نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

رمان فرمول خاص | علیماژ کاربر انجمن نگاه دانلود

شروع موضوع توسط Zhila.h ‏10/3/19 در انجمن در انتظار ویرایش

کدوم شخصیتو بیشتر دوست دارین؟

  1. یاس

    57.9%
  2. مسـ*ـتانه

    15.8%
  3. برهان

    5.3%
  4. برسام

    7.0%
  5. کسرا

    10.5%
  6. مریم خانوم

    8.8%
  7. تکین

    28.1%
فعال بودن نظرسنجی چندگانه
  1. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    نام

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    : فرمول خاص
    نویسنده : ژیلا.ح کاربر انجمن نگاه دانلود
    ناظر :

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید


    ژانر : اجتماعی ، عاشقانه
    خلاصه :

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    مان می گذرد و همه را در میان تاریخچه اش جا می گذارد ، حال زمان بیرحم تر از هر بار عزیز ترین یاس را بـرده و یاس مجبور است که گاهی به تنهایی این بار را به دوش بکشد .بعد از فوت پدر یاس مسیولیت اداره ی کارخانه به دست او می افتد و حال یاس در تلاش است بتواند نام کارخانه ی پدرش را مانند قبل سرپا و سرفراز نگه دارد و برای همین دست به کارهایی می زند که ...
    [​IMG]
    نویسنده ها حتی تنهاییاشونم با آدمای عادی فرق می کنه
    دنیاشونم فرق می کنه
    بی رحم نیستن
    نامرد نیستن
    یکی اینجا زندگی و تنهاییاشو گذاشته‌واسه این

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    :)
    ساده ازش رد نشو
    ساده نیست:)



    بچه ها اولش روند آرومی داره. بر خلاف همیشه دارم یواش یواش می رم جلو. حوصله کنین؛)

    لینک نقد :

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

     
    آخرین ویرایش: ‏8/7/19
    شهر ارزو, Leyla_ salmanii, QueenOfDarknees و 160 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. *یـگـانـه*

    *یـگـانـه* ناظر تالار رمان + مدیر تالار موسیقی عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    10,212
    67,664
    امتیاز:
    1,171
    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    jack of all trades
    محل سکونت:
    Clime of love
    [​IMG]
    نویسنده ی گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن وزین نگاه دانلود .

    خواهشمند است قبل از آغار به کار نگارش، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید



    دقت به این نکات و رعایت تمامی این موارد الزامی ست؛ چرا که علاوه بر حفظ نظم و انسجام انجمن، تمامی ابهامات شما ( چگونگی داشتن جلد، به نقد گذاشتن رمـان، تگ گرفتن، ویرایش، پایان کار و سایر مسائل مربوط به رمـان ) رفع خواهد شد. با این حال می توانید پرسش ها، درخواست ها و مشکلات خود را در

    بازدید کننده گرامی ، به جهت مشاهده لینک می بایست ، عضو نگاه دانلود باشید و یا به حساب کاربری خود وارد شوید

    عنوان نمایید.

    پیروز و برقرار باشید.
    گروه کتاب نگاه دانلود
     
    Leyla_ salmanii, pariafsa, LoveHell و 83 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    فرموݪ خاص


    ★**★**★**★**★**★**★**★
    هرکنشی در دنیا، هر واکنش و حرکتی،
    و حتی کوچک ترین تکانی بر روی قائده و قوانینی استوار است؛
    اتفاق هایی که طبق دستورالعمل ها و گِرد مدار هایی با قانون می چرخند،
    مسائلی که دستور العمل های خاص خودشان را دارند،
    جواب هایی که برای آن ها ردیف می شود،
    سوالاتی که با گذر زمان یکی پس از دیگری حل می شود،
    یکی می آید و مطابقا یک نفر هم می رود،
    ترکیبات و داده هایی که به نگارش در می آیند...
    در این میان تنها یک چیز فرق می کند،
    یک چیز خارج از قوائد و قوانین ما سیر می کند،
    در مداری که خودش برای خودش رسم کرده،
    دور آدم هایی که خودش انتخاب می کند،
    قوانین خاص خودش را هم دارد؛
    برای خودش نطق می کند، برای خودش دستور می دهد، حکم می کند،
    هر وقت که بخواهد می آید و هر وقت هم که بخواهد می رود،
    عشق را می گویم! ناشناخته ی عجیبی که حتی او هم فرمول خاص خودش را دارد...
    اصلا خودش فرمول است! فرمولی خاص!
    فرمولی که تنها در ژرفای قلب یک عاشق پیدا می شود.‌‌.. فرمولی که هیچ گاه پاسخی برای اثبات ندارد..
    فرمول خاص!

    ★*★*★*★*★*★

    خدایا من
    بدترین بنده ی تو ام
    ولی تو
    بهترینِ منی
    خدایا من
    بی چیز ترین بنده ی تو ام
    ولی تو
    همه چیز منی
    خدایا من رسوا ترین بنده ی تو ام
    ولی تو
    آبروی منی
    پس با اسم تو شروع می کنـم
    تو که حتی اسمت هم قشنگه : )

    به نام

    خـدا


    عِلیماژ

    ********


    سرش را روی موزاییک های سرد زمین گذاشته بود و بی صدا شانه هایش می لرزید. کسی چه می دانست گاهی حتی آسمان هم بی صدا می بارد، گاهی حتی آسمان هم در برابر زمین سر خم می کند، کسی چه می دانست، کسی از آسمان دل آبی یاس خبر نداشت. اما گویی امروز زمین و زمان کمر بسته بودند که با درد هایشان دوره اش کنند.
    درد؛ این کلمه ی سه حرفی چیزی نیست که هیچ وقت وجود نداشته باشد، هر جا پای زندگی در میان باشد گویی پر سیمرغش را آتش زده باشند، به زودی در حوالی ات پیدایش می شود. درد را می گویم. واژه ای که آه از نهاد همه برآورده و گاها اشک های مظلومانه ی اشرف مخلوقات خدا را جاری ساخته. کسی چه می دانست؟ کسی حتی فکرش را هم نمی کند که درست وقتی همه چیز بر منوال پیش می رود به یکباره ورق برگردد و اینبار دنیا باشد که یکه تازه بر روح و روانت بنوازد و غم بنوازد و بنوازد. گاهی آدم دلش می خواهد کسی باشد برای دلش، برای حال و هوایش، نه اصلا فقط برای خودش مرثیه ای بخواند. و چه عجیب یاس همه تن خواهان این مرثیه بود. نور چراغ آبی و قرمز فضای تاریک اتاق را پر کرده بود. صدای خش خش بیسیم روحش را می خراشید، شاید هم جانش را ، نه این نمی توانست پایان باشد، نباید این بار اینگونه دفترش نوشته می شد. می توانست کم کم گرما را حس کند. کاش کسی بود، آرام می آمد ، دفتر زندگی اش را طوری دیگر می نوشت و بعد هم می رفت. اصلا نمی خواست بماند، فقط می آمد و ...! مراسم کاش و کاش گفتن هایی که همیشه ادم ها بعد از پشیمانی و حسرت برگزار می کردند این بار نصیب یاس شده بود. چشمان پر اشکش زیر نور قرمز و آبی که یک در میان در اتاق پخش می شد می درخشید. درست چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله ای بود که با هق لجبازی که سد بغض گلویش را شکسته، یکی شده بود. پارچه ی سیاهی که دور دهانش بسته بودند مانع از این می شد که حتی جیغ خفیفی بکشد.
    دست هایش مدت ها بود که از بی رحمی و گره محکم طناب دورش سرخ و زخم شده بود. هر از گاهی جلوی دیدگانش سیاه و تار می شد. سرش از ضعف و گرسنگی گیج می رفت. زیر بار زور که نمی رفت! هر چه باشد چند سال زحمت را نمی توانست به یکباره به هوا دهد. و حال با این مقاومت کردن هایش نگذاشته بود جانی در تنش بماند. صدای آژیری که می آمد، شاید اگر در شرایط دیگری بود خوشحالش می کرد. اما حال بعید می دانست با این دست و پای بسته اش، دهـ*ان چفت شده با پارچه ی دور دهنش و آتشی که از هر سو و هر لحظه بیشتر زبانه می کشید، کسی بتواند پیدایش کند یا حتی اگر پارچه ی دور دهانش نبرد و می توانست فریاد بزند، کسی صدای داد و فریادش را از طبقه ی چندم ساختمان بلندی بشنود. راستی طبقه ی چندم بود؟ کجا بود؟ حتی این را هم نمی دانست. فقط از شکل و شمایل ساختمان مشخص بود که ساختمانی تازه ساخت و نیمه کاره است و از ارتفاعی که داشت احتمالا بالای ده طبقه از زمین فاصله داشت. دود و بخار و آتش هر لحظه بیشتر به فضای کوچک اطراف یاس دست اندازی می کرد و همه را چپاول کرده بود. همه جا را آتش و دود فرا گرفته بود و نفس کشیدن را هم سخت می کرد.
    بی جان روی زمین دراز شد. همه چیز روی پرده ای نامرئی در میان آتش و شعله و دود در برابر دیدگانش نمایان شد و در کسری از ثانیه از برابر چشمانش عبور کرد. حس می کرد سرش سنگین شده، برای ثانیه ای چشمانش را بست و وقتی چشمانش را گشود چیزی جز سیاهی و حلقه ی باریکه ای از نور نارنجی آتش نبود. کم کم این هاله ی باریک نارنجی رنگ هم محو شد وسیاهی ممتدی که حال جلوی چشمانش رخنه کرده بود گویی مثل دفعه های قبل که سرگیجه می گرفت، قصد تمام شدن نداشت. دیگر حتی اکسیژنی برای کشیدن نبود. کم کم گرما را در نزدیکای صورت خود احساس می کرد. پلک هایش آرام روی هم افتادند، ضربان قلبش گویی آرام تر از قبل کلاویه های قلبش را می نواخت، درست لحظه ای که در خلسه ای سنگین فرو رفت، صدای دادش را شنید.
    قبل از آنکه کاملا بیهوش شود به خودش اعتراف کرد ، شاید دوستش دارد. شاید هم همین فکر بود که در آخرین لحظات در توهماتش نقش بسته بود . صدا باز هم در فضا پیچید و منعکس شد. کسی چه می دانست، شاید هم توهم نبود. اما هر چه که بود، دیر شده بود. یاس چند ثانیه ای می شد که بی جان روی زمین افتاده بود.


    ******
     
    آخرین ویرایش: ‏30/4/19
    deimos, Leyla_ salmanii, pariafsa و 126 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    فراسو به سلامت خانواده می اندیشد. با محصولات فراسو قیمت ها را با همان نرخ قبلی بخرید. بدون هیچ واسطه ای. بهترین کیفیت، بهترین جنس برای بهترین ها. ما برای شما بهترین ها رو آماده می کنیم، چون شما لایق بهترین ها هستید. فراسو،برندی از جنس سلامتی.
    –بسه قطعش کنین.
    -چی شد خانوم پسند نکردین؟
    – پسند نکردین؟من گفتم یه ایده ی نو می خوام! این چرت و پرتا رو که حتی برای تبلیغ بانکام می شه استفاده کرد! چه ربطی به این سری از محصولات ماداره! من قراره سی میلیون بدم بابت این؟ اگه قرار باشه پولمو الکی بریزم دور که خودم می رم یه فیلم از خودم ضبط می کنم تبلیغات محصولات شرکتمو می کنم!
    با عصبانیت و بی لحظه ای توقف حرف می زد. قرار بود برای ساخت بهترین تبلیغات برای برخی از محصولات شرکتش سرمایه گذاری کند و حال معروف ترین شرکت بازرگانی تیزر به قول یاس، مزخرف ترین چیزی که می شد را برایش ساخته بود. به این ترتیب که دو خانواده دور هم نشسته و با هم از محصولات، شیر، پنیر،ماست و ... تغذیه می کردند و به به و چه چهشان برای تعریف از محصولات به راه بود و گوینده ای تبلیغ کنان تعریف محصولات را می کرد.
    مرد درمانده هر از گاهی نگاهی به کف و سرامیک های براق می انداخت و باز به چهره ی بر افروخته ی یاس نگاه می کرد. وقتی یاس چند لحظه ای ساکت شد، شروع کرد:
    -خانوم عنقا ببینین محصولات شما، محصولات خوراکی هستن، به جز همچین چیزایی نمی شه براش تیزر دیگه ای طراحی کرد! شما الان دارین شرکت منو می برین زیر سوال؟ اگه انقد ناراضی هستین می تونین به شرکت دیگه ای بسپرینش! این محصولی که شما براش تیزر سفارش دادین لبنیات و پروتئینه انتظار دارین چی براش بسازن؟
    یاس مکثی کرد و بعد از آن که بازدمش را فوت کرد گفت:
    – آره درست می گین! از اول باید می سپردیمش به شرکت بهرام تیزر! همون طور که برای محصولات عسلی و بیسکوئیتی طوری تبلیغات ساختن که الان دارن میلیاردی فروش می کنن. فقط من نمی فهمم چرا وقتی برای محصولای دیگمون تیزر و آگهی تبلیغی ساختیم و تو تلوزیون هم حتی پخش شد و کلی تونستیم خریدار جذب کنیم همچین شرایطی نبود!
    یاس قصد داشت به نحوی یک دستی بزند و غرور مرد را جریحه دار کند. خوب می دانست که بهرام تیزر در مقابل شرکت مرد یک رقیب و بهتر بگویم دشمن حساب می شد. می خواست با این راه کاری کند که مرد برافروخته و کمی غرورش جریحه دار شود بلکه بیشتر روی خواسته اش کار کند.
    -منظور شما شرکت بارسامه؟ همون که برای بیسکوئیت ها و ...
    یاس سر تکان داد‌.
    –بله آقا دقیقا منظورم همون شرکت بود!
    - ببینین خانوم عنقا شما تازه بعد از فوت پدرتون اداره ی شرکت رو بدست گرفتین و انگار از یه سری چیزا خبر ندارین. ما سالهاست که داریم برای پدرتون تیزر تبلیغاتی و بنر و لوگو می سازیم. و شرکت پدر شما نه تنها کم نداره از شرکت بارسام، بلکه یه سر و گردن هم بالاتره.
    یاس لحظه ای به دسته ی صندلی های چرم مشکی رنگ خیره شد. می توانست ضربان نبض اش را هم حس کند. گفت:
    –آره درسته منم انکارش نمی کنم اقای مرادی. ولی اگه قرار باشه به همین منوال پیش بره ما باید تخته کنیم بره پی کارش! من دلم نمی خواد شرکتی که پدرم به من سپرده رو...
    یاس ساکت شده بود و به سنگ فرش های طراحی شده ی روی سرامیک کف اتاقش نگاه می کرد. یک سال از فوت پدرش می گذشت اما مگر آدم می تواند کسی که تمام هستی اش بود را به فراموشی بسپارد؟ خاک سرد است، شاید هم تنها مردن بود که می توانست سردی روی داغ دل یاس باشد، بلکه زیر خروار ها خاک بتواند کمی ارام بگیرد. یاس از فکر بیرون آمده بود و مرد گویی متوجه تغییر ناگهانی یاس و فکری که در سرش می چرخید، شده بود.
    –معذرت می خوام خانوم عنقا، قصد نداشتم ناراحتتون کنم. خدا پدرتون رو بیامرزه. من یه کم دیگه وقت می خوام ازتون. شما خودتون اگه طرحی دارین پیشنهاد کنین شاید بشه ازش چیزی که مورد توجهتون باشه رو ساخت. به هر حال من تا یکی دوهفته ی دیگه حتما این وقفه رو جبران می کنم.
    مرد از جایش بلند شد، یاس با شنیدن صدای جیر صندلی چرمی که مرد روی آن نشسته بود، سرش را بالا آورد. لحظه ای به احترام مرد ایستاد و همین که مرد دور شد و رفت، روی صندلی اش افتاد و سخت در فکر فرو رفت. مرد تا حدی راست می گفت، شاید وقت تغییر بود، خودش هم مدت ها بود که به تولید محصول جدید فکر می کرد. هنوز چند دقیقه ای از رفتن مرد نگذشته بود که در بی هوا و ناگهانی باز شد.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/4/19
    Leyla_ salmanii, pariafsa, LoveHell و 118 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    از نوع باز شدن در معلوم بود که کسی به جز مسـ*ـتانه نمی توانست باشد، در حقیقت کسی بعد از فوت پدرش حتی جرئت نمی کرد به یاس نزدیک شود و کم و بیش فقط برای انجام مسائل مالی و از این قبیل مشکلات به دفترش می آمدند.
    آن دخترک مهربان و بازیگوش حال گویی حصاری دور خودش کشیده بود که نکند کسی به حریمش وارد شود. حالا حالا ها قصد داشت در پیله ی تنهایی خودش بماند؛ این قانون برای همه صدق می کرد، البته همه به جز مسـ*ـتانه. مدتی می شد که کم کم وارد حریمی که دورش کشیده بود شده بود و حال یاس کم و بیش بهتر شده بود. مسـ*ـتانه کاری با اخم ها، بد اخلاقی ها و غر زدن هایش نداشت، وقتی می خواست کاری انجام دهد، حتی صدای داد بلند یاس و سگرمه های در همش هم نمی توانست مانعش شود. با شور و شوق مختص به خودش وارد اتاق شد. به محض این که در را پشت سرش بست، چادرش را از سرش برداشت و روی سر یاس که گویی مدت ها بود که در غصه هایش پژمرده بود، خیمه زد.
    -به رفیق خودم چطوره؟ چطوری خانوم اخمالیو؟
    مسـ*ـتانه جواب خود را می دانست اما گویی تا هر بار این سوال را نمی پرسید روزش شب نمی شد و غروبش طلوع. و اینبار هم درست مانند هربار با سکوت یاس جوابش را گرفت. یاس از ریز خرده کارهای امروز صبحش تا تیزری که برایش اورده بودند گفت. مسـ*ـتانه تنها کسی بود که از همه چیز باخبر بود، دوستی آن ها حرف ساقه و جوانه نبود، درختی بود کهنسال به قدمتی بیست و چند ساله درست از کودکیشان. بعد از تمام شدن حرف های یاس، مسـ*ـتانه متفکرانه سر تکان داد و به یکباره گویی یاد چیزی افتاده باشد دستش را جلوی دهانش گرفت، هینی کشید و پس از انجام مراسم و ادا و اطوار های خاصش که نشان از الزایمر اتفاق افتاده بود، گفت:
    -یادم رفت بگم یاسی، خط سه تولید دعوا شده بین دو تا از کارگرا.
    یاس به یکباره از جایش پرید، حتی به چشمانش مهلت گرد شدن و تعجب کردن هم نداد. هنوز آن قدر ماهر نشده بود که بداند در این شرایط به تنهایی چه باید بکند و برای همین کمی آشفته و نگران شده بود. در راه با خودش می گفت وقتی برگردد حساب مسـ*ـتانه را هم خواهد رسید، موضوع به این مهمی را فراموش کرده و به سرگذشت از صبح تا به حالش گوش داده بود! با این اوضاع و احوال شاید باید کم کم به فکر در و تخته کردن کارخانه و ... می افتاد! چند باری نزدیک بود بیوفتد و یکی دو بار هم سکندری خورد. در دل خدا را شکر می کرد که پخش زمین نشده، چند دقیقه بعد از دوییدن ، بالاخره به خط سه رسید. همین که به کارگران نزدیک شد که دوره گرفته بودند، به ناگاه پاهایش در هم پیچید و پخش زمین شد. تا چند ثانیه ی پیش حتی کسی متوجه آمدن او نشده بود اما حال حتی کارگرانی که کارخانه را با صدایشان روی سر خود گذاشته بودند هم به سمت او چرخیده و به او خیره شده بودند. تمام ابهتی که یاس با سگرمه ها و جدیت هایش سعی کرده بود جمع کند حال در ثانیه ای روی هوا رفته بود. صدای خنده ی ریز چند کارگر به گوش یاس خورد. اهمیتی نداد و از جا برخاست. دیدش را بین کارگران چرخاند و در نهایت روی سن و سال دار ترین آن ها که مسئولیت خط را هم بر عهده داشت، متوقف شد. حالتی پرسشگر به خود گرفت:
    -چی شده آقا رحیم؟ این جا چه خبره؟
    -والا چی بگم خانوم. این دوتا عین دو خروس جنگی افتادن به جون هم اینجا ...
    آقا رحیم از عصبانیت و حرص و تحرک بیش از حد بیش از حد سرخ شده و چند تا از رگ های کوچک روی پیشانی اش برجسته شده بود. یکی از آن مرد ها با اکراه و خشم داد کشید:
    -من افتادم به جون این یا این پسره که ..
    مرد دیگر برافروخت، قطره ی عرق درشتی روی پیشانی اش می درخشید، صورتش برق می زد:
    -این پسره چی؟ چیه بگو بذارخانوم مهندس بدونه تو کی هستی!
    هر دو مرد آتشی مزاج عربده کشان مثل خروس جنگی برای هم شاخ و شانه می کشیدند.
    -هه! لازم به گفتن نیست؛ همه اینجا خوب تو رو می شناسن، همه می دونن چه جونوری هستی.
    مرد دیگر تاب نیاورد و بلافاصله داد کشید:
    -چه جونوریم؟ یکی از جنس خودت. فکر کردی خیلی ققدیسه ای؟ هیچکیم نمی فهمه چی کار کردی و با خیال راحتم می ری و میای و یه آب هم روش؟ هوم؟
    - ببین من و با خودت مقایسه نکن. دهن منو باز نکنا، نذار هر چی لایقته بریزم رو دایره.
    یاس مات و مبهوت عربده کشی هایشان را تماشا می کرد. کم کم باید رویی از خود نشان می داد، نباید می گذاشت اول کاری پای پلیس به آنجا باز شود. نفس عمیقی کشید تا به خود مسلط شود و ناگاه بدتر از هر دوی آن ها داد کشید:
    –بسه!
    هر دو کارگر با پوزخند به یکدیگر نگاه می کردند. یاس برافروخته شده بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/4/19
    deimos, Leyla_ salmanii, pariafsa و 103 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    سرش را بالا گرفت، نفس کش داری کشید و گفت:
    - باهر دو تون بودم! بهتره که یکی دقیق و واضح توضیح بده چه اتفاقی افتاده که یه ساعته این خط تولید و متوقف کردین و گرنه به ضرر همتون تموم می شه. تا الانشم به اندازه ی کافی ضرر زدین! اگه قرار به داد زدن باشه که می رم از تو چاله میدون چند نفرو بر می دارم میارم اینجا نصف حقوق شما رم بهش می دم! دیگه کارمند به چه دردم می خوره؟ الانم نگفتم همدیگه رو حکم کنین. یکی بگه چه خبره؟
    آقا رحیم برای اینکه قائله را ختم به خیر کند پیش دستی کرد و رشته ی کلام را به دستان خود گرفت، صدایش کمی می لرزید، آشفته می نمود:
    -خانوم بذارین من براتون بگم. از این خط خیلی وقته که چند تا از محصولا گم می شن. بار اول هم نیست، چندمین باره که لیست تعداد تولیدیا با اونایی که در آخر بسته بندی می شن یکی نیستن! الانم معلوم نیست کار کدومشونه. بحث این بود می خواستیم قبل از اینکه به شما بگیم خودمون موضوع رو حل کنیم و بی سر و صدا اون نفرو پیدا کنیم ولی انگار بعضیا خیلی به خودشون شک دارن یا...
    حرفش هنوز تمام نشده بود که یکی از آن دو مرد ها که لحظاتی پیش با هم دعوا می کردند به سمت فرد دیگری خیز برداشت که چند نفر دیگر به زور بازوهایش را گرفتند و مانعش شدند. صدایشان در سالن بزرگ کارخانه میان صدای دستگاه ها گم شده بود اما هنوز هم به گوش می رسید. یاس مات و مبهوت مانده بود و در این شرایط آرزو می کرد کاش مرد بود تا بتواند حداقل دو سیلی آبدار نثارشان کند، اما نه حوصله ی تنش داشت و نه تاب و زمان کش دادن این دعوا را.
    مرد با این پا در میانی ها سعی می کرد ملاحظه ی رئیس شرکت را بکند و کمی صدایش را کنترل کند، برای همین صدایش بم تر و کلفت تر به گوش می رسید:
    -من شک دارم یا این آقا که راه می ره به مردم بهتون می زنه؟ اگه می خواستم دزدی کنم که نمیومدم اینجا! تو خیابون کارمو می کردم از مردم می زدم، بیشتر از یه ماه جون کندن تو اینجام حقوق می گرفتم!
    مرد دیگر هم با دستانی مشت شده و ابروانی در هم گره خورده دهان باز کرد که یاس در جا و به موقع خودش را میان آن ها انداخت:
    -خوب گوش کنین ببینین چی می گم، من کاری به دعوای شما ندارم، بیشتر از این هم ادامه بدین اخراج می شین هردوتون! اول از همه شما آقا رحیم، برین بگین دوباره چک کنن شاید بعضی از محصولا تو انبار جامونده باشه یا قاطی بسته های دیگه بخش های دیگه ی خط تولید هامون شده باشه.
    یاس مصمم لحظه ای مکث کرد، اطرافش را از نظر گذراند و درنهایت با صدایی بلند تر ادامه ی کلامش را پوشش داد:
    -من تا دو ساعت وقت می دم، کسی که این کارو کرده بیاد دفتر من و خودش اعتراف کنه تا این دعوا تموم شه. صرفا با این دو نفر نیستم. قرار نیست اتفاق بدی بیوفته ولی بدترش نکنین. اینم بگم که دوربین های مداربسته وقتی فیلمی رو ضبط می کنن و بعد یهو خراب می شن فیلمای قبلیشون پاک نمی شه. این ضمن اطلاع دوست عزیزی که ناشیانه یکی از دوربیانا رو خراب کرده. برا ما کاری نداره چک کردن محتویات اون دوربین. من می رم و دقیقا تا دو ساعت دیگه منتظر می شم توی دفترم. بقیه تون هم به کارتون ادامه بدین.
    یاس قصد نداشت فردی که این کار را کرده بود به زندان بیندازد یا توبیخ کند، یا تمام خسارت محصولاتی که این مدت کم می شد را از او بگیرد هر چند که خیلی کارهای دیگر از دستش بر می آمد.
    اما با تمام دل سرد شدن های بعد از رفتن پدرش، هنوز همان دخترک مهربان و شوخ بود، فقط کمی وقت لازم داشت تا به خودش برگردد از این کمایی که برای خودش ساخته بود و جز این هیچ نمی دید. یاس خوب می دانست با این اوضاع و احوال اقتصادی زندگی مردم چه قدر سخت شده. فقط می خواست به مشکلات کارگران این خط تولید پی ببرد. می دانست که اگر رفع نشود، چندین نفر دیگر هم دست به این کار خواهند زد.
    به سمت دفترش راه افتاد و آنقدر غرق فکر بود که حتی متوجه نشده بود در تمام این مدت مسـ*ـتانه یا به قول خودش مستان به دنبالش آمده بود و تمام معرکه ای را که به پا کرده، دیده بود. و حال باید دنبالش می دوید تا به او برسد، تخته گاز راهش را گرفته و بی هیچ مکثی به سمت دفترش می رفت و گویی باز در خلسه های افکارش فرو رفته بود که حتی صدا زدن های مسـ*ـتانه را هم نمی شنید.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/4/19
    deimos, Leyla_ salmanii, pariafsa و 91 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    مسـ*ـتانه بالاخره هن هن کنان خودش را به یاس رساند:
    -چه خبرته دختر تخته گاز گرفتی یه لحظه ام واینمیستی؟ چی شد یهو؟ چیزی فهمیدی که اینطوری رفتی تو هم؟
    -نه چیزی نیست.
    -پای پلیس ملیس رو که نمی خوای باز کنی به کارخونه؟
    یاس همان طور که راه می رفت و کارمندان را می نگاه می کرد، پاسخ داد:
    -هنوز اونقدی حرفم برو داره که خودم حلش کنم.
    مسـ*ـتانه لحظه ای توقف کرد، نفس گرفت و باز دنبال یاس راه افتاد.
    -ولی یاس حرف یکی دو بار نیستا، بار چندمه که...
    یاس چهره ای خونسرد وو آرام به خود گرفته بود. گام های استوارش را یکی پس از دیگری بر می داشت و در عین حال حواسش به اطراف بود و بین بقیه سرکشی می کرد.
    -می دونم مستان؛ من از همه چی خبر دارم، حتی می دونم کار کیه.
    -اون که معلومه، کار یکی از اون دو نفره دیگه. ولی نمی فهمم چرا اگه انقد مطمئنی دس دس می کنی!
    -اتفاقا کار هیچ کدوم از اون دوتا نیست. آره مطمئنم، حتی می دونم دسکاری دوربینا کارکیه. بابام بهم یاد نداده آبروی یه آدم دیگه رو ببرم به خاطر ندار بودنش.
    مسـ*ـتانه گنگ و گیج به یاس نگاه می کرد. انگار منظور یاس را نفهمیده بود.
    -چی می گی یاس!؟ ترجمه کن مام بفهمیم!
    -مستان؟ فکر کنم برای یه کار دیگه صبح اومده بودی پیشم‌.
    -آها اون که آره. بریم دفتر برات توضیح می دم . یه سری از مواد لیستو تهیه کردیم. دو تا خبر دست اولم دارم که هم خوبه هم بد.
    -این شد یه حرف حساب!
    چند لحظه بعد در دفتر مقابل هم پشت میز کنفرانس نشسته بودند و مسـ*ـتانه برگه هایی که از قبل تهیه کرده بود را زیر و رو می کرد. یاس متفکر به مسـ*ـتانه خیره شده بود.
    -مستان مطمئنی درسته؟
    مسـ*ـتانه چهره ای حق به جانب به خود گرفت:
    -تاجایی که فهمیدم این طوره. ببین یاس همه ی این شرکتای مواد غذایی، حتی دارویی و عطر و لوازم بهداشتی توی ترکیبات محصولاتشون یه سری مواد خاص دارن که هیچ شرکتی اونا رو علنا اعلام نمی کنه، یه جورایی این فرمول سری رمز موفقیتشونه. حتی گاها اون چیزی که اعلام می کنن توی محصولشون وجود نداره.
    یاس با خودکار روی میزش ور می رفت.
    - من متوجه نمی شم! الان این چه ربطی به شکلات صبحونه ما داره؟
    - خب نکته دقیقا همینجاس! اینو نگاه کن یاس! خودتم می دونی که این برند خارجی چقد تو دنیا طرفدار داره و عزیزه. چرا انقد طرفدار داره؟ چون همه فکر می کنن شکلات خالص درصد بیشترش رو تشکیل داده. ببین الان این چیزایی که توی لیست نوشته مواد اولیه ایه که خود شرکتش اعلام کرده تو محصولش وجود داره.
    یاس با ابرویی بالا پریده لیست را از دست مسـ*ـتانه گرفت و مشغول وارسی شد:
    ' فندق، پودر کاکائو، شیر خشک، روغن گیاهی، شکر، لسیتین سویا و وانیل و ... '
    یاس نکته ای در اسامی نمی دید. به نظرش همه چیز کاملا سالم وبدون هیچ ایرادی بودند. به علاوه ی برخی ترکیبات که در محصولات خودشان هم مشترک بود. مسـ*ـتانه چهره ی سردرگم یاس را که دید افزود:
    -یاسی خودتم می دونی که شکر رو وقتی داغ می کنن یا سرخش می کنن قهوه ای می شه درسته؟
    یاس به نشانه ی تایید سرتکان داد و خیره ی چشمان عسلی رنگ مسـ*ـتانه شد، مسـ*ـتانه ادامه داد:
    - این رنگ قهوه ای با یه سری افزودنی دیگه می تونه کاملا گول زننده باشه خصوصا که یکم طعم شکلات هم بده. حالا ترکیبات اصلیش رو بگم برات؛ شکر، روغن، فندق، پودر کاکائو، شیر خشک بدون چربی، امولوسیون کننده (لسیتین سویا)، طعم دهنده (وانیلین).
    کمی مکث کرد و به برگه هایش نگاهی انداخت.
    - در واقع ۵۵ درصدش شکرِ و روغن گیاهی توش هم، روغن پالمِ که نوعی روغن نیمه جامدِ. این نوع شوکولات رو می شه روی نان پخش کنیم و بخوریم چون روغن پالمش این حالت رو بهش می ده. روغن پالم ترانس نداره، اما همچنان یه روغن اشباع شده است. نمی خوام محصولای این شرکتو ببرم زیر سوال؛ نه یاسی، ولی باید اینم در نظر بگیریم که یه سری فاکتورای مهم تر از بعضی چیزان. درسته محصولای ما مثل این برند خارجی فروش ندارن، ولی لاقل با جون مردم بازی نمی کنیم!
    یاس سری به طرفین تکان داد:
    - درسته. مطمئن باش منم قصد ندارم ترکیباتشو عوض کنم. فقط نمی دونم چرا...
    حرف یاس با صدای تقه ای که به در خورد نیمه ماند. آن قدر بحث گفت و گو شده بودند که نیم ساعت شاید هم بیشتر گذشته بود. با اجازه ای که یاس داد در باز شد و خانوم نسبتا جوانی وارد اتاق شد. سرش پایین بود و گوشه ی مانتوی کاربنی رنگی که همه ی کارکنان خط سه می پوشیدند را در دست داشت.
    - خانوم من می خواستم ...
    یاس با دست به مسـ*ـتانه اشاره ای کرد و مسـ*ـتانه با آنکه دلخور شده بود، از اتاق بیرون رفت. مسـ*ـتانه دوست داست حالا که بیشتر چیزها را می داند، دیگر مسئله ی خصوصی ای بین او و یاس نماند و از این رو دلگیر شده بود اما حقیقت چیز دیگری بود. یاس نمی خواست غرور مادری که چند سال بزرگتر از مسـ*ـتانه بود را بشکند. خوب می دانست این زن کیست و برای چه به اتاق آمده بود.
     
    آخرین ویرایش: ‏30/4/19
    pariafsa, LoveHell, سمانه امينيان و 87 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    زن این پا و آن پا کنان قصد داشت از طریقی رشته ی کلاف کلام گمشده اش را که گویی درست پشت در گم کرده بود، به دست بگیرد و لب به حرف بگشاید. عرق ریزی روی پیشانی و گونه هایش خودنمایی می کرد. اضطراب داشت، شاید از مواجه شدن با مدیر جدید کمی می ترسید. یاس سعی کرد چهره ای گشاده به صورتش بنشاند، با لبخندی دوستانه به سمت صندلی اشاره کرد:
    -بفرمایین بشینید خانوم ربیع.
    زن هنوز هم ایستاده بود و با چهره ای در هم کف زمین را نگاه می کرد، غرق در فکر بود، عصبانی بود؟ شاید! اما یاس هم نمی دانست چرا الان این زن اینجاست! فکرش را نمی کرد که خودش با پای خودش بیاید. دو دقیقه ی دیگر هم گذشت . یاس قلاب دستانش را از هم گشود، لبانش را با لب تر کرد و گفت:
    -باشه هر طور مایلین.
    لب هایش را تر کرد و رو به صورت پریشان و مشوش زن گفت :
    - اما فکر کنم کاری داشتین با من؛ می شنوم خانوم ربیع.
    زن بی مکث گفت:
    -من بودم.
    دست هایش را در هم قلاب کرده و با پاهایش نقش محوی روی زمین می کشید. یاس به دیوار چشم دوخت تا زن کمی راحت تر باشد‌.
    - متوجه منظورتون نشدم.
    زن دستش را به پیشنانی اش کشید و با صدایی تاب دار گفت:
    -منن ام من..من بودم خانوم،...کار من بود. من از محصولا بر می داشتم، من وقتی کسی حواسش بهم نبود چند تا از بسته هایی که باید تو جعبه می ذاشتیم رو می ریختم تو کیفم. اولا یکی دو تا بود، ولی وقتی دیدم کسی متوجه نمی شه چند تا بر می داشتم. خراب کردن دوربین مداربسته هم کار من بود. می خواستم اثرمو پاک کنم. نمی دونستم این فیلما ثبت شده ان، فکر می کردم اگه خرابشون کنم فیلماشونم پاک می شه. من.. من..
    یاس به دیوار های قهوه ای با طرح های ریز و ظریف زرد و رگه های شیری اتاقش خیره شده بود. نمی خواست نا خواسته با نگاهش سوءتفاهمی ایجاب کند. منتظر ماند تا زن حرف خود را ادامه دهد و راحت تر بیان کند.
    - خانوم کار من بود، اعتراف می کنم من برداشتم هیچ کس دیگه ای رو متهم نکنین ولی به خدا خانوم من اگه داشتم این کارو نمی کردم ، مجبور شدم خانوم، دو هفته بود تو خونه هیچی نخورده بودیم، دیروز تولد پسرم بود، چون براش کادو نگرفته بودم باهام قهر کرده بود، به خدا مجبور شدم خانوم،... من نمی خواستم اینکارو بکنم منو تحویل پلیس ندین! به خدا جبران می کنم، اصلا شیفت وایمیستم، جای سه تا کارگر تو بسته بندی کار می کنم. خانوم!
    صدای زن می لرزید و گونه هایش گُر گرفته بودند، برای همین حرف هایش تکه تکه شده بود.
    - خیلی خب، یکم آروم باشین. یه لیوان آب براتون بریزم؟
    زن به نشانه ی نفی سر تکان داد.
    - نه ممنون.
    - خانوم ربیع شما مگه هر ماه حقوق نمی گیری؟
    - چرا خانوم، دقیقا آخرای ماه می گیرم.
    -مگه ما دو ماه نیست که به حقوق بخشهای بسته بندی هر چهار تا خط اضافه کردیم؟ مگه جلوتر عیدیا رو نریختیم؟ دلیل شما اصلا توجیه کننده نیست.
    -ولی خانوم آخه من ...
    - ببین خانوم، هر جایی یه سری قوانین خودشو داره، قرار نیست تا کوچیکترین مشکلی پیش اومد همه چیو بزاریم زیر پا، آسمون و زمینو بهم بریزیم و به بقیه صدمه بزنیم! من وقتی پدرم فوت شدن وقفه انداختم توی حقوق کارمندا؟ خانوم ربیع باشمام، من پرداخت نکردم؟
    زن کلافه در حالی که لب می گزید تایید کرد:

    - چرا خانوم.
    - پس چی؟ اگه قراره هر کی تا یکم به مشکل خورد تو زندگیش بیاد از محصولا برداره بگه بعدا جبران می کنم پس این همه دوییدنای این همه آدم چیه؟ خانوم ربیع فقط شما مشکل داری؟ این چند صد نفر آدم که کار می کنن فکر می کنی هیچ غمی ندارن تو زندگیشون؟
    زن سرش را بلند کرد. سعی می کرد نلرزد و رگه های لرزان صدایش را کنترل کند. بغض مهمان ناخوانده ی گلویش شده بود.
    - خانوم ، شما تا حالا فقرو نکشیدی، از وقتی بدنیا اومدی همه چی برات مهیا بوده، نمی دونین من چی می گم، من مجبور بودم، من خدا پیغمبر حالیمه، دس کج نیسم به خدا!
    یاس دیگر تاب نیاورد، زود از کوره در رفت:
    -خانوم ربیع! مگه شما از وقتی من بدنیا اومدم و زندگی کردم توی زندگی من بودین که برای خودتون نطق می کنین! من نه به شما توهین کردم نه چیز ناحقی گفتم، هنوزم که بازخواستتون نکردم. فکر می کنین یه مدیر انقد احمقه که نفهمه تو کارخونه اش چه اتفاقایی داره میوفته؟ شما فکر می کنین من متوجه نشدم؟ یا نه، فکر کردین هر کی تو دنیا متولد می شه با پول بدنیا میاد؟ از همون اول پولداره؟ نه خانوم محترم. همه ی آدما درسته که تو یه جور خانواده بدنیا نمیان، ممکنه یه خانواده مستمند باشه و یه خانواده فقیر، این دست آدما نیست درسته، اما اینکه آدما خودشون زندگی خودشونو بسازن دست خودشونه. فکر می کنین من تا گرسنگی نکشیدم؟ تشنگی نکشیدم؟ بی پناهی نکشیدم؟ فکر میـکنین پدر من از اول شاهزاده ای پادشاهی چیزی بوده؟ نه خانوم مام یه چیزی بودیم مثل شما. الان حتی می تونست جای شما با من عوض بشه اگه خودتون تلاش می کردین که وضعیت اطرافتونو تغییر بدین. نمی گم تلاش نکردین و تلاش نمی کنین، همین که میاین سرکار یعنی دارین برای زندگیتون زحمت می کشین، ولی شما همینی که هستین رو پذیرفتین و نمی خواین عوضش کنین، شما فقط می خواین روز ها رو بگذرونین، اصلا یه ماه دو ماه سه ماه چهار ماه یه سال اینکارو ادامه دادین و یواشکی اینکارا رو کردین، بعد از یه سال چی؟ بازم می خواین چشمتون به دیگران باشه؟
    یاس بی وقفه حرف می زد. بعد از اتمام حرف هایش نفسی عمیق کشید. دل پری داشت، نداشت؟ هر چه باشد آدمی است، وقتی بخواهد حرف خودش را بزند منطق و دلیل و برهان سرش نمی شود، این گویای حال یاس بود که در کلماتش سعی در توجیه داشت. اما زن گویی اصلا متوجه این حرف ها نبود، فقط از ترس آمده بود معذرت خواهی سر سری بکند تا شاید از پلیس قصر رود و بچه هایش در خانه تنها و بی کس نمانند. یاس نمی خواست با حرف هایش آزاری به زن برساند، محاکمه یا حتی تحقیرش کند، یاس فقط سعی داشت با کلام و سلاح غلاف شده ی سخن تنبیهش کند. این تنبیه درد نداشت، داشت ؟
     
    آخرین ویرایش: ‏30/4/19
    pariafsa, LoveHell, سمانه امينيان و 87 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏30/4/19
    Baskar, سفیر, pariafsa و 132 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Zhila.h

    Zhila.h کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    457
    11,751
    امتیاز:
    631
    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/18
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    نویسنــــــده آینده ✒
    محل سکونت:
    پـــــــــــایتـــــــــختـــــ
    محتوای مخفی :
    **محتوای مخفی: متن مورد نظر توسط نویسنده مخفی شده است برای مشاهده باید ابتدا دکمه تشکر را بزنید.**
     
    آخرین ویرایش: ‏13/6/19
    Baskar, سفیر, LoveHell و 127 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.