابک درحالی‌که نیشخندی بر چهره‌اش داشت، وارد شد و گفت:
- فعلاً که به ما نیاز دارید.
از کلیسا گذشتند و در پشتی را باز کردند. گویی وارد دنیای دیگری شده بودند. عده‌ای از جادوگران با موهای افشان و رداهای بلند دایره‌ای تشکیل داده بودند و طبل می‌زدند و یکی از آن‌ها وردی به زبانی عجیب زمزمه می‌کرد که هرلحظه بر قدرت صدایش افزوده می‌شد.
- فیلوتوسپاس... فیلوتوسپاس... ادریاناتو فیلوتوسپاس... فیلوتوسپاس
سییرانا سیرانا... فیلوتوسپاس.
ناگهان در میان دودی غلیظ تصویری نمایان شد. تصویری از یک حیوان که بدنی همچون شیر، بال‌هایی هانند عقاب و سری همچون انسان داشت. با کامل شدن تصویر، غرشی به سهمگینی رعد شنیده شد که تمام افراد حاضر در سالن به عقب رانده شدند.
بابک به شدت حیرت کرده بود و نمی‌دانست که مقصود جادوگران از احضار این موجود چیست.
ناگهان همه‌ی جادوگران سجده کردند و یک‌صدا فریاد زدند:
- درور بر خدای محافظ، لاماسو، درود بر روح پاک محافظ لاماسو

بابک خیره در چشمان این موجود بال‌دار یا به عبارتی خداوندگار محافظ لاماسو بود که ناگهان جاذبه‌ای پدید آمد و بابک را به بالا برد. حال بابک و آن موجود عجیب در تنهایی و سکوت دور از دسترس دیگران بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
بابک در تقلایی برای رهایی خود دست‌وپا می‌زد؛ ولی نه اجازه حرکت داشت و نه اجازه صحبت، انگار او را در قفسی زندانی کرده بودند.
فشار بسیار زیادی را تحمل می‌کرد که ناگهان با غرشی سهمگین فشار از روی بابک برداشته شد به محض رهاشدن، بابک خواست تا به‌سمت لاماسو حمله‌ور شود که زنجیری نامرئی او را دربرگرفت و صدای خشمگین لاماسو با قدرتی بسیار، گوش‌نوازه گوش‌های بابک شد.
- ای نادان! گمان می‌کنی بر چه کسی حمله‌ور می‌شوی؟ هان؟ من می‌توانم با یک اشاره، فقط یک اشاره تو را نابود سازم. من برای حفاظت از نسلی از شما که به زودی زاده خواهد شد و به مقام سرور سفیدی‌ها شناخته می‌شود، اینجا هستم. او سرور تمام خوبی و زیبایی‌ها خواهد بود و در برابر تاریکی، اهریمن و کسی که اهریمن برای او کار می‌کند و آوردن نامش دور از اخلاق است خواهد ایستاد! آگاه باش که به زودی تاریکی از وجود این نسل آگاهی خواهد یافت و زیردستان پلیدش را برای تصاحب آن خواهد فرستاد! وظیفه تو و خوانواده تو حفاظت از ناجی است. فراموش نکن شما تنها نیستید و تمام موجودات سفید شما را یاری خواهند کرد!
بعد از پایان یافتن سخنان لاماسو، هاله سفید از بین رفت و بابک باشتاب زیادی به زمین برخورد کرد. درحالی‌که هنوز گیج بود و از واقعی بودن دیده‌هایش اطمینان نداشت، گمان می‌کرد که درگیر یکی از توهمات جادوگری است.
به‌سمت روبی برگشت و با چشمانی به رنگ سرخ و دندان‌هایی به برندگی شمشیر که در دهانش خودنمایی می‌کرد، پرسید:
- جادوگر احمق مگه نگفتم من رو عصبانی نکن؟ این توهمات مسخره چی بود که تو ذهنم مجسم کردی؟
روبی پاسخ داد:
- چیزی که دیدی از هر واقعیتی واقعی‌تر بود!
بابک که گیج شده بود و نمی‌فهمید جریان از چه قرار است، فریاد کشید و گفت:
- چی میگی برای خودت. ما که نمی‌تونیم بچه‌دار بشیم، فکر کردی من احمقم؟
روبی که دیگه از سؤالات بابک کلافه شده بود، گفت:
- اه! بسه دیگه! آره شماها نمی‌تونید؛ ولی ما از اجداد روشنایی دستور موکد داشتیم برای ایجاد فرزندی از نسل شما. برادر تو این توانایی رو داشت؛ چون که اون یک دورگه بود. خون برادرت و جادوی ما و روح دمیده شده همه‌ی خدایان، زمینه‌ساز تولد دورگه‌ای با قدرتی فوق‌العاده شد؛فرزندی از سه نسل افسانه‌ای.
بابک احساس می‌کرد اطلاعات وارد شده به ذهنش به شدت زیاد هستند و برای همین حسابی گیج شده بود، گفت:
- یعنی الان بچه‌ای که حرفش رو زدی متعلق به رایانه؟
- آره، این بچه‌ی برادر تو هستش. بابک خان ما فقط نه ماه برای آماده‌سازی وقت داریم تا بعد از به دنیا اومدن این بچه بتونیم از همه‌ی تاریکی‌ها دورش کنیم و کسی متوجه حضورش نشه.
بابک که به خودش آمده بود و از ته قلب بابت این بچه‌ی ناخواسته و حتی شاید حاصل جادو، ولی هم‌خون برادرش خوش‌حال بود، رو به روبی کرد و گفت:
- برای محافظت ازش باید چی‌کار کنیم؟
- اولین کارتون در رشته کوه‌های هیمالیا است؛ برای بازگرداندن یاقوت سرخ و همچنین دستیابی به اشک ققنوس. اشک ققنوس به این راحتی‌ها به‌دست نمیاد و باید بگم من نمی‌دونم چطور میشه این کار رو کرد! سومین چیزی که باید به‌دست بیاری، گیاهی به اسم پر دریاییه و همچنین گیاه حبابی که اون رو باید از آخرون به‌دست بیارید. می‌دونید آخرون چیه؟
- نه از کجا باید بدونم؟

- آخرون رودی در جهان زیر زمین هست و این رود قالبه انسانی داره. می‌تونید باهاش حرف بزنید اون پدر اسکافالوسه. در آخر تکه مویی از سیرن‌ها! خیلی باید مراقب اونا باشید؛ چون با جادوی طنین زیباشون طعمه‌شون رو به دام می‌ندازند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
درحالی‌که بابک از دیده‌ها و شنیده‌هایش به شدت متعجب بود؛ اما در این زندگی هزار ساله کاری وجود نداشت که برای آن‌ها غیرممکن بوده باشد.
اما در فرسنگ ها دورتر دختری هنوز از اتفاقات رخ داده در تعجب بود.
مارال تنها با روی هم گذاشتن چشمانش خودش را در مکانی بیگانه یافته بود. اتفاقاتی که چند لحظه پیش مقابل چشمانش افتاده بود حتی در ظرف خیال و رویای مارال هم نمیگنجید. غافل از اینکه این فقط آغاز ماجراست!
مارال درحالی‌که با عصبانیت تمام خود را از آغـ*ـوش مرد بیگانه خارج می‌کرد، گفت:
- ولم کن عوضی! چی از جونم می‌خوای؟ ای خدا چرا این کابوس تموم نمیشه؟
دنیل با خونسردی تمام رفتار می‌کرد و این خونسردی برای مارال لج‌درآور بود.
دنیل درحالی‌که مشغوله درست کردن یک فنجان قهوه بود، رو به مارال کرد و گفت:
- قهوه شیرین می‌خوری یا تلخ؟
مارال از شدت حرص گر گرفته بود چهره سرخش نمایان‌گر خشمش بود. داد زد و گفت:
- زهرمار بخورم من! تو چرا انقدر بی‌خیالی؟! بابا دزدم بود یه چهار تا حرف می‌زد. تا اون روی سگ من رو بالا نیاوردی بیا بگو اینجا چه خبره؟ تو دیگه کدوم نره خری هستی؟ اینجا کجاست؟ من خوابم؟
دنیل که انگار داشت یه فیلم خیلی سرگرم‌کننده می‌دید و از حرص خوردن مارال به شدت لـ*ـذت می‌برد، با قدم‌های آرام به‌سمت مارال رفت و جلویش زانو زد، فنجان قهوه را جلویش گرفت و گفت:
- چون نگفتی چه طعمی دوست داری اون‌جوری که خودم می‌خواستم درستش کردم. اوه، راستی انقدر هم حرص نخور؛ صورتت چروک میشه من زن زشت نمی‌خواما!
مارال که تازه کمی آرام شده بود، با این حرف دنیل همچون انبار کاهی که آتش بگیرد فریاد زد و فنجان قهوه را انداخت. با برخورده فنجان به زمین هماننده قطرات آب فنجان هزار تکه شد. مارال هر چی از دهنش در می‌آمد می‌گفت تا اینکه دنیل از نق زدن‌هایش خسته شد و دستش را روی پیشانی مارال گذاشت و ثانیه‌ای بعد او به یک خواب خیلی عمیق فرو رفت.
مارال را روی تخت گذاشت و به صورتش خیره شد؛ دختری با صورت گرد و پوستی به رنگ سفید و موهای مشکی بلند و لب و دهانی کوچک، خیلی زیبا نبود؛ اما صورت بچگانه‌ای داشت و از همه مهم‌تر قرار بود شریک زندگی دنیل باشد!

دنیل نامه‌ای نوشت و با جادو آن را برای همه‌ی اعضای گروه فرستاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
دنیل با خیال آسوده نشسته بود و کتاب جادو را مطالعه می‌کرد و تلاش می‌کرد تا با گفتن وردی شعله کوچکی در دستش نمایان کند.
او مچ دستش را پیچشی نرم می‌داد و ورد «اینسیندیا» را تکرار می‌کرد. بعد از چند بار تکرار، موفق به ایجاد آتش کوچکی شد.
به‌شدت خوش‌حال و هیجان‌زده شد و خواست تا بار دیگر امتحان کند. هم‌زمان با ذکر ورد، صدای پایی به گوشش رسید و موجب شد تا تمرکزش را از دست بدهد و جرقه‌ی آتش، به درختچه‌ی کنار مبل برخورد کرد و آتش‌سوزی شروع شد. او خواست وردی را بر لب بیاورد که‌ ناگهان شخصی از پشت، ابر کوچکی ایجاد کرد و آن را بالای سر درختچه برد تا ببارد.
دنیل که به شدت عصبی شده بود، برگشت و به هشت نفر پشت‌سرش نگاه کرد و گفت:
- مگر این خونه در ندارد که هردفعه با جادو ظاهر میشین من رو می‌ترسونید؟! ای بابا!
دختری که آتش را خاموش کرده بود، چهره‌ای ملیح با موهای بلند نارنجی داشت، لبی ورچید و گفت:
- حالا خوبه هنوز ازدواج نکردید‌. در ضمن عقل‌کل، شما خودت گفتی بیایم؛ پس نباید می‌ترسیدی. من باید می‌ترسیدم وقتی با دوست‌پسرم بیرون بودم و یه نامه ظاهر شد، منم نتونستمم جمعش کنم و آخرم مجبور میشم ذهنش رو اصلاح کنم!
- خوبه خوبه حالا تو هم، اصلاً کی به تو اجازه داده دوست‌پسر داشته باشی جوجه ها؟
- مامان، ببین این شازده‌تو!
مادر دنیل که برای دیدن دختر به شدت هیجان‌زده بود و تحمل کل‌کل‌های همیشگی این خواهر و برادر را نداشت، جیغی فرا‌بنفش کشید و گفت:
- ساکت! بسه دیگه سرم رفت! سوزان بگیر بشین ببینم، دنیل تو هم بیا اینجا درست تعریف کن ببینم چی شده؟
دنیل که طبق معمول به حالت بی‌خیالی اعصاب‌خرد‌کنش برگشته بود، گفت:
- بذارید قهوه بریزم براتون.
با نگاه سنگین مادرش روبه‌رو شد که مجبور شد منصرف شود و اتفاقات افتاده را برایشان تعریف کند.
بعد از پایان صحبت‌ها پدر دنیل گفت:
- حالا چرا بیهوشش کردی؟
دنیل یاد غر زدن‌های مارال افتاد و لبخندی بر لب‌هاش نشست و غرولندکنان گفت:
- پدر من، شما هم بودی همین کار رو می‌کردی! جیغاش رو نمیشه تحمل کرد، حالا بذار بیدار بشه می‌فهمید.
دنیل در حال صحبت کردن بود که صدایی از اتاق مارال توجه همه را به خود جلب کرد.
وقتی وارد اتاق شدند با صحنه‌ای روبه‌رو شدند که باورش برای همه‌یشان سخت بود.
مارال با ملحفه، طنابی درست کرده بود و قصد فرار داشت که پایش به گلدان یاس وحشی مقابل پنجره برخورد کرده و آن را شکسته بود.
تا چند ثانیه به یکدیگر خیره بودند که ناگهان مارال جیغی کشید و گفت:
-نه من حتماً خوابم! شما کی هستید؟! از دست یکی راحت شدم یه ایل دیگه اومدن.
دنیل که نظاره‌گر این مکالمه بود، سرش را داخل برد و گفت:
- اهم اهم... ببخشید از دست من هم راحت نشدی!
گفتن این حرف همانا و خیره شدن هشت جفت چشم همان.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
همه‌چیز عجیب به نظر می‌رسید. گویی هیچ‌چیز در جای خود قرار نداشت؛ اما بودند کسانی که اعتقاد به درست شدن اوضاع داشتند.
بابک بر این باور بود که وجود یک بچه از نسل خودشان شاید آن‌ها را تبدیل به موجودات بهتری کند!
حقه جالبی بود؛ استفاده از هیولا در برابر هیولاهای دیگر.
با این حال ریشه‌ی امید در دل او رشد کرده بود و نهالی کوچک به‌وجود آورده بود که قرار بود تبدیل به درخت تنومندی شود. این کودک می‌توانست آتش عشق و عاطفه را در برادرش شعله‌ور کند. چیزی که سال‌ها بود به فراموشی سپرده شده بود.
با قلبی پر از شادی و هیجان به‌سمت برادرش رفت تا به کمک همدیگر برای جان نوزاد از راه نرسیده تلاش کنند.
شهر در سکوت سنگینی فرو رفته بود و هر از گاهی صدای عبور اتومبیلی از خیابان‌های خلوت شهر به گوش می‌رسید. بابک به سوی مکانی که می‌توانست رایان را پیدا کند، حرکت کرد.
در رستوران با صدای گوش‌خراشی از لولاهای روغن‌کاری نشده آن باز شد. رایان با شنیدن صدای در، سرش را از گردن دختر جوان خارج کرد و گفت:
- اوه برادر، خوش‌حالم که اومدی. بیا و من رو همراهی کن. غذا به اندازه کافی هست. می‌دونی که تنهایی حال نمیده.
- اشتباه نکن! من برای این مزخرفات به اینجا نیومدم. باید با هم صحبت کنیم.
- خب الان هم داریم صحبت می‌کنیم دیگه.
- رایان بازی در نیار.
- اوه خیله‌خب! سخت نگیر بریم بیرون. خانومای خوشگل هیچ‌جا نرید، پیشتون برمی‌گردم!
بابک به همراه رایان به پارکی در همان نزدیکی رفتند و روی تنها نیمکت آن نشستند. حرکت و رقـ*ـص برگ‌های خشک درختان با نوای باد ریتم هماهنگ و گوش‌نوازی به خود گرفته بود. نور چراغ ساختمان‌های بلند فضای پارک را روشن کرده بود. رایان که حدس می‌زد برادرش دوباره می‌خواهد نصیحتش کند، بی‌حوصله گفت:
- بابک باور کن هرچی که می‌خوای بگی رو می‌دونم.
- نه رایان این‌با رو نمی‌دونی! چیزی که می‌خوام بگم ممکنه سرنوشت همه‌مون رو عوض کنه. خودت می‌دونی که همیشه می.خواستم تا تو دست از این کارات برداری و سعی کنی کمتر خون ریزی کنی؛ ولی همه.ی اینا به کنار، رایان تو داری پدر میشی!
- خوب که چی پدر میشم؟ چی گفتی؟ پدر میشم؟!
- آره، تو داری پدر میشی و باید برای محافظت از اون بچه از خوش‌گذرونیت بگذری و با تمام تلاشت‌ رو بکنی.
رایان که حس می‌کرد با طنز مسخره‌ای روبه‌روست، همانند دیوونه‌ها شروع به خنده کرد و گفت:
- نه برادر نظرم عوض شد. بهتره من و خواهرمون مواظب تو باشیم؛ مثل اینکه پیری باعث دیوونه شدنت شده! مرد حسابی هیچ میفهمی چی میگی؟ماها نمی‌تونیم بچه‌دار شیم، نکنه یادت رفته؟
- نه، من یادم نرفته؛ ولی مثل اینکه فراموش کردی تو دورگه‌ای. در ضمن این بچه همین‌طوری به وجود نیومده!
بابک تمام اتفاقات اخیر را با جزئیات دقیق برای رایان تعریف کرد، رایان مثل ببری زخمی غرش کرد و گفت:
- و تو هم باور کردی؟ نه واقعاً چه فکری کردی؟ اون جادوگرا با ما دشمنن، معلومه همه‌ی اینا چرندیاتی بیش نیست. می‌خوان مارو تو مشتشون داشته باشن. باید برم و همه‌ی اونا رو از دم بکشم تا بار دیگه نخوان با خانواده‌ی من شوخی کنن.
بابک با شنیدن این حرف جلوش رو گرفت و برای حفاظت از جادوگران سـ*ـینه سپر کرد. رایان مشتی حواله صورت بابک کرد.
مشت بود که به هم پرتاپ می‌کردند. بابک مچ دست رایان را پیچ داد و گفت:
- مگه همیشه از اینکه یه پدر خوب نداشتی شاکی نبودی؟ الان می‌تونی خودت یه پدر ایده‌آل باشی!
رایان با یه حرکت جای خودش و بابک را عوض کرد و گفت:
- اینا ربطی به هم نداره. اون جادوگرا ما رو مسخره کردن. می‌خوان ما رو تضعیف کنن تا ازشون بترسیم.
بابک خودش را آزاد کرد و فریاد کشید:
- خانواده ضعف نیست، قدرته!
حال پس از چند ساعت آن‌ها کنار هم روی چمن‌ها نشسته بودند و به طلوع خورشید نگاه می‌کردند.
رایان سکوت را شکست و گفت:
- برای حفاظت ازش باید چی‌کار کنیم؟
بابک با چشم‌های گشاد شده از تعجب، نگاهی به برادرش کرد و گفت:
- یعنی قبولش کردی؟
- بابک ما هیچ‌وقت یه پدر خوب نداشتیم، شاید من بتونم پدر خوبی برای بچه‌م بشم!
- حتماً همین‌طوره. تو عالی میشی. برادرزاده من مثل پدرش قدرتمند خواهد بود، اون از همین حالا پیروان زیادی داره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سها ن

کاربر فعال
عضو انجمن
31/7/16
420
20,404
641
23
رشت
از خبر پدر شدن رایان تنها چند ساعتی می‌گذشت؛ اما تحولی عظیم درون او پدید آمده بود. بارها کودکانی که در خیابان همراه خانواده خود بودند را می‌نگریست و خودش را جای آن‌ها تصور می‌کرد. هزار سال بود که او و تمام خانواده‌اش حسرت تشکیل خانواده و داشتن فرزند را در دل می‌پروراندند. رایان می‌خواست با همه‌ی وجودش از کودکی که در راه بود محافظت کند.
او می‌خواست برای فرزندش قهرمان شجاع رویاهایش باشد، نه هیولایی که برای لـ*ـذت و سرگرمی جان هزاران بیگناه را می‌گرفت.
او به همراه بابک به دنبال خواهرشان سارا می‌رفتند. زمان زیادی برای تهیه ابزار لازم برای جادوگران نداشتند.
راه سخت و طولانی در پیش داشتند. مانند تمام این سال‌ها، رایان در سکوت به جاده می‌نگریست که گاه‌به‌گاه نور چراغ ماشینی در چشمانش ساطع می‌شد.
به آسمان نگاه کرد؛ چند کلاغ سیاه دید. ابروانش در هم گره خورد, کلاغ نشان از یک رویداد شوم به دنبال داشت. کلاغ‌ها همیشه قاصد اتفاقات بد بودند.
رو به بابک کرد و گفت:
- حس خوبی ندارم! این کلاغ‌ها نشونه‌ی خوبی نیستن؛ بهتره حواسمون رو جمع کنیم.
بابک که اخم‌هایش را در هم کرده بود، سرش را به تائید تکان داد و گفت:
- آره منم حس خوبی ندارم. هروقت این کلاغای لعنتی سرو‌کله‌شون پیدا میشه یه اتفاق بدی می‌افته.
هنوز جمله‌ی بابک تمام نشده بود که دو مرد جلوی ماشین آن‌ها ظاهر شدند و بابک به‌سرعت ترمز کرد. صدای ایستادن لاستیک‌های ماشین تا چند فرسخ دورتر منعکس شد. بابک به همراه رایان از ماشین پیاده شد، رایان با چهره‌ای که عصبانیت در آن مشهود بود رو به دو مرد فریاد کشید و گفت:
- احمق‌ها مگه از جونتون سیر شدین که جلوی ماشین می‌پرید؟! اگه می‌خواید بمیرید بگید خودم می‌کشمتون!
یکی از مردها به دوست خودش نگاه کرد و به رایان پوزخندی زد و درحالی‌که چشم‌هایش به رنگ طلایی برق زد، گفت:
- نه ما نمی‌خوایم بمیریم؛ ولی می‌خوایم شما خون‌آشامای کثیف رو بکشیم. می‌دونی که بوی کثیفتون تا چند مایل جلوتر از خودتون میاد! ما هم دوست نداریم بذاریم موجودات کثیفی مثل شما زندگی کنن.
بابک و رایان درحالی‌که به هم نگاه می‌کردن پوزخندی زدند و بابک کتش را از تن خارج کرد و رایان هم آستین‌هایش را بالا داد و رو به مرد کرد و گفت:
- آهای سگ کثیف! ما هر خون‌آشامی نیستیم، ما از خانواده‌ی اصیلیم.
بعد از این حرف رو به بابک کرد و گفت:
- نظرت چیه یه خورده بازی کنیم برادر؟
بابک هم نیشخندی زد و موافقت خود را اعلام کرد.
ناگهان آن دو مرد شروع به تغییر قیافه کردند. صدای شکستن استخوان و فریادهابشان لرزه بر تن بیننده می‌انداخت. تمام استخوان‌های آن‌ها شکست و در عرض چند ثانیه دندان‌های درنده آن‌ها پدید آمد و به گرگ تبدیل شدند. به‌سمت بابک و رایان حمله کردند. بابک سعی می‌کرد تا خود را از تماس دندان‌های گرگ‌ها دور کند. هنگامی که گرگ با یک جهش به‌سمت بابک پرید، با هم به زمین پرت شدند؛ اما بابک پوزه گرگ را گرفته بود و در یک حرکت گردنش را شکست؛ اامارایان که با گرگ دیگر درگیر بود، گرگ را در با دستانش بلند کرد و به گوشه‌ای پرتاب کرد. هنگامی که گرگ از جای خود برخواست و به‌سمت رایان حمله کرد، او با یک حرکت قلب گرگ جوان را از سـ*ـینه درید.
***
رایان گفت:
- خب این هم از این! تا شما باشید دیگه ما رو تهدید نکنید.
به بابک نگاهی انداخت که هنوز در حالت نشسته بود. عرق کرده بود و دستش را روی بازوش فشار می‌داد.
رایان به‌سمتش رفت و پرسید:
- دستت چی شده؟
- چیزی نیست، یه خراش ساده‌ست.
- خراش ساده چیه؟! مگه نمی‌دونی گاز گرگینه برای خون‌آشام کشندست! بیا، بهتره از خون من بخوری.
خون رایان تنها راه درمان گاز گرگینه بود. بعد از اینکه بابک از مچ دست برادرش تغذیه کرد، جنازه‌ها را دفن کردند تا شاهدی باقی نماند. سوار ماشین شدند تا به دنبال خواهرشان بروند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.