پرطرفدار رمان خائوس (وارثان قدرت) | سپیده بهزادی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 100K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: nooshin12

رمان من در چه سطحی؟

  • عالی

  • خیلی خوب

  • خوب

  • متوسط

  • بد

  • خیلی بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Sepideh.bhz

شاعر انجمن
شاعر انجمن
5/8/17
330
70,903
871
به نام خالق تخیل
- خب! خب! خب! اینجا چی داریم؟:aiwan_lighght_blum:

_ یه رمان قشنگ مشنگ:aiwan_light_dance:
- هیچ ماست فروشی نمی‌گـه ماست من ترشه!:aiwan_light_on_the_quiet: اخرشم کلیشه‌ای میشههههههههههه!:aiwan_light_shout:
- چی؟ آره والا منم خسته شدم از کلیشه‌ای:aiwan_light_bdfglum: اما این رمان کلیشه‌ای نیس که:aiwan_light_wizard:
_ عهههه! این رمان کلیشه‌ای نیس؟
_ آره به جون بابابزرگ فسیل شده‌ی بابای بابای دوستم:aiwan_light_new_russian:
- نه خوشم نیومد! می‌خوام برم یکی دیه بخونم:aiwan_light_punish:
- هی کجا؟ کجا؟ کجا؟
خوشت میاد بخدا! :aiwan_light_cray: تازه نه از خوناشام بازی ( :aiwan_light_vampire:) آن چنانی خبریه و نه از گرگینه‌های این چنینی (:aiwan_light_on_the_quiet2:)
- واقعاااااا؟ پس چه طوریه؟:aiwan_light_wacko2:
- یه طوریه دیه:aiwan_light_to_pick_ones_nose: خودت برو بخووون:aiwan_light_beach:

و اینگونه بود که :
هیتلر خودکشی کرد!
افلاطون دیوانه شد!
سقراط بی‌خانه شد!
و ...
فقط!
در کمپانی نگاه دانلود!

هر گونه کپی مپی پیگرد لولویی خواهد داشت! (لولوهای رمانم رو می‌فرستم سراغتون:aiwan_light_spiteful:)
این شما و این هم رمان ...


نام رمان:
خائوس (وارثان قدرت)
نویسنده:

سپیده بهزادی(Sepideh.bhz)|کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:
فانتزی، تخیلی
سطح رمان:
پرطرفدار_موفق
نام ناظر:
کآف جانا


[HIDE-THANKS]
خلاصه:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
ن هنگام که از پیوند ممنوعه‌ی دو نژاد متفاوت، دو فرزند که دارای دو نیروی حیاتی آفرینش‌اند، شکل می‌گیرد. نفرینی شوم دامن‌گیر پیشگویان باستانی خواهد شد. قتلی رخ خواهد داد و به گمان تنها یک فرزند دارای دو قدرت عصیانگر می‌شود. در همان پس نیروهای شوم در صدد راهی برای رسیدن به سرزمین‌های باستان، به دنبال وارثان حقیقی، باعث هلاکت مردمان زیادی می‌شوند...


[/HIDE-THANKS]

سخنی با خوانندگان:
این رمان به حتم جلدهای دیگه‌ای هم داره!
وارثان قدرت جلد اول از مجموعه‌ی رمان خائوسه.
لطفا زود تصمیم نگیرین و به سادگی رمان رو کنار نگذارین!

هر چی بگذره جالب‌تر میشه!

لینک صفحه‌ی نقد:

Please, ورود or عضویت to view URLs content!

117653_IMG_20180308_162459.jpg

بچه‌ها حتما بیاید و نظراتتون رو بگید!
اگر اشکالی تو قلمم می‌بینید یا فکر می‌کنید تو چیزی ضعیف یا قوی‌ام بهم از طریق صفحه نقد بگید:aiwan_light_blumf:

تو نظرسنجی
بالا و نظرسنجی صفحه‌ی نقد هم شرکت کنید!:NewNegah (1):
 
آخرین ویرایش:

- کـیـمـیا -

کاربر برتر
عضو انجمن

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Sepideh.bhz

شاعر انجمن
شاعر انجمن
5/8/17
330
70,903
871
ویرایش شد.

[HIDE-THANKS]

پیشگفتار:
"نخست هرج و مرج بود, گودال پهناور غیر قابل اندازه گیری
متلاطم چون دریا، تیره، بی‌کران، بیابان گونه و وحشی"

دیربازی پیش از پدیدار شدن خدایان، یعنی در گذشته‌ای غبار آلوده و اعصار غیر قابل شمارش کهن، یک هرج و مرج ناشناخته و مبهم که با سیاهی ژرف و شکست ناپذیر در آمیخته شده بود، وجود داشت. خائوس بود که آشفتگی و نیستی را از ازل به همراه می‌آورد.
سرانجام و بی‌آنکه کسی بتواند توضیح دهد، دو کودک از بطن یک چنین نیستیِ بی‌شکل و چهره، زاده شدند.
شب فرزندِ هرج و مرج و همچنین اربوس است که ژرفای بی‌انتهایی است که مرگ در آن زندگی می کند.
در سراسر دنیای هستی هیچ چیز دیگری وجود نداشت؛ همه سیاهی، خلأ، سکوت و بینهایت بود.
و خائوس خواستار بود که تا ابد این چنین باشد و قسم یاد کرد که روزی نواده‌ای شوم زاده خواهد شد که زمان را به عقب بازگرداند و سیاهی را از بطن نور آزاد سازد.
آنگاه که به یادآورد
از گزند دشمنان رهایی نخواهد داشت، شیاطین دست به دست هم می‌دهند تا او را نیز ماننده نیاکانش به پستی بکشند!
آنگاه که به یاد آورد ...
جز ظلمت نخواهد دید!
اما ...
در تاریک‌ترین شب او خواهد درخشید!

o==[]::::::::::::::::>~♥~~♥~~♥~~♥

فصل اول: حلقه‌ی دلاروس
پست اول


دکتر دَن اِسپیرینِر* با طمأنینه روبه‌روی اتاق شماره 12 ایستاد. از آقای هنری دِک* درباره‌ی این بیمار استثنایی زیاد شنیده بود. دستی به چشمان خسته‌اش کشید و تابی به موهای جو گندمی‌اش داد. دلیل اینکه شب را برای ملاقات با بیمار انتخاب کرده بود، این بود که بیمار شب‌ها بیدار می‌ماند و روزها خود را زیر تختش پنهان می‌کرد. دستگیره‌ی زنگ‌زده را چرخاند و وارد اتاق شد. یک اتاق به نسبت کوچک و نمور، داخل اتاق کاشی‌های سفید و بزرگی کار شده بود که از نظر دَن بسیار ساده و کسالت‌آور بود.
حتما باید در رابـ ـطه با رنگ اتاق‌های تیمارستان با آقای هنری دِک سخن می‌گفت.
در گوشه‌ای از اتاق تخت یک نفره‌ای قرار داشت، همین؟
ولی نه! چیزی در گوشه‌ای‌ترین قسمت اتاق سعی می‌کرد دیده نشود و بدنش بدون لحظه‌ای تأمل می‌لرزید. با ورود دکتر اِسپیرینِر، لرزش بدن دختر بیشتر شد، بریده بریده ولی پشت سر هم بدون تأمل تکرار کرد و گفت:
- برای چ... چی... آوردینم... اینجا؟ من می... می‌خوام... برم.
دکتر که تا لحظاتی قبل پشت به نور ایستاده بود، به سمت گوشه‌ای از اتاق حرکت کرد و در حین حرکت روبه مریضی که در آن نور کم تنها لباس سفید رنگ و موهای سیاه و بلندش پیدا بود گفت:
- گوشه‌گیری و انزواطلبی؛ هذیان، اختلال افکاری، گفتاری، توهم لمسی، شنوایی، بصری، بویایی و چشایی، فکر کنم این دلایل کافی باشه! در هر صورت تو متوجه‌ی بیانیات من نمی‌شی.
به راستی که دختر متوجه‌ی حرف‌های دکتر نمی‌شد؛ چرا که او تنها هشت سال داشت و چه می‌فهمید از این اصطلاحات پیچیده؟

بعد از مکث کوتاهی دکتر ادامه داد.
- چرا از نور بیزاری؟
دختر خودش را با لرز بیشتری به دیوار فشار داد، گویی می‌خواهد با آن یکی شود. نور چه چیزی داشت که دخترک را تا به این حد آشفته کرده بود؟
لحن دختر پر از تنفر شد و دیگر از لحن لرزان چند دقیقه قبلش خبری نبود.
- نقطه‌ٔ مقابل من، تحمل کردنش طاقت فرساست و مقابل باهاش آزار دهنده.

دکتر به سمت دختر برگشت و این بار نیمرخش رو به نوری بود که از درب باز اتاق ساطع می‌شد. عینک چهارگوشش را روی بینی عقابی‌اش تنظیم کرد. در کل فردی چهل ساله، زیرک و نکته سنج به نظر می‌آمد.
- می‌خوام برقا رو روشن کنم، امکانش هست.
دخترک با شنیدن این حرف، لباس بلند و یک تکه‌اش را در دستان خیس از عرقش جای داد و فریاد زد.
- تو نمی‌تونی، تا من نخوام روشنایی در کار نیست.
دکتر قصد روشن کردن برق را نداشت. تنها خواستار سنجش فشار روحی و اختلالات درونی دختر بود. به آرامی روی تخت دختر نشست و همان‌طور که به لکه‌های سیاه رویِ روتختی خیره شده بود گفت:
- اما چرا؟ مگه می‌تونی جلوی روشن شدن مهتابی رو بگیری؟

دخترک که گویا انتظار این پرسش را دشت، بدون لحظه‌ای تفکر گفت:
- من نه! ولی دوستانم این توانایی رو دارن.
دَن تا به آنجا که به یاد داشت این دختر هیچ دوستی نداشت.
- دوستانت؟ چه کسانی هستن؟

- اونجا! خودت ببین، دقیقا کنارت هستن.
دکتر بدون آن‌که نگاهی به اطراف
بیاندازد، درون دفترچه‌اش چیزی را یاد داشت کرد و گفت:
- ولی اینجا کسی نیست، تو فکر می‌کنی هست؟
- تو یه انسانی و با توانایی ناچیز بینشت نمی‌تونی اونا رو ببینی؛ ولی... من اونا رو می‌بینم! چیزهایی نجوا می‌کنن و هر بار تعداد بیشتری خواهان ملاقات با من هستن، این دیدار‌ها برای امثال من عادیه.

- تو چی می‌بینی که من نمی‌بینم؟
دختر بدون کنار زدن موهای پرپشت سیاه رنگش از جلوی چهره‌اش، صورتش را کمی نزدیک برد و گفت:
- خیلی چیزا که برای تو غیر قابل هضمه.

دکتر از جملات پیچیده‌ی دختر تعجب کرده بود، او ماننده فردی بزرگ‌ سال سخن می‌گفت!
- چرا فکر می‌کنی انسان نیستی؟
- فکر نمی‌کنم، مطمئنم!

دن کمی بر روی تخت عقب رفت، در درونش احساس بدی داشت و محتویات معده‌اش بالا و پایین می‌شد. حسی ماننده مسمویت غذایی —به دلیل خوردن یک پیتزای مانده که در ماه اخیر برایش رخ داده بود — داشت.
با گیجی گفت:
- پس چی هستی؟
- چیزی که هیچ وقت به ذهن تو و امثال تو نخواهد رسید...


1_Dr.Donald Espiriner
2_Henry Dek

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Sepideh.bhz

شاعر انجمن
شاعر انجمن
5/8/17
330
70,903
871
ویرایش شد.
[HIDE-THANKS]
پست دوم

روبینا اسمیت دختر عجیبی است و این را نه تنها خود او بلکه تمام کسانی که او را می‌شناسند قبول دارند.
دختری با ظاهری از نظر دیگران زیبا و بسیار مرموز!
روب عادت ندارد در کار افراد دخالت کند و از افراد مغرور متنفر است. برعکس تمام دختران هم سنش درس خواندن را دوست دارد و مطالعه‌ی کتاب‌های قدیمی با زبان‌های مختلف یکی از سرگرمی‌های دلنشینش هستند. بیشتر کارها برای او کسالت‌آور هستند و این مسائل تنها مسائلی آشکار از رفتارهای مرموز اوست. همه چیز تقریباً ماننده تمام روزهای کسالت‌آور تابستان آرام بود تا اینکه ...

- من کاری نکردم! از اینجا برو... برو...
با صدای بلندی از خواب پرید. باز هم یک خواب بی‌معنی دیگر!
با دستان لرزان عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد.
از روی تخت خواب سفید رنگش بلند شد و بدون توجه به زانوهای لرزانش به سمت میز آرایش هم رنگ تختش رفت. نگاهی به شش کشوی رنگی میز انداخت و در آخر کشوی بنفش رنگ را باز کرد. قرصی را درآورد، بدون آب در دهانش گذاشت و به سختی آن را فرو داد.
او در این سن نباید از قرص آرام بخش استفاده کند، اما چه فایده؟ بهتر از دیوانه شدن بود. روبینا خوب می‌دانست که خوردن این قرص‌های بدرد نخور حالش را بدتر خواهد کرد و ترجیحش بر داروهای گیاهی بود تا قرص‌های شیمیایی؛ اما چه سود که حال داروی گیاهی‌ای دردسترس نبود.

- آروم باش دختر، فقط یه خوابِ مسخره‌ی دیگه بود.
او واقعا گیج شده بود. احساس بدی داشت، آشفته و بسیار کلافه بود. دلیل این همه ترس را از این خواب‌های بی‌سر‌ و‌ ته نمی‌دانست و هر چه که بود باعث چند ماه بی‌خوابی او بود.
به دنبال عامل صدا بود که با دیدن پنجره‌ی باز اتاق و پرده‌ی بنفش رقصانی که با باد به حرکت در می‌آمد، به جوابش رسید.
"آهـی" از نبستن پنجره که باعث بیداری الآن او بود کشید؛ اما هر چه که بود گوشه‌ای از ذهنش خوشحال بود، حداقل دیگر از آن خواب‌ها خبری نبود.
ساعت حدوداً پنج صبح بود و فکر نمی‌کرد دیگر بتواند بخوابد. نگاهی به بیرون از خانه انداخت؛ نسیم ملایم و گرگ‌ و‌ میش صبح، ماشین‌های پارک شده با مدل‌های مختلف، خانه‌های آرمیده در سکوت، چیز غیر عادی وجود نداشت. به سمت سرویس اتاقش رفت و صورتش را شست، آب سرد می‌توانست کسالتش را تا حدودی برطرف کند.
بعد از خوردن یک قهوه و کیک، لباس خوابش را با تاپِ چهارخانه‌‌ی سفید رنگی که هیما در روز تولدش هدیه داده بود، به همراه شلوارک سفید رنگی عوض کرد و از خانه بیرون آمد. کمی دویدن الان بهترین گزینه برای گذراندن وقت بود.

در این دو سال جدایی از خانواده‌اش جز مدرسه جایی را برای رفتن نداشت و هر کسی می‌داند گاهی تنهایی بسیار سخت است و به شدت با روح و روانتان بازی می‌کند، اینکه هیچ کس را نداشته باشید تا در مواقع سختی دلداریتان دهد و کمکتان باشد. روبی خوب می‌دانست که تنها کسی که برای او دل می‌سوزاند خود اوست!
بعد از بیست دقیقه دویدن روی یکی از نیمکت‌های پارک "وودِن" نشست. پارکی بزرگ و پر از درختان سرو به فلک کشیده و بوته‌های گل وییولت* (بنفشه) بود. در این ساعت به ندرت فردی پیدا می‌شد تا از پارک عبور کند. پارک وودِن پر از نیمکت‌ها و دکور‌های چوبی با رنگ‌های شاد بود.
روبی ترجیح می‌داد ادامه راه را قدم بزند و از دیدن ماکت‌های چوبیِ پارک لـ*ـذت ببرد. با اینکه به کابوس‌های هر شبش عادت کرده بود؛ اما هنوز هم با فکر کردن به خواب‌ها زانوهایش سست می‌شدند.

دقایقی نگذشته بود که جسمه سیاه رنگی را از دور دید که به سمتش می‌آمد. با نزدیک شدنشان به هم متوجهٔ پیرمرد دورگردی با لباس‌های درویشی شد.

اگر کمی کوچک‌تر بود با شادمانی پیش پیرمرد غریبه می‌رفت و تا او دندان‌های مصنوعی‌اش را به روبی نشان نمی‌داد و نمی‌گذاشت تا گونه‌های افتاده‌اش میان انگشتانش نوازش شود، از شیطنت‌های روبینا رهایی پیدا نمی‌کرد.
لنگ لنگان و با زحمت کیسه‌ی روی دوشش را حمل می‌کرد. چهره‌ی چروکیده‌ای داشت که دل روبی را ریش کرده بود و لبان جمع شده و گونه‌ی افتاده‌‌اش چهره‌ای معصوم به پیرمرد بخشیده بود.
از کنار هم عبور کردند و هنوز چند قدمی از هم دور نشده بودند که با صدای "آخی" و پشتبند آن صدای برخورد اشیاءی زیادی با زمین، روبی را تحـریـ*ک به برگشتن کرد. وقتی با صحنه‌ی روبه‌رویش مواجه شد بدون تأمل به طرف پیرمرد افتاده روی زمین دوید.

پیرمرد که با عجز به اطراف نگاه می‌کرد تا از کسی کمک بخواهد با شرمندگی نگاهش بر روی روب ثابت ماند. وزن بیش از حد کیسه‌ی روی دوشش و عمر بسیارش باعث شرمساری حالش بود. به طور حتم او دوست نداشت بر روی زمین بیافتد.
- حالتون خوبه؟ چیزیتون شد؟
پیرمرد با صدایی که از درد ضعف رفته بود گفت:
- خوبم، فقط اگه میشه کمک کن تا بلندشم.
روبی به سرعت پیرمرد را بلند کرد و سعی کرد به لگد شدن چند ثانیه‌‌‌ای کفشِ قرمزش از جانب پیرمرد بی‌تفاوت باشد. او را روی نزدیک‌ترین صندلی پارک نشاند.
به سرعت برگشت و تمام وسایل پیرمرد را جمع کرد.
نگاهی کلی به روی زمین انداخت تا چیزی جا نمانده باشد که با دیدن حلقه‌ی کوچک و مشکی رنگی دوباره خم شد و آن را برداشت؛ حلقه شبیه به دو مار درهم تنیده با علامت‌های غیر قابل فهم و عجیبی بر رویش بود، بعضی از قسمت‌های حلقه به رنگ نقره‌ای گرایش داشت و داخل حلقه حکاکی‌های ریز نقشی به رنگ نقره‌ای وجود داشت.
صدای نفوذپذیر پیرمرد که از دقایق قبل قوی‌تر شده بود روبی را به خود آورد.
- اگه ازش خوشت میاد، می‌تونه مال تو باشه!
به پیرمرد و بعد به حلقه نگاه کرد. حسی درونی خواستار قبول کردن حلقه بود؛ ولی برعکس چیزی که می‌خواست گفت:
- نه ممنون!
با کیسه و حلقه به سمتش رفت، کیسه را کنارش و حلقه را در دستانش گذاشت. روبی بتری آبش را به دست‌های ظریف پیرمرد داد و همان‌طور ایستاده گفت:
- یکم آب بخورید.
- ممنون دخترم.
با شنیدن کلمه‌ی دخترم لبخند محوی روی لب‌هایش نقش بست.
- اگر از حلقه خوشت نیومده می‌تونی از وسایل دیگم دیدن کنی، دوست دارم بهت چیزی هدیه بدم.
- نه حلقه مرموز و قشنگی؛ ولی من دلیلی نمی‌بینم که از شما چیزی بگیرم.
لبخند مهربانی زد و سر کیسه‌ی چرک گرفته‌ی مشکی را در درون دستانش احاطه کرد.
- برای گرفتن هدیه دلیلی نیاز نیست، می‌دونم چیز ناچیز ...
میان حرفش پرید، دوست نداشت با قبول نکردن حلقه ناراحتش کند.
- اتفاقاً، نیت عمل فرد برای هدیه دادن مهمه و به هدیه ارزش میده. شما چرا این رو به من می‌‌دید؟
پیرمرد بار دیگر لبخند زد.
- چون فکر می‌کنم بیشتر به درد تو می‌خوره تا من، در ثانی تو دختر مهربونی هستی و به من پیرمرد کمک کردی، یه جور تشکره.
روبی مطمئن بود که اگر کس دیگری هم بود به پیرمرد کمک می‌کرد.
- ممنون؛ اما طرح‌های روش به چه معنیه؟
پیرمرد با چهره‌ای مرموز و در حالی که جوان‌تر از قبل به نظر می‌رسید گفت:
- خودت یه روزی می‌فهمی!
بلند شد و همان‌طور که کیسه‌اش را روی کولش می‌انداخت، حلقه را بین انگشتان دخترک گذاشت.
ذهن روبی پر شده بود از سوالات متفاوت و او تنها به چهره‌ی عجیب پیرمرد خیره شده بود. یعنی چه؟ او چه طور می‌توانست خط‌های بی‌مفهوم روی حلقه را معنی کند؟
- اما من چیزی ازش سر در نمیارم.
- وقتی تونستی ببینیشون، پس یه روزی می‌تونی بخونیشون.
فرصتی برای صحبت نداد و رفت!
با لحن گیجی تکرار کرد.
- وقتی تونستی ببینیشون! ببینمشون؟
اصلا نتوانسته بود حرف‌های پیرمرد مرموز را درک کند. او زیاد از حد گنگ بود یا روبی بیش از حد خنگ؟
- مگه افراد دیگه نمی‌تونن؟ اصلا چه طوری می‌شه این علائم رو خوند؟ به چه زبانی هستن؟


1_violet

[/HIDE-THANKS]
 

پیوست ها

آخرین ویرایش:

Sepideh.bhz

شاعر انجمن
شاعر انجمن
5/8/17
330
70,903
871
ویرایش شد.
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]
[HIDE-THANKS][/hide-thanks][HIDE-THANKS]

پست سوم

همان‌طور که به خانه‌ٔ کوچکش در خیابان واملینگ، پلاک هفت نزدیک می‌شد
به پیرمرد مرموز فکر می‌کرد. کمربندی که آن پیرمرد به کمرش بسته بود، عادی نبود و شاید در لحظه اول کسی متوجه نشود؛ ولی بعد از مدتی به این پی می‌برد که با لباس‌های دیگر پیرمرد مطابقتی ندارد. یک کمربندِ به نسبت پهنِ نقره‌ای رنگ با کنده کاری های مواج بود، روبینا این را خوب یادش بود.
بالاخره به خانه رسید، زنگ را زد و قبل از آنکه هیلدا در را باز کند، انگشتر را داخل زنجیر گردن‌بندش انداخت. به راستی که دوست نداشت هیلدا او را وادار کند تا بگوید که انگشتر را از کجا آورده است و همانند زیورالات دیگرش این انگشتر را نیز صاحب شود. هیلدا هم‌خونهٔ روبینا بود و در دو کلمه خلاصه می‌شد؛ وراج و غرغرو.
با این وجود روبینا احساس راحتی می‌کرد و ترجیح می‌داد دور از خانواده‌ زندگی کند تا با افرادی خشک، سرد، مستبد و قانون مدار هر روز سر و کله بزند.
یک دفعه در باز شد و قیافه‌ٔ کلافه و خواب‌آلود هیلدا مقابل در خانه نمایان شد. از چهره‌ٔ پف کرده‌اش پیدا بود که دقیقه‌ای از بیداری‌اش نگذشته است. کمی چشم‌های سیاه‌اش را باز کرد و وقتی کسی را پشت در ندید کمی عصبی شد.
- مسخره کردن؟!
و خواست در را با شتاب ببندد تا به ادامه‌ٔ خوابش بپردازد. روبینا که کنار در ایستاده بود، عکس العمل نشان داد و پای راستش را لای در گذاشت. چشمان هیلدا از اندازه‌ٔ عادی خارج شد و متعجب به پا و در آخر به صاحب پا نگریست.
- کسی مسخرت نکرده هیل، تو یکم اون چشمات رو باز کن.
و در ادامه با بدجنسی گفت:
- شاید یه شیطان پشت در بود، ممکن بود آسیب ببینی!
هم اتاقی بی‌اعصاب روبی با شنیدن جمله‌ٔ آخر، اخم‌هایش در هم رفت و مژه‌های بلند و صافش جمع‌تر شدند، با لحن عصبی گفت:
- تو حق نداری علایق من رو مسخره کنی روب!
روبینا وارد خانه شد، روی یکی از صندلی‌های آشپزخانه نشست و هیلدا که هنوز جلوی در ایستاده بود، ادامه داد.
- این خیلی بدجنسیه.
در ورودی را محکم بهم کوبید و به روبینا نگاهی انداخت. روبینا با دیدن چهره‌ٔ او که هویدا بود شب سختی را گذرانده، ترجیح داد حرفی نزند، چرا که حوصله‌ٔ غرغر‌های هیلدا را نداشت و متاسفانه او باز هم ادامه داد.
- تو نباید افراد دیگه رو مسخره کنی!
روبینا حاضر بود قسم بخورد که او یکی از اعضای گروه فرزندان پلیدِ در مدرسه است و خوب می‌دانست تاکنون چند نفر از دست آزارهای او به گریه افتادند.
- مگه من به خاطر کابوس‌ها ...
ادامه‌ٔ حرفش را خورد و با لبخند مرموزی روبینا را نگاه کرد. شاید شوخی با هیلدا کار اشتباهی بود!
هیلدا با همان لبخند مرموز گفت:
- نکنه بازم کابوس دیدی؟
لبخندش پهن‌تر شد. روبینا با به یاد‌آوری اتاق تیمارستان و آن دختر لرزی به بدنش نشست. کمی مکث کرد و با آرامش دروغینش گفت:
- معلومه که نه.
هیلدا چشمانش را کمی تنگ کرد و همان‌طور که از روی عادت لپ‌های تُپلش را باد می‌کرد، گفت:
- پس چرا دوباره زود از خواب بیدار شدی؟ تو در روزای عادیِ بدون کابوست تا بعد از ظهر می‌خوابی.
باید موضوع را عوض می‌کرد، وگرنه تا شب کابوس‌هایش را مانند پُتک در سرش می‌کوبید.
- چیه؟ نکنه فرشته‌های جهنمی بهت وحی کردن که من امروز کابوس دیدم؟
و پشتبند این حرف خنده‌ٔ عصبی کرد. هیلدا چشمانش را از اعصبانیت بست و نفس عمیقی کشید، در آخر گفت:
- تو آدم مسخره‌ای هستی روب.
- اولین بار نیست که این رو میگی...
و با طعنه جمله‌اش را کامل کرد.
- هیل!
روبینا نیشخندی به او زد. هیلدا پشتش را به روبینا کرد و همان‌طور که از در آشپزخانه رد می‌شد، گفت:
- صبحونه چی داریم؟
روبی از اینکه هیلدا کوتاه آمده بود خوشحال بود و در جواب سوالش گفت:
- من که بیرون بودم.
عصبی برگشت سمتش و گفت:
- تو زودتر بیدار شدی، پس تو باید آمادش می‌کردی.
روبی از دستورات روز افزون هیلدا «آه» کلافه‌ای کشید و با اخم غرید.
- باشه هیلدا، من درست می‌کنم؛ البته بعد از اینکه دوش گرفتم، تو که دوست نداری با بدن عرق کردم و دستای کثیفم صبحونه رو درست کنم؟
هیلدا با کمی فکر درباره‌ٔ سخنان روبی چهره‌اش در هم رفت و سری به عنوان «باشه» تکان داد. زیر‌‌‌‌‌ لب همان‌طور که به سمت طبقه‌‌ٔ بالا می‌رفت به غرغرهایش ادامه داد.
و بعد از روبه‌روی در ورودی خانه گذشت و از آشپزخانه خارج شد، در آخر هم در راه‌روی کوچک میان آشپزخانه و حال ناپدید شد.
****
روبینا به سرعت دوشی گرفت و بعد از آنکه صبحانه را آماده کرد؛ دو ظرف که شامل دو تخم مرغ، سوسیس، بیکن، قارچ و گوجه پخته شده بود را روی میز گذاشت.
کمی خم شد تا درون پذیرایی را ببیند، ممکن بود که هیل آنجا باشد؛ اما درون پذیرایی کوچکشان از آن زاویهٔ دید هیچ چیز جز یک تلوزیون اچ‌دی و انواع ضبط صوت‌های دکوری به چشم نمی‌آمد. هیل عاشق فیلم‌های ترسناک و ماورائی بود، برای همین قفسه‌ای بزرگ از دی‌‌وی‌‌دی‌ها در کنار تلوزیون به چشم می‌خورد. در کنار کاناپه‌های مشکی رنگ، راه‌پله‌ٔ چوب‌نمایی به سه اتاق بالا راه داشت. اتاق هیلدا فوق‌العاده ترسناک بود به طوری که هیچ وقت روبی علاقه‌ای برای پا گذاشتن در آن نداشت. همیشه از اتاق هیلدا صدای آهنگ متال می‌آمد — درست مانند الان — و پر بود از تصاویر و علامت‌های عجیب و غریب!
روبینا برای کاری که می‌خواست انجام دهد کمی هیجان داشت. این کار را تنها یک بار انجام داده بود، آن هم زمانی که به این توانایی پی بـرده بود. نگاهی دوباره با استرس مشهود در چشم‌هایش به پذیرایی انداخت و بعد که از نبودن هیلدا در طبقه‌ٔ پایین اطمینان حاصل کرد، چشم‌هایش را بست.
- یک... دو... سه...
با باز کردن چشم‌هایش نگاهش را به سمت شمع خاموش درون جاشمعی سوق داد.
اتفاق دفعه‌ٔ قبل در مقابل دیدگانش هویدا شد، آن زمان روبی در فکر فرو رفته بود و وقتی به خود آمد متوجه‌ٔ آتش گرفتن کتاب درون دستش شده بود. برایش جالب بود که با خاموش شدن آتش حتی ذره‌ای از کتاب نسوخته بود.
روبینا آن واقعه را باور نکرده بود و حال هم هیچ اتفاقی مبنی بر تصدیق واقعهٔ قبل رخ نداده بود.
با روشن شدن ناگهانی شمع‌ها، صدای هیلدا از کنار گوشش برخاست.
- اوه، دارم از گشنگی میمیرم.
روبینا هول شده از اتفاق عجیبی که چند لحظهٔ قبل رخ داده بود، با تعجب نگاهی به هیلدا انداخت، چرا متوجهٔ آمدنش نشده بود؟
نگاهی به چشم‌های مشتاق هیلدا انداخت که از شرارت درونش، پاهایش ژله‌وار به خود لرزید. با شک مشهود در صدایش
گفت:
- بیا صبحونه آمادس.
روبینا که مطمئن نبود هیلِ فضول هم اتفاق رخ داده را دیده باشد، ترجیح داد چیزی بروز ندهد و به چشمان درخشان و چهره‌ٔ خوشحال هیلدا بی‌تفاوت باشد.
هیلدا ربدوشام زرشکی رنگش را بیشتر دوره خود پیچید و بر روی صندلی میز ناهار خوری نشست و با ذوق به ظرف‌های صبحانه خیره شد. روبینا حاضر بود قسم بخورد که تاکنون او را این چنین ندیده بود. به پرسینگ ابرو و حلقه‌‌ٔ کوچکی که از بینی‌اش آویزان بود خیره شد و او هم روی صندلی خودش و روبه‌روی هیلدا نشست. فضول‌ِ رواعصاب همان هیل همان‌طور که می‌خورد، برعکس عادت همیشگی‌اش مبنی بر صحبت نکردن با روبینا، شروع کرد به حرف زدن و پرسیدن سوال‌های فوق‌العاده احمقانه!

- من هنوز مشکوکم که شاید با جیمی الیور* نسبتی داری!
روبینا سعی کرد همه چیز را عادی جلوه دهد. قاشق بالا رفته به سوی دهانش را پایین آورد و دست‌هایش را در هم گره زد.
- منم فکر می‌کنم باید دست از توهماتت برداری!
او حتی نمی‌توانست درباره‌ی اینکه خانواده‌ی او چه کسانی هستند، حدسی بزند.
این را گفته بود تا هیلدا ناراحت شود و بیخیال ادامهٔ گپ زدن با دوست مرموزش شود؛ اما هیلدا مُصرتر از هر زمانی گفت:
- من هم‌‌سن تو بودم نمی‌تونستم یه تخم مرغ درست کنم، الانم هنر کنم یه تخم مرغ درست کنم.
با صدای زنگ در روبینا نتوانست لبخندش را کنترل کند و با شادمانی — از اینکه راهی برای فرار کردن از هیلدا پیدا کرده است — از جایش بلند شد و پشت در رفت.
از چشمی به بیرون نگاه کرد. با دیدن منشی خانوادگی‌اش آقای مَکفالِن حیرت‌زده عقب رفت و شرط می‌بست که رنگش پریده است. او اینجا چه کار می‌کند؟ به سختی دستش را به سمت در دراز کرد و در را باز کرد.
روبی نگاه گذرایی به او انداخت. درست همان پیرمرد دو سال قبل بود؛ کت و شلوار خوش دوخت و اتو کشیده، کفش‌های مشکی با پیراهن سفید، از وقتی که او را می‌شناخت، همین‌گونه، با همین پوشش بوده است.
- سلام بانو!
سری تکان داد. با چهره‌ی متعجب و کمی آرام در چشم‌های سیاه‌اش خیره شد و با لحن نچندان دوستانه‌ای لب زد.
«امیدوارم دلیل موجهی برای اینجا بودنتون داشته باشین؟»
«میشه بیام تو؟»
روبینا با ترس نگاه‌اش را از چشم‌های ریز مکفالن گرفت و خیره به لب‌های باریکش گفت:
«همخونه‌ام ظاهر مناسبی نداره، قدم زدن باید خوب باشه.»
او بیشتر از اینکه از آشکار شدن راز تازه کشف شده‌اش بترسد، از این می‌ترسید که کسی پی به این ببرد که او واقعا چه کسی هست، به خصوص هیلدای فضولی که کل شهر را با دروغ‌های بی‌سر و ته پر می‌کرد.
هیلدا از درون آشپزخانه داد زد.
«کیه روب؟»
روبینا به سرعت پاسخ داد.

«بر می‌گردم!»
آقای مَکفالِن که متوجه‌‌ٔ نگرانی روبینا شده بود به گفتن "هرجور مایلید" بسنده کرد. روبی نیازی به جوابش نداشت، چرا که بی‌حرف برای دور شدن از خانه پا تند کرد.

*آشپز معروف انگلیسی

[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Sepideh.bhz

شاعر انجمن
شاعر انجمن
5/8/17
330
70,903
871
ویرایش شد.

[HIDE-THANKS]

پست چهارم


***
متعجب اخمی کرد.
«اما دوساله تو هیچ جشن خانوادگی شرکت نکردم!»
پوزخند‌ی روی لب‌هایش نقش بست و ادامه داد.
«...و اینکه فکر نمی‌کنم جناب لرد و بانو گلوریا از بودن من تو این جشن خوشحال بشن!»
به یاد نداشت آخرین بار چه زمانی پدر و مادر خطابشان کرده‌ بود، همیشه برای او لرد و بانو بودند، نه پدر و مادر!
مکفالن با چهره‌ای بی‌تفاوت گفت:«دستور خود آقاست که باید در این جشن حتما تشریف داشته باشید. من الان بایـد شما رو با خودم ببرم! مهمانی نیمه‌های شب شروع میشه و شما ببست دقیقه برای آماده شدن فرصت دارید.»
"باید" را محکم‌تر از کلمات دیگر بیان کرده بود.
روبینا با تمام ضعفی که بابت اتفاق درون آشپزخانه داشت، با لجبازی گفت:«اما اگه من نخوام شرکت کنم چی؟»
الهه درونش مانند کودکان چند ساله، پاهایش را روی زمین کوبید و با لجبازی پوزخندی زد.
«متاسفم بانو؛ ولی این از دست شما خارجه! دستور آقاست. هنوز از دستتون به خاطر ترک خونه حتی بعد از دوسال عصبی هستند. اگر الآنم نافرمانی کنید، ممکن از ارث محرومتون کنن.»
فکر می‌کرد ارث و میراث آن مجسمه‌های یخی برایش اهمیتی دارند؟ پس با صداقت فکرش را به زبان آورد.
«برام مهم نیست چی کار می‌خواد بکنه! می‌تونن تا آخر عمرشون اون پول‌های بی‌ارزش رو داشته باشن.»
بعد از مکثی ادامه داد.
«اما فعلا قصد ندارم نقش دخترای بد رو بازی کنم. یک ساعت دیگه می‌تونید من رو همراهی کنید.»
دلیل پذیرفتنش واضح بود، چرا که هیچ دوست نداشت آزادیش گرفته شود. در هر صورت لرد سرپرست قانونی او بود و اگر می‌خواست می‌توانست مجبورش کند تا به خانه برگردد.
از پرچین‌های چوبیِ دورِ خانه گذشت و وارد حیاط کوچکشان شد. چرا تا به این حد مُصر بودند که در این جشن شرکت کند؟
یک ساعت بعد درون لیموزین نشسته و آمادهٔ رفتن بود. به هیلدا گفته بود که مجبور است برای مدتی پیش خانواده‌اش برگردد و توضیح بیشتری نداده بود و برق چشم‌های همخانه‌ی پول پرستش را با دیدن لیموزین نادیده گرفت.
این طور که مکفالن گفته بود یک جشن بالماسکه است که تنها خانواده‌های خاصی درش حضور میابند. چیزی که برایش عجیب بود، این بود که تنها افراد بالای شانزده سال اجازهٔ ورود به جشن را داشتند و روبینا که هفت ماهی بود که شانزده ساله شده‌ بود برای نخستین بار اجازه‌ی حضور در جشنشان را داشت.
ناخودآگاه دستانش شروع به لرزیدن کرد، هرگاه که روشن شدن ناگهانی شمع‌ها یادش می‌آمد، نمی‌توانست لرزش دست‌هایش را متوقف کند. با تکان‌های نرم و پی در پی ماشین، و مسکوت بودن فضا‌ی اطراف، چشمانش هر از گاهی بسته می‌شد؛ اما به سختی سعی در باز نگه داشتنشان داشت. از منشیِ پیر درخواست کرد تا ضبط را روشن کند و با شنیدن لاتراویاتا* تسلیم خواب شد و با این فکر که تا نیمه‌های شب در مهمانی حضور دارد، خواب کوتاه را بی‌تاثیر نیافت.
با خوابیدن روبینا، مکفالن نگاهی به او انداخت و لبخندی بر لب آورد، امیدوار بود که دخترک بتواند آینده‌ٔ سخت و پر پیچ و خمش را تحمل کند. افراد زیادی بودند که بافهمیدن ماهیت حقیقی خود به پستی کشیده می‌شدند، چه بسا روبینا که از آغازش خودِ ظلم بود.
بعد زمان طولانی که هوا روبه تاریکی می‌رفت و خورشید تابان جایش را به خنکای بعدازظهر می‌بخشید، لیموزین به آرامی از جاده‌ٔ جنگلی وارد باغ رز شد. مکفالن کت اتو کشیده‌اش را در تنش صاف کرد و از ماشین پیاده شد تا روبینا را که از کابوس‌های همیشگی‌اش رنج می‌برد بیدار کند.
- بانو!
روبینا که به طرز تعجب برانگیزی در خواب غرق بود، تکانی نخورد.
مکفالن این بار با صدای بلندتری، همراه با تکان دادن بازویش سعی در بیداری‌اش داشت.
- بانو روبینا!
بر روی صندلی وا رفته بود، با شنیدن صدای بلند مکفالن به سرعت از خواب پرید و بر روی‌صندلی — خشک شده و خیره به روبه‌رویش — نشست.

اطراف برایش ناآشنا و گنگ بود. با دقت بیشتری متوجه شد که داخل ماشین است، در سمت او باز است و آقای مکفالن روبه‌رویش ایستاده است. با دیدن چهره‌ٔ بشاش مکفالن وا رفت و بینی کوچکش را کمی خاراند.
- بانو لطفا پیاده شید! رسیدیم.
بدون تأمل پیاده شد و به کاخ رز — کاخ خانوادگی‌اش — خیره شد. دقیقا دو سال بود که ‌‌در این مکان حضور نداشت و از نظرش در این تابستان، باغ زیباتر از تابستان‌های قبلش است.
کاخ سفیدی وسط باغ پهناور ساخته شده بود، قدمت زیادی داشت و تا آنجایی که به خاطر داشت همیشه اینجا زندگی می‌کردند؛ چرا که کاخ رز از پدربزرگ روبینا به پدرش به ارث رسیده بود.
کاخ بسیار بزرگ بود به طوری که حتی روبینا قسمت‌هایی از آن را ندیده بود؛ البته علاقه‌ای هم نداشت. چرا که اعصابی برای فریادهای گلوریا در خود نمی‌دید.
داخل حیاط سنگ فرش شده‌ٔ باغ قدم برداشت و از کنار فواره‌ٔ بزرگی که در مرکز حیاط باغ قرار داشت، گذشت. حدود یک کیلومتر حیاط بود و دور تا دور حیاط را درختان جنگل فراگرفته بودند. خاطره‌ی جالبی از جنگل نداشت و سریع روشن را گرفت. کمی بعد از کنار چند آلاچیق — که برای ظهر‌های گرم تابستان در گوشه‌ای قرار داشت تا ناهار را آنجا صرف کنند — گذشت.

«خاندان ما از خیلی وقت پیش بوده و جزو قدیمی‌ترین خانواده‌های اشرافی انگلستان به شمار میره، فکر می‌کنی مردم چی پیش خودشون فکر می‌کنن وقتی تو رو با این لباس‌های مسخره ببینن؟»
«روبینا اسمیت! تو حق نداری با رعیت‌زاده معاشرت کنی، این کار به دور از شأن خانوادگی ماست.»
به خاطرات شیرین دو سال پیشش دهن کجی کرد و شانه‌ای بالا انداخت. او هرگونه که دوست داشت زندگی می‌کرد و حتی سرنوشت هم نمی‌توانست او را در زندانی از قوانین حبس کند.
با هر قدمی که به سمت کاخ بر می‌داشتم، تعداد بیشتری از این مَتلک‌ها به مغزش هجوم می‌آورد. سری به نشانه‌ٔ نفی تکان داد و زیر لب گفت:
- تو دیگه آزادی روبی، کسی نمی‌تونه به کاری مجبورت کنه.
لبخند مصنوعی بر لب نشاند، لبخندی که بیش از آنکه شادی‌اش را بروز دهد، بی‌پناهی‌اش را فریاد می‌زد.
بوی خوش گل‌های رز که همه جا دیده می‌شد، کمی آرامَش کرد و باعث شد لبخند مصنوعی‌اش طبیعی‌تر جلوه کند.

مکفالن گفت:
- از این طرف بانو، تا الان هم خیلی دیر شده.
از در پشتی کاخ وارد شدند. به غیر از چند خدمه‌ٔ پیر که در حال تی کشیدن راه‌رو بودند، کسی نبود. با دیدن روبینا با تعجب تعظیمی کردند و خوش آمد گفتند. از پله‌ها بالا رفت و بعد از طی مسافتی به در اتاقش که داخل قسمت غربی کاخ بود رسید،
با تأملی مبنی بر تکرار خاطرات احمقانه‌اش، در را باز کرد.
بر عکس چیزی که در سر داشت، به خود اعتراف کرد که شاید تنها جای این خانه اتاقش بود که برایش دل تنگ شده بود!
‌با باز شدن در، با اتاقی آبی رنگ روبه‌رو شد؛ کاغذ دیواری‌های آبی، تخت سلطنتی آبی، فرش آبی، حتی ستاره‌های شب رنگی که به سقف اتاق زده شده بود آبی رنگ بود.
آهسته به سمت میز آرایش آبی رنگش حرکت کرد، همهٔ این آبی‌های مسخره به دلیل علاقه‌‌ٔ بچگانه‌اش به پسر یکی از دوستان پدرش بود. جان عاشق رنگ آبی بود. روبینا می‌توانست به جرأت بگوید که جان از او بیزار بود. هنوز هم دلیل آن علاقه‌‌ٔ مسخره و کار‌های مسخره‌تر را درک نکرده بود، شاید یکی از دلایلش تنهایی بود و جان تنها پسری بود که همیشه به خانه‌‌ٔ آنها می‌آمد تا با انسِل، برادر روبینا بازی کند.


*اپرایی از وردی
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Sepideh.bhz

شاعر انجمن
شاعر انجمن
5/8/17
330
70,903
871
[HIDE-THANKS]
پست پنجم

با صدای در اتاق به خود آمد. مطمئن بود که برای آماده کردنش خدمه فرستاده‌اند.
با صدای ملایم و نجواگونه‌ای گفت:
- داخل بیاین!
در باز شد و دو دختر که لباس فرم پوشیده بودند وارد شدند. یکی در را پشت سرش بست، دیگری به سمت تخت رفت و کاور لباسی که قرار بود برای امشب بپوشد، همراه با وسایل دیگر روی تخت گذاشت. هر دو به سمت روبینا رفتند تا کارشان را شروع کنند.
روبینا نسبت به آنها احساس خوبی نداشت و حس می‌کرد با وارد شدن آن دو فضای اتاق گرفته‌تر و تاریک‌تر شده است.
یکی از خدمه‌ها که مشغول ور رفتن با موهایش بود، صورتی گرد و چشمان میشی داشت که روبینا نگاه خیره‌ٔ او را بر روی خود احساس می‌کرد و خوشبختانه از قد بلندی برخوردار نبود تا بتواند حالت چهره‌ٔ روبینا را ببیند. دیگری کاملا برعکس همکار ریز نقشش، هیکلی درشت داشت که با هر بار راه رفتن چربی‌هایش مانند ژله به لرزش می‌افتادند. چیزی که در صورتش توجه‌ روبینا را جلب کرده بود، چشمان مشکی رنگ با بزرگی غیر معمول بود. آن قدر سیاه بود که روبینا به راحتی تصویر خود را در سیاهی بی‌کرانش می‌دید.
ترجیح داد چشمانش را ببندد و به اتفاقات عجیب امروز فکر کند. البته تمام فکرش در پی چگونگی جشن پیش رو و شرایطش بود!
مدتی به همان منوال گذشت و روبینا همچنان چشمانش بسته بود. صدای ملایم و زیبای دختر ریز نقش توجه‌اش را جلب کرد. البته فکر می‌کرد که او باشد چرا که آن صدای لطیف به خدمه‌ی دیگر نمی‌آمد. در حال خواندن کلماتی با حالت شعرگونه و بی‌وزن بود که به زبان عجیبی خوانده می‌شد؛ اما عجیب‌تر آنکه معنی تمام کلمات را می‌دانست.

شب، تاریک، ظلم و پستی
روز، روشن، گرم و هستی
زاده شد نور و ستاره
تابان نیست دیگر ماه
نیستی شد دشمن روز
لعنت بر خورشید و روز
نفرین کرد ماه خونین
نفرین بر خور دیرین
نفرین شد خاک و سنگ‌ها
تا شود زاده کسی که
دیگر نیست میان ما
لعنت بر شاه دریا
لعنت بر بانوی آسمان‌ها
شاه ماست، شاه تاریک
زنده باد قعر دریا

با چنان نفرتی کلمات را ادا می‌کرد که حتی زیبایی صدایش را از بین بـرده بود، ناگهان صدایش قطع شد و دیگر هیچ صدایی شنیده نشد. پس از مدتی صدای زمخت و لرزان دختر چاق بلند شد.

«بلند شید! تموم شد.»
از روی صندلی بلند شد، پاهایش به خاطر نشستن زیاد سِر شده بود و ترجیح ‌می‌داد دسته‌ٔ صندلی را بگیرد تا کله پا نشود.
روبینا متوجه شد هیچ یک از آن دو قصد برداشتن ملافه‌‌ٔ روی آینه را ندارند و خودش دست به کار شد؛ ولی میان راه کسی دستش را گرفت!
متوجه‌‌ٔ خدمتکار درشت هیکل شد که چشمان درشتش صورت روبینا را می‌کاوید؛ بینی گوشتی‌اش مانند گاو وحشی و عصبی سعی در بلعیدن هوا‌ی اطراف داشت و به سرعت پهن و جمع می‌شد.

«شما حق ندارید خودتون رو داخل آینه ببینین!»
روبینا حیرت زده کمی مکث کرد و با تعجب پرسید.
«این حق رو کی به من نمیده؟»
«گفتم که حق ندارید!»
ذهن ناخودآگاهش کت و دامن اشرافی‌اش را تکاند و روبینا را به آرامش دعوت کرد. دختر چاق
با لحنی نه چندان دوستانه اضافه کرد.
«لباستون رو هنوز نپوشیدین، بانــو به نظرتون وقت رو بیش از حد تلف نکردین؟»
بانو را با تمسخر کشیده بیان کرده بود و با تخسی دستی به کمرش زد و با نیشخندی روی لب نگاهش کرد. روبینا که از جسارتش جا خورده بود. فقط نگاهش کرد، تا کنون هیچ خدمه‌ای این چنین سخن نگفته بود. شاید تازه وارد بود؟ اما او خوب می‌دانست که بیشتر افراد درون کاخ از او متنفرند؛ اما دلیلش را هیچ وقت نفهمید.
اخمی کرد و هیچ نگفت، ترجیح داد او را به رئیس خدمه‌ها بسپارد. حسی درونی از این سکوت در مقابل خدمتکار ناراضی بود و به او نهیب می‌زد.
خودش را بی‌خیال نشان داد. وقتی لباس را پوشید متوجه‌‌ٔ طرح و نقش خاصی که داشت شد؛ یک ماکسی با آستین‌های کوتاه، تا به حال چنین لباسی نپوشیده بود!
لباس در سبک لباس‌های مجلسی طرح قدیم انگلستان بود، شاید قرن‌های ویکتوریایی شاید هم روکوکو! با فکر اینکه ممکن است مردها مانند مد دوره‌ی روکوکو با شلوارک‌های رنگی بیایند، خنده‌ای کرد. تماماً پولک دوزی شده و به رنگ مشکی بود. لب برچید، این رنگ برای سن و سال او بیش از حد سنگین و باوقار بود.
چشمانش را در حدقه چرخاند. آنها باید حداقل می‌دانستند که از رنگ مشکی بی‌زار است. روبینا دلیل تنفرش نسبت به رنگ مشکی را هم نمی‌دانست!
از پشت رختکن بیرون آمد و به سمت خدمه‌ها که کناری ایستاده بودند رفت. خواست چیزی بگوید که صدای در اتاق بلند شد. با کمی مکث بدون برداشتن نگاه خیره‌اش از روی خدمتکارها، اجازه‌ی ورود داد.
با وارد شدن آقای مکفالن، با لحن رنجیده‌ای زمزمه کرد.
«انتظار داشتم یادتون باشه که رابـ ـطه‌‌ٔ خوبی با رنگ مشکی ندارم!»
آقای مکفالن نگاه متعجبی به روبی و بعد به خدمه‌ها انداخت، اخم کرد و با لحن توبیخ‌گونه‌ای گفت:«شما به چه جرئتی این لباس‌ها رو تن بانو کردین؟ همین الآن برید پیش ماریا تا تکلیفتون رو روشن کنه.»
باورش نمی‌شد که آنقدر ساده از خدمه‌‌های خانه رو‌دست خورده باشد. آنها از بی‌اطلاعی روبی سوءاستفاده کرده بودند.
با عصبانیت نگاهی به پوزخند روی لبشان انداخت.
ناگهان آنقدر عصبی شده بود که یک آن حس کرد در حال سوختن است. کاملا گرمای اطراف را حس می‌کرد، چیزی درونش با صدای گرفته و خش‌داری کلماتی را کشیده و آهسته زمزمه می‌کرد. معنی‌اش را نمی‌دانست؛ اما تاریک بودنش را حس می‌کرد. ناخودآگاه چشمانش را بست.
«فـــاگـِرامـــ... فِــلامِرا... لایـــوارســـ...»
کم کم صدا‌ها بلندتر و نزدیک‌تر می‌شد که صدایی آرامش بخش جایگزینش شد.
«به خودتون مسلط باشین!»
چشم‌هایش را باز کرد و عصبانیتش رفته بود. گویا از خوابی پریده باشد، نفس عمیقی
کشید و به اطراف نگاه کرد.
دخترها روی زمین افتاده بودند، نفس نفس می‌زدند و ترسیده نگاهش می‌کردند. با تعجب نگاه از آنها گرفت. چه اتفاقی برای آنها افتاده بود؟
آقای مکفالن با لحن بی‌تفاوتش انگار که عادی‌ترین چیز ممکن را مشاهده کرده باشد، گفت:«
فکر ‌می‌کنم این تنبیه بانو براتون کافی باشه، حالا بهتره برید.»
خدمه ریزنقش بریده بریده، همان‌ طور که سعی داشت به روبینا نزدیک شود، گفت:
«اوه خدای من! قدرتش... قدرتش برگشته! این چه طور ممکنه؟ اون... باید به ملکه تاریک...»

قبل از اینکه حرفش را تمام کند دختر چاق شروع به بزرگ شدن کرد و بعد بر روی دوست ریز نقشش پرید و همان‌طور که در حال تغییر شکل بود گفت:«خائن! به چه حقی عنوانشون رو با دهن کثیفت بیان کردی؟»
و در یک آن سر دوستش را جدا کرد. جسم و سر جدا شده دختر لحظه‌ای بعد آتش گرفته بود و روبینا بدون توجه به اطراف به آتشی خیره بود که بدن دختر را پوشانده بود. آنقدر شوکه شده بود که نتوانست قدمی عقب برود. داشت باز هم کابوس می‌دید؟ چرا بیدار نمی‌شد؟
نفهمید کی مَکفالن نگهبانان امنیتی را خبر کرد...
نفهمید کی دختر چاق به هیولایی عظیم الجسه تبدیل شد...
نفهمید کی هیولای عظیم الجسه را با تکه چوب‌هایی به بند کشیدند...
نفهمید کی تکه چوب‌های عجیب از خود نورهایی متساعد می‌کنند...
نفهمید کی هیولا دیگر نبود...
او هیچ چیز نفهمید؟ نه! تنها دید و پاهای لرزانش بیشتر لرزید؛ اما الان زمانی برای زانو زدن بر زمین نبود.
او باید مقاومت می‌کرد! چرایش را نفهمید، اما باید مقاومت می‌کرد، این را خوب می‌فهمید.




[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

Sepideh.bhz

شاعر انجمن
شاعر انجمن
5/8/17
330
70,903
871
ویرایش شد.
[HIDE-THANKS]
پست ششم

آقای مکفالن و روبینا به سمت قسمت غربی کاخ در حرکت بودند. بدون حرف، بدون سوال، بدون کنجکاوی...

هنوز هم در شوک چند لحظه‌ی قبل بود. آنقدر شوکه کنند بود که می‌ترسید از آقای مکفالن چیزی درباره‌ی آن خدمه‌ها بپرسد و او انکار کند. شاید دیوانه شده بود! کسی چه می‌دانست؟
در آن اتاق یک قتل رخ داد؟ اصلا قتل به حساب می‌آمد؟ ممکن بود تنها توهم زده باشد؟

ناگهان احساس تنهایی عمیقی کرد. خانواده‌اش می‌دانستند آمده است؟ شاید خواسته زیادی از مادری داشت که هیچ وقت به او مهر نورزید، یا پدری که هیچ وقت محبت نکرد و خواهر و برادری که بیش از هرچیزی از او متنفرند و باید بگوید او هم به همان اندازه از آنها نفرت دارد. هر بار که به تنهایی‌اش می‌رسد آرزو می‌کند که هیچ وقت در این خانه‌ی سرد به دنیا نمی‌آمد.
همان‌طور که با پاهای لرزان و رنگ پریده چون جوجه اردکی که به دنبال مادرش می‌رود، بدون لحظه‌ای درنگ مکفالن را دنبال می‌کرد. متوجه شد که به قسمت شمال غربی کاخ می‌روند؛ ولیکن به یاد داشت که بیشتر مهمانی‌های خانوادگی، جشن‌ها و یا هر چیز شادی‌واری در قسمت شرقی کاخ برگزار می‌شود؛ پس تنها دو مکان می‌ماند که بروند.

زیر لب زمزمه کرد.
«کتابخونه‌ی اصلی کاخ یا اتاق کار لرد؟»
کمی نگران بود که با این لباس‌های عتیقه او را به جشن بفرستند، از آنها بر می‌آمد.
وقتی آقای مکفالن از راهرو‌یی که به کتابخانه راه داشت گذشت، شَکش به یقین تبدیل شد که به اتاق لرد می‌روند.
با وارد شدن به اتاق کار لرد معذب شد و احساس تنهایی بیشتری به او
دست داد، انگار قرار بود که اتفاق بدی بیافتد.
اتاق فاخری بود، درست در خور مقام لرد! ولی از تک تک وسایل درونش بیزار بود، این احساس از حسش نسبت به صاحب اتاق نشأت می‌گرفت.
نه از فرش قرمز و نفیسی‌ که بر روی پارکت‌های قهوه‌‌ای خودنمایی می‌کرد خوشش می‌آمد و نه از میز ماهونی و بزرگی که اقتدار لرد را به رخ می‌کشید. پرده‌های دلگیر قهوه‌ای با نقوش طلایی باعث دلپیچه‌اش می‌شد.
از همه چیز این اتاق متنفر بود، حتی آینه‌ی طلایی درخشانش که چند یاقوت سرخ بر تاجش به چشم می‌رسید. از تمامی این وسایل نفیس، غرور و خودنمایی صاحبشان بازتاب می‌شد. از همه!
«بانو روبینا! لطفا همین‌جا منتظر بمونین، تا آقا برای ملاقات با شما بیان.»

در را بست و از اتاق خارج شد! از این برخور سریعش کمی گیج شده ایستاد و بعد شروع به کندوکاو با نگاه‌اش کرد. سعی کرد به فرار مکفالن، آن پیرمرد زرنگ، از سوالاتش بی‌توجه باشد. البته با کابوس‌هایی که درباره‌ی تیمارستان دیده بود، علاقه‌ی زیادی هم به پرسش نداشت. اگر او را دیوانه می‌خواند چی؟ قطعا کسی در این خانه حرف مکفالن را نقض نمی‌کرد و چه بسا که استقبال هم می‌کردند.
با گیجی سرش را درون اتاق چرخاند و در آخر کنجکاوی بابت ظاهرش او را به سمت آینه‌ اتاق کشاند تا ظاهر مضحکش را قبل از همه مسخره کند.

وقتی رو به روی آینه قرار گرفت با دختری عجیب مواجه شد. تنها عضو آشنای داخل چهره‌اش چشم‌های سبز رنگی بود که ثابت می‌کرد، کسی که مقابل آینه ایستاده خود روبیناست.
از سفیدی چشمگیر پوستش خبری نبود و جایش گندمی دلگیری بر صورتش سایه افکنده بود؛
از لب‌های صورتی بی‌حالش هم خبری نبود، شاید اثر یاقوت‌های سرخ تاج آینه این‌چنین لب‌هایش را خونین کرده بود؛
از مژه‌های حالت‌دار و چشم‌های گردش هم چیزی در آن گرداب سیاه پیدا نبود.
آرایش کار خود را کرده بود، زشت شده بود؟ نه اصلا! زیبا بود؛ اما سادگی را ترجیح می‌داد. حال سنش خیلی بیشتر از آنچه که بود نشان می‌داد. این را دوست نداشت!
قدمی به آینه نزدیک شد که لباسش را بهتر ببیند؛ اما با دیدن گردنبند به یاد حلقه و پیرمرد افتاد. ناخودآگاه دستش سمت گردنبند رفت، حلقه را از زنجیر بیرون آورد و به نقوشش چشم دوخت. حس عجیبی نسبت به حلقه داشت، الهه‌ی زن درونش با لباس مجلسی شیکش، نوشید*نی سفیدش را در جامش چرخاند و با لحن وسوسه انگیزی خواست تا حلقه را دستش کند. در مقابل ذهن ناخودآگاهش کتاب جنگ و صلح لئو تالستوی را با خشونت بست و با مخالفت سری تکان داد.
زیر لب گفت:«این فقط یه حلقه‌س! نه بیشتر و نه کمتر.»
ذهن ناخودآگاهش با تأسف سری برایش تکان داد و مشغول خواندن ادامه کتابش شد. الهه‌ی زن درونش با پیروزی جامش را سر کشید و از هیجان غش کرد. نفهمید چه شد، تنها زمانی به خود آمد که حلقه درون انگشت سبابه‌اش به او چشمک می‌زد! با چشم‌های گرد شده به اطراف خیره شد؛ گویا مرتکب بدترین گـ ـناه شده است. نگاه دقیقی به نقوش حلقه انداخت. با تکان خوردن سر یکی از مارهای حلقه سعی کرد از پاره شدن پلکش و پریدن چشمش از حدقه آن جلوگیری کند. چند دقیقه گذشت و سعی کرد پلک بزند. شک کرده بود شاید زمانی که برای صحبت با مکفالن به بیرون از خانه رفته بود هیلدا چیزی در صبحانه‌اش ریخته باشد. لبخندی در آینه به خود زد، تنها خیالات احمقانه بود. اما طولی نکشید که با باز شدن در و وارد شدن لرد به اتاق، لبخند بر روی لب‌هایش خشکید.
حتی ذره‌ای دل تنگش نبود. در این فکر بود که چه کسی این قانون نانوشته درباره‌ی "دختران بابایی هستند" را بر سر زبان‌ها انداخته است، تا پیدایش کند و تا آخرین نفس به جانش بیافتد. دلیل این همه تنفرش چه بود؟ جای پوزخند دارد که بگوید رفتار نامناسب و بی‌توجه‌ای به ظاهر پدر سنگش نسبت به او بود که به این تنفر دامن‌زده است، او بی‌تقصیر بود!
رفتار لرد بزرگ را در ذهنش تصور کرد. حال باید با گام‌های محکم و سری بالا گرفته به سمت صندلی می‌رفت و طوری وانمود می‌کرد که جز صندلی پشت میز عظیمش، هیچ چیز را نمی‌بیند جز بینی عقابی‌اش! بعد از اینکه در صندلی می‌نشست نگاه تحقیرآمیزی به روبی می‌انداخت و سری از روی تأسف تکان می‌داد. همان‌طور هم شد؛ اما زمانی که روبینا را برانداز می‌کرد، چنان مردمک آبی چشم‌هایش لرزید که تمام غرور و بی‌تفاوتی‌اش به آنی درون حدقه‌ی چشم‌هایش ریخت و ناپدید شد. سرش را به سرعت پایین انداخت و اخم میان ابروهای قهوه‌ای‌اش عمیق‌تر شد.
دوباره سرش را بالا آورد و با چشم‌های آبی بی‌روحش به یکی از صندلی‌هایی که روبه‌روی میزش بود، اشاره کرد. روبینا با بی‌خیالی آرام به سمت یکی از ده صندلی حرکت کرد و روی یکی از صندلی‌ها جای گرفت.
هر دو سکوت کرده بودند و بهم خیره بودند.
لرد سکوت را شکست و با لحن کوبنده‌ای گفت:«می‌بینم بالاخره دست از کله شقی برداشتی و برگشتی!»
روبینا چشم‌هایش را در اتاق چرخاند تا به او خیره نشود. دوست داشت بگوید اگر به اجبار تو نبود، هیچ وقت به این سردخانه باز نمی‌گشتم تا با مرده‌هایش سر و کله بزنم.
منتظر جواب روبینا نماند و با همان صدای آری از محبت گفت:«مهم نیست الان چه احساسی داری، مهم نیست چه فکری می‌کنی، مهم اینه که خوب به حرفام گوش بدی... »
داغ شدن انگشتش را احساس می‌کرد و ناخودآگاه سرش را به سمت انگشت سبابه‌‌ی دردآلودش چرخاند.
همان انگشتی بود که حلقه درش بود، حال انگشتر به رنگ نقره‌ای فام درآمده بود و هاله‌هایی یخی رنگ به دورش می‌پیچید. احساس می‌کرد دستش را مانند تکه گوشت مرده‌ای روی استیک‌پز چسبانده‌اند تا حسابی مغزپخت شود. سعی کرد داد بزند؛ اما نیرویی مانع این کارش شد. لرد خواسته‌ی او را برآورده کرد و داد زد.
«حواست کجاست؟ روبینا این همه سال یاد... رف... من... »
درست نمی‌شنید. صدای لرد مانند امواج رادیویی قطع و وصل می‌شد. حس می‌کرد وسایل داخل اتاق کوچک و بزرگتر از حالت عادی خود شده و به او نزدیک و از او دور می‌شوند. زمزمه‌های آشنایی را می‌شنید. زمزمه‌هایی که می‌دانست قبلا زیاد آنها را شنیده است؛ اما کجا؟ یادآوری‌اش سخت بود. فکر به اینکه کجا این صداهای ناشناس را شنیده است، باعث سردرد و گیجی بیشترش می‌شد.
«تــبـریـکــ... تــبـریـکــ... تــبـریـکــ... »
کلمه‌ی تبریک را با کشش خاصی بیان می‌کردند و ناگهان میلیون‌ها صدا با لحن رعب‌آوری شروع به گفتن کلماتی کردند که روبی از درکش عاجز بود.
«بالاخره قفل‌های زمان به لطف حلقه‌ی دلاروس در هم شکستند و تو خـواهـی فهمید. ای برگزیده! تو خـواهـی فهمید!»
به یک ‌باره سکوت بر همه جا ساکن شد؛ اما بعد از گذشت چند ثانیه صداها دوباره شنیده شدند و این بار صدای زنی درش گویاتر بود.
«بُکش! آنان را که با تو دشمن هستن و بُکش کسانی را که قصد چیرگی بر تو را دارن. بعد از سال‌ها تو خواهـی فهمید، پس به جو راز خلقتت را...»
زن ساکت شد، این بار صداها آرام‌تر و آرامش بخش شدند و درش صدای مردی گویاتر بود.
«هم‌پیمان کسانی باش که با تو هم‌پیمانند، حال که تو دارنده‌ی دو قدرت چیرگی ناپذیر هستی، تعادل را ایجاد کن، تعادل! بعد از سال‌ها تو خواهـی فهمید، پس به جو راز خلقتت را.»
مرد مکثی کرد و این بار هر دو – زن و مرد– با هم شروع به سخن گفتن کردند. قدرت صدایشان به قدری بود که هر جانداری را لال می کرد و روبینا هم استثنا نبود!
«باشد که تو تعادل را ایجاد کنی، بترس از قدرت‌های برتر و دور باش از هر چه فلامیر است، تـا زمانی که قدرت به تکامل برسد و دانش بازگردد... .»
اصوات قطع شد و روبینا احساس کرد که اگر صداها باز هم ادامه پیدا کنند، غش می‌کند. حالش خوب نبود! این را از وزوزی که چون مگس مزاحمی به جان گوش‌هایش افتاده بود، از پتک نامرئی که با بی‌رحمی به جان جمجه‌اش افتاده بود، دست سوزانش که حسابی پخته شده بود و چشم‌هایش که تار می‌دید و ای کاش که نمی‌دید، می‌فهمید!
تصویر بی‌صدای لُرد که در حال حرف زدن بود، واقعا اعصابش را تحت شعاع قرار داده بود و در این وضعیت تحمل روبینا ته کشیده بود. دوست داشت فکر کند، به اینکه صداها چه بودند و چه معنایی داشتند؟ آیا دیوانه شده بود؟ چرا همه‌ی اتفاقات در زمانی که نباید می‌افتد؟ حال لرد چه چیزی می‌گفت و اگر روبی از او می‌خواست که حرف‌هایش را دوباره تکرار کند، تا چه حد از کوره در می‌رفت؟ و مضحک‌ترینش آن بود که آیا می‌توانست غش کند؟
ضربه‌ها و وزوزها تمام شد؛ پس از دقایقی که تمام تارهای قهوه‌ای موهای لرد را شمارش کرده بود، درجه‌ی گندمی تیره‌ی پوشتش را کشف کرده بود، چشم‌های یخی‌اش را در ذهنش حک کرده بود و مارک تک تک لباس‌هایش را حدس زده بود، کم کم متوجه‌ی صدای لرد شد که هر ثانیه واضح‌تر در مغزِ دردناکش نفوذ می‌کرد.
«... تو دیگه بزرگ شدی روبینا، این توضیحاتی که دادم برای این بود که قبل از حرفی که می‌خوام بزنم مقدمه‌ای باشه تا مورد تمسخر قرار نگیرم و اگر می‌خوای بفهمی که اون دوتا فالْکِ گنده، فالک نوعی شیطانک جاسوسه، اونجا تو اتاقت چی کار می‌کردن یا اون...»
ناگهان در اتاق باز شد و اگر در حالت عادی بود فکش از حیرت روی زمین می‌پاچید. کسی بدون اجازه وارد اتاق لرد شد؟ خبرنگارها را خبر کنید!حتی گلوریا هم چنین جرئتی را نداشت. لرد حرفش را برای ناسزاگویی قطع کرد و صدای کفش‌های پاشنه‌داری بر روی پارکت‌های زمین طنین انداخت. اخم‌های لرد رفته رفته از بین رفت و حیرت زده به روبه‌رویش خیره شد. در به آرامی بسته شد و لرد مانند روبینا بر سر جایش خشک شد.
روبینا اصلا حال تعجب کردن نداشت، وگرنه به حتم از تعجب چشمانش از حدقه بیرون می‌پریدند! زیرا به ندرت کسی را دیده بود که بدون اجازه‌ی لرد وارد اتاق کارش شود و حال چه بسا که این چنین او را سر جایش خشک کند.
به دلیل اینکه روبینا مقابل لرد نشسته بود، پشت به فرد وارد شده بود و نمی‌توانست او را ببیند. حالش هم آنقدر بد بود که نمی‌توانست حتی پلک بزند و با خشک شدگی عجیبی مانند یک عروسک روی صندلی نشسته بود و گوش می‌داد. گویا کسی او را محکم به صندلی بسته بود و اجازه کوچک‌ترین حرکتی به او نمی‌داد. فقط حق شنیدن و دیدن داشت. و در ذهنش از خود می‌پرسید که شوک و توهمات باعث فلج شدگی می‌شود؟ صدای پخته‌ی زنی در اتاق پیچید.
«دیوید اسمیت! چه طور به خودت جرئت دادی که از حرف‌های من سر باز بزنی؟ می‌بینم که مکفالن هم با تو هم دست شده و سعی کرد سرم شیره بماله!»
تنها در این زمان به دو چیز نیاز داشت، خوابی بدون کابوس درون تخت نرمش و دیگری فهمیدن اینکه چه کسی جرأت کرده بود نام لُرد را بدون القاب اشرافی به زبان بیاورد؟
لرد از پشت میزش بلند شد و نخست انگار رویا دیده باشد به سمت زن پرواز کرد. این حرکت سریعِ لرد روبینا را در این فکر انداخت که نکند پدر مغرورش در حال خــ ـیانـت به مادرش است؟ البته برایش هیچ مهم نبود و اینکه فکر فوق‌العاده احمقانه‌ای بود! چه کسی را تاکنون دیده‌اید که در روز روشن–منظور همان بعد از ظهر دل مرده–معشـ*ـوقه‌اش را به خانه‌ای ببرد که زنش در آن حضور دارد؟ و البته که زنش، گلوریا، گاهی می‌تواند به اندازه‌ی یک ماشین جنگی خطرناک باشد.
لرد درست در طرف چپ روبینا به سمت آن زن ایستاد و با لحنی حرصی پاسخ داد.
«مادر، اگر اون بفهمه در گذشته چه کاری انجام داده و باعث چه بدبختی‌هایی برای خانوادش شده، مطمئن باشین خودش قبول می‌کنه که قدرتش مثل هشت سال پیش گرفته بشه و... »
با دادی که آن زن زد، سعی کرد چشم‌هایش را راضی کند تا از حیرت تا پلکی بزنند، البته سعی بیهوده‌ای بود، او همچنان در ظاهر عروسکی‌اش فرو رفته بود. یعنی این زنی که پشت سرش قد عَلم کرده بود، همانی که صدای زنان سی ساله را داشت، مادربزرگش بود؟ مادربزرگی که حال باید هفتاد سال را رد کرده باشد؟
تقلا کرد که به سمتش برگردد، کنجکاوی در آن حال بد هم امانش را بریده بود؛ اما مثل قبل حتی نتوانست یک اینچ سرش را تکان دهد.
زن با لحن عصبی گفت:«دیوید، بهتره دهنت رو بسته نگه داری! واقعا چه طور جرأت می‌کنی این حرف‌ها رو بزنی؟ فکر کردی به همین سادگیاس؟ حتی اگر خودش قبول بکنه تا قدرتش دوباره گرفته بشه، ساحرها و کاهن‌ها قبول نمی‌کنن. درضمن! دیگه برای این حرف‌ها خیلی دیر شده، اونا از هفت ماه پیش دقیقاً از روز تولدش، کنارش بودن، می‌تونم حسشون کنم!»
«یعنی میگی...»
«اون دختر کجاست دیوید؟»
دیوید یعنی همان لردِ از خرتومِ فیل افتاده منظور پدر روبینا به آنی به سمت عروسک یعنی روبینا برگشت و توجه زن هم به او جلب شد. روبینا گمان می‌کرد، لرد حضور روبینا را با دیدن مادر سی ساله‌اش از یاد بـرده بود.
«اون اینجا بود؟»
و به سرعت مقابلش زانو زد و با خیرگی نگاهش کرد. امیدوار بود بلندی پشتی‌های صندلی‌های سلطنتی دلیل خوبی برای دیده نشدنش باشد؛ وگرنه به هیچ وجه گنجایش این را نداشت که بگویند برای مدتی غیب شده است.
زن با کمی نگرانی پی به حالت عجیبش برد.

«دیوید چرا... چرا تکون نمی‌خوره؟ از وقتی وارد اتاق شدم نه حرکتی کرده نه حرفی زده! باهاش چی کار کردی؟»
صدای نگران لرد در اتاق پیچیده شد.
«من؟ من کاری باهاش نداشتم! حتی ورود ناگهانیت نذاشت چیزی بهش بگم.»
زن با ترس دستی به شانه‌ی روبینا کشید. با لمس زن، روبینا از آن حالت خشک شدگی‌اش درآمدم. زمانی که بدنش به سمت چپ مایل شد، متوجه شد که نمی‌تواند وزن خود را تحمل کند. در حال افتادن بود که دستان زن به دورش پیچید. چشمانش به تدریج در حال بسته شدن بود که صدای زن را شنید.
«طفلکی بیچاره، نمی‌دونم باید چه جوری جواب دونالد رو بدم. همش تقصیر منه اگه ...»
****
فصل دوم:
کوهستان حیات و دره‌ی مرگ

با صدای شرشر آب چشمانش را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت. با دیدن صحنه‌ی مقابلش جا خورد و به سرعت بلند شد. در دل خوشحال بود که دیگر فلج نیست اما اینجا کجا بود؟ اطرافش پر از درختان عجیب بود!

1_Delaros
2_Felamir
3_David Esmit



[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: