در حال تایپ رمان رنجبران| س.روشندل کاربر انجمن نگاه دانلود

بازدیدها
: 7K -
آخرین بروزرسانی
: -
آخرین ارسال توسط
: S_roshandel

S_roshandel

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/8/16
79
1,948
336
به نام گرداننده ی گردون......

نام رمان:رنجبران
نام نویسنده:س.روشندل
ژانر:فانتزی/معمایی/عاشقانه
سبک:رئالیسم جادویی



خلاصه:رنجبران قصه ی آدم هایی است که هرگز در تاریخ نام مشخصی از آن ها بـرده نشده،اما آنان همواره بوده اند.در میان آشوب های زمانه سوختند و خاکستر شدند،در زیر پای قدرت له شدند و دم نزدند،در هیاهوی طوفان های سهمگین روزگار بی خانمان شدند و با این حال بدون هیچ توقعی،به سر پناهی هر چند پست و حقیرانه رضایت دادند.سر پناهی که در آن بتوانند به این دنیا پا بگذارند،بزرگ شوند،ازدواج کنند و در نهایت بدون هیچ دغدغه ایی بمیرند.
رنجبران قصه ی مردمان تهی دستی است که روزگار خویش را صرف روباه صفتانی کردند که احساسات این مردمان بی آزار را بر سر نیزه های خود فرو بـرده و شهر به شهر،کوچه به کوچه،خانه به خانه،چرخاندند و چرخاندند و چرخاندند تا هوش و حواس مردم را از چشمه ی بی پایانی که آن ها را سیراب می کرد،دور کنند.
رنجبران قصه ی دیروز و امروز و فردا نیست.رنجبران،بوده اند،هستند و خواهند بود.روزگاری رعیت،زمانی انقلابی،لحظه ایی دیگر رزمنده،چند سال بعد از آن آشوبگر و به همین گونه هر بار با واژه ایی مورد خطاب قرار می گیرند.
از روزهایی می نویسم که نه در گذشته رقم خورده اند و نه در حال جریان دارند.من از آینده می آیم.از آینده سخن می گویم و اینگونه می شود که روی نوشته هایم با هیچ احدی نخواهد بود زیرا تمامی آدم های قصه ی من هنوز به دنیا نیامده اند.هیچ کس جز خداوند یگانه و بی همتا نمی داند که در آن روز ها چه اتفاقاتی رقم خواهد خورد.اما من سوار بر اسب خیال خویش می شوم و می تازم و به سمت آینده و سال هایی می روم که با توجه به سن و سال های این روز هایم ،محال به نظر می رسد که آن دوران را ببینم.
آشفتگی های رنجبرانِ آن روز های ما که کمی از ما انسان های این زمانه آدم حسابی تر هستند،زمانی آغاز می شود که فرزندی از خاندانِ پر آوازه ی افشاری ها پا به این جهان می گذراد.نوزاد غرق در گریه های کر کننده دست به دست میان خدمتکاران می چرخد و در آن لحظه هیچ کس نمی داند که این پسرک دو سه کیلو ایی چه جهمی در این دنیا به پا خواهد کرد.
و دخترک خدمتکار جوانی که فارغ از آشوب های خانه ی افشاری ها با هیجان های نوجوانی اش وقت می گذراند،نمی داند که سرنوشتش به این نوزادِ تازه رسیده،گره کور خورده است.
 
آخرین ویرایش:

م . میشی

نویسنده رمان + شاعر انجمن
نویسنده انجمن
شاعر انجمن
4/1/16
2,808
30,494
846
خوزستان

نویسنده‌ی گرامی! ضمن خوشامدگویی به شما، سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود.

خواهشمند است قبل از آغاز به کار نگارش، قوانین زیر را بادقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی است؛ چراکه علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما از قبیل:
چگونگی داشتن جلد؛
به نقد گذاشتن رمان؛
تگ گرفتن؛
ویرایش؛
پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمان رفع خواهد شد. بااین‌حال می‌توانید پرسش‌ها، درخواست‌ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.

«گروه کتاب نگاه دانلود»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

S_roshandel

دوستدار انجمن
عضو انجمن
30/8/16
79
1,948
336
امیدوارم حال و هوای این سایت،برعکس هوای آلوده و پر غبارِ این روزهای شهر ما،دوباره مانند سابق بهاری بشه!Sigh
فصل اول

مهراوه:

حاظر بودم سرِ پانصد تومان شرط ببندم که اگر مثل جمشید جگرش را داشت،تا الان با همان قیچیِ دم قرمزی که دستش بود و برگ های خشک و پوسیده ی حسن یوسف های روی ایوان را می چید،جفتِ گوش هایم را بریده بود و تمام.اما خوشبختانه یا بدبختانه،نه شراره جمشید بود و نه من مصطفی بودم.
حدسش را می زدم که در خیالاتش به جای آن برگ های بی نوا،دارد موهای مرا رشته رشته قیچی می کند.اما من به راحتی و با فراغت تمام می توانستم گوشه ی ایوان چهل متری بایستم و خشم او را نظاره گر باشم،چون خوب می داستم که تمام این جنایات تنها در ذهنش می گذرد و در واقعیت دلش نمی آید که حتی یک پشه مرا نیش بزند!
از دل رحمی و مهربانی اش و این که در این دنیا مرا از همه بیشتر دوست می داشت،لحظه ایی تنها در حد چند صدم ثانیه،لبخندی بی حال و هوا تر از لبخند ژکوند بر روی لب هایم نقش بست.لبخندی که با دوربین های فوق حرفه ایی هم نمی شد آن را شکار کرد.با همه ی این ها از چشمِ شراره ایی که دست هر دوربین و تکنولوژیِ دیگری را از پشت بسته بود دور نماند.
در آن موقعیت باید دست هایم را گره کرده و پشتم قرار می دادم و سر پائین می انداختم و اظهار عجز و پشیمانی می کردم.اما ناگهان با دیدن شیء قرمزی که با سرعت نور در حال نزدیک شدن به کله ام بود،حتی فرصت پلک زدن را هم پیدا نکردم چه برسد به این که فکر کنم باید جا خالی ایی چیزی بدهم.حال اگر بخوام هم جاخالی به دهم به کدام طرف بدهم؟چپش را بدهم؟راستش را بدهم؟کدامش را بدهم؟
بی شک در ذهن داشتم چرت و پرت به هم می بافتم.شیء قرمز نزدیک و نزدیک تر می شد و صدای شکافتن هوا به وسیله ی آن آلت قتاله به گوشم می رسید.در یک لحظه موسیقیِ آرام و ملایمی زمینه ی این صحنه ی جنایی شد و تصویر مادرِ خدابیامرزم پیش چشم هایم آمد.میان شکوفه های بهاری،لباس سفید بلندی به تن کرده بود و با لبخندی گشاده، اشاره می کرد که به طرفش بروم.پشت سرش مردی بلند قد و سرتاپا سیاه ایساده بود و انتظار را می شد در نگاهش خواند.عزرائیل بود؟منتظرم بود؟یعنی دیگر وقت رفتن فرارسیده بود؟چقدر زود!من هنوز سنم به بیست هم نرسیده بود.آه خدا!فکرش را هم نمی کردم که روزی به وسیله ی خواهر یکی یکدانه ام و آن هم با یک شیء قرمز که آخرش هم نفهمیدم چه بود،کشته شوم!
-مامان،دارم میام پیشت!
-مهراوه؟مهراوه؟
دستی که شانه هایم را تکان می داد به ناگاه همه ی آن شکوفه ها را کنار زد و مادر و عزرائیل و موسیقی ملایمِ کلاسیک هم دود هوا شد و چهره ی گر گرفته و هم رنگ شده با همان آلت قتاله ی شراره جلوی چشم هایم پدیدار شد.
ناخواسته،گنگ و گیج و نامفهموم صدایی از میان لب هایم خارج شد:
-ها؟
بالاخره رگه هایی از نگرانی را می توانستم در میان خونابه ی نگاهش پیدا کنم.
-خوبی مهراوه؟
-چی شد؟مردم؟
نفسش را با آسودگی بیرون داد و شانه هایم را رها کرد و کمی عقب رفت:
-نه خیر!نمردی.تو تا با دست های خودت من رو خاک نکنی نمیمیری!
با چشم هایی که هنوز از شوک شدت و سرعت این حادثه، بیرون از حدقه هایش وقت می گذراند سرم را به شت سر برگرداندم و با دیدن قیچیِ آش و لاش شده و میخ شده به دیوارِ آهکی پشتم که تنها چند میلی متر بالای سرِ مبارک من بود،نا خواسته "هین" بلندی کشیدم و برگشتم تا لیچاری بارِ شراره و این اقدامش به قتل بکنم اما گویا آتشِ خشمِ او از من شعله ورتر بود که با فریادی مرزهای صوتی را جابه جابه کرد:
-مهراوه؟تو واقعا با این کارات می خوای من رو بکشی؟
حیرت زده گفتم:کی ،کی و می خواست بکشه؟نزدیک بود من رو وصله ی دیوار کنی!
 
آخرین ویرایش: