حرفه‌ای رمان لنسلوت ( جلد سوم رمان ولهان) | ❤️Ava20 نويسنده انجمن نگاه دانلود

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه

•••*** بِسْم تَعَالىَ ***•••



نام : رمان لنسلوت ( جلد سوم رمان ولهان )

نويسنده : ❤Ava20 نویسنده انجمن نگاه دانلود

ژانر : ترسناک ، تخيلى
ناظر:rita.ros


سطح رمان:پرطرفدار_موفق




:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:سلام دوستان و دشمناى خودم :aiwan_light_bdslum: اميدوارم حالتون خوب باشه
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:اگه حوصله دارين بايد بگم جلد سوم رمانمو شروع ميكنم :campeon2:
از همه جيگرايى كه تو جلد اول و دوم با من همراه بودن و
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:بهم انرژى دادن خيلى ممنونم و بايد بگم واقعا مديونشونم :aiffwan_light_blum:
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:و از بقيه كه نصفه ول كردن هم يكم ممنونم Boredsmiley
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:دوستداران كاموس بايد بگم تو اين جلد همه چيز هست هم

:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum: ناراحتى هم غم و هم خوشحالى :aiwan_light_gamer4:
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:و بايد به دوستانى كه اخر جلد دوم براشون خيلى گنگ بوده و
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:چيزى ازش نفهميدن بگم كه ناراحت نباشين همه چيز تو جلد سوم
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:با جزئيات توضيح داده ميشه و شما ميتونين جواب همه ى
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:سوالاتتونو تو جلد سوم بگيريد :aiwan_olight_blum:
:aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum::aiwan_lggight_blum:با تشكر :aiwan_light_blum:qqqqq



خلاصه :campe545457on2::


گاهى فشا
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
زندگى به قدرى زياد ميشوند كه حتى خواستار فراموشى ميشويم ، فراموشى هايى كه خيلى بهتر از بياد داشتن هاست ، زندگى زيباست ، اما زيبايى به اسانى بدست نمى آيد و بايد بهايى پرداخت كرد همانند زندگى مردى كه زيبايى زندگى را بدست اورد و در عوض بيشتر چيزهايى كه داشت را از دست داد ، شخصيت دوست داشتنى ما از نعمت پدر بودن محروم و به ذلت زندگى در زمين محكوم شد ، زمينى كه حال بعضى از انسانهايش خونخوارتر و ظالم تر از حيوانند ، گاهى زندگى سخت تر از انى ميشود كه بتوانى كنترلش را در دست بگيرى ، باشد كه الله پاک هيچكس را رها و لعنت نخواهد كرد.
:aiwan_light_blumf:


48BEA3C6-271A-4B56-950C-14EAACA7D2D7.jpeg


 
آخرین ویرایش:

PARISA_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
2/8/14
4,772
10,642
746
اصفهان

نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
Please, ورود or عضویت to view URLs content!

دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در
Please, ورود or عضویت to view URLs content!
عنوان نمایید.

پیروز و برقرار باشید.
گروه کتاب نگاه دانلود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
مقدمه :

اين همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
خواهــش نـفس این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

اب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟

دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مـسـ*ـت ما مستور کیست؟

این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!

1_

لجوجانه كيف كوله اش را محكم كوبيد روى زمين و گفت:
_ من نميخوام برم ، اونجا هيچ جاش شبيه به يه جاى قشنگ براى تعطيلات نيست !
كيهان كلافه پيراهن سفيدش را در چمدان انداخت و برگشت.
_ استيف دارى اذيتم ميكنى ، ما فقط براى يكماه داريم ميريم اروپا.
خود را كوبيد روى مبل ، صداى مبل بيچاره غژ غژ كنان بلند شد ، دستهايش را بهم قفل كرد و به عكس خانوادگى خودشان خيره شد ، اين را تابستان گذشته در جزاير زيباى هاوايى گرفته بودند ، هرسه خوشحال و شاد به دوربين نگاه ميكردند.
_ چرا دوباره نميريم اونجا ؟! منظورم جزاير هاواييه ، اونجا خونه ريچارد دوستمه.
بجاى كيهان ، صلحا جواب داد.
_ عزيزم امسال ما تصميم گرفتيم بريم اونجا ، بايد به تصميم پدر و مادرت احترام بزارى.
پاى راستش را كوبيد روى زمين و بلند شد ، اصلا حوصله نداشت به جاهايى برود كه دوستانى ندارد ، وارد اتاقش شد و ناچار شروع به جمع كردن لباسهايش كرد ، بلوز سياه و سفيدش را كه خيلى دوست داشت برداشت و در كوله اش جا داد ، نگاهش مستقيم به روبه رويش خورد ، آينه اى كه روى ميز دراورش قرار گرفته بود ، لباسها را رها كرد و آرام به طرفش قدم برداشت ، روبه روى اينه ايستاد و به صورتش دقيق نگاه كرد ، چشمان ابى تيره اش در صورت سفيد و روشنش ميدرخشيد ، لبها و دهنى متناسب با صورتش ، صورتش به اندازه يک پسر كم سن و سال بود ! شايد تلقين پدر و مادرش بود كه هميشه او را يک پسر كم سن و سال ميگفتند باعث شده بود او هم باور كند سن كمى دارد.
كيهان بزور اخرين كيف را در صندوق عقب جا داد كه دستان ظريف صلحا دور قفسه سينه اش قفل شد ، لبخندى زد و دستانش را باز كرد و برگشت ، صلحا با محبت لبخندى به صورت كيهان زد ، نگرانى هنوز هم در صورتش مشخص بود ، كيهان كمى شانه هايش را ماساژ داد و آرام گفت:
_ بهش فكر نكن ، عزيزم ما داريم ميريم.
صلحا با ناراحتى به خانه نگاه كرد ، وقتى مطمئن شد پسر جوانش نيست شروع به صحبت كرد.
پوفى كشيد و كوله اش را روى شانه اش انداخت ، اخرين نگاه را به تمام اتاقش كرد و خارج شد ، دست به جيب از پله ها سرازير شد ، صداى گريه ريزى او را از فكر سفرى كه بزور حاضر به رفتنش شده بود بيرون كشيد ، با تعجب سرش را از نرده ها پايين برد و به همه جا نگاه كرد ، كسى نبود ، اما هنوز هم صداى گريه ريز را ميشنيد.
_ كسى اونجاست ؟!
به سرعت شانه اش از پشت لمس شد ، با وحشت برگشت ، كسى نبود ! به شانه اش دست كشيد ، او كاملا دستى را روى شانه اش احساس كرده بود اما چرا كسى نبود ! نفس عميقى كشيد و دوباره برگشت ، فكر ميكرد خيالاتى شده ، به خود تلقين كرد چيزى نبود ، اولين پله را پايين رفت كه يكى محكم به او تلنگر زد ، كنترلش را از دست داد و از پله ها پرت شد پايين ، با سر به زمين برخورد كرد ، گرما و غلظت خون را روى پيشانى اش حس كرد ، با گيجى به بالاى پله ها نگاه كرد ، سايه ى سياهى همانجايى كه او ايستاده ، دقيق سرجايش ايستاده و به او نگاه ميكرد ، تارى ديدش نميگذاشت براحتى تشخيص دهد شكل و شمايل سايه چگونه است ، چشمانش را بهم فشرد و بيشتر دقت كرد كه صداى جيغ مادرش را شنيد.
_ خداى من استيف ، حالت خوبه ؟!
با ضعف كمى نيمخيز شد ، براى اينكه مادرش سكته نكند گفت:
_ خوبم مادر ، نگران نباشين.
صلحا دستى به سرش كشيد و بلند گفت:
_ انتونى ؟! كيهان ؟! خواهش ميكنم بياين.
مجدد به پله ها نگاه كرد ، سايه ديگر نبود !
انتونى پنبه اغشته به الكل را به زخم سرش نزديک كرد ، كلافه گفت:
_ دايى جان من حالم خوبه لازم نيست.
انتونى سرش را كشيد به طرف خودش.
_ بيا جلو حرف نزن.
كيهان كمى عصبى گفت:
_ ده تا پله بود فقط ، چجورى اينقدر محكم افتادى كه سرت شكست ؟!
صداى صلحا از اتاق امد.
_ كيهان ميشه يه لحظه بياى؟!
كيهان پوفى كشيد و بلند شد ، وارد اتاق شد ، با وارد شدنش كار پانسمان سرش تمام شد ، انتونى بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت ، ارام دراز كشيد و سعى كرد به چيزهايى فكر كند كه دوست دارد تا درد را بهتر بتواند تحمل كند ، سكوت خانه باعث شد خواب آرام به چشمانش غلبه كند ، هنوز خوابش سنگين نشده بود كه صداى مجدد گريه باعث شد از خواب بپرد ، اينبار صدا ، صداى صلحا بود كه از اتاق مى آمد ، آرام بلند شد و به طرف در رفت ، گوشش را چسباند و سعى كرد صدا ها را بهتر بشنود ، صداى صلحا با گريه همراه بود.
_ افتادن از ده تا پله نميتونه اينقدر محكم سرشو بشكونه ، مشخص بود يكى اونو به شدت هول داده.
كيهان با ناراحتى گفت:
_ صلحا آروم باش ، اونا نميتونن به كاموس ضربه بزنن اجازه اينكارو ندارن ، خودت ديدى وقتى كه به ما اجازه نگه داشتنشو دادن بهمون گفتن تا وقتى كه خود كاموس نفهمه و نخواد ، اونا نميان سراغش ، پس بيخيال موضوع شو و فكرتو فقط متمركز نفهميدن كاموس كن.
سرش را متعجب از در جدا كرد و به در نگاه كرد ، نامى كه شنيد به او انرژى مثبتى داده بود كه بدنش را كاملا تسخير كرده بود ، بارها نام در مغزش تكرار شد.
كاموس !
كاموس !
كاموس !
چشمانش را بست ، بدنش اتوماتيک برگشت ، روبه رويش آينه اى قدى قرار گرفته بود ، ده مترى با او فاصله داشت اما توانست كاملا نگاه سرخش را در آينه تشخيص دهد ! بدون اينكه تعجب كند به خودش خيره شده بود ، صداى متعجب انتونى را از سمت راستش شنيد.
_ استيف ؟! دارى چيكار ميكنى ؟!
برگشت به طرف انتونى ، از خلصه خارج شد ، مجدد به آينه نگاه كرد ، ديگر سرخى در آينه نديد ! دستى به سرش كشيد ، اعصابش به كلى بهم ريخته بود و همه آنها را به آن ضربه سرش ربط داد.
_ چيزى نيست ، يه ليوان اب ميخوام.
صداى انتونى متعجب تر شد.
_ كنار انبارى ايستادى و آب ميخواى ؟!!!
با تعجب به دور و برش نگاه كرد ، اخرين جايى كه او رفته بود و بياد داشت روبه روى اتاق پدر و مادرش كنار در بود ، پس چگونه تا آنجا رفته بود و نفهميده بود !؟ مجدد دستى به سرش كشيد ، انتونى دويد و زير بغلش را گرفت ، دستپاچه و ترسان گفت:
_ مثل اينكه سرت بدجورى به زمين خورده ، اشكال نداره الان با دايى ميريم دكتر يه عكس از سرت ميگيريم ، دكتر دارو ميده و تو كاملا خوب ميشى.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
2_

دستش را كشيد و گفت:
_ نه من حالم خوبه ، فقط يكم گيجم ، اينم تا فردا خوب ميشه زخمم تازه است.
در اتاق باز شد ، كيهان با صورتى كبود از ان خارج شد ، با ديدن آن دو كه بلاتكليف جلوى در انبارى ايستاده بودند گفت:
_ بايد بريم ، استيف تو اول برو روى صندلى هاى عقب دراز بكش.
سرش را پايين انداخت و بى حرف به طرف در خروجى براه افتاد ، صداى اعتراض انتونى را شنيد.
_ رنگ و روشو نميبينى ؟! لااقل چند ساعتى صبر كنين.
از سالن خارج شد و ديگر نشنيد جواب كيهان چه بود ، روى صندلى عقب دراز كشيد و چشمانش را بست ، به نيمساعت نكشيد كه آرام به خواب رفت.
با تكان هاى شديدى بيدار شد ، صداى انتونى او را كمى هوشيار تر كرد.
_ بيدار شو رسيديم استيف ، چقدر ميخوابى.
با گيجى برخاست ، چشمانش را كمى مالاند و گفت:
_ سلام.
درد شديدى را در ناحيه قفسه سينه اش احساس كرد ، درد به قدرى زياد بود كه به سرعت خم شد و داد كشيد ، درد عجيب و به شدت عذاب آور بود ، در دوره چند ساله اى كه او روى زمين زندگى ميكرد ، هيچوقت اينگونه درد را حس نكرده بود ! دست نوازش دهنده آنتونى را روى كمرش احساس كرد.
_ اشكال نداره منم يه بار از پله ها اينجورى سقوط كردم تا ده روز جاهاى شرم آورى درد ميكرد كه اصلا قادر به گفتنش نيستم.
شانه اش كشيده شد ، صداى اعتراض آميز كيهان را شنيد.
_ بيا برو اونور الان سكته اش ميدى.
براى اينكه بيشتر از ان دعوا نكنند سعى كرد درد را بيشتر تحمل كند ، آرام گفت:
_ من حالم خوبه ، مادر كجاست !؟
كيهان همانطور كه كيف ها را از اتومبيل خارج ميكرد گفت:
_ روى صندلى جلو خوابش بـرده.
با بى حوصلگى پياده شد و دستانش را كشش عميقى داد ، به دور و برش نگاه كرد ، در جايى شبيه به بيابان بودند كه خانه دوطبقه كوچكى كمى دورتر از انها قرار داشت كه كيهان و انتونى به همان طرف ميرفتند ، خانه هاى كمى در آنجا بود ، يا شايد اصلا نبود ! در هر ده كيلومتر يک خانه قرار داشت ، نفس عميقى كشيد و بلند گفت:
_ من ميرم يه دورى اينجا بزنم ، به نظر زيادم بد نمياد.
بدون اينكه منتظر جوابى باشد ، طبق عادت دست در جيب يک طرف جاده خاكى را گرفت و آرام شروع به قدم زدن كرد ، تنها صدا ، صداى برخورد كفشهاى او بر زمين بود كه در فضا ميپيچيد ، بعد از طى راهى نيمساعته ، صداى انسانهايى را شنيد ، با خوشحالى تندتر رفت ، درختان كمى پديدار شده بودند و تنها بيابان نبود ، صدا از پشت درختان بود ، آرام درختان را كنار زد و وارد شد ، مردمان كمى در فضاى كوچكى در حال زندگى كردن بودند ، دختران و پسران كوچک در حال بازى كردن و خوشحالى بودند ، بعضى از مردان در حال اهنگرى و بعضى هم در حال هيزم شكستن بودند ، زنان هم بعضى مشغول صحبت و خنده و بعضى مشغول كار خانه بودند ، دستى روى شانه اش نشست ، با هول برگشت ، پسرى جوان جلويش قرار داشت كه لباس سفيدى بر تن داشت ، با ديدن صورت استيفن رگه هاى اشنايى در صورتش پديدار شد.
_ هى فكر نميكردم اينقدر زود بياى !
متعجب به چشمان پسر جوان نگاه كرد.
_ شما منو ميشناسين ؟!
پسر جوان لبخند زد و بازويش را كشيد ، با او همراه شد ، به طرف خانه اى قديمى براه افتاد و بلند گفت:
_ پدر ! بيا ببين كى اومده ؟! همونى كه هميشه قصه اشو تعريف ميكنين.
كنار در ايستاد ، پيرمردى با قامت خميده از در چوبى قديمى خارج شد ، با ديدن صورتش لبخند عميقى زد ، نگاه استيفن روى يک چشمش كه مردمک سفيدى داشت ثابت ماند ، به او نزديک شد و با همان صداى ته رفته اش گفت:
_ اوه خداى من تويى مرد جوان ، اون روزى كه اومدى يادم رفت اسمتو بپرسم ، اسمت چيه ؟!
متعجب فقط گفت:
_ استيفن !
پيرمرد خوشرو ابراز خوشبختى كرد و بعد از اينكه پنج پسر و سه نوه اش را معرفى كرد ، تعارف كرد در كنار باغچه روى صندلى هايى كه همانجا قرار داشت بنشيند تا خانواده اش از او پذيرايى كنند ! لبخندى زد و آرام نشست ، به دور و برش نگاه كرد ، همه لباسهايى قديمى و پاره پاره به تن داشتند ، لباسهايى از جنس كتان كه به شكل عجيبى دوخته شده بود ، تنها كسى كه شلوار جين و پيراهن پوشيده بود خود استيفن بود ! نفس عميقى كشيد كه احساس عذاب آورى كرد ، احساسش همانند وز وز مگسى بود كه او را به شدت اذيت ميكرد اما مگسى وجود نداشت ! برخاست و نفسهاى عميق كشيد ، اما ان احساس عذاب آور از بين نرفت كه هيچ بدتر شد ، كم كم خم شد روى زمين و شروع به سرفه كرد ، خون غليظى از دهان و بينى اش خارج شد ، سرفه هاى ترسناكش باعث شده بود همه مردم دورش جمع شده و با تعجب به او زل بزنند ، كم كم ، احساس عذاب فروكش كرد و توانست نفس بكشد ، دستى زير بازويش را گرفت به صورت اخرين پسر پيرمرد نگاه كرد و دستش را كشيد.
_ حالم خوبه !
_ چطورى حالت خوبه ؟! اينهمه خون استفراغ كردى !
به لباسهايش نگاه كرد ، تقريبا نيمى از تيشرت نقره اى اش از خون غليظ سياه رنگ پر شده بود ، تعجب كرد نه از زيادى خون از رنگ غير طبيعى خونى كه از بدنش خارج شده بود ، عقب عقب رفت كه محكم به ديوارى برخورد كرد ، مردم كه ديدند خوب است كم كم پراكنده شدند ، تنها كسى كه هنوز متعجب ايستاده بود پسر پيرمرد بود ، برگشت خانه اى مخروبه كه ديوارهايش كاملا ريخته بود ، اتوماتيک برگشت و به طرف در خانه مخروبه رفت ، قبل از اينكه وارد شود ، بازويش كشيده شد ، صداى پيرمرد را دوباره شنيد.
_ خداوند مارو از شر نوادگان شاه پتروس نجات بده ، پسرم تو چرا اينطورى شدى ؟! دفعه پيش كه ديدمت خيلى خونسردتر و بهتر از اين بودى.
بى حرف دستش را كشيد و به طرف جايى كه حدس ميزد خروجى روستا باشد براه افتاد.
_ كجا ميرى مرد جوان ؟! استيفن ؟!
بدون توجه به صدا زدن هاى پيرمرد از انها دور شد و به طرف خانه اش براه افتاد ، بين راه تيشرتى خريد و جلوى چشمان متعجب مرد فروشنده آنرا پوشيد و بى حرف به خانه اش رفت.

•••

موهاى بلندش را شانه زد و بافت ، بلند شد و از خانه خارج شد ، بلند صدا زد.
_ كاليوس ؟! كجايى ؟!
صداى بى حوصله اى از پشت صخره ها بلند شد.
_ اينجام ، چيكارم دارى ؟!
_ من دارم ميرم بيرون ، يه ديدار مخفى دارم ، ميتونى همينجا بمونى تا بيام يا ميرى بيرون ؟!
صدا بى حوصله تر گفت:
_ ميرم بيرون.
_ پس زود برگرد.
جواب او را نداد و منتظر شد برود ، وقتى صداى قدمهايش را ديگر نشنيد ، اخرين سنگ را در آب انداخت و بلند شد ، شنل سياه بلندش را به تن كرد و چشمانش را بست ، به سرعت در مقصدش ظاهر شد ، به ديوار تكيه داد و مثل هميشه شروع به تماشا كرد.
_ كيهان استيفن كجاست ؟!
كيهان همانطور كه سيخ هاى كباب را باد ميزد جواب داد.
_ نميدونم ايزابل حتما رفته يه دورى بزنه ، خودت ميدونى عادتشه به جاهاى جديد سرک بكشه.
كاليوس كمى عصبى گفت:
_ جالبه مثه منه !
گرچه كسى او را نميديد و صدايش را نميشنيد ، او با خودش بود ! در باز شد و كسى كه كاليوس به شدت از او نفرت داشت ، وارد خانه شد ، سربزير و آرام و كاملا غرق افكارش بود و توجهى به اعضاى خانواده كه او را متعجب نگاه ميكردند نداشت ، آنتونى با خوشرويى بلند شد و او را بغـ*ـل كرد.
_ حالت چطوره دايى كوچولو ؟!
لبخندى به صورت انتونى زد و گفت:
_ خوبم دايى انتونى شما خوبيد ؟!
بجاى انتونى كيهان گفت:
_ بياين سر ميز غذا اماده است.
همگى غير از استيفن رفتند و نشستند ، كاليوس نفس عميقى كشيد و طبق عادت دوباره گفت:
_ ديگه رنگ پوستش مال انسانها نيست.
با تمام شدن جمله اش ، قدمهاى استيفن از حركت ايستاد و آرام برگشت ، به جايى كه كاليوس ايستاده بود نگاه كرد ، چشمان كاليوس متعجب به صورت استيفن نگاه ميكرد ، طورى بود كه نگاه استيفن به چشمان كاليوس بود ! نفسهايش تند شد ، از ترس اينكه ديده شود و مجازات شود به سرعت تكان خورد ، اما نگاه استيفن تكان نخورد اين به كاليوس نشان داد كه هنوز او را نديده ، به سرعت چشمانش را بست و غيب شد ، كنار صخره هاى خانه اش ايستاد ، حضور نيروى منفى كنارش حس كرد ، قبل از اينكه بفهمد كيست صدايش را شنيد.
_ كار درستى نكردى.
برگشت و به صورت پر از خشم ياشار نگاه كرد.
_ اون منو نديد.
ياشار عصبى تر از هميشه ، يقه اش را گرفت و كشيد.
_ اما تورو حس كرد ، ميدونى بازگشت كاموس به دنياى ماورا يعنى چى ؟! كاموس خيلى باهوشتر و زيركتر از اونيه كه تو فكرشو ميكنى ، اون حتى با يه اشاره كوچيک هم ميتونه تمام چيزا رو بياد بياره.
نترس به چشمان ياشار خيره شد و گفت:
_ من ازش متنفرم چرا بايد بيارمش اينجا ؟! تو هم جاى اينكه هميشه منو كنترل كنى برو فكر خرابكارياى خودت باش كه نزديک بود به كشتنت بدن.
چشمان سرخ ياشار كبودتر شد ، محكم يقه اش را هول داد ، به شدت به عقب پرت شد و با كمر به صخره ها برخورد كرد ، با درد نشست و دستش را روى كمرش گرفت ، صداى غمگين ياشار را شنيد.
_ قبل از اينكه كار كسيو بكوبى توى سرش ببين كارش بخاطر كى بود ، اهورا مثل پسر خودم بود ، دوست نداشتم تو كاخ ابليس بپوسه ، جاى اون خيلى بايد بهتر ميبود ، اين عادتت به پدرت رفته كه هيچوقت به فكر كسى غير از خودت نيستى.
با قدمهاى سنگينى كمى از كاليوس دور و بعد هم غيب شد ، پشيمان و نادم به جاى خالى ياشار خيره شد ، نفرتش از استيفن و يا همان كاموس ، از قبل هم بيشتر شده بود ، او را مقصر تمام سختى هايى كه در دوره هاى مختلف زندگيش كشيده بود ميدانست ، چشمانش را بست و گفت:
_ تورو خواهم كشت !

Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
3-

نفس عميقى كشيد و بلند شد ، صداى مادرش كمى دورتر از او بگوشش رسيد.
_ كاليوس ؟! چرا كمرتو گرفتى ؟! نكنه دوباره با چند تا از هم دوره اى هات دعوا كردى ؟!
كلافه ايستاد و خاک لباسش را تكاند.
_ هيچى مامان ولم كن ، تو از اجنه چى ميدونى ؟! تو فقط يه انسانى كه براى زندگى مجبورى اكسير حيات اجنه رو بخورى !
به وضوح هاله غمگينى روى صورت مادرش شكل گرفت ، چشمان اشكى اش را به نقطه كوچكى از صورت پسرش دوخت.
_ تقصير من نبود ، من فقط جون مادرمو نجات دادم.
كاليوس با خشم فرياد كشيد.
_ پس تقصير كيه ؟! ياشار ميگه تقصير كاموس نيست ، همه ميگن تقصير ابليس نيست ، پس تقصير كيه كه من نميتونم مثه يه جن معمولى باشم ؟! من حتى نميتونم از بى ارزش ترين قدرتهاى اجنه هم برخوردار باشم.
ژينوس با گريه شديدترى گفت:
_ تو نبايد حرص و طمع قدرت داشته باشى ، پدرت هيچوقت اينجورى نبود.
_ اون پدر من نيست !
با نعره ترسناكش ، ژينوس لرزان قدمى به عقب برداشت ، اشک صورتش را تماما در بر گرفته بود ، او چه ميدانست از سختى هايى كه ژينوس در دوران باردارى كشيده بود ! قبل از اينكه چيزى بگويد كاليوس از تنها قدرتش كه طى العرض بود استفاده كرده و غيب شد ، زانو هايش خم شد و روى زمين نشست ، صداى گريه اش بلندتر شد ، زجه هايش از حرف هاى تنها پسر ناقصش نبود ، بلكه از تنهايى بود ، دلش از كاموس گله ميكرد كه چرا به انها فكر نكرده و فقط به فكر خودش بود ! صداى قدمهايى باعث شد دستانش را از صورتش بردارد ، بلند شد و با دقت بيشترى نگاه كرد ، با ديدن ياشار كه چند مترى دورتر از او ايستاده بود ، سرش را پايين انداخت و آرام گفت:
_ ديگه نميتونم كنترلش كنم ، اون داره تو اتيش حرص و طمع ميسوزه.
ياشار لبخند عميقى زد ، نميدانست چرا از اين دختر بيش از اندازه خوشش مى آيد ! علاقه اش كاملا غير ارادى بود ، چشمانش را بست و كمى جدى گفت:
_ يكيو ميخواد كه ادبش كنه ، يا شايد يكى كه از تو بهش نزديک تر باشه ، يكى مثه پدر.
ژينوس كمى عصبى گفت:
_ خواهش ميكنم ، پدر بچه من زنده است.
_ اما آوردن كاموس به اين دنيا خيلى خطرناكه.
بعد از گفتن اين حرف ، چند قدم به او نزديک شد و دستانش را گرفت ، ژينوس لرزان و ترسان تر انى بود كه حامى بزرگى همانند ياشار را رد كند ، اما نميتوانست منكر علاقه چند روزه اش به كاموس شود ، دستانش را كشيد كه ياشار محكمتر گرفت.
_ ژينوس به من اعتماد كن ، من ميتونم به كاليوس ياد بدم با ضعف هاش كنار بياد ، از بچگى با من بوده ، علاقه من نسبت بهش مثه علاقه يه پدره ، تو نميتونى اونو تنهايى بزرگ كنى ، ديگه بزرگ شده و تحت كنترل تو نيست.
دستهايش را مجدد كشيد ، اينبار ياشار دستانش را به آرامى رها كرد.
_ هميشه به موقعيت كاموس غبطه ميخوردم ، اون همه چيز داشت ، قدرت ، شهرت يه پدر مهربان مثه كيسان كه تا اخرين لحظه باهاش بود و تا پاى نابودى قبيله اش رفت ، يه همسر خوب مثه تو و پسرى كه خيلى ضعيف تر از اونيه كه تنهايى بتونه از پس مشكلاتش بر بياد ، ژينوس تو بايد منو قبول كنى.
ژينوس بى حرف سرش را بيشتر در يقه اش فرو برد ، اين رفتارهاى انسانى اش باعث شده بود ياشار بعد از سالها تنها زندگى كردن دل ببازد و جذب او شود.

•••

عصبى ليوان ابش را برداشت و نوشيد ، سكسه اى كه از صبح گرفته بود كلافه اش كرده بود ، انتونى با خنده گفت:
_ هى دايى كوچولو ، آرومتر كم كم خوب ميشه.
استيفن بى حرف قلپ ديگرى نوشيد ، كيهان براى اينكه فكرش را از سكسه اعصاب خرد كنش دور كند گفت:
_ راستى رفتى اين دور و اطراف چيا ديدى ؟!
_ چيزى نبود غير از بيابان و چند تا درخت.
هنوز با خود كنار نيامده بود كه تمام قضيه را براى كيهان و بقيه اعضا ، تعريف كند ، براى او كه همانند خواب گذشته بود ، تنها شاهد ان اتفاقات ، بلوز جديدى بود كه هنوز هم به تن داشت ، بلند شد و گفت:
_ مادر اب انار نداريم درسته ؟!
صلحا متعجب سرش را به معناى خير تكان داد.
_ پس من ميرم بگيرمش.
جلوى نگاه متعجب همگى به طرف در رفت و مشغول پوشيدن بوت هايش شد ، انتونى بلند شد و كنارش ايستاد.
_ استيف ما هيچوقت اب انار نميخوريم !
_ خيلى بده كه الان من دلم ميخواد بخورم !؟ اصلا چرا شما هيچوقت نميذارين كه من خريد خونه رو انجام بدم ؟!
به سرعت رنگ همگى غير از استيفن پريد ! كيهان كه هميشه در موقعيت هاى حساس ميتوانست خود را كنترل كند ، به سرعت دهان باز شده اش را جمع كرد و گفت:
_ پسرم اين وظيفه تو نيست و نبوده منو مادرت اينكارو ميكنيم ، چرا اين سوالاتو ميكنى ؟!
سكوت كرد ، اخرين بند كفشش را بست و بلند شد ، دست در جيب گفت:
_ خب روز بخير.
انتونى به سرعت گفت:
_ استيفن لازم نيست ، بيا من خودم ميرم.
_ چيزى نميخرم.
جواب كوتاهش باعث شد همگى سكوت كنند و منتظر رفتنش باشند ، بى حرف از خانه خارج شد و در را بست ، بى اراده گوشش را چسباند روى در و به صداها گوش داد ، صداى انتونى ارام بود اما او براحتى شنيد.
_ خداى من اگه بفهمه هيچوقت غذاى انسانهاى معمولى رو نخورديم ، خيلى وحشتناک ميشه.
صداى كيهان كمى هوشيارتر بود.
_ هيس ممكنه بشنوه.
سرش را دور كرد و آرام براه افتاد ، گيج و گنگ بود ، حتى گاهى موقعيتش را درک نميكرد ، احساس ميكرد كسى هميشه در حال تعقيب اوست ، اما هرچه به دور و برش نگاه ميكرد ، كسى را نميديد ، سرش را پايين انداخت ، افكارش كاملا بهم ريخته بود ، در اين چند سال زندگيش كاملا معمولى گذشته بود ، كوچكترين تنشى حس نكرده بود ، متعجب بود چرا بعد از چند سال اتفاقات عجيبى برايش مى افتد كه هيچ تعريفى هم نداشت ، با شنيدن صداى نرمى قدمهايش از حركت ايستاد ، كسى او را صدا ميزد ، سرش را بلند كرد ، متعجب به دور و اطرافش نگاه كرد ، بى اراده دوباره به همان روستا رفته بود ! اينبار با كمى ترس شروع به رفتن كرد ، به پشت درختان رفت و مجدد به تمام روستا نگاه كرد كه از سمت راستش صداى خش خشى شنيد ، بيشتر ترسيد ، آرام گفت:
_ كسى اونجاست ؟!
قبل از اينكه جمله اش تمام شود ، درختان كنار رفتند و مردى با قدى متوسط بيرون آمد ، با ديدن استيفن اتوماتيک گفت:
_ با من بياين ، پادشاه منتظر شمان.
اب دهانش را قورت داد و متعجب به مرد خيره شد ، مرد بدون حرف برگشت و دوباره از درختان رد شد ، بهتر ديد دنبالش برود ، چرا كه هيچ رگه غريبى در نگاه مرد نديد ، مثل اين بود كه سالها او را ميشناختند و ديدن استيفن براى انها يک امر كاملا طبيعى و تكرارى بود ! از درختان گذشت ، در كمال تعجب ديد پشت درختان تونل كوچكى قرار دارد ، نسبت به قد بلندش كمى كوتاه بود اما ميتوانست رد شود ، وارد شد و از تونل تاريک رد شد ، پشت ان اتاقى قرار داشت كه شبيه به اتاق جلسه بود ! ميز بزرگ دوازده نفره اى قرار داشت كه مرد روى يكى از صندلى ها نشست ، در راس ميز ، مردى تاج به سر نشسته بود ، با ديدن نگاه استيفن گفت:
_ خوش اومدى ، ميتونى بشينى.
يكى از صندلى ها بى نيروى خارجى به عقب حركت كرد ، متعجب به صندلى كه راه رفته بود خيره شده و چيزى نميگفت ، صداى مرد تاج به سر را دوباره شنيد.
_ ميتونى بشينى !
از خلصه خارج شد و ارام روى صندلى نشست ، روبه رويش مرد تاج به سر قرار داشت و بقيه مقامات با رنگ چشمان عجيبشان دو طرف ميز نشسته و منتظر شروع جلسه بودند ، بعد از اندكى سكوت ، مرد تاج به سر شروع به حرف زدن كرد.
_ اين مردانى كه ميبينى ، نوادگان شاه پتروس ، بهترين دوستاى منن و من يكى از پادشاهان جديد اونام ، ما ميخوايم از دنياى ماورا انتقام بگيريم ، اونا نوادگان رو مجبور به بد بودن كردن و محكوم به سوختن در آتش جهنمى كه فقط و فقط جزاى ابليس خيانتكاره ، ما ميخوايم ارتشى تشكيل بديم كه با اون ميتونيم قدرت هاى زيادى بدست بگيريم ، از جمله قبايل قدرتمند ابليس و انسانهاى فانى كه جاى مارو توى قلب خالق گرفتن ، تو اين راه خيلى چيزا از دست ميديم اما چيزهاى بهترى هم بدست مياريم ، و چون راه سختيه به كمک تو نياز داريم ، شاهزاده جوان ، با ما كمک ميكنى ؟!
چشمان گرد شده اش را روى تمام اجزاى صورت پادشاه جوان حركت داد و روى چشمان سرخش ثابت ماند.
_ براى چى من ؟!
_ چون تو خنثى كننده قدرت اجنه هايى هستى كه مسئول محافظت از ابليس هستن.
_ من نميخوام بد باشم.
پادشاه جوان لبخندى زد و گفت:
_ قرار نيست كسى بد باشه ، گرفتن حق خودت و ما يه كار كاملا طبيعيه.
نگاهش را روى ميز روبه رويش دوخت و آرام گفت:
_ مطمئنن اگه قبول نكنم زنده از اين اتاق بيرون نميرم درسته !؟
پادشاه جوان به نشانه بله ، سرش را تكان داد.
_ خيلى خب به شما كمک ميكنم ، به شرط اينكه اخرش بزارين برگردم سر زندگيم و ديگه سراغم نياين.


 
آخرین ویرایش:

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
4-

لبخندى مرموز روى صورت پادشاه جوان نشست.
_ خب تا وقتى كه كار ما تموم نشده نميتونى برگردى به خونه ات.
اعتراض آميز دهانش را باز كرد ، پادشاه دستش را جلو برد و محكم گفت:
_ يا الان ميميرى و جسدت ميره بيرون ، يا كار مارو تموم ميكنى و زنده ميرى بيرون ، كدومش خوبه ؟!
ناچار سكوت كرد ، پادشاه بعد از نگاه طولانى به چشمانش دور زد و رفت ، با بسته شدن در ، همه نوادگان ، به جز يک پسر جوان كه ميخورد همسن استيفن باشد ، برخاستند و بى حرف از اتاق جلسه خارج شدند ، پسر جوان با خوشرويى به او نزديک شد و دستش را جلو برد.
_ خوشبختم ، اسم من جان دندره ميتونى دنى يا جان صدام بزنى.
برخاست ، دست دنى را گرفت و فشرد.
_ منم استيفن.
باهم همراه شدند و از اتاق خارج شدند ، سالنى طولانى كه به شكل سالن هاى قصر هاى قديمى بود ، جلويشان شكل گرفت ، به آرامى كنار هم قدم برداشتند ، استيفن طبق عادت دستانش را جيبهايش فرو برد كه صداى دنى را شنيد.
_ من تورو قبلا يه جايى ديدم.
گردنش به طرف دنى تاب خورد ، پسرى بود با چشمانى سياه تيره و موهاى بور ، تقريبا هم قد بودند.
_ اما چهره تو براى من اشنا نيست.
دنى لبخندى زد و سكوت كرد ، او را به سمت يكى از اتاقها راهنمايى كرد ، وارد شد ، اتاقى تقريبا بزرگ با تختى دو نفره طلايى و نقره اى ، اتاق شاهانه اى بود ، پرده هاى سرخ و سياه ، ميز و كمد قديمى اما با ارزش ، دنى قبل از اينكه خارج شود گفت:
_ چيزى لازم داشتى بهم بگو اتاق من كنار اتاق توئه.
_ تو كى هستى ؟!
دنى لبخند زنان گفت:
_ ميتونم يه دوست خوب باشم ، اما پادشاه منو به عنوان خدمتكار تو مامور كرده.
متعجب به دنى نگاه كرد ، آرام در را بست و رفت ، نفس عميقى كشيد و كلافه روى لبه تخت نشست ، صداى شيهه اسبى او را ترغيب به رفتن در بالكن بزرگى كرد كه در اتاق وجود داشت ، شوكه به بيرون از قصر نگاه كرد ، ان سوراخ و راهروى كوچک به كجاها ختم شد ! قصرى بزرگ كه با سنگهاى زيباى قيمتى ، روى يک تپه بلند ساخته شده بود كه دور و اطرافش خانه هاى كوچكى قرار داشت ، مردمانى زحمتكش كه بدون اطلاع از دنياى مدرن بيرون ، آزادانه با وسايل قديمى چوبى ، در حال گذراندن زندگى خود بودند ، نفس عميقى كشيد و با خود گفت:
_ اينطور كه معلومه راه دور و درازى رو بايد طى كنم تا برسم به نقطه اى كه دلم ميخواد.
صداى پادشاه را از پشت سرش شنيد.
_ اگه ميخواى ميتونى يه سر به دنياى انسانها بزنى ، به شرط اينكه با من بياى و از منم جدا نشى.
با خوشحالى خواست حرفى بزند كه پادشاه زودتر گفت:
_ البته الان نه ، الان اومدم يكيو بهت معرفى كنم.
دخترى نازک اندام با موهايى طلايى وارد شد و اداى احترام كرد.
_ اسمش ريحاست ، از الان ميشه راهنماى تو ، اينجا رو خيلى خوب بلده ميتونى باهاش قصرو بگردى.
استيفن ناچار سرش را تكان داد و بر حسب كنجكاوى پرسيد:
_ اسم شما چيه ؟!
بلافاصله اخمى عميق روى پيشانى پادشاه نشست.
_ لازم نميبينم تو ، توى قصر خودم منو به اسم صدا بزنى ، سرورم يا پادشاه كافيه.
برگشت و از اتاق خارج شد ، متعجب به ريحا نگاه كرد ، هنوز هم سرش پايين و به زمين خيره شده بود ، كمى جلو رفت و دستش را جلو برد.
_ خوشبختم اسم من استيفنه.
تكان كوچكى خورد سپس گفت:
_ اينجا رسم نيست براى اشنايى بهم دست بديم ، اينجا فقط فساد و...
سكوت كرد و زبانش را به دندان گرفت ، تحديد هاى پادشاه هنوز هم در مغز و افكارش تكرار ميشد ، صداى كنجكاو استيفن او را از فكر بيرون كشيد.
_ فساد و ...
نگاهى طولانى به صورت پر از كنجكاوى استيفن كرد ، دلش ميخواست همه چيز را همين الان بگويد و او را رها نكند ، تنها كسى كه عامل اتصال او و پدرش بود ، فقط و فقط استيفن بود و اين قول پادشاه در ازاى كمک به او بود كه در اخر به كمک استيفن او به پدرش خواهد رسيد ! لبخندى زد و گفت:
_ با من بياين ، ميتونم همه جاى اين قصرو نشونتون بدم.
استيفن تعجب كرد اما چيزى نگفت و در سكوت با ريحا همراه شد ، راهرو هاى بلند و طولانى ، قديمى و با ارزش او را به وجد آورده بود ، همه اينها را زمانى در كتاب تاريخ سال يازدهم مدرسه اش خوانده بود.

•••

ژينوس با خشم و وحشت شانه كاليوس را گرفت و كشيد ، تعادلش را از دست داد و كج و كوله برگشت ، توجهى نكرد و گفت:
_ هيچ معلومه تو دارى چيكار ميكنى كاليوس ؟! به عواقب كارى كه كردى فكر هم كردى ؟!
كاليوس دستش را كشيد ، به شدت رها شد و باعث شد يک قدم به عقب برود ، با خشم جلوى صورت مادرش غريد:
_ اره ، من نميخوام يه جن ضعيف باشم ، من به زور قدرتمو از همه اونايى كه گرفتن پس ميگيرم ، من اين جادو رو انجام ميدم.
ژينوس با خشم بيشترى گفت:
_ امكان نداره اين اجازه رو بهت بدم ، جادو قبل از اينكه مورد استفاده قرار گرفته باشه ، كشته هاى زيادى داده تا بتونه حفظ بشه ، اثر بد جادو خيلى بيشتر از خوبشه.
_ چرا هيچوقت دست از سرم برنميدارى ؟! چرا هميشه ميخواى راه و چاه رو نشونم بدى مادر ؟! منو رها بزار !
فرياد اخرش به قدرى ترسناک بود كه ژينوس قدمى به عقب برداشت ، اينبار از در محبت و عشق مادرى اش وارد شد.
_ عزيزم ...
قبل از اينكه حرفش تمام شود ، كاليوس مجدد فرياد كشيد.
_ نميخوام چيزى يادم بدى ، نميخوام دور و برم باشى ، ميفهمى ؟!
حرفش تمام نشده بود كه صدايى در افكارش اكو شد.
_ (بيا دروازه سوم برزخ.)
كلافه دستى ميان موهايش كشيد و جلوى چشمان اشكى ژينوس ، چشمانش را بست و كنار نهر بزرگ دروازه سوم برزخ ظاهر شد ، ياشار با چهره اى غمگين ، جلوى نهر نشسته بود و دستش را بى هدف داخل اب نهر تكان ميداد ، يک متر دورتر از او نشست و منتظر شد ، ياشار همانطور كه نگاهش روى آب نهر بود گفت:
_ يادمه اينجا رو هميشه دوست داشت.
كنجكاو پرسيد:
_ كى ؟!
_ كسى كه تو فقط اسمشو ميدونى و من تمام خوبى ها و فداكارى هاشو ، مردى كه قدرت نميخواست ، جنگ نميخواست ، حتى ثروت هم نميخواست ، فقط ميخواست جايى باشه كه قلبش آروم بتپه و بتونه زندگى كنه ، كاموس هيچوقت طمع نداشت.
كاليوس بى حرف به آب نهر زل زد ، دوست نداشت چيز خوبى از كاموس بشنود ، از نظر او كاموس بدترين و خودخواه ترين موجود روى زمين بود و بس !
_ نميخوام نصيحتت كنم ، ميدونم كه نصيحت تو مخ تو نميره ، بدبختانه تنها عادتى كه از پدرت دارى لجبازى و يک حرف بودنته ، اما فقط همينو بدون.
مكثى كرد و برگشت به طرف كاليوس ، به نيمرخ مردانه اش خيره شد:
_ اون مرد بدى نبود ، اگه با شماها زندگى كرده بود و تورو بزرگ ميكرد ، هيچوقت به داشتن فرزندى مثل تو افتخار نميكرد ، چون اون هميشه بيشتر از هركسى خواهان صلح و دوستى بود.
چشمان كاليوس با خشم بسته شد ، دستانش را مشت كرد و گفت:
_ ميخواى با گفتن اين حرفا چيو ثابت كنى ؟!
_ ميخوام بفهمى هيچوقت با داشتن قدرت نميتونى به اهدافت برسى ، بالاخره يه روز ناكام و شكست خورده ميشينى يه گوشه و به حماقت هات فكر ميكنى.
پوزخندى روى صورت كاليوس نشست.
_ ميخواى از تويى كه هميشه تنها و منزوى بودى چيو ياد بگيرم ياشار ؟! تو حتى نميتونى عشقتو به زنى كه دوست دارى ثابت كنى !
ياشار غير منتظره به صورت كاليوس نگاه كرد ، جدى تر از انى بود كه متوجه نشود در مورد مادر خودش حرف ميزند !
_ تو ...
_ اره ، فكر ميكنى اونقدر احمقم كه متوجه نگاه هاى پر حسرتت به مادرم نشم ؟! تو خودتم به كاموس خيانت كردى ، بدون اينكه بفهمه از همسرش تقاضاى ازدواج كردى ، از من چه انتظارى دارى ؟! ميخواى از تو چى ياد بگيرم؟!
ياشار با خشم ايستاد.
_ تمومش كن !
_ چيه فقط من بايد منتقد داشته باشم ؟! خودت طاقت شنيدن هيچ انتقادى رو ندارى ! انتظار دارى بهت گوش كنم ؟!
ياشار با خشم يقه كاليوس را گرفت ، صورتش به سرخى ميزد ، به قدرى خشمگين بود كه حتى در يک ثانيه ميتوانست سر كاليوس را از تنش جدا كند ، اما وقتى نگاه جسورش را ديد كه به او زل زده ، دستانش لرزيد و آرام از يقه كاليوس دور شد ، انقدر ديگر ذليل نشده بود كه او را از بين ببرد ، كاليوس با پوزخند روى صورتش دستى به يقه اش كشيد و عقب گرد كرد ، ياشار همانطور كه به رفتنش نگاه ميكرد ، آرام زير لب گفت:
_ ديگه در توان من نيست كاموس ، من ديگه پا عقب ميكشم ، تربيتش فقط دست توئه ، عشق به قدرت اونو تا مرز جنون كور كرده و غير از خودت كسى نميتونه درستش كنه.
قطره اشكى از چشمانش سر خورد و روى گونه اش نشست ، لبخندى زد و قطره را با سر انگشت گرفت ، تنها چيزى كه از انسان بودنش باقى مانده بود ، همين اشک بود ، بعد از سالها دوباره از ان استفاده كرده بود ، سوز حرفهاى كاليوس به قدرى او را شديد آتش زده بود كه حتى به اين هم فكر نكرد او يک مرد است و مرد هيچوقت نمى گريد ، كاليوس چه ميدانست از دل پر از اشوب او ، چه ميدانست عشق هيچوقت حد و مرز نميشناسد.
 
آخرین ویرایش:

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
5-

بى هدف دوباره نشست كنار نهر و سعى كرد افكارش را نظم بخشد ، اما فكر خراب شدن كاليوس به قدرى فكرش را مشغول كرده بود كه نميتوانست به چيزى غير از ان فكر كند ، صداى خش خشى از پشت سرش توجهش را جلب كرد ، آرام برخاست و غمگين به نگاه ژينوس نگريست ، درمانده و ضعيف رو به ياشار گفت:
_ اون داره از بين ميره ، داره زندگيشو خراب ميكنه و من هيچ كارى نميتونم بكنم.
لرزش شديد صدايش باعث شد ياشار هول به طرفش خيز بردارد و بازويش را محكم بگيرد ، ژينوس با ضعف به بازويش تكيه داد و معصومانه شروع به گريه كرد ، در اين موقعيت كسى بهتر از ياشار نبود تا او را آرام كند ، منتظر حرفى از طرف ياشار بود تا درياى آشوب دلش را به آرامى سواحل خانه هايى كند كه در زمان انسان بودنش دوست داشت هميشه با برادر كوچكش در ان قدم بزند ، ياشار ارام براه افتاد و او را روى صخره اى نشاند خودش هم جلوى پايش زانو زد و دستان هميشه سردش را در دست گرفت ، با صدايى مهربان گفت:
_ ژينوس آروم باش ، كاليوس تازه بزرگ شده و طاقت شنيدن ضعف هاشو نداره ، اونم جوونه خوشش نمياد همه بهش بگن پدرش مردى قوى و شكست ناپذير بود اما اون يه بچه ضعيفه كه حتى پاى راستشم گاهى لنگ ميزنه.
ژينوس هق هق كنان گفت:
_ همش تقصير منه.
ياشار بلافاصله اخم كرد.
_ نه اينو نگو ، تقصير هيچكس غير از كاموس نيست ، اون بايد جاى اينكه فراموشى رو قبول كنه ، شمارو قبول ميكرد ، اون ميتونست با شماها جايى زندگى كنه كه هيچكس مزاحمش نشه.
ژينوس زجه زنان دستى به قلبش كشيد ، هنوز هم آن شب رويايى را فراموش نكرده بود ، گرما و آرامش تن كاموسى كه چشمان معصومش چقدر آن شب غمگين و پرحسرت بود ، آن شب او نترسيده بود بلكه در آغـ*ـوش كاموس ترس را كاملا فراموش كرده بود ، هميشه آرزوى لمس مجدد تنش با دستان سرد و يخى كاموس را داشت اين افكار او را به شدت به وجد مى آورد ، به چشمان سبز رنگ ياشار خيره شد ، نگاهش برخلاف نگاه آن شب كاموس گرم و سوزان بود ، حتى ميتوانست براحتى محبت شديدى كه در چشمانش بود را روى تن و بدنش حس كند ، نگاهش را به دستان گره خورده شان دوخت و برخلاف افكارش گفت:
_ ديگه توان ندارم.
ياشار با نفس عميقى چيزى كه در افكارش غلت ميخورد را به زبان آورد.
_ ديگه بايد پاى كاموس بياد وسط ، اون خيلى خوب بلده با كاليوس چجورى رفتار كنه تا دو روزه ادب بشه.
_ اما آوردنش ممكنه خشم حاكم دنياى فرشته هارو بيدار كنه.
ياشار با صداى ته رفته اى گفت:
_ راهشو بلدم ، قرار نيست همه بفهمن اون برگشته به دنياى خودش ، اون فقط مياد تا با خونواده اش زندگى كنه ، به صورت مخفيانه ، جورى كه از چشم جاسوساى ابليس هم پنهان باشه.
نقطه اى از قلب ژينوس نورانى شد ، اميد به اينكه دوباره صورت سرد اما مهربان كاموس را ببيند قلب و بدنش را قلقلک ميداد ، لبخندى رفته رفته روى صورتش نشست كه زود آنرا سركوب كرد تا ياشار متوجه دلبستگى و شيفتگى اش نشود.
_ كى اينكارو ميكنى ياشار ؟!
_ خيلى زود ، اول بايد با مخ مادرش كلنجار برم كه قبول كنه.
سكوت كرد و بفكر فرو رفت ، قلبش در سينه اش به پرواز در آمده بود ، حس اينكه كاليوس بالاخره دست از كارهاى خطرناک براى گرفتن قدرت ميشويد ، و از طرفى ميتواند دوباره در تنهايى با كاموس خلوت كند ، تمام بدنش را از خوشحالى ميلرزاند.

•••


تكه چوبى به پشتش برخورد كرد ، همانطور كه جلوى آبشار كوچک نشسته بود ، سرش را برگرداند ، پسرى قد بلند با تنى نورانى پشت سرش ايستاده بود ، به قدرى منظره زيبا بود كه نگاهش مات مانده بود ، نور الهى آرامش خاصى داشت ، اما نگاه پسر جوان آرامشى نداشت ، بلكه پر از ترس و آشوب بود ، چشمان سياهش او را از خلصه بيرون كشيد ، روى دو پايش ايستاد ، خواست حرفى بزند كه پسر جوان زودتر شروع به حرف زدن كرد.
_ اون روزى كه اومدى خرابه شک كردم شايد يه موجود بهتر از شيطان باشى ، اشتباه نميكردم ، اما الان بايد به چيزى كه ميگم خوب گوش كنى و بهش عمل كنى ، كاموس.
متعجب تكرار كرد.
_ كاموس ؟! اون كيه ؟!
بدون اينكه به سوالش جوابى بدهد ، در حاليكه ترس در نگاهش شديد تر شده بود افزود.
_ تو فراموش كردى ، اما يه روزى بياد ميارى ، روزى كه تمام خلق و خوى هاى خوب در تو از بين بره ، تو دارى به عادات منفى و شيطانيت كه خيلى قوى تر از عادات خوبت هستن ، اجازه پيشروى ميدى و ميزارى كه بدنتو نيروهاى شيطانى تسخير كنه.
هنوز هم متعجب به صورت پسر جوان خيره شده بود ، نگاهش سر خورد روى آستين لباس سفيد بلندش كه خالى از دست بود ، سردردى و گنگى اطراف او را كلافه كرده بود اما حرف هاى پسر جوان به شدت برايش اشنا مينمود.
_ تو كى هستى ؟!
بدون اينكه قدم بردارد ، معلق در هوا به او نزديک شد ، متعاقب با نزديک شدنش كم كم بدنش بزرگ هم ميشد ، قدش تقريبا به دو برابر قد كاموس رسيد ، سرش را پايين كرد و كنار صورت پر از سوْال و متعجب كاموس گفت:
_ اسم من ديم كارلوسه ، به وقتش ميگم واقعا كيم اما الان تو بايد بياد بيارى ، وگرنه مثل من كه قبلا يه شيطان بودم تو لباس انسانها ، به يه شيطان واقعى تبديل ميشى كه پيش بينى شده با همدستى ابليس خائن دنياى فرشته هارو از بين ميبره ، نزار نيروى منفى بهت غلبه كنه ، نزار اونقدر تاريک باشى كه با كلمات الله پاک زخمى بشى.
عذابى وصف نشدنى تمام وجودش را در بر گرفت ، با عذاب فرياد زد و ....
تكان هاى شديدى او را از خواب پراند ، صداى نگران دنى بود كه سعى در بيدار كردنش داشت.
_ خواهش ميكنم چشماتو باز كن ، صداى ترسناكت داره منو به شدت ميترسونه.
به شدت نشست ، شدت نشستنش به قدرى زياد بود كه دنى چند قدم به عقب پرت شد ، نفس نفس زنان تمام كلماتى كه در خواب از دهان پسر جوان شنيده بود را مرور كرد ، سوالات مغزش را پر كرده بود ، اما جوابى پيدا نميكرد ، در باز شد ، ريحا با موهايى بهم ريخته و لباسى نازک و كوتاه با عجله وارد شد ، ابروهاى كاموس به سرعت بالا پريد ، بدون اينكه به سر و وضعش توجهى كند دويد كنار تخت و گفت:
_ حالتون خوبه ؟! صداى فريادهاتونو شنيدم.
نگاه ريحا به بالا تنه برهنه كاموس برخورد كرد ، تازه متوجه موقعيتش شد ، آرام نگاهى به لباسهايش كرد كه بيشتر تنش را به نمايش گذاشته بود ، لبخندى نيمه روى لبهاى كاموس نشست ، كم كم داشت شخصيتش را پيدا ميكرد.
_ حالم خوبه ، فقط يه خواب ديدم.
ريحا بدون اينكه به او نگاه كند دستانش را جلوى قفسه سينه اش گرفت و آرام گفت:
_ خوبه كه حالتون خوبه ، من ... من ديگه برم.
به سرعت عقب گرد كرد و دويد بيرون ، نفس عميقى كشيد و به دنى كه از زور كنترل خنده اش سرخ شده بود نگاه كرد.
_ اگه ميخواى بخندى با صداى بلند بخند ، فكر ميكنم تا مرز خفه شدن رفتى !
به سرعت صداى بلند خنده دنى در اتاق پيچيد ، همانطور كه به دنى نگاه ميكرد ، به تمام زواياى خوابش فكر كرد ، آرام زير لب گفت:
_ اون يه خواب نبود ، روح من احضار شده بود !
دنى همانطور كه ته خنده اش را ميكرد ، كنارش روى تخت نشست ، با دستمال در دستش شروع به خشک كردن عرق سرد روى قفسه سينه كاموس كرد.
_ ميگم استيف اينارو چجورى ساختى ؟!
نگاهى به عضلات برآمده قفسه سينه اش كرد ، افكارش به قدرى بهم ريخته بود كه بى فكر گفت:
_ اجنه نياز به ساختن بدنشون ندارن ، ميتونن به هر شكلى كه دوست داشته باشن در بيان ، بدن من از بچگى اينجورى بود.
سكوت اتاق را در بر گرفت ، به دنى كه شوكه به صورتش خيره شده بود نگاه كرد.
_ حالت خوبه دنى ؟!
درجا پريد ، نفس حبس شده اش را آزاد كرد و لرزان گفت:
_ چشمات !
_ چشمام چى ؟!
_ هيچى !
به سرعت بلند شد و از اتاق خارج شد ، تازه متوجه حرفش شد ، چشمانش را بست و از تخت پايين پريد ، جلوى آينه ايستاد ، به نگاه آسمانى اش خيره شد ، نه كاملا آبى نبود ! نقطه هايى از سرخى را در نگاهش تشخيص داد ، سرخى هايى كه در جدال با رنگ آبى پر رنگ نگاهش بودند ، گنگى و كلافگى مغزش كم كم داشت از بين ميرفت ، با نگاهى عصبى به صورتش خيره شده بود ، زير لب دوباره گفت:
_ تو به هدفت نميرسى ، ابليس لعنت شده.


Please, ورود or عضویت to view URLs content!
 
آخرین ویرایش:

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
6-


•••


جلوى در ايستاد و نفس عميقى كشيد ، تقه اى به در زد كه براحتى باز شد ، متعجب در را بيشتر فشار داد و باز كرد ، با ديدن خانه خالى چشمانش را عصبى بست و باز كرد ، به سرعت دويد و تلفن خانه را برداشت و شماره آنتونى را گرفت ، بعد از دو بوق جواب داد.
_ بله ؟!
_ شما كجايين ؟! چرا خونه خاليه ؟!
_ عه تو ياشارى ؟! خونه چيكار دارى ؟!
_ جواب منو بده !
با فريادش ، انتونى جدى تر شد ، صداى نفس عميقش را در گوشى تلفن شنيد ، اصلا نسبت به اين موضوع احساس خوبى نداشت.
_ خب ما يه سفر كوچولو كرديم ، محض تفريح و خوش گذرونى.
_ چرا من خبر ندارم ؟! اصلا چرا تو اين چند وقت خبرى از كاموس دريافت نكردم !؟ اون كجاست ؟!
_ خيلى خب ، آروم باش ، ادرس جايى رو كه هستيم رو بهت ميدم ، فكر ميكنم با رودر رو حرف زدن بهتر بتونى موقعيت ها رو درک كنى.
_ منتظرم !
با شنيدن ادرس ، چشمانش بسته شد و غيب شد ، كنار درى چوبى كه انتونى ايستاده بود ظاهر شد ، به سرعت به طرف انتونى رفت و با عجله گفت:
_ كجاست ؟! كاموس كجاست ؟!
انتونى دستش را جلويش قرار داد و با آرامش گفت:
_ ببين ، با اين حالتى كه از تو ميبينم رغبت نميكنم جريانو برات تعريف كنم ، پس بهتره آروم باشى و با آرامش فكر كنى.
در باز شد و كيهان همراه با صلحا قدم به بيرون گذاشت ، صورت ناراحت و غمگينش به ياشار نشان داد كه خبرهاى خوبى براى شنيدن نيست ! روبه رويش ايستاد و كنجكاو و نا آرام به صورت كيهان خيره شد ، كيهان بدون اينكه به چشمانش نگاه كند گفت:
_ گم شده ، پيداش نميكنيم.
چشمان ياشار به سرعت سياهى رفت ، به سختى تعادلش را حفظ كرد.
_ امكان نداره ! دارين با من شوخى ميكنين.
اما صورت جدى و ناراحت كيهان چيز ديگرى نشان ميداد ، اينكه حرفش نه خواب بود و نه شوخى ! انتونى از در دلدارى وارد شد ، دستش را روى شانه ياشار گذاشت و گفت:
_ پيداش ميكنيم.
دستش را محكم پس زد ، به طورى كه انتونى قدمى به عقب پرت شد.
_ چجورى ؟! اگه اون الان تو دنياى ماورا باشه چى ميشه ؟! اگه دست ابليس باشه چى ؟! ابليس شكست خورده ، امكان نداره رفتار مناسبى با كاموس داشته باشه ، گرچه قبلا هم به خونش تشنه بود.
صلحا غمگين افزود.
_ به اندازه كافى روى ما هم فشار هست ، بهتر نيست كمى درک كنى.
چشمان سرخ ياشار به لحن پر از التماس صلحا رحم نكرد ، بلندتر فرياد زد.
_ تنها چيزى كه من درک ميكنم اينه كه فردا پس فردا يا در همين اينده نزديک بايد شاهد خراب شدن پسرى باشم كه تنها كاموس ميتونه اونو از جهنمى كه توشه بيرون بكشه ، كاموس در مورد پسرش مسئوله و بايد اين مسئوليت رو به نحو احسنت انجام بده.
كيهان با آرامش بيشترى گفت:
_ داريم اماده ميشيم همه جاى اينجا رو بگرديم ، نگران نباش پيداش ميكنيم.
ياشار بى توجه به همه پشت كرد و راه افتاد ، عصبى دستى پشت گردنش كشيد ، سعى كرد از قدرت ماورايى كه داشت استفاده كند تا بتواند حضور كاموس را حس كند ، هيچ رقمه نميتوانست انتونى و صلحا را ببخشد ، فكر ميكرد نگه داشتن كاموسى كه همه چيز را فراموش كرده كار سختى نيست اما حال فهميده بود كاموس خيلى بيشتر از آنچه كه او فكر ميكرد دردسر داشت و سختى !


•••


پادشاه اخرين امضا را كرد و صفحه قديمى را به يكى از مقاماتش سپرد ، نگاهى به دنى كه ترسان و لرزان منتظر بود كرد ، نفس عميقى كشيد و گفت:
_ چى شده دنى ؟! چرا اينقدر مضطربى ؟!
دنى كه هنوز هم رنگش پريده بود لب باز كرد.
_ سرورم ، ديدم ، من نگاه سرخ رو توى نگاهش ديدم.
پادشاه لبخند زنان بلند شد ، به كنار دنى رسيد ، دستش را روى شانه اش گذاشت و فشرد.
_ آروم باش دنى ، ما همه راه هايى كه ممكنه اون گذشته اشو بياد بياره رو بستيم ، اون قبلا يه جن ولهان بود ! طبيعيه كه گاهى بدنش بخواد نسبت به جادو هاى قوى كه مغزشو پاک كردن واكنش نشون بده.
_ براى چند لحظه اون خودش بود ، همون فرشته مغرورى كه باعث شد ابليس براى اولين بار در طول حياطش شكست بخوره.
پادشاه جلوى پنجره ايستاد ، به لبخند نيمه كاموس كه كنار اسب ريحا ايستاده بود نگاه كرد ، بالهاى زيبا و بلندش كه از نگاه بيشتر موجودات ماورايى دور بود آزادانه در هوا ميچرخيدند ، زير لب گفت:
_ اون خيلى زيباست.
دنى كه نشنيده بود گفت:
_ چى دارى ميگى يوس ؟!
پادشاه نگاه از بالهاى كاموس دزديد.
_ براى اينكه اعصابت اروم شه ، چند نفر از آدماى خودمو جلوى اتاقش ميذارم ، خدمتكاراشم عوض ميكنم تا شايد يكى از اونا به ما خيانت كنه ، اين به عهده تو ، ياران خبره خودتو براى خدمت به اون بزار.
دنى بعد از اداى احترام آرام گرد كرد و از تالار قصر بزرگ پادشاه خارج شد ، مجدد به كاموس خيره شد ، اينبار ريحا پايين اسب بود و كاموس روى اسب ، سعى در آرام كردن اسب داشت ، نگاه سنگينش را حس كرد ، آرام سرش را برگرداند و به نگاه خيره پادشاه ، نگريست ، برق سرخى كم نگاهش از ان فاصله هم براحتى قابل تشخيص بود ، پادشاه سرش را آرام تكان داد ، نگاه سركش كاموس بدنبال جواب سوْال هاى مغزش تمام زواياى صورت پادشاه را از نظر گذراند ، وقتى به نتيجه اى نرسيد رو برگرداند و به ريحا كه قوانين سواركارى را توضيح ميداد نگاه كرد.
_ اول بايد پاى راستتو بزارى اينجا ، اگه پا چپ هستى هم ميتونى اول اونو بزارى ، البته نياز به يه زين ديگه دارى كه طرف چپ اسب نصب شده باشه ، بعد زين اسبو ميگيرى و خودتو ميكشى بالا.
به كاموس نگاه كرد ، وقتى متوجه شد حواس كاموس همه جا هست غير از حرفهاى او ، كمى عصبى گفت:
_ ببينم وقتى از سواركارى خوشت نمياد چرا بهم گفتى بيايم باغ تا يادت بدم ؟!
كاموس نگاه از باغ گرفت و همانطور كه از اسب پياده ميشد گفت:
_ چون غلط اضافى زياد ميكنم ، يكيشونم اينكه پيشنهاد مسخره پادشاه شمارو قبول كردم فقط محض كنجكاوى.
كاملا از اسب پايين پريد ، به پنجره خالى پادشاه خيره شد و ادامه حرفش را گفت:
_ اون خيلى آشناست !
ريحا كه از عصبانيت سرخ شده بود ، كتاب آموزش سواركارى را محكم روى زمين انداخت ، دست به كمر گفت:
_ الكى وقت منو گرفتى ؟! بايد بهت بگم كار خوبى نكردى چون من بدجور تلافى اين كارتو سرت در ميارم.
سپس عقب گرد كرد و درحاليكه محكم پاهايش را به زمين ميكوبيد به طرف قصر براه افتاد ، لبخندى سمت چپ لب كاموس شكل گرفت ، او كه هنوز هم حواسش به ريحا نبود ، سردرگم افزود.
_ معلوم نيست چشه !
اعصاب و افكارش به قدرى بهم ريخته و مشغول بود كه به تحديد ريحا توجهى نكرد ، سرش را آرام تكان داد و دست در جيب به طرف قصر براه افتاد ، در راهروى طويل نگاهش مجدد به نگاه پادشاه برخورد كرد ، روبه روى كاموس ايستاد و گفت:
_ تصميم گرفتم به قولم عمل كنم ، يه سر ميبرمت روى زمين ، اماده شو.
بدون اينكه در صورت كاموس واكنشى ايجاد شود گفت:
_ اماده ام ، همين الان ميتونيم راه بيفتيم.
_ مثل اينكه خيلى براى رفتن عجله دارى.
اشاره به پشت سرش كرد ، خدمتكارى شنل بلند و تاجش را برداشت و اداى احترام گذاشت ، هردو باهم همراه شدند ، كاموس بعد از مكثى كوتاه گفت:
_ پات چى شده ؟!
پادشاه نگاهى به پايش كرد و گفت:
_ يه درد كوچولوئه ، فكر ميكنم مال سواركارى ديروزه.
 

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
7-


چيزى نگفت و براهش ادامه داد ، از قصر خارج شدند ، پادشاه روبه محافظانش گفت:
_ از اينجا به بعد خودمون ميريم شما برين تو قصر.
همگى بعد از اداى احترام مجدد وارد قصر شدند ، پادشاه روبه كاموس گفت:
_ ما دوتا دوستيم كه توسط ميزبان مهمونى دعوت شديم ، ريحا پارتنر من و يكى از دخترايى كه از قبل انتخاب كردم مال توئه ، خونمون در نزديكى تالار عروسيه و خانواده اى نداريم ، همرو فهميدى يا دوباره تكرارش كنم ؟!
كاموس كه حواسش كاملا به حرفهاى پادشاه بود ، سرش را تكان مختصرى داد.
_ آره ، ولى چرا عروسى !؟
_ همينطورى !
جواب كوتاهش باعث شد كاموس حرف ديگرى نزند و كنار قدمهايش قدم بردارد ، نيمه هاى راه همانطور كه پادشاه گفته بود ، ريحا همراه با يک دختر ديگر كه تقريبا هم شكل ريحا بود ، به انها پيوستند ، گرچه صورت دلخور ريحا كاملا از دور نمايان بود ! اما كاموس توجهى نكرد و دستش را جلوى دخترى كه به عنوان پارتنرش كنارش ايستاده بود گرفت ، لبخندى زد و دستش را حلقه بازوى قوى و عضلانى كاموس كرد ، نرم كنار هم قدم برداشتند ، بدون اينكه بفهمد اطراف تغيير كرد و همگى جلوى تالار عروسى بزرگى بودند كه از اتومبيل هاى پارک شده جلويش مشخص بود مهمان هاى زيادى دارد ، به اتفاق وارد شدند ، تالار به قدرى شلوغ بود كه كسى به انها توجهى نداشت ، نيمى از مهمانها در حال رقـ*ـص و نيمه ديگر در حال خوش گذرانى و پذيرايى از شكمشان بودند ، ميزى را دور از همه به انتخاب پادشاه اشغال كردند ، كاموس بى حوصله به صندلى تكيه داد و گفت:
_ خوشم نمياد از اين جور مهمونى ها !
پادشاه لبخندى زد و گفت:
_ كى ياد ميگيرى جلوى منى كه پادشاهم درست و حساب شده حرف بزنى !؟
كاموس بى جواب به ريحا خيره شد ، ريحا بدون اينكه به او نگاه كند اخمى كرد و دلخور نگاهش را به ميز دوخت ، كمى بى حال بود و صورتش به زردى ميزد و اين دليل خيره شدن نگاه كاموس بود ، پادشاه بى توجه به حالت ريحا دستش را گرفت و بلند شد.
_ خيلى خب من خوشم نمياد زياد بشينم ، بيا بريم برقصيم.
ريحا كه رنگش زردتر شده بود ، با بى حالى گفت:
_ سرورم من يكم ناخوشم.
پادشاه اخمى كرد و دستش را بيشتر كشيد ، ريحا ناچار ايستاد كه نگاهش با نگاه كنجكاو كاموس برخورد كرد ، نگاه پر سوْال و معصوم كاموس كه نگرانى كمى با آن آميخته بود ، باعث شد تمام دلخورى اش از بين برود ، نگاهش را به معناى كمكم كن ، به كاموس دوخت ، اما با كشيده شدنش توسط پادشاه ، كاموس فقط توانست بفهمد او تمايلى به رقـ*ـص با پادشاه ندارد ، تا كنار ميدان رقـ*ـص انها را نگاه كرد و وقتى در بين جمعيت گم شدند ، ايستاد ، دخترى كه پارتنرش بود به سرعت برخاست ، دستش را جلوى قفسه سينه اش گرفت و گفت:
_ فقط ميرم يه هوائى بخورم ، لازم نيست تو با من بياى.
دختر از خدا خواسته نشست ! تنها به طرفى از تالار رفت كه روى آن انواع مايعات گذاشته شده بود ، ليوان آبى پر كرد و نگاهى به ميدان رقـ*ـص كرد ، پادشاه و ريحا در آغـ*ـوش هم آرام در حال رقصيدن بودند ، نگاه ريحا به چشمانش برخورد كرد ، معصومانه اشاره كرد او را نجات دهد ، با بدجنسى ابروهايش را بالا انداخت و جواب منفى داد ، نگاه ريحا پر از خشم شد ، حضور نيروى منفى كنارش احساس كرد ، جرئه اى نوشيد و گفت:
_ آرزو كردم يكى بهتر از تورو ببينم.
غرشى از خشم را شنيد ، سپس صداى مرد را.
_ تو بياد دارى.
_ البته نه همه چيو ، فقط ميدونم پسرم ازم متنفره و تو هم علاقه شديدى به انابل قلابى ابليس دارى.
متعاقب اين حرف ، گيلاس بدست برگشت و به نگاه متعجب و سبز ياشار نگاه كرد ، ياشار با متعجب گفت:
_ از كج...
ميان حرفش پريد ، با لبخندى مسخره و كاملا خنثى گفت:
_ فكر كردى با يه جادوى فرشته ميتونى تا اخر فكر منو قفل كنى ؟!
ياشار از زور تعجب دهانش باز مانده بود ، افكارش به شدت در حال تغيير بودند ، به گونه اى كه دهانش براى گفتن حرفى باز نميشد ، كاموس برگشت و مجدد به ميدان رقـ*ـص نگاه كرد.
_ ولى قسمت بزرگى از خاطراتمو گم كردم و تو بايد كمكم كنى بياد بيارم.
ياشار يكه اى خورد ، نفس عميقى كشيد تا بتواند به اعصابش مسلط شود ، شوكى كه به او وارد شده بود ، به قدرى قوى و غير قابل درک بود كه حتى دست و پايش را ميلرزاند ، براى اولين بار از كاموس ترسيد ، با صداى ته رفته اى گفت:
_ چيو ميخواى بياد بيارى ؟!
كاموس جرئه ديگرى نوشيد.
_ قسمتى كه شماها خيلى وقت پيش برنامه ريزى كردين تا منو مجبور به برد اون مسابقه كنين ، براى همين تو فقط اجازه داشتى تو اون خونه منو ببينى.
ياشار ترسان گفت:
_ اون فقط بخاطر خودت بود ، اگه تو اون مسابقه رو نميبردى خيلى چيزا از بين ميرفت ، يكيشونم زندگى خودت بود ، ما بايد جورى برنامه ريزى ميكرديم كه تو فكر كنى هيچكدوم از اتفاقا فيلم نيست و واقعيته.
كاموس خشمگين گفت:
_ من حق انتخاب داشتم !
صداى بلندش باعث شد نظر چند نفر به انها جلب شود ، چشمان كاموس بسته شد ، نفس عميقى كشيد و سعى كرد اعصابش را آرام كند ، نگاه پادشاه به او برخورد كرد ، اشاره كرد برود به ميدان ، گيلاس را روى ميز گذاشت و بدون توجه به صورت سرخ شده ياشار ، به ميدان رقـ*ـص رفت ، كنار پادشاه ايستاد.
_ اوه كاموس ، خوشحال ميشم براى چند دقيقه با ريحا برقصى ، انگليسى ها به رقـ*ـص پارادور مشهورن.
ريحا برگشت ، صورتش بيش از پيش رنگ پريده و ضعيف بود ، دستش را جلوى ريحا دراز كرد ، ريحا از خدا خواسته از آغـ*ـوش پادشاه خارج شد و خود را روى بازوهاى قدرتمند كاموس انداخت ، آرام شروع كرد به رقـ*ـص پارادور كه از رقـ*ـص هاى قديمى انگليسى ها بود ، بعد از چند ثانيه كه پادشاه نشست كاموس آرام گفت:
_ امروز روبراه نيستى.
ريحا كه اشک در نگاهش حلقه زده بود ، آرام گفت:
_ من ازش ميترسم.
صدايش به قدرى ضعيف بود كه با گوشهاى طبيعى انسان ، قابل شنيدن نبود ، اما كاموس براحتى شنيد ، به بازوهايش چنگ زد و ترسان كمى بلندتر گفت:
_ شب خوبى نداشتم ، فقط نخوابيدم.
_ از كى ميترسى ؟!
ريحا متعجب به چشمان كاموس نگاه كرد ، نگاهش به پشت سر ريحا بود اما تمام حواسش به او بود.
_ هيچكس من همچين حرفى نزدم.
كاموس به صورتش خيره شد ، كمى بى حوصله گفت:
_ ببين اگه ميخواى كمكت كنم ، بايد همه چيو بهم بگى.
 
آخرین ویرایش:

❤️Ava20

نویسنده ویژه
نویسنده ویژه
16/3/16
352
16,767
641
23
تركيه
8-

ريحا نگاهى به صورت پادشاه كرد ، مستقيم انها را زير نظر گرفته بود و مشخص بود صداى هردو را ميشنود ، تصميم گرفت وقت مناسب ترى را براى گفتن حقايق انتخاب كند ، دستهايش را از بدن ورزيده كاموس جدا كرد و قدمى به عقب برداشت ، سرش را پايين انداخت و گفت:
_ چيزى نيست فقط شب خوبى نداشتم ، الانم نميخوام برقصم.
آرام گرد كرد و از كاموس دور شد ، نگاه سنگين و پر خشمش را روى شانه هايش احساس ميكرد ، اما ترسش از پادشاه بيشتر بود !

•••

سرفه كنان به دروازه تكيه داد ، ژينوس با عجله دويد و بازويش را گرفت.
_ حالت خوبه ياش ؟!
كاليوس كه به ديوار تكيه داده بود با پوزخندى گفت:
_ هه ... از كى تا حالا ياشار شده ياش ؟!
_ يا حرف نزن ، يا وقتى هم ميزنى درست بزن.
كاليوس نگاه عصبى به مايكل كرد ، بى توجه به او ياشار را تا تخت خواب راهنمايى كرد و خواباند ، كنار تخت نشست.
_ چى شده كه اينقدر حالت بده رفيق ؟!
ياشار نگاهى به صورت كنجكاو كاليوس كرد ، زاويه نگاهش همان نگاه كاموس بود بر فرق اينكه كاموس بيش از حد معصوم خيره ميشد ، سرفه ديگرى كرد تا نفسش باز شود.
_ اون بياد داره.
كاليوس زنجير در دستش را تكان مختصرى داد و مجدد پوزخند زد.
_ امكان نداره.
_ اگه پاش به دنياى ماورا برسه همه چيز بهم ميخوره ، اولين كسايى كه مجازات ميشن منو توييم مايكل ، مطمئن باش خشم فرشته ها برعكس اسم نوازش دهنده اشون خيلى ترسناكتره !
نشست و سرش را ميان دستانش گرفت ، با ناراحتى ناليد.
_ تمام زحمات زوبعه كيسان با خاک يكسان ميشه ، نميذارم اين اتفاق بيفته.
مايكل كه كمى خونسرد تر از ياشار بود ، دستش را روى شانه اش گذاشت و از در آرامش وارد شد.
_ خيلى خب بزار ببينم ، اولين بدبختى ، كاموس بياد داره ، دومين بدبختى ، پسرش يه روانيه ، سومين ...
كاليوس با اعتراض دهانش را باز كرد كه ياشار زود تر از او گفت:
_ نه همه چيزو ، از قضيه اهورا خبر نداره ، اگه داشت خيلى داغونتر بود.
مايكل ناچار ناليد.
_ ميخواى چيكار كنى ؟!
_ كافيه ملاقات ديگه اى با من نداشته باشه ، اون يكيو ميخواد تا خاطراتشو براش يادآورى كنه ، يكى مثه من ، ميخوام براى چند وقتى يه جايى پنهان بشم.
مايكل به نشانه تاييد گفت:
_ خوبه اما كجا ؟!
_ هنوز نميدونم.
هردو به كاليوس نگاه كردند ، بى توجه مشغول ساختن معجونى بود كه گاهى تسكين دهنده درد هايش بود.
_ اما اون به پدرش نياز داره تا درداشو از بين ببره ياش ، تا كى بايد دارو بخوره تا درد استخوناشو تسكين بده.
ياشار با دلسوزى به دستان كاليوس نگاه كرد ، ژينوس كه به آرامى ميگريست بغض كرده زبان باز كرد.
_ اون به اين دردا عادت كرده ، شما بايد به فكر اين باشين كه كاموس به اين دنيا نياد ، وگرنه نابودگر تمام موجوداتش خواهد شد.
هرسه با نوميدى و ترس به كاليوس خيره شدند ، كاليوسى كه از سرنوشت شومش خبر نداشت و به آرامى سنگهاى زندگيش را به اين طرف و آن طرف پرت ميكرد.

•••

ريحا ليوان شربت سرخ رنگ را روى ميز گذاشت و روبه كاموس گفت:
_ چرا چيزى از غذاتو نخوردى ؟!
كاموس كه دست به سينه از پنجره اتاق به بيرون خيره شده بود ، تكان مختصرى خورد و سپس برگشت.
_ به خدمه گفتم چيزى نميخورم.
_ اما تو از صبح تا حالا فقط ...
ميان حرفش پريد و كمى عصبى غريد:
_ گفتم كه نميخورم ، اصلا تو چرا خودت چيزى نميخورى ؟!
ريحا دلخور سرش را پايين انداخت ، قطره اشكى از چشمانش چكيد ، انتظار رفتار خشونت آميزى را از طرف كاموس نداشت ، او هميشه كاموس را نجات دهنده خودش ميديد.
_ من از غذاى شياطين تغذيه نميكنم.
حرفش در ميان افكارش بود ، اما كاموس شنيد ، بى حرف قدم زنان به ريحا نزديک شد و روبه رويش نشست ، با نگاه تيزى تمام بدنش را از نظر گذراند ، دخترى ريز اندام بود كه نسبت به خودش به شدت ضعيف و نحيف مينمود.
_ چرا هنوز كنار شياطين زندگى ميكنى ؟! تو بايد بين انسانها باشى.
ريحا متعجب و شوكه سرش را بلند كرد ، قبل از اينكه حرفى بزند كاموس زودتر گفت:
_ من پدرتو ميشناسم ، كاملا هم مطمئنم در مورد من بهت حرفهايى زده ، نجات دهنده تو منم ، اما دستورشو من نميدم پادشاه دستورشو صادر ميكنه ، ميخوام نجاتت بدم اما بايد خودتم همكارى كنى.
مستقيم به چشمان متعجب ريحا خيره شد ، توانست غوغا و آشوب را براحتى در نگاهش تشخيص دهد ، به قدرى شوكه بود كه نميتوانست جوابى بدهد ، پس خودش شروع كرد.
_ بايد كمكم كنى از اينجا فرار كنم ، من با قبول شرايط پادشاه اينجا ، حكم زندانى شدن خودمو امضا كردم ، لازم ميدونم كه يه نفر از اهالى اينجا طرف من باشه.
ريحا كه كمى خودش را جمع و جور كرده بود ، به آرامى به كاموس نزديک شد ، دست لرزانش را بلند كرد و روى قلب متلاطم و پر آشوب كاموس گذاشت ، تعجب را در نگاه كاموس خواند اما مطمئن بود بزودى دليل كارش را ميفهمد ، همانطور هم شد ، چشمان زيباى كاموس كه حال نيمى از آن به سرخى ميزد ، آرام آرام پر از حس رضايت شد ، او جواب مثبتش را با دستش به بدن كاموس منتقل كرده بود و دليل اين كارش چيزى غير از نفهميدن پادشاه و يارانش نبود.

•••

نشست روى صخره كه صداى يكى از اجنه هارا شنيد.
_ هى كاليوس ، تو نميخواى با ما بازى كنى ؟!
به آرامى برگشت ، يک جن عارض بود ( در جلد اول به جن عارض اشاره شده ) چشمان صورتى روشنش پر از شيطنت بود ، ميدانست كاليوس هميشه از بازى كردن با بقيه اجنه ، محروم بود ، ضعيف بودنش باعث شده بود هيچكس او را در گروهش نگيرد.
_ نه خودتون بازى كنين.
عارض با تخسى چوب دستى كه در دستش بود را تكان داد ، نگاهى به بقيه اجنه كرد و گفت:
_ چيه ميترسى باز ببازى و اخر بازى از هم گروهى هات کتک بخورى ؟!
بعد از گفتن اين حرف با صداى بلندى شروع به خنديدن كرد ، صداى كريه و ترسناكش كه مختص همه اجنه بود ، هماهنگى جالبى با صورت عصبى و پر خشم كاليوس داشت ، با يک حركت بلند شد و خيز برداشت به طرف جن عارض ، جا خالى داد و كاليوس با كله محكم به زمين برخورد كرد ، مجددا صداى همه شياطين و اجنه بلند شد ، عرق روى صورتش را با استينش پاک كرد ، ميدانست شانس برنده شدن ، در مقابل آن جن قوى را ندارد ، نفس عميقى كشيد و با دلى غمزده بلند شد ، لباسهايش را تكان مختصرى داد و به جهت مخالف همه اجنه قدم برداشت ، صداى جن عارض را مجدد شنيد.
_ فكر نكنم اونقدر زور داشته باشه كه حداقل يه كيلو وزن بلند كنه !
چشمانش را بهم فشرد و تند تر قدم برداشت ، به اولين جايى كه در ذهنش نقش بست ، طى العرض كرد ، دور و برش را نگاه كرد دروازه پنجم برزخ را شناخت ، ميدانست اين وقتها ژينوس هميشه اينجاست ، به طرف جايى كه حدس ميزد ژينوس باشد براه افتاد ، ژينوس را ديد كه پشت به او در حال صحبت با ياشار است ، كنجكاو پشت درختى ايستاد و تمركز كرد تا صدايشان را بهتر بشنود.
_ ياش من نميتونم.
ياشار اخم كرده دست ژينوس را محكمتر گرفت.
_ اونقدرا هم سخت نيست ، من ميدونم تو منتظر كاموسى ، اون فرشته مغرور هيچوقت دوباره به سمت تو نمياد ، مطمئن باش اگه پيدات كنه اول ازت ميپرسه بچش كجاست !
صدايش را كمى آرام كرد تا از اضطراب ژينوس كم كند.
_ من نميتونم صبر كنم.
دستى ضربه آرامى روى شانه كاليوس زد ، بدون اينكه نگاه كند شانه اش را تكانى داد و گفت:
_ هيس نكن.
_ گوش وايستادى ؟!
اينبار سرش را آرام چرخاند ، يک جاندر بود كه چشمان آبى روشنش اولين چيزى بود كه در نظر كاليوس شكل گرفت.
( جاندر : در افسانه ها جاندر به معناى كوه شاخ يا شاخ هاى بزرگ گفته ميشود ، جاندر ها معمولا در دنيايى زندگى ميكنند كه پر از آب و علف باشد ، چرا كه منبع اصلى انرژى انها از علف و آب سرچشمه ميگيرد ، جاندر معمولا از سرعت بسيار بالايى برخوردار است ، دو شاخ بزرگ در سر دارد و هركس كه شاخ هايش بزرگتر باشد ، براى انها مقدس و ارزشمند است ، شكلى همانند انسان دارند بر فرق اينكه انگشتان دست و انگشتان پايى ندارند ، از مادر زاده نميشوند در عوض همانند پرندگان از تخم ها سردر مى آورند ، يكى از بدترين عاداتشات اين است كه به شدت با انسانها مخالفند و هروقت كه اجازه داشته باشند روى زمين قدم بگذارند ، حتما به يكى از انها صدمه خواهند زد ، به اشكال مختلف و به گونه اى كه انسان فكر ميكند يک اتفاق بوده ! )
كاليوس متعجب گفت:
_ هى تو اجازه ندارى به اينجا بياى !
جاندر تكيه اش را به درخت داد و با دستش ضربه هاى كوچكى به ان زد.
_ به تو چه دلم ميخواد.
از جوابش ، بيشتر متعجب شد تا ناراحت ، نگاهى به يكى از شاخ هايش كرد ، شكسته بود و خون خشک شده به وضوح مشخص بود.
_ تو دعوا كردى ، زخمى و خونى هستى.
جاندر نگاهى به صورت كاليوس كرد ، معصومانه منتظر بود تا از او كمک بخواهد ! صورت كاليوس كمى آشنا بود ، ابروهايش را چين داد و بيشتر تمركز كرد ، بياد آورد كه اين صورت را زمانى پدرش براى او نشان داده بود ، اما صورتى كه او ديده بود كمى كهن سال تر از كاليوس بود ، صورت كاليوس به شدت بچگانه و كوچكتر از آن نقاشى بود !
_ اسمت چيه ؟!
_ كاليوس ! و تو ؟!
جاندر كمى جلو رفت ، هم قد او بود ، تنها فرقش لاغرى و ضعيفى بيش از حد كاليوس نسبت به او بود.
_ من تورو يه جايى ديدم ، پدرم از تو و كيهان قصه هاى زيادى تعريف كرده ، ببينم تو مگه به زمين تبعيد نشدى ؟!
كاليوس كه كمى گيج شده بود گفت:
_ نه ! من هميشه اينجا بودم ! احتمالا اشتباه گرفتى.
 
آخرین ویرایش: