نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های کوتاه طنز خارجی و ایرانی

شروع موضوع توسط kimia ‏25/7/14 در انجمن داستانک

  1. fatimi

    fatimi کاربر فعال عضو انجمن

    718
    4,345
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏3/2/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف فضولی
    محل سکونت:
    شیطون آباد
    در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت.
    پس به یک بنگاهی

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه زناشویی».
    مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت.
    روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نازیبا».
    در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد.
    دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود «کدبانویخوب» و روی دیگری «شلخته».
    او از در کدبانوی خوب وارد شد.
    در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود.
    از در جوان وارد شد.
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود :
    «با چنین ادعا و هـ*ـوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!!»
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/3/17
    he.s و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  2. fatimi

    fatimi کاربر فعال عضو انجمن

    718
    4,345
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏3/2/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف فضولی
    محل سکونت:
    شیطون آباد
    یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند.
    یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه.
    جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
    منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
    من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
    پوووف! منشی ناپدید میشه ...
    بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
    من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
    پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
    بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه.
    مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

    نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
     
    he.s, م . میشی, a..girl و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. fatimi

    fatimi کاربر فعال عضو انجمن

    718
    4,345
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏3/2/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف فضولی
    محل سکونت:
    شیطون آباد
    زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
    یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
    میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً...

    شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
    نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
    توی آب و جان زن را نجات داد.
    داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
    نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    نوبت به داماد آخری رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
    داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
    دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟
    همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
    فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
    که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»
     
    he.s, م . میشی و اِریس از این پست تشکر کرده اند.
  4. Mårzï¥ē

    Mårzï¥ē مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    10,439
    37,656
    امتیاز:
    951
    تاریخ عضویت:
    ‏18/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Accounting
    محل سکونت:
    TehRan
    طنز مادر زن و دامادها
    زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»نوبت به داماد آخری رسید.زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود، که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! ازطرف پدر زنت».
     
    he.s از این پست تشکر کرده است.
  5. Mårzï¥ē

    Mårzï¥ē مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    10,439
    37,656
    امتیاز:
    951
    تاریخ عضویت:
    ‏18/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Accounting
    محل سکونت:
    TehRan
    طنز

    راز موفقیت همسرداری ملانصرالدین

    ملانصرالدین را گفتند: چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی؟
    او در پاسخ جماعت گفت: ما با هم در روز عروسيمان عهدی بستیم (و آن اینکه) اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام یک امری نیکو (به جای جدل) به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد، و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد بیت نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد.

    و اینک من - شکر خدا - چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم!
     
    he.s و professorgigi از این پست تشکر کرده اند.
  6. Mårzï¥ē

    Mårzï¥ē مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    10,439
    37,656
    امتیاز:
    951
    تاریخ عضویت:
    ‏18/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Accounting
    محل سکونت:
    TehRan
    جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
    پیرمرد:معلومه که نه!
    جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!
    پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
    جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!
    پیرمرد: ببین… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!
    جوون: کاملا امکانش هست!
    پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
    جوون: کاملا امکان داره!

    پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد می شدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟!
    جوون: ممکنه!

    پیرمرد: بعد من بهت می گم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
    مرد جوون لبخند میزنه!

    پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید!
    مرد جوون لبخند میزنه!
    پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی!
    مرد جوون لبخند میزنه!
    پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج می خواین!
    مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
    پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم..!!
     
    he.s از این پست تشکر کرده است.
  7. Mårzï¥ē

    Mårzï¥ē مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    10,439
    37,656
    امتیاز:
    951
    تاریخ عضویت:
    ‏18/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Accounting
    محل سکونت:
    TehRan
    معلم یه کرم گذاشت رو میز و یه قطره از مشروبات الکلی ریخت روش. . .کرم نابود شد !
    بعد گفت : دیدید چی به سر کرم اومد ؟
    چه نتیجه ای میگیریم ؟؟
    همه با هم گفتن : باید مشروبات الکلی بخوریم تا کرم های بدنمون از بین برن !!!
    معلم دید اینا زبون آدم نمیفهمن ، یه ظرف پر نوشیدنی گذاشت جلوی یه الاغ و به بچه ها گفت : ببینید حتی الاغ هم از این نمیخوره !
    چه نتیجه ای میگیریم ؟؟؟
    همه با هم گفتن : نتیجه میگیریم هرکی نخوره خره!
     
    he.s از این پست تشکر کرده است.