نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های کوتاه طنز خارجی و ایرانی

شروع موضوع توسط kimia ‏25/7/14 در انجمن داستانک

  1. h@wzh!n

    h@wzh!n کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    5,534
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏27/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف ملت آزاری!!
    محل سکونت:
    کره مااااه
    پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
    پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
    پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
    پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است


    پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید :
    پدر: برای دخترت شوهر خوبی سراغ دارم بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
    پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
    بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

    پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

    پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد


    و معامله به این ترتیب انجام می شود
     
    he.s, شلتوک و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  2. h@wzh!n

    h@wzh!n کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    5,534
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏27/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف ملت آزاری!!
    محل سکونت:
    کره مااااه
    پدر عزيزم،

    با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با my friend جديدم

    فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات

    واقعي رو با سارا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو

    نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور

    سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست،

    پدر. اون حامله است. سارا به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک

    تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم

    براي داشتن تعداد زيادي بچه. سارا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که

    ماريجوانا واقعا به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي

    تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و

    اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز

    پيدا کنه، و سارا بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و

    مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم،

    اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

    با عشق،
    پسرت،
    علی

    پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه مهدی فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
     
    he.s, شلتوک و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  3. h@wzh!n

    h@wzh!n کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    5,534
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏27/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف ملت آزاری!!
    محل سکونت:
    کره مااااه
    ماهی داخل آکواریوممون هی می خواست یه چیزی بهم بگه .

    تا دهنشو وامی کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .

    دست کردم تو آکواریوم درش آوردم.

    شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .دلم نیومد دوباره

    بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید خسه شد خوابیـــد .

    دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.

    ولی الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده

    انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب ؟؟..................

    این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.

    دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند

    و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند.
     
    professorgigi, he.s, شلتوک و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. h@wzh!n

    h@wzh!n کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    5,534
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏27/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف ملت آزاری!!
    محل سکونت:
    کره مااااه
    چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.از آن

    بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی

    در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی

    آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و


    دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد...از دور بقعه امامزاده

    ای را دید و گفت:ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین

    بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و

    جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.گفت: ای امام زاده خدا

    راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و

    تو همه گله را صاحب شوی.نصف گله را به تو می دهم و نصفی

    هم برای خودم...قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت

    رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می

    کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف

    گله را به تومی دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت:بالاخره چوپان

    هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به

    عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید

    نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:چه کشکی چه پشمی؟ ما

    از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.
     
    he.s و شلتوک از این پست تشکر کرده اند.
  5. h@wzh!n

    h@wzh!n کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    5,534
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏27/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف ملت آزاری!!
    محل سکونت:
    کره مااااه
    روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و

    داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم

    تمامی اموالم رابه آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش

    را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد

    مرد خسیس دار فانی را واداع گقت.زن نیزبه قولی که داده بود عمل کرد. وقتی

    ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجاآوردند و می خواستند تابوت

    مرد را ببندند و آن را در قبر بگذارند، ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید

    به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم. بگذارید من این صندوق را هم در

    تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند

    به او گفتند : واقعا شما حماقت بزرگی میکنی که به وصیت آن مرحوم عمل

    میکنی.

    زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته

    بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم. البته

    من تمامی دارایی هایش را جمع کرده و وجه آن را در حساب بانکی خود

    ذخیره نمودم. درمقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را

    در تابوتش گذاشتم، تااگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را

    خرج کند .
     
    he.s, شلتوک و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  6. h@wzh!n

    h@wzh!n کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    5,534
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏27/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف ملت آزاری!!
    محل سکونت:
    کره مااااه
    ناپلئون درکدام جنگ مرد؟

    در آخرین جنگش!



    اعلامیه استقلال امریکا در کجا امضا شد؟

    در پایین صفحه.


    چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون آن که ترک بردارد؟
    زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد!



    علت اصلی طلاق چیست؟
    ازدواج!


    علت اصلی عدم مردود شدن دانش آموزان چیست؟
    امتحانات.

    چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
    نهار و شام!

    چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
    نیمه دیگر آن سیب!

    اگر یک سنگ قرمزی را در دریای آبی بیاندازید، چه خواهد شد؟
    خیس خواهد شد!

    یک فرد چگونه می تواند هشت روز نخوابد؟
    مشکلی نیست، شبها می خوابد!

    چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
    شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنید که یک دست داشته باشد!

    اگر در یک دست خود سه سیب و چهار پرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید، کلا چه خوهید داشت؟
    دستهای خیلی بزرگ!

    اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند، چهار نفر آن را در چند ساعت خواهند ساخت؟
    هیچ! چون دیوار قبلا ساخته شده!
     
    he.s و شلتوک از این پست تشکر کرده اند.
  7. h@wzh!n

    h@wzh!n کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    305
    5,534
    امتیاز:
    531
    تاریخ عضویت:
    ‏27/10/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف ملت آزاری!!
    محل سکونت:
    کره مااااه
    داستان دم خروس

    یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
    ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
    ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.
     
    he.s, شلتوک و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  8. Mårzï¥ē

    Mårzï¥ē مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    10,439
    37,656
    امتیاز:
    951
    تاریخ عضویت:
    ‏18/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Accounting
    محل سکونت:
    TehRan
    یک نفر مهمان خونه ایی روستايی بود خروس چاق و چله ميزبان چشمشو گرفته بود
    نصفه های شب دور از چشم همه بلند شد خروس رو گرفت و به راه افتاد صاحبخانه از خواب بيدار شد و گفت :حالا كه زوده داری ميری بمون تا خروس بخونه بعد برو
    مهمان دزد در جوابش گفت:خروس اگر خروس باشه توی راهم می حونه
    دزد رفت و صاحبخونه از همه جا بی خبر گرفت خوابيد
    صبح وقتی رفت سر لونه خروسه تازه فهميد ديشب مهمون بی معرفتش چی گفته.
    #تمثیل_المثل
     
    he.s و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  9. Mårzï¥ē

    Mårzï¥ē مدیر بازنشسته مدیر بازنشسته

    10,439
    37,656
    امتیاز:
    951
    تاریخ عضویت:
    ‏18/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Accounting
    محل سکونت:
    TehRan
    ملا نصرالدین از حاکم خواست تا حکمی بنویسد که هر کس از زنش می ترسد، باید یک مرغ به ملا بدهد. حاکم که ملا را به شوخ طبعی می شناخت، حکم را نوشت و به او داد. ملا رفت و چند روز بعد با صد مرغ برگشت و به خانه حکم رفت. حاکم پرسید: ملا، این همه مرغ را از کجا آورده ای؟
    ملا گفت: دیگر حوصله نداشتم وگرنه به تعداد مردان متاهل شهر مرغ بدست می آوردم. ضمنا شنیده ام در فلان محله شهر کنیز زیبایی هست و خوش سخن که جان میدهد برای مصاحبت شما! حاکم به ملا اشاره کرد: آهسته تر! ممکن است زنم پشت در گوش ایستاده باشد. ملا گفت: خب، من خیلی گرفتارم. دستور بدهید مرغی به من بدهند تا از حضور مرخص شوم.
     
    he.s و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.
  10. fatimi

    fatimi کاربر فعال عضو انجمن

    718
    4,345
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏3/2/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    شغل شریف فضولی
    محل سکونت:
    شیطون آباد
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻣﺎﺷﯿﻨﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻧﺎﺟﻮﺭﻱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ.ﺑﻄﻮﺭﯾﮑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﺑﺸﺪﺕ ﺁﺳﯿﺐ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ. ﻭﻟﯽ ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﺑﻄﺮﺯ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺁﺳﺎﯾﯽ ﺟﻮﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﺪﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﻥ
    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻨﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺁﻫﻦ ﻗﺮﺍﺿﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺎﻥ، ﺭﺍﻧﻨﺪﻩﺀ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ: -ﺁﻩ ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺩ ﻫﺴﺘﯿﺪ.…! ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﺎﺷﯿﻨﺎﻣﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ! ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘﯿﻢ!ﺍﯾﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﺸﺘﺮﮐﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﯿﻢ!
    ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕﻪ: -ﺍﻭﻩ“ …ﺑﻠﻪ ﮐﺎﻣﻼ… ”ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺷﻪ!
    ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﻳﺒﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﻩ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻪ: -ﺑﺒﯿﻦ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺩﯾﮕﻪ!ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﻦ ﮐﺎﻣﻠﻦ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺳﺎﻟﻤﻪ.ﻣﻄﻤﺌﻨﻦ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﺗﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺧﻮﺵ ﯾﻤﻦ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺟﺮﻳﺎﻧﺎﺕ ﺧﻴﻠﻲ ﺟﺎﻟﺒﻲ ﺑﺎﺷﻪ ﺭﻭ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ!
    ﻭ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﺎ ﻟﻮﻧﺪﻱ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﯿﺪﻩ. ﻣﺮﺩ ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﺗﺼﺪﯾﻖ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﺯﻳﺮ ﭼﺸﻤﻲ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﻳﺒﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪ ﻣﻲ ﺯﻧﻪ ﺩﺭﺏ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﻧﺼﻒ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺭﻭ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﻪ ﻭ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ. ﺯﻥ ﺩﺭﺏ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ. ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﺷﯿﺪ؟! ﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﺁﻣﻴﺰﻱ ﻣﻲ ﺯﻧﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﮔﻪ: -ﻧﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭘﻠﯿﺲ ﺑﺎﺷﻴﻢ!!!
    :aiwan_light_shok:
    نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به زن ها اعتماد نکنید
    :aiwan_light_soldier_girl::aiwan_light_soldier:
     
    he.s و م . میشی از این پست تشکر کرده اند.