نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

رمان زنبور آبی (جلد سوم طلسم آبی) | Aramise. H کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Aramis. H ‏14/5/19 در انجمن در انتظار ویرایش

برچسب ها:
  1. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : زنبور آبی(جلد سوم طلسم آبی)
    ژانر: فانتزی ، معمایی
    نام نویسنده:Aramis. Hکابر انجمن نگاه دانلود
    ناظر:

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    ...
    خلاصه‌ی فصل قبل
    در فصل قبل شاهد تسخیر شدن سیسیلیا‌ توسط الماس آبی بودیم.
    او با تمام سعی و تلاشی که برای خوب بودن داشت، برای جوان ماندن طمع کرد و ان طمع هم باعث ازبین رفتن انسانیت او شد.
    تمام اهالی جنگل نیز، ان سرزمین را ترک کردند و سیسیلیا با حسرت‌هایش تنها ماند.
    ...
    خلاصه فصل جدید
    پس از گذشت چندین سال، اکنون زمان آن رسیده که اهالی جنگل به سرزمین ارکید بازگردند.
    در این راستا کودکی وارد داستان می‌شود که تمام افسانه‌ها را با نام خود گره می‌زند. باید دید این کودک پایان خوشی را به ارمغان می‌اورد یا خیر...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏14/5/19
    *PARMIDA*, فاطمه صفارزاده, ❤میرا❤ و 18 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. سییما

    سییما ناظر آزمایشی رمان عضو کادر مدیریت ناظر موقت

    645
    17,813
    امتیاز:
    771
    تاریخ عضویت:
    ‏17/4/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    Developing,with or without you
    محل سکونت:
    کویری سوزان :/

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

    خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    گروه کتاب نگاه دانلود
     
    Zahraツ, Big boss, Morteza Ali و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت1
    مرد کشاورز مترسک را میان مزرعه قرار داد و سپس رو به آن‌دو، پرسید:
    _ اینجا خوبه؟
    _ خوبه، ببینم تو این مترسک رو از کجا اوردی؟
    _ جلوی خونه!
    همسرش دست به بغـ*ـل زد و با نگاهی تیزبین ، به او چشم دوخت.
    _ دارم جدی می‌پرسم، کجا بود؟
    _ منم دارم راستشو میگم دیگه! با یک نامه دم‌در خونه گذاشته بودنش ،توی نامه نوشته بود ”از من مراقبت کنید.”
    همسرِکشاورز از شوخ‌طبعی او، لبخند دلنشینی زد و فرزند خود را نوازش کرد. آن‌ها یک زندگی ساده و خوش را برای کودک خود فراهم کردند و حالا با خوشحالی انتظار بزرگ شدن ان را می‌کشیدند.
    مرد با پُتک ضربه‌ای دیگر به پایه مترسک زد که ناگهان ان صدای آشنا را شنید. همسرش پرسید:
    _ صدای چیه؟
    مرد کشاورز در حالی که به دور دست‌ها چشم دوخته بود، پاسخ داد:
    _ وقتشه!
    _ وقت چی؟
    _ وقت سرنگونی سلسله‌ی پادشاهان!
    ***
    در جای جای سرزمین ارکید، جز سکوت و زوزه‌ی گرگ‌ها چیزی شنیده نمی‌شد. تمام مردم، ان مکان نفرین شده را ترک گفتند و هر یک به تنهایی به سرزمین‌های انسان‌ها رفته، زندگی جدیدی را آغاز کردند.
    در این میان یک اسکلت شنل پوش، هنوز زمزمه‌های نامفهومی را به زبان می‌اورد. او با عصای فولادی‌اش بر زمین سرد و خاک گرفته قصر، می‌کوبید و سر به زیر شعر می‌خواند.
    دخترکی با شنل آبی و چشمان یخی، در حالی‌ که یک عروسک پارچه‌ای به دست داشت، در مرز بین چمنزار و جنگل ایستاد.
    اطرافش را با شکاکی از نظر گذراند، خواست مطمئن شود که شخصی او را تعقیب ننموده.
    او پس از رسیدن به آرامش خاطر، وارد جنگل شد.
    با عبور دخترک از مرز، تمام جنگل و تمام سرزمین‌ها هشداری دریافت کردند که در این سال‌ها انتظار ان را می‌کشیدند‌.
    دخترک ساعاتی را در یک نقطه از جنگل، در نزدیکی مرز ایستاد. رفته رفته موجودات حاضر، یکی پس از دیگری به سوی او امدند، تک تک آن‌ها برای دیدن این معجزه هیجان داشتند.
    نگاهش تمام ان جنگل را بررسی کرد، یک سرزمین مخفی‌ که در تمام نقاط ان خانه‌ها و لانه‌های کوچک و بزرگ که محل سکونت موجودات زنده‌ی غیرمعمول با نژاد‌های متفاوت بود، دیده می‌شد.
    دخترک با ان سن کم، هدف خود را یافت؛ او ‌یافت برای چه به جنگل فراخوانده شده و برای انجام ماموریتش آماده بود.
    *
    دروازه‌ی تالار بزرگ قصر به ارامی باز شد؛ اسکلت متحرک با دیدن نور ، چشمان الماس مانندش درخشید و با کنجکاوی نگاهش را به روشنایی داد.
    دخترک در حالی که دست یک مرد موی بلند را گرفته بود و عروسک را هم هنوز در بغـ*ـل داشت، ارام ارام به سوی او آمد. آن مرد لبخند دندان نمایی زد و گفت:
    _ با ” اقلیما” آشنا شو!
    اسکلت متحرک، ستون فقراتش را صاف کرد ‌و با تعجب پرسید:
    _ این کیه؟
    مرد موی بلند قدمی به جلو برداشت، پاسخ داد:
    _ همون کسی که این جنگل بهش احتیاج داره.
    اسکلت متحرک با ان جمجمه حکاکی شده‌اش که الماس و شاخه‌های ارکید را به نمایش می‌گذاشت، به شدت وحشتناک بود اما دخترک با نگاه خیره به او می‌نگریست.
    اسکلت عصای فولادی‌اش را به زمین کوبید و فریاد زد:
    _ من همونی‌م که جنگل بهش احتیاج داشت!
    مرد موی بلند درکمال خونسردی گفت:
    _ یک زمانی آره، اما حالا وقتشه که این سلسله به یک اصیل ختم بشه.
    اسکلت متحرک بیشتر عصبی شد.
    _ من یک ملکه اصیلم!
    دخترک چند قدم به او نزدیک شد و دست کوچکش را به سمت دستان اسکلتی آن برد.
    _ ما همه اصیل هستیم، من خاندان خودمو دارم، تو هم خاندان خودتو.
    الماسِ چشمانش با شنیدن کلمات آرامش‌بخش دخترک، لرزید.
    _ تو کی هستی؟
    دخترک لبخندی زد و گفت:
    _ ناجی جدید جنگل!
     
    آخرین ویرایش: ‏19/5/19
    Somaye mohebi, ROS VAHSHI, Big boss و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت2
    مرد موی بلند سر تکان داد و دست به بغـ*ـل زد. همانطور که می‌گفت، اکنون جنگل ناجی واقعی خود را یافته.
    ***
    ”اقلیما”
    با این ‌که از او صرفاً یک اسکلت باقی مانده بود، ذهن پریشانی داشت. خواندن ذهن پریشان برای من که افکارم نظم خاصی داشتند، سخت نبود.
    او از من خوشش آمده، جای تعجب نداشت اما اگر نتوانم این اسکلت متحرک را در جبهه‌ی خود بیاورم، بدون شک شکستی دردناک انتظارم را خواهد کشید و این علاقه‌ی ملکه، برایم کفایت نخواهد کرد.
    من به او نیاز داشتم زیرا مرد موی بلند که پیدا بود هرگز تاکنون در هیچ‌ جنگی شرکت ننموده، من هم کودکی بیش نیستم، بنابراین باید یک شخص قدرتمند را در سپاهم داشته باشم.
    - من باید به این جنگ خاتمه بدم، با من هستی؟
    ملکه درنگی کرد، سپس گفت:
    _ اخرین جنگ توسط من به پایان رسید.
    - نه، اون جنگ شروع جنگ نهایی بود.
    _ تو فقط یه دختر بچه‌ای، من وقتی هم‌سن تو بودم اصلا نمیدونستم یه همزادم!
    پسوند جمله‌ی کنایه‌آمیـ*ـزش، با صدای ضمخت و ترسناکی بلند خندید. با آرامش گفتم:
    - درسته من یه دختر بچه‌م ولی همزاد نیستم.
    مرد موی بلند به ملکه لبخند کجی زد. ملکه که گیج و سردرگم شده بود، به من خیره ماند.
    - با من هستی یا نه؟
    ملکه بی حوصله گفت:
    _ از اینجا گمشو، هردوتون گمشید!
    ناچار قصر را ترک کردیم.
    *
    مرد موی بلند دستم را گرفته بود و قدم زنان از کنار درختان متحرکی که همانند سنگ بی حرکت مانده بودند، گذشتیم.
    _ نگران نباش، من بهت کمک می‌کنم!
    - من نگران نیستم.
    _ با این که حتی اسمم نمیدونی؟
    - تو گفتی یک پری هستی، منم نیازی ندیدم بیشتر بپرسم.
    خندید.
    _ تو دختربچه‌ی عجیبی هستی!
    - چرا؟
    _ بگذریم، اسم من ”جایدن”ه.
    دست راستم را نزدیک بردم و به نشانه ادب گفتم:
    - خوشبختم جایدن!
    لبخندی زد و با خوشحالی گفت:
    _ منم همینطور اقلیما!
    لحظاتی بعد، پرسید:
    _ خب، کجا بریم؟
    - جایی که به ملکه نزدیک باشه.
    _ من یه جا رو میشناسم که هم امن‌ِ و هم به ملکه نزدیکی.
    - کجا؟
    _ سرزمین گرگ‌ها!
    چشمانم را پشت پلک‌هایم پنهان نمودم تا تمرکز کنم، فهمیدم چه کسانی را می‌گفت و ان خاطره‌ی مبهم را به یاد اوردم.
    - فکر بدی نیست، تو رو راه میدن؟
    به عقب نگاه کردم، چند قدم دورتر ایستاده بود. شانه بالا انداخته و گفتم:
    - اشکال نداره، تا کوهستان بیا برام کافیه.
    متعجب پرسید:
    _ تو از کجا فهمیدی که مرز سرزمین گرگ‌ها یک کوهستانه؟
    بی‌پروا به راه‌م ادامه دادم.
    - حدس زدم!
    به من می‌گفت عجیب، لیکن خودش بسیار مرموز بود. چیزی درباره‌ی اوست که من را نگران می‌کرد، یک راز بزرگ که در اعماق ذهن خود پنهان ساخته بود.
    نزدیک کوهستان ایستاد، اشاره‌ای به تکه سنگ بزرگ کرد و گفت:
    _ امیدوارم تو رو راه بدند!
    - امتحان می‌کنم.
    چند ضربه به سنگ زدم. دقایقی بعد، یک گرگ چشم سبز به سوی من آمد و بسیار ناگهانی به انسان تبدیل شد.
    _ تو کی هستی؟
    شانه بالا انداختم و گفتم :
    - ناجی جدید!
    پوزخندی زد و دروازه را باز کرد، به این ترتیب من مکانی را برای اقامت یافتم.
    *
    سرزمین گرگ‌ها میان یک کوهستان قرار داشت که اطراف ان را کوه‌های بلند و سفید پوشانده، مردم‌ ان‌جا در خانه‌های سنگی زندگی‌می‌کردند و پوشش ان‌ها همانند سرخ‌پوستان بود.
    در قصر سنگی، این‌سو و ان سو را از نظر گذراندم. پس از شکسته شدن طلسم آبی توسط ملکه نفرین شده، قدرت‌های همزادها رفته رفته کم‌تر شد و هیچکدام از موجودات سرزمین ارکید، به قدرت‌های صابق خود دست نیافتند. اما باید اعتراف کنم این گرگ‌ها هنوز هم وحشی و درنده هستند.
     
    آخرین ویرایش: ‏19/5/19
    Somaye mohebi, ROS VAHSHI, Big boss و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت3
    رهبر گرگ‌ها یک مرد بسیار خوش‌چهره بود، لب‌های بزرگ و چشمان درشتش او را یک سیاه‌پوست جذاب نشان می‌داد.
    می‌توانستم با نگاه کردن به او، تمام خاطرات کودکی‌، نوجوانی و حتی قبل از تولدش را ببینم.
    سرش را کج کرد و با نگاهی بُرنده، به من خیره شد.
    _ تو چه قدرت‌هایی داری؟
    ایستادم و به او نزدیک شدم، عروسک پارچه‌ای را در کوله پشتی کوچکم قرار داده و گفتم:
    - خوشحالم بالاخره یکی پیدا شد که راجع به من سوال‌های مهم پرسید. در جواب به سوالت باید بگم، هر قدرتی که فکرشو بکنی!
    پوزخندی زد. آن نقص مادرزادیِ روی صورتش، از مادرش به ارث رسیده بود. با دیدن خوشحالی مادرش که برای به دنیا امدن او لحظه شماری می‌کرد، متأثر شدم و با خود اندیشیدم آیا مادرم از وجود من آگاه است یا خیر.
    _ هر قدرتی که فکرشو کنم؟ خب نشونم بده!
    - اسم مادرت و...
    سرم را بالا بردم و به او نگریستم، ادامه دادم:
    - میتونم تک تک لحظات زندگیت رو بگم.
    شانه بالا انداخت که شنل خزدار و پرابهتش که به رنگ قهوه‌ای بود، کمی عقب رفت.
    _ چیز جالبی نیست، منم میتونم تمام زندگی تو رو به صورت خلاصه بگم.
    - بگو!
    _ تو یه دختر لوس از خانواده‌ی پولداری هستی که از بس فضول و دردسرسازی، وارد جنگل شدی!
    آدم وقتی بزرگ‌تر باشد، نسبت به کودکان و اشخاص ریز جثه واکنشی همچو غرور و تکبر دارد؛ حکایت رهبر گرگ‌هاست.
    - میتونم بفهمم توی ذهنت چی میگذره.
    _ اینو هر همزاد خل‌مغزی میتونه!
    سنگ بزرگی را بالا بردم و با یک حرکت تا دوردست‌ها پرتاب کردم، دهان رهبر گرگ‌ها باز ماند و به من چشم دوخت. خاک‌های دستانم را تکاندم و گفتم:
    - بیشتر قدرت‌های من گفتنی نیستند، در ضمن من همزاد نیستم.
    کوله پشتی را بغـ*ـل کرده و اطراف را از نظر گذراندم.
    - اتاق من کجاست؟
    رهبر گرگ‌ها خندید و گفت:
    _ داره کم کم ازت خوشم میاد، بیا خودم راهنماییت می‌کنم خانم جوان!
    ایستاد و با من هم‌قدم شد. قصر او سراسر سنگ بود و هر چه جلوتر می‌رفتیم جز تکه‌های سنگ چیزی دیده نمی‌شد. با توجه به مطالعاتم این سرزمین شباهت زیادی به خیمه‌ها و خانه‌های سرخ پوستان داشت، درست همانند قبیله‌ای بزرگ که دور از تمدن زندگی می‌کنند.
    رهبر ایستاد و تخته سنگ کنار رفت، اتاق کوچکی شبیه به اتاق کودک اما با تفاوت‌های چشمگیری، پدیدار گشت. این اتاق کاملا بر اساس اعتقادات سرخ‌پوستان آواده شده بود. پرسیدم:
    - اینو برای من آماده کردین؟
    _ نه، برای فرزند من بود اما متاسفانه از دستش دادم.
    کاوش در ذهن غمگینش کار درستی نبود، لیکن کنجکاوی باعث شد تا بفهمم همسر و فرزندش، به دلیل ضعف جسمانی یکجای از دنیا رفتند.
    پدرم همیشه می‌گفت که نباید افکار دیگران را بدون اجازه بخوانم، زیرا چیزهایی در ذهن آدمیست که پنهان بودن آن بهتر از فاش شدنش است.
    - من میتونم کاری کنم که دیگه این اتفاق نیافته.
    _ منظورت چیه؟
    - معذرت می‌خوام اما من ذهنتو خوندم، میدونم چرا همسرت زمان بارداریش فوت کرد.
    _ بهتره کلمه میتونم میتونم رو از جملاتت حذف کنی، اون فقط ضعف جسمی داشت همین.
    - تو خیلی چیزا نمیدونی!
    اخم‌هایش که به دلیل سردرگمی بر پیشانی‌اش نقش بسته بود، شدیدتر شد.
    او نمی‌دانست همسرش مانند تمام انسان‌های دیگر، وقتی یک نوزاد نیمه را در وجود خود پرورش دهد، برای کامل شدن ان نوزاد، باید روح خود را با فرزندش تقسیم می‌کرد.
    با این که پاسخ سوالم را می‌دانستم، پرسیدم:
    - اون یه انسان بود؟
    _ درسته! چند سال قبل، طی آخرین جنگ مرز‌ها برای لحظاتی باز شدند و اون هم درست همون زمان وارد جنگل شده بود اما نمی‌تونست به خونه برگرده.
     
    آخرین ویرایش: ‏19/5/19
    Somaye mohebi, ROS VAHSHI, Big boss و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت4
    لبخند کودکانه‌ای زدم تا از ناراحتی‌اش کاسته شود.
    - تو بهش یه خونه جدید دادی؟
    لبخند کمرنگی زد و همانطور که از اتاق سنگی خارج می‌شد، گفت:
    _ همینطوره!
    با رفتن رهبر گرگ‌ها، دراز کشیدم و به خواب رفتم.
    شاید به نظر، سخنان من به عنوان یک کودک، بسیار غیرعادی و بزرگسالانه باشد اما باید یادآوری کنم که من یک کودک معمولی نیستم.
    *
    روز بعد باز هم برای دیدن اسکلت متحرک رفتم. این بار جایدن نبود، تنها و با کوله پشتیِ روی دوشم در قصر حضور یافتم.
    ملکه نگاه پر حرارتی داشت، او با دیدن من در استخوان‌هایش تپش یک قلب را احساس می‌کرد.
    _ برای چی اومدی؟
    - کافیه با من متحد بشی، بهت قول میدم که تو رو به حالت قبلت برگردونم.
    _ چرا باید بخوام دوباره یه پیرزن باشم؟
    - انسان بودن کافی نیست؟
    سکوت کرد، سکوتش طولانی‌تر از چیزی شد که فکر می‌کردم. بالاخره زبان باز کرد و گفت:
    _ چطوری بهت کمک کنم؟
    از این سخن بسیار خوشنود گشتم، پاسخ دادم:
    - بهت میگم!
    *
    پس از توافق با ملکه، به سمت خانه‌ی جایدن رفتم. طبق دیده‌هایم، او در یک کلبه‌ی کوچک به همراه همسر و فرزندش زندگی می‌کرد.
    با رسیدنم به مقصد، به در ضربه زدم. لحظاتی بعد، پسربچه‌‌ای که به نظر از من بزرگتر بود که با ان بینی باریک و لب‌های گرد شباهت زیادی به جایدن داشت، در را باز کرد و گفت:
    _ تو کی هستی؟
    شانه بالا انداختم و در جواب به او گفتم:
    - میتونم با جایدن صحبت کنم؟
    در همین حین خودش آمد، با خوشنودی گفت:
    _ تو اینجا چیکار می‌کنی اقلیما؟ بیا تو!
    وارد خانه‌اش شدم. خانه‌ای ان‌ها همانند یک خانه‌ی چوبیِ روستایی، محقر لیکن باصفا بود.
    نشستم و دستانم را به یکدیگر گره زدم‌.
    - تونستم ملکه رو متقاعد کنم.
    _ این که خیلی خوبه!
    - درسته اما من باید همه‌ی مردم رو قانع کنم.
    _ نمیدونم راجع به چی حرف میزنی!
    - ما باید یک ارتش کامل باشیم تا بتونیم از پس این جنگ بربیایم.
    با کنجکاوی و تعجب پرسید:
    _ صبر کن ببینم، واقعا جنگی وجود داره؟
    سرم را به نشانه تائید تکان دادم که متعجب‌تر از قبل گفت:
    _ ما قراره با کی بجنگیم؟
    - راجع به سوالت فکر کن و بگو ما قراره با کیا بجنگیم!
    همسر جایدن که با ن صورت ظریف، زنی مهربان به نظر می‌رسید هم به جمع ما پیوست و با نگاه حیرت زده‌ای به من چشم دوخت.
    سرانجام به خودش آمد و گفت:
    _ تو همونی؟!
    اکنون زمان ان رسیده بود که من متعجب شوم. ذهنش کاملا خالی از هرگونه تصور و تفکر بود، با کنجکاوی پرسیدم:
    - تو راجع به من چی میدونی؟
    نزدیک‌تر امد و درست کنار من نشست.
    _ من راجع به تمام تاریخ و کتیبه‌های سرزمین ارکید میدونم، تمام گذشته و پیش‌بینی‌هایی که توی قالیچه سلیمان نوشته شده.
    با نگاهی مصمم ادامه داد:
    _ وقتشه مردمِ خودتو جمع کنی!
    او راست می‌گفت، اکنون زمان ان رسیده بود که تمام موجودات سرزمین ارکید را فرا خوانم.
    همسر جایدن یعنی ”ملک” با کمک کتابی که به من نشان داد، توانست جادویی را اجرا کند تا صدای من به گوش تمام اهالی سرزمین ارکید برسد.
    نور طلایی رنگی مشابه بلندگو در مقابل من شکل گرفت، من هم با صدای بلندی شروع به سخنرانی کردم.
    - ای مردم سرزمین ارکید! من، اقلیما اخرین و جدیدترین ناجی جنگل و شایسته‌ی...
     
    آخرین ویرایش: ‏19/5/19
    Somaye mohebi, ROS VAHSHI, Big boss و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت5
    ناگهان نور طلایی ازبین رفت، ملک لبخند خجولی زد و گفت:
    _ بهتره حرفاتو کوتاه کنی اقلیما!
    سر تکان دادم ‌و این‌بار گفتم:
    - مردم سرزمین ارکید، من شما را به زادگاهتان فرا می‌خوانم!
    این جمله را با هر بار شکل گرفتن نور، تکرار کردم و اینک باید انتظار ‌کشید.
    **
    چند روز گذشت. ملکه با سوال‌های پی در پی می‌خواست زمان جنگ را بگویم، رهبر گرگ‌ها هم بی‌وقفه از وضعیت ملکه می‌پرسید. در این میان تنها پیشرفتی که در زمینه یادگیری داشتم این بود که فهمیدم همسر جایدن از خودش مفیدتر است زیرا با کمک تجربیات او، پی بردم تصوراتم متعلق به آینده است نه گذشته.
    _ میدونستی اگه الماس بشکنه، همه‌ی موجوداتی که بهش وابسته‌اند هم ازبین میرن؟
    - خب؟
    _ اما ملکه که هنوز...
    ادامه نداد، پاسخ این سوال را نمی‌دانست بنابراین او را از سردرگمی خلاص کردم‌.
    - ملکه وابسته به قدرت الماسه که اون قدرت رو هم بلعیده!
    با دهان باز گفت:
    _ تو از کجا فهمیدی؟
    پسرش که تا به حال همانند تمام کودکان معمولی مشغول بازی بود، پرسید:
    _ چطور میشه یه الماس رو بلعید؟
    سرم را به طرفین تکان دادم.
    - تو نمیتونی بفهمی!
    با تخسی گفت:
    _ من یه پسر باهوشم!
    - ممکنه، حالا به بازیت ادامه بده.
    ملک از این برخورد من، ابرو بالا انداخت و دست به بغـ*ـل زد‌. با تمام شگفتی‌های ارکید، برای او عجیب بود که یک دختربچه چگونه همانند بزرگسالان رفتار می‌کند.
    در جنگل قدم می زدم و با دوست کوچکم ‌سخن می‌گفتم؛ حالا که احساس امنیت می‌کرد، از عروسک پارچه‌ای بیرون آمد و روی دستم نشست.
    لبخندی زده و گفتم:
    - باید یه خونه جدید برات پیدا کنیم.
    اطراف را از نظر گذراندم، جنگل مکان بسیار مناسبی برای او بود.
    - یکی از این درختا رو انتخاب کن!
    روی یک درخت تازه و جوان نشست، چوب را تا عمق سی‌سانتی‌متر سوراخ کرد و لانه‌ی خود را در آن ساخت.
    من همانطور که شاهد ساختن لانه‌اش بودم، گفتم:
    - فکر می‌کنی اهالی ارکید برمی‌گردند؟
    با شنیدن پاسخش ، شانه‌ بالا انداختم و ناامید نالیدم:
    - حق باتوئه، فکر نکنم کسی یه دختربچه رو جدی بگیره.
    صدایش کمی مبهم شد ولی توانستم کم و بیش بشنوم، چیزی که گفت یک فکر فوق‌العاده بود.
    - اوه درست میگی، باید همین کارو کنیم!
    با این که یک حشره بود اما هوش بالایی داشت، او گفت:
    _ باید افرادی که دردسترس هستند را آموزش بدهیم تا زمان جنگ بتوانیم بر علیه آن‌ها پیروز شویم.
    البته با زبان خودش و با کلمات متفاوتی این ایده را بیان کرد.
    با شادمانی به سوی قصر رفتم که متوجه شدم او هنوز از تنهایی وحشت دارد، بنابراین گفتم:
    - بیا بعدا برمی‌گردیم لونه‌ت رو کامل کن!
    فوراً خود را میان عروسک پارچه‌ای پنهان کرد و ارام گرفت.
    وقتی به قصر رسیدم، فکری که دوستم به سرم انداخته بود را بلافاصله با جایدن و ملکه در میان گذاشتم.
    - باید ارتش رو برای جنگ آماده کنیم.
    جایدن کمی کنجکاو شد، پرسید:
    _ کدوم ارتش ؟
    - همون ارتشی که قراره از مردم بسازیم!
    ملکه سرش را تکان داد و گفت:
    _ فکر بدی نیست، اما مشکل اینجاست وقتی کسی توی ارکید نیست چطور این ارتش رو بسازیم؟
    در همین حین مردی قدبلند و سبزه که موهای سیاهی داشت، وارد تالار قصر شد.
    _ ما به سرزمین ارکید برگشتیم!
     
    Somaye mohebi, Big boss, serme و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت6
    چشمان ملکه همانند زمانی که من را برای اولین بار دید، برق زد و گفت:
    _ تو برگشتی؟
    مرد سبزه اخمی کرد و لحن شوخ خود را تغییر داد:
    _ من برای تو نیومدم، برای نجات جنگل اومدم.
    زنی که شباهت زیادی به آن مرد داشت، دستش را روی شانه‌ی او قرار داد و گفت:
    _ بالاخره که اومدی!
    لبخند زیبایی زد ، به من نزدیک شد و روی زانو نشست.
    _ تو باید ناجی جدید جنگل باشی درسته؟
    سرم را تکان دادم که گفت:
    _ من ”آماندا”م، خوشحالم میبینمت!
    - اسم‌ من اقلیماست، امیدوارم بتونی کمک کنی.
    از صراحت من متعجب شد و به آن مرد نگاه کرد، مرد سبزه با حیرت لبخند زد و گفت:
    _ فکر کنم از این خوشم بیاد!
    او هم نزدیک آمد و همانند آماندا نشست.
    _ منم ”روسان”م میتونی عمو روسان صدام بزنی.
    سرم را به نشانه تائید تکان دادم که چشمم به یک پسر بچه افتاد، آماندا وقتی متوجه نگاهم شد با خوشحالی گفت:
    _ این ” رایان”ه ، شما دوستای خوبی میشین!
    روسان گفت:
    _ درست مثل من و آماندا!
    آماندا با آرنج به پهلوی روسان زد و آرام زمزمه کرد:
    _ اینا بچه‌ن!
    روسان خندید و به سمت جایدن رفت، نگاهی که روسان به او انداخت اصلا دوستانه ‌نبود اما هر چه سعی کردم نتوانستم متوجه‌ی منظورش شوم.
    سخنانی که بین آن‌ها رد و بدل شد، کاملا معمولی و برای دیدار اول بیش از حد روزمره بود‌. من از ذهن آماندا خواندم که جایدن را می‌شناسند و روسان از ملکه دلگیر است. تنش بین آدم‌های حاضر در تالار قصر، کاملا دور از انتظار به شمار می‌رفت و برای من غیر قابل درک بود.
    سرانجام روسان با اشاره از من خواست تا از قصر بیرون برویم. ما از یک راه پله‌ی مارپیچ و طولانی، درست به میدان جنگل رفتیم.
    وقتی آخرین پله را پایین آمدم، چشمم به جمعیت انبوهی از مردم مشابه آدم‌های عادی افتاد. به سمت روسان برگشتم که با لبخند ‌گفت:
    _ اینم اون ارتشی که می‌خواستی.
    - ممنونم عمو روسان!
    با گریه‌ی ساختگی در گوشم آرام گفت:
    _ همیشه آرزو داشتم یکی صدام کنه عمو روسان!
    خندیدم و گفتم:
    - وقتی کارمون تموم شد همه رو مجبور می‌کنم بهت بگن عمو روسان.
    _ اینقدر قدرت داری؟
    - بیشتر از اون!
    ابرو بالا انداخت و باز هم لبخند زد، او و آماندا بسیار خنده رو و مهربان بودند.
    مردم با شگفتی به من خیره شدند و هر یک چیزی می‌گفت، پچ پچ‌های آن‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد تا اینکه با صدای رسا گفتم:
    - مردم سرزمین ارکید!
    ناگهان همه سکوت کردند، ادامه دادم:
    - ما همه جمع شدیم تا یک پایان خوب برای سرزمینمان بسازیم. این جنگی که در راه است پایان دهنده‌ی تمام جنگ‌هاست، در این جنگ یا همه با خاک یکسان می‌شویم یا همه سالم و سرزنده می‌مانیم... شما با من هستید؟
    سکوت مردم ادامه داشت، ترس را از چشمان تک تک آن‌ها خواندم. من باید حقیقت را می‌گفتم و همین‌کار را هم کردم، اکنون باید دید چه کسانی شجاعت مقابله با دشمن را دارند.
    در میان پچ پچ های آرام، فردی دستش را بالا برد و گفت:
    _ من هستم!
     
    Somaye mohebi, QueenOfDarknees, Big boss و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت7
    همه این سو و آن سو را جست و جو کردند، تا این که ان شخص با پالتوی کلاه‌دارش از میان جمعیت قدم زنان به من نزدیک شد و سرش را بالا آورد.
    با دیدن رهبر گرگ‌ها، شادمان به سوی او دویدم. رهبر گرگ‌ها من را در آغـ*ـوش کشید و گفت:
    _ من و تمام مردمم برای تو می‌جنگیم.
    روسان هم از دیدن رهبر گرگ‌ها خوشنود گشت.
    _ خوشحالم هنوزم جوانمردی ماکسل!
    سرش را کمی کج کرد و نامحسوس اشاره‌اش به ملکه بود. ملکه در دورترین نقطه که قابل دید نیست، ایستاد و به صورت پنهانی شاهد ماجرا بود.
    ماکسل با اشاره‌ی روسان توانست گوشه‌ای از شنل طلایی ملکه را ببیند، به سوی جمعیت بازگشت و گفت:
    _ چه کسانی برای این دختربچه‌ی شجاع می‌جنگند؟
    _ من هم هستم!
    زنی زیبارو با موها و لباس‌های خیس ، به همراه دو تن از مردان که آن‌ها هم سر تا پای خیس بودند، به سمت من امد.
    - تو کی هستی؟
    این سوالی بود که در ذهن همه‌ی ما نقش بست و من آن را بیان نمودم، زن زیبارو لبخندی زد و گفت:
    _ من ملکه‌ی آبروی‌ها ” آبان” هستم.
    روسان متعجب پرسید:
    _ پس ماهینی کجاست؟
    آبان با ناراحتی جواب داد:
    _ مادرم بیمار بود و نتونست بیاد، ولی خیلی دوست داشت کنار اقلیمای شجاع باشه!
    آماندا و روسان متعجب نگاهی به یکدیگر انداختند، هیچ یک نمی‌دانستند ماهینی صاحب فرزندیست.
    - از کجا فهمیدی اسم من اقلیماست؟
    _ خبرا زود میرسه ناجی کوچک!
    منتظر شدیم تا مردم تصمیم بگیرند.
    _ من ”حدید” رهبر پری‌ها هستم، من و مردمم مفتخریم تا در این جنگ در کنار شما باشیم.
    - ما با افتخار حضور شما را می‌پذیریم.
    از این رو رهبر پری‌ها که مردی جسور اما عاقل بود، هم به جمع ما پیوست.
    دیری نگذشت که رهبر بالداران هم با ان بال‌های بزرگ و زیبایش نمایان گشت، با فرود هیجان‌انگیزی روی زمین ایستاد و گفت:
    _ ”دانیال” هستم، من و مردمم هم با شماییم!
    دانیال یک مرد منطقی و جدی بود.
    روسان نگاهی به او انداخت و گفت:
    _ تا حالا کجا بودی؟
    رهبر بالداران با همان نگاه جدی و خشک ، پاسخ داد:
    _ من فقط در مواقع جنگ، بالداران رو رهبری می‌کنم.
    روسان عصبی شد نمی‌دانست چه بگوید. تاکنون هرگز رهبر، خود را نشان نداده بود و حتی من هم نمی‌دانستم که بالداران رهبر دارند.
    جایدن به حدید چشم دوخت، ارام پرسید:
    _ به نظر میاد پری‌ها رهبر جدید دارند!
    روسان نیم نگاهی به او انداخت، گفت:
    _ چون رهبر قبلی توی جنگ آخر کشته شد.
    هر دو رهبران به من وعده دادند که در این جنگ همراه من خواهند بود، بنابراین با صدای بلندی گفتم:
    - مردم سرزمین ارکید، با من هستید؟
    همه یک صدا گفتند:
    _ ما با شماییم!
    باز هم پرسیدم:
    - با من هستید؟
    و این‌بار نیز پاسخ دادند:
    _ ما با شماییم!
    لبخند رضایتمندی برلبانم نقش بست، این آغاز آموزش‌های ارتش من بود.
    ***
    با اطلاعاتی که داشتم، به یاد اوردم سرزمین ارکید دارای هفت قبیله هست. به همین دلیل از ملک پرسیدم:
    - ما‌ چند قبیله رو داریم؟
    ملک آب‌میوه‌ی سبز رنگی را به من داد و متفکر گفت:
    _ بالداران، گرگ‌ها، پری‌ها، آبروی‌ها و...
    ابرو بالا انداخت و ادامه داد:
    _ فقط چهارتا!
    - ملکه هم هست.
    _ اوه یادم نبود چون موقع تجمع ندیدمش، خب و خاندان سلطنتی.
    - بقیه‌ی اعضای خاندان سلطنتی کجان؟
     
    Somaye mohebi, QueenOfDarknees, Big boss و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Aramis. H

    Aramis. H حامی انجمن عضو انجمن

    190
    1,886
    امتیاز:
    346
    تاریخ عضویت:
    ‏7/3/18
    پارت8
    با همان نگاه متفکر گفت:
    _ من شنیدم اونا مُردن و به نیاکان پیوستن!
    تمرکز کردم، اما آن‌ها را نیافتم.
    - اونا نمردن!
    نزدیک آمد و موشکوفانه پرسید:
    _ پس کجان؟
    - نمیدونم، بین زنده‌ها هم پیداشون نکردم.
    جایدن از اتاق خواب با عجله به سمت در رفت، ملک فریاد زد:
    _ داری کجا میری؟
    _ باید برم، برای تمرین دیرم شد.
    ملک خندید و رو به من گفت:
    _ واقعا داره از جون و دل تمرین می‌کنه!
    با دیدن خنده‌ی او که تمام دندان‌هایش را به نمایش می‌گذاشت و چشمان کوچکش را تبدیل به یک خط می‌کرد، لبخندی زدم و به فکر فرو رفتم. من باید آن دو اشراف زاده را می‌یافتم.
    *
    روز بعد برای دیدن تمرینات ارتش، به میدان بزرگ جنگل رفتم. پری‌ها آنجا مشغول تمرین بودند، در نزدیکی چمنزار بالدارن و در میان دریاچه‌ آبروی‌ها.
    ابتدا باید با حدید سخن می‌گفتم و اوضاع را جویا می‌شدم.
    - چند نفر از پری‌ها با ما هستند؟
    _ حدود 250 نفر، تعداد زیادی از پری‌ها مهاجرت کردند و توی جنگ مُردند.
    - با این حال امیدوارم کسایی که مهاجرت کردند برگردند.
    _ بیشترشون برگشتن، اما تعداد کمه!
    سرم را تکان دادم و به پری‌ها نگاه‌ کردم. آن‌ها مشغول تمرینات هنرهای رزمی بودند که ناگهان یکی از آن‌ها که جثه‌ی کوچک و صورت گرد با چشمان کشیده و لب‌های صورتی رنگ داشت، ضربه‌ی محکمی به درخت زد. با عجله به آن سمت دویدم.
    پری با دیدن من متعجب ایستاد، پرسید:
    _ چیزی شده اقلیما؟
    - تو به لونه‌ی دوستم ضربه زدی!
    حدید و ان پری با تعجب به یکدیگر نگاه کردند، من سرم را نزدیک لانه‌ بردم تا از سلامت او آگاه شوم.
    با نگاه هشداردهنده‌ای رو به حدید گفتم:
    - ضربه زدن به درخت‌ها کار خوبی نیست، همه‌ی گیاها زنده‌ن!
    به ان پری چشم دوختم و پرسیدم:
    - اسمت چیه؟
    متعجب به حدید نگاه کرد، تکرار کردم:
    - گفتم اسمت چیه؟
    _” پری”!
    - نگفتم چی هستی، گفتم اسمت چیه؟
    حدید خندید و دستش را روی شانه‌ی او قرار داد.
    _ خب اسمش پری‌ه دیگه!
    - اوه!
    چرا باید یک پری ، پری نام داشته باشد؟ همانند این بود که نام مرا دختر یا انسان انتخاب کنند.
    حدید اشاره‌ای به پری کرد و گفت:
    _ تو به تمریناتت برس، وقتی برگشتی خونه دستتو پانسمان می‌کنم.
    با شنیدن سخن حدید، خواستم ذهنش را بخوانم که پشیمان شدم. گفتم:
    - شما باهم نسبتی دارید؟
    لبخند زد.
    _ خواهر کوچیکمه!
    پری هم لبخند زد. با دیدن آن دو فهمیدم داشتن خانواده فقط به پدر و مادر داشتن ختم نمی‌شود، امروز یک آرزو به رویاهایم اضافه شد و آن هم داشتن برادر یا خواهر بود.
    دیدن تمرینات ان‌ها برایم کم کم خسته کننده شد، بنابراین به سوی چمنزار رفتم. دانیال با همان چشمان تیزبین و بدون این‌که لبخندی به لب داشته باشد در حال آموزش به بالداران بود. بینی او همانند منقار عقاب بود و چشمانش همچو شاهین، لبهای باریک دانیال هم که همیشه مانند یک خط دیده می‌شد، این چهره او را کاملا مشابه یک پرنده ساخته بود.
    در یک گوشه روسان و آماندا نشسته بودند، کنجکاو به سوی آن‌ها رفتم که متوجه‌ی لبخند روسان شدم.
    - چه اتفاقی افتاده عموروسان؟
    روسان با دیدن من خوشحال‌تر شد و من را در آغـ*ـوش کشید.
    _ رایان قراره صاحب یه خواهر یا یه برادر بشه!
    - نه!
    آماندا متعجب پرسید:
    _ چرا نه؟
    من آینده‌ی آن کودک را دیدم، اما نخواستم ان‌ها را غمگین کنم. با لبخند ساختگی گفتم:
    - اون بچه پسره!
    روسان خندید.
    _ این که خیلی خوبه!
    - فکر می‌کردم شاید دوست نداشته باشید.
    آماندا کمی قانع شد و به آرامی گفت:
    _ دوست داشتم دختر باشه اما پسر هم خوبه.
     
    anahitw, Somaye mohebi, QueenOfDarknees و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)