نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان هایی از روزبه معین

شروع موضوع توسط NEGIN_R ‏5/4/19 در انجمن داستانک

  1. NEGIN_R

    NEGIN_R همراه انجمن عضو انجمن

    53
    236
    امتیاز:
    146
    تاریخ عضویت:
    ‏24/11/18
    جنسیت:
    زن
    اینکه نگفتی دوستم داری مثل این بود که در جنینی سقط بشم!
    بگو دوستم داری تا به دنیا بیایم، تا برایت حرف بزنم، برایت شعر بخوانم، راه رفتن یاد بگیرم و بدوم.
    بگو دوستم داری تا در شهر گم بشم، شیشه همسایه رو بشکنم، از مدرسه فرار کنم.
    بگو دوستم داری تا جوش بلوغ بزنم، تا بزرگ بشم، تا قله ها رو با هم فتح کنیم، خیابان ها رو متر کنیم، زندگی را لمس کنیم.
    بگو دوستم داری تا به پایت پیر بشم،
    فقط یکبار، یکبار دیگر بگو دوستم داری تا برایت بمیرم!

    روزبه معین​
     
    Hamoos.H از این پست تشکر کرده است.
  2. NEGIN_R

    NEGIN_R همراه انجمن عضو انجمن

    53
    236
    امتیاز:
    146
    تاریخ عضویت:
    ‏24/11/18
    جنسیت:
    زن
    دوست دارم برگردم به چند سال پیش، وقتی که یه دختر لاغر مردنی و دیوونه ی نجوم بودم با یه گروه از بچه های هنری رفتم کویر، بچه های باحال و خون گرمی بودن، دور آتش جمع شده بودیم و چایی می خوردیم و ستاره ها رو تماشا می کردیم، تو اون گروه پسری بود که یه پیرهن چهارخونه قرمز به تن داشت و با کسی زیاد گرم نمی گرفت، می گفتن اون همیشه تو دنیای خودشه و سرش با گیتارش گرمه. چند ساعتی گذشت و شب نشینی ما تموم شد، هرکدوم به چادرمون رفتیم تا کمی استراحت کنیم، اما اون پسر بیرون موند، صدای گیتار و ترانه ای که زمزمه می کرد اونقدر واسم دلنشین بود که ناخودآگاه از چادر بیرون زدم و رفتم کنارش نشستم. وقتی من رو دید گیتار رو کنار گذاشت و گفت: می دونی اسم این ستاره ها چیه؟ گفتم: آره، این خوشه ی پروینه، بهش هفت خواهر هم میگن و اون ستاره ها هم که انگار یه آدمن با یه شمشیر اسمشون شکارچیه، شکارچی همیشه دنبال هفت خواهره.گفت: چرا دنبالشونه؟ گفتم: این یه افسانه یونانیه، یه شکارچی به نام اوریون عاشق یکی از هفت خواهر میشه و اون ها رو دنبال می کنه، هفت خواهر به آسمون پرواز می کنن و شکارچی هم به آسمون میره و تا همیشه در تعقیب عشقش می مونه.گفت: اما هیچ وقت بهش نمی رسه. گفتم: نه هیچ وقت، حالا تو بگو چی داشتی می خوندی؟ گفت: اسمش شب تیره¬ست، یه ترانه معروف روسیه که البته فرهاد هم بازخونیش کرده. نامه ایه که یه سرباز تو جنگ داره واسه عشقش می نویسه و امید به دیدار دوباره اون داره، بعد شروع کرد به ساز زدن و خوندن: شبی تاریک، در دشت تنها صفیر گلوله، در جاده تنها نفیر باد، در دور دست نور ستاره ها به خاموشی می گراید، می دانم بیداری و در بستر جوانیت پنهانی اشک هایت را پاک می کنی، چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم، چقدر دوست دارم و می خواهم چشمانت را، شب تیره ما را از هم جدا می کند و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده...اون لحظه حسی عمیق و تازه داشتم، انگار از نو متولد شده بودم، هر دو به ستاره ها خیره موندیم و بدون اینکه حرفی بزنیم به چادرهامون رفتیم و صبح هم به خونه برگشتیم، شاید صحبت هامون رو گذاشته بودیم واسه دیدار دوباره، اما دیدار دوباره ای در کار نبود و کسی دیگه ازش خبری پیدا نکرد...
    شب های زیادی در تنهایی گذشت، و من بارها با اون آهنگ به دیدار دوباره امیدوار شدم، و مثل شکارچی در تعقیب ابدی هفت خواهر موندم. اما دیگه هیچ وقت حسی رو که اون شب رویایی به اون پسر داشتم تجربه نکردم، حسی متفاوت، انگار با کسی که هزار سال می شناختیش روبرو شدی. حالا اگه ازم بپرسی دوست داری این لحظه کجا باشی؟ میگم دوست دارم به اون شب برگردم و این بار شجاع باشم، چون خوب فهمیدم که خیلی وقت ها دیدار دوباره ای در کار نیست.

    روزبه معین​
     
    Hamoos.H از این پست تشکر کرده است.