نگاه دانلود :

تبلیغات

سفارش تبلیغات

*...انشاهای ادبی من...*

شروع موضوع توسط آصــyـoـsـwـaـــــی ‏14/2/19 در انجمن داستانک

نظرتون راجب این تاپیک چیه؟ مفید هست؟

  1. خیلی خوبه!

    2 رای
    100.0%
  2. خوبه!

    0 رای
    0.0%
  3. زیاد خوب نیست

    0 رای
    0.0%
  4. مزخرفه

    0 رای
    0.0%
  5. آره مفیده

    0 رای
    0.0%
  6. نه به درد نمیخوره

    0 رای
    0.0%
  1. آصــyـoـsـwـaـــــی

    آصــyـoـsـwـaـــــی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    321
    6,875
    امتیاز:
    541
    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل:)... شاید هم نویسنده...
    محل سکونت:
    جنوب ایران
    قلب بیابان(کعبه):aiwan_light_heart:

    مقدمه: آسمان، هوای دلش کعبه را هوایی میشود! رحمان ترین رحیم، بار دیگر کتاب قصه ی معروف جهانی اش را می گشاید و داستان عشق بیابان، بار دیگر لطیف تر از زلالی های آب حیات از سرچشمه ی رحمت پروردگار جاری میشود:
    «-یکی بود؛یکی نبود!»

    متن اصلی:
    «برهوت بود!تنهای تنها؛ تشنه ی تشنه! بزرگ و خالی از زندگی! چشم انتظار نور امیدی، در انتظار همدمی، دوستی؛ هرچند رهگذری، می سوخت؛ از آفتاب داغ آسمان!

    ریشخند تمسخرآمیز کوه ها از هر طرف، امید تشنگی هایش را هرچند سرابی بیش نبود در قالب یخ بندان بی رحمی ها می نهاد و چشمانش در پرتو عشق الله، همچنان گرما بخش امیدهای تاریکش اشک میشد؛ ولی چشم بر پروردگارش فرو نمی بست!
    هاجر آمد! اسماعیل کوچک در آغـ*ـوش او، نالان از تشنگی ؛ نور چشم برهوت شد! کودک بی قرار را در آغـ*ـوش گرفت؛ نرم و آرام، همچون نسیم نوازش گر بهاری!
    مادر، خود را بر زمین کوفت؛ فرزند دردانه او بی قرار تر از طوفن سهمگین زندگی اش دست و پا میزد.
    زمزمه های فریب دهنده کوه های سخت دل، از همه طرف هاجر بی نوا را به سوی سرچشمه های خیالی مایع حیات فرا میخواندند؛ و او دوان دوان از این سو به آن سو می رفت. بیابان تنها، با چشمانی گریان نظاره گر بیرحمی های آنان بود که چگونه مهمانانش را به سخره گرفته بودند. غمگین شد و از جنس خشم. نور چشمش از درد کلافگی زجه میزد و چه کاری از او ساخته بود؟!
    فریاد خاموشش، تا انتهای بی کران کرانه ی پرده ی نیلوفری اوج گرفت و به گوش خدا رسید.
    فریادش اشکی وار از اعماق چشمانش خروشید و چشمه شد! شادی اش سرچشمه آب زندگی بخش اسماعیل کوچک هاجرشد و به گوش ابراهیم رسید. پدر، دوان دوان پا در اعماق دل بیابان نهاد و کودک بزرگ شده ی خویش را غرق در محبت پدرانه اش کرد.
    ولی افسوس! گویا دفتر سرنوشت اینگونه رقم خورده بود که آغـ*ـوش گرم برهوت، آرامگاه ابدی نور چشمش و خوشا که پسر، قربانی عشق به خدا باشد.
    درست در همان آخرین لحظات محزون،ورق برگشت و باری تعالی چهره ای دیگر از رحمت هایش را در تاریخ به نمایش گذاشت. آنگاه که قربانی جدید کعبه، با زمزمه ای عاشقانه، داوطبانه شادی را به قلب تمام برهوت هدیه داد؛ باری خداوند اورا به نزد خود فراخوانده بود تا ابدیت!هدیه ی بنده های الله به بیابان، قلبی از جنس کعبه بود.نور چشمش حقا که اسماعیل بود و برهوت دیگر از یاد رفته نبود!

    برکت خانه خدا تا اعماق قصه ی جهان نفوذ کرد و خاطره شد بر تمام پایان های آغاز شده ی دنیا...!»

    پ.ن: خداوند امید ها، لبخندی به زیبایی بهار بر چشمان خفته ی آسمان تاباند و کتاب قصه ی معروفش را همراه با غروب خورشید فرو بست؛ زیر لب زمزمه کنان با بنده ای از انتهایی ترین گوشه ی زمین همراه شد:
    «-
    به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است...»
     
    blackYas, *LEYLA* و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.
  2. آصــyـoـsـwـaـــــی

    آصــyـoـsـwـaـــــی کاربر نیمه فعال عضو انجمن

    321
    6,875
    امتیاز:
    541
    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/17
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    محصل:)... شاید هم نویسنده...
    محل سکونت:
    جنوب ایران
    جانشین سازی، از زبان مرگ!
    چند قدم آن سو تر از زندگی!
    مقدمه:
    آرام آرام، پرسه میزند میان تمام جهان! حرفش سکوت است و کارش، خاموشی! بی خبر جان میگیرد؛ شاید در یک لحظه، شایدهم...

    متن اصلی:
    چند قدم آن سو تر از زندگی ایستاده ام! با نگاهی تاریک، همچون سیاهی تمامی گورهای عالم، ریشخند میزنم بر چشمان سراسر فروزان حیات! شنل نامرئی سیاهم را میگشایم و رجوع میکنم تا اعماق سرزمین زندگان.
    ترس، درد، رنج و تمام احساسات منفی پنهان، اطرافم پرسه می زنند؛ از حضورشان جان میگیرم و قدرت میدهم به تمامیشان! آرام آرام به موجود خسته ی مقابلشان نزدیک میشوند و او،غافل از فرجام غم انگیزش، گلایه میکند از سختی های زندگی. خبیثانه میخندند و تا درون قلبش نفوذ میکنند. چهره اش در هم میشود و به خود میپیچد.
    لبخندی روی صورتم جا خوش میکند؛ خالی از هرگونه احساس. نزدیک میشوم، همچون مهی سیاه، او را در آغـ*ـوش میکشم و ضربه ی نهایی را وارد میکنم! قلبش از حرکت باز می ایستد، سیاهی چشمانش، جای خود را به سفیدی میدهد و دنیایش پایان می یابد! حالا دیگر هیچ نیست؛ نه احساسی، نه دنیایی، نه خانواده ای و نه هیچ! فقط موجودی است که از تمام هستی محو شده است.
    وجودم سرشار از نیروی عظیم تاریکی میشود. سرم را رو به آسمان سیاه شب بالا میگیرم و قهقهه ی بی صدایم، زیر سایه ی پهن افق میپیچد.


    پ.ن: رو به بی کران پرواز میکنم، لحظه ای متوقف میشوم و خیره به آرامش جهان زندگی، لبخندی سراسر خباثت در سیاهی وجودم گم میشود؛ لحظه ای از ذهنم میگذرد: فردا نوبت کدام یک از ساکنان حیات است؟!
     
    blackYas, *LEYLA* و کوکیッ از این پست تشکر کرده اند.