نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

در حال ترجمه ترجمه رمان کشف جادوگران | NAVA-K کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط *Nava* ‏27/3/19 در انجمن ترجمه انگلیسی

به ترجمه و داستان از 3 چه امتیازی می‌دید؟

  1. 3

  2. 2

  3. 1

  4. 0

فعال بودن نظرسنجی چندگانه
Results are only viewable after voting.
  1. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : کشف جادوگران

    نویسنده: دوبرا هارکنز
    مترجم: NAVA-K
    ژانر: فانتزی، عاشقانه
    خلاصه: دکتر دایانا بیشاپ، پروفسور تاریخ دانشگاه آکسفورد، در حین تحقیقاتش به نسخه‌ی کتابی از نویسنده‌ای قدیمی به نام اَشمول 782 دست پیدا می‌کند که سالیان سال است کسی نتوانسته آن را پیدا کند. این کتاب درباره‌ی زندگی موجودات پیش از انسان است؛ عده‌ای از جادوگران، خون‌آشام‌ها و شیاطین معتقدند که با این کتاب راز سربه‌مهر حیات و قدرت خود را پیدا خواهند کرد.
    پروفسور بیشاپ که خود نژاد جادوگری دارد با دست یافتن به این کتاب توجه بقیه‌ی موجودات غیرعادی را به خود جلب می‌کند و در این راه پر پیچ و خم و خطرناک با خون‌آشامی به نام ماتیو کلیرمونت آشنا می‌شود که...


    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



    عزیزان "کشف جادوگران" اولین ترجمه من هست و قطعا تا زمانی که بتونم روی ترجمه متن کاملا مسلط بشم، ایراد‌ها و کمبودهایی داره.
    دوستان عزیز، اگر دارید این ترجمه رو مطالعه می‌کنید و جاییش براتون مبهم و غیرقابل درک هست، خیلی بهم لطف می‌کنید اگر بهم اطلاع بدید تا تصحیحش کنم.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:27
    *Ailin*, ^•^ FARNAZ ^•^, یلدا. و 56 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    فصل اول
    جلد چرمی کتاب قطور، چشمگیر و جالب نبود. از نظر یک تاریخ‌دان معمولی، آن با صدها کتابِ دست نویسِ باستانی و قدیمی دیگر که در کتابخانه «بادلین» آکسفورد بودند، هیچ فرقی نمی‌کرد؛ ولی من درست لحظه‌ای که آن را برداشتم، می‌دانستم که چیزهای بدیع و شگفت‌انگیزی در مورد آن وجود دارد. اتاق مطالعه «دوک هامفری» در بعدازظهرهای اواخر سپتامبر، خلوت و بی رفت و آمد بود. درخواست های مربوط به کتابخانه به سرعت درحال پر شدن بودند؛ گردهمایی تابستانه پژوهشگران تموم شده بود و هنوز فصل پاییز از راه نرسیده بود.
    او با شیطنت و صدایی موذیانه زمزمه کرد:
    -دکتر بیشاب، دست نویس‌هاتون اینجاست.
    جلوی پلیور دستبافش به وسیله چند جلد قدیمی و کهنه ی چرمی کتاب‌ پوشیده شده بود، شان سریع به سمت آن‌ها رفت. حین رفتن طره‌ای از موهای قرمزش روی پیشانی‌اش افتاد.
    با لبخندی حاکی از قدردانی گفتم:
    -ممنونم.
    من بدون توجه، قوانین را نادیده گرفته بودم؛ قوانینی که تعداد کتاب گرفتن برای یک محقق در یک روز را محدود می کرد. شان که در کافه «پیک استاکود»، در چهار راه خیابان، در روزهای فارغ‌التحصیلی کمی با من نوشیدنی می‌خورد، بیش از یک هفته درخواست‌های کتابخانه من را بدون هیچ شکایتی پر کرده و انجام داده بود.
    -و اینکه دیگه من رو دکتر بیشاب صدا نکن، من همیشه فکر می‌کنم که داری با کس دیگه‌ای صحبت می‌کنی.
    او لبخندی زد و دست نوشته‌هایی را که تماما شامل مسئله‌ها و نکات شگرف و تصاویر کیمیاگری از مجموعه بادلین بودند روی میز بلوطی گذاشت و هر کدام درون جعبه قدیمی و کهنه‌ی مقوایی حفاظ‌دار گذاشته شدند.
    - اوه، یک چیز دیگر هم هست.
    شان در میان قفسه‌های کتابخانه ناپدید شد و با یک نسخه خطی در اندازه بزرگ‌تر و جلد پوستی لکه دار برگشت. آن را روی میز گذاشت تا بررسی‌اش کند. لبه‌های شیشه‌های عینکش در نور کم‌نور چراغ مطالعه برنزی که به قفسه آویخته شده بود، برق زد.
    -این یکی برای یه مدت کوتاهه. من یادداشتی می نویسم که بعد از اینکه شما این رو برگردونید نیاز داره که در جای ویژه‌ای نگه داری بشه.
    -می‌خوای بهت یادآوری کنم؟
    -نه قبلا یه یادداشت اینجا نوشتم.
    شان با نوک انگشتانش به سرش ضربه زد.
    -ذهن تو باید بهتر از من سازمان دهی بشه.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:51
    ^•^ FARNAZ ^•^, QueenOfDarknees, یلدا. و 71 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    لبخندم وسیع‌تر شد. شان با خجالت به من نگاه کرد و به زور فرم‌های درخواست را کشید، اما آن همان جا بین جلد و صفحه اول مانده بود.
    شان گفت:
    -این یکی نمی خواد ول کنه.
    صداهای آشنا و خفه‌ای در سکوت اتاق به گوشم رسید.
    -شنیدی؟
    به اطراف نگاه کردم، از صداهای عجیب و غریب گیج شده بودم.
    شان در حالی که سرش را از روی نسخه خطی بلند می‌کرد پاسخ داد:
    -چی؟
    آثار طلایی جلوی لبه‌های عینکش می‌درخشید و چشم من به آن افتاد؛ اما لمس آن رنگ طلایی رنگ و رو رفته نمی‌توانست دلیلی برای این ضعف باشد. به نظر می‌‌رسید نوری رنگین‌کمانی از میان صفحات سوسو می‌زند. پلک زدم.
    -هیچی.
    با عجله نسخه خطی را به طرف خودم کشیدم، وقتی پوستم جلد چرمی را لمس کرد ‌سوخت. شان که هنوز با انگشتانش فرم‌های درخواست را نگه داشته بود، حالا به راحتی از دست جلد خلاص شدند. چند جلد کتاب را در بغـ*ـل گرفتم و تا زیر چانه‌ام فرو بردم، یک بوی غیرطبیعی و عجیب به سمتم هجوم آورد که بوی آشنا کتابخانه، کف چوبی آن و مداد را دور می‌کرد.
    شان مضطرب صورتش را در هم کشید و پرسید:
    -دایانا؟ حالت خوبه؟
    در حالی که کتاب را از بینی‌ام دور می کردم و پایین می‌آوردم، جواب دادم:
    -خوبم. فقط یکم خسته‌ام.
    بعد از ردیف میزهای مطالعه‌ی دوران الیزابت با سه قفسه کتاب بلندش و نوشته‌ای که روی آن کنده‌کاری شده بود، کتابخانه اصلی «قرن پانزدهم» بود؛ از آن به سرعت رد شدم و گذشتم. بین آن‌ها، پنجره «گوتیک» توجه خواننده را معطوف سقف می‌کرد؛ جایی که نقاشی درخشان و طلایی جزئیات سه تاج سلطنتی دانشگاه را برجسته کرده بود و کتاب باز و شعار آن، «پروردگار روشنی‌بخش من است»، بارها از بالا اعلام شده بود. در این شب جمعه، یکی دیگر اعضای آمریکایی انجمن علمی، جیلیان چمبرلین، تنها همدم من در کتابخانه بود. یک دانشمند ادبیات باستانی که در «برینمور» تدریس می‌کرد. جیلیان زمان خود را صرف مطالعه تکه ‌های پاپیروس که بین شیشه ها قرار گرفته بود، سپری می‌کرد. به سرعت از کنارش گذشتم، سعی کردم که چشم توی چشم او نشوم و مقابلش قرار نگیرم که صدای قژقژ کف اتاق قدیمی من را لو داد.
    مثل همیشه، وقتی که یک جادوگر دیگر به من نگاه می‌کرد، پوستم به سوزش افتاد.
    از درون تاریکی صدا زد:
    -دایانا؟
    آهم را در سـ*ـینه خفه کردم و ایستادم.
    -سلام جیلیان.
    به طرز عجیبی روی گنجم که نسخه های خطی بودند، مالکیت پیدا کرده بودم. تا آن جایی که ممکن بود از جادوگر دور و زاویه‌دار ایستاده بودم، بنابراین نسخه‌های خطی در دید او نبودند.
    -برای مابون (یک جشن در پاییز) چیکار می‌کنی؟
    جیلیان همیشه در کنار میز من می‌ایستاد تا از من بخواهد زمانی که در شهر بودم، زمان را با «خواهرانم» یا همان جادوگران بگذرانم. با جشن های ویکن در اعتدالین فصل پاییز، فقط چند روز پیش، جیلیان برای آوردن من به گروه جادوگران «آکسفورد» تلاشش را بیشتر می‌کرد.
    فوری گفتم:
    -کار.
    -اینجا چند تا جادوگر خوب هست.
    جیلیان با نارضایتی سرش را تکان داد و ادامه داد:
    -تو واقعا باید دوشنبه بیای و به ما ملحق بشی.
    پیش از اینکه در مسیر «سلدن اند» وکتابخانه «قرن هفدهم» که از محور اصلی «دوک هامفری» می‌گذشت، حرکت کنم، گفتم:
    -ممنون. درموردش فکر می‌کنم.
    سپس اضافه کردم:
    -با این حال من دارم روی کنفرانس یه مقاله کار می‌کنم، پس روی من حساب نکن.
    خاله سارا همیشه به من هشدار می‌داد که ممکن است یک جادوگر به دیگری دروغ بگوید، اما این موضوع هیچ وقت مانع تلاش من نشد.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:53
    *Ailin*, س.زارعپور, QueenOfDarknees و 48 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    جیلیان صدایی به نشانه‌ی موافقت از خودش در آورد، اما چشمانش من را دنبال می‌کردند.
    به صندلی آشنای خودم که مشرف به پنجره‌های منحنی بسته بود برگشتم.
    در برابر وسوسه رها کردن نسخه‌های خطی روی میز و پاک کردن دستانم مقاومت کردم؛ در عوض، با توجه به سن آن‌ها، هر کدام را به دقت پایین بردم. نسخه خطی را که روی آن نوشته ای حک شده بود، روی پایه گذاشتم.
    نوشته‌ای آب طلا کاری شده روی شیرازه کتاب، قسمتی از دارایی های الیاس اَشمول بود. یک گردآورنده کتاب قرق هفدهم و یک کیمیاگر که کتاب‌ها و مقالاتش همراه با شماره 782 در قرن نوزدهم از موزه «اشمولیَن» به کتابخانه «بادلین» آمده بود. دستم دراز کردم و چرم قهوه‌ای‌اش را لمس کردم، انرژی خفیفی باعث شد انگشتانم را به سرعت عقب بکشم؛ اما انگار سرعتم کافی نبود! سوزشی بازوهای من را در بر ‌گرفت، پوستم کم کم شروع به گزگز کردن ‌کرد، سپس به سمت شانه‌هایم پیشروی کرد، عضلات پشت و گردنم منقبض شدند. این احساسات در یک لحظه از بین رفتند، ولی همه‌شان پشت یک حس تهی و میل به باز کردن آن کتاب قرار گرفتند. لرزشی بخاطر این واکنشم، به جانم افتاد.
    از پشت میز کتابخانه بلند شدم. حتی در این فاصله و امنیت، آن دست نوشته من را به چالش می‌کشید و این‌جا با این مشکلم، دیوارهایی را که بخاطر جدا کردن شُغلم به عنوان یک دانشمند از محل تولدم به عنوان آخرین بیشاپ جادوگر بنا کرده بودم، در هم می‌شکست؛ مدرک دکترا، دوره تصدی و ارتقای شغلی و تبلیغات در دست و شغلم را که تازه شروع کرده بودم. من میراث خانواده‌ام را رها کرده بودم و زندگی‌ای را برای خودم درست کرده بودم که به عقل و توانایی های علمی وابسته است، نه حدس و گمانی و نه طلسم های غیر قابل توضیح!
    من در «آکسفورد» بودم تا یک پروژه تحقیقاتی را کامل کنم، بر اساس این نتیجه گیری، کشفیات و یافته‌های که با شرح و تحلیل گسترده اثبات شده‌اند، به انتظار می‌رسیدند و به همکاران انسانی ارائه داده می‌شد. در کار من هیچ جایی برای اسرار و هیچ جایی برای چیزی که فقط از طریق حس ششم یک جادوگر شناخته شده، نیست.
    اما، اگرچه ناخواسته، من یک دست‌نوشته کیمیاگری را که برای تحقیقاتم نیاز داشتم، فراخوانده بودم! به نظر می‌رسید که یک قدرت دنیوی دیگر نیز وجود دارد که نمی‌شود آن را نادیده گرفت. انگشتانم تحـریـ*ک می‌شدند تا کتاب را باز کنند و بیشتر بدانم. با این حال، یک انگیزه قوی مانع من می‌شد: کنجکاوی من مربوط به تحقیقم بود؟ یا اینکه ربطی به ارتباط خانوادگی من با جادو داشت؟
    نشستم، بوی آشنای کتابخانه را به ریه‌هایم کشیدم و چشمانم را بستم، امیدوار بودم که دلیل روشنی داشته باشد. کتابخانه «بادلین» همیشه برای من یک پناهگاه بود. دست هایم را زیر چانه‌ام گذاشتم و در تاریکی فزاینده به کتاب اَشمول خیره شدم، در عجب بودم که باید چه کار کنم.
    مادرم طبیعتا جواب را می‌دانست، او در جای من ایستاده بود. بیشتر اعضای خانواده بیشاپ جادوگرهای با استعدادی بودند، اما مادرم، ربکا، خاص بود! همه همین را می‌گفتند. توانایی های ماورای طبیعی او زود خودش را نشان داده بود، و وقتی که او به مدرسه می‌رفت، می توانست بیشتر جادوگرها را در محفل ببیند؛ محلی با درک درونی، پیش بینی جادو، مهارت های عجیب برای دیدن زیر سطح مردم و وقایع عجیب.
    خواهر کوچک تر مادرم، خاله سارا، جادوگر ماهری بود؛ اما استعدادش در اصل این بود: یک دست ماهرانه در معجون و افسون عالی جادوگری، افسون‌های معمولی، و افسون‌های جادوگری سنتی.
    دوستان مورخ من در مورد این خانواده اطلاع نداشتند؛ ولی همه در «مدیسون»، شهری دور افتاده در شمال «نیویورک»، جایی که من از سن هفت سالگی با سارا در آن زندگی می کردم، از بیشاپ‌ها خبر داشتند. نیاکان من پس از جنگ انقلابی از «ماساچوست» مهاجرت کرده بودند. تا آن زمان، بیش از یک قرن از زمانی که بریدجت بیشاپ در «سِیلَم» اعدام شد گذشته است.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:54
    *Ailin*, QueenOfDarknees, Fateme-ra و 40 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    با این حال، شایعات و بدگویی‌ها به دنبال آن ها به خانه‌شان وارد شدند. بیشاپ ها بعد از جمع آوری ثروت و اقامت مجدد در مدیسون به سختی تلاش کردند تا نشان بدهند که چگونه می‌توانند برای درمان بیماران و پیش بینی آب وهوا مفید باشند. به مرور زمان خانواده بیشاپ به اندازه کافی در جامعه نفود کردند تا بتواند در برابر پخش شدن و شیوع اجتناب ناپذیر خرافات و ترس انسانی مقاومت کنند.
    اما مادرم نسبت به جهان کنجکاوی زیادی داشت که او را از امنیت و حصار «مدیسون» فراتر ‌می‌برد. او ابتدا به «هاروارد» رفت و در آن‌جا یک جادوگر جوان به نام استفان پراکتار را ملاقات کرد. استفان هم یک تبار و ریشه‌ی جادویی بلند داشت و اصیل بود. او می‌خواست زندگی را بیرون از محدوده‌ی تاریخ و نفوذ خانواده جدیدش تجربه کند. ربکا بیشاپ و استفان پراکتار زوج بسیار جذابی بودند. تمام صراحت آمریکایی مادرم، بر خلاف روش های قدیمی پدرم بود. آن ها انسان شناس شدند، در فرهنگ و باورهای خارجی خود را غرق کردند، شور و اشتیاق عمیق‌شان را همراه وفاداری‌شان با یکدیگر تقسیم کردند. بعد از تامین امنیت مدارس و دانشکده های منطقه، مادرم در پرورشگاه‌اش و پدرم در «ولزلی»؛ به سفری تحقیقاتی در خارج از کشور رفتند و خانه‌ای برای خانواده جدید خود «کمبریج» ساختند.
    چند تا خاطره از دوران کودکی‌ام به یاد دارم، اما هر یک از آن‌ها زنده و به طرز عجیب و شگفت انگیزی واضح و روشن هستند. همه‌ی ویژگی‌های چهره‌ی پدر و مادرم: لمس مخمل کبریتی روی ساعد پدرم، عطر گل زنبق آبی که مادرم خودش را با آن معطر می‌کرد. در شب جمعه، وقتی من را روی تخت گذاشتند و با نور شمع به رختخواب رفتند. مادرم برایم داستان‌های وقت خواب می‌خواند. کیف قهوه‌ای پدرم که وقتی آن را کنار در می‌انداخت، سر و صدا می‌کرد. بیشتر مردم این خاطرات به ذهن‌شان خطور می‌کند.
    خاطره‌ی دیگری از پدر و مادرم به ذهنم نمی‌آمد. مادرم هیچ وقت به فکر شستن لباس‌ها نبود، اما همیشه لباس‌هایم تمیز و مرتب شده بودند. وقتی که معلم برای جمع کردن رضایت‌نامه‌ها آمد، رضایت‌نامه‌ی فراموش شده، روی میز من ظاهر شد که بتوانم به باغ وحش بروم. و مهم نیست که وقتی من برای یک بـ*ـوسـه خدافظی داخل اتاق رفتم، اتاق مطالعه در چه شرایطی بود. ( و معمولا به نظر می‌رسید که انگار چیزی منفجر شده است.) صبح روز بعد کاملا مرتب بود. در مهدکودکم، از دوستم آماندا درخواست کرده بودم که چرا به خودت زحمت شستن ظرف‌ها را با آب می‌دی وقتی که تنها کاری که باید بکنی این است که آن ها را توی سینک جمع کنی، دستانت را در هم گره بزنی و چند کلمه زمزمه کنی. خانم اشمیت به نظراتم در خانه‌داری خندید، اما گیجی و سردرگمی چشمانش را گرفته بود.
    آن شب پدر و مادرم به من گفتند که باید مراقب باشیم که درباره جادو با چه کسی صحبت می‌کنیم. مادرم توضیح داد که انسان‌ها از ما بیشتر بودند و قدرت ما را به وحشت ‌می‌انداختند، و ترس قوی ترین نیروی روی زمین بود. آن زمان اعتراف نکرده بودم که جادو، به خصوص جادوی مادرم، من را چقدر می‌ترساند.
    روز بعد، در «کمبریج» مادرم مثل مادر همه بچه‌های دیگر به نظر می‌رسید، کمی شلخته و کمی بی‌نظم؛ و مدام تحت فشارهای داخلی و اداری قرار می‌گرفت و کار می‌کرد. موهای بلوند او به نوعی مد روز به نظر می‌رسید، اگرچه لباس‌هایی که او در سال 1977 می‌پوشید، دامن بلند بیلوی، شلوار و پیراهن مردانه، زیرپوش‌های کش باف و کت‌های پشمی بود که آن ها را از فروشگاه ها، دست دوم به تقلید از آنی هال جمع کرده بود. اگر شما از کنار او در خیابان رد می‌شدید یا پشت سر او در سوپر مارکت ایستاده بودید، هیچ چیز باعث نمی‌شد که دوباره به او نگاه کنید.
    در خلوت خانه‌مان، پرده‌ها کشیده شدند و در قفل شد، مادرم یکی دیگر شده بود. حرکات او، مطمئن و خاطر جمع بودند، بدون عجله و هیجان زیاد. گاهی به نظر می‌رسید که او شناور است. در حینی که به خانه می‌رفت، آواز می‌خواند و عروسک‌های نرمی که به شکل حیوانات بودند و کتاب‌ها را برمی‌داشت. وقتی مادرم با جادو کار می‌کند، تو نمی‌توانی چشمانت را از او جدا کنی و بگیری.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:37
    *Ailin*, QueenOfDarknees, Fateme-ra و 39 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    -مامانی توش یه ترقه داره.
    این بود که پدرم با لبخند بزرگ و مهربانش این اتفاقات و سروصداها را توجیه می‌کرد. اما ترقه، من یاد گرفتم که آن‌ها فقط باهوش و زنده نبودند. آن‌ها غیرقابل پیش‌بینی بودند، و ممکن بود که آن هم از تو وحشت کنند و تو را بترسانند.
    پدرم یک شب در کنفرانس بود، وقتی که مادرم نقره‌ها را پاک ‌می‌کرد و توجه‌اش به سمت یک کاسه‌ی آبی که روی میز ناهارخوری قرار داشت، جلب شد و آن را تحت تاثیر قرار داد. همان‌طور که به سطح شیشه‌ای خیره شده بود، مه سطح آن خود را تبدیل به اشکال شبح مانند کرد. همچنان بزرگ می‌شدند، نفسم بند آمده بود و اتاق پر از موجودات خارق‌العاده شد.
    طولی نکشید که پرده‌ها بالا رفتند و به سقف چسبیدند. من برای کمکِ مادرم گریه کردم، اما او همچنان روی آب متمرکز مانده بود. تمرکزش را از دست نداد تا اینکه چیزی نیمه انسان و نیمه حیوان نزدیک نزدیک شد و بازویم را نیشگون گرفت. این موضوع او را از خیال بیرون آورد، در زیر نور سرخ رنگی، اشباح را از هم پاشاند و منفجر کرد، بوی پر سوخته در خانه پیچید. وقتی پدرم برگشت، بوی عجیبی حس کرد، احساس خطر داشت. او ما را دید که کنار هم روی تخت کز کرده بودیم. مادرم با دیدن او به گریه افتاد. من هیچ وقت در اتاق ناهارخوری احساس امنیت کامل نداشتم.
    و وقتی که هفت ساله شدم، زمانی که پدر و مادرم به آفریقا رفتند و زنده نماندند، تمام احساس امنیتم از بین رفت.



    تکانی به خودم دادم و دوباره روی معمایی که با من رو به رو شده بود متمرکز شدم. دست نوشته روی میز کتابخانه در نور وسیع چراغ برق قرار گرفته بود. جادوی آن، روی چیزی تاریک و گره خورده در وجود و درون من کشیده شد. انگشتانم چرم صاف را لمس کردند، این بار احساس خارش عجیبی به من دست داد. به طور مبهم، به خاطر می‌آوردم که قبلا هم چیزی مثل آن را تجربه کرده بودم، انگار به چندین کاغذ که روی میز مطالعه پدرم افتاده بودند نگاه می‌کردم.
    با اراده‌ای محکم از کتاب که جلد چرمی داشت دور شدم، خودم را بیشتر با یک چیز منطقی مشغول کردم: جستجو برای یافتن فهرست متون کیمیاگری که قبل از ترک «نیوهاون» ایجاد کرده بودم. آن روی میز من بود، در میان کاغذهای مچاله شده، کارت کتاب‌ها، مداد، خودکار، رسید ها و نقشه های کتابخانه که با دقت چینده شده بودند، با ترتیبی که توسط مجموعه و سپس توسط یک کتابدار که در کتابخانه «بادلین» قرار داشت، جستجو می‌شد.
    من روی این لیست منظم کار می‌کردم. شرحی که از کاتالوگ کپی شده برای اشمول 782 این‌طور خوانده می‌شود که:
    -علم انسان شناسی، یا اساس یک توصیف کوتاه از انسان در دو بخش: در ابتدا کالبد شناسی و دومین دیدگاه، روانشناسی.
    همان‌طور که بیشتر کارهایی که من مطالعه می‌کردم، مشخص نبود که مضمون آن چیست.
    امکان دارد که انگشتانم بتوانند بدون اینکه کتاب را باز کنند، راجع به آن به من بگویند. خاله سارا همیشه از انگشتانش استفاده می‌کرد تا قبل از آنکه نامه را باز کند بفهمد در آن چه چیزی نوشته شده است. از این طرف وقتی مشخص شد که پول شرکت برق را نداده و بدهکار است، می‌توانست از روی بی‌خبری بهانه بیاورد. اعداد طلایی روی جلد کتاب چشمک زدند. نشستم و انتخاب‌هایم را سبک و سنگین کردم.
    به جادو توجه نکن، دست نوشته را باز کن، می توانی سعی کنی آن را مثل یک دانشمند انسانی بخوانی؟
    می‌توانی کتاب جادو را کنار بگذاری و بروی؟
    سارا اگر موقعیت من را می‌دانست، با خوشحالی می‌خندید. او همیشه می گفت که تلاش من برای نگه داشتن جادو در وجودم بیهوده است.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:35
    *Ailin*, QueenOfDarknees, یلدا علیزاده و 35 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    اما از زمان مراسم تدفین پدر و مادرم این کار را انجام می‌دادم. در آن‌جا جادوگرها به من نشان داده بودند که خون بیشاپ و پراکتار در رگ‌هایم جریان دارند. این موضوع مال زمانی بود که به من دلگرمی می‌دادند و پیش‌بینی می‌کردند که من جای مادرم را در محفل می‌گیرم. بعضی از آن‌ها درباره‌ی حکمت تصمیم ازدواج پدر و مادرم با یکدیگر پچ پچ می‌کردند.
    زمانی که فکر می‌کردند من نمی‌شنوم، آن‌ها زمزمه می‌کردند:
    -قدرت زیادی داره. آن‌ها موظف بودند تا مراقبش باشند و به او رسیدگی کنند... حتی بدون مطالعه مذهب باستانی.
    این برای من کافی بود تا مرگ پدر و مادرم را به خاطر قدرت‌های ماورایی که به خاطرش کار می‌کردند، سرزنش کنم و به دنبال راهی دیگر از زندگی بگردم. من به هرکاری که با جادو انجام می‌شد پشت کردم و خودم را در دوران بلوغ انسانی، اسب‌ها و پسرها و

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    های رمانتیک، دفن کردم و سعی کردم بین ساکنین معمولی شهر پنهان و یا حتی ناپدید شوم. در سن بلوغ، من با مشکلات افسردگی و اضطراب رو به رو شدم. دکتر مهربانی که انسان بود، به خاله‌ام اطمینان داد که همه چیز عادی است. سارا در مورد صداها چیزی به او نگفت، درمورد عادت من که قبل از زنگ زدن گوشی آن را برمی‌داشتم، یا اینکه او مجبور بود درها و پنجره‌ها را طلسم کند تا وقتی که ماه کامل بود من را از سرگردانی در جنگل در خواب، بیدار و دور نگه دارد. همین طور اشاره نکرد که وقتی من از صندلی‌های خانه عصبانی شدم و حالم خوب نبود، آن‌ها را قبل از اینکه روی زمین بیوفتند، به یک هرم خشک تبدیل کردم.

    وقتی سیزده سالم شد، خاله‌ام به این نتیجه رسید که وقت آن است که چند تا از قدرت‌هایم را بشناسم و از آن برای یادگیری اصول جادوگری استفاده کنم. شمع روشن با چند کلمه نجواگونه یا مخفی کردن جوش‌ها با یک معجون آزمایشی یکی از اولین قدم‌های عادی یک ساحره جوان بود. اما من قادر نبودم که حتی ساده‌ترین افسون‌ها را انجام دهم، هر معجونی را که خاله‌ام به من یاد داه بود، سوزاندم و لجوجانه از این که او آزمایش‌هایش را انجام دهد و این‌که اگر کاری انجام دادم، ببیند که قدرت بینایی غیر عادی مادرم را دقیق و درست به ارث بردم، امتناع می‌کردم.
    صداها، آتش، انفجار‌های ناگهانی کمتر شدند، همان‌طور که هورمون‌های من آرام گرفتند؛ اما بی‌میلی من برای یاد گرفتن کسب و کار خانوادگی‌ام باقی ماند. این موضوع خاله‌ام را نگران کرده بود که یک جادوگر تازه‌کار در خانه دارد، و این جریان کمکی شد که خاله سارا من را به یک کالج در «مین» فرستاد.
    در این سن و سال، به غیر از جادو، این یک داستان معمولی بود.
    چیزی که من را از «مدیسون» دور کرد، هوش و عقل من بود. همیشه پیش از پیش رشد کرده بود، و من را قبل از بچه‌های دیگر به حرف زدن و خواندن می‌کشاند. به کمک یک خاطره تصویری شگفت انگیز-که برای برای من آسان بود که طرح کتاب‌های درسی را به یاد بگیرم و اطلاعات لازم را توی امتحان به خاطر بیاورم. مدرسه زود به جایی رسید که دیگر ربطی به میراث جادویی خانواده من نداشت. من سال‌های پایانی را تمام کرده بودم و در سن شانزده سالگی به دانشکده رفتم.
    در این‌جا، من برای اولین بار که سعی کردم جایی برای خودم در بخش تئاتر پیدا کنم، قوه تخیلی من و تصوراتم به طرف نمایش و لباس‌ها کشیده می‌شد. ذهن من مجذوب این موضوع شده بود که کلمات یک نویسنده را چطور می‌توانند در مکان‌ها و زمان‌های مختلف به یاد بیاورند.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:34
    *Ailin*, QueenOfDarknees, یلدا علیزاده و 34 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    تعدادی از عملکردهای من، توسط استادانم به عنوان نمونه‌های فوق‌العاده و عجیب از روش‌های فعالیت‌های خوب و خِیر برای دگرگون کردن یک دانشجوی دانشگاه معمولی به شخص دیگری، اعلام شده بود. اولین نشانه‌ای که این دگرگونی بروز داد، ممکن بود در حالی که من داشتم نقش افلیا را بازی می‌کردم، بخاطر اثر و استعداد هنری تئاتر نباشد. به محض اینکه نقش بازی کردم، موهایم با سرعتی غیرطبیعی شروع به رشد کرد و از شانه‌هایم تا کمرم پایین آمدند. ساعت‌ها کنار دریاچه کالج نشستم و به‌طور غیرقابل کنترلی روی سطح درخشان آن، با موهای جدیدم که اطرافم موج می‌زدند، کشیده شدم. پسری که نقش هاملت را بازی می‌کرد درگیر این توهم شد، ما با اینکه به طرز خطرناکی فرار کرده بودیم، یک عشق عمیق نسبت به هم داشتیم. کم کم در نقش دیوانگی افلیا غرق شدم و داشتم بقیه را هم با خود می‌بردم و در نقش غرق می‌کردم
    در نتیجه ممکن است یک عملکرد جذاب و شگفت انگیز باشد، اما هر نقش جدید، چالش‌های جدیدی به ارمغان می‌آورد. در سال دوم دانشجویی‌ام، زمانی که در نقش آنابلا در فیلمنامه «حیف که او یک رقاص است» که مال جان فورد بود، بازی کردم. من مانند شخصیت، توجه یک صف خواستگار عاشق را به خود جلب کردم – نه همه آن‌ها – کسانی که در محوطه دانشگاه دنبال من بودند. بعد از افتادن از پرده آخر، وقتی من را تنها گذاشتند، واضح بود که هر چیزی که رها شده بود نمی‌توانست کنترل شود. مطمئن نبودم که چطور جادو وارد عملم شده است، و نمی‌خواستم هم بفهمم. موهایم را کوتاه کردم. دامن دنباله دار پوشیده بودم و چند لای لبـاس زیر لباس یقه اسکی مشکی، شلوار ارتشی، و مانند ولگرد‌هایی شده بودم که جاه‌طلب و قدرتمند بودند. انرژی اضافی‌ام توی ماهیچه‌های بازوام ذخیره شد.
    بعد از این‌که بخش تئاتر را ترک کردم، چندین بار دیگر تلاش کردم، به دنبال یک رشته علمی می‌گشتم که هیچ وقت یک اینچ مربع را به جادو تسلیم نکند. من دقت و صبر برای ریاضیات نداشتم، و تلاش های من در زیست شناسی یک فاجعه‌ی شکست خورده بود و آزمایش‌های آزمایشگاه‌ام ناتمام ماند.
    در پایان سال دوم، مسئول ثبت نام خواستار شد که من یک ارشد یا یک سال پنجمی را در کالج بخواهم. یک برنامه مطالعه تابستانی در انگستان به من این فرصت را داد که از همه چیز یک بیشاپ دورتر شوم. عاشق آکسفورد شدم، عاشقِ نور ملایم خیابان‌های آن در صبح. توی دوره‌های تاریخی‌ام شاهکارهای پادشاهان و ملکه‌ها را یاد می‌دادند و تنها صداهایی که در سرم می‌شنیدم مربوط به کتاب‌های نوشته شده در قرن شانزدهم و هفدهم بودند. این موضوع کاملا به «ادبیات عالی» مربوط می‌شد. از همه بهتر، هیچ کس در این شهر دانشگاهی من را نمی‌شناخت و اگر در آن تابستان جادوگرها و ساحره‌ها وجود داشت، کنار هم ماندند و به من کاری نداشتند. من به خانه برگشتم، یک موضوع مهم در تاریخ اظهار کردم، تمام دوره‌های مورد نیاز را در زمان ثبت گرفتم و قبل از اینکه بیست ساله شوم با افتخار فارغ التحصیل شدم.

    وقتی تصمیم گرفتم دکترا بگیرم، آکسفورد اولین انتخاب من در بین برنامه‌های احتمالی بود. تخصص من تاریخ علم بود و تحقیقات من بر دوره‌ای متمرکز بود که دانش و علم، جادو را نقض کرد، عصری که قوانین نجوم و شکار جادوگری به نیوتن و قوانین جهانی تسلیم شد. جستجو برای یک نظم منطقی در طبیعت به جای آن‌که یک مافوق طبیعی باشد، برای دور ماندن از آن‌چه که درون خودم پنهان بود، تمام تلاشم را کردم. خطوطی که پیش از این در میان ذهن و فکرم بود، بیرون کشیده شد و چیزی که در خون داشتم واضح تر شد.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:33
    *Ailin*, QueenOfDarknees, یلدا علیزاده و 28 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    عمه سارا وقتی از تصمیم من برای گرفتن تخصص در شیمیِ قرن هفدهم خبردار شد، غرغر کرد. موهای قرمزش یکی از نشانه‌های آشکارِ خلق و خوی تند و بد او بود. او رک و صریح صحبت می‌کرد، جادوگر ساده و مزخرفی نبود که به محض ورود به اتاقی ورد بخواند. سارا یکی از ستون‌های جامعه «مدیسون« بود که اغلب زمانی که مسئله‌ای برای مدیریت یک بحران بزرگ یا کوچک در شهر وجود داشته باشد، دعوت می‌شد. ما اکنون در شرایط بهتری بودیم که من طبق مشاهدات روزانه دقیق او، بر روی ضعف و ناپایداری انسانی قرار نداشتم.
    اگر چه ما صدها مایل از هم دور بودیم، سارا فکر می‌کرد که آخرین تلاش من برای دوری از جادو خنده‌دار است – و این را به من هم گفت.
    او گفت:
    -ما عادت داشتیم که بهش (شیمیِ قرن هفدهم) کیمیاگری بگیم. توش یک دنیا جادو وجود داره.
    با تندی اعتراض کردم:
    -نه، اینطور نیست.
    هدف کار من این بود که نشان دهم این پیگرد چقدر علمی است.
    -کیمیاگری به ما درباره رشد و پیشرفت آزمایش‌ها می‌گـه، نه جستجو برای اکسیر جادویی که اجسام و سرب رو به طلا تبدیل می کنه و باعث می‌شود که مردم نامیرا بشند.
    سارا با تردید گفت:
    -اگر اینطور می‌گی... ولی درصورتی که بخوای به عنوان انسان ازش بگذری، موضوع خیلی عجیب می‌شه.
    بعد از کسب مدرک، در دانشگاه «ییل» به شدت مبارزه و مقابله کردم، تنها جایی بود که بیشتر از انگلستان انگلیسی داشت. همکاران هشدار دادند که شانس کمی برای به دست آوردن حق تصدی من وجود دارد. من دو کتاب نوشتم، چند جایزه بردم و مقداری کمک‌های تحقیقاتی جمع‌آوری کردم؛ سپس من توانستم دوره تصدی را دریافت کنم و ثابت کردم که همه اشتباه می‌کنند.
    مهم تر از همه، زندگی حالا مال خودم بود. هیچ کس در بخش من، حتی مورخین اولیه آمریکایی، نمی‌توانست نام‌خانوادگی من را با اولین زن «سِیلم» که در سال 1692 به جرم جادوگری اعدام شد، ربط دهد. برای حفظ تعادل و اختیارِ از دست رفته‌ام، من دنبال نگه داشتن هیچ نشانه‌ای از جادو و جادوگری بیرون از زندگی‌ام نرفتم. البته استثنا هم وجود داشت، مثل زمانی‌هایی که روی افسون‌های سارا برات کشیده بودم، وقتی که حتی ماشین لباس‌شویی هم آب نداشت و با آب پر نمی‌شد و سارا تهدید می‌کرد که آپارتمام کوچکم را که در میدان «وُستر» بود، غرق می‌کند. هیچ کس کامل و بی‌عیب نیست.
    با توجه به این گذر زمان، نفسم را در سـ*ـینه حبس کردم، دست نویس را با هر دو دستم گرفتم و آن را روی یکی از پایه‌های سه گوش مانند که کتابخانه آن را برای محافظت از کتاب‌های نادر قرار داده بود، گذاشتم.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:33
    *Ailin*, QueenOfDarknees, یلدا علیزاده و 33 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. *Nava*

    *Nava* مدیر تالار نقد + مترجم آزمایشی عضو کادر مدیریت مدیر تالار منتقد انجمن مترجم آزمایشی

    1,660
    39,528
    امتیاز:
    916
    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/17
    جنسیت:
    زن
    تصمیم خودم را گرفته بودم که مثل یک دانشجوی جدی رفتار کنم و با اَشمول 782 مانند یک دست‌نویس عادی رفتار کنم. سوزش بوی عجیب کتاب و سوزش انگشتانم را نادیده می‌گیرم و فقط محتویات آن را توصیف می‌کنم. بعد تصمیم ‌می‌گرفتم-با یک واحد حرفه‌ای- که آیا این به اندازه کافی برای یک نگاه طولانی امیدوار کننده است یا نه. انگشتانم به لرزه افتادند، با این حال چفت آن را باز کردم.
    دست نوشته، انگار آهی کوتاه کشید.
    نگاهی سریع از روی شانه‌ام به پشت انداختم که مطمئن شوم اتاق خالی است. تنها صدایی که شنیده می‌شد تیک تاک ساعت اتاق مطالعه بود.
    این نزدیکی به هدف، سابقه نداشت.
    -کتاب آه کشید.

    به سمت لپ تاپم برگشتم و یک فایل جدید را باز کردم. این وظیفه آشنا به اندازه برچسب‌های مرتب لیست من، آرامش بخش بود؛ یکی از کارهایی که صد بار آن را انجام داده بودم اگر از قبل هزار بار نشده بود. نام و شماره دست‌نوشته را تایپ کردم و عنوان را از شرح کاتالوگ کپی کردم. با دقت به اندازه آن نگاه کردم و جزئیات هر دو را شرح دادم.
    تنها کاری که باید می‌کردم این بود که دست نویس را باز کنم.
    بلند کردن جلد و باز کردنش سخت بود، انگار که به صفحات زیری چسبیده بود. زیر لب فحشی دادم و برای لحظه‌ای دستم را روی جلد چرمی‌اش گذاشتم، امیدوار بودم که اشمول 782 واقعا فرصتی داشته باشد تا من را بشناسد. برای این‌که دستت را روی یک کتاب بگذاری، دقیقا جادو نبود. کف دستم به سوزش افتاد، درست مثل وقتی که یک جادوگر به من نگاه می‌کرد، و قدرت و فشار از دست‌نوشته بیرون رفت؛ بعد از آن، بلند کردن جلدش آسان شد.

    صفحه اول از جنس کاغذ زبری بود. در صفحه دوم دست‌نوشته اشمول که یک کاغذ پوستی بود، کلماتی بودند: «انسان شناسی یا یک شرح و مقاله شامل یک توصیف کوتاه از انسان است.» منحنی‌های گرد و مرتب آن به اندازه دست‌خط شکسته‌ی خودم برایم آشنا بودند. دومین قسمت از عنوان، با یک دست‌خط دیگر و با مداد نوشته شده بود: «در دو بخش: اول کالبدشناسی و دوم روانشناسی» این هم برایم آشنا بود، اما یادم نمی‌آمد که آن را کجا دیدم. لمس این دست‌نوشته ممکن بود سرنخی را به من بدهد، اما این موضوع خلاف قوانین کتابخانه بود و این امکان وجود داشت که اطلاعاتی از سرانگشتان من جمع‌آوری کنند و آن را ثبت و مستند کنند. در عوض، من درباره استفاده از مرکب و مداد، دو دست خط مختلف و تاریخ‌های ممکن این نوشته‌ها را در فایل کامپیوتری یادداشت کردم.
    همان‌طور که صفحه اول را زدم، کاغذ پوستی به طرز غیر عادی سنگین شد و انگار خودش منبع بوی عجیب دست‌نوشته بود. این فقط باستانی نبود. چیزی بیشتر، ترکیبی از مشک، بوی نا و کهنه‌ای که هیچ اسمی نداشت. من فورا متوجه شدم که سه برگ از دست‌نوشته با دقت کنده شده‌است، بالاخره این‌جا یک چیز آسان برای توصیف بود. انگشتانم روی کلید‌ها حرکت کردند: «دست کم سه صفحه از آن با تیغ یا یک خط کش کنده شده بود.» به درون آن نگاه کردم، اما نمی‌توانستم بفهمم که آیا صفحات دیگری گم شده‌اند یا نه. هر چه کاغذ پوستی به بینی‌ام نزدیک‌تر می‌شد، قدرت دست نوشته و بوی عجیب آن بیشتر حواسم را پرت می‌کرد.
    توجه‌ام به سمت تصویری که در کنار آن صفحات مفقود شده بود، جلب شد. او یک دختر بچه کوچک را نشان داد که در یک ظرف شیشه‌ای شفاف شناور بود. کودک یک رز نقره‌ای در یک دست نگه داشته بود و یک رز طلایی در دست دیگر. روی پایش، باله‌‌های کوچک بودند و قطرات مایع سرخی بر روی موهای بلند و مشکی بچه می‌چکید. در زیر تصویر، نوشته‌ای با مرکب سیاه و غلیظ نوشته شده بود که این تصویری از یک کودک فلسفی است؛ یک نماد تمثیلی از یک گام حیاتی و مهم در خلق سنگ فیلسوف، ماده و جوهری شیمیایی که پیمان بست تا صاحبش را سالم، ثروتمند و خرمند و دانا نگه دارد.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/6/19 ساعت 11:33
    *Ailin*, QueenOfDarknees, یلدا علیزاده و 33 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.