رمان عروس بدلی | badri کاربر انجمن نگاه دانلود

نمایش ها
: 19K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: FATEMEH_R

شخصیت محبوبتون تا این جا؟


  • Total voters
    70
وضعیت
موضوع بسته شده است.

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
به نام خدا
سلام.
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
ین دومین رمان منه و امیدوارم ازش خوشتون بیاد. ببخشید، خیلی بلد نیستم مثل نویسنده‌های دیگه رنگ‌وارنگ بنویسم و توضیح بدم. فقط امیدوارم که از خوندن این رمان لبخند رو لبتون بیاد.

نام رمان: عروس بدلی
نام نویسنده: badri کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه، طنز
تأییدکننده: NAZ-BANOW

ممنون از @fadya.mz عزیز برای طراحی جلد
nwlc_led.png

خلاصه:
کارن، پسری که نمی‌تواند با گذشته‌ی مبهم و دردناکش کنار بیاید. هومن که با شیطنت‌هایش همه را بیچاره کرده است؛ اما هیچ‌کس از درد پنهان‌شده در قلبش خبر ندارد و فرزین کسی که وجود دختری هم‌سن‌وسال خودش به‌عنوان زن‌بابا برایش غیرقابل‌تحمل است، سه پلیس جوان‌اند که بعد از مأمویتی مجبور به بازگشت با هواپیما می‌شوند؛ اما در فرودگاه چمدان کارن با شخص دیگری جابه‌جا شده و این آغاز آشنایی آن‌ها با شیوا و به‌وجودآمدن مشکل بزرگی برای آن‌هاست. هیچ‌کدام حاضر به شکستن غرور خود برای میانبرزدن و خلاصی از این مشکل نیستند و در این میان، رفت‌وآمدهای شیوا و کارن با یکدیگر سبب علاقه‌مندشدن آن دو به یک دیگر می‌شود، غافل از اینکه این آشنایی و علاقه چه دردسرهایی برای آن‌ها به دنبال خواهد داشت!

توضیح اضافه:
نیمه‌ی اول رمان، بیشتر طنزه و هر شوخی و ماجرایی که داخلش هست، صرفاً جهت آوردن لبخند به لب شماست و توهین به هیچ قشر یا شغل خاصی نیست.
نیمه‌ی دوم رمان، پلیسی و بیشتر عاشقانه هست و طی اتفاقاتی که میفته، حقیقت‌هایی معلوم میشه. شخصیت‌ها کامل‌تر میشن و...
اخطار: لطفاً و خواهشاً اشخاصی که ناراحتی قلبی دارن یا خیلی احساساتی هستن، این رمان رو نخونن؛ چون صحنه‌های درگیری و خون و خون‌ریزی داره.
امیدوارم خوشتون بیاد.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

NAZ-BANOW

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
11/12/16
852
22,500
671
22
تبریز

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or ثبت نام to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
بی‌مهر از کنار هم می‌گذریم
لحظه‌هایمان تکراری
زندگی‌هایمان اجباری
لبخندهایمان ساختگیست
شاید آن روز به خود می‌آییم
می‌پنداریم
و خواهیم فهمید
که هر دمش حسرتی بیش نیست
حسرت گفتن یک حرف قشنگ
مهرورزیدن بی‌درنگ
ما هنوز هم ماییم
همان‌جاییم
و می‌مانیم
افسوس اما
و صد افسوس که دگر آن روزها نیست.

اثری از خودم. شما فرض کنین شعر نو هست.

***

همان‌طور که حواسش به پشت‌سرش بود، به‌سرعت حصار چوبی مزرعه را دور زد که ناگهان متوجه خیسی دستانش شد و تازه یادش آمد که پدربزرگ به‌تازگی آن‌ها رنگ کرده بود.
از ترس پدربزرگ که چند متر آن‌ طرف‌تر در حال دوشیدن شیر بود، دستانش را قایم کرد و وقتی صدای پای هومن را شنید، دوباره شروع به دویدن کرد.
با ذوق داد زد:
- هی هومن! عمراً بتونی من رو بگیری.
پسربچه از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. الحق که این تابستان بهترین تابستان عمرش بود؛ البته این‌طور به نظر می‌رسید.
پدرش برای مأموریتی مهم رفته بود و حالا فرصت زیادی داشت تا روزهای گرم و زیبای تابستانی را در مزرعه‌ای سرسبز و زیبا به دور از دودودم تهران در خانه‌ی بزرگ و باصفای مادربزرگ و پدربزرگ مهربانش با پسرعمویش هومن، بهترین دوست و هم‌بازی‌اش بگذراند.
هومن یک سال از او کوچک‌تر بود. پدرومادرش را در چهارسالگی در یک تصادف ماشین از دست داده بود و از آن روز به بعد با مادربزرگ و پدربزرگ در مزرعه زندگی می‌کرد.
با وجود اینکه صورتش قرمز و پاهای کوچکش خسته شده بود، همچنان با هیجان میان چمن‌ها می‌دوید و سعی داشت از چشمان تیزبین هومن پنهان شود. با صدای نگران مادرش که از پشت نرده‌های ایوان به او زل زده بود، به خود آمد و به او نگاه کرد.
- یواش‌تر کارن. زمین می‌خوری پسرم.
- چشم.
این را گفت و دوباره شروع به دویدن کرد.
پدربزرگ دست از کار کشید و درحالی‌که سعی داشت لبخند خود را پنهان کند، گفت:
- حواست باشه اون دستای رنگیت هم به لباست نزنی.
با این حرف کارن ایستاد و همان‌طور که دستان کوچکش را پشت‌سرش در هم قفل می‌کرد، نگاه خجالت‌زده‌اش را پایین انداخت.
پدربزرگ اخم‌های ساختگی‌اش را باز کرد و باخنده گفت:
- بسه دیگه آقا کارن. دیگه حنات برای ما رنگی نداره.
مادر و مادربزرگش که به‌تازگی پاک‌کردن سبزی‌ها را تمام کرده بودند، با این حرف پدربزرگ به خنده افتادند. با وجود اینکه کارن معنی این حرف را متوجه نمی‌شد؛ اما از خنده آن‌ها به خنده افتاد.
مادربزرگ با لحنی ملایم اما سرز‌نش‌گر گفت:
- ا‌نقدر شیطونی نکن مادر. مادرت پابه‌ماهه، گـناه داره.
کارن لبخند شیرینی که از مادرش به ارث بـرده بود، زد و گفت:
- چشم مامانی. ببخ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که هومن محکم او را از پشت گرفت و هردو با هم به زمین خوردند.
مادر هینی کشید و همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌دویید، نگران گفت:
- خاک‌به‌سرم، چی شد؟
کارن از روی زمین بلند شد و دست هومن را گرفت و او را هم بلند کرد. همان موقع مادر رسید، با نگرانی به چهره‌ی بچه‌ها نگاه کرد و دستانش را پشت کمر آن‌ها گذاشت و نگران گفت:
- خوبین؟
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
کارن لب باز کرد تا چیزی بگوید که ناگهان ساناز زیر دلش را گرفت و ناله‌ای کرد.
کارن وحشت‌زده به او چشم دوخت و با لحن نگرانی گفت:
- مامان؟ چی شدی؟ مامان؟
صدایش را بلندتر کرد.
- مامانی بیا اینجا. مامان حالش خوب نیست.
- چیزی نیست پسرم، خوبم.
مامانی به‌سرعت خودش را رساند و درحالی‌که با یک دست بر پشت دست دیگرش می‌زد، گفت:
- خاک عالم به سرم. چی شدی ساناز جون؟ بلند شو، بلند شو ببینم.
مامانی دست ساناز را گرفت و به او کمک کرد. ساناز با آه و ناله بلند شد و درحالی‌که لبش را به دندان گرفته بود، به‌طرف در خانه رفت. کارن با چهره‌ای گریان پشت‌سر ساناز و مامانی راه افتاد. پدربزرگ هم خودش را به آن‌ها رساند و با نگرانی حال ساناز را جویا شد. مادربزرگ از او خواست که دمنوشی برای ساناز آماده کند و سپس به او کمک کرد تا روی مبل بنشیند.
نگاه نگرانش را از او گرفت و با اخم رو به کارن توپید:
- پسرک ورپریده. ا‌نقدر این مامان بیچاره‌ت رو حرص نده.
ساناز به‌آرامی گفت:
- ولش کنین مادر جون. این بچه از صبح داره بی‌قراری می‌کنه. تقصیر داداشش چیه؟
کارن به‌سمت ساناز دوید و دستانش را دور شکم او حلقه کرد. نگاه معصومانه‌اش را به او دوخت و با ناراحتی گفت:
- ببخشید مامانی.
ساناز بر روی موهای مشکی‌رنگ و لختش بــوسه‌ای زد و اشک‌هایش را پاک کرد. با لبخند گفت:
- چی رو ببخشم پسر خوشگلم؟ تقصیر تو که نیست. تقصیر این آبجی کوچولوته که امروز بازیش گرفته.
کارن نگاهش را به شکم ساناز دوخت و اخم بانمکی کرد. انگشت اشاره‌اش را روی شکم او قرار داد و جدی گفت:
- دیگه نبینم مامان رو اذیت کنیا. زودتر هم به دنیا بیا، دیگه نمی‌تونم صبر کنم.
ساناز موهای کارن را به هم ریخت و با خنده گفت:
- ای شیطون! برو بازیت رو بکن، فقط یه بازی آروم‌تر. باشه پسرم؟ هومن از تو یاد می‌گیره.
کارن سرش را تکان داد. بلند شد و این بار آرام‌تر به‌سمت در دوید.
همین‌که بچه‌ها رفتند، مادربزرگ چادر گلگلی‌اش را به دور کمرش محکم کرد و دستانش را به کمرش زد.
نگاه معترضش را به ساناز دوخت و با اخم گفت:
- تو از صبح حالت این‌جوریه اون‌وقت حالا باید بگی؟
ساناز از همان لبخندهای همیشگی‌اش زد و درحالی‌که به‌سختی خودش را روی مبل جابه‌جا می‌کرد، گفت:
- ناسلامتی هشت‌ماهمه‌ها مادر جون. این دردا عادیه. شکم اولم هم که نیست، نگران نباشین.
مامانی لبخند نگرانی زد و کنار ساناز نشست.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
همان موقع پدربزرگ با یک دم‌کرده گیاهی وارد اتاق شد و آن را به ساناز داد. ساناز با لبخند تشکر کرد، پدربزرگ هم لبخندی زد و برای اینکه آن‌ها راحت‌تر صحبت کنند، از اتاق خارج شد.
مادربزرگ دستان سرد ساناز را میان دستان چروکیده‌اش گرفت و با مهربانی به چشمان دریایی‌اش نگاه کرد. بعد از چند ثانیه گفت:
- درسته که تو عروسمی ساناز جان؛ ولی برای من مثل دخترمی. یه مادر می‌تونه از چشمای بچه‌هاش حرفاشون رو بخونه. خودت هم این رو خوب می‌دونی؛ چون تجربه‌ش کردی. از وقتی که اومدی اینجا خیلی نگران و آشفته‌‌ای. ازت نپرسیدم موضوع چیه؟ چون با خودم گفتم شاید به ما ربطی نداره؛ ولی حال امروزت و که دیدم، دیگه نتونستم طاقت بیارم. به من بگو چی شده؟
ساناز دست‌های مادربزرگ را فشرد و لبخندی زد.
- نه مادر جون. این چه حرفیه؟ هر چی به من مربوط میشه به شما هم مربوطه، شما مثل مادرمی. نخواستم بهتون بگم چون فکر کردم نگرانیم بی‌خود و بی‌جهته و اگه بگم، شما رو هم بی‌خودی نگران می‌کنم. راستش تو این مأموریتی که کیوان رفته، قراره یه گروه قاچاقچی آدم رو دستگیر کنن که خیلی آدمای خطرناکین. من خیلی نگرانم.
مادربزرگ دستی به سر ساناز کشید و لبخند آرامش‌بخشی زد.
- انقدر نگران نباش مادر. کیوان کم از این مأموریتا نرفته. به فکر بچه باش، این‌همه استرس براش ضرر داره.
ساناز با دستان لرزانش فنجان را بالا آورد و جرعه‌ای از دمنوش نوشید. فنجان را روی پاهایش نگه داشت و نگاهش را بالا کشید. دوباره با نگرانی به چشمان مادربزرگ زل زد و گفت:
- آخه موضوع فقط این نیست.
مادربزرگ با تعجب گفت:
- منظورت چیه؟
- راستش دلیل اصلی اومدن ما پیش شما تنهایی و بچه تو شکمم نیست. کیوان ما رو فرستاده اینجا که در امان باشیم.
با این حرف، حواس کارن که از میان در آن‌ها را نظاره می‌کرد، بیشتر جمع شد و منتظر ادامه‌ی حرف‌هایشان شد.
مادربزرگ با تعجب بیشتر که حالا با لحن نگرانی همراه شده بود، گفت:
- از چی در امان باشین؟ درست حرف بزن مادر تا بفهمم چی میگی.
ساناز همان‌طور که با انگشتان بلند دستش بازی می‌کرد، گفت:
- من آدمایی که کیوان دنبالشونه رو می‌شناسم. وقتی ده سالم بود، زیاد خونه‌ی خاله‌م می‌رفتم. تنها بود و تو محله‌ی پایین‌شهر زندگی می‌کرد. محله‌ی خاله‌م‌ اینا پاتوقشون بود و اونجا باهم قرار می‌ذاشتن و معامله می‌کردن. یه روز جوری که متوجه نشن، تعقیبشون کردم و حرفاشون رو شنیدم؛ اما از روی ترس و نادونی به هیچ‌کس هیچی نگفتم و بعد از یه مدتی کلاً اون موضوع رو فراموش کردم. تا اینکه چند روز پیش وقتی عکس یه نفرشون رو تو پرونده‌های کیوان دیدم، همه‌چیز یادم اومد و ماجرا رو برای کیوان تعریف کردم.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
بهش گفتم که اگه ببینمشون، می‌شناسمشون. موضوع رو که به مافوقش گفت، ازم خواستن که بیام کلانتری و شناسایی چهره کنم. بعد هم بهم گفت که برای امنیت بیشتر با کارن بیایم اینجا؛ چون اونا هنوز تو شهر آزادن و شاید متوجه موضوع بشن که من می‌شناسمشون.
- خب، حالا که اینجایین عزیزم. نگران هیچی نباش.
- من هم مثل شما فکر می‌‌کردم؛ ولی دیشب کابوس بدی دیدم. کارن جیغ می‌زد و اسمم رو صدا می‌کرد.
اشک‌‌هایش جوشید و ادامه داد:
- دنبال صداش رفتم که دیدم همون مرد قاچاقچی یه چاقو زیرگلوش گذاشته. به‌سمتش دویدم که از خواب پریدم.
هق زد.
- خیلی می‌ترسم مامان، خیلی.
مادربزرگ ساناز را در آغـ*ـوش گرفت و موهایش را نوازش کرد.
با لحن آرامش‌بخشی گفت:
- نگران نباش مادر. به خدا توکل کن. انشالله این پرونده هم مثل پرونده‌های قبلی بسته میشه و دیگه لازم نیست که نگران چیزی باشی.
کارن که تا آن موقع شاهد همه‌چیز بود، با صدای هومن سرش را برگرداند.
- کارن؟ کارن؟ چرا اونجا ایستادی؟
کارن نگاه غمگینش را از ساناز که در آغـ*ـوش مادربزرگ گریه می‌کرد، گرفت و به‌سمت هومن رفت.
هومن دست کارن را گرفت و او را همراه خود کشید.
با ذوق گفت:
- کارن بیا، زودباش. من و هستی یه چیزی پیدا کردیم.
همان‌طور که دنبال هومن کشیده می‌شد، گفت:
- چی پیدا کردین؟
هومن روی زمین کنار هستی نشست و رو به کارن گفت:
- ایناهاش.
کارن با ذوق به جوجه‌ای که از تخم بیرون می‌آمد، چشم دوخت و گفت:
- خیلی خوش...
با دیدن مردی که پشت‌سر هومن و هستی ایستاده بود و اسلحه به دست داشت، حرف در دهانش ماسید. هنوز از بهت در نیامده بود که مرد دستمالی جلوی صورت هومن گرفت و بلافاصله چشم‌های هومن بسته شد.
بالاخره از بهت درآمد و کشیده و وحشت‌زده فریاد زد:
- هومن، هومن!
- کوفت و هومن. مرگ و هومن. هومن مرد.
کارن وحشت‌زده از جا پرید و درحالی‌که عرق کرده بود و به‌شدت می‌لرزید، با چشمان نگرانش به چهره‌ی کلافه و خواب‌آلود هومن چشم دوخت.
- خوبی؟
هومن پوفی کشید.
- اگه شما بذاری یه شب مثل آدم کپ مرگم رو بذارم، بله.
کارن نفس راحتی کشید و چشمانش را باز و بسته کرد.
- باز هم اون کابوس؟
همان‌طور که از روی تشک بلند می‌شد، آهسته گفت:
- اون کابوس لعنتی تا ابد همراه منه.
وارد دست‌شویی شد و شیر آب را باز کرد.
دستان لرزانش را زیر آب سرد گرفت و نگاهش را بالا کشید. به چشمان وحشت‌زده‌ای که روبه‌رویش بود، چشم دوخت و آب دهانش را قورت داد. از بی‌خوابی زیر چشمانش گود افتاده بود، همان چشمان آبی آسمانی و زیبایی که از مادرش به ارث بـرده بود. با یادآوری او، بی‌اختیار اشکی از گوشه چشمش چکید. آدم ضعیفی نبود؛ ولی این موضوع هنوز هم برایش وحشتناک و غیرقابل‌هضم بود. با گذشت چندین سال، هنوز هم همان‌طور واضح جلوی چشمانش بود.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
هومن آهسته در زد و با لحنی ناراحت گفت:
- خوبی؟
می‌دانست که خیسی چشمانش از نگاه هومن دور نمانده است؛ اما بغضش را قورت داد و آهسته گفت:
- آره.
مشتی آب به صورتش زد و همان‌طور که شیر را می‌بست، از آینه به هومن چشم دوخت. هومن در نیمه‌باز را کامل باز کرد و با یک قدم پشت‌سر کارن قرار گرفت. دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:
- ببخشید که اون‌جوری باهات حرف زدم. دست خودم نیست. می‌‌دونی که وقتی از خواب بپرم، سگ میشم و نمی‌فهمم چی...
کارن شانه‌اش را از زیر دست هومن بیرون کشید و چرخید. لبخندی زورکی زد و گفت:
- مهم نیست.
از کنار هومن رد شد. دست و صورتش را با حوله خشک کرد و تلفن‌همراه‌اش را از جیب شلوارش بیرون کشید. روشنش کرد و به صفحه‌اش چشم دوخت.
هومن جلوتر آمد و گفت:
- فرزین پیغامی داده؟
- نه. تو گوشیت رو چک کن.
هومن تلفن‌همراه‌اش را چک کرد و بعد از چند لحظه گفت:
- نه.
خنده‌ی بانمکی کرد و گفت:
- می‌ترسم خوابش بـرده باشه.
کارن همان‌طور که از دست‌شویی بیرون می‌رفت، گفت:
- همه که مثل تو نیستن ستوان.
هومن یکی از پاهایش را به در تکیه داد و دست‌به‌سـ*ـینه گفت:
- اون که صدالبته. من تکم؛ ولی چیزی که مسلمه اینه که جاش از ما خیلی بهتره و به نظر من کسی که جای خوابش راحت باشه، خیلی غیرعادیه اگه خوابش نبره.
- حالا مشکل تو چیه؟ تو اگه وسط قبرستون هم باشی، همین‌که شب بشه، مثل خرس خوابت می‌بره. من هم که آرزوبه‌دل موندم یه خواب راحت داشته باشم.
به‌سمت هومن برگشت و ادامه داد:
- حالا هم به‌جای اینکه با اون قیافه‌ی مسخره‌ت به من زل بزنی، بیا کپ مرگت رو بذار. فردا کلی کار داریم.
دراز کشید و مچ دستش را روی پیشانیش قرار داد. هومن تکیه‌اش را از در برداشت و همان‌طور که به‌سمت کارن می‌رفت، گفت:
- بعید می‌دونم دوباره خوابم ببره. اون‌جوری که تو من رو صدا زدی، گفتم خدایی‌نکرده بلایی سرم اومده.
خودش را روی تشک انداخت و دستانش را زیر سرش قرار داد. درحالی‌که با قیافه‌ی درهمی به تارعنکبوت روی سقف چشم دوخته بود، گفت:
- فردا چه ساعتی راه میفتیم؟
کارن بدون اینکه تغییری در حالتش بدهد، پاسخ داد:
- هر وقت که بتونم جنابعالی رو از خواب ناز بیدار کنم.
هومن خندید و گفت:
- شرط می‌بندم به‌خاطر فرار از اینجا هم که شده، زودتر از تو بیدار بشم. شب به‌خیر.
کارن هم خندید و گفت:
- امیدوارم! شب تو هم به‌خیر.
کارن پتو را روی سر خود کشید. می‌دانست که دیگر خواب به چشمانش نمی‌آید؛ بنابراین چشمانش را بست و فکرش را معطوف فردا کرد. امیدوار بود که این مأموریت هم مثل سایر مأموریت‌هایی که به او محول شده بود، به‌خوبی به پایان برسد و این پرونده نیز برای همیشه بسته شود.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
***

کارن
همین‌که حامد و هومن سوار شدند، حرکت کردم. از فاصله‌ی دور دنبالشان می‌کردیم و مطمئن بودیم به همان هتلی می‌روند که فرزین را فرستاده بودیم.
هومن با خوشحالی گفت:
- خدارو شکر. بالاخره از اون آشغال‌دونی خلاص شدیم.
خندیدم و از آینه به حامد که محو تماشای منظره‌ی بیرون بود، نگاه کردم. همیشه ساکت و متفکر بود. حتماً داشت به همسر و دخترش که همین روزها به دنیا می‌آمد، فکر می‌کرد. می‌دانستم که دلش می‌خواهد مثل همه‌ی پدرها، موقع به‌دنیاآمدن دخترش کنار او و همسرش باشد؛ ولی چاره‌ای نبود. تقریباً همه‌ی ما به چنین موقعیت‌هایی عادت کرده بودیم. وقت‌هایی که بیشتر از همیشه دوست داشتیم کنار خانواده‌هایمان باشیم؛ اما نمی‌شد.
لبخندی زدم و گفتم:
- از همسر و دخترت چه خبر؟ حالشون خوبه؟
به خودش آمد و از آینه به من نگاه کرد.
لبخندی زد و گفت:
- آره، ممنون. فکر کنم دخترم خیلی عجله داره، امروز مامانش رو راهی بیمارستان کرده. دکتر گفت امشب به دنیا میاد.
ذوق‌زده گفتم:
- جدی؟ ای‌ جانم! قدم نورسیده پیشاپیش مبارک. ضمناً، کسی که حاضر نیست زن این هومن بشه تا بچه‌شون به من بگه عمو؛ پس تمام امیدم به بچه‌ی‌ تو و فرزینه.
هومن پوزخند صداداری زد و گفت:
-اگه همه‌ی مردا بمیرن و فقط فرزین رو زمین باقی بمونه، باز هم هیچ دختری حاضر نمیشه که زنش بشه. درضمن، تبریک میگم آقا حامد. من کادو نمیدم؛ ولی باید شیرینیم رو بدی.
خندیدم. چقدر این هومن پررو بود!
حامد هم خندید و گفت:
- به‌روی‌چشم.
***

