در حال تایپ رمان سکوت یک قلب | توران زارعی قنواتی کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 6K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: توران زارعی قنواتی

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
نام رمان:سکوت یک قلب
نویسنده:توران زارعی قنواتی کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر:اجتماعی-تراژدی
ناظر:کآف جانا
خلاصه داستان:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
استان یک عشق است.
عشق یک خواهر به خواهر کوچکترش.
جدا مانده از خانواده.پناهنده یک پرورشگاه شده اند تا از گزند ناملایمات روزگار در امان بمانند.
گرچه آنجا طعم محبت می چشند اما خود را غریبه ای بیش نمی دانند.
گریزانند از همه.همین که هر دو در کنار هم اند برایشان کافیست.
ولی گویی روزگار خواب دیگری برایشان دیده.
اتفاقاتی در شرف وقوع است و دست تقدیر قرار است سرنوشت دیگری برایشان رقم بزند.




 

- کـیـمـیا -

کاربر برتر
عضو انجمن

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#1

فصل اول

نیمروزِ چله‌ی تابستان بود. خورشید با تمام توان توی راهرو نور می‌پاشید.
شدت گرما را می‌شد از عرقی که روی صورت پرچین و چروک زن نشسته بود، دید.
زن با پشت دست، چند بار صورت گُر گرفته‌اش را پاک کرد. زمزمه‌ای نامفهوم از زبان او بیرون ریخت.
لایه‌ی نازکی از خاک، کف راهرو را چون مهمانی ناخوانده در برگرفته بود.
صدای خش‌خش جاروی زن و نفس‌های بریده بریده‌اش، تنها صدایی بود که در سراسر راهرو به گوش می‌رسید.
هر بار که او جارو را روی زمین می‌کشید، غباری از خاک فضا را به تصرف خود در می‌آورد.
زن لحظه‌ای درنگ کرد. دستی به کمرش برد و آن را خم و راست کرد.
آهی از ته دل کشید. دستانش جارو را سفت چسبیده بود. روبرویش را نگاه کرد.
تا تمیز کردن کل راهرو چیزی نمانده بود. دوباره دست به کار شد.
این بار با قدرت و سرعت بیشتری جارو را روی زمین کشید.
در همین هنگام چشمان تیزبین قهوه‌ای رنگش متوجه دسته‌ای مورچه شد که گوشه‌‌‌‌‌ی دیوار دور تکه‌ای شیرینی حلقه بسته بودند.
بی‌هیچ گونه احساس ترحمی جارویش را روانه آن‌ها کرد.
هر کدام از مورچه‌ها گوشه‌ای ولو شدند و شیرینی چند متر آن طرف‌تر رفت تا از دسترس خارج شود.
صدای باز شدن دری در انتهای راهرو شنیده شد. کسی زن را صدا زد.
-کجایی کوکب خانوم! یه سطل و کهنه با خودت بیار، یکی از بچه‌ها بالا آورده.
زن با اوقات تلخی سرش را به پشت برگرداند. با اخمی که به صورتش آورد، گفت:
-باشه الان میام. یه خورده طاقت بیارین. دستم بنده.
-اونجا رو ولش کن، بعدا می‌تونی تمیز کنی. بیا.
کوکب با آه و ناله جارو را گوشه دیوار گذاشت.
-یه لحظه نمی‌زارن آدم به کارش برسه.






 
آخرین ویرایش:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#2

روپوش آبی رنگش را صاف کرد. دکمه‌ی روی سـ*ـینه‌اش باز شده بود.
پاهای چاقش را تکان داد و رفت سوی اتاق کوچکی در ابتدای در ورودی، که حکم انباری را داشت.
-کثافتایی که از دهن بچه‌ها می‌ریزه بیرونم من باید تمیز کنم! خب خودتون یه دستی روش بکشین بره. کاری داره!
یک تکه کهنه و سطل برداشت و رفت سروقت ماموریت تازه‌اش.
-منِ بدبختُ چقدر با این پاهای ناقصم عذاب میدن. والا از مجبوریه و گرنه راهمو می‌کشیدم می‌رفتم.
صدای جیغ‌جیغ لولاهای درِ انتهای راهرو شنیده می‌شد.
در باز شد و با خود نوری سفید به بیرون روانه کرد. فضای مرده و نیمه تاریک روبروی اتاق جان گرفت.
زنی جوان با لباس‌های روشن و گل‌گلی با دختر بچه‌ای در دست، از اتاق بیرون آمد.
در حالی که شخص مورد خطابش نامعلوم بود، گفت:
- صد دفعه گفتم به این بچه لوبیا نده حساسیت داره. کو گوش شنوا.
دختر بچه دستش را روی شکمش گذاشته بود و به حالتی نیمه خمیده، به دنبال زن جوان، روان بود.
کوکب داخل اتاق شد. همهمه‌ی بچه‌ها گوشش را آزار می‌‌داد.
میز و صندلی‌های پلاستیکی آبی و زرد به صورت نامنظمی توی اتاق چیده شده بودند.
عده‌ای از بچه‌ها غرق نقاشی بودند و به اطرافشان توجهی نشان نمی‌دادند.
بچه‌های کوچکتر روی زمین دور هم گرد آمده بودند و با خمیرهای رنگی اشکال مورد دلخواه‌شان را می‌‌ساختند.
کوکب سطل را روی زمین گذاشت، نشست و با کهنه‌ی رنگ و رو رفته و پاره پوره‌ای که در دست داشت، یورش برد به سمت ماده‌ی تهوع‌آوری که روی زمین پهن شده بود و توی ذوق می‌زد.
چندشش می‌شد. نزدیک بود خودش هم بالا بیاورد.
دستش را روی گلویش گذاشت و تکانی به سرش داد.
-آدمو به چه کارایی مجبور می‌کنن.
 
آخرین ویرایش:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#3

با بی‌میلی محتویات بیرون آمده از شکم دختر بچه را توی سطل ریخت.
دانه‌های لوبیا در معده‌ی طفلک بیچاره هضم نشده بود و با فشاری غیرقابل کنترل همراه با دیگر غذاهایی که قبل‌تر خورده بود، از دهانش بیرون پریده بود.
سرعت و شدت بالای فشار مواد خارج شده را می‌شد از آنچه که روی میز و یکی دو تا از صندلی‌ها خودنمایی می‌کرد، دید.
-همه جا رو گند زده. آخ پام! لامصب یه خورده هم دردش آروم نمیشه.
چند نقطه از دیوار را که بی‌نصیب نمانده بود، پاک کرد.
-چی می‌خوان بچه‌ها! برین کنار، بذارین به کارم برسم. برین سر وقت بازیتون.
سه بچه‌ی قد و نیم قد دورش جمع شده بودند و مزاحم کارش می‌شدند. بچه‌ها کنجکاوانه به باقی‌مانده‌ی آنچه که روی زمین مانده بود، نگاه می‌کردند. یکی‌شان که کودکی حدودا پنج ساله بود با اشاره دست، به کوکب گفت:
-اینجا کثیفه، تمیزش کن.
کوکب در حالی که سعی می‌کرد بر اعصابش مسلط باشد، گفت:
-خودم می‌دونم. برین کنار اینقدر تو گوشم وزوز نکنین. اتاق به این بزرگی اومدن وردست من، انگار قحطی اومده.
صدایی از ته سالن شنیده شد.
-ساکت باشین بچه‌ها. بازیتونو کنین.
بچه‌ها توجهی از خود نشان ندادند. هنوز دور و بر کوکب می‌پلکیدند و پاپی‌اش می‌شدند.
همان صدا دوباره گفت:
-کوکب خانم کارت تموم شد بیا این آشغالا رو هم اینجا بردار.
کوکب بلند شد و سطل را برداشت. پشت روپوشش را که بالا رفته بود پایین کشید و رفت سروقت مقداری پوست میوه که درون نایلونی زیر پنجره گذاشته بود.
زنی میانسال، همان شخصی که کوکب را برای برداشتن آشغال‌ها فراخوانده بود، پشت یک میز کنار پنجره نشسته بود و سرش را هل داده بود توی کتابی که در دست داشت.
کتاب که پشت جلدش نوشته بود" چگونه به آرامش برسیم" ، از ظاهرش معلوم بود که به طرز بی‌رحمانه‌ای مورد بی‌مهریِ صاحبش واقع شده. برگه‌های مچاله و جلد رنگ و رو رفته و پاره‌اش شاهدی بود بر این ادعا.
 
آخرین ویرایش:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#4

-اَه! ساکت باشین دیگه. اعصاب واسه آدم نمی‌زارن.
دو تا از بچه‌ها که خمیربازی می‌کردند، با هم دعواشان شده بود و به جان هم افتاده بودند.
-مال خودمه. بدش بهم.
-نه، صورتیِ مال من بود. دستمو ول کن.
-آخ موهام!
زن با عصبانیت کتاب را روی میز کوبید.
-تو رو خدا اینا رو ببین چطور به جون هم افتادن. نمی‌زارن آدم یکم تو آرامش باشه.
از کتابش دل کند و رفت سروقت بچه‌ها. کوکب هم سطل به دست دنبالش راه افتاد.
-ول کنید همدیگه رو. دستتو بردار. موهاشو نکش.
-خمیرمو نمی‌ده. مال خودم بود.
-باشه. ول کن موهاشو، خودم یکی دیگه بهت میدم.
-خانم ملکی، مریم و گلنار اینجا نیستن؟
زن میانسال همین طور که روی زمین کنار بچه‌ها نشسته بود و آن‌ها را از هم جدا می‌کرد، رویش را برگرداند و به شخصی که تازه داخل شده بود، گفت:
-نه نیستن. طبق معمول یه گوشه نشسته بودن و نمیومدن با بچه‌ها بازی کنن. فک کنم با خانم مهرانی رفتن.
-کجا رفتن؟! اون خونوادهه دوباره اومدن. ظاهرا تصمیمشون قطعیه.
خانم ملکی که اکنون ایستاده بود، گفت:
-جدی میگی خانم صادقی! می‌خوان گلنارو ببرن!
خانم صادقی که از تندتند حرف زدنش معلوم بود چقدر عجله دارد، گفت:
-آره. خانم پیام منو فرستاد بیام گلنارو ببرم اتاقش. الان خانم و آقاهه اونجان.
-ببین تو خوابگاه نیستن، یا تو حیاط پشتی.
او پیش از تمام شدن حرف‌های خانم ملکی، از اتاق بیرون رفته بود.
 
آخرین ویرایش:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#5

کوکب که هنوز توی سالن کنار خانم ملکی ایستاده بود، پرسید:
-می‌خوان گلنارو به فرزندی قبول کنن؟
خانم ملکی سمت میزش رفت و قبل از نشستن گفت:
-آره یه خونواده‌ای هفته پیش اومدن اینجا. یه دختر یکی دو ساله می‌خواستن برای فرزندخوندگی. چند تا بچه رو نشونشون دادیم. اونا هم گلنارو پسندیدن. الانم حتما اومدن درخواست نهایشونو بدن.
کوکب با لحنی دلسوزانه گفت:
-پس مریم چی میشه؟ اونو نمی‌برن؟
خانم ملکی عینکش را از روی میز برداشت و روی چشم زد.
-نه همین جا می‌مونه. اونا فقط گلنارو می‌خوان.
-خب اگه دستشون به دهنشون می‌رسه ، اون بچه هم با خودشون ببرن. خوبیت نداره این دو تا خواهرو از هم جدا کنن.
خانم ملکی سرش را دوباره توی کتاب چپانده بود. او بدون اینکه نگاهش را روانه کوکب کند، گفت:
-خودشون یه دختر شش هفت ساله دارن.
یک طبقه بالاتر، توی اتاقی که روی سردرش نوشته بود «مدیریت» ، مرد و زن جوانی روی یک مبل چرمی قهوه‌ای رنگ، کنار یک میز نشسته بودند و به صحبت‌های خانمی با لباس‌های تیره‌ی اتو کشیده و مرتب، گوش می‌دادند.
-دو ماهی میشه اومدن اینجا. پدر و مادرشون توی آتش‌سوزی مردن. مثل اینکه نشتی گاز داشتن. پدر و مادر بچه‌ها از خونه رفته بودن بیرون وقتی میان، مادرِ میره چراغ آشپزخونه رو روشن کنه؛ همین که کلید برق رو می‌زنه، خونه آتیش می‌گیره. بچه‌ها اون موقع خونه‌ همسایه بودن و با بچه‌اش بازی می‌کردن. مامورین آتش‌نشانی دیر می‌رسن، به طوری که دیگه کار از کار گذشته بوده. کل خونه تو آتیش می‌سوزه. والدینِ بچه‌ها رو می‌رسونن بیمارستان ولی دو روز بعد بر اثر شدت سوختگی هر دو جون خودشونو از دست میدن.
زنی که روی مبل نشسته بود و جای زخمی عمیق روی پیشانی‌اش خودنمایی می‌کرد، پرسید:
-کسی نبوده سرپرستی بچه‌ها رو بر عهده بگیره؟
-تا اونجایی که اطلاع داریم هیچ خویشاوندی اینجا ندارن. اونا تو جنوب زندگی می‌کنن؛ البته فقط یه عمه دارن که خودش صاحب چهار تا بچه‌ است و وضع مالی درستی نداره، به همین خاطر سرپرستی بچه‌ها رو قبول نکرده. یه مادر بزرگ پیرم دارن. مادرِ مادرشون. اونم به دلیل ناتوانی جسمی نتونسته از بچه‌ها مراقبت کنه.
 
آخرین ویرایش:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#6

زن برای بچه‌ها متاسف شد و با لحنی دلسوزانه گفت:
-طفلکای بیچاره! خیلی ناراحت‌ کننده‌اس آدم بی‌کس و کار باشه.
مرد که تا این لحظه سکوت اختیار کرده بود و شنونده‌ای بیش نبود، پرسید:
-امکانش هست بچه رو برای یه هفته ببریم خونه پیشمون باشه و بعد تصمیم نهایی‌مونو اطلاع بدیم؟ در واقع قصدمون اینکه ببینیم دخترمون چطور با شرایط جدید کنار میاد و آیا می‌تونه این بچه رو به عنوان عضو جدید خانواده بپذیره و باهاش ارتباط برقرار کنه.
زن شال آبی حریرش را که از روی موهایش عقب رفته بود، جلوتر کشید و در دنباله صحبت‌های همسرش گفت:
-آره خانم پیام، اگه شما اجازه بدین بچه یه چند وقتی پیشمون باشه خیلی خوب می‌شد. دخترم خیلی دوس داره یه خواهر کوچولو داشته باشه ولی ما دیگه نمی‌تونیم بچه‌دار شیم. به همین خاطره که تصمیم گرفتیم از پرورشگاه یه بچه رو به فرزندی قبول کنیم.
خانم پیام، چند برگه کاغذ را که جلواش روی میز گذاشته بود، به کناری زد. دستانش را به هم قلاب کرد و در جواب گفت:
-فکر خوبیه! به عقیده‌ی من اگه این دو خواهر کم‌کم از هم فاصله بگیرن بهتره؛ چون وابستگی شدیدی به هم دارن و جدا کردنشون سخته.
زن کمی روی مبل جابه‌جا شد. نگاهی پرسشگرایانه به شوهرش انداخت، سپس چشمان قهوه‌ای‌اش را انداخت روی صورت بدون آرایش خانم پیام و با نگرانی پرسید:
-اینطوری مشکلی برامون پیش نمیاد؟! اگه گلنار اینقدر به خواهرش وابسته‌اس این امکان وجود داره که مدام بهانه‌گیری کنه و سراغشو بگیره.
-گلنار فقط دو سالشه، خیلی زود همه چیزو فراموش می‌کنه. سختیش فقط چند روز یا هفته‌های اوله. مطمئن باشین چند ماه بعد شما رو به عنوان خانواده‌ی خودش می‌پذیره و دیگه بهانه‌گیری نمی‌کنه.
مرد نگاهی گذرا به ساعت روی دیوار انداخت و زمان را با ساعت روی دستش چک کرد. سپس سر پرمویش را به سمت خانم پیام برگرداند و با لحنی جدی گفت:
-به خواهر گلنار چیزی راجع به این موضوع گفتین؟ می‌دونه خواهرش قراره به فرزند خوندگی پذیرفته شه؟
خانم پیام که صبورانه به سوال‌های آن زن و شوهر جواب می‌داد بعد از سرفه‌ خفیفی که از گلو پراند، گفت:
-نه نمی دونه. از اونجایی که تصمیم شما قطعی نبود هنوز چیزی بهش نگفتیم. باید موضوع رو آهسته آهسته باهاش درمیون بذاریم. نباید انتظار داشته باشیم اون بچه خیلی سریع با این قضیه کنار بیاد. بدون شک مقاومت می‌کنه و چنین اجازه‌ای رو به ما نمی‌ده. باید بپذیریم که براش سخته چند ماه بعد از مرگ پدر و مادرش، خواهرش رو هم ازش جدا کنن.
 
آخرین ویرایش:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#7

مرد متفکرانه چشمان سیاه درشتش را به زمین دوخت. چند ضربه ملایم روی دسته‌ی مبل زد. همچنان غرق در افکار خودش بود. سرش را بالا آورد و قاب‌های روی دیوار را از نظر گذراند.
قاب‌ها، عکس‌هایی از بچه‌های پرورشگاه را در خود جای داده بود که گروه‌گروه کنار هم ایستاده بودند و تصاویری از لحظات شاد زندگیشان به ثبت رسیده بود.
عکس‌هایی از سال نو و سفره‌ی هفت‌سین، سالروز تولد، که از خنده‌ی روی لبانشان و برقی که در چشمان معصوم تک‌تک آن‌ها موج می‌زد، می‌شد حس شادمانی و شعف را در وجود پاکشان احساس کرد.
نگاه عمیق‌ات را که صمیمانه در این عکس‌ها جای می‌دادی، بی‌مهابا خودت را در حال و هوای کودکانه‌شان می‌یافتی و خاطره‌ای هر چند مبهم در ذهنت جان می‌گرفت که خود نیز روزگاری نه چندان دور چون آن‌ها تجربه‌گر این لحظات فراموش ناشدنی بوده‌ای.
برای دقایقی اتاق در سکوت فرو رفت. حرفی از جانب هیچ کس زده نمی‌شد. تا اینکه در باز شد و نگاه همه را به سوی خود کشاند.
-اینم از گلنار کوچولو که اومده شما رو ببینه.
زن از روی مبل بلند شد و رفت سمت گلنار. دختر بچه‌ای با چهره‌ای خیره‌کننده که هر بیننده‌ای را در همان نگاه اول مجذوب خود می‌ساخت. چشمان سیاه براقش، روی آن پوست سفید و شفاف، زیبایی بی‌نظیری به او بخشیده بود و لب‌های قلوه‌ای‌اش نفس را در سـ*ـینه حبس می‌کرد و آرامشی از سر پاکی و معصومیت نثار هر شخصی می‌کرد که او را به نظاره می‌نشست.
-بیا بغلم عزیز دلم. دختر کوچولوی منی تو.
زن گلنار را از دست خانم صادقی گرفت و در آغـ*ـوش خود جای داد. با حسی مادرانه نوازشش کرد و چند بـ..وسـ..ـه بر گونه‌اش نواخت.
-خوبی خوشگل خانم؟
گلنار مات و مبهوت نگاهش می‌کرد. چهره آن زن برایش ناآشنا بود و سعی می‌کرد خودش را از آغـ*ـوش او بیرون بکشد.
-چیه دخترکم! از چی می‌ترسی نازنینم! گریه نکن.
-یکم غریبی می‌کنه. بدینش من آرومش می‌کنم.
خانم صادقی دستانش را جلو کشید و گلنار را از بغـ*ـل زن بیرون آورد.
-آروم باش عزیزم. گریه نکن. الان میریم پیش آجی مریم.
صدای هق‌هق گریه گلنار اتاق را پر کرده بود و هر لحظه بر شدت آن افزوده می‌شد.
قطرات اشک روی گونه‌ی سرخش به جریان افتاده بود، لب‌هایش می‌لرزید و چهره‌ای معصومانه‌تر از قبل از او به نمایش می‌گذاشت.
 
آخرین ویرایش:

توران زارعی قنواتی

همراه انجمن
عضو انجمن
15/6/17
93
1,318
316
#8

زن با حالتی از نگرانی روی مبل نشست.
خانم پیام که هنوز پشت میزش نشسته بود، با آرامشی که در چهره‌اش موج می‌زد، به او قوت قلب داد و از نگرانی بیرونش آورد.
-این طبیعیه که گلنار از شما فاصله می‌گیره، چون براش ناآشنا هستین. ولی به مرور زمان بهتون عادت می‌کنه. اینو بهتون اطمینان میدم.
زن در جواب، خنده‌ای ساختگی و بی‌روح بر لب آورد.
مرد مردد به نظر می‌رسید. فکرش در جایی نامعلوم پرسه می‌زد. نگاه کم‌رمقش را به گلناری دوخته بود که از گریه اکنون به سکسکه افتاده بود.
-خانم صادقی می‌تونی گلنارو ببری.
خانم پیام بعد از گفتن این جمله از پشت میز بلند شد و با گام‌هایی مستحکم آمد روی یک مبل تک نفره روبروی زن و مرد نشست و با لبخندی امیدبخش قصد حرف زدن کرد.
صدای ضعیف گریه‌ی گلنار از پشت در اتاق، توی راهرو هنوز به گوش می‌رسید.
خانم صادقی با آن جثه‌ی ریز و لاغرش از پله‌ها پایین آمد.
گلنار را طوری سفت در بغـ*ـل گرفته بود که گویی به خودش اعتماد نداشت و گمان می‌کرد هر لحظه امکان دارد بچه از دستش بیفتد. همین که به پله آخر رسید، کوکب خانم جارو به دست جلواش سبز شد.
-چی شد؟می‌برنش؟
خانم صادقی با احتیاط پله آخری را هم رد کرد و گفت:
-نمی‌دونم. گمون نکنم. انگار تو شک افتادن!
کوکب خانم که از لکه‌های روی روپوشش معلوم بود از صبح تا حالا پی شست و شو و نظافت بوده، با تعجب پرسید:
-چطور مگه! یعنی منصرف شدن؟
خانم صادقی با صدای ریزی، به طوری که خودش هم به سختی می‌توانست بشنود، گفت:
-من اینطور فکر می‌کنم. قبل از اینکه از اتاق خانم پیام بیام بیرون، خانم و آقاهه بدجور پکر بودن. دوتایی رفته بودن تو فکر و صداشون در نمیومد.
کوکب لب‌های کلفتش را جلو کشید و با رضایت‌مندی گفت:
-آها! همون بهتر که پا پس کشیدن. گـ ـناه داره این دو تا بچه رو از هم جدا کنن.
کوکب قصد نوازش موهای سیاه گلنار را داشت ولی همین که دستان کثیف و چرک خودش را دید از این کار ممانعت کرد و تنها به بـ..وسـ..ـه‌ای هوایی بسنده کرد.
-یه کاری کن گریه‌اش بند بیاد. تلف میشه بچه.
-می‌برمش پیش مریم، الان آروم میشه.
-پس برو. منم برم به کارم برسم که انگار امروز تمومی نداره.
کوکب دستش را به نرده‌ها گرفت و پله‌ها را یکی‌یکی رفت بالا. چند پله را که رد می‌کرد، می‌ایستاد، نفس عمیقی می‌کشید و بعد از استراحتی چند ثانیه‌ای می‌رفت سروقت پله‌ی بعدی.
-خدا رو شکر ختم بخیر شد! خواهرای بیچاره! یاد خواهر خودم افتادم.
 
آخرین ویرایش: