پرطرفدار رمان فریفته | Yeganeh_S (*یـگـانـه*) کاربر انجمن نگاه دانلود

تعداد جلدهای رمان؟ پیش‌بینی پایان رمان؟ شخصیت موردعلاقه‌ی شما؟ زاویه‌دید و نثر موردعلاقه‌ی شما؟


  • مجموع رای دهندگان
    87

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]پست چهل و هشت
آترین دی وی دی‌ ای را درون دستگاه گذاشت و آن را پلی کرد. دقایقی از شروع فیلم می‌گذشت که هر چند لحظه یک‌بار، آترین خمیازه‌ای می‌کشید. درحالی که به صفحه‌ی تی‌وی خیره بودم، ذهنم جای دیگری به سر می‌برد و متوجه وقایع فیلم نمی‌شدم. مدام از خود می‌پرسیدم که فردا چه اتفاقاتی انتظارم را می‌کشد؟ نفسی گرفتم و به صورت غرق خواب آترین چشم دوختم. ناخودآگاه پوزخندی روی لبم نقش بست. او کسی بود که می‌خواست تمام شب را کنارم بماند تا کمتر خیالات منفی به سرم خطور کند! آهی کشیدم که همان لحظه، صدای آلارم پیغام‌گیر موبایلم بلند شد. نگاهی به سمت آترین انداختم و وقتی از خواب بودن او مطمئن شدم، آهسته از روی مبل برخاستم و موبایلم را از روی عسلی برداشتم. لبخند هیجان زده‌ای میان لب هایم نشست. بلاخره انتظارم به سر رسید! نام کسی که توقعش را داشتم، روی صفحه شکل گرفته بود. پیامکش را گشودم. مانند همیشه، از کلمات کلیدی استفاده کرده بود:
«قبل از صبحانه که ساعت پنج صبح می‌خوری، یادت نره شاتوت بخوری؛ برای سلامتی عالیه!»
پس از خواندن، بلافاصله آن را حذف کردم و نگاهی به ساعت موبایلم انداختم. عقربه‌ها، ۴۵ دقیقه به ۴ را نشان می‌دادند و منظور او از خوردن شاتوت قبل از پنج صبح، رفتن به پارک شاتوت قبل از طلوع خورشید و گرگ و میش شدن آسمان بود. حتما خبر خوبی داشت که بحث "سلامتی" را به میان آورده بود. قبل از خروج از اتاق، تلویزیون و لامپ‌ها را خاموش کردم و به آترین نگریستم. عمیق به خواب فرو رفته بود؛ اما می‌دانستم که خوابش سبک است. از خدا خواستم که همین یک دفعه، زمان بیدار شدن آترین را به تاخیر بیاندازد و سریعا به اتاق خودم برگشتم.
اولین مانتویی که در زاویه دیدم قرار گرفت و آخرین بار روی صندلی میز توالت انداخته بودم را، پوشیدم و شلوار مشکی و شال خاکیِ همرنگ مانتویم را به تن کردم. موبایلم را داخل کیف مشکی‌ام قرار دادم و از اتاق بیرون رفتم. روی انگشتان پا راه می‌رفتم تا صدایی ایجاد نکنم. کفش‌های اسپرت خاکی‌ام را به کمک نور ایجاد شده از چراغ‌های پایه بلند ایوان، پیدا کردم و پوشیدم و با قدم‌های تندم، از عمارت خارج شدم. مسلما آن موقع از شب، هیچ تاکسی‌ای نمی‌یافتم. دو طرف کوچه‌ی تاریک را با چشمانم رصد کردم که ماشینی دو مرتبه چراغ زد و من به سمت اتومبیل پا تند کردم.
روی صندلی پشت نشستم و با لبخند، سلام کردم:
_ سلام. خوبین؟
لبخند ملیحی به رویم پاشید و با ملایمت پاسخ احوال‌پرسی‌ام را داد:
_ سلام نیلو جان! سلامت باشی دخترم.
درحالی که ماشین را به حرکت درمی‌آورد و به سمت پارک شاتوت می‌رفت، افزود:
_ برای اینکه خیالت راحت بشه، زودتر می‌گم که خبرای خوبی برات دارم؛ پس اصلا نگران نباش.
چشمانم از خوشحالی برق زدند و خواستم از آینه به او بنگرم که متوجه چشمان ملتهب و سرخ از بی‌خوابی‌اش شدم. واضح بود، اخبار خوبی که از آن صحبت می‌کرد، آسان به دست نیامده و نتیجه‌ی زحمات بسیاری بوده. نتوانستم هیجان و سرورم را پنهان سازم و با شوق گفتم:
_ راست می‌گین؟
سری به معنای تایید تکان داد و تا مقصد سکوت کرد. نمی‌دانستم اگر کمک‌های او نبود، چگونه تنها و یک‌تنه بی‌گناهی مادرم را اثبات می‌کردم. او می‌توانست مانند اولین بار که به حضورش رفتیم، ناامیدانه برخورد نماید و اهمیتی به حال اسفبارم ندهد؛ اما حاضر به یاری کردن من شد تا از مرگ مادرم جلوگیری کند. دقایقی گذشت که به نزدیکی پارک شاتوت رسیدیم. آقای شاهرودی بدون اینکه ماشین را متوقف نماید، به مسیرش ادامه داد و سکوت فضا را برهم زد:
_ دیر وقته! بهتره احتیاط کنیم و داخل پارک نریم.
سری به معنای تایید تکان دادم که او در ادامه‌ی سخنانش افزود:
_ آخرین بار قرار بر این شد که مدارکی تهیه کنیم تا صدور حکم رو بازم به تاخیر بندازیم. بذار یه مروری کنیم. تو گفتی کبری به هر دلیلی خودش رو به شما نزدیک می‌کرد.
زبانم به حرکت درآمد و اضافه کردم:
_ درسته! بعد از فوت پدرم این اتفاق افتاد. اینا رو، روزی که همراه آترین به دفترتون اومده بودیم هم گفتم.
_ حدود ۵ ماه بعد از فوت پدرت، از محله‌ی پایین شهر که نزدیک محله‌ی شما بود، رفتن اطراف الهیه.
در تایید حرفش، ادامه دادم:
_ چون مادرم و کبری یه جا کار می‌کردن، کم کم کبری رابـ ـطه‌ش رو با پدرم نزدیک کرد. همون موقع فهمیدم که اطراف محله‌ی ما زندگی می‌کنند و شرایط زندگیشون شبیه ماست.
[/HIDE-THANKS]​
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]پست چهل و نهم
_ و تو حدس می‌زنی، چون کبری محل کار مادرت، خدمت‌کار ارشد بوده و شواهد دروغ داده، دستی توی تهمت زدن به مادرت داشته.
_ دقیقا! رفتار کبری و دخترش پرستو، از یک ماه پیش خیلی تغییر کرده بود. اصلا دیگه بهمون محل نمی‌ذاشتن. خیلی با غرور حرف می‌زدن و رفتار می‌کردن. فخر می‌فروختن و لباسای مارک‌دار می‌پوشیدن. حتی طوری وانمود می‌کردن که انگار ما بهشون بدهکاریم و اونا بهمون منت گذاشتن. مادرمم توی رودربایستی گیر می‌کرد و گاهی اوقات دعوتشون می‌کرد به خونمون. جز اونا کسی به خونه‌مون رفت و آمد نداشت.
_ مسلما هیچ آدمی یهو وضع زندگیش از این رو به اون رو نمیشه؛ مخصوصا آدمی با اون شرایط زندگی. پس احتمالا کمک مالی کسی باعثش شده.
_ کمک مالی کسی که شاید پشت این اتفاقا باشه!
_ پس این سوال پیش میاد، که آیا کبری موقع دعوت مادرت به خونه‌تون، مواد توی وسایل مخفی کرده؟
با قاطعیت پاسخ دادم:
_ صد در صد!
کمی سکوت کرد. پارک را دور زد و وارد یکی از فرعی ها شد. سپس ادامه داد:
_ من از همسایه‌های محله‌ی قبلی کبری در رابـ ـطه با اوضاع زندگیش پرس و جو کردم و مطمئن شدم که اون، این اواخر رفتار عجیبی داشته. اکثر اوقات دیر وقت خونه می‌رفته و در عرض چند روز، اوضاع مالیش متحول شده.
حدسم به یقین تبدیل شد و با اطمینان گفتم:
_ پیش بینیش رو می‌کردیم.
_ ولی کبری تنهایی باعث این اتفاقا نشده. مهره‌ی اصلی داستان، از اون بعنوان طعمه استفاده کرده تا خودش گیر نیفته! این موضوع از باج دادنای آدم پشت پرده مشخصه که در عرض یه مدت کوتاه، کبری رو ثروتمند کرده. کبرای ساده هم خام حرفای اون شده و شواهد دروغ بر علیه مادرت داده تا اون رو گیر بندازه. به همین ترتیب، مهره‌ی اصلی خودش رو به راحتی از ماجرا کنار کشیده.
کمی با خود اندیشیدم و پرسشم را به زبان آوردم:
_ پس ما می‌تونیم با استفاده از کبری و دخترش، پرستو، از زیر زبونشون حرف بکشیم تا مهره‌ی اصلی رو پیدا کنیم؟
سری به معنای نفی تکان داد و گفت:
_ قطعا نه! اون هرکی هست، خیلی زرنگه که تونسته کبری رو طعمه قرار بده. فکر می‌کنی برای اون، کشتن کبری که یه مهره‌ی سوخته‌س، کار سختیه؟ اگه کبری و دخترش دست از پا خطا کنن و حرفی بزنن، کشته می‌شن. مشخصه که اون دوتا، از سمت مهره‌ی اصلی داستان، تهدید می‌شن و همینطور…
لحظه‌ای سکوت کرد و ادامه داد:
_ قطعا شخص مجهول، به همین سادگیا کوتاه نمیاد و منتظر گیر افتادنش نمی مونه.
متعجب به او چشم دوخته و پرسیدم:
_ منظورتون چیه؟
نگاه کوتاهی به من انداخت. خونسرد شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:
_ فقط یه حدس بود. خودت رو نگران نکن. با
جدیت از او خواستم که ادامه‌ی سخنش را بگوید:
_ آقای شاهرودی! لطفا بگین منظورتون چی بود.
هنگامی که فهمید راه فراری ندارد، گفت:
_ من حدس می‌زنم، این مهره‌ی اصلی یه جورایی بخواد تو یا افرادی که بهت نزدیک هستن رو بازیچه‌ی دستش قرار بده تا خودش جون سالم به در ببره. خیلی مراقب باش!
دهان باز از شگفتی‌ام را بستم و سکوت پیشه کردم. صحبت‌های آقای شاهرودی آنقدر اضطراب و بیم را به وجودم تزریق کرده بود که قدرت تکلم هم نداشتم. مدام به این موضوع می‌اندیشیدم که آن مهره‌ی اصلی کیست و چه مقصودی دارد؟ تمام امیدم برای به دام انداختن کسی که منشأ همه‌ی حوادث ناگوار بود، از دست رفت. چقدر ساده بودم که خیال می‌کردم همه چیز به این راحتی‌ پیش خواهد رفت! نمی‌دانم چه مدت دراین افکار سر می‌بردم که صدای آقای شاهرودی، در فضای مسکوت اتاقک ماشین پیچید:
_ نیلوجان! گفتم که! این فقط یه حدسه و به احتمال زیاد، واقعیت نداشته باشه.
با شک به او چشم دوختم. حتی خودش هم از گفته‌اش اطمینان نداشت که لحنش مملو از دودلی بود. پوزخندی زدم و زمزمه وار با خود گفتم:
_ همیشه حوادثی که توقعش رو نداری، اتفاق می‌افته.
_ شاید توقع آزادی مادرت و مشخص شدن واقعیت رو نداشته باشی؛ ولی به قول خودت، گاهی اوقات، حوادثی که انتظارش رو نداری، اتفاق می‌افته.
از سخن خودم، بر علیهم استفاده می‌کرد تا بتواند اعتماد به نفس و امیدم را افزایش دهد.
_ آفتاب داره می‌زنه. بهتره برگردی.
با شگفتی، از پنجره‌ی صندلی عقب، به آسمان چشم دوختم. ناخودآگاه لبخندی بخاطر این زیبایی، روی لبم نقش بست. جمله‌ی معروفی را در ذهنم به یاد آوردم که هرگز ماه پشت ابر نمی‌ماند. می‌دانستم خدایم همراه و پشتیبان من است؛ پس دلیلی برای ترس و نگرانی نمی‌ماند.
_ آقای شاهرودی؟
_ بله؟
_ می‌شه امروز حکم به تعویق بیافته؟
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
سلام دوستان عزیز و همراهان گرامی. پنجاه تا پست از رمان گذشت ولی هیچ‌کس، هیچ نظری درمورد رمان به من نگفته:/بی صبرانه منتظر نظرات گرانبهاتون هستم که در بهبود رمان صددرصد مؤثره. نکته‌ی مهمی هم که حتما باید بهش اشاره کنم، ژانر عاشقانه‌ی رمان هست. می‌دونم که بیشتر شماها دوست دارین هرچه زودتر به قسمت‌های احساسی رمان هم برسیم؛ ولی چون تا اینجا فقط حوادث روزمره‌ی نیلو رو خوندید، دلسرد شدید. باید بدونید که خیلی زود قسمت های عاطفی رمان هم قرار داده می‌شه. از شما عزیزان تقاضا دارم که صبور باشید و شخصیت‌ها و روند رمان رو قضاوت نکنید، چون ممکنه اون چیزی که حدس می‌زنید، نباشه. پست امروز رو بعد دو روز تاخیر نوشتم. امیدوارم که تاخیرم رو ببخشید. لـ*ـذت ببرید:
[HIDE-THANKS]
فصل ششم
پست پنجاهم
لحظه‌ای سکوت کرد و با اطمینانی که در صدایش موج می‌زد، پاسخ داد:
_ البته! ما دلیل و مدرک داریم. از همسایه‌های محله‌ی قبلی کبری درمورد رفتارهای مشکوک و ثروتمند شدن ناگهانیش، پرسیدم و اونا گفتن که توی چند ماه اخیر، ملاقاتا و شب نشینی‌های عجیبی داشته.
انگشتانم را در هم گره زدم و زمزمه وار پرسیدم:
_ به نظرتون ممکنه کسی که باهاش ملاقات می‌کرده، مهره‌ی اصلی باشه؟
آقای شاهرودی چهره اش را متفکر گرفت و با چشمان ریز شده پاسخ داد:
_ ممکنه!
کمی سکوت کرد و سپس افزود:
_ درضمن، اینکه با بهونه‌های مختلف به خونه‌ی شما می‌اومده، شک برانگیزه.
ناگهان مطلبی را به خاطر آوردم و با هیجان به سمتش برگشته و گفتم:
_ یادتونه چند شب پیش بهتون پیامک دادم و گفتم چطور می‌شه خونه‌ی اجاره‌ای رو فروخت و شما گفتین، غیرممکنه؟! دقیقا روزی بود که شما بهم گفتین مقداری مواد توی خونه‌مون پیدا شده!
سری به معنای تایید تکان داد و انگشت اشاره‌ی دست راستش را روی پیشانی‌اش نهاد. عصبی و خشمگین افزودم:
_ حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که همه‌ی این جریانات زیر سر کبری باشه؛ وگرنه بهیچ عنوان راضی به فروختن خونه نمی‌شدم.
_ از همون اول هم فداکاری های غیرقابل باور و بزرگش، مشکوکم کرده بود. اون شناخت زیادی از پدر و مادرت نداشت؛ پس دلیلی نداره که بخواد اینطوری نظر و اعتماد مادرت رو جلب کنه و از مادرت بخواد که قضیه رو پوشیده نگه داره.*
زیر لب "عوضی"ای گفتم. تصورش را نمی‌کردم که آقای شاهرودی شنیده باشد؛ اما برعکس تصورم، لبخند محوی زد و به من یادآور شد:
_ نمی‌خواد خودت رو ناراحت کنی. این اتفاق به ضرر اون و به نفع ماست. خوشحال باش که با دست خودش، یه تله برای خودش کار گذاشت و کار مارو راحت کرد. البته باید بخاطر هوشمندیت، ازت تشکر کنم!
متقابلا لبخندی زدم و سرم را به معنای تایید تکان دادم. آقای شاهرودی پس از کمی مکث، ادامه داد:
_ تغییر رفتارش توی ۲-۳ ماه اخیر و اینکه همش دنبال بهونه و منت گذاری بوده و می‌خواسته از شما آتویی بدست بیاره تا کاملا ارتباطش رو باهاتون قطع کنه، مهر تایید روی تموم این اتفاقاست. انگار از همون اول هم کسی مجبورش کرده که به شما نزدیک بشه! شاید همون مهره‌ی اصلی! حرف‌های همسایه‌های شما هم هست که مبنی بر درست‌کار بودن مادرته؛ پس شهادت کبری کافی نیست و در نهایت، بخاطر وجود مدارک ناکافی، حکم بازم به تعویق می‌افته تا تحقیقات بیشتر بشه. حتی ممکنه کبری هم دستگیر بشه. درضمن، من می‌خوام برم و با مسئول پرونده صحبت کنم و جریاناتی که بررسی کردیم رو باهاش درمیون بگذارم. البته فکر می‌کنم اونا زودتر از ما از این مطالب باخبر شدن! درهرحال وقتی ما این موضوعات رو باهاشون درمیون بگذاریم، می‌تونیم امید بیشتری به تعویق حکم داشته باشیم.

با خیال راحت نفسی گرفتم. درحالی که مطلبی را به خاطر آوردم، کنجکاوانه پرسیدم:
_ راستی! چرا به آترین خبر دادین که پرونده‌‌ی مادرم رو قبول می‌کنین؟ مگه قرار نبود ملاقاتامون مخفی بمونه؟ چرا خودتون رو معرفی کردین؟
سری به معنای تایید تکان داد و در جوابم گفت:
_ هنوزم این قرارمون هست؛ فقط باید دیر یا زود خودم رو روز دادگاه بعنوان وکیل مادرت معرفی می‌کردم و اگه یهو این اتفاق می‌افتاد و مدارک رو، رو می‌کردم، ممکن بود مسائلی پیش بیاد!
آقای شاهرودی ماشینش را نزدیک کوچه‌ای که عمارت بزرگمهرها در آن قرار داشت، متوقف کرد. برای سپاس‌گزاری از او، به سمتش برگشتم که نگاهمان در هم قفل شد. من نگران و پرتشویش به چشمانش می‌نگریستم؛ اما او با لبخند اطمینان بخش و امید دهنده‌ای به من چشم دوخته بود. نفسی گرفتم و صادقانه گفتم:
_ آقای شاهرودی! تمام امیدم به شماست. لطفا هرکاری که از دستتون برمیاد، برای مادرم انجام بدید.
به معنای تایید یک مرتبه پلک زد و پاسخ داد:
_ حتما همین‌طوره! نگران نباش.
پس از خداحافظی از آقای شاهرودی، به سمت عمارت قدم برداشتم. صورتم بخاطر راه رفتن تند، خیس از عرق شده بود و ریه‌هایم می‌سوخت. زمانی که مقابل در آهنی عمارت قرار گرفتم، با خستگی خم شدم و دم و بازدم عمیقی کشیدم. کمی مکث کردم تا تنفسم به حالت عادی برگردد. آهسته طول باغ را با قدم‌های کوتاهم می‌پیمودم تا اینکه صدای نگران آترین در گوشم پیچید:
_ کجا بودی؟
به سمتش برگشتم. ژاکت پشمی صدفی با خزهای بنفش که روی یقه و سرآستین‌هایش کار شده بود، به تن داشت و شال‌گردن پشمی کرمی روشنش را به دور گردنش پیچیده بود. گونه‌ها و بینی قرمز شده‌اش نظرم را جلب کرد و مرا به خنده انداخت. او کاملا شبیه دلقک ها شده بود.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS][/HIDE-THANKS]​
[HIDE-THANKS]
فصل ششم
پست پنجاه و یکم
لبخندم را کنترل کرده و در صدد یافتن بهانه‌ای برای توجیه غیبتم، برآمدم. با اینکه پوشاک مناسب اسپورت و ورزشی پیاده‌روی به تن نداشتم، گفتم:
_ نمی‌تونستم خونه بمونم، برای همین از عمارت زدم بیرون تا یکم هوا بخورم و راه برم.
تشویش چشمانش، به دلسوزی تبدیل شد و کمی روی سنگ‌فرش‌های باغ قدم زد. با لبخند ملیحی به درختان و گل‌های باغ می نگریست که ناگهان گفت:
_ نیلو! هوای باغ رو ببین! خیلی ملیح و دلپذیره!
بی‌حوصله سری به معنای تایید تکان دادم و خواستم مسیرم را به سمت ساختمان تغییر دهم که صدای آترین، متوقفم نمود:
_ ولی بعضی وقتا، هوا ابری و بارونی هم می‌شه.
نگاهش را به سمتم نشانه رفت و افزود:
_ همیشه اوضاع یجور نمی‌مونه. زمونه بالا و پایین داره. مطمئن باش الان که فکر می‌کنی هوای این روزات ابریه، یه روز، آفتابی و مطبوع می‌شه.
آهی کشیدم و بدون پاسخ دادن به آترین، وارد ساختمان شدم. باید ساعت ۱۱ صبح، در دادگاه حضور پیدا می‌کردم. امید داشتم که همه چیز در جلسه‌ی دوم، ختم به خیر شود؛ اما چه زودباور و ساده‌لوح بودم! می‌گویند انسان‌های ساده از سادگی‌شان ضربه می‌خورند؛ حکایت تلخ من بود!
***
از ماشین بیرون آمدیم و همراه آترین به سمت ساختمان دادگاه قدم برداشتیم. برای رسیدن به ساختمان دو طبقه با نمای آجری، می‌بایست از فضای سبزی که مقابل دادگاه قرار داشت، عبور می‌کردیم. به اطرافم نگاه کردم. پارک کوچکی بود که در چهار طرف آن، زمین چمن کاری شده مشاهده می‌شد. نفسی گرفتم و به آترین چشم دوختم. او بازهم کنارم مانده بود و می‌خواست با حضورش به من دلگرمی دهد تا کمبودی را احساس نکنم؛ اما جای خالی پدر و حامی‌ام، قلبم را هزار تکه می‌کرد. تا به سالن بزرگ طبقه‌ی دوم قدم گذاشتیم، خاطرات آزار دهنده‌ای بی رحمانه به ذهنم هجوم آوردند. من یک ماه قبل هم در این مکان که احکام ناعادلانه‌ی صادر شده بود، حضور داشتم. آهی کشیدم و دم عمیقی گرفتم تا دلهره‌ی عذاب آور وجودم را بکاهم؛ اما مثل همیشه بی‌تاثیر واقع شد. سکوتی که از عمارت تا اینجا میانمان پابرجا بود را حفظ کردیم. نگاهی به ساعتم انداختم. نیم ساعتی تا موعد برگزاری جلسه مانده بود و ما منتظر آقای شاهرودی بودیم. با پریشانی، کف دست‌هایم را بهم مالش دادم و شروع به راه رفتن مقابل ردیف صندلی‌های سبز رنگ کردم. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت که آترین با بهت و ترس صدایم زد:
_ نیلو!
برق عجیب چشمانش، قلبم را شکاف داد. با شگفتی به او نگریستم و تنها توانستم زمزمه وار بپرسم:
_ چی شده؟
به سمتی که اشاره کرد، چشم دوختم و زن میانسال دست‌بند زده‌ای را در مانتو و شلوار گشاد آبی، دیدم. بانوان درجه دار با فرم سبز و چادر مشکی که او را همراهی می‌کردند، نگاهم را غمگین نمود. هر قدم که آنان به من نزدیک می‌شدند، قلبم در سـ*ـینه تکان سهمگینی می‌خورد و چشمانم از این بازی ناعادلانه، از شدت ترس و ناباوری خیس می‌شدند. چهره‌ی زنی که از شدت ناراحتی، خمیده راه می‌رفت، آشنا نبود؟ با خود اندیشیدم که اگر گودی زیاد زیر چشم، رنگ زرد سیما، لب‌های خشک شده، قامت کوتاه و بسیار لاغر و چشمان مملو از دلتنگی و محزونش را نادیده می‌گرفتم، شاید می‌توانستم چهره‌ی مادرم را تشخیص دهم. قلب لرزانم، تک تک سلول‌های تنم را می‌لرزاند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]فصل ششم
پست پنجاه و دوم
آنقدر شکه شده بودم که حتی نمی‌توانستم فکر کنم.
آیا قدمی جلو بروم و به سمت کسی که هیچ شباهتی به مادرم نداشت، پرواز کنم یا همین‌جا روی سرامیک‌های سفید بایستم و شکستن مادرم را ببینم؟ پلکی زدم تا صحنه‌ی غیرقابل باور مقابلم را باور کنم که اشکی از چشمم فرو ریخت. چطور امکان دارد مغزی که کار میلیاردها سلول پیچیده اش به آن دقت و ظرافت انجام میگیرد، در یک لحظه ناتوان بماند و قدرت فرمان‌دهی اش را از دست بدهد؟ نمی‌دانم آن زن میانسال در چه فاصله‌ای از من قرار داشت که قدم لرزانی به سمتش برداشتم. چشمان زن هم روی من ثابت ماند و حیران سر جایش ایستاد. به وضوح اشک‌های بی‌تاب و گرمم روی گونه‌ام جاری می‌شدند و بی‌رحمانه قدرت دیدن مادرم را از من می‌گرفتند. هرچقدر خواستم به گام‌های بی‌جانم سرعتی بدهم، نتوانستم. بانوان درجه‌دار با اخم و جدیت، مادرِ به اندازه‌ی ۱۰۰ سال پیر شده‌ام را حرکت دادند که از ترس رفتنش، ثانیه‌ای با حیرت ایستادم و با جان تازه‌ای که گرفتم، به سویش دویدم. دستم را عاجزانه به طرفش دراز کردم که زن بی‌رحمی، با خشونت مرا عقب راند و جدی گفت:
_ کنار بایست!
اما من نمی‌توانستم کوتاه بیایم. ملتمسانه از زنان چادری خواستم که برای لحظه‌ای هرچند کوتاه اجازه‌ی دیدن مادرم را به من بدهند:
_ تروخدا بذارید یه لحظه ببینمش! تروخدا!
زمانی که دیدم سخنان عاجزانه‌ام روی آنان تاثیری ندارد، با بغض نام کسی که اینگونه بی‌تابم کرده بود را صدا زدم:
_ مامان!
مادرم تنها به من می‌نگریست و با چشمان پر از حرف و لرزان از گریه‌اش، قصد آرام ساختنم را داشت؛ غافل از اینکه اینگونه مرا بیشتر آتش می‌زد! قبل از اینکه او را به اتاقی ببرند و از من دورش کنند، آهسته زمزمه کرد:
_ نیلو!
همین! نه سلامی گفت و نه اجازه داد به او سلام کنم و حالش را جویا شوم. نه حالم را پرسید و نه از حالش که به وضوح متلاشی شده به نظر می‌آمد، به من گفت. نه او، به مادر مهربان و سرزنده‌ام شباهت داشت و نه من نیلوی گذشته بودم. چقدر تفاوت میان زندگی الان و زندگی مدتی قبلم حس می‌شد. بهت زده و حیران سرجایم ایستاده بودم که صدای مملو از بغض آترین در گوشم پیچید؛ اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم دهان باز کنم و سخنی بگویم.
_ نیلو؟ الان جلسه شروع می‌شه؛ نمی‌خوای بریم؟
هنوز تیر نگاهم به سمت در قهوه‌ای رنگی که مادرم را در خود زندانی کرده بود، نشانه می‌رفت. قدرت تکلم و حرکت نداشتم. تمامی اعضای بدنم از این شک دردآور، فلج شده بودند.
_ نیلو؟
به دنبال این حرف، آترین، دستانش را حصار بازوانم کرد و مرا دنبال خود به سمتی کشاند. کفش‌های اسپرت سورمه‌ای رنگم، روی سرامیک‌های سفید رنگ سالن کشیده می‌شدند و نگاهم روی دیوارهای شیری رنگی که حس می‌کردم هرلحظه به من نزدیک‌تر می‌شدند تا نفسم را قطع کنند، ثابت مانده بود. صدای دلسوزانه‌اش را شنیدم:
_ من می‌رم یه لیوان آب برات بیارم. تو همین جا بمون!
نمی‌دانم چرا گوش‌هایم زنگ می‌زد و چشمانم تار می‌دید. با کلافگی پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و دستانم را روی گوش هایم نهادم. بوی عطر تند زنی که کنارم نشسته بود و گهواره‌وار خود را تکان می‌داد، در مشامم پیچید و اخم عمیقی را روی پیشانی‌ام کاشت. سرم را پایین گرفتم و چشم بستم؛ اما لحظاتی بعد، صدای برخورد پاشنه‌ی کفشی، باعث گشودن پلک‌های لرزانم شد. دید تار شده از اشک‌های گرمم را به کفش‌های ورنی مردانه‌ی مشکی رنگی که مقابلم بود، دوختم. حس می‌کردم در آخرین نقطه از دنیا ایستاده‌ام که دستانی مرا به دره‌های بیچارگی هل می‌دهند؛ ولی نمی‌توانستم آن دستان بی‌رحم را ببینم. با گیجی به مردی که ترحم نگاهش، به وضوح مشخص بود، چشم دوختم. چهره‌اش به مردی شباهت داشت که به من کمک می‌کرد.
_ نیلو! خودت رو جمع و جور کن. باید بریم داخل. چند دیقه‌ی دیگه، جلسه شروع می‌شه.
اطمینان پیدا کردم که صاحب صدا، آقای شاهرودی است. تنها او می‌توانست محکم و مطمئن سخن بگوید. با بیزاری چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم. می‌دانستم الان زمان مناسبی برای عقب کشیدن و ناامید شدن نیست. می‌دانستم با خم شدن من، کمر مادرم می‌شکند و زندگی هردومان، جهنم تر از جهنم خدا می‌شود؛ ولی دیگر توانی در تنم حس نمی‌کردم تا بوسیله‌ی آن بلند شوم و بایستم و خرده‌هایم را جمع نمایم.
_ نیلو!
تحکم صدایش، باعث شد تا گره‌ی ابروهایم غلیظ تر شود و پلک‌هایم را روی هم فشار دهم. دستم را به دیوار سرد گرفتم و با کمک آن، بلند شدم. چشم گشودم. این بار کمی بهتر می‌دیدم. زنی که کنارم در خود جمع شده بود و با ناراحتی، خود را به این سو و آن سو حرکت می‌داد، مانتوی چروک شده‌ی کرمی، شلوار ساده‌ی مشکی و مقنعه‌ی خاکستری به تن داشت. چه تیپ ناموزونی! درست شبیه زندگی من!
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]پست پنجاه سوم
آهی کشیدم و همراه آقای شاهرودی، به سمت یکی از درهای قهوه‌ای رنگ، قدم برداشتم. مثل همیشه ظاهر آراسته و مرتبی داشت. پیراهن مردانه‌ی خاکی و کت و شلوار خوش دوخت مشکی به تن کرده بود و کیف سامسونت خاکی رنگ جدیدش را به دست راستش گرفته بود. به چشمان مصممش نگریستم. رنگ قهوه‌ای تیره‌ی چشمانش، عجیب به تیپ بی‌نقص و برازنده‌اش می‌آمد. دوست داشتم از ملاقاتش با مسئولان پرونده می‌پرسیدم؛ اما وحشت شنیدن سخنان ناگوار، این اجازه را به من نمی‌داد. بالاخره زمانی که آقای شاهرودی خواست وارد سالن شود، مقابلش قرار گرفتم و با صدای نگران و بغض آلودی، نامش را صدا زدم:
_ آقای شاهرودی؟
نگاهی به صورت ملتهب و پلک‌های خیسم انداخت و دستان لرزانم را از نظر گذراند.
_ بله نیلوجان؟
سرم را پایین گرفتم و نگاهم را به سرامیک‌های سفید-طوسی دادم. کمی مکث کردم و با شک پرسیدم:
_ با قاضی و مسئول پرونده صحبت کردین؟
سری به معنای تایید تکان داد و سکوتش را حفظ نمود. با پریشانی از او خواستم که وقایع را تعریف نماید.
_ خب چی‌شد؟
ولوم صدایش را پایین آورد و گفت:
_ موارد مشکوک رو با مسئول پرونده درمیون گذاشتم و قرار شد قبل از دادگاه، یک بار دیگه جزئیات رو از مادرت بپرسن.
نفسی گرفتم و عرق پیشانی‌ام را با انگشت اشاره‌ام پاک نمودم که زمزمه‌ی "نگران نباش؛ همه چی درست می‌شه"ی آقای شاهرودی در گوشم پیچید. خواستم موضوع دیگری بپرسم و از خوب بودن اوضاع، اطمینان حاصل کنم که همان لحظه آترین با لیوان آبی مقابلم ایستاد.
آترین: بخور یکم آروم می‌شی.
بدون لجبازی لیوان را از دستش گرفتم و جرعه‌ای آب نوشیدم. خنکای آن، کمی از دلهره‌ام کاست. صدای آقای شاهرودی، نگاهم را به سمت خود کشاند.
آقای شاهرودی: من باید ملاقاتی با مادرت داشته باشم.
به چشمان مطمئنش نگریستم و سرم را به معنای تایید تکان دادم. آترین دستم را گرفت و همراه هم وارد سالن جلسه شدیم. به اطرافم نگاه گذرایی انداختم. چند متر جلوتر از جایی که ایستاده بودم، میز بزرگی قرار داشت که علامت ترازویی روی آن حک شده بود. می‌توانستم صندلی فلزی مقابلش را ببینم. همچنین دو میز که متعلق به مسئولان پرونده بود، کنار میز قاضی دیده می‌شد. همچنین ردیف صندلی‌های سبز رنگ پشت هم چیده شده که پایه‌های فلزی مرتبط داشتند. دو در قهوه‌ای در سالن وجود داشت که درست مقابل هم قرار گرفته بودند؛ اولی در ورودی که به سالن طبقه‌ی دوم راه داشت و دومی دری که متهم را بوسیله‌ی آن به جلسه می‌آوردند.
هوایی که از پنجره‌ی نسبتا بزرگ روی دیوارهای کرمی، وارد سالن می‌شد، هوای موجود در سالن را خنک می‌ساخت؛ اما هنوز هم احساس خلأ تمام وجودم را دربر گرفته بود. آهی کشیدم و با اشاره‌ی دست آترین، روی صندلی سبزی نشستم و او هم کنارم قرار گرفت. دقایقی گذشت که مادر پیر و پژمرده‌ام، همراه آقای شاهرودی داخل سالن شدند. حیرت زده و گریان، به اویی که ناراحت و پریشان به من خیره شده بود، چشم دوختم. ریتم نفس‌هایم تند و منقطع شد. نتوانستم کنترلی بر رفتارم داشته باشم و با بی‌قراری از جا برخواستم که مادرم فورا روی صندلی مقابلم در ردیف اول نشست و آقای شاهرودی هم کنارش قرار گرفت. نفس عمیقی کشیدم. با دست‌های لرزانم، اشک‌های لعنتی‌ام را پاک کردم. متوجه ورود قاضی شدم. مردی که چندین روز قبل، از او تقاضای کمک کرده بودم، روی صندلی مخصوصش نشست. نماینده‌ی دادستان با اجازه‌ی او برخواست و متن کیفر خواست را خواند.
_ به نام خدا! در این پرونده مرضیه عظیمی ۵۲ ساله، متهم به فروختن اجناس بی‌کیفیت، صدمه وارد کردن به سابقه‌ی کاری پاساژ لباس‌های مجلسی و نگهداری و جاسازی موادی از قبیل شیشه در خانه‌ی خویش، در بازداشت موقت به سر می‌برد. باتوجه به شهادت یکی از دوستان نزدیک متهم و مابقی مدارک مشخص، متهم را گناهکار می‌شمارم و برای ایشان، تقاضای اشد مجازات را دارم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]پست پنجاه و چهارم
چشمانم را با بیزاری بستم و دستان مشت شده‌ام به مانتوی کرمی رنگم چنگ زدند. گویا دستانی هم قلبم را به چنگ کشید و میان انگشتان خود فشرد. پلک‌هایم را گشودم و با دیدن چهره ی غمبار مادرم، وجودم بی‌حس شد. چند ثانیه گذشت که آترین کنار گوشم زمزمه وار گفت:
_ نیلو! آروم باش. هنوز آقای شاهرودی حرفاش رو نزده و هیچی معلوم نشده.
صدای محکم قاضی که دستور قیام کردن متهم را می‌داد، در گوشم پیچید. خدایا! می‌دانم همه چیز را می‌بینی و از همه چیز باخبری؛ پس خودت کمک‌مان کن. مادرم ایستاد و من
توانستم پس از یک ماه، صدای مادرم را بشنوم.
قلب بی‌قرارم، سرزنشم می‌کرد که مگر مادرت یک دختر بیشتر داشت که نتوانستی از او مراقبت کنی و او را به این روز، گرفتار ساختی؟ خواستم از خود دفاع کنم که تقصیر من نبود. آیا واقعا من تقصیرکار بودم؟شایدم اگر بیشتر کار می‌کردم و جلوی رفتنش به آن فروشگاه لعنتی را می‌گرفتم، این اتفاق نمی‌افتاد. کاش به جای او، من مجازات می‌شدم.
قاضی پس از معرفی دوباره ی مادرم گفت:

_ طبق مدارک و مستندات موجود، شما متهم به فروختن اجناس بی‌کیفیت، صدمه وارد کردن به سابقه‌ی کاری پاساژ لباس‌های مجلسی و جاسازی موادی از قبیل شیشه و هروئین در ۲۰۰ عدد غذای آماده، هستید؛ آیا اتهام را قبول دارید؟
دهانم خشک شده بود. دست هایم می‌لرزید. به راستی، بارها مُردم و زنده شدم. این چه مصیبتی بود؟ چشمانم را برای چندمین مرتبه بستم تا کمر خمیده ی ی مادرم را نبینم؛ اما صدای درمانده‌اش، نفسم را برای لحظه‌ای قطع کرد:
_ خیر جناب قاضی!
بازدمم را عمیق بیرون فرستادم. با صدای قاضی، پلک‌هایم را تکان دادم و از پشت پرده‌ی اشکم، به صحنه‌ی دردناک مقابلم چشم دوختم. صحنه‌ای که فرد بی‌گناهی را به جرم گـ ـناه‌نکرده، متهم و محکوم می‌نمودند!
_ روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟
_ عید قربان بود که به پاساژ رفتم. به مناسبت اون روز، قرار بود به بازدیدکننده‌های پاساژ غذای بسته بندی شده بدن. من توی طبقه‌ی سوم بودم و داشتم به مشتری‌ها رسیدگی میکردم که مامورا ریختن توی مغازه و دستگیرم کردن. من از هیچی خبر نداشته و ندارم؛ حتی نمی‌دونم چطور این تهمت‌ها بهم نسبت داده شده!؟ من توی اون فروشگاه فقط یه خدمت‌کار سادم و طبق وظایفم، باید فرمان بر خدمت‌کار ارشد باشم و هرکار اون گفت رو انجام بدم.
تا مادرم این حرف را زد، صدای آشنایی در گوشم غرید و "استغفرالله" ای گفت. پوزخندی روی لبم نقش بست. آن مار کبری آمده بود و از تله‌ای که برایش مهیا ساخته بودیم، آگاهی نداشت. قاضی ضربه‌ای با چکشش روی میز زد. او با دقت به سخنان مادرم گوش سپرده بود. زمانی که گفته های او به پایان رسید، پرسید:
_ خدمت‌کار ارشد چه وظایفی به عهده‌تون گذاشته بود؟
صدای لرزان و مردد مادرم در سالن بزرگ پیچید:
_ اوایل استخدام شدنم به فروشگاه، باید به مشتری‌ها لباس ها رو معرفی می‌کردم و اونارو بهشون می‌فروختم؛ ولی ۵-۶ ماه پیش، مسئول مرتب کردن لباس‌ها هم شدم. خدمت‌کار ارشد به من گفت که تو مناسبتای خاصی، به بازدیدکننده های پاساژ، غذا می‌دن تا بازدید و خرید بیشتر بشه و به کسی که این کارو انجام بده، مبلغی بعنوان سود می‌دن. منم چون وضع مالیم خوب نبود و شوهرم به تازگی فوت کرده بود، مجبور شدم که غذاها رو بسته بندی کنم تا بین بازدیدکننده ها پخش بشه.
از چشمانم، آتش شعله ور می‌شد. با خشم دم و بازدمی گرفتم و دستانم را چنان مشت کردم که به سفیدی مایل شد. آن مردک دیو صفت، با زندگی ما چه کرده بود؟ صدای مضطرب و پریشانی از انتهای سالن بلند شد و ابروهایم را بیشتر درهم فرو برد:
_ جناب قاضی! سوءتفاهم…
خوشبختانه قاضی محکم روی میز ضربه زد و اجازه‌ی سخن گفتن به او نداد.
قاضی: هنوز به شما اجازه‌ی صحبت داده نشده.
لبخند رضایت‌مندی روی لبم پدیدار شد و نفس آسوده‌ای کشیدم. مرد میانسال صفحات پرونده‌ی مقابلش را از نظر گذراند و بازهم شروع به پرسیدن سوالاتش کرد.
_ در ۲۸ام آذر امسال، خانه‌ی شما و وسایل موجود در آن، برای فروش گذاشته شده که مقدار مشخصی مواد هروئین و شیشه در آنجا یافت شده. چه توضیحی برای این مسئله دارید؟
تا قاضی این سوال را پرسید، سرم را با خجالت پایین انداختم و برای لحظه‌ای چشم بستم. می‌دانستم مادرم ازاینکه خودسرانه کاری انجام داده‌ام، بسیار ناراحت می‌شود؛ اما مگر چاره‌ای برایم مانده بود؟ دلم، ذهنم را توجیه کرد که با این کار، توانستیم کبری را به تله بیاندازیم.
_ نمی‌دونم چطور از خونه‌ام مواد پیدا شده؟ من این کار رو انجام ندادم، چون خونه‌ی من قبلا اجاره‌ای بوده.
قاضی سوالی پرسید که لبخند روی لبم را تشدید کرد.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]فصل ششم
پست پنجاه و پنجم
می‌توانستم تشویش و نگرانی کبری را حس کنم.
_ چطور؟
_ من و خانواده‌ام قدرت خرید خونه نداشتیم؛ ولی تونستیم خونه‌ای اجاره کنیم. بعد از فوت همسرم، شرایط مالی‌مون بدتر شد؛ ولی خدمت‌کار ارشد پاساژ خودش رو به ما نزدیک کرد و خواست بهمون کمک کنه. زیاد به خونه‌مون میومد و مواد غذایی متفاوت برامون میاورد. یه روز هم خیلی ناگهانی گفت که قصد داره خونه‌ی اجاره‌ایم رو بخره و سندش رو دراختیارم بذاره تا از اجاره دادن، راحت شیم. اول تعجب کردم، چون اوضاع و شرایط زندگی اون، خیلی خوب نبود و شبیه ما بود؛ ولی پیش خودم گفتم، شاید پولی به دستش رسیده. وقتی خونه رو خرید و سندش رو بهم داد، ازم خواست درمورد خرید خونه از طرف اون، چیزی به خانواده‌ام نگم، چون ممکنه دخترم ناراحت شه و اعتراض کنه.
پس از اتمام سخنان مادرم، همهمه شد و حضار اظهار ناباوری و... می‌کردند. صدای بعضی از آنان در گوشم می‌پیچید؛ اما تمام مدت آرامشم را حفظ کردم و خودم را نباختم. از اینکه مادرم توانسته بود به نحو احسنت پاسخ سوالات قاضی را بدهد، بسیار خوشحال و راضی بودم. تاثیر سخنان پر قوت آقای شاهرودی، نه تنها مرا محکم تر و استوارتر کرده بود؛ بلکه به مادرم امید و سرزندگی بخشیده بود تا برای اثبات بی‌گناهی‌اش، تلاش کند. می‌دانستم همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. بلاخره اجازه‌ی نشستن به مادرم دادند و آقای شاهرودی با اجازه‌ی قاضی، از جا برخواست و شروع به سخن گفتن کرد:
_ جناب قاضی! همانگونه که اطلاع دارید، متهم هیچ‌گونه سابقه‌ی کیفری ندارد و باتوجه به اظهارات و اعترافات ایشان، مدارک کافی برای متهم کردن ایشان به فروختن اجناس بی‌کیفیت، صدمه وارد کردن به سابقه‌ی کاری پاساژ لباس‌های مجلسی و جاسازی و نگهداری موادی از قبیل شیشه در خانه‌ی خود، وجود ندارد؛ بنابراین من اعتراضم را مبنی بر اعلام حکم در این جلسه، اعلام می‌دارم و تقاضا دارم که حکم به تعویق بیفتد.
بازدمم را با کلافگی بیرون فرستادم و به صداهای نامفهوم جمعیت که بعضی اظهار خشم و ناراحتی و عده‌ای اظهار ناباوری می‌کردند، گوش سپردم. تنها به این موضوع می‌اندیشیدم که آیا موافقت می‌کردند؟ اگر پیشنهاد آقای شاهرودی، پذیرفته نمی‌شد، چه می‌کردم؟ در همین افکار بودم که صدای خشمگین مردی در گوشم پیچید:
_ با اجازه‌ی جناب قاضی؛ مدارک و مستندات کاملا واضح و روشن هستند. متهم زمانی که درحال فروش لباس‌هایی با مارک تقلبی بود، دستگیر شد؛ همچنین مقدار مشخص مواد شیشه که در خانه‌ی ایشان یافت شد، دلیل موجهی است و شهادت آقای کبری، کاملا واضح است؛ بنابراین اعتراض خود را مبنی بر تعویق حکم، اعلام می‌دارم، چون اعتقاد دارم که مدارک کافی هستند.
کف دستانم را به شلوار ضخیمم کشیدم تا رطوبتشان را برطرف سازم. دندان‌هایم را با عصبانیت روی هم فشردم و زیر لب غریدم:
_ مردک عوضیِ دروغگو!
یقین داشتم که آن مرد، وکیل حقه‌باز کبری است. قاضی بازهم با چکشش روی میز ضربه زد تا حضار را آرام کند و به آنان گفت که سکوت را رعایت نمایند. لحظاتی گذشت که مرد میانسال، آقای شاهرودی و وکیل کبری را به نزد خویش صدا زد. دقایقی باهم صحبت کردند و برای هم دلیل و مدرک آوردند. مدام با استرس و پریشانی دستانم را بهم مالش می‌دادم. چشمانم مدام آنان را در زاویه دید خود قرار می‌دادند. دقایقی گذشت تا اینکه آقای شاهرودی و وکیل کبری از نزد قاضی برگشتند و هرکدام روی صندلی‌های متعلق به خود نشستند. سعی کردم از چهره‌ی آقای شاهرودی تشخیص دهم، نتیجه‌ی صحبتش با قاضی چگونه بوده. چشمانش از نور امید می‌درخشیدند! ناخودآگاه لبخندی روی لبم شکل گرفت و با بی‌صبری منتظر خاتمه یافتن سخنان قاضی با منشیان و دستیارانش شدم. لحظاتی بعد، مرد میانسال داور با چکشش روی میز کوبید تا همهمه‌های جمع بخوابد؛ سپس با صدای رسایش گفت:
- باتوجه به اظهارات متهم و سخنان وکلای دو طرف، دادگاه مدارک موجود را ناکافی شمرده و اعلام حکم را به تعویق می‌اندازد. برای روشن شدن حقایق، تحقیقات از سر گرفته می‌شوند. ختم جلسه!
از خوشحالی ذوقی کردم و با لبخند عریضی به سمت آترین برگشتم. هیجان زده دستش را که روی ران هایش قرار داده بود، فشردم و با صدای پر از شوق و نشاطی گفتم:
- آترین! شنیدی چی گفت؟ حکم به تعویق افتاد؛ دوباره تحقیقات رو شروع می‌کنن.
در آن لحظات آنقدر احساس شادمانی و سبکی می‌کردم که اهمیتی به چهره‌ی منغلب شده‌ی آترین ندادم. زمانی که خوشحالی بی اندازه‌ام را دید، لبخند تصنعی‌ای زد و آرام انگشتانم را فشرد؛ اما سخنی به زبان نیاورد. واکنش هایش برایم تعجب برانگیز بود؛ ولی ترجیح دادم سکوت کنم. حضاری که با سروصدای زیاد سالن دادگاه را ترک می‌کردند، ذره‌ای برایم اهمیت نداشتند. دلم می‌خواست کمی با مادرم سخن بگویم؛ پس فورا از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم که در همان زمان، زنان درجه دار او را با اصرار به سمت در قهوه‌ای رنگ کشاندند.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]پست پنجاه و ششم
ماتم زده به آنان خیره شدم و برای روبه رو شدن با مادرم تقلا کردم. خواستم قدم از قدم بردارم که آقای شاهرودی صدایم زد:
- نیلو!؟
با التماس به سویش برگشتم. تنها امیدم او بود.
- آقای شاهرودی! خواهش می‌کنم بهشون بگین که بذارن یه دیقه با مادرم حرف بزنم. تمنا می‌کنم ازتون!
کنارم ایستاد؛ اما من نمی‌توانستم جز مادرم، کس دیگری را ببینم. نمی‌توانستم تعلل کنم. گامی برداشتم که صدای آقای شاهرودی، مانعم شد.
- فعلا نمی‌تونی نیلو جان! الان که حکم به نفعمون اعلام شده، می‌تونیم وقت ملاقاتی بگیریم تا بتونی مادرت رو ببینی و باهاش صحبت کنی؛ فقط الان نباید عجله کنی.
با ناراحتی سرجایم متوقف شدم. آهی کشیدم که صدای آهسته‌ی آترین در گوشم پیچید.
آترین: نیلو!؟
به چهره‌ی رنگ پریده‌اش نگریستم. متعجب شدم و با نگرانی پرسیدم:
- چیزی شده آترین؟ چرا انقدر رنگت پریده؟
لبخند تلخ و محزونی زد و سری به معنای نفی تکان داد.
آترین: چیزی نشده... من خوبم! تو هم نگران مادرت نباش. همه چیز به زودی حل می‌شه و همه‌ی حقایق مشخص می‌شه.
آرام خندیدم و در دل از خداوند قدردانی کردم. چرا فکر می‌کردم تنهایم؛ آن هم زمانی که خدایم پشت و پناهم بود؟
شاهرودی: بهتره بریم.

زمانی که خواستم از آقای شاهرودی به خاطر زحماتش تشکر کنم، آترین با موبایلش مشغول شد و با عذرخواهی کوتاهی، از ما فاصله گرفت. از فرصت استفاده کردم و با قدردانی گفتم:
- آقای شاهرودی! نمی‌دونم اگه کمک‌ها و حمایتای شما نبود، چه بلایی سر من و مادرم می‌اومد.
لبخندی به رویم پاشید.
- وظیفه‌م بود دخترم.
کمی به من نزدیک شد و محتاطانه افزود:
- خیلی زود باید باهات صحبت کنم. احتمالا تا چند روز دیگه اوضاع ۱۸۰ درجه تغییر کنه. باید منتظر خبرای خوشی باشیم، چون هر لحظه امکان داره کبری دستگیر بشه.
سری به معنای تایید تکان دادم که او ادامه داد:
- البته تنها مسئله‌ی نگران کننده اینه که ما نه شناختی از مهره‌ی اصلی داریم و نه می‌دونیم حرکت بعدیش چی می‌تونه باشه. باید حدس بزنیم که…
با آمدن آترین، سخن آقای شاهرودی قطع شد. نگاهی به ما انداخت و سپس خونسرد رو به من گفت:
- نیلو؟ من باید برگردم خونه.
"الان میام" جواب من بود. از آقای شاهرودی خداحافظی کردم. روی صندلی کمک راننده و کنار آترین نشستم. نگاهی به ساعت دیجیتالی ماشین انداختم. ساعت ۱۲:۳۰ بعدازظهر بود. ناگهان تصمیم گرفتم که به رستوران بروم. نیم ساعتی تا زمان سرو ناهار مانده بود و نزدیک خیابانی که رستوران بزرگمهرها در آن قرار داشت، بودیم. به سمت آترین برگشتم و گفتم:
- آترین؟
- هوم؟
- من می‌خوام برم رستوران! می‌شه منو برسونی اونجا؟
بدون اینکه مخالفتی کند، "باشه"ای گفت و بی معطلی به سمت رستوران راند. خداحافظی کوتاهی کردم و چشمم به لامپ خاموش پایه بلندی که با بقیه‌ی چراغ ها تفاوت داشت، افتاد. هر زمان که رستوران شروع به گرفتن سفارشات و پختن غذا می‌کرد، آن لامپ روشن می‌شد. پس از گشودن در، رسپشن ها و بعضی خدمه را درحال تکاپو دیدم. متعجب شدم و به سمت یکی از آنان حرکت کردم. خانم رضوی با دیدنم، لبخند مسروری زد و خوشحال گفت:
- چقدر به موقع اومدی نیلو!
متقابلا به رویش لبخند زدم و با او دست دادم. کنجکاوانه پرسیدم:
- سلام خانم رضوی! چطور؟
- سلام نیلو جان! گویا آقای بزرگمهر کار واجب و فوری‌ای با ما دارند که گفتن همه داخل سالن اصلی جمع بشیم.
به اطرافش محتاطانه نگاهی انداخت و سپس آهسته ادامه داد:
- از بعضیا شنیدم که شاید بخوان به انتخاب خود پیشخدمتا، اونا رو به جای دیگه‌ای منتقل کنن.
- خب این موضوع چیزی نیست که بقیه رو به هیجان بندازه!
- فرق می‌کنه نیلو! جایی که می‌خوان بعضی خدمتکارا رو انتقال بدن، خاص تر از رستوران بزرگمهره. گویا یه پاساژ و مرکز خرید فوق العاده بزرگه که چندین شعبه سرتاسر کشور داره. درآمدش عالیه. حقوقی که می‌خوان بدن هم قابل توجهه.
متعجب به دهان خانم رضوی چشم دوخته بودم. مغزم مرا به چندین روز قبل هدایت کرد. روزی که ناخوداگاه به سخنان آقای بزرگمهر و معاونش گوش سپرده بودم.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش:

*یـگـانـه*

ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
[HIDE-THANKS]پست پنجاه و هفتم
« _ ببین فرزاد جان! شرایطی که راد پیشنهاد داده، رد کردنی نیست. حقوقشون دوبرابر اینجاست، محیط عالی‌ای برای کار دارن. آوازه‌شون همه جا پیچیده و خودتم خیلی خوب می‌دونی که سراسر کشور، پاساژها و فروشگاه‌های مختلف و موفق و پرطرفداری دارن. از همه مهم‌تر اینه که تو رئیسشون رو می‌شناسی و می‌دونی آدم درست‌کار و خوبیه؛ پس دلیلی برای مخالفت وجود نداره.
آقا فرزاد با شَک گفت:
_ من مشکلی ندارم... ولی من از خدمت‌کارا و پیش‌خدمتا اطمینان ندارم. شاید اینجا کار کردن رو به اونجا ترجیح می‌دن و من نمی‌خوام اونا به کاری مجبور بشن....
آب دهانم را فرو بردم. آن ها می‌خواستند بعضی از خدمتکاران رستوران را به مرکز خرید تازه تاسیس دوست آقای بزرگمهر بفرستند تا آنجا مشغول به کار شوند. با شنیدن صدای خانم رضوی، افکار گوناگونم را پس زدم.
- نیلو! بیا!
دنبالش به سمت سالن اصلی رفتم و منظم ایستادیم. مدتی گذشت که آقا فرزاد و همراهش به ما پیوستند. متوجه شدم که آقای بزرگمهر مدت کوتاهی را در جمعیت چشم چرخاند و زمانی که مرا دید، لبخند محوی روی لبش شکل گرفت؛ اما فورا به حالت اولیه‌اش برگشت و رو به افرادی که مقابلش ایستاده بودند، با صدای رسایی گفت:
- خسته نباشید دوستان.
پس از زمزمه‌ی "سلامت باشید" جمعی از خدمتکاران، افزود:
- حتما حرف هایی راجع به انتقال بعضی از پیش خدمتان شنیدین. بعد از صحبت ها و مشورت‌هایی که با معاون رستوران، جناب فراهانی داشتم…
آقا فرزاد همزمان به مردی که پیراهن خاکی و پالتوی مشکی به تن داشت و دکمه‌های طوسی پالتویش را باز گذاشته بود، اشاره نمود و ادامه داد:
- تصمیم گرفتم بعضی از اشخاص فعالی که در رستوران کار می‌کردند رو به مرکز خریدی که یکی از آشنایان به تازگی در منطقه‌ای از تهران تاسیس کرده، بفرستم. ایشون دنبال افراد اکتیوی هستند که سرشون تو کار خودشون باشه و تو کار بقیه دخالت نکنند؛ بخاطر همین به من پیشنهاد همکاری دادند. حقوق کسانی که بخوان به این مرکز خرید برن، قطعا بیشتر از اینجاست! انتخاب اینکه به مرکز خرید منتقل بشید، با خودتون هست. کسانی که می‌خوان به اونجا برن، به دفتر من مراجعه کنن. من طبق صلاحدید و مشورت با معاون محترم، چند نفر از بهترین هارو انتخاب می‌کنم و بعد از هماهنگی های لازم، به مرکز خرید می‌فرستم.
آقا فرزاد پس از اتمام سخنانش، نگاهی به جمعیت کنجکاوی که با هم مشغول گفتگو راجع به صحبت های رئیسشان بودند، انداخت و گفت:
- اگه سوالی بود، من در خدمتم.
کمی سکوت شد. سری تکان داد و افزود:
- مثل اینکه سوالی ندارید. خب، اطلاع رسانی انجام شد. موفق باشید.
سپس همراه معاونش به سمت پله‌ها حرکت کرد. سخت درگیر افکارم شدم. آقای بزرگمهر تصمیم گیری برای رفتن به مکانی که از آن سخن می‌گفت را در اختیار خودمان قرار داد. یعنی اگر من خواستار رفتن به آنجا می‌شدم، می‌توانستم بروم؟ پیش خدمت فعالی بودم و دقت و کنجکاوی در کار اطرافیانم نداشتم؛ پس شاید… سرم را به شدت به طرفین تکان دادم. از کی تا به حال اعتماد به نفسم انقدر زیاد شده بود که از خود تعریف می‌کردم؟ من انسان ناسپاسی نبودم که با دیدن موقعیت بهتر، قید رستوران آقا فرزاد را بزنم؛ اما آنجا درآمد بالاتری داشت. با این اوضاع بوجود آمده، چگونه می‌توانستم قید آن مرکز خرید وسوسه انگیز را بزنم؟ اگر پول آقای شاهرودی را نمی‌دادم، دیگر برای نجات مادرم، تلاشی نمی‌کرد. با این فکر، به سمت اتاق آقای بزرگمهر به راه افتادم. آهسته در زده و پس از شنیدن "بفرمایید"اش، داخل رفتم. پس از اینکه قامت مرا دید، لبخند مهربانی زد و به کاناپه ها اشاره کرد.
- ببین کی اینجاست! بشین دخترم!
حین نشستنم، به جنجال بین عقل و دلم اندیشیدم. دلم می‌گفت قید کار کردن در شرایط بهتر را بزن و همینجا گلیمت را از آب بیرون بکش؛ زیرا تو به این خانواده مدیونی! اماعقلم می‌گفت، باید هرچه سریعتر هزینه‌ی آقای شاهرودی را بدهم. هرچند او بارها به من متذکر شده بود، عجله‌ای برای پرداخت پولش نداشته باشم. کاش میفهمیدم! ساده بودم و هنوز چیزی از حقه های کثیف روزگار برای بردن بازی، نمی‌دانستم. کور بودم و تله‌ای که از طرف بهترین اشخاص زندگی‌ام، برایم پهن شده بود، را نمی دیدم. صدای آقا فرزاد، خط بطلانی روی افکارم کشید.
- چه کمکی از من برمیاد عزیزم؟
لبخند دستپاچه ای زدم.
- راستش…
کمی درنگ کردم و به چشمان منتظرش چشم دوختم. نفس عمیقی کشیدم . چه زود خودم را تسلیم کرده بودم!
- آقا فرزاد! من می‌خوام اگه اجازه بدین، به مرکز خرید دوستتون که چند لحظه پیش توی سالن اصلی راجع بهشون حرف می‌زدید، برم.
پس از گفتن این حرف، مضطرب به واکنش هایش خیره شدم. دستانش را روی میز بهم گره زد و به جلو خم شد. بهتر دانستم که توضیح مختصری هم بدهم؛ بنابراین با صدای آرام تری ادامه دادم:
- بدهیای بابام زیاده و من به حقوق اونجا نیازم دارم.
اگر کمی گستاخ می‌شدم، اتفاق خاصی که نمی‌افتاد؟ پلک زده و گفتم:
- می‌دونم اگه اینجوری از اینجا برم، نهایت ناسپاسی و بی احترامی رو به شما داشتم؛ ولی دیگه چاره‌ای برام نمونده. آقا فرزاد!
درنگ کوتاهی کردم و با التماس افزودم:
- خواهش می‌کنم کمکم کنید.
[/HIDE-THANKS]
 
آخرین ویرایش: