نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

داستان هایی از الهه سادات موسوی

شروع موضوع توسط NEGIN_R ‏4/4/19 در انجمن داستانک

  1. NEGIN_R

    NEGIN_R همراه انجمن عضو انجمن

    54
    248
    امتیاز:
    146
    تاریخ عضویت:
    ‏24/11/18
    جنسیت:
    زن
    پشتِ کتابای کتابخونه‌تو خاک گرفته باشه. رد انگشتم بمونه روی یکی از کتابا. بهت بگم مستور توی یکی از داستاناش نوشته بود با مهناز ازدواج کردم چون عاشق انگشتاش شدم. بگم همیشه دلم می خواست مردی توی زندگیم باشه که رد انگشتم بمونه روی خاک پشت کتاباش.بهت بگم اونجایی که کامران واسه مینای ِ رگ خواب شجریان می خونه و مینا گریه میکنه و توی دلش می گـه «بخاطر من خاک خورد» منم.
    منم باهات خاک خورده بودم. باهات خاک خورده بودمو دلم می خواست رد انگشتات بمونه روم. بشم همون کتاب قدیمیه توی کتاب خونه ات که بعد سالها میری سراغش.همونی که یکی از صفحه هاش تا شده.همونی که چند تا از جمله هاشو حفظی.همونی که پایانشو میدونی ولی بازم دلت میخواد بخونیش.

    الهه سادات موسوی
     
  2. NEGIN_R

    NEGIN_R همراه انجمن عضو انجمن

    54
    248
    امتیاز:
    146
    تاریخ عضویت:
    ‏24/11/18
    جنسیت:
    زن
    یک جایی خواندم که شهریور مسافرِ فصل هاست. جا مانده بین پاییز و تابستان!
    با خودم می گویم حالا چه فرقی میکند که تقویم ها چه می گویند؟
    کدام هفته؟
    کدام روز؟
    کدام فصل؟!
    هر کسی توی زندگی اش آدمی را داشته که بین فصلِ بودن ها و نبودنش هایش معلق است... بین روز های ِ داشتنِ دست هایش توی بارانی ها و نبودنِ سایه های بلندِقدم هایش زیر افتاب های بعد از ظهر!
    هر کسی توی زندگی اش شهریوری را دارد که افتاده است وسط سرمای دی ماه
    یا بهاری که اردیبهشتش را از دست داده.
    هر کسی توی زندگی اش تقویمی دارد
    که ماه ها و هفته ها و روزهایش را عقربه های ساعت مچی ِ دست های "او"تعیین میکنند ....

    الهه سادات موسوی
     
  3. NEGIN_R

    NEGIN_R همراه انجمن عضو انجمن

    54
    248
    امتیاز:
    146
    تاریخ عضویت:
    ‏24/11/18
    جنسیت:
    زن

    توی کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی یه دیالوگ هست که خیلی بهش اعتقاد دارم.. و اون اینه که : «همه ش که نباید ترسید، راه که بیفتیم ترسمون می ریزه. »
    واقعا همینه. خیلیامون ترس از شروع کردن رو داریم! ترس از شکست خوردن، بیهوده شدن و چی و چی و چی.
    اما فقط وقتی بهت اثبات میشه که چه قدر قوی هستی که خودت رو بندازی توی دلِ ترس هات...
    همین الان ما توی دلِ ترس های دیروز, هفته ها,ماه ها و سال های پیشمونیم شاید ... اما مهم اینه که "هستیم" هنوز.
    پس نترس!!


    الهه سادات موسوی
     
  4. NEGIN_R

    NEGIN_R همراه انجمن عضو انجمن

    54
    248
    امتیاز:
    146
    تاریخ عضویت:
    ‏24/11/18
    جنسیت:
    زن
    بچه که بودم با مامان بزرگم می رفتم حسینیه. چادر نمازم را سرم می کردم و تمام ِ مدت را استرس میگرفتم که میان ِ این همه چادر سیاه مادر بزرگم را گم کنم .

    گوشه ی چادرش را می گرفتم و از کنارش جم نمی خوردم . با خودم فکر میکردم آدم بزرگ ها چرا انقدر زود گریه می کنند . آن ها که با همکلاسی سال اولشان دعوایشان نشده ، آن ها که پسر ِ عمو محسن موهایشان را نکشیده ، آن ها که عروسکِ سوغاتی مکه ی آقا جانشان را روی پشت بام خانه ی قبلیشان جا نگذاشته اند ؛ چرا هق هقشان بالا میگیرد.
    اصلا چرا شرمشان می شود و جلوی صورتشان را میگیرند؟! مگر آن ها هم حواسشان نبوده و عینک بابا مهدی را شکسته اند ؟
    صدای گریه ی ادم بزرگ ها که بالا میگرفت من و معصومه و چند تا از بچه های دیگر دلمان میخواست بزنیم زیر گریه. بلند می شدیم و می رفتم دمپایی های در حسینه را ردیف می چیدیم تا حواسمان پرت شود .
    بعد با خودمان فکر میکردیم یعنی وقتی ماهم بابت کم شدن دیکته اینجوری میزنیم زیر گریه ،آدم بزرگ ها هم همینقدر غصه جمع می شود ته دلشان؟!
    میفهمیدیم جوابمان آره است و با بغض بیشتری دمپایی ها را جفت می کردیم ...وقتی هم روضه خوانی تمام می شد تمام تلاشمان را می کردیم که بگوییم ما که اصلا متوجه گریه ها نبودیم ، ما که اصلا چشم های قرمز شده شان را نمی بینیم . می ترسیدیم خجالت بکشند ...
    بچه که بودم وقتی که شوکلات های نذری شب جمعه عمه فاطمه را توی مسجد پخش می کردم ، با خودم میگفتم امشب خدا از دستم راضی شده و با خوشحالی می خوابیدم .

    با خودم عهد میکردم دیگر از فردا با فرشته قهر نباشم ، به خانم معلم نگویم مریم مشق هایش را نیاورده ، بگذارم شادی با پاکنی که تازه بابا خریده دفترش را پاک کند ، دختر خوبتری باشم و وقتی بزرگ شدم همه ی آدامس های محمد را از سر چهار راه بخرم .

    حالا بزرگ شده ام ، آنقدر بزرگ شده ام که گوشه ی چادر مادر بزرگ را رها کنم ، آنقدر بزرگ شده ام که بفهمم حتما لازم نیست پسر عمو محسن موهایت را کشیده باشد که گریه کنی ، آنقدر بزرگ شده ام که انتهای مهربانی ام بخشیدن فرشته و سهیم شدن پاک کنم با شادی نباشد ، انقدر پول دارم که تمام ادامس های محمد را بخرم ، اما هنوز مثل بچگی میترسم که نکند مامان بخاطر اذیت های من است که دارد گریه میکند .

    هنوز میترسم آدم ها از دستم ناراضی باشند ، بخاطرم بزنند زیر گریه ، چشم هایشان قرمز شود.
    کاش می شد یک کار خوب کنم و ته دلم قرص شود خدا راضی شده ، مثل وقت هایی که عمه فاطمه بغلم میکرد و میگفت عروس بشی ان شاءالله ، دلم قرص شود و شب را ارام بخوابم . امشب آرزو میکنم کاش ادم بزرگ ها بخاطرِ کارهای من گوشه دلشان بغض نباشد .. خودم قول میدهم تمام شوکولات های نذری شب جمعه شان را پخش کنم.


    الهه سادات موسوی
     
  5. NEGIN_R

    NEGIN_R همراه انجمن عضو انجمن

    54
    248
    امتیاز:
    146
    تاریخ عضویت:
    ‏24/11/18
    جنسیت:
    زن
    اون سال پاییز نخواست
    که ساعت مچی شو یه ساعت به عقب تر برگردونه.
    میگفت از اینکه دیر برسم
    می ترسم.
    بذار زمان گولم بزنه،
    یا چه میدونم...
    بهم یادآوری کنه
    که داره دیر میشه!
    همیشه وقتی ازش ساعتو می پرسیدم، میگفت هشت من! هفت شما.
    یا وقتی می خواستیم
    قرار بذاریم
    بهش میگفتم توی کافه می بینمت، ساعتِ شیشِ تو.
    دیگه عادت کرده بودم
    که ثانیه ها و دقیقه های اون برام با همه ی آدم های اطرافم متفاوت باشه!
    اما کم کم
    اون شور و هیجان،
    اون دلدادگی از بین رفت.
    انگار که زندگی به حالت تکرار و عادی روزمره ی خودش برگرده.
    مثه ساعتی که با اومدن بهار،
    دوباره میره به سمت جلو.
    چند سال بعد که دیدمش!
    هنوزم همون ساعت رو به مچش بسته بود.
    بهش گفتم که نمیدونم
    از کجا،
    همه چی تموم شد
    گفت: دیر کردی،
    خیلی دیر کردی!
    نگاهی به ساعتش کردم
    و گفتم با ساعته تو یا...
    حرفمو قطع کرد.
    گفت: ساعت دلم
    از اون روز به بعد فهمیدم
    که عشق،
    یعنی با ساعت دل آدمی که دوسش داریم
    هماهنگ باشیم!
    نذاریم صدای تیک تاکش از بین بره...
    نذاریم بخوابه
    همین!

    الهه سادات موسوی