ترمز کردم و نگاهی به هومن که پاهایش را روی داشبورد انداخته و آسوده خوابیده بود، انداختم. انگارنه‌انگار که وسط مأموریت است. هیچ‌وقت به خودش نگفتم؛ اما همیشه به آرامش و دل خوشی که داشت، حسودیم می‌شد، از همان بچگی. نگاهم را از او گرفتم و دوباره به جاده دوختم. کلافه با دستانم روی فرمان ضرب گرفتم و زیر لب به ترافیکی که انگار قرار نبود به‌ این‌ زودی‌ها باز شود، فحشی نثار کردم. نگاهی به حامد که سر خودش را به موبایل گرم کرده بود و سعی داشت استرسش را روی صفحه کلید تخلیه کند، انداختم.
- چقدر دیگه مونده تا برسیم؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- کم، یه پنج-شیش دقیقه دیگه.
پوفی کشیدم و گفتم:
- الان باید خوش‌حال باشی حامد. چرا انقدر استرس داری؟
نگاهش را از صفحه‌ی موبایل گرفت و نگران به من نگاه کرد.
- می‌ترسم کارن. اگه این بچه‌مون هم مثل قبلی سر زا...
وسط حرفش پریدم.
- خدا نکنه. انقدر فکرای بیخودی نکن حامد. اون فقط یه اتفاق بود.
خندیدم و ادامه دادم:
- الان فقط باید نگران یه چیز باشی، اون هم شیرینی هومنه که تا بهش ندی، ولت نمی‌کنه.
خندید و چیزی نگفت.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
لبخندی شیطانی رو به هومن زدم و سرعتم را بالا بردم. همین‌که به هتل رسیدیم، ناگهانی ترمز کردم و ماشین از حرکت ایستاد.
هومن وحشت‌زده از جا پرید و درحالی‌که گیج‌ومنگ اطرافش را نگاه می‌کرد، پشت‌سرهم گفت:
- چی شد؟ کجاییم؟ تصادف کردیم؟ مردیم؟ زنده‌ایم؟ رسیدیم؟ کجا رسیدیم؟
من و حامد زیر خنده زدیم و همان‌طور به قیافه خنده‌دارش زل زدیم. وحشت‌زده با چشمان قرمز و گردشده‌اش به ما خیره شد و کم‌کم به خود آمد.
چشمانش را ریز کرد و حرصی غرید:
- من رو سرکار می‌ذارین؟ نشونتون میدم.
با خنده گفتم:
- حقته. تا تو باشی انقدر نخوابی.
عصبانی داد زد:
- د لعنتی مگه تو صبح گذاشتی من بخوابم؟ ساعت پنج صبح عین سگ من رو دنبال خودت کشوندی. آخه پنج صبح؟ آخه مگه مغزخرخوردن پنج صبح آدم قاچاق کنن؟ همه که مثل تو نیستن.
نچی کردم و گفتم:
- خیله‌خب بابا، بسه دیگه. پیاده شو، فرزین منتظرمونه.
دهانش را برایم کج کرد و حرصی از ماشین پیاده شد. در را محکم به هم کوبید، هم‌زمان چشم‌هایم را باز و بسته کردم و با صدای بلند بی‌شعوری نثارش کردم. من و حامد هم پیاده شدیم و بعد از اینکه قفل ماشینم را زدم، به‌سمت در ورودی حرکت کردیم.
حامد گفت:
- حالا مطمئنی که امشب میرن؟
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- مطمئن که نیستم؛ ولی خب نمی‌تونیم همین‌جوری هم دست رو دست بذاریم. باید با دقت زیر نظرشون بگیریم.
هر دو هم‌زمان وارد شدیم و به‌سمت هومن که در حال صحبت با فرزین بود، رفتیم. من و حامد با فرزین سلام کردیم و دست دادیم.
فرزین خندید و گفت:
- مسافرخونه‌ی عهد هخامنشیان خوش گذشت؟
هومن قیافه‌اش را کج کرد و با لحن بانمکی گفت:
- اوه مای گاد! عالی بود. نمی‌تونم محیط زیباش و با اون دیوارای فوق‌العاده تمیز و قالی ابریشمی میلیاردی که وسطش افتاده بود، به‌علاوه‌ی سقف کارشده و زیبایی که موقع بارش باران در نیمه‌شب آبشار زیبایی رو به داخل و مستقیم روی دماغ بنده هدایت می‌کرد و البته عنکبوت خوش‌برخورد و مهمان‌نوازی که صبح تا شب با مهربونی به من زل زده بود رو توصیف کنم.
هر سه زیر خنده زدیم و چیزی نگفتیم. به‌سمت مبل‌ها اشاره کردم و بعد از اینکه هر چهار نفرمان روی مبل‌های کرمی‌رنگی که دور یک میز چیده شده بود، نشستیم، نگاهی دقیق به اطراف انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم فرد مشکوکی دوروبرمان نیست، رو به فرزین پرسیدم:
- خب، چی شد؟ چیز مشکوکی پیدا کردی؟
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:

badri

کاربر فعال
عضو انجمن
10/5/16
577
17,311
661
فرزین کاغذی روی میز گذاشت و با دستش به‌سمتم هدایت کرد. دوباره سرجایش قرار گرفت و گفت:
- تا حالا که کار مشکوکی ازشون سر نزده؛ اما چندتا تماس خارج از کشور داشتن.
با چشمانش به کاغذ اشاره کرد و ادامه داد:
- پرینتش رو برات گرفتم.
سری تکان دادم و بعد از برداشتن کاغذ، با لبخند گفتم:
- خیلی داری پیشرفت می‌کنی. یادم باشه برگشتیم تهران سفارشت رو به بابا بکنم.
لبخندی زد و تشکر کرد.
هومن معترض گفت:
- عه، پس من چی؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- تو پسرفت نکن، پیشرفت ‌پیشکشت.
حامد و فرزین از ترس هومن ریز خندیدند.
قبل از اینکه بتواند حرفی بارم کند، رو به بچه‌ها گفتم:
- پس اگه چیز مشکوکی دیدین، فوراً خبرم کنین.
از جا بلند شدم و به‌سمت آسانسور رفتم. از قبل اتاق رزرو کرده بودیم .برای اینکه فرهاد و افرادش بویی نبرند، من و هومن یک اتاق گرفتیم و حامد هم با فرزین هم‌اتاقی شد. قبلاً با مسئول هتل هماهنگ کرده بودیم و نظافتچی‌ها به بهانه تمیزکردن اتاق، داخل اتاق‌هایی که فرهاد و افرادش رزرو کرده بودند، دوربین کار گذاشته بودند.
منتظر شدم تا هومن کلید را بگیرد و بیاید. چشم‌غره‌ای به من رفت و وارد آسانسور شد. لبخندی حرص‌درار به رویش زدم و دکمه طبقه‌پنجم را فشردم. همین‌که هومن در را باز کرد، کتم را درآوردم و روی چوب‌لباسی انداختم. روی تخت نشستم و مشغول بیرون‌‌آوردن وسایل کارمان از چمدانم شدم. هومن به‌سرعت لباس‌‌هایش را با لباس راحتی تعویض کرد و روی تخت لم داد. لپ‌تاپ را روشن کردم و با تأسف نگاهی به هومن انداختم.
- یه‌وقت خسته نشی انقدر همکاری می‌کنی.
بی‌خیال خودش را مشغول موبایلش کرد.
- اولاً که فعلاً نه به باره نه به داره. دوماً، من تا یه غذای درست‌وحسابی نخورم، نمی‌تونم درست‌وحسابی فکر کنم.
- کارد بخوره به اون شکمت الهی!
متأسف سری برایش تکان دادم و مشغول کارم شدم. هنوز چهار-پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که در اتاق زده شد.
متعجب به هومن نگاه کردم که گفت:
- تو به کارت برس جناب سروان. برای من غذا آوردن.
- تو کی وقت کردی غذا سفارش بدی؟
همان‌طور که در را باز می‌کرد، گفت:
- تو هنوز من رو نشناختی.
سینی بزرگ غذا را گرفت و بعد از تشکر در را با پایش بست. به‌سختی به‌سمت تختش آمد و سینی را رویش گذاشت. کمرش را صاف کرد و خودش هم روی تخت نشست.
متعجب گفتم:
- چرا این‌همه سفارش دادی؟ واقعاً فکر می‌کنی که می‌تونی بخوریشون؟
درحالی‌که لقمه‌ی بزرگی برای خودش می‌گرفت، گفت:
- احتمالاً نه. ولی خب حالا که از طرف اداره مفت اومدیم اینجا، زشته درست از خدماتشون استفاده نکنیم، ناراحت میشن.
سری تکان دادم و گفتم:
- هوم. پس اون‌قدری بخور که اون مغز به‌دردنخورت به کار بیفته و بتونی محض رضای خدا، یه‌کم به من کمک کنی.
باشه‌ای گفت و دوباره مشغول خوردن شد.
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
وضعیت
موضوع بسته شده است.