مجموعه داستان های ملانصرالدین

  • شروع کننده موضوع Amelia
  • تاریخ شروع

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
داستان لباس نو
روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا به خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
لطیفه
شخصی به بالین بیماری رفته بود.
پرسیدند: امروز چه دوائی داشتی؟
گفت: دوای مسهل.
ملا گفت: واضح است چون بوی گندش از دهانت می آید.
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
گم شدن خر
يک روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي کند.
موقع گشتن به دنبال آن يک گورخر پيدا مي کند.
به آن مي گويد: اي کلک لباس ورزشي پوشيدي تا نشناسمت!
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
ما نوح را فرستاديم
روزي ملانصرالدين بالاي منبر رفت و يک آيه خواند : " و ما نوح را فرستاديم... " بعد هرچه کرد ادامه آيه را يادش نيامد تا اينکه يکي از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمي ياد يکي ديگه رو بفرست!!!
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
تجربيات اثبات شده
ملا در اتاقش نشسته بود که مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يک بالش را مي کند. مگس کمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي کند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنيد گوش او کر مي شود.
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
خواب خوش
شبي ملانصرالدين خواب ديد که کسي ۹۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي کند که ۱۰۰ دينار بدهد که عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹۹ دينار را بده، قبول دارم.»
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
سطل آب
روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
ملا در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟!
ملا گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
آرایشگاه
روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
مرگ
روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!
 

Amelia

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
زن حامله
زن ملا حامله بود ولی نمی زائید، همه نگران شده بودند به همین جهت نزد ملا رفتند تا او چاره اندیشی کند!
ملا قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد، گردو ها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!