نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

مجموعه داستان های کوتاه طنز خارجی و ایرانی

شروع موضوع توسط kimia ‏25/7/14 در انجمن داستانک

  1. H@niyeh

    H@niyeh کاربر فعال

    600
    2,556
    امتیاز:
    471
    تاریخ عضویت:
    ‏1/1/70
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجوی نرم افزار
    محل سکونت:
    Earth
    یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یه موتور گازی ازش جلو زد!خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغـ*ـل موتوره رد میشه.
    یه مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی... آخه کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!![​IMG]
     
    ErIhA, Sepideh.bhz, he.s و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. نامیرا

    نامیرا حامی انجمن عضو انجمن

    194
    7,150
    امتیاز:
    506
    تاریخ عضویت:
    ‏25/5/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    علاف و بیکار......کاربر نگاه...!
    محل سکونت:
    مشهد
    خیلی باحال بود مرسی.:aiwan_light_biggrin:
     
    بانو :) و H@niyeh از این پست تشکر کرده اند.
  3. Atosa96

    Atosa96 حامی انجمن عضو انجمن

    211
    1,766
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    به چه علت به تیمارستان آوردند؟

    پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید: می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند؟
    مرد در جواب گفت: آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من، مادر زن پدر شوهرش شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود، پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.
    حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید آیا کارتان به تیمارستان نمی کشید؟
     
    he.s, ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿, بانو :) و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Atosa96

    Atosa96 حامی انجمن عضو انجمن

    211
    1,766
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏29/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو
    مشاهير کنکوري
    قصد داريم شما را با مشاهير بيشتري آشنا کنيم البته با اين فرض که اگر در زمان حيات اين عزيزان کنکور وجود داشت، به چه سرنوشتي دچار مي‌شدند.

    نيوتن: از آنجا که اين دانشمند علاقه‏ي زيادي به قبول شدن در رشته‏ي ستاره شناسي يا نجوم داشت، از صبح تا شب خودش را در اتاق حبس مي‏کرد و براي قبول شدن در کنکور درس مي‏خواند. و از آنجا که وقت يک پشت کنکوري بسيار ارزشمندتر از آن است که بيکار و بي‏عار برود و زير درخت سيب لم بدهد، بنابراين سيبي هم به سرش نمي‏خورد و جاذبه‏اي هم کشف نمي‏شد و الان بنده و شما، تمام اشياء و آدم‏هاي دور و برمان در فضا معلق بوديم!

    ليلي و مجنون: اصولاً بسياري از صاحبنظران معتقدند بيکار نشستن در خانه يکي از مهم‏ترين عوامل و دلدادگي معروف‏ترين عاشق و معشوق تاريخ ادبيات است. اما اگر هردوي اين عزيزان در عصر ما زندگي مي‏کردند آنقدر درگير کلاس‏هاي تست و حل دفترچه‏هاي تست و مطالعه‏ي ضرايب دروس مختلف و فرم انتخاب رشته و کنکور آزمايشي بودند که سال تا سال هم وقت نمي‏کردند ياد هم بيافتند چه برسد به اين که مجنون ظرفي ببرد در خانه ليلي که آش نذري بگيرد و چون ليلي زد ظرفش را شکست را بيافتد در کوچه و خيابان و در اقدامي جلف و سبک بزند زير آواز که:

    اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟

    رستم: درباره‏ ي اين قهرمان و اسطوره ‏ي ايران زمين دو احتمال وجود دارد. يا به جاي هفت خوان سنتي و جنگيدن با ديو وعجوزه و اژدها و سير و عبور از بيابان مجبور مي‏شد برود ازتکخوان کنکور عبور کند که البته واضح و مبرهن است که خيلي زود (احتمالاً وقتي به تست‏هاي دروس تخصصي ميرسيد!) مي‏فهميد عبور از آن هفت‏خوان در برابر تکخوان مثل آب خوردن است.

    در حالت دوم، رستم به عنوان طراح سؤال کنکور انتخاب مي‏شد و سؤال‏هاي کنکور سختي را طرح مي‏کرد، غافل از اين‏که فرزندش سهراب هم امسال کنکوري است و با درماندن از پاسخ دادن به تست‏هاي پدرش از زندگي نااميد مي‏شود و يک بلايي سرخودش مي‏آورد! ناگفته پيداست که رستم دير متوجه ماجرا مي‏شود و پاسخ نامه (همان نوش داروي سابق) را وقتي کار از کار گذشته، به سهراب مي‏رساند.

    نوستر آداموس: احتمالاً اين پيشگوي معروف فرانسوي تنها فرد مشهوري است که در مواجهه با کنکور غمي به دل راه نمي‏داد چون براي کسي که قرن‏ها قبل حوادث مهمي مثل حادثه 11 سپتامبر و جنگ جهاني دوم را پيش‏بيني کرده، پيش‏بيني اين که جواب تست شماره 5 درس ادبيات گزينه الف، ب، ج يا دال است نبايد کار دشواري باشد!

    نيما يوشيج: پدر شعر فارسي در مواجهه با کنکور "تست نو" را ابداع مي‏کرد که رها از قيد و بندهاي تست‏هاي معمولي و سرشار از خلاقيت بود. در تست‏ نو پاسخ خاصي، صحيح فرض نمي‏شد و مهم روش‏هاي خلاقانه‏اي بود که داوطلب براي پاسخ به تست‏ها به کار مي‏برد (شير يا خط انداختن، ريختن تاس، ده- بيست- سي- چهل کردن، اتل متل توتوله خواندن، چشم بستن و انگشت گذاشتن روي کاغذ و ساير روش‏هاي خلاقانه‏ي ديگر)
     
    he.s, ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿, بانو :) و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. farzane

    farzane کاربر تازه وارد عضو انجمن

    4
    45
    امتیاز:
    46
    تاریخ عضویت:
    ‏28/7/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    mohandes
    محل سکونت:
    boushehr
    استاد:وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟
    شاگرد:ازدواج
    استاد:نخیر منظورم این است که چه میشوی؟
    شاگرد:داماد
    استاد:اوه منظورم این است وقتی بزرگ شوی چه به دست می آوری؟
    شاگرد:زن :)
    استاد:ابله،وقتی بزرگ شوی برای پدرومادرت چه میکنی؟
    شاگرد:عروس میگیرم
    استاد:پسرجان، پدرومادرت در آینده از تو چه میخواهند؟؟؟
    شاگرد:یک زندگی متأهلی موفق
     

    فایل های ضمیمه:

    deimos, he.s, ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿ و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. جوکر

    جوکر کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    276
    4,170
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏20/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    συγγραφέας
    راننده کاميوني وارد رستوران شد.
    دقايقي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

    راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

    دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!

    رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

    25r30wi25r30wi25r30wi بلاخره انتقام گرفت..حال کردم اصن25r30wi:aiwan_light_laugh3:
     
    he.s, ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿, بانو :) و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. جوکر

    جوکر کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    276
    4,170
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏20/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    συγγραφέας
    سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.

    زن فرانسوي گفت:

    به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و نه ... خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم!

    روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .

    روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .

    زن انگليسي گفت:

    من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.

    روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم

    ليست خريد و كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.


    زن ایرانی گفت :

    من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم

    اما روز اول چيزي نديدم

    روز دوم هم چيزي نديدم

    روز سوم هم چيزي نديدم

    شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم
    25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi


    آقایون داداشام و اونایی که این مطلب و خوندن..باس بگم این مطلب فقط جهت این بود که خنده رو لباتون بیاد وگرنه مردای ایرانی که گُـــــلن :aiwan_lggight_blum::aiwan_light_blumf::campe45on2:
     
    he.s, ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿, اِریس و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. جوکر

    جوکر کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    276
    4,170
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏20/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    συγγραφέας
    چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

    این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

    کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

    به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

    در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

    دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...!
     
    he.s, ✿↝.. ɲάરgҽš ..↜✿, بانو :) و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. جوکر

    جوکر کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    276
    4,170
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏20/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    συγγραφέας
    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

    او به رابـ ـطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

    حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

    مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.

    او در ایمیل خود نوشت:

    مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

    ‎با عشق ، مسعود


    روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

    پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابـ ـطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابـ ـطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.

    با عشق ، مامان


    25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi حس ششم مادر و عشق است:campe45on2:
     
    he.s, نیاز پاشائی, نامیرا و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. جوکر

    جوکر کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    276
    4,170
    امتیاز:
    441
    تاریخ عضویت:
    ‏20/6/16
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    συγγραφέας
    مسئول تست کردن نوشید*نی های يک شرابسازی می ميرد، مدير کارخانه شرابسازی دنبال يک مسئول تست ديگر می گردد تا استخدام کند

    يک فرد مـسـ*ـت با لباس ژنده و پاره برای گرفتن شغل درخواست می دهد
    مدير کارخانه فکر می کند چطور اورا رد کند.

    اورا تست می کنند.

    به او يک گيلاش نوشید*نی می دهند و می خواهند که آنرا تست کند آزمايش می کند و می گويد
    نوشید*نی قرمز، مسکات، سه ساله، و در بخش شمالی تپه رشد کرده و در ظرف فلزی عمل آمده است
    مدير شرابسازی می گويد درست است

    گيلاس ديگری به او می دهند

    اين يکی نوشید*نی قرمز کابرنه هشت ساله و در بخش جنوبی تپه رشد کرده و در چليک چوبی عمل آمده است

    درست است.

    مدير موسسه که متعجب شده است با چشمکی به منشی پيشنهادی میکند. او يک گيلاس ادرار می آورد. فرد الکلی آنرا آزمايش می کند. و می گويد

    بلوند، 26 ساله، سه ماهه حامله است و اگر کار را به من ندهيد نام پدرش را هم خواهم گفت
    25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi25r30wi
     
    he.s, نیاز پاشائی, بانو :) و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